ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

تمایل به ریسک یا رفتارهای پرخطر

معمولاً چه گروهی از افراد تمايل بيش‌تري به بروز رفتارهاي همراه با ريسک يا رفتارهاي پرخطر، مثل لايي کشيدن در اتوبان‌ها و رانندگي‌هاي هيجاني دارند؟


ببينيد، وقتي در خيابان‌هاي شهر تردد مي‌کنيم، افرادي را مي‌بينيم که انواع و اقسام رفتارهاي نامتعارف و پرخطر را در رانندگي‌شان انجام مي‌دهند، مثل راندن خودرو با سرعت بالا، رعايت نکردن قوانين، و يا به اصطلاح کورس گذاشتن و لايي کشيدن‌هايي که هر روز شاهد هستيم.


آمارها و اطلاعات موجود درباره‌ي اين مساله نشان مي‌دهد که چنين رفتارهايي هنگام رانندگي، با بعضي عوامل مرتبط است، از جمله اين که در مردها و به‌خصوص در سنين جواني بيش‌تر ديده مي‌شود. با وجود اين که اين گونه رفتارهاي پرخطر زياد ديده مي‌شوند، اما بايد بگوييم در مجموع درصد محدودي از افراد اين طور رانندگي مي‌کنند. درواقع، ما با رفتاري مواجه هستيم که در گروه خاصي از افراد به ميزان بيش‌تري بروز مي‌کند.


کدام ويژگي‌ها باعث بروز رفتارهاي هيجاني و خطرناک اين افراد هنگام رانندگي مي‌شود؟


فکر مي‌کنم مي‌شود ارتباط اين رفتار را با رفتارهاي پرخطر ديگر بررسي کرد. انسان، در زماني که عملي را انجام مي‌دهد، بايد به اين فکر کند که آيا انجام دادن آن رفتار مي‌تواند براي خودش و ديگران مشکل يا خطري ايجاد کند. سؤالي که اين‌جا مطرح مي‌شود اين است که چه طور مي‌شود که برخي افراد با وجود اين که علي‌الاصول بايد بدانند که رفتار يا مثلاً رانندگي‌شان خطرساز است، اما باز هم ممکن است همان رفتار را انجام بدهند يا همان طور رانندگي کنند.


به نظر من، از جهتي مي‌توان رانندگي پرخطر را شبيه مصرف مواد ديد. در مورد مصرف مواد هم احتمال آسيب هم براي خود فرد و هم براي خانواده و جامعه وجود دارد؛ و اين خطرات بارها و بارها به شکل‌هاي مختلف به مردم اعلام مي‌شود و آموزش داده مي‌شود. با اين حال، مي‌بينيم که کم نيستند افرادي که مواد مصرف مي‌کنند. اين افراد با وجود اين که خودشان هم معمولاً معتقدند که اعتياد بد است، باز هم مواد مصرف مي‌کنند. شايد يک ويژگي مشترک اين افراد اين است که آنان در ارزيابي وضعيت دچار اشتباه هستند. يعني ميزان خطر را کم‌تر از آن‌چه در واقعيت است ارزيابي مي کنند؛ و ميزان توانايي خود را در کنترل آن وضعيت بيش‌تر از واقعيت برآورد مي‌کنند. مثلاً فردي مي‌داند که اعتياد به او آسيب خواهد زد؛ اما مواد مصرف مي‌کند و با خود و به ديگران مي‌گويد «من با ديگران فرق دارم. احتمال اين که من معتاد شوم کم است و خودم مي‌توانم جلوي معتاد شدن‌ام را بگيرم». اما در عمل و بسياري اوقات مي‌بينيم که آن برداشت غلط بوده و بعد از مدتي فرد دچار اعتياد مي‌شود. يعني، ويژگي‌هاي شناختي و شخصيتي اين افراد موجب مي‌شود که برداشت تحريف‌شده‌اي از واقعيت داشته باشند. کساني که رانندگي پرخطر دارند هم غالباً فرض‌شان اين است که «من راننده‌ي خوبي هستم و مي‌توانم با سرعت برانم و خوب لايي
بکشم و رانندگي‌ام را طوري مديريت مي‌کنم که آسيب و خطري براي کسي نداشته باشد». که البته غالب اوقات واقعيت اين طور نيست و نتيجه چيزي غير از آن مي‌شود که انتظارش را دارند.


چه عواملي در وقوع رفتارهاي پرخطر بيش از بقيه مؤثر هستند؟


درباره‌ي اين که چه عواملي باعث مي‌شود بعضي افراد ميل به چنين رفتارهايي داشته باشند، نظريه‌هاي مختلفي وجود دارد. بخشي از اين رفتارها ممکن است تحت تأثير ويژگي‌هاي شخصيتي و رفتاري افراد باشد. منظور از شخصيت الگوهاي پايدار و فراگير فکري، احساسي و رفتاري فرد است که در موقعيت‌هاي مختلف قابل‌مشاهده است. در شکل‌گيري شخصيت غالباً بايد کنش و واکنش دو دسته از عوامل را در نظر گرفت، يکي عوامل ژنتيکي و زيست شناختي است که بخش مهم آن از بدو تولد افراد وجود دارد؛ و عامل ديگر بخش محيطي است که مربوط به يادگيري و تعامل فرد با محيط و اطرافيان است و از کودکي تحت تأثير خانواده و روابط فرد با پدر و مادر و خواهر و برادران شروع قرار دارد، و بعد اين تأثيرپذيري در مدرسه و جامعه ادامه پيدا مي‌کند.


آن بخش ژنتيکي و زيست‌شناختي شخصيت به اصطلاح «مزاج» گفته مي‌شود که از ابتداي تولد همراه انسان است و با رفتار دوران نوزادي تشخيص داده مي‌شود. مزاج فرد همان چيزي
است که تفاوت‌هاي رفتاري کودکان و نوزادان از بدو تولد را باعث مي‌شود؛ مثلاً يک کودک از همان ابتدا خواب و خوراک‌اش به‌موقع است، زياد و بي‌مورد گريه نمي‌کند و در مجموع بچه‌ي آرامي است، و بچه‌ي ديگر ممکن است به دلايل ژنتيکي و بيولوژيک از همان زمان تولد به اصطلاح کودک سختي باشد. به طور کلي مي‌توانيم بگوييم که در شکل‌گيري شخصيت افراد اين ويژگي‌هاي مزاجي حدود
۵۰ درصد سهم دارند. ۵۰ درصد ديگر شخصيت را «کاراکتر» يا «منش» فرد تعيين مي‌کند. منش آن بخش از شخصيت است که حاصل يادگيري است و در تعامل با محيط و اطرافيان آموخته مي‌شود. در نهايت، شخصيت فرد حاصل تأثيرات اين دو دسته عوامل هستند. پس ممکن است از نظر بيولوژيکي در کسي اين تمايل و گرايش وجود داشته باشد که کاري را انجام دهد؛ اما از طرف ديگر از طريق تعامل با محيط ياد مي‌گيرد که چه طور اين ميل را کنترل کند يا در کجا و به چه شکلي آن را انجام بدهد. به اصطلاح، در فرايند رشد شخصيت و اجتماعي‌شدن، انسان به‌تدريج ياد مي‌گيرد که کجاها و به چه شکلي مي‌تواند خواسته‌هايش را انجام بدهد، و کجاها بايد آن را تعديل کند، به تأخير بيندازد، يا کلاً از انجام آن بگذرد. انگار دو فرمان مدام در مغز ما صادر شود، يکي مي‌گويد کاري را بکنيم، يکي ‌مي‌گويد اين کار را نبايد کرد. در نهايت، اين که تعادل اين دو چه طور باشد پي‌آمد رفتاري فرد را تعيين مي‌کند.


علاوه بر اين‌ها که گفتم و در زمينه‌ي تفاوت‌هاي شخصيتي مطرح بود، بايد توجه داشته باشيم که ب
عضي اختلالات و بيماري‌هاي روان‌پزشکي مي‌توانند بر تعادل بين اين ميل به انجام کاري و توانايي مهار و کنترل آن تأثير بگذراند. مثلاً اختلالات خلقي، مصرف الکل و مواد، اختلالات کنترل تکانه و امثال آن از جمله اختلالاتي هستند که با مکانيسم‌هاي مختلف ممکن است باعث بروز اختلال در برآورد خطر يا توانايي کنترل و مهار خواسته‌هاي ناگهاني و تکانه‌اي فرد بشود.


ويژگي‌هاي زيست‌شناختي و بيولوژيک اين افراد را چگونه مي‌توان جزيي‌تر و مشخص‌تر توضيح داد؟


خوب، ديده شده بعضي از افراد هيجان‌طلب‌تر هستند. يعني از نظر بيولوژيک، ويژگي‌هايي در مغز اين افراد وجود دارد که منجر به اين مي‌شود که نسبت به افراد ديگر، ميل بيش‌تري براي داشتن تجربه‌هاي نو و پرخطر و ريسک کردن در زندگي داشته باشند. اين ويژگي تا حدي مي‌تواند مفيد باشد و موجب وارد شدن فرد در فعاليت‌هاي نو و سازنده بشود. مثلاٌ اين که فرد بتواند مراحل مختلف رشد را پشت سر بگذارد و براي مثال ازدواج کند مستلزم پذيرش ميزاني از ريسک عدم موفقيت و داشتن گرايش به تجربه‌اي نو است. اما همين ويژگي که در شرايطي مي‌تواند نقشي مثبت در زندگي فر داشته باشد، اگر بر کل رفتارهاي او غلبه کند و آن را به شکلي نامتناسب تحت تأثير قرار دهد ممکن است موجب بروز رفتارهاي پرخطر بشود.


تحقيقات
نشان داده‌اند که عملکرد قسمت‌هاي خاصي از مغز با اين ويژگي ارتباط دارد. مثلاً بين هيجان‌جويي و نوجويي با مناطق پايين‌تر مغز، مثل سيستم ليمبيک ارتباطاتي پيدا شده است. سيستم ليمبيک بخشي از مغز است که در درک و بروز هيجانات و احساسات نقش دارد و با مرکز لذت در مغز ارتباط دارد. سيستم ليمبيک در بخش دروني‌تر مغز قرار دارد، و نه در کورتکس و قشر مغز؛ يعني جزو قسمت‌هاي عمقي‌تر مغز است و از نظر تکاملي هم از بخش‌هاي ابتدايي‌تر مغز است که به تدريج قسمت‌هاي بعدي مغز تکامل پيدا کرده و عملکردشان به اين بخش
اضافه مي‌شود.


آن چه در مقابل داريم، عملکرد قشر مغز است و به‌خصوص قشر جلوي پيشاني که عملکرد مهاري و کنترل‌کننده دارد؛ يعني مي‌تواند عواطف و هيجاناتي که از قسمت‌هاي پايين‌تر مغز سرچشمه مي‌گيرد را کنترل کند. اگر به طور ساده بخواهيم بگوييم، ممکن ا
ست در افرادي که گرايش به هيجان‌طلبي و نوجويي بيش‌تر دارند، غلبه با سيستم ليمبيک مغزشان باشد. يکي از مواد شيميايي اصلي که در عملکرد سيستم ليمبيک و به‌خصوص مرکز لذت در مغز مؤثر است ماده‌اي است به نام «دوپامين». دوپامين در مناطق مختلف مغز نقش‌هاي متنوع و زيادي دارد و يکي از آن‌ها عملکردش در مداري عصبي در مغز است که در درک لذت نقش دارد.


بنابراين، مرکز لذت مغز و سيستم ليمبيک در بروز و درک هيجانات نقش دارد و سيستم دوپاميني اين بخش‌ها ممکن است فرد را براي انجام رفتارهاي پرخطر و متهورانه تحريک کند. در همان حال، کورتکس يا قشر مغز، و به‌خصوص قشر جلوي پيشاني و ماده‌اي به نام «سروتونين» هم بخش‌هايي هستند که مي‌توانند بر روي اين هيجانات نقش کنترل‌کننده داشته باشند. افراد مختلف از نظر اين که کدام يک از اين سيستم‌ها در آن‌ها غالب است متفاوت‌اند. بعضي افراد ممکن است از خطر دوري کنند، در بعضي‌هاي ديگر ممکن است عملکرد آن بخش هيجاني ليمبيک و دوپاميني مغز غلبه داشته باشد.


بنابراين، با توجه به اين ويژگي‌هاي بيولوژيکي، فرد يا محافظه‌کار مي‌شود يا اهل ريسک؟


شايد نتوان به اين راحتي افراد را در دو سر اين طيف قرار داد. تعامل و تعادلي که بين اين دو سيستم برقرار مي‌شود بسيار مهم است. وقتي افراد رشد مي‌کنند، يادگ
يري اتفاق مي‌افتد و عملکرد بخش‌هايي از مغز که در برنامه‌ريزي و کنترل رفتارها نقش دارند و از جمله بخش جلوي پيشاني مغز تقويت مي‌شود. فرد در يادگيري از تجربيات درس مي‌گيرد و اين تجربه‌ها بر ساختار و عملکرد مغز فرد تأثير مي‌گذارد. يعني، گر چه عملکرد بخش‌هاي عالي‌تر مغز، مثل قشر جلوي پيشاني، نسبت به بخش هيجاني کمتر و با تأخير رشد مي‌کند، ولي به‌تدريج آن بخش حساب‌گر و کنترل‌کننده مي‌تواند بر اين بخش هيجاني مسلط مي شود.


داستان اين‌جا است که چه بايد کرد که در نهايت اين تعادل بين بخش هيجاني و کنترلي مغز ايجاد شود و فرد به سمت و سويي هدايت شود که فرد در کنترل رفتارهاي پرخطر خود تسلط داشته باشد. اين تا حدودي برمي‌گردد به نحوه‌ي پرورش دوران کودکي، اين که چه قدر محدوديت‌ها براي فرد دروني شود. يعني فرد توانايي اين را به دست بياورد که سود و زيان يک عمل، و ميزان خطر آن را به‌درستي بسنجد، بتواند تصميم درست بگيرد و بتواند هيجانات خود را تحت کنترل داشته باشد. در اين حالت فقط از ترس جريمه‌ي پليس نيست که فرد رانندگي پرخطر نمي‌کند، بلکه سيستم فکري فرد طوري شکل مي‌گيرد که حتي اگر پليس نباشد، چون اين کار خطرساز است، خودفرد تصميم مي‌گيرد که آن را انجام ندهد.


در تقسيم‌بندي عواملي که منجر به شکل‌گيري شخصيت هيجان‌طلب و ريسک‌پذير مي‌شوند به عوامل محيلي هم اشاره کرديد. در اين باره کمي بيش‌تر توضيح دهيد.


در هر خانواده بايد براي کودکان وقت بگذارند و مهارت‌هاي کنترل رفتار و هیجان را به آن‌ها بياموزند. کودکان بايد ياد بگيرند که گاهي بايد رسيدن به خواسته‌هايشان را به تعويق بيندازند يا آن‌ها را تعديل کنند. در گذشته معمولاً زياد بودن تعداد فرزندان در يک خانواده مانع صرف وقت کافي براي آن‌ها می‌شد؛ و امروز هم به دلایل دیگر ارتباط کم درون خانواده اين مشکل را ايجاد مي‌کند. والديني که درگير کار هستند، دو يا سه شيفت در شبانه‌روز کار مي‌کنند هم ممکن است فرصت کافي نداشته باشند که اين مهارت‌ها را از کودکي به فرزندشان ياد بدهند؛ یا این که خود والدین هم این مهارت‌ها را ندارند یا بلد نیستند که چه طور این‌ها را به فرزندان خود بیاموزند. گاهي هم برعکس است، درخانواده‌هايي که در طبقات متوسط به بالاي اقتصادی‌ـ اجتماعی قرار دارند، مي‌بينيم به کودک آزادي عمل زيادي داده مي‌شود و مسؤوليتي به عهده‌ی او گذاشته نمي‌شود، جز اين که مثلاً فقط درس‌اش را خوب بخواند. اين کودکان غالباً يک سري توانايي‌ها را نمي‌توانند کسب کنند. مثل اين که ياد نمي‌گيرند در مقابل کاري که مي‌کنند مسؤوليت دارند، در مقابل ديگر اعضاي خانواده وظايفي دارند، يا بايد قانون و نظم حاکم در خانه را حفظ کنند. به اين ترتيب، اين دوران بحراني اوليه، یعنی سال‌هاي دوران کودکي که در شکل‌گيري شخصيت بسيار مهم است، به دلايل مختلف ممکن است مورد کم‌توجهي قرار گيرد. بنابراين، چنین افرادی وقتي وارد دوران نوجواني، جواني و بزرگ‌سالي مي‌شوند، ديگر جامعه از آنان انتظار دارد مسؤول باشند و مسؤولانه رفتار کنند. اما او تا آن زمان هنوز اين موضوع را ياد نگرفته است. از جمله هنوز ياد نگرفته که ميزان خطري که رانندگي‌اش ممکن است داشته باشد چه قدر است، و ميزان توانايي‌اش در کنترل شرایط و جلوگیری از اتفاقات تا چه حدی است. به اين دليل که تجربه‌ی زندگي واقعي و مسؤولانه را نداشته که بتواند از آن تجربه‌ها يادگيري داشته باشد و در مراحل بعدي زندگي مورد استفاده قرار دهد.


خيلي‌ها معتقدند که افراد بعداز ازدواج و تأهل آرام‌تر و سنجيده‌تر رفتار مي‌کنند. به‌خصوص ديده شده افرادي که قبل از ازدواج رانندگي‌شان پرخطر و ريسکي بوده، بعد از ازدواج خيلي قانون‌مدارتر رانندگي کرده‌اند. شما تا چه حد با اين موضوع موافقيد؟


من مطمئن نیستم که آيا ازدواج واقعاً مي‌تواند باعث شود اين گونه رفتارهاي هيجاني کاهش پیدا کند يا نه. شايد موضوعی که اتفاق می‌افتد در واقع رخ‌داد هم‌زمان دو پديده باشد و ما اين ها را به هم ربط مي‌دهيم.


بخشي از اين موضوع ممکن است به علت رشد و ايجاد تعادل بين قسمت‌هاي مختلف مغز مربوط باشد. قبلاً اشاره کرديم، به‌تدريج که افراد رشد مي‌کنند، حتي اگر ازدواج نکنند، ما شاهد تغييراتي در رفتارشان هستيم. مثلاً احتمالاً يک فرد ۴۰ ساله، نسبت به کسي که ۲۵ سال دارد، کم‌تر رفتار هيجاني نشان مي‌دهد.


از اين موضوع مي‌توانيم طور ديگري برداشت کنيم. يعني بگوييم فرد زماني ازدواج مي‌کند که يک مقدار به آرامش و ثبات رسيده باشد، و آن هيجان‌طلبي و لذت‌طلبي سابق را ندارد و آماده شده و پذيرفته که يک زندگي آرام توأم با مسؤوليت را آغاز کند. حالا چنین فردی هم آمادگی پذیرش مسؤولیت تشکیل خانواده را دارد و هم پذیرش مسؤولیت سایر رفتارهای اجتماعی خود، مانند رانندگی کردن‌اش را.


اگر فرد به هر دليلي احساس مسؤوليت را روي دوش خودش حس کند، به‌خصوص در مقابل خانواده‌اي که تشکيل داده، ممکن است فکر کند حالا ديگر حفظ جان من فقط براي خودم مهم نيست که بخواهم هر طور خواستم رفتار کنم. اما به هرحال، همه‌ی اين‌ها مستلزم يک رسيدگي و پختگي از لحاظ زیست‌شناختی و روان‌شناختي است. کما اين که گاهي ما برعکس اين موضوع را هم مي‌بينيم. در مورد افرادي که خانواده‌هاي‌شان فکر کرده‌اند بايد ازدواج کند تا از ميزان رفتارهاي پرخطرشان کاسته شود، اما در عمل اتفاقی که افتاده اين بوده که نه‌تنها ازدواج تأثير مثبتي روي این ویژگی‌های‌شان نداشته، بلکه این ویژگی‌های رفتاری آنان باعث ايجاد يک رابطه‌ی ناسالم زناشويي و طلاق و سایر مشکلات هم شده است.. در واقع، من شخصاً معتقد نيستم که ازدواج مي‌تواند منجر به ایجاد این تغييرات رفتاري شود؛ و آن را برای حل چنین مشکلاتی توصیه نمی‌کنم.


فعاليت‌هايي که براي تخليه‌ی هيجان پيش‌نهاد مي‌شوند، مانند انواع بازي‌ها، ورزش، شرکت در مسابقات اتوموبيل‌راني و مانند آن، آيا واقعاً مي‌توانند به تخليه‌ی هيجاني فرد کمک کنند و نقش بازدارنده داشته باشند در و
قوع رفتارهاي پرخطر رانندگي و حتي موارد ديگر؟


درباره‌ی اين موضوع در محافل علمي و آکادميک هم بحث وجود دارد که آيا شرکت در چنين فعاليت‌هايي موجب تشديد خواسته‌هاي هيجاني مي‌شود، يا قدرت کنترل فرد را بالا مي‌برد و به اصطلاح به تخليه‌ی هيجاني کمک مي‌کند. تحقیقاتی هم که در این زمینه انجام شده‌اند، یافته‌های متفاوتی داشته‌اند.


يک چيزهايي را مي‌دانيم، اما به نظر مي‌رسد ممکن است در جاهايي اين دانسته‌های ما با هم منافات داشته باشند. مثلاً بعضي از رفتارهاي رفتارهاي هيجان‌طلبانه يا لذت‌جويانه، هرچه تکرار شوند، ميل فرد به انجام مجدد آن‌ها ممکن است بيش‌تر شود. مثلاً کسي که در خيابان هنگام رانندگي لايي مي‌کشد، اگر يک ماه لايي کشيد و بد رانندگي کرد، الزاماً اين طور نيست که ماه بعد هيجان‌اش تخليه شده باشد و بتواند آرام رانندگي کند. بر عکس، گاهي اين گونه رفتارها ممکن است بتواند باعث سهولت عملکرد مدارهاي مغزی مرتبط با کسب لذت شوند و نیز این که باعث شوند فرد احتیاج به هیجان بیش‌تری داشته باشند تا به همان میزان لذت دست پیدا کند. فکر مي‌کنم تجربه‌هاي عيني هم تابه حال نشان نداده که افرادي که هيجاني رانندگي مي‌کنند و لايي مي‌کشند، در جاهای دیگر زندگی‌شان هيجانات رفتاري کم‌تری نشان می‌دهند و مي‌توانند آرام زندگي کنند.


موضوع
ديگر اين است که به هرحال مغز انسان نياز به میزانی از تحريک دارد، به‌خصوص افرادي که گفتيم از لحاظ بيولوژيک دنبال نوجويي و روبه‌رو شدن با محرک‌هاي جديد هستند، بيش‌تر به چنين تحريک‌هايي نياز دارند. حالا ممکن است گاهي شرايطي فراهم باشد که اين‌ها هيجانات را به شکلي تجربه کنند که امکان آسيب رساندن کم‌تر شود. در روان‌کاوي از يک مکانيزم دفاعي با نام “والايش” صحبت می‌شود. والایش يعني فرد ميلي که در او وجود دارد و براي خودش يا جامعه پذيرفتني نيست را به حالتي ديگر تغيير دهد، و تبديل کند به فعاليتي که اتفاقاً از نظر جامعه پذيرفتني است. مثل اين که وقتي تکانه‌هاي پرخاشگري در فردي وجود دارد، يک راه اين است که هر وقت به خيابان مي‌آيد با ديگران دعوا مي‌کند که اين يک رفتار ضداجتماعي و همراه با خشونت است؛ و ممکن است منجر به مجازات او هم بشود. راه ديگر اين است که اين ميل را والايش بدهد و اين ميزان خشونت را تبديل کند به يک رفتار قابل‌پذيرش برای اجتماع، و مثلاً مشغول يک ورزش پرهيجان رزمی شود که به نوعي به تخليه‌ی بخشي از اين انرژي کمک مي‌کند. اتفاقاً اگر فرد در اين روش پذيرفته‌شده موفق هم باشد، نه‌تنها مجازات نمی‌شود، بلکه تأييد هم مي‌گيرد و تشويق مي‌شود، و حتي مي‌تواند در رشته‌هاي ورزشي مدال بگیرد.


در يک جمع بندي کلي، خيلي روشن و قطعي نمي‌شود گفت که در چه مرزي و در کجا بايد چنين رفتارهايي را محدود کرد و کدام ورزش‌ها و حتي بازي‌های رایانه‌ای و مانند آن ممکن است تقويت‌کننده‌ی اين سيستم باشند و کدام‌ها مي‌توانند تخليه‌کننده اين هيجان باشند. به همین خاطر است که برای اين بازي‌هاي کامپيوتري غالباً رده‌بندي سني وجود دارد. چون مغز فرد در سنين پايين‌تر هنوز آن آمادگي را پيدا نکرده که بتواند فانتزي بودن اين خشونت را در غالب همان بازي کامپيوتري نگه دارد و ممکن است بخواهد شبيه آن را در جامعه و مدرسه و خیابان، یا با دوستان خود اجرا کند.


(این مصاحبه در شماره‌ی ۲۷۴ هفته‌نامه‌ی دنیای خودرو، ۲۱ مرداد ۱۳۹۱ چاپ شده است)


http://mind-and-brain.blogfa.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید