ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

بازمانده

بازمانده
علي مهر
مرد وارد كه شد خوانده :« السلام علي اهل لا اله الا الله»
توي يك دستش يك دسته گل بود و يك بطري خالي . جاي دست ديگرش تا آرنج توي آستيني كه گذاشت
ه بود داخل جيبش ، خالي بود
.
روبه روي قطعه شهدا كه رسيد ، به طرف راست برگشت اما ناگهان ايستاد. سربر گرداند. قطعه شهدا مسقف بود . بالاي اكثر قبرها ويتريني نصب بود – كه عكس صاحب قبر آن به رهگذارن – نگاه مي كرد . زير بعضي از آن ها گلدان گل گذاشته بودند . بيشتر قبرها تميز و تازه شسته بودند. مرد يكيك عكس هاي توي ويترين هاي رديف جلو را نگاه كرد ، تا سه عكس مانده به آخرين رديف. چشم هايش را ريز كرد تا نوشته زير عكس را از آن فاصله بخواند. نتوانست اما زير لب گفت :
«حسن فقيه»
راه افتاد . قبرستان خلوت بود . چند نفري اين ور به ور و آن ور بر سر قبرها نشسته بودند. صداي بلندگو از دو سه قطعه آن طرف تر مي آمد . به انتهاي راه رسيد. ميان
دو قطعه سنگ فرش بود سمت چپ از كنار ديوار به راهش
ادامه داد. ناگهان بالاي سنگ قبري ايستاد . آخرين قبر آن رديف بود. يك قدم مانده به ديوار روي سنگ قبر هيچ نوشته نشده بود !
سفيد سفيد بود ! مرد آهسته گفت :
«چه خاكي نشسته رويش »
خم شد . دسته گل را بالاي قبر گذاشت و به طرف شير آب كنار ديوار رفت . بطري را پركرد و برگشت . كنار قبرنشست . سنگ قبر را شست . بطري را كنارش گذاشت . سر برگرداند . تكه سنگي آن طرف افتاده بود . بلند شد . سنگ رابرداشت . كنار قبر گذاشت و براي آن نشست . به سنگ قبر نگاه كرد و مي گفت :
«راستي ، سلام»
به دور و برش نگاه كرد و بعد به زمين . سنگريزه اي برداشت سه بار به سنگ قبر زد و فاتحه اي زير لب خواند . فاتحه كه تمام شد . سنگريزه را انداخت . چند لحظه به سنگ قبر خيره شد . بعد نفسش را با صدا از سينه بيرون داد و گفت :
«هفته قبل مأموريت بهم خورد كه نتونستم بيام البته دو هفته كه نشد . چهارشنبه قبلي اش اومده
بودم. از اون چهارشنبه تا اين چهارشنبه يك هفته. سه روز هم تا امروز، مي شه ده روز. چهارشنبه شب برگشتم. پنج شنبه و جمعه هم كه مي دوني نمي تونم بيام. اگر هم بيام به تو نمي تونم سر بزنم پنج شنبه و جمعه مال خونواده است اگه تو طول هفته، كُل شبانه روز هم بيرون باشم؛ نمي پرسن« كجايي؟» ولي پنج شنبه و جمعه تكون بخورم، مي گن: « كجا؟» بگم «بهشت نو» مي گن:« ماهم مي آيم» با اون هم كه نمي شه..چند بار خواستم بهشون بگم اما…بگذريم ..البته به همه گفتم كه اينجا قبر خودمه. گفتم قبري خريدم و سنگي روش گذاشتم . چندين بار هم گفته ام. نشونشون هم دادم. به تك-تك خونوادَم و به هر كس كه فكر كردم بعداز مرگم توي مراسمم كاره اي مي شه. مثل پدر و مادر و برادرها ، حميده، محمد، فاطمه و حتي احمدِ پيج ساله اون قدر گفتم كه همه به شك افتادن»
مرد با انگشت خطوط ناپيدايي روي سنگ قبر كشيد:
«چكار كنم؟ مي ترسم آخرش پيش تو خاكم نكنن»
سرش را بلند كرد و به دورتر نگاه كرد:
«همين حالا هم اگه بميرم اون ور قبرستون چالم مي كنن! توي اون شلوغي بعداز مرگ، همه به فكر مراسم هستن، كي يادش به وصيت من مي افته…نه ، بازهم مي گم.به جهنم مي خوان به چه شك كنن اصلاً قبر آماده كردن ثواب داره . مگه نه»
دوباره به قبر نگاه كرد:
»
اين دنيا ك از هم جدا شديم اون دنيا هم اگه..سخته، خيلي سخته»
سربلند كرد. خورشيد نصف راه را تا غروب رفته بود:
«تو خوب موقعي رفتي . خيلي خوب موقعي رفتي . به قول ناصر اون موقع ها خدا در هم مي خريد . فقط كافي بود. كمي ناز كني كه خدا خاطر خواب بشه»
چشم از خورشيد گرتف و خيره به قبر گفت:
«ما كه هميشه با هم بوديم، تو كي و چطوري ناز كردي كه من نفهميدم؟!؟»
آهسته تر گفت:
«اگر اون امدادگر يا توي بيمارستان اهواز كسي حواسش بود حالا تو اون زير نبودي»
و ادامه داد:
«ولي توي اون اوضاع نمي شد اون ها رو مقصر دونست. من كه چيز واضحي خاطرم نيست .توي هلي كوپتر از حال رفتم توي بيمارستان به هوش اومدم جز چند تصوير و صداي تكه پاره & lt;/SPAN>چيزي از قبلش يادم نمي آد، اما..توپ كه خورد زمين…چند تاي قبلي رو شيرجه رفته بودم ولي اين يكي، فرصت نشد. يك دفعه دستم سوخت. آرنجم سوخت خيسي شتك زد توي صورتم. چيزي پريد توي هوا. نگاه كه كردم همۀ رستم قرمز بوود زير پايم قرمز بود . ارنج كه نه بازوم رو گرفتم و دويدم. ترس؟ فكر نكنم. ولي خوب يك جور هيجانِ- شبيه به وحشت. اولين كسي رو كه ديدم خدابيامرز حسن بود . حسن فقيه..»
سر برداشت و به طرف قطعه شهدا نگاه كرد. لبخند روي لبهايش نشست:
«همه چيز برعكس شده بود من از او مي پرسيدم ، چه شده؟ چه شده. اين حرفها رو داد مي زدم رنگ حسن پريده بود. مي گفت ، هيچي ، هيچي نشده ، خوب مي شي يك كم زخمي شد!» من رو گفت. محكم گفت . داد زد نمي دونم سركي. گفت، اون دست رو بيار، ناصر سوار موتور كنار ما ايستاد و گفت سوارش كن تا هلي كوپتر نرفته با اون ها بفرستيمش عقب»

صداي شكستۀ گريه شنيد ، گردن كشيد . كسي را نديد . به حال اون برگشت.
«هلي كوپتر سه چهار كيلومتر عقب تر بود. شهدا را جع كرده بودن اون جا با هلي كوپتر مي فرستادن عقب خط رو همون صبح </SPAN& gt;گرفته بوديم . كمك كردن نشستم. ناصر داد زد. ، دستش. حسن گفت، گذاشت توي دستش! يادم نمياد كي . فقط همين حرف حسن يادم هست. دقيق هم يادم هست . هلي كوپتر پر از جنازه بود. كشوندنم بالا و. انگار همون جا هم كارهايي روي دستم انجام دادن. يادم نيست. صداي هلي كوپتر ، اين كه كسي فرياد مي زد، اين يكي زنده است، فقط از حال رفته . سرخوردن تخت توي راهرويي كه هر دو طرفش خوابيده بودن . از توي اتاقي يکي داد مي زد، دارم مي سوزم دكتر. فقط همين تكه پاره ها يادم
هست . به هوش كه اومدم دستم باند
پيچي بود. مي گفتن دوتا عمل روش كردن اول نفهميدم چه شده يك دفعه متوجه شدم! به دستم نگاه كردم كوچك تر شده بود! سرش هم چيزي نبود! با اين كه پانسمان هم شده بود ولي معلوم بود. پرسيدم: پس دستم كو!
پرستار خونسرد گفت « قطع شده!» داد زدم همرام بود!»
پرستار صداش رو بلند كرد:« آقا اروم باشيد، مريض هاي ديگه..»
نذاشتم حرفش تموم بشه دادزدم دستم رو چه كار كرديد؟ آنقدر داد و فرياد كردم كه همه ريختن توي اتاق چه چيزهايي كه نگفتم استغفرالله خائن ها، مفت خورها فلان، بهمان بايد روزي برم و از همه سون حلالي بطلبم مگه مي شه؟بالاخره نمي دانم كي بودكه گفت فكر كنم يك دست هم بود! گفتم يك انگشتر داشت عقيق زردسرش را كمي بالا آورد و به دور و بر خيره شد و به چند رديف آن طرفتر چند لحظه بعد ادامه داد:« از بيمارستان كه بيرون اومديم تا چند ساعت گيج بودم نمي دونستم چه كار كنم تا بالاخره اون تصميم رو گفتم يك كلمن پر يخ با يك نيسان برگشتم اسم راننده يادم نيست ولي همشهري بود ديگهر هم نديدمش . چندروز مرخصي مي اومد . تا بعد ماشني را پركنه و&lt ;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=”FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: ‘Tahoma’,’sans-serif'”>
برگده . توي راه چند بار يخ كلمن رو عوض كردم. وقتي رسيدم يك راست به اين جا اومدم
به خورشيد نگاه كرد كه سه چهارم راه غروب را رفته بود:
فكر كنم همين وقت ها بود. البته مهر ماه . سدر و كافور و كفن روهم توي راه خريه بودم اول خواستم غسلت ندم گفتم كه شهيدي. بعد گفتم، ولي كامل نيست، عاقبت خودم هم كه معلوم نيست. غسلت دادم. آب رواز اون بالا با چه بدبختي اوردم . يك دستي چند بار رفتم. آب آوردم . توي كفن سرتاسري پيچيدمت . گذاشتمت همين جا و نماز ميت خوندم بعد شروع كردم به قبر كندن
نگاهي به اطراف انداخت .كسي را نديد! با ديگر به قبر خيره شد و گفت:
«اون موقع اين فرها نبود. اين چند تا قطعه اطراف هم نبود. قطعه شهدا هم تازه رديفهاي اولش پرشده بود . همون موقع خواستم قطعه شهدا خاكت كنم ولي ترسيدم نگذارن. اون جا رفت و امد زياد بود .
مي ترسيدم بگن موجي شده. بعد از اين كه خاكت كردم پشيمان شدم! حقت بود . حلالم كن. هون موقع هم وقتي كار رو تموم كردم ديدم دو نفر دارن به طرفم ميان. يك چوب بيست سانتي رو فرو كردم توي زمين، پنج سانتش بيرون موند، به اصطلاح علامت زدم. توپشان بر برو. اما سرو وضعم روكه ديدن نرم شدن. پرسيدن: اني جا كاري داري؟ گفتم ، دنبال قبر كسي هستم؟ به هم نگاه كردن.پوزخندي هم گوشۀ لب يكي شون ديدم. همون كه پرسيده بود دوباره پرسيد، اين جا؟ جواب دادم، گفتن، يك جاي خلوت خاكش كردن، شهيده. دومي گفت ، قطعه شهدا اون روبه روست و اشراه كردن به اون جا خلوت هم هست . دو سه رديف بيشتر نيست حتما همون جا را گفتن . كاغذي از جيبي در آوردم چند لحظه نگاه كردن و گفتم يقين به جاي سمت چپ من اومدم سمت راست؟ بعد ساك و كلمن رو برداشتم و گفتم: مي بخشيد! فرداي اون روز هم اومدم نشاني رو پيدا كردم و سنگي روش گذاشتم. يك سنگ اندازه همين كه روش نيستم. رنگش كردم سبز. يك چاله كوچيك كندم و اون رو افقي توش خوابوندك كه كسي شك نكنه . تا وقتي اين جا روبه عنوان قبرم نخر م چندن نشونه گذاشتم. همه اش هم دور از ديد ديگرون مخصوصاً اون دو نفر كه بعدها فهميدم كارگر همين جا هستن . همه اش مي ترسيدم يك بار ديگه من رو ببينن. اون وقت جواب دادنو قانع كردنشون سخت بود . وقتي هم مي خواستم قبر بخرم نمي خواستن اين رو بهم بدن مي گفتن اون طرف هم پر نشده گفتم من فقط اين جا رو مي خوام
مي گفتن: چه فرق مي كنه همه اش قبرستون مسلمون هاست ..نكنه اين جا گنج پيدا كردن؟
مي خواستم بگم آره ولي نگفتم حماقت بود. مي اومدن و مي كندن و اون وقت…بالاخره راضي شدن. چند ماه صبر كردم تا چد رديف پرشد و به اين جا نزديك شدن. اون وقت اين جا صبر كردم تا چند رديف پر شد و به اين جا نزديك شدن . اون وقت اين جا صبركردم تا چند رديف پر شد و به اين جا نزديك شدن. اون وقت اين جا رو فروختن به من. همهش مي ترسيدم نكنه از هم جدا شيم. نكنه توي اون دنيا باهم نباشيم. به خودم دلداري مي دم، بالاخره تو از مني، تو مال مني. نمي شه كه تو بهشت باشي و من..گاهي وقت ها هم كه نااميد مي شم مي
پرسم . اگكه به خاطر من توروهم قبول نكن چه؟ وحشتناك است، وحشتناك، ناصر راست مي گفت: اون وقت ها خدا خيلي آسون مي گرفت. فرصتي بود، هر كه فهميد برد. اما حالا نه خيال كني به خاطر دستم احساس نقص يا كمبودي مي كنم يا از برخورد ديگرون ناراحتم، نه اصلاً اجازه نمي دم كسي برخورد بدي يا حتي ترحم آميز داشته باشه . به اندازه سه تا دست از اين يكي كار مي كشم چند بار يواشكي از اين و اون شنيدم كه فلاني اگر،دو تا&l t;/SPAN> دست داشت چه كار مي كرد ؟ اما ، خب .
مرد دوباره به خورشيد نگاه كرد كه ديگر يك توپ سرخ بود در انتهاي افق و ادامه داد :
«چند روز پيش احمد كوچولو سئوال كرد بابا دستت حالا كجاست ؟
گفتم ، پيش خدا !
سختش بود بفهمد چند بار به من و چند بار به آسمون نگاه كرد و باز پرسيد آدم خوبي بوده ؟ خواستم سئوالش را اصلاح كنم اما يك دفعه گفتم : آره »

منبع :منتخب جايزه ادبي يوسف (مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)


www.navideshahed.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید