ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

بابای کوفه

بابای کوفه


یوسف رحیمی



گم می شود در غربت شب های کوفه


در لابلای نخلها، تنهای کوفه


کوه است کوه اما دگر از پا نشسته


سر می کند در چاه غم دریای کوفه


خسته شده از سُستی این قوم صد رنگ


خسته شده از شاید و امّای کوفه


با نان و خرما می رود کوچه به کوچه


اما چرا نفرین؟ مگر مولای کوفه


جز جود و رحمت از امام ما چه دیدند؟


ای وای از نامردمان ای وای کوفه


یارب بگیر از قدر نشناسان علی را


سر آمده صبر از ملالت های کوفه


مانند چشمانش دل عالم گرفته


آماده‌ی رفتن شده آقای کوفه


اما نگاهش بی کران بی کسی هاست


دلشوره دارد از غم فردای کوفه


روزی که می آید به شهر نانجیبان


با دست بسته، جان به لب، زهرای کوفه


روزی که خون می بارد از چشمان غیرت


از طعنه های تلخ و جانفرسای کوفه


بر روی نی سوی لب غرق به خونی


سنگ بلا می بارد از هر جای کوفه


می میرد از اندوه گوش و گوشواره


دارد خبر از بغض بی پروای کوفه


می پرسد از راه نجف طفل یتیمی


ذکر لبش: بابای من! بابای کوفه!


بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید