ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

بی عرضه

چند روز پيش، خانم يوليا واسيلي يونا، معلم سر خانه ي بچه ها را به اتاق كارم دعوت كردم. قرار بود با او تسويه حساب كنم. گفتم:
ــ بفرماييد بنشينيد يوليا واسيلي يونا! بياييد حساب و كتابمان را روشن كنيم… لابد به پول هم احتياج داريد اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستيد كه به روي مباركتان نمي آوريد… خوب… قرارمان با شما ماهي 30 روبل…


ــ نخير 40 روبل…!


ــ نه، قرارمان 30 روبل بود… من يادداشت كرده ام… به مربي هاي بچه ها هميشه 30 روبل مي دادم… خوب… دو ماه كار كرده ايد…


ــ دو ماه و پنج روز…


ــ درست دو ماه… من يادداشت كرده ام… بنابراين جمع طلب شما مي شود 60 روبل… كسر ميشود 9 روز بابت تعطيلات يكشنبه… شما كه روزهاي يكشنبه با كوليا كار نميكرديد… جز استراحت و گردش كه كاري نداشتيد… و سه روز تعطيلات عيد…
چهره ي يوليا واسيلي يونا ناگهان سرخ شد، به والان پيراهن خود دست برد و چندين بار تكانش داد اما… اما لام تا كام نگفت!…
ــ بله، 3 روز هم تعطيلات عيد… به عبارتي كسر ميشود 12 روز… 4 روز هم كه كوليا ناخوش و بستري بود… كه در اين چهار روز فقط با واريا كار كرديد… 3 روز هم گرفتار درد دندان بوديد كه با كسب اجازه از زنم، نصف روز يعني بعد از ظهرها با بچه ها كار كرديد… 12 و 7 ميشود 19 روز… 60 منهاي 19، باقي ميماند 41 روبل… هوم… درست است؟


چشم چپ يوليا واسيلي يونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزيد، با حالت عصبي سرفه اي كرد و آب بيني اش را بالا كشيد. اما… لام تا كام نگفت!…


ــ در ضمن، شب سال نو، يك فنجان چايخوري با نعلبكي اش از دستتان افتاد و خرد شد… پس كسر ميشود 2 روبل ديگر بابت فنجان… البته فنجانمان بيش از اينها مي ارزيد ــ يادگار خانوادگي بود ــ اما… بگذريم! بقول معروف: آب كه از سر گذشت چه يك ني، چه صد ني… گذشته از اينها، روزي به علت عدم مراقبت شما، كوليا از درخت بالا رفت و كتش پاره شد… اينهم 10 روبل ديگر… و باز به علت بي توجهي شما، كلفت سابقمان كفشهاي واريا را دزديد… شما بايد مراقب همه چيز باشيد، بابت همين چيزهاست كه حقوق ميگيريد. بگذريم… كسر ميشود 5 روبل ديگر… دهم ژانويه مبلغ 10 روبل به شما داده بودم…


به نجوا گفت:


ــ من كه از شما پولي نگرفته ام…!


ــ من كه بيخودي اينجا يادداشت نمي كنم!


ــ بسيار خوب… باشد.


ــ 41 منهاي 27 باقي مي ماند 14…


اين بار هر دو چشم يوليا واسيلي يونا از اشك پر شد… قطره هاي درشت عرق، بيني دراز و خوش تركيبش را پوشاند. دخترك بينوا! با صدايي كه مي لرزيد گفت:


ــ من فقط يك دفعه ــ آنهم از خانمتان ــ پول گرفتم… فقط همين… پول ديگري نگرفته ام…


ــ راست مي گوييد؟… مي بينيد؟ اين يكي را يادداشت نكرده بودم… پس 14 منهاي 3 ميشود 11… بفرماييد اينهم 11 روبل طلبتان! اين 3 روبل، اينهم دو اسكناس 3 روبلي ديگر… و اينهم دو اسكناس 1 روبلي… جمعاً 11 روبل… بفرماييد!


و پنج اسكناس سه روبلي و يك روبلي را به طرف او دراز كردم. اسكناسها را گرفت، آنها را با انگشتهاي لرزانش در جيب پيراهن گذاشت و زير لب گفت:


ــ مرسي.


از جايم جهيدم و همانج
ا، در اتاق، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب، پر شده بود. پرسيدم:


ــ « مرسي » بابت چه؟!!


ــ بابت پول…


ــ آخر من كه سرتان كلاه گذاشتم! لعنت بر شيطان، غارتتان كرده ام! علناً دزدي كرده ام! « مرسي! » چرا؟!!


ــ پيش از اين، هر جا كار كردم، همين را هم از من مضايقه مي كردند.


ــ مضايقه مي كردند؟ هيچ جاي تعجب نيست! ببينيد، تا حالا با شما شوخي ميكردم، قصد داشتم درس تلخي به شما بدهم… هشتاد روبل طلبتان را ميدهم… همه اش توي آن پاكتي است كه ملاحظه اش ميكنيد! اما حيف آدم نيست كه اينقدر بي دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نميكنيد؟ چرا سكوت ميكنيد؟ در دنياي ما چطور ممكن است انسان، تلخ زباني بلد نباشد؟ چطور ممكن است اينقدر بي عرضه باشد؟!


به تلخي لبخند زد. در چهره اش خواندم: « آره، ممكن است! »


بخاطر درس تلخي كه به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حيرت فراوانش، 80 روبل طلبش را پرداختم. با حجب و كمروئي، تشكر كرد و از در بيرون رفت… به پشت سر او نگريستم و با خود فكر كردم: «در دنياي ما، قوي بودن و زور گفتن، چه سهل و ساده است!».


www.hajimoji.blogfa.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید