از این طرف اومدی: 
امام علی علیه السلام و قاسطین/ بخش پنجم

امام علی علیه السلام و قاسطین/ بخش پنجم

فهرست مطالب

جنگ صفين يا نبرد با قاسطين


سپاه امام به حركت خود ادامه داد و به سرزمين صفين رسيد، صفين سرزمينى بود در ساحل غربى رود فرات و ميان آن و رقه فرات فاصله بود. (251) اين سرزمين شامل منطقه‏اى پردرخت به مسافت دو فرسخ مى‏شود. (252)


پيش از رسيدن سپاه امام به صفين، ابوالاعور فرمانده پيشقراول معاويه در نزدكى آب موضع گرفته بود و معاويه هم با سپاه خود به آن محل رسيده بود. وقتى سپاه امام به صفين رسيد، دسترسى به آب نداشتند و سپاه معاويه راه آب را به روى آنان بسته بود. (253) ابوالاعور سلمى افراد خود را جلو شريعه گمارده بود و تعدادى تيرانداز نيز مأمور آن كرده بود، وقتى بسته شدن راه آب و تشنگى سپاه را به اميرا
لمؤمنين خبر دادند صعصعه بن صوحان را نزد معاويه فرستاد و از او خواست كه مانع آب نشود تا ببينيم چه پيش مى‏آيد و اگر دوست دارى كه چنين باشد و بر سر آب ميان دو سپاه جنگ شروع شود ما نيز حرفى نداريم. چون پيام امام به معاويه رسيد به ياران خود گفت: نظر شما چيست؟


وليد بن عقبه گفت: آنها را از آب منع كن همانگونه كه آنها عثمان را از آب منع كردند ولى عمروعاص گفت: راه آب را به روى آنان باز كن چون آنها تن به تشنگى نخواهند داد صعصعه پس از درگيرى‏هاى لفظى با ياران معاويه، به سوى امام برگشت و جريان را گزارش داد و گفت : آخرين سخن معاويه اين بود كه به زودى نظر خودم را در اين باره خواهم گفت. (254) سپاه شام از اينكه آب در دست آنها بود خوشحال بودند و معاويه به آنان گفت: اى اهل شام اين نخستين پيروزى است، به آنان آب نخواهم داد تا همگى كشته شوند و اهل شام شادمانى مى‏كردند. در اين هنگام مرد عابدى از شام به نام معرى بن اقبل به پا خاست و گفت: اى معاويه اكنون كه زودتر از آنان به فرات رسيده‏اى آنان را از آب منع مى‏كنى؟ ولى به خدا سوگند اگر آنان زودتر رسيده بودند شما را سيراب مى‏كردند… به خدا سوگند اين نخستين ستم است، معاويه بر او خشم گرفت و آن مرد شبانه از سپاه معاويه به سپاه امام پيوست. (255)


موضوع بى آبى در سپاه امام به صورت يك مشكل جدى در آمد و كسانى نزد امام مى‏آمدند و از او اجازه جنگ مى‏خواستند، امام با يك حركت نظامى راه آب را بازكند از اين رو در ميان سپاه خود خطبه‏اى هيجان‏انگيز خواند و آنان را به گرفتن آب فرمان داد و فرمود:<o:p& gt;


قداستطعموكم القتال فاقروا على مذلة و تأخير محله او رووا السيوف من الدماء ترووا من الماء فالموت فى حياتكم مقهورين و الحياة فى موتكم قاهرين. (256)


آنان شما را به جنگ وادار كردند اكنون يا با خوارى در جاى خود قرار بگيريد و يا شمشيرها را از خون‏ها سيراب كنيد تا از آب سيراب شويد، مرگ در زندگى شماست در حالى كه شكست خورده باشيد و زندگى در مرگ شماست در حالى كه پيروز باشيد.


پس از اين فرمان، دوازده هزار نفر از سپاه امام به فرماندهى مالك و اشعث حمله كردند و در يك هجوم برق آسا فرات را از دست سپاه معاويه گرفتند (257) كسانى از سپاه امام مى‏خواستند مقابله به مثل كنند ولى امام با بزرگوارى تمام دستور داد راه آب را به روى سپاه معاويه باز گذاشتند. (258) به گفته ابن عماد، پس از گرفتن آب از سپاه معاويه اصحاب امام در آن محل مسجدى بنا كردند. (259)


پس از اين درگيرى كه باعث كشته شدن چندين نفر از سپاه شام شد، آرامشى ميان دو سپاه بر قرار شد، دو روز گذشت و هيچ تحركى صورت نگرفت. اميرالمؤمنين كه سعى داشت كار به صلح بيانجامد سه نفر از ياران خود را به نام‏هاى بشير بن عمرو انصارى و سعيد بن قيس همدانى و شبث بن ربعى تميمى فرا خواند و به آنها گفت: نزد اين مرد برويد و او را به سوى خدا و اطاعت و جماعت و پيروى از امر خدا بخوانيد آنها نزد معاويه آمدند و او را به بيعت با امام دعوت كردند و سخنان بسيارى ميان آنان و معاويه رد و بدل شد و دست آخر معاويه به آنان گفت: از نزد من برويد كه ميان ما وشما جز شمشير نخواهد بود. (260)


گروه هايى از قاريان كوفه و شام گرد هم آمدند و با هدف جلوگيرى از جنگ پيام‏هايى را ميان امام و معاويه رد وبدل كردند ولى سودى نداد و اين وضعيت چندين ماه طول كشيد. (261) تا اينكه ماه ذيحجه فرا رسيده و دراين ماه جنگ‏هاى پراكنده‏اى ميان برخى از افراد دو سپاه در مى‏گرفت و با رسيدن ماه محرم كه ماه حرام بود دو طرف از جنگ باز ايستادند و بار ديگر ميان دو طرف نامه‏ها و پيام هايى رد و بدل شد و چون ماه محرم سپرى شد، امام كسانى را به طرف سپاه معاويه فرستاد و به آنان اعلام جنگ كرد و هر دو سپاه آماده نبردى تمام عيار شدند. (262)


امام به آرايش سپاه خود پرداخت و پرچم را به هاشم بن عتبه سپرد و يمنى‏ها را در سمت راست سپاه، و قبيله هايى از ربيع را در سمت چپ و كسانى از قبيله مضر را د
ر قلب سپاه قرار داد و همچنين فرماندهى قسمت هايى از سپاه را به اشعث بن قيس و عبدالله بن عباس و سليمان بن صرد و حارث بن مره واگذار كرد. سپاه امام بيست و شش پرچم داشت. (263)


در تعداد سپاهيان امام در جنگ صفين ميان مورخان اختلاف نظر وجود دارد، تعداد آنها را از 120 هزار نفر تا 90 هزار نفر نوشته‏اند آنچه نصر بن مزاحم آن را ترجيح مى‏دهد يك صد هزار نفر يا كمى بيشتر است (264) و تعداد سپاهيان معاويه را از 130 هزار نفر تا 60 هزار نفر نوشته‏اند آنچه مسعودى آن را ترجيح مى‏دهد نود هزار نفر است (265) به گفته يعقوبى، در سپاه امام در صفين هفتاد نفر از اصحاب پيامبر كه اهل بدر بودند و هفتصد نفر از آنان كه زير درخت رضوان با پيامبر بيعت كرده بودند و چهارصد نفر از ساير مهاجران و انصار حضور داشتند. (266)


به هر حال، در روزهاى نخستين ماه صفر تنور جنگ داغ‏تر شد و امام در تهييج و تشويق سپاهيان خود سخنرانى هايى كرد و از جمله خطاب به آنان فرمود:


«بندگان خدا از خدا پروا كنيد، چشمها را به زير افكنده و صداها را كوتاه كنيد و كمتر سخن بگوييد و خود را به درگير شدن و حمله كردن و مبارزه و شمشير زنى و جن
گ شديد و تن به تن آماده سازيد و مقاومت كنيد و بسيار به ياد خدا باشيد تا رستگار شويد و با يكديگر نزاع نكنيد كه در اين صورت سست مى‏شويد و توان شما از ميان مى‏رود و شكيبا باشيد كه خدا با شكيبايان است. خداوندا به آنان مقاومت كردن را الهام كن و پيروزى را بر آنان نازل گردان و پاداش بزرگى به آنان بده (267)


و در خطبه ديگرى توصيه‏هاى لازم را به سپاهيان خود كرد و از جمله فرمود:


«… خداوند به شما خبر داده كه كسانى را كه در راه او در صفى چون بنايى استوار قرار مى‏گيرند و پيكار مى‏كنند، دوست دارد، پس آنها را كه زره پوشيده‏اند جلو بيندازيد و آنها را كه زره نپوشيده‏اند در عقب قرار دهيد و دندان‏هاى خود را بفشاريد كه تأثير شمشير را در سر كندتر مى‏كند و در پيرامون نيزه‏ها جا بگيريد كه آن نيزه‏ها را كاراتر مى‏كند و چشم‏ها را پايين بياوريد كه آن از اضطراب مى‏كاهد و به دل‏ها آرامش مى‏دهد و صداها را بميرانيد كه آن شكست را طرد مى‏كند و مناسب‏تر با وقار است و پرچم خود را كج نكنيد و آن را رها نسازيد و جز به دست شجاعان خود ندهيد. (268)


از نخستين روز ماه صفر نبرد ميان دو سپاه به صورت رسمى آغا
ز شد و هر روز فرماندهانى از دو طرف با افراد خود به ميدان‏مى‏رفتند وبا هم درگير مى‏شدند. در روز چهار شنبه هشتم صفر حمله سراسرى آغاز شد و از صبح تا شام ادامه يافت و هنگام شب دوسپاه به اردوگاه‏هاى خود برگشتند، روز پنجشنبه هفتم صفر پس از خواندن نماز صبح، خود امام همراه با سپاه حمله را آغاز كرد و نبرد سختى در گرفت در اين نبرد، امام زره و عمامه پيامبر را پوشيد و شمشير او را برداشت و به اسب پيامبر سوار شد و ضمن نبردى سخت تذكرات لازم را به سپاهيان مى‏داد و آنها را به مقاومت و رشادت دعوت مى‏كرد (269). گروه بسيارى از دو طرف كشته شدند بنابه نقلى، خود امام نيز چندين جراحت برداشت (270) اين روز را «يوم الهرير» مى‏گفتند و نبرد با شدت تمام، تا نيمه‏هاى شب ادامه يافت و آن شب را كه شب جمعه بود «ليلة الهرير» (271) مى‏گفتند.


در اين شب جنگ به اوج خود رسيد و دو سپاه با تمام نيروى خود وارد نبرد شدند به گونه‏اى كه فرصت براى خواند نماز نبود و نماز را با اشاره مى‏خواندند. (272)


در اين نبرد خود امام نيز شركت داشت و در طول اين روز و شب 523 نفر به دست او كشته شدند و هر كس را كه مى‏كشت تكبير مى‏گفت و اين آمار از تعداد تكبيرهاى او به دست آمده است. (273)


در ليلة الهرير سى وشش هزار نفر از دو طرف كشته شدند و چند تن از بهترين ياران امام به شهادت رسيدند كه از جمله آنها مى‏توان از افراد زير ياد كرد:


عمار ياسر. او از اصحاب بلند پايه پيامبر خدا بود و پيامبر درباره او فرموده بود: اى عمار تو را «فئه باغيه گروه ستمگر» مى‏كشد. (274) اين سخن پيامبر در ميان اصحاب شهرت يافته بود و لذا شركت عمار در جنگ صفين و قرار گرفتن او در صف اميرالمؤمنين براى معاويه و عمروعاص بسيار نگران كننده بود. عمار در اين جنگ با سخنرانى‏هاى خود مردم را به حقانيت اميرالمؤمنين دعوت مى‏كرد و مى‏گفت:


نحن ضربناكم على تنزيله‏ثم ضربناكم على تأويله (275)


ما با شما به خاطر تنزيل قرآن جنگيديم وسپس به خاطر تأويل آن جنگيديم.


عمار در حالى در جنگ شركت كرده بود كه بسيار پير شده بود و دستانش مى‏لرزيد و مى‏گفت : زير اين پرچم سه بار همراه رسول خدا جنگيده‏ام و اين چهارم آنهاست. (276)


او در سن نود و سه سالگى در صفين به شهادت رسيد. (277) و شهادت او با توجه به آن حديث پيامبر در ميان سپاه شام ايجاد تزلزل و ترديد كرد ولى معاويه و عمروعاص با شيطنت‏هاى خود چنين تبليغ كردند كه عمار را كسى كشته كه او را به جنگ فرستاده است وقتى اين سخن به گوش اميرالمؤمنين رسيد، فرمود: اگر چنين باشد پس قاتل حمزه، پيامبر خداست (278)


اويس قرنى. يكى از كسانى كه در ركاب اميرالمؤمنين در صفين شهيد شد اويس قرنى بود كه در اثناى جنگ به سپاه آن حضرت ملحق شد. اصبغ بن نباته مى‏گويد: در جنگ صفين همراه على بودم كه مى‏گفت: چه كسى تا پاى مرگ با من بيعت مى‏كند؟ نود و نه نفر با او بيعت كردند، امام فرمود: آن كسى كه عدد (صد) را تمام كند كجاست؟ چون به من چنين وعده شده است. در اين هنگام مردى پشمينه پوش كه سر خود را تراشيده بود جلو آمد و بيعت كرد، او اويس قرنى بود كه درهمان جنگ ك
شته شد (279) او در جنگ ندا در داد كه مردم من اويس قرنى هستم سپس حمله كرد و به شهادت رسيد. (280)


خزيمة بن ثابت. او كه معروف به «ذو الشهادتين» بود در جنگ صفين همراه با امام بود و پس از شهادت عمار ياسر دلاورى‏هايى كرد و مى‏گفت: با شهادت عمار گمراهى اين گروه كاملا روشن است تا اينكه به شهادت رسيد. (281)


هاشم بن عتبه. او يكى از پرچمداران امام در جنگ صفين بود و از يك چشم نابينا بود و «مرقال» شهرت داشت. وقتى به ميدان رفت، معاويه شجاعان ذوالكلاع را به مصاف او فرستاد و هاشم نوزده نفر از آنان را كشت و دست آخر خود او نيز به شهادت رسيد، اميرالمؤمنيين بر سر جنازه او حاضر شد و به او دعا كرد. (282)


عبدالله بن بديل</SPAN&gt ;. او با رشادت تمام در ميمنه سپاه امام جنگيد و سپاه شام را كنار زد و به خيمه معاويه رسيد و مى‏خواست او را بكشد، معاويه سخت به وحشت افتاد و از مقابل او فرار كرد و از سپاه خود كمك مى‏خواست و فرياد مى‏زد واى بر شما اگر از شمشير زدن ناتوان هستيد با سنگ به او حمله كنيد و آنان چنين كردند و عبدالله بديل به شهادت رسيد و معاويه بر سر جنازه او آمد و گفت: به خدا سوگند كه اين بزرگ آنان بود. (283)


ابو هيثم تيهان. او از اصحاب رسول خدا بود ودر جنگ بدر همراه آن حضرت جنگيده بود. در جنگ صفين صفوف سپاه امام را منظم مى‏كرد و مى‏گفت: اى مردم عراق ميان شما و پيروزى زود هنگام در اين دنيا و بهشت در آن دنيا جز ساعتى از روز نيست، گام‏هاى خود را استوار وصفوف خود را منظم كنيد و سرهاى خود را به پروردگارتان عاريه بدهيد و از خدا كمك بگيريد و با دشمن خدا و دشمن خودتان بجنگيد. او در همين جنگ به شهادت رسيد. (284)


در اين جنگ خود امام نيز با شجاعت بى نظيرى شركت داشت و با حملات مكرر خود تلفات بسيارى بر سپاه معاويه وارد كرد. او يك بار در ميدان جنگ فرياد زد:


واى بر تو اى معاويه بيا با يكديگر بجنگيم ومردم كشته نشوند. عمروعاص به معاويه گفت : اين فرصت را غنيمت بشمار او پهلوانان تو را كشته است من اميدوارم كه تو به او غلبه كنى. معاويه گفت: واى بر تو اى عمرو به خدا سوگند نظر تو جز اين نيست كه من كشته شوم و خلافت به تو برسد، تو نمى‏توانى مرا فريب بدهى. (285)


عمر وعاص به معاويه گفت: آيا از على مى‏ترسى و مرا در موعظه‏اى كه كردم متهم مى‏كنى؟ به خدا سوگند كه من با او مبارزه خواهم كرد هر چند كه هزار بار بميرم و به ميدان مبارزه امام آمد، امام نيزه‏اى به سوى او حواله كرد و او افتاد و چون خود را در آستانه مرگ ديد عورت خود را باز كرد و امام از روى حيا روى خود را از او گردانيد و او را رها كرد؛ چون عمروعاص نزد معاويه برگشت، جريان را به او گفت و معاويه گفت: قدر عورت خود را بدان ! (286)


همين حيله را بسربن ارطاة نيز در برابر امام به كار برد و چون با امام روبرو شد و امام به او حمله كرد او عورت خود را آشكار نمود و امام از روى حيا از او فاصله گرفت. (287)


امام همچنان در وسط معركه بود و ضمن جنگ، بر كار افراد خود نظارت داشت، او عباس بن ربيعه را ديد كه با عراربن ادهم شامى درگير شده‏است، عباس آن مرد شامى را كشت و تكبيرگفت، امام به سوى او توجه نمود و به او تذكر داد كه چرا محلى را كه براى او تعيين شده ترك كرده است، او گفت: اين مرد شامى مرابه مبارزه طلبيد و من نمى‏توانستم پاسخ ندهم. دراين ميان خبر كشته شدن عرار به دست ربيعه به معاويه رسيد، معاويه براش كشتن ربيعه جايزه تعيين كرد و دو نفر از شاميان به ميدان آمدند و عباس بن ربيعه را به مبارزه دعوت كردند. او گفت: من بايد از مولاى خود اجازه بگيرم و نزد اميرالمؤمنين آمد، امام به او گفت سلاح و مركب خود را بامن عوض كن، امام سوار مركب او شد و به طرف دو مرد شامى آمد آن دو خيال كردند كه او عباس بن ربيعه است و آماده نبرد شدند و امام هر دو نفر آنها را به هلاكت رسانيد و به سوى عباس برگشت وگفت سلاخ خود را بگير و سلاح مرا بده. (288)


معاويه غلامى به نام حريث داشت كه بسيار شجاع بود او گاهى لباس معاويه را مى‏پوشيد و به ميدان مى‏رفت و افراد ناآگاه گمان مى‏كردند كه او معاويه است. معاويه به او گفته بود كه با هركس كه مى‏خواهد روبرو شود ولى با خود على روبر نشود. اما عمروعاص او را تحريك كرد و او امام را به مبارزه طلبيد و امام در همان آغاز ضربتى مهلك بر او زد و او هلاك شد، كشته شدن او معاويه را بسيار متأثر كرد. او عمرو را نكوهش مى‏كرد كه چرا حريث را فريب داده است. (289)


زيدبن وهب مى‏گويد: امام در ميدان صفين گرماگرم جنگ بود كه غلام او به نام كيسان با غلام ابوسفيان به نام احمر درگير شدند و كيسان كشته شد، غلام ابوسفيان مغرورانه به سوى امام حمله كرد ولى امام به او مهلت نداد ودست در گريبان زره او افكند و او را بلند كرد و به زمين كوبيد، در اين هنگام فرزندان امام، حسين و محمد حنفيه با شمشيرهاى خود به او حمله كردند و او را كشتند، امام به فرزند ديگرش حسن گفت: چرا در كشتن شركت نكردى؟ او پاسخ داد: آن دو برادرم كفايت مى‏كردند. در اين هنگام حسن مجتبى به امام گفت: اندكى توقف كن تا ياران فداركار تو از افراد قبيله ربيعه برسند، امام فرمود: براى پدر تو روز معينى است كه از آن تجاوز نمى‏كند، سعى كردن آن را به تأخير نمى‏اندازد و رفتن آن را به جلو نمى‏اندازد، به خدا سوگند كه پدر تو باكى ندارد كه خود به سراغ مرگ رود يا مرگ به سراغ او آيد. (290)


جنگ با شدت تمام ادامه داشت و هر چند كه هر دو طرف تلفاتى داده بودند ولى جنگ به سود امام پيش مى‏رفت و آثار شكست در سپاه شام آشكار شده بود به خصوص حملات شجاعانه برخى از ياران امام و در رأس آنها مالك اشتر نخعى عرصه را بر معاويه و سپاه شام تنگ كرده بود.


امير المؤمنين در گرماگرم جنگ، مالك اشتر را ديد كه گريه مى‏كند، به او گفت: خدا چشمانت را نگرياند براى چه گريه مى‏كنى؟ مالك گفت: يا اميرالمؤمنين گريه‏ام براى اين است كه مى‏بينيم كسانى در برابر تو
كشته مى‏شوند ولى شهادت نصيب من نمى‏شود تا به فيض برسم. امام فرمود: به تو مژده خير مى‏دهم. (291)


در اين حال معاويه كه خود را شكست خورده مى‏ديد با مشورت عمروعاص نامه‏اى به امام نوشت وطى آن از شدت جنگ و رسيدن آن به مرحله دشوار سخن گفت سپس از امام خواسست كه شام را در اختيار او قرار بدهد و جنگ خاتمه يابد. (292) اما در پاسخ نوشت:


«اينكه شام را از من طلب كرده‏اى، من آنچه را كه ديروز به تو نداده‏ام امروز نيز نمى‏دهم، و اما اين سخن تو كه جنگ عرب را خورده و جز نيم نفسى بر آنان باقى نمانده، آگاه باش آن كس كه در راه حق از پا درآيد به بهشت مى‏رود و آن كس كه در راه باطل كشته شود به آتش مى‏رود…» (293)


معاويه كه از امام ناميد شد خواست از طريق ابن عباس به هدف خود برسد ولذا به عمروعاص گفت: نامه‏اى به ابن عباس بنويسد و عواقب جنگ را به او گوشزد كند، عمروعاص نامه‏اى به ابن عباس نوشت و از مصيبت‏هاى جنگ كه به هر دو طرف وارد شده سخن گفت و دعوت به صلح كرد. ابن عباس در پاسخ او نوشت:


«در ميان عرب كسى را بى حياتر از تو نديدم، معاويه تو را به پيروى از هوا وادار كرده و دين دخود را در برابر بهاى اندكى فروختى… تو با اين سخنان مكارانه جز شكستن هيبت اهل عراق هدف ديگرى ندارى و اگر به راستى سخن تو براى خداست، حكومت مصر را رهاكن و به خانه‏ات برگرد…» (294)


فريب‏هاى معاويه و عمر وعاص براى متوقف كردن جنگ سودى نداد و جنگ همچنان ادامه داشت و دو طرف با چنگ و دندان و نيزه وشمشير درگير بودند و مالك اشتر با افراد تحت فرماندهى خود پيش مى‏رفت و مى‏گفت: حمله كنيد، عمو و دايى من فداى شما باد حمله‏اى كه خدا را با آن خوشنود سازيد و دين را عزت بدهيد، وقتى من حمله كردم شما حمله كنيد. آنها پيش رفتند تا به مركز فرماندهى سپاه شام رسيدند وامام نيروهاى تازه نفسى به كمك مالك فرستاد و جنگ بسيار سختى درگرفت. (295)


امام در ليلة الهرير نيمه‏هاى شب به سپاهيان خود گفت: اى مردم مى‏بينيد كه كار دشمن به كجا رسيده و از آنها جز نفس آخر باقى نمانده است.. فردا صبح به آنان حمله مى‏كنيم و داورى آنان را به خدا مى‏بريم.


سخنان امام به معاويه رسيد او عمروعاص را خواند و گفت: على مى‏خواهد فردا كار را يكسره كند، نظر تو چيست؟ عمروعاص گفت: افراد تو نمى‏توانند در برابر افراد او مقاومت كنند و تو هم مانند او نيستى و اهل عراق مى‏ترسند از ا ينكه تو بر آنان پيروزى شوى ولى اهل شام نمى‏ترسند كه على بر آنان پيروز شود. چاره اين است كه كارى بكنى كه ميان آنان اختلاف بيندازى، آنان را به سوى كتاب خدا بخوان و آن را ميان خود و آنها حكم قرار بده. من اين تدبير را براى روز مباداى تو نگه داشته بودم، معاويه او را تصديق كرد. (296)


معاويه دستور داد سپاه شام قرآن‏ها را بر سر نيزها زدند و مصحف بزرگ دمشق را بر سر چند نيزه بستند و ده نفر آن را حمل مى‏كرد و ندا مى‏دادند كه اى مردم عراق ميان ما و شما قرآن حاكم باشد. همچنين ندا مى‏دادند كه اى مردم عرب درباره زنان و دخترانتان خدا را در نظر بگيريد اگر همگى كشته شويد چه كسى فردا در برابر روم و ترك و فارس خواهد ايستاد، خدا را درباره دينتان در نظر بگيريد. وقتى امير المؤمنين سخن آنها را شنيد گفت: خدايا تو مى‏دانى كه آنان قرآن را نمى‏خواهند، پس ميان ما و آنان داورى كن. (297)


ادامه دارد…


منبع: پایگاه شناخت اسلام


برداشت از سایت http://parsidoc.ir

به این مطلب امتیاز دهید:

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید