ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

بوسه وداع

اما چه روبه‌رو شدنی! پسری زخم خورده، مجروح، خون‌آلود و لب‌ها از تشنگی به سان کویر عطش دیده و چاک‌چاک؛ با پدری که انگار همه‌ی دنیاست و همین یک پسر.
سوار من، دلاور من، علی اکبر من، از من فرود آمد و بال بر زمین گسترد تا پاهای به پیشواز آمده‌ی پدر را ببوسد. امام نیز با همه‌ی عظمتش بر زمین نزول کرد. دو دست به زیر بغل‌های پسر بود و او را ایستاند و در آغوش گرفت. احساس کردم بهانه‌ای به دست آمده تا امام این دردانه‌ی خویش را گرم در آغوش بگیرد و عطشی را که از کودکی فرزند، تاکنون تاب آورده است، فرو بنشاند.
اما علی اکبر نیز کم از پدر نیازمند این آغوش نبود. تشنه‌ای بود که به چشمه‌سار رسیده بود … و مگر دل می‌کند؟
ناگهان شنیدم که با پدر از تشنگی حرف می‌زند و … آب
حیرت، سرتاپای وجودم را فرا گرفت. اصلاً قصدم این نیست که بگویم تشنگی نبود و یا علی اکبر تشنه نبود. تشنگی با تمام وسعتش حضور داشت و با تمام بی‌رحمی‌اش تا اعماق جگر نفوذ کرده بود.
حالا که گذشته است به تو می‌گویم لیلا که من خودم گُر گرفته بودم از شدت عطش. من که اسبم و بیابان‌ها قدر طاقتم را می‌دانند، کف کرده بودم از شدت تشنگی.
تشنگی گاهی تشنگی لب و دهان است که حتی به مضمضه آبی برطرف می‌شود.
تشنگی گاهی، تشنگی معده و روده است که به دو جرعه آب فرو می‌نشیند.
اما تشنگی گاهی به جگر چنگ می‌اندازد، قلب را کباب می‌کند و رگ و پی را می‌سوزاند.
در این تشنگی، فکر می‌کنی که تمام رودخانه‌های عالم هم سیرابت نمی‌کند. چه می‌گویم؟ در این عطشناکی اصلاً فکر نمی‌کنی، نمی‌توانی به هیچ چیز فکر کنی. در این حال، هر سرابی را، چشم، آب می‌بیند و هر کلامی را گوش، آب می‌شنود.
وقتی که در اوج قله‌ی عطش ایستاده باشی، همه چیز را در مقابل آب، پست و کوچک و بی‌مقدار می‌بینی. جان چه قابل دارد در مقابل آب؟ ایمان چه محلی …. اما نه، این همان چیزی است که ارزش کربلایی‌ها را هزار چندان می‌کند.
دشمن درست محاسبه کرده بود. در بیابان برهوت، در کویر لم‌یزرع که خورشید به خاک چسبیده است که از آسمان حرارت می‌بارد و از زمین آتش می‌جوشد، تشنگی آبدیده‌ترین فو
لادها را هم ذوب می‌کند. عطش، سخت‌ترین اراده‌ها را هم به سستی می‌کشد. نیاز، آهنین‌ترین ایمان‌ها را هم نرم می‌کند. اما یک چیز را فقط دشمن نفهمیده بود و آن این که جنس این ایمان‌ها، جنس این عزم‌ها و اراده‌ها با جنس همه‌ی ایمان‌ها و عزم‌ها و اراده‌ها متفاوت بود.
آن که امام بود و این که علی اکبر. دختر بچه‌ها را بگو. بر رطوبت جای مشک‌های روز قبل چنگ می‌زدند و سینه بر این خاک می‌خواباندند، اما سر فرود نمی‌آوردند؛ اما اظهار عجز نمی‌کردند؛ اما حرف از تسلیم نمی‌زدند.
و در این میانه، زینب، حکایتی دیگر بود. در آن بیابانی که قدم از قدم نمی‌شد برداشت، در آن کربلای آتشناک، زینب به اندازه‌ی تمام عمرش پیاده راه رفت و حرفی از عطش نزد؛ کلامی از تشنگی نگفت. غریب بود این زن! اگر زنی می‌خواست با آن حجاب تمام و کمال که گرمای مضاعف را دامن می‌زد، در زیر آن آفتاب نیزه‌وار، دمی بنشیند، دوام نمی‌آورد. این زن چه‌قدر راه رفت، چه‌قدر دوید، چه‌قدر هروله کرد، چه قدر گریست، چه‌قدر فریاد زد، چه‌قدر جنازه بر دوش کشید، چه‌قدر بچه در آغوش گرفت، چه‌قدر زمین خورد، چه‌قدر فرا رفت و چه‌قدر فرود آمد …
اما … اما … خم به ابرو نیاورد.
کجایی بود این زن؟ چه صولتی! چه جبروتی! چه فخری! چه فخامتی!
چه شکوهی! چه عظمتی!
بگذرم لیلا! هر وقت به یاد این زن می‌افتم، با تمام وجود احساس کوچکی می‌کنم و به خودم می‌گویم خوشا به حال آن خاک که گام‌های این زن را بر دوش می‌کشد. خاکِ گام‌های او را به چشم باید کشید.
حرف، سر تشنگی بود که به این جا کشیده شدم. می‌خواستم بگویم که تشنگی به شدیدترین وجه خود وجود داشت، اما سوار من کسی نبود که پیش پدر از تشنگی ناله کند. گمان کردم شاید با اشاره به غیب، آب می‌طلبد. معجزه‌ای، کرامتی …. چرا که سابقه داشت.
یک بار در غیر فصل، او از پدر، انگور طلب کرد و پدر دست دراز کرد و از عالم غیب خوشه‌ای انگور چید و در مشت‌های ذوق زده‌ی پسر نهاد. من آن انگور را به چشم دیدم و هم از آن خوردم … چه گفتن دارد. خودت مگر از آن انگور بی‌بهره ماندی ؟! انگار همان آن از درخت چیده شده بود.
رشحات شبنم‌وار آب بر روی دانه‌های آن تلألو داشت.
گمان کردم شاید علی اکبر با قربت و قدرتی که از پدر می‌داند و معجزه و کرامتی که از دست‌های او دیده است، توقّع کرده است که
پدر دست به درون پرده غیب ببرد … و اصلاً مگر نه کوثر، مُلک جاودانی پدر و مادر همین پدر است؛ شاید …
اما به خودم نهیب زدم که محال است بیان چنین توقعی از زبان چنان زاده‌ی امامی. وقتی که پدر، خود در نهایت تشنگی است، وقتی که کودکان، دختران و زنان، با جگرهای تفته، مُهر سکوت بر لب زده‌اند، چگونه ممکن است او برای خودش آب طلب کند؟!
نزدیک‌تر رفتم. آن‌چنان که سرم و دوگوشم در میانه‌ی دو محبوب قرار گرفت. با خود گفتم اگر من این راز را بفهمم، کربلا را فهمیده‌ام و گرنه هیچ یک از اسب‌های دیگر، بیش ندارم و دیدم که دنیای دیگری است در میانه‌ی این دو محبوب. دنیایی که عقل آدم‌ها به آن قد نمی‌دهد چه رسد به اسب. دنیا که دنیای عقل نبود، عشق زلال و خالص بود. علی به امام گفت که: «پدرجان عطش دارد مرا می‌کشد. »
اما آن عطش کجا و تشنگی آب کجا؟
ماجرا، ماجرای وصال و دیدار بود.
ماجرا، ماجرای این فاصله‌ی مقدر بود. ماجرای این زمان لَخت، این ساعات سنگین، این لحظه‌های کند.
روح او به خدا پیوند خورده بود، با خدا در هم آمیخته بود، در خدا ممزوج شده بود. روح او با خدا یکی شده بود و جسم این فاصله را برنمی‌تافت. جسم این کثرت را تاب نمی‌آورد. اما مشکل او این پیوند نبود. پیوند دیگری از این سمت بود. پیوندی که باز غیرخدایی نبود. عین خدایی بود، اما کار را برای کندن و رفتن، مشکل می‌کرد.
علی در میدان می‌جنگید، اما چشم به پدر داشت. با شمشیر نه، که با برق نگاه پدر بازی می‌کرد. اصلاً او زخم چه می‌فهمید، چیست. نیزه چه بود در مقابل آن مژگانی که فرا می‌رفت و فرود می‌آمد. میدان چه بود در مقابل آن مردمکی که با منظومه‌ی عرش حرکت می‌کرد.
از آن سو هم ماجرا چنین بود و این همان رابطه‌ای است که گفتم هیچ کس نمی‌تواند، بفهمد. یادت هست لیلا! یکی از این شب‌ها را که گفتم: « به گمانم امام، دل از علی نکنده بود. »
به دیگران می‌گفت دل بکنید و رهایش کنید اما هنوز خودش دل نکنده بود! اینجا، همان جا بود که گمان و حدس مرا تشدید کرد.
اگر علی این‌همه وقت، در میدان چرخید و جنگید و زخم خورد و نیفتاد، اگر علی این همه، وقت تا مرز شهادت رفت و بازگشت، اگر علی این همه، جان را را گرفت و جان نداد، اگر علی آن همه را کشت و و کشته نشد، اگر از علی به قاعده‌ی دو انسان خون رفت و همچنان ایستاده ماند، ه
مه از سر همین پیوندی بود که هنوز از دو سمت نگسسته بود.
پدر نه، امام زمان دل به کسی بسته باشد و او بتواند از حیطه‌ی زمین بگریزد؟! قلب کسی در دست امام زمانش باشد و قابض ارواح بتواند جان او را بستاند؟ نمی‌شود و این بود که نمی‌شد. و … حالا این دو می‌خواستند از هم دل بکنند.
امام برای التیام خاطر علی، جمله‌ای گفت. جمله‌ای که علی را به این دل کندن ترغیب کند یا لااقل به او در این دل کندن تحمل ببخشد:
«پسرم! عزیزم! نور چشمم! سرچشمه‌ی رسول الله در چند قدمی است. چشم بپوش از این چشمه!»
این برای التیام علی بود. حسین را چه کسی باید التیام می‌داد؟ برای این دل کندن، به حسین چه کسی باید دل می‌داد؟ کدام کلام بود که بتواند حسین را به این دل کندن ترغیب کند؟ یا لااقل در این دل کندن تحمل ببخشد؟
باز هم خود او و باز هم کلام خود او:
« به زودی من نیز به شما می‌پیوندم.»
آبی بر آتش! انگار هر دو قدری آرام گرفتند. اما یک چیز مانده بود که اگر محقق نمی‌شد، کار به انجام نمی‌رسید. شهادت سامان نمی‌گرفت و آن بوسه وداع بود. هر دو عطشناکِ این بوسه بودند و هیچ کدام از حیا پا پیش نمی‌نهادند.
نیاز و انتظار. انتظار و نیاز. لرزش لب‌ها و گونه‌ها. تلفیق نگاه‌ها و تار شدن چشم‌ها و …
عاقبت پدر بود که دست گشود؛ صورت پیش آورد و لب‌های علی را در میان لب‌های خود گرفت.
زمان انگار ایستاده بود و بر زمین انگار آرامش و رخوت، سایه انداخته بود. هیچ صدایی نمی‌آمد و هیچ نسیمی نمی‌ورزید. انگار هیچ تحرکی در آفرینش صورت نمی‌گرفت.
من از هوش رفتم به خلسه‌ای که در عمرم نچشیده بودم و دیگر نفهمیدم چه شد.
گزیده ای از کتاب پدر، عشق، پسر نوشته ی:سیدمهدی شجاعی


www.vaares.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید