ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

ابوعلی سینا نابغه ی ایرانی

در سال 373 ق کودکی بر شمار کودکان ایران زمین اضافه شد؛ امّا این بار گذشت قرون و اعصار نتوانست نام این کودک را به دست فراموشی سپرده، یادش را همراه بدنش زیر چرخهای بزرگ خود خرد کرده، از بین ببرد. این کودک را «حسین» نام نهادند. پدرش «عبد الله» از اهالی بلخ بود و مادرش «ستاره» از حوالی بخارا، و چون آثار نبوغ و هوش سرشارش هویدا بود، در والدین او شوق تعلیم و تربیت این فرزند دوچندان گشت و از هر معلمی در بخارا
خوشه ای نصیب خرمن دانش حسین گشت، قبل از ده سالگی، قرآن را حفظ کرد. وقتی به هجده سالگی رسید، به جمیع علوم و دانش روز احاطه حاصل نمود؛ از قرآن و حدیث و فقه گرفته تا ریاضی، نجوم و طب در همگی استاد گشت، و چون انفع علوم به علم ابدان و ادیان منحصر است، ایشان در این دو دانش شوق زاید الوصفی داشت، و چندان در پزشکی پیشرفت و با اطبا مباحثه نمود که معالجات او حیرت انگیز گشت، و آوازه اش، به دربار سامانی رسید، و عنوان طبیب مخصوص شاه را به دست آورد.
در این ایام شروع به تصنیف کتاب «قانون در طب» کرد که دایرة المعارف بزرگی از پزشکی است و قرنها رونق بخش دانشگاه های جهان، و از این جهت، بشریّت، رهین منّت او است.
حرص شناخت و کشف مجهولات هستی، این پزشک جوان را به سوی حکمت و فلسفة یونانی سوق می داد؛ امّا هرچه می خواند، کمتر می یافت، تا اینکه بر حسب اتفاق با کتابی از معلم ثانی «فارابی» آشنا شد، از این پس زندگی علمی حسین، تغییری جدی کرد، و تمام شوق و همتش صرف حکمت و فلسفه اسلامی شد تا اینکه نام او قرین فلسفه و حکمت گشت و توانست نام خود را به عنوان بزرگ ترین حکیم و فیلسوف اسلامی در تاریخ ثبت کند، و بالاخره بعد از پنجاه و چند سال زندگی پر از تلاش و توفیق بر اثر قولنج در نزدیکیهای همدان، دنیا را بدرود گفت و در همان محل به خاک سپرده شد.1
از آن جهت که حسادت نسبت به اهل علم و فضیلت بیش از سایر اقشار و
اصناف است، و کمتر دانشمند و طلایه دار علمی را پیدا می کنید که از نیشتر تهمت
و افترا رنج نبرده، خون دیده نریخته و خون جگر نخورده باشد، شیخ الرئیس ابو علی سینا نیز از این قاعده مستثنا نبوده است. وی از همگنان و اقران خود دل پرخونی دارد که اینک به چند اتهامی که به شیخ وارد کرده اند اشاره کرده، پاسخ می گوئیم، شاید اندکی از حق بزرگ این پزشک بی بدیل و حکیم کم نظیر شیعه را ادا کرده باشیم:



الف) نخستین اتهام یا شبهه ای که بر شیخ وارد می کنند و پاره ای از تذکره نویسان و صاحبان تراجم آن را مسلسل وار از همدیگر نقل می کنند، افسانة شراب نوشی و هوس رانی شیخ است. گاهی می گویند: شیخ هر شب قدحی از شراب می نوشید و گاهی می گویند: چنان با زنان مشغول بود که بدن و مزاج او از این جهت متلاشی شد. صاحب «روضات الجنات» می گوید: «ابو علی سینا چون شب می کرد، چراغی تهیه کرده و مشغول مطالعة کتاب می شد و هرگاه خواب بر او غلبه می نمود، قدحی شراب می نوشید تا خواب و خستگی را از سر بیرون کند.»2
سپس می گوید: «البته هیچ حکیمی قبل از ابن سینا به چنین فعل شنیعی مبادرت نورزیده، حتّی حکیمان یونانی و البته دیگر حکیمان و فلاسفه ب
عد از بوعلی این فسق و گناه را پیروی و تقلید نموده، از شهوات و لذات دریغ نمی ورزیدند…»
اگر کسی بخواهد بزرگ ترین حکیم و طبیب مسلمان و ایرانی را از چشم ایرانیان مسلمان بیندازد، همین شیوه کافی است که بگویی این مرد بزرگ و الگوی شما ایرانیان مردی هوسباز، عیاش و فاسق بوده است!!
چرا برخی «گز نکرده می بُرند؟» و تأمل نکرده می نویسند؛ اصلاً راه رفعِ خواب و خواب آلودگی، شرب خمر و نیز راه کسب هوشیاری، مست شدن نیست! همچنین تمامی اطبا معتقدند که شرب خمر قوای عقلی را مختل می کند، آن وقت آیا جناب بو علی که به اقرار دوست و دشمن در تیزهوشی و نکته سنجی بدیل نداشته، برای هوشیاری، الکل استعمال می کرد؟!
در روایات وارد شده است که اگر تمامی شرور و زشتیها را در خانه ای جمع کرده باشند، کلید آن شراب است. گناهان کبیره ای چون شراب خواری و شهوت رانی هر کدام ده ها گناه کوچک و بزرگ در مقدمه و مؤخرة خود دارند، و این گونه نیست که کسی قدحی شراب بنوشد و سپس بتواند مشغول کتابت بهترین نظریات فلسفی و عقلی بشود!! گناهان بزرگی مثل فحشا و استعمال مواد سکرآور، زندگی عادی و روزمره را مختل می کند، چه رسد به امور عالی عقلانی.
جالب اینجاست که بسیاری از مترجمین از جمله صاحب «روضات الجنات» این را آورده اند که: هر گاه شیخ دچار تردید یا مشکل و معضلی در علم می شد و نمی توانست آن را حل نماید، وضو می گرفت و به مسجد جامع شهر می رفت و دو رکعت نماز با خشوع و خضوع بجای می آورد و از کافی المهمات و قاضی الحاجات کمک می طلبید تا اینکه مشکل او مرتفع می شد. همچنین حکیم الهی «میرزا مهدی الهی قمشه ای» می گوید: «وقتی شیخ مقامات عارفان را می نوشت، خود در ریاضت بود و اربعین داشت.»3
پس می توان گفت: آن حکمتی که مایة افتخار مسلمین است و آن نکته های دقیق علمی و عقلی به وسیله توسل و توجه به خدای تعالی و استعانت از او به خامة تحریر آمده است، نه با استعانت از شراب.
آنانی که
مدعی اند شیخ الرئیس در مصاحبت و مباشرت با زنان، زیاده روی و از لذات جنسی پیروی می کرده است، غافلند که این ادعاها با گفتار خود شیخ و توصیه ها و سفارش های طبّی او منافات دارد؛ زیرا شیخ می فرماید:
اجعل غذائک کل یومٍ مرّةً


و احذر طعاماً قبل هضم طعامٍ


و احفظ منیکّ ما اَستَطعتَ فانّه


ماء الحیاة یُراقُ فی الارحام4



اعتدال و حکمت در این توصیه های پزشکی آشکار است. اگر شاکله شخصیت روحی کسی بر فسق وبی مبالاتی باشد، چه بخواهد و چه نخواهد ضمایر روحی او بر صفحات نوشته اش ظاهر می شوند. به عبارت دیگر، نوشته ها و کتابهای هر نویسنده ای تجلیگاه خُلق و خو و اندیشه و رفتار اوست. شیخ الرئیس همان ا ست که در کتابهایش هویداست. اگر تمام تذکره نویسان بخواهند چیزی غیر از این ترسیم کنند، معلوم است که جعلی و افترا است.



ب) دومین شبهه ای که هنوز در برخی از مقالات و تذکره ها دیده می شود، شبهة ارتداد و خروج بوعلی از دین است. گفته اند که بوعلی فلسفه و علوم یونانی را ترویج کرد و علوم اسلامی را کنار گذاشت. برخی او را به عدم اعتقاد به معاد جسمانی – که از آموزه های قرآنی است – متهم کرده اند؛ چیزی که قابل انکار نیست، آزاداندیشی بوعلی است و آنچه باعث ارتداد است، عزم قلبی و التزام عملی بر نفی کلی دین یا اصل ضروری دین است؛ امّا مباحثات علمی و طرح اشکالات فنی موجب خروج از دین نمی شود؛ بلکه بالعکس، باعث تقویت و غنای مباحث اعتقادی نیز می شود.
چیزی که ما منکر نمی شویم این است که شیخ نتوانست برای پاره ای از اصول اع
تقادی دلیل فلسفی و برهان عقلی ارائه کند. اتفاقاً خودش بارها به این حقیقت اعتراف کرده است که درک و فهم بشر از حقایق معاد جسمانی ضعیف است و نه تنها در امور غیبی و ماوراء الطبیعه؛ بلکه فهم بشر حتی در شناخت کامل اشیاء و موجودات مادی به وسیلة برهان عقلیِِ صرف، محدود است و حتی این امر ممکن می نماید. او آزادمنشانه و در عین حال خاضعانه به ضعف عقل و درک خویش اعتراف می کند و می گوید:
«الوقوف علی حقایق الاشیاء لیس فی قدرة البشر و نحن لانعرف من الاشیاء الا الخواص و اللوازم و الاعراض و لا نعرف الفصولُ المقومه لکل واحدٍ منها الدالة علی حقیقته.»5
این اعتراف به عدم درک حقیقت اشیاء خود دلیل روشنی بر نجابت فطری و سلامت ایمان شیخ است؛ چرا که شما «نمی دانم» و «نمی فهمم» را از افراد عادی کم شنیده اید، چه رسد به کسی که خود را در علم صاحب رأی دانسته یا مدرک تحصیلی بالایی را اخذ کرده است!!
اتفاقاً رسیدن به این مقام که شخصی صاحب علوم، اعتراف کند که من چیزی از حقایق هستی را درک نمی کنم، خود کمالی است که فقط خواص از اصحاب علم به آن می رسند. سخن بوعلی، ترجمان سخن امام سجاد علیه السلام است که می فرمایند: «لَمْ تَجْعَلْ لِلْخَلْقِ طَرِيقاً إِلَى مَعْرِفَتِكَ إِلَّا بِالْعَجْزِ عَنْ مَعْرِفَتِکَ.»6
امام خمینی قدس سرّه که خود از فقهای بزرگ و حکمای صاحب رأی است و نسبت به اندیشه های فکری ـ فلسفی بو علی اشراف کامل دارد، ضمن تجلیل فوق العاده از شیخ الرئیس به اشتباهات او اشاره کرده است؛ ولی نمی گوید این اشتبا
هات او از کفر و عناد است؛ بلکه تأکید می کند که از علّو ذاتی عرفان اسلامی و رفعت مقام امور وحیانی است.7
افرادی همچون امام خمینی قدس سرّه به عنوان اسلام شناس کامل می توانند بگویند که بوعلی در عرفان، اشتباهاتی داشته است؛ ولی در عین حال با کلمات و عبارات فوق العاده، شخصیت والای او را پاس داشته اند.
ابو علی خود بارها اقرار کرده است که بشر است و هر چقدر انسان در عقل و ذهن فوق العاده قوی باشد، به عمق حقایق وحی و غیب نخواهد رسید. این اذعانِ بوعلی را ملاحظه نمایید:


اعتصامُ الوری بمعرفتک


عَجز الواصفونَ عَن صفتک


تُب عَلینـــا فانّنا بشـرٌ


ما عرفنــاک حق معرفت8



به هر حال کسی که بخواهد با مطالعه و کنکاش در آرای عالمان دینی و پیدا کردن لغزشها و اشتباهات آنان برچسبِ کفر و بی ایمانی را به آنان بچسباند، نه خود لذت علم و ایمان را چشیده و نه حقیقت انسان را شناخته است. ابن سینا چه غیرتمندانه از ایمان
و اسلام خود دفاع کرده است و می گوید:


کفر چو منی گزاف و آسان نبود


محکم تر از ایمان من، ایمان نبود


در دهر چو من یکی و آن هم کافر


پس در همه دهر یکی مسلمان نبود



ج) مذهب بوعلی: قطعاً بوعلی در حلقة تنگ و تاریک کفر نمی گنجد؛ امّا مذهب او چیست و به کدام یک از مذاهب اسلامی گرایش دارد؟! اینجا نیز نظریّات مختلفی وجود دارد. صاحبان «روضات الجنات» و «ریحانة الادب» معتقدند که ابن سینا از علمای عامه و از پیروان مذهب ابو حنیفه است، در مقدمة «دانشنامه علائی» آمده است که پدر شیخ از پیروان مذهب اسماعیلیه بود.
«قاضی نورالله شوشتری» در کتاب «مجالس المؤمنین» می گوید: ابن سینا شیعه است و دلیلش اینکه پیوسته ملازم پادشاهان شیعی بوده و از پادشاهان سنی مذهب دوری کرده است: «انه ولد علی فطرة التشیّع و الایمان مستشهداً بملازمة الملوک الشیعه دونَ غیرهم.» به هر حال کاملاً روشن است که در این باب نیز اقوال و آرا ، متفاوت است.
اما چیزی که از آن غفلت شده این است که شیخ الرئیس احیاگر و رئیس فلاسفة مشّاء است. فلسفه مشّاء نیز بر برهانهای عقلی صرف استوار است و این با مبانی اعتقادی اهل سنّت در تضاد می باشد. اصول اعتقادی اهل سنّت و مذاهب مختلف با اندکی شدّت و ضعف بر انقیاد و اطاعت بی چون و چرا است و با برهان عقلی صرف مخالفند. این شیعه است که تقلید و انقیاد در اصول اعتقادی را مذمّت کرده است. وقتی اینگونه باشد، بوعلی یا باید مذهبهای اهل سنّت را قبول کرده و عقل را رها کند و یا برهان عقلی و فلسفة مشاء را بگیرد و مذهب اهل سنّت ترک گوید؛ ولی آنچه در روش، منش و کتابهای او هست نمایانگر این است که وی در اصول دین بر طریقة قیاس و برهان عقلی رفته است، پس مذهب اهل سنت و مانند آن را رها کرده است.
مؤید این نظر سخن اسلام شناس مشهور استاد شهی
د مرتضی مطهری رحمه الله است که در این باره می فرماید: «مورخان اهل تسنّن اعتراف دارند که عقل شیعی از قدیم الایام عقلی فلسفی بوده است؛ یعنی طرز تفکر شیعی از قدیم استدلالی و تعقلی بوده است، تعقّل و تفکر شیعی نه تنها با تفکر حنبلی ـ که از اساس منکر به کار بردن استدلال در عقاید مذهبی بود ـ و با تفکر اشعری که اصالت را از عقل می گرفت و آن را تابع ظواهر الفاظ می کرد، مخالف و مغایر است، با تفکر معتزلی نیز با همة عقل گرایی آن مخالف است؛ زیرا تفکر معتزلی هر چند عقلی است؛ ولی جَدَلی است، نه برهانی. و به همین جهت است که اکثریت قریب به اتفاق فلاسفة اسلامی شیعه بوده اند. حیات فلسفی اسلامی را فقط شیعه، حفظ کرده است و شیعه، این روح را از پیشوایان خود دارد، خصوصاً پیشوای اول، امیرالمؤمنین علی علیه السلام.»9
تأکید استاد مطهری رحمه الله این است که در فضا و هوای مذاهب اهل سنّت مکتبها و مشربهای عقلی و برهانی رشد و نموی نمی کنند، مگر کسی بگوید بوعلی ضمن پذیرش فروع دینیِ اهل سنّت، از التزام عملی به عقاید آنان سر باز زده است. جالب است بدانیم بیشترین تکفیر و تهمتهایی که بر بوعلی سینا رفته است، از جانب همین فقهای اهل سنت است. حتی عقلا و متفکران سرشناس اهل سنت با آرای شیخ الرئیس مخالفت کرده اند.
«فخر رازی» که از علما و مفسرین روشنفکر اهل سنّت است، و نزد آنان عنوان «امام» را دارد، کتابی در طرد و نقد اندیشه های ابو علی به نام «الافارات فی شرح الاشارات» دارد. گرچه این کتاب در شرح کتاب «الاشارات و التنبیهات» شیخ است؛ امّا چنان بر آموزه های عقلی خرده گرفته و حتی در بدیهیات شک و تردید کرده که به «امام المشککین» شهرت پیدا کرده است. بعد از فخر رازی جناب «ابو حامد غزالی» است، که در میان اهل سنت به عنوان «حجت الاسلام غزالی» شهرت دارد. او نیز کتابی در ردّ فلاسفه به نام «تهافت الفلاسفه» دارد که بر شیخ الرئیس و جماعت فلاسفه به شدّت تاخته است. اگر این حال متفکرین و عقلای طراز
اول اهل سنّت باشد، حال و روز دیگران روشن است. جالب تر اینکه افکار و آرای ابو علی ناشناخته بود و راه وصول به آرای فلسفی شیخ بسیار سخت و ناهموار، تا اینکه یکی از بزرگ ترین علمای شیعه؛ یعنی «خواجه نصیر الدین طوسی» شرحی بر کتاب «اشارات» بوعلی نوشت و باب شناخت فلسفة مشّاء به دستِ این دانشمند بزرگ شیعی باز شد.
با این توضیحات، آیا می توان گفت که شیخ الرئیس با آن ذهن جوّال و عقل فعّال که به تعبیر امام خمینی قدس سرّه در بشر عادی، مانندی برای آن نیست، این مهم را درنیافته است که شجره افکار او در میان سنیّان ثمری نخواهد داد؟! چرا، او نیک دریافته است و شواهد بسیاری در آثار او هست. وی جمله ای کوتاه؛ ولی گویا دارد که عمق علاقه و ایمان او را به اهل بیت علیهم السلام نشان می دهد. او می گوید: «عَلِیٌّ بَیْن الْخَلْق کَالْمَعْقُولِ بَیْنَ الْمَحْسُوس؛10 علی در میان مردم مثل انسان است در میان بهائم.» مع الوصف ما در آخر این مقاله به تعقیب و گریزی که بین سلطان محمود غزنوی حنفی مذهب متعصب و شیخ الرئیس بوده اشاره ای کرده، مقاله را خاتمه می دهیم. تعقیب و گریزی که به مریضی و در نهایت وفات شیخ انجامید. در مقدّمة «دانشنامه علائی» چنین آمده است:
«در اینکه شیخ بوعلی اسماعیلی نبود و به آیین پدر نگروید، تردیدی نیست، چنان که از گفتار خودش نیز برمی آید، جمعی معتقدند شیخ، سنی نیز نبوده است؛ بلکه او را شیعة دوازده امامی می دانند. یکی از مؤیدات او امتناع اوست از قبول خدمت سلطان محمود سنّی متعصب کینه ورز، چه شیخ همواره از محیط نفوذ و قلمرو سلطان محمود گریزان بوده، پس از ضعف سامانیان و سلطة غزنویان بوعلی به خوارزم رفت. همین که محمود به خوازم نفوذ یافت، شیخ به سمت گرگان و دربار قابوس شتافت. هرچند سلطان محمود کوشید، بر او دست نیافت. چون قابوس دستگیر شد، ناچار به سمت ری و دربار ملکه سیده و مجد الدوله (دیلمی) رفت. همین که محمود قصد ری کرد، باز شیخ به همدان به دربار شمس الدوله
و بعد از او به دربار علاءالدوله رفت، اگر تصلب شیخ در تشیع و تعصب سلطان محمود در تسنن نبود، با شهرت نوازش و عطایای محمودی جهتی نداشت که خدمت او را نپذیرد و همواره خانه به دوش به اطراف ایران گریزان باشد.»11
در پاره ای از تذکره ها آمده است که شیخ در اثر این تعقیب و گریزهایی که از سلطان محمود غزنوی و عدم امنیتی که از ناحیه این پادشاه سنی مذهب متعصب داشت، بالاخره مریض و در نهایت در غربت از دنیا رفت، و اگر به کُنیه و نام و اسماء اجدادی او نگاهی گذرا کنیم، حقیقتی در زیر آنها نهفته می بینیم؛ زیرا او را «ابو علی، حسین بن عبدالله بن حسن بن علی بن سینا» نوشته اند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. روان و روح این دانشمند بزرگ، قرین رحمت واسعة الهی باد که هم نام ایران و هم طریق مسلمانی را جلا بخشید.


 


پی نوشت:


1) برای اطلاع بیشتر به کتابهای: ریحانة الادب، ج‏7؛ روضات الجنات، میرزا محمدباقر موسوی، ج‏3، و نامه دانشوران رجوع شود.
2) روضات الجنّات، میرزا محمدباقر موسوی، ج‏3، ص‏171.
3) قرآن، عرفان، برهان، استاد حسن زاده آملی، ص‏50.
4) روضات الجنّات، محمدباقر موسوی، ج‏3، ص‏174.
5) قرآن، عرفان، برهان، حسن زاده آملی، و جامع الاسرار و منبع الانوار، سید حیدر آملی، ص‏480.
6) مناجات خمسه عشره، مفاتیح الجنان، شیخ عباس قمی.
7) مصباح الهدایة الی الخلافة و الولایة، امام خمینی
R.
8) روضات الجنّات، میرزا محمدباقر موسوی، ج‏3، ص‏175.
9) کلیات علوم اسلامی، کلام عرفان، شهید مرتضی مطهری، ص‏58.
10) روضات الجنّات، ص‏180.
11) مقدمه دانشنامه علائی، ابو علی سینا، مقدمه و تصحیح از احمد خراسانی.


منبع: ماهنامه اطلاع رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان شماره157.


 


http://razva.net

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید