ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

امام علی علیه السلام- بخش دوم

هجرت به مدینه


رسول خدا به مدینه وارد نشد تا این که على علیه السلام به سوى مدینه عزیمت کرد و به او پیوست. على علیه السلام همواره با رسول خدا بود. امر پیامبر را به کار مى بست و از هر چه نهى مى کرد اجتناب مى نمود و هر چه از او مى خواست اجرا مى کرد.


هنگام جنگ امام على علیه السلام مرد میدان بود. مورخان نوشته اند که نصف کشته شدگان قریش در جنگ بدر به دست على علیه السلام کشته شدند و مسلمانان در کشتن نصف دیگر شرکت داشتند. او خود نقل مى کند که در خلال جنگ به نبرد مى پرداخت و سپس مى آمد تا از رسول خدا مطمئن شود و او را مى دید که در سجده است و به دعا مشغول است، بنابراین حتى در زمانى که مشغول مبارزه بود به رسول خدا مى اندیشید و او بود که از رسول خدا دفاع مى کرد.


در جنگ احد وقتى ورق برگشت، او بود که با سپر کردن خود از رسول خدا دفاع کرد. موقعى که دسته اى از قریش بر رسول خدا هجوم آوردند رسول خدا فرمود: «یا على آن ها را از من دفع کن.»


در همه ى جنگ هاى پیامبر على علیه السلام جنگجوى قهرمان بود. در جنگ احزاب وقتى به نبرد عمرو بن عبدود عامرى رفت رسول خدا فرمود: «بزر الایمان کله الى الشرک کله»(۱۰); «تمام ایمان در برابر تمام شرک قرار گرفته است.»


وقتى على علیه السلام در برابر عمرو ایستاد. عمرو گفت: پدرت دوست من بود برگرد دوست ندارم تو را بکشم. على علیه السلام گفت: اما من دوست دارم تو را بکشم. براى او دوستى هاى پدر یا قومش مهم نبود; تمام تلاش او بر این بود که موقعیت خود را در پیشگاه خدا حفظ کند.


 


منزلت على علیه السلام در نزد رسول خدا


همراهى على با رسول خدا او را به همه ى جنگ ها مى کشاند; تا این که ماجراى تبوک پیش آمد و رسول خدا او را در مدینه گذاشت. على علیه السلام شکوه گرانه و نه اعتراض آلود به احتجاج با پیامبر پرداخت. رسول خدا به او فرمود: «اما ترضى ان تکون منى بمنزله هارون من موسى الا انه لا نبىّ بعدى.»(۱۱) «آیا نمى خواهى همان جایگاهى را که هارون به موسى داشت در نزد من داشته باشى جز این که پیامبرى پس از من نیست؟» که به آیات ذیل از سوره ى طه اشاره دارد: «و اجعل لى وزیراً من أهلى * هارون أخى * أشدد به أزرى * و أشرکه فى أمرى»(۱۲) «موسى عرض کرد: و از خاندانم یاورى برایم قرار ده * هارون برادرم را * پشتم را بدو استوار ساز * و او را در کار من شریک گردان.»


بدین ترتیب على به رضایت رسول خدا رضایت داد.


 


دانش على علیه السلام


رسول خدا مى خواست مسلمانان با معرفت ژرف و علم گسترده ى على علیه السلام آشنا شوند.


مسلمان ها رسول خدا را حامل همه ى علوم بشرى مى دانستند; چون خدا قرآن و اسلام را به او وحى نمود و همه ى علم قرآن را به او الهام کرد. آنان متحیر بودند که با فرصت اندک پیامبر چگونه مى توانند از دانش او بهره گیرند; از این رو رسول خدا به آنها فرمود: «انا مدینه العلم و على بابها فمن اراد المدینه فلیأتها من بابها»(۱۳)«من شهر علم و على دروازه ى آن است. کسى که مى خواهد به شهرى وارد شود باید از در آن داخل گردد.»


این بدان علت بود که على علیه السلام تمام علم رسول خدا را درک کرده بود و در میان اصحاب تنها فردى بود که به هر مسئله اى که از او پرسیده مى شد پاسخ مى داد و تنها کسى بود که نیاز نداشت از کسى چیزى بپرسد; بلکه خود مورد رجوع سایر صحابه بود.


وقتى به خلیل بن احمد فراهیدى ـ استاد سیبویه در نحو و بنیانگذار علم عروض و اولین تألیف کننده ى فرهنگ در زبان عربى ـ که به ولایت على علیه السلام اعتقاد داشت گفته شد: چرا على را بر دیگران ترجیح دادى؟ گفت: به علت نیازمندى همه به على ـ چون کسى را ندیدم که به او نیازمند نباشد ـ و بى نیازى او از همه ـ ندیدم او محتاج کسى باشد ـ نشانه ى این است که او امام همه است.


از آن رو امام على علیه السلام به چنین علمى دست یافته بود که آن را مستقیماً از سرچشمه اى که در کنار آن مى&nb
sp;زیست دریافت کرده بود. تا جایى که بعضى از زنان پیامبر مى گفتند که آن ها به على رشک مى بردند; چون رسول خدا وقت زیادى را به على اختصاص مى داد و هر شب گوشه اى از علم خود را به او مى آموخت و محل نزول هر آیه ى قرآن و موارد و گستره ى کاربرد آن را برایش توضیح مى داد. از این رو علم على علیه السلام برگرفته از اسلام بود و اندیشه اى جز اندیشه اسلام نداشت و همه ى افکار خود را از اسلام به دست مى آورد; پس اندیشه ى على علیه السلام همان اندیشه اسلام بود.


على علیه السلام مى خواست در همه ى عرصه ها ژرف آفرین، اندیشه ورز، برنامه ریز و آغازگر باشد و همه این ها نیز براى خدا باشد. بنابراین على علیه السلام علم خود را براى شخص خود نمى دانست. مانند بقیه ى مردم که علم را در سینه ى خود محبوس مى کنند یا براى کسب امتیازات از آن استفاده مى کنند. او احساس مى کرد که علم او مال خودش نیست، بلکه مال خداست و خدا از او مى خواهد که علم خود را به خلق خدا انفاق کند; بنابراین حتى آن زمان که در بستر مرگ افتاده بود از مردم مى خواست از او سؤال کنند «سلونى قبل ان تفقدونى.»(۱۴) او هیچ فرصتى را براى شبهه زدایى، گشودن روزنه به سوى حق، ترسیم راه هدایت و نجات مردم از گمراهى از دست نمى داد.


 


على علیه السلام و آگاه سازى امت


امام على علیه السلام حاکمى بود که پیوسته مى کوشید تا مردم را با فرهنگ اسلام آشنا کند و این مسئله از لابلاى خطبه هاى نهج البلاغه آشکار است; او در این راه از هر فرصتى استفاده مى کرد. اما از برانگیختن احساسات و عواطف مردم براى پیوستن آنان به خود پرهیز نمود.


رسالت زمامداران اسلامى همین است. آن ها باید امت اسلامى را با فرهنگ سیاسى، اجتماعى و دینى مورد نیاز آشنا کنند. چون خداوند بر عالمان اسلام شناسى که نیاز مردم را درک مى کنند واجب نموده است که به دنبال مردم بروند و آنان را آموزش دهند. براى آموزش به خانه هاى آن
ان بروند. عالمان باید براى بالا بردن سطح فکرى مردم از هر فرصتى استفاده کنند; به ویژه در مواقعى که بدعت گذاران، کافران و گمراهان مى کوشند مسلمانان را گمراه سازند. در این حالت براى انسان مسلمان جایز نیست که در خانه خود بنشیند و به نوشتن و سخنرانى و گفتوگو و مناظره بپردازد چه مسؤولیت رسمى داشته باشد و چه نداشته باشد.


در قرآن آمده است: «ان الذین یکتمون ما أنزلنا من البیّنات و الهدى من بعد ما بیّناه للناس فى الکتاب أولئک یلعنهم الله و یلعنهم اللاعنون»(۱۵) «کسانى که آن چه را ما از حجت هاى روشن و هدایت فرو فرستادیم، پس از اینکه آن را در کتاب براى مردم بیان کردیم، مى پوشانند، خدا و لعنت کنندگان لعنتشان مى کنند».


و در حدیث نبوى آمده است: «اذا ظهر البدع فى امتى فلیظهر العالم علمه فمن لم یفعل فعلیه لعنه الله»(۱۶); «در زمانى که بدعت ها در میان امت من پدیدار گردد، عالم باید دانش خود را آشکار نماید و گرنه نفرین خدا بر او خواهد بود».


اسلام نمى خواهد مردم جاهل، ساده و غافل باقى بمانند; زیرا اگر امت اسلامى از مسائل سیاسى، دینى، اجتماعى و اقتصادى خود آگاه نباشد دشمنان مى توانند از این جهل بهره بردارى کنند و امت اسلامى را به مشکلات بسیارى گرفتار کنند. اسلام براى آموزش اهمیت خاصى قائل است از این رو امام على علیه السلام در سخنى با کمیل مردم را به سه دسته تقسیم مى کند:


«الناس ثلاثه عالم ربانى و متعلم على سبیل نجاه و همج رعاع أتباع کل ناعق یمیلون مع کل ریح لم یستضیؤوا بنور العلم ولم یلجأوا إلى رکن وثیق»(۱۷); «مردم سه دسته اند عالم ربانى و دانشجویى در راه هدایت و مگسانى سبک وزن و سرگردان که در پى هر بانگى مى روند و با هر بادى به راه مى افتند; این ها از نور و روشنایى علم استفاده نکرده اند و به پایگاه محکم و مورد اعتماد پناه نبردند.»


آنگاه مى فرماید: «یا کمیل! العلم خیر من المال العلم یحرسک و انت تحرس المال و ال
مال تنقصه النفقه و العلم یزکو على الانفاق»(۱۸); «اى کمیل! دانش بهتر از مال است; زیرا علم نگاهبان توست و تو باید نگاهبان مال باشى. مال با بخشیدن کم مى شود; ولى علم با بخشیدن افزایش مى یابد.» سپس امام ارزش انسان را مشخص مى کند: «قیمه کل امرء مایحسنه.»(۱۹); «ارزش هر مرد به چیزى است که آن را خوب مى داند.»


در قرآن کریم وارد شده است: « …قل هل یستوى الذین یعلمون و الذین لایعلمون انما یتذکر اولوا الالباب (20)«…بگو آیا آنان که مى دانند و آنان که نمى دانند، برابرند؟ تنها خردمندان پند مى پذیرند.»


از همه ى این مطالب در مى یابیم که خداوند از ما مى خواهد آگاه باشیم و از علما مى خواهد که در همه&nb
sp;ى کارها به مردم آگاهى بدهند; آن ها را موعظه کنند، به یاد خدا بیندازند، ثواب و عقاب خدا را به آنان یادآور شوند، احکام خدا را براى آن ها بیان کنند، آنان را به سوى بایسته ها راهنمائى کنند، با مسائل مهم و سرنوشت ساز آشناشان سازند، بر سر حق با آن ها مجامله نکنند و براى گفتن حق ایستادگى کنند حتى اگر مردم آنها را سنگ باران کنند.


این ها چیزى هایى است که در سخن گفتن از امام على علیه السلام باید به یاد داشته باشیم. امامى که در خانه خدا متولد شد و زندگى خود را در خدمت خدا قرار داد و شهادتش نیز در محضر خدا و در خانه ى خدا بود. زمانى که ابن ملجم به او ضربه زد فرمود: «فزت و رب الکعبه.»(۲۱); چون مى دید که همه زندگى اش در راه حق بوده است. او با وجود رنج ها و دردهاى بسیارى که کشید و مشکلاتى که متحمل گردید و اهل جمل و صفین و نهروان نگذاشتند او برنامه هاى خود را اجرا کند ولى در آن لحظه متبسم و خرسند بود.


امام على علیه السلام زمانى که احساس مى کرد مرگ او نزدیک شده است به آموزش مردم مى اندیشید و مى گفت،:«سلونى قبل ان تفقدونى»(۲۲); چون دوست داشت به مردم آگاهى بدهد.


این همان على است که ما به او افتخار مى کنیم; به جهاد بزرگ او، به دانش انبوهش که مسلمان و غیر مسلمان در برابر او سر تسلیم فرود مى آورند، به عدالتش که در تمام لحظه هاى زندگى بر آن تأکید کرد و به وفادارى او به خدا و اسلام.


 


امام على علیه السلام و حق


هنگام بازگشت رسول خدا از حجه الوداع این آیه بر او نازل شد: «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربّک و ان لم تفعل فمابلغت رسالته و الله یعصمک من الناس…» (۲۳); «اى پیامبر آنچه را از سوى پرودگارت به تو آمده برسان و اگر این کار را نکنى، پیام او را نرسانده اى و خدا تو را از فتنه و گزند مردم نگاه مى دارد…»


رسول خدا پیام را ابلاغ کرد. دست هاى امام على علیه السلام را بالا برده بود تا جایى که سفیدى زیر بغل هر دو هویدا گشت و خطاب به مسلمانان فرمود: «ألا من کنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و أدر الحق معه حیثما دار»(۲۴) «آگاه باشید کسى را که من مولاى اویم على مولاى اوست. خدایا کسى را که على را دوست دارد دوست بدار و کسى را که با او دشمنى کند دشمن بدار و هر جا مى رود حق را با او بدار.»


این سخن را در حالى به مسلمانان گفت که بهتر از هر کس دیگرى على علیه السلام را مى شناخت. مى دانست که على علیه السلام از کودکى یک کلمه سخن
باطل نگفته، موضع باطل نگرفته و بر خلاف حق حرکتى انجام نداده و با باطل پیوندى برقرار نکرده است بلکه «على مع الحق و الحق مع على یدور معه حیثما دار»(۲۵); «على با حق و حق با على است و حق دائماً بر محور و مدار على دور مى زند.»


مشکل على علیه السلام این بود که با حق بود ولى مردم انتظار داشتند که او حق را با باطل بیامیزد. به او مى گفتند که حق و باطل را با یکدیگر بیامیز تا مردم حقیقت آمیخته با باطل را بپذیرند و او این را رد کرد و فرمود: «ما ترک لی الحق من صدیق»; «حق دوستى برایم باقى نگذاشت.»


«على مع الحق و الحق مع على»; «على با حق و حق با على است.»; چون على تندیس حق است و گامى به سوى باطل بر نمى دارد. پس اگر على با حق و حق با على است چرا انسان به او نزدیک نشود؟


على علیه السلام نمى پذیرفت که مردم بر خلاف اصول او را دوست داشته باشند; مى 
فرمود: حق دوستى برایم باقى نگذاشت. مشکل او این بود که از موضع حق حرکت مى کرد; بنابراین مردم با او دشمنى مى کردند. چگونه مى توان بدون حق به على نزدیک شد؟ به مردم پیرامون خود مى فرمود: «هلک فی رجلان محب غال و مبغض قال.»(۲۶); «دو کس درباره ى من به هلاکت رسید; دوستى که غلو کند و دشمنى که کینه توزى نماید.»


على علیه السلام با کسانى که درباره ى او غلو مى کردند و او را تا سر حد خدایى بالا مى بردند مى جنگید و آن ها را مورد مؤاخذه قرار مى داد; چون مى خواست حق حفظ شود. او نمى خواست خارج از چار چوب حق مردم را به دوستى، ستایش و تقدیس خود تشویق کند; هم چنین نمى خواست مردم با او دشمنى کنند; زیرا در این صورت با حق دشمنى مى کردند; حقى که على علیه السلام نماد و تندیس آن است.


مردم نزدیک به صد سال على علیه السلام را لعن کردند و ناسزا گفتند; اما على کجا و ناسزاگویان کجا؟


على علیه السلام پیوسته مانند خورشید مى درخشد و سراسر زندگى را براى مردم روشن مى سازد; اما دیگران در کجاى تاریخ و در کجاى زندگى قرار دارند؟ على کجا و معاویه کجا حسین کجا و یزید کجا؟


امام على علیه السلام نمى خواست مردم او را بیش از آنچه که هست بستایند. وقتى منافق چرب زبانى آمد و به ستایش حضرت پرداخت. امام که مى دانست او به گفته هاى خود اعتقاد ندارد به او گفت: «انا دون ما تقول و فوق ما فى نفسک.»(۲۷);«من از گفته هاى تو کمتر و از آنچه که در ذهن توست برتر هستم.» زیرا مى دانم باور دیگرى درباره ى من دارى.


على علیه السلام مردم را تشویق نمى کرد که او را بیش از اندازه دوست داشته باشند بلکه در برابر خداوند متواضع بود و با این که معصوم بود از مردم مى خواست که او را ارزیابى و نقد کنند. مى خواست امت اسلامى را به نقد و ارزیابى رهبران خود عادت دهد . وقتى مردم در نقد امام علیه السلام چیزى مى گفتند او حقیقت را براى آن ها تصریح مى کرد و مى فرمود: «لاتظنّوا بی إستثقالا فی حق قیل لی و ل
ا التماس اعظام لنفسی لما لایصلح لیّ فإنه من أستثقل الحق أن یقال له أو العدل أن یعرض علیه کان العمل بهما علیه أثقل.» (۲۸) «گمان نکنید اگر حقى به گفته شود بر من گران مى آید و نمى خواهم به چیزى که در من نیست مرا بزرگ بدانید; چون کسى که شنیدن سخن حق عادلانه بر او دشوار باشد عمل به حق و عدالت بر او دشوارتر خواهد بود.»


انسان اگر مسؤولیتى داشت و مردم سخن حقى به او گفتند حتى اگر به گونه اى بود که آن را دوست نداشت باید بپذیرد و حق را براى مردم بیان کند و اگر مردم از او عدالت را خواستند او باید آن را به مردم بفهماند; چون کسى که دوست ندارد مردم به حق و عدل از او انتقاد کنند چگونه مى تواند بر اساس حق و عدل عمل نماید؟


امام على علیه السلام از ما مى خواهد این چنین باشیم; چون على علیه السلام در تمام زندگى خود مسلمان بود و چیزى جز اسلام در وجود او راه نداشت; امام على علیه السلام در اخلاق، زهد، شجاعت و جنگ و صلح خود، سیماى زنده ى اسلام بود; زیرا او شاگرد قرآن بود. او از ما مى خواهد که در اسلام ثابت قدم باشیم و در هر شرایطى متخلق به اخلاق اسلامى و ملتزم به احکام اسلامى باشیم. ارزش و عظمت امام على علیه السلام در این است که جان خود را با خدا معامله کرد، سخنى نگفت، حرکتى نکرد، پ
یوندى برقرار نکرد یا پیوندى نگسست مگر اینکه رضاى الهى را در آن در نظر گرفت.


 


پی نوشت:


[1] ـ نهج البلاغه / نامه ۴۵.


<SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang=AR-SA& gt;[2] ـ بقره / ۲۰۷.


[3] ـ مائده / ۵۵.


[4] ـ نهج البلاغه / خطبه ۷۳.


[5] ـ الکافى، شیخ کلینى، ج ۸، ص ۳۵۱ و الارشاد، شیخ مفید، ص ۶۴ و اقبال الاعمال، سید ابن طاووس، ج۲، ص ۳۶۹.


[6] ـ آل عمران ،۶۱.


[7] ـ بقره / ۱۳۱.


[8] ـ انعام / ۱۶۲، ۱۶۳.


[9] ـ بقره / ۲۰۷


[10] ـ بحارالانوار، علامه مجلسى، ج ۲۰، ص ۲۱۵ و ینابیع الموده، قندوزى، ج۱، ص ۲۸۱ و شواهد التنزیل، حاکم حسکایى، ج ۲، ص ۱۶.


[11] ـ بحار الانوار، علامه مجلسى، ج ۲، ص ۲۲۶ و الارشاد، شیخ مفید، ص ۱۵۶ و مسند، احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۱۸۴ و الامالى، شیخ صدوق، ص ۱۷۱ و الاختصاص، شیخ طبرسى، ج ۱، ص ۵۹.


[12] ـ طه / ۲۹ ـ ۳۲.


[13] ـ بحار الانوار، علامه مجلسى، ج ۴۰، ص ۲۰۷ و اقبال الاعمال، سید ابن طاووس، ج ۱، ص ۵۰۷ و کنز العمال، متقى هندى، ج ۱۳، ص ۱۴۸.


[14] ـ الامالى، شیخ صدوق، ص ۱۹۶ و نهج البلاغه، خطبه ۲۳۱.


[15] ـ بقره / ۱۵۹.


[16 ـ بحارالانوار، علامه مجلسى، ج ۱۰۵، ص ۱۵ و الکافى، شیخ کلینى، ج ۱، ص ۵۴.


[17] ـ بحارالانوار، علامه مجلسى، ج ۱،ص ۱۸۸، روایت ۴، باب ۲ و نهج البلاغه، حکمت ۱۳۹ و الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص ۲۲۷ و الخصال، شیخ صدوق، ص ۱۸۶.


[18] ـ بحارالانوار، علامه مجلسى، ج ۱،ص ۱۸۸، روایت ۴، باب ۲ و نهج البلاغه، حکمت ۱۳۹.


[19] ـ بحارالانوار، علامه مجلسى، ج ۱، ص ۱۶۵، روایت ۴، باب ۱ و نهج البلاغه، حکمت ۸۱.


[20] ـ زمر/ ۹.


[21] ـ بحارالانوار، علامه مجلسى، ج ۴۱، ص ۲، روایت ۴، باب ۹۹.


[22] ـ نهج البلاغه، خطبه ۲۳۱.


[23] مائده / ۶۷.


[24] ـ بحارالانوار ، علامه مجلسى، ج ۱۰، ص ۱۲۰، روایت ۱ باب ۸.


[25] ـ بحارالانوار ، علامه مجلسى، ج ۱۰، ص ۴۳۲.


[26] ـ نهج البلاغه، حکمت ۱۱۳.


[27] ـ بحار الانوار، علامه مجلسى، ج ۴۱، ص ۳۲۷ و نهج البلاغه، حکمت ۸۰.


[28] ـ الکافى، شیخ کلینى، ج ۸، ص ۳۵۶.


www.bayynat.ir

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید