ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

جوان لامذهبى متدين و صاحب مقام شد

(علامه طباطبايى ) رحمه الله عليه مى گويد: يكى از دوستان چنين نقل كرد كه در ماشين نشسته بوديم از ايران به سفر كربلاى معلا حركت مى كرديم در نزديكى صندلى من جوانى ريش تراشيده و فرنگى مآب نشسته بود به اين جهت سخنى بين من و او رد و بدل نمى شد.


ناگهان صداى اين جوان يك دفعه به زارى و گريه بلند شد. بسيار تعجب كردم پرسيدم؛ سبب گريه چيست؟


گفت: «اگر به شما نگويم به چه كسى بگويم من مهندس راه و ساختمان هستم از دوران كودكى تربيت من طورى بود كه لامذهب بار آمده و طبيعى بودم و مبداء و معاد را قبول نداشتم فقط در دل خود محبتى به مردم ديندار احساس مى كردم خواه مسلمان باشند يا مسيحى يا يهودى، شبى در محفل دوستان كه بسيارى از آنها بهايى بودند حاضر شدم و تا ساعتى چند به لهو و لعب و رقص و مانند آنها اشتغال داشتم پس از گذشت زمانى در خود احساس شرمندگى نمودم و از كارهاى خودم خيلى نادم بودم و بدم آمد. ناچار از اطاق خارج شده به طبقه بالا رفتم و در آنجا مدتى گريه كردم ناچار از اطاق خارج شده به طبقه بالا رفتم و در آنجا مدتى گريه كردم و چنين گفتم:


اى آن كه اگر خدايى هست آن تو هستى، مرا درياب!


پس از لحظه اى پايين آمدم شب به پايان رسيد و ما از هم جدا شديم فرداى آن شب اتفاقاً رئيس قطار و چند نفر از بزرگان براى ماءموريت فنى خود عازم مسافرت به مقصدى بوديم، ناگهان ديدم از دور سيدى نورانى نزديك من آمده به من سلام كرد و فرمود:  با شما كارى دارم، وعده كردم فردا بعد از ظهر با او ديدار كنم.


اتفاقاً پس از رفتن او بعضى گفتند: اين بزرگوار است چرا با بى اعتنايى جواب سلام او را دادى؟ چون وقتى آن سيد به من سلام كرد گمان كردم او احتياجى دارد و براى اين منظور اين جا پيش من آمده است. از روى تصادف رئيس قطار فرمان داد كه فردا بعد از ظهر كه كاملا تطبيق با همان وقت معهود مى كرد بايد فلان مكان بوده و دستوراتى داد كه بايد عمل كنم.
من با خود گفتم بنابراين نمى توانم به ديدن اين سيد بروم فردا وقتى كه زمان كار محوله رئيس قطار نزديك مى شد در خود احساس كسالت كردم كم كم دچار تب شديدى شدم به طورى كه بسترى شدم پزشك براى من آوردند و طبعاً از رفتن به ماءموريت معذور گرديدم پس از آن كه فرستاده رئيس قطار بيرون رفت ديدم تب فرو نشست و حالم عادى شد خود را كاملاً خوب و سرحال ديدم، دانستم بايد در اين ميان سرى باشد ازاين رو برخاسته به منزل آن سيد رفتم به مجرد آن كه نزد او نشستم فوراً يك دوره اصول اعتقادى با دليل و برهان برايم گفت، به طورى كه من ايمان آوردم، سپس دستوراتى به من داده فرمود: فردا نيز بيا؛ چند روزى همچنان نزد او رفتم. هنگامى كه پيش روى او مى نشستم هر حادثه اى كه براى من رخ داده بود بدون ذره اى كم و بيش حكايت مى كرد. و از افكار و نيت شخصى من كه احدى جز من بر آنها اطلاع نداشت بيان مى نمود. مدتى گذشت تا آن كه شبى از روى ناچارى در مجلس ‍ دوستان شركت كردم و مجبور شدم قمار بازى كنم، فردا هنگامى كه خدمت او رسيدم فوراً فرمود: آيا حيا نكردى كه اين گناه كبيره را مرتكب شدى؟


اشك ندامت از ديدگان من سرازير شده گفتم: غلط كردم، توبه كردم، فرمود: غسل كن و توبه كن ديگر چنين عملى را انجام مده. سپس دستوراتى ديگر فرمود خلاصه، به طور كلى رشته كارم را عوض كرد و برنامه زندگى مرا تغيير داد؛ چون اين قضيه در زنجان اتفاق افتاد و بعداً خواستم به تهران حركت كنم. امر فرمود كه بعضى از علما را در تهران زيارت كنم و بالاخره ماءمور شدم كه براى زيارت عتاب عاليات مسافرت كنم اين سفر سفرى است كه به امر آن سيد بزرگوار انجام مى دهم.»
دوست ما گفت: در نزديكيهاى عراق دوباره ديدم ناگهان صداى او به گريه بلند شد، سبب را پرسيدم، گفت: الان وارد خاك عراق شديم، چون حضرت ابا عبداللّه عليه السلام به من خير مقدم فرمودند.(17)


منظور آن كه اگر كسى واقعاً از روى صدق و صفا قدم در راه نهد واز صميم دل هدايت خود را از خداوند طلب نمايد موفق به هدايت خواهد شد اگر چه در امر توحيد نيز شك داشته باشد.


http://razva.net

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید