ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

حجره/۲

خدا حفظ کند استادمان را. همان اقای سلیمانی را می گویم. چیزهای خیلی زیادی یادمان داد. بیشتر آنها هم عملی بود. گاهی اوقات زودتر از ساعت درس می آمد سر کلاس. فقط چند دقیقه زودتر...


 یا با بچه ها صحبت می کرد و به مشکلات آنها می رسید و یا اگر کسی نبود خیلی سریع یک کتاب را از کیفش بیرون می اورد و مشغول می شد. معلوم بود این کتاب مخصوص وقت های مرده تدریسش است. چون یک کتاب خاصی بود.


من هیچوقت ندیدم استاد در و دیوار را نگاه کند و یا بی دلیل نشسته باشد و … از این کارهایی که عده ای برای وقت گذرانی انجام می دهند. همیشه از کوتاه ترین فرصتهایش بهترین استفاده را می کرد.</SPAN&gt ;


داشتیم به ساعت هفت و نیم نزدیک می شدیم. مطمئن بودم که استاد سر ساعت می رسد. قول و قرار ایشان زبانزد خاص و عام بود. جز در مواقعی که کسالت داشت، یکبار هم ندیدیم برای درس حتی ۵ دقیقه تاخیر کند.


از اهمیت قول و قرار هم خیلی برای ما صحبت می کرد. هنوز یادم هست که بارها و بارها می گفت: فکر نکنید عهد و پیمانی که در روایات ما به آن زیاد اشاره شده فقط قول و قرارهای بزرگ است، نه. شامل همه جور قراری می شود.


تا استاد بیاید همه این حرفایش توی ذهنم مرور می شد. اصلا انگار عمل و گفتارش با هم روی آدم تاثیر می گذاشت. چون همیشه اول وقت سر قرار بود. آدم یاد صحبت هایش می افتاد.


<P style="TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir=rtl align=justify&gt ;یک روایت زیبا و تکان دهنده ای می خواند که مثل خیلی چیزهای دیگر آویزه گوشم شده بود. هر وقت با هر کس قرار داشتم فوری می آمد داخل ذهنم و مثل آژیر خطر چشمک می زد و داد و بیداد می کرد. هنوز یادم هست. استاد می گفت: از پیامبر گرامی اسلام روایت داریم: لا دین لمن لا عهد له.(کسی که پای بند به عهد و پیمان خود نباشد دین ندارد[۱].)


مدام هم تذکر می داد و تاکید می کرد که این عهد و پیمان شامل همه نوع عهدی می شود. حتی قراری که برای مباحثه می گذاری و یا قولی که بچه ات می دهدی همه را باید مراعات کنی و الا در اصل دینداری ات باید
شک کنی چه رسد به پیشرفت معنوی و
… .


پیوست آن هم این روایت را می خواند که: در حدیثی از رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ نقل شده است که فرمود: آیه المنافق ثلاثٌ إذا حدیث کذب و إذا وعد أخلف و إذا ائتمن خان.[۲] نشانه منافق سه چیز است: دروغگویی، پیمان شکنی، و خیانت در امانت.


 و به اصطلاح با این دو روایت کارش را دو میخه می کرد و انصافا در مقام عمل هم همینطور بود. سر وقت می آمد.


داشتم همه این حرفهای استاد را مرور می کردم که نتیجه گیری کنم سر ساعت هفت و نیم استاد میرسد . یک دفعه متوجه شدم یکی در حجره را می زند. نگاه کردم به ساعت دیدم ساعت هفت و نیم است. شک نکردم استاد سلیمانی است.


محمد که دراز کشیده بود و چشمانش را روی هم گذاشته بود سریع از جایش بلند شد و ملافه ها را مرتب کرد. بالش را هم گذاشت کنار دیوار و به سرعت فضای بیحالی و مریضی را تغییر داد. و سریع آماده شد.


من هم سریع بلند شدم و رفتم کنار آینه و خودم را ورانداز کردم. به سرعت شانه قرمز کوچکم را از جیب پیراهنم بیرون آوردم و دستی به سر و صورتم کشیدم و سریع رفتم و در را باز کردم. حدسم درست بود استاد با همان چهره نورانی و لبخند همیشگی اش پشت در منتظر بود و تا مرا دید مثل همیشه زودتر سلام کرد.


 همیشه از این اخلاق او خجالت می کشیدم. نه تنها من بلکه بسیاری از دوستان دیگر سعی می کردند در سلام کردن به او پیشی بگیرند اما نمی شد. این اخلاق او باعث شده بود تا وقتی استاد را می دیدم یاد سیره رسول اکرم صلی الله علیه و آله می افتادم که هیچکس نمی توانست در سلام کردن بر او پیشی بگیرد.


 اجازه خواست و وارد شد. با احترام تقاضا کردم برود بالای حجره. اما قبول نمی کرد. اصرار داشت همین نزدیکی ها کنار در یک جایی بنشیند. بالاخره با کلی اصرار از طرف من و محمد مجبورش کردیم برود بالای حجره.


چهره بسیار جذاب و شادابی داشت. و ه
مه ما این نشاط را از روح لطیف و روحانی او می دانستیم. اصلا خستگی را از دل آدم بیرون می کرد.


با یک احوالپرسی کوتاه شروع کرد و بلافاصله اولین سوالش را پرسید. (از عباس آقا چه خبر؟ کجاست؟ حالش خوبه؟)...


یک دفعه یاد عباس افتادم که غیب شده بود… و هی توی دلم سربه سرش می گذاشتم که اخر الان وقت رفتن بود؟؟؟ نکند یک وقت به بی خیالی ات خط و خش بیفتد! و … از این اراجیف که همیشه با آن ها سر به سرش می گذاشتم.


گفتم: الان باید سر و کله اش پیدا شود. همین جا بود. من هم نفهمیدم کجا رفت.


احوال عباس را هم حسابی پرسید. تک تک جویای حالمان می شد و سعی می کرد از مشکلات ما با خبر شود. کمی بعد دوباره درب حجره را زدند و بلافاصله در باز شد. انگار عباس حواسش نبود. خیلی بی هوا وارد شد. تا نگاهش به استادمان افتاد جا خورد و سعی کردن کمی جمع و جور شود. از اینکه کمی سرزده وارد شده عذر خواهی کرد.


آقای سلیمانی تمام قد به احترام عباس بلند شد. به احترام عباس که نه برای همه همینطور بود و حتی طلابی که سن و سال زیادی نداشتند هم از احترام استاد بهره مند می شدند.


استاد بی مقدمه برگشت و رو به محمد گفت:


محمد جان چطوری؟ حالت خوبه؟ فکر می کنم یه کمی حالت جور نیست درسته؟


استاد سلیمانی انسان عجیبی بود. از چشمهای آدم خیلی چیزها را می فهمید. دردهای روحی و جسمی. انصافا هم یک طبیب روحی بود و هم یک طبیب جسمی.


 محمد هم با نگاه تعجب آمیز و چهره ای بهت زده برگشت و گفت: بله کمی بی حالم. و استاد هم طبق معمول به محمد توصیه هایی کرد.


بلند شدم و کتری طلایی رنگ که شعله های آتش بخش زیادی از آن را سیاه کرده بود را از روی گاز برداشتم و شروع کردم به درست کردن چای. عباس هم وسایل پذیرایی میوه را فراهم کرد و با یک پذیرایی جزئی مجلس ما گرم شد.


سینی قدیمی چای را که محمد از خانه مادربزرگش آورده بود، برداشتم و لیوانهای قد و نیم قد حجره را روی آن گذاشتم و چای ریختم. با یک سینی قدیمی و چند لیوان قد و نیم قد پر از چای وارد حجره شدم و طبق ادب ابتدا به استاد سلیمانی چای را تعارف کردم.


استاد هم با همان لبخند همیشگی به آرامی کوچکترین لیوان را برداشت و صمیمانه تشکر کرد. آنقدر حرف هایش از ته دل بود که وقتی تشکر می کرد آدم از شرمندگی آب می شد.


سینی را بردم و به محمد هم چای تعارف کردم. اما نخورد و تشکر کرد. از چهره اش معلوم بود که هنوز حالش بهتر نشده. رفتم به سمت عباس و تنها لیوان باقیمانده را به او تعارف کردم. عباس سرش را بالا گرفت و گفت: اجازه بده بلند شم… آخه این کارا رو ساقدوش انجام میده نه داماد.


من هم که به این حرفهای عباس عادت داشتم فقط لبخند کوچکی زدم و رفتم. استاد همینطور که لیوان چای را توی نلبکی کج می کرد گفت: فکر می کنید این استکانی که اینجاست اگه یه سنگ به اندازه گردو توش بیفته چی میشه.


البته سوال استاد خیلی نچسب به نظر می رسید. اما چون همه ما او را خوب می شناختیم می دانستیم حرکات استاد هم بی معنا نیست چه برسد به سوالهایش.


من سریع و بدون مقدمه گفتم: خوب معلومه آب لیوان نصف میشه و اضافه آب سرازیر میشه.


استاد گفت: بعلاوه نلبکی و بدنه لیوان هم خیس میشه. درسته؟ محمد بلافاصله گفت: بله همینطوره.


بی صبرانه منتظر نتیجه گیری استاد بودم. می دانستم حکمت بزرگی زیر سوال او نهفته است. سه نفری به چهره شیرین او خیره شده بودیم و منتظر بودیم تا نکته نهایی را از زبان استاد بشنویم:


آدما درست مثل این لیوان هستن. بعضی ها ظرفیت یک استکان دارند برخی ظرفیت یک لیوان. ظرفیت بعضی ها هم اندازه یک پارچ است و برخی دیگر هم به اندازه استخر و یا دریا و یا اقیانوس گنجایش دارند.


این سنگ هم فراز و نشیب و ناملایمات زندگی ماست. ببینید بچه ها. بعضی وقتا تو زندگی یه چیزایی پیش میاد که خوشایند ما نیست. این مسائل به هر دلیلی می تونه اتفاق بیفته. حالا کسایی که ظرفیتشون اندازه یک استکان باشه، کوچکترین مشکل و ناملایمت تو زندگی باعث میشه که سر ریز بشن. عصبانی بشن و هم خودشونو عصبی و ناراحت کنن و هم اطرافیان رو. مثل این استکان که هم خودش خیس میشه و هم نلبکی زیرش.& lt;/o:p>


حالا تصور کنید همین سنگ با همین اندازه و حتی بزرگتر توی یه دریا یا اقیانوس بیفته. چطور میشه. دریا اونو می بلعه و انگار نه انگار که چیزی توش افتاده. یه موج خیلی کوچیک ایجاد میشه که تو امواج پر تلاطم دریا گم میشه و همه چیز به سرعت تموم میشه.


این حرفهای استاد یک دفعه من را یاد برخورد صبح انداخت. وقتی اوضاع نامناسب حجره را دیدم. اگر دیر جنبیده بودم نفس اماره کار خودش را می کرد و قطعا بین من و عباس و یا محمد مشاجره لفظی پیش می آمد.


استاد سلیمانی ادامه داد... برادرا همین چیزای کوچیک و ناملایماتی که شاید برای ما بی ارزش باشه، همینا فردا بزرگتر میشه (تخم مرغ دزد، شتر مرغ دزد می شود) و اون وقت اگه روی خودمون کار نکرده باشیم و خودمون رو نساخته باشیم به زودی از کوره در می ریم و خودمون و اطرافیان رو ناراحت می کنیم.


اگر مومن شدیم دریا دل میشیم. قلب المومن عرش الرحمن. و اگر چیزی تو این عرش خدا بیفته محو می شه و هضم میشه. برا همینه که می بینید اولیای خدا با وجود مشکلات و امتحانات زیادی که دارند بسیار شاداب و سرحال هستند و انگار هیچ مشکلی توی زندگیشون نیست. چون وسعت وجودی دارن.


استاد که صحبت می کرد من هم طبق عادتی که داشتم به سرعت دنبال مصادیق سخنان او بودم. طبیعی بود که تا هفته ها و بلکه ماه ها پیش؛ تمام برخوردها و رفتارهای خودم و دوستانم را از زیر ذره بین خاطرات رد می کردم.


بعد از صحبت کوتاه استاد، چند ثانیه سکوت مهمان حجره ما شد و همه به حرف های او فکر می کردیم. حتی عباس هم که همیشه به چشم طنز به او نگاه می کردم، محو سخنان استاد شده بود. محمد هم انگار مریضی اش را فراموش کرده بود و همه به عمق سخنان او فکر می کردیم.&lt ;o:p>


او چایی اش را تا نیمه میل کرده بود که فرصت را مناسب دیدم. جو سکوت را شکستم و گفتم: استاد ببخشید حالا چطور میشه ظرفیت رو از استکان به دریا تغییر داد؟


استاد استکان دستش را به آرامی روی زمین گذاشت و با چهره ای غرق محبت به من نگاه کرد. همیشه طوری جواب می داد که انگار پاسخ سوالت را مثل میخ در وجودت می کوبید. آنقدر محکم و مستحکم می شد که تا مدت ها در جان و روح آدمی رسوخ می کرد.


گفت: حسین جان فکر می کنی ساخت این استکان چند روز طول کشیده؟ سریع گفتم: احتمالا یه روز هم نکشیده و در عرض چند ساعت کار ساختش تموم شده. استاد گفت: فکر می کنی برای ساخت یک استخر چقدر زمان لازمه؟ گفتم: شاید یک ماه و یا بیشتر. استاد بلافاصله گفت: و حالا اگر بخواهیم یک دریا بسازیم؟ گفتم: قطعا زمان بسیار زیادی لازم داریم.


تا اینجا تقریبا می دانستم استاد سلیمانی من را به کجا آورده است. چون با شیوه سخنانش آشنا بودم و به راحتی پاسخ سوالم را گرفتم.


او همیشه می گفت: همه خصلت های اخلاقیتان را زیر ذره بین بگذارید. مو را از ماست بکشید و اگر دیدید جایی می لنگد فوری و به سرعت از همین چیزهای کوچک روی
خودتان کار کنید تا درست شود. تا بعدا که بزرگتر شده و وارد جامعه شدید بتوانید مشکلات بزرگتر را حل کنید و از امتحانات سنگین تر سربلند بیرون بیایید و البته این کار زمان زیادی می خواهد
….


یک نکته از حرف های استاد توجه من را جلب کرد. اینکه اگر بخواهی خودت را بسازی باید از چیزهایی که خیلی به چشم نمی آید شروع کنی. یکی یکی مشکلات را پیدا کنی و با ذره بین آنها را بررسی کنی و آنقدر روی خودت کار کنی تا آهسته آهسته این نهال کج را بپرورانی و راست کنی.


حالا می فهمیدم چرا انسانهای بزرگ روی کارهای کوچکشان حساس بودند. چرا در روایات به ما دستور داده اند که
نه تنها از دروغ بلکه از شوخی و جدی دروغ هم بپرهیزیم[۳]… چرا شهید مهدی باکری در استفاده از خودکار بیت المال هم احتیاط می کرد و راضی نمی شد حتی یک کلمه با آن بنویسد[۴]. چرا امام خمینی وقتی آب میل می کرد، نصف باقی مانده را نگه می داشت مقید بود که دور ریخته نشود و دوباره استفاده کند و هزار خصلت و خوی عجیب و غریبی که از بزرگان سراغ داشتم
.


 چون خشت اول گر نهد معمار کج، تا ثریا می رود دیوار کج.


منتظر بودم که از حاشیه های طنز عباس استفاده کنم. تا اسم ماست و مو و امثال این چیزها می آمد عباس تا یک هفته سوژه داشت. خدا نکند کسی ضرب المثلی بگوید که احیانا خالی از عریضه هم نباشد. دیگر نبوغ و استعداد عباس پشت سر هم می شکفت و وفور نعمت تکه کلام های او انسان را کلافه می کرد. سر هر چیزی که می شد یک جوری بحث را می کشید وسط و تا طرف را خوب تیکه باران نمی کرد از رحمت الهی مایوس نمی شد.


دیدار کوتاه ما با استاد به زودی پایان یافت. اما من از این چند لحظه استفاده و حظ زیادی برده بودم. استاد به آرامی از روی پتوی آبی رنگ که اختصاصی او پهن کرده بودیم، بلند شد. تک تک از همه ما تشکر کرد. انگار سفره رنگینی برایش پهن کرده بودیم و انواع غذاها را خودمان پختیم و سر سفره گذاشتیم. این تشکر او برای من یکی از لذت بخش ترین لحظه های دیدار ما بود.


خیلی عادت داشت از کوچکتری
ن چیزها هم تشکر کند. یادم هست یکبار از من تقاضای خودکار کرد. خودکاری که توی جیب پیراهنم بود درآوردم و با احترام به او دادم. چند لحظه ایستادم. کارش که تمام شد خودکار را به من داد و آنقدر تشکر کرد که فکر می کردم برای او خانه خریدم. برای اینکه چند دقیقه هم معطل شدم حسابی عذر خواهی کرد
.


این روحیه استاد انصافا اثر گذار بود. همه دوستان سعی می کردند یک کار حتی کوچک هم که شده برای او انجام بدهند. بارها و بارها به ما توصیه می کرد شکر گذار باشید. شکر گذار خدا باشید و بدانید اگر بخواهید از خدا تشکر کنید باید اول از بنده های او تشکر کنید تا عادت شکر را در خودتان نهادینه کنید.


مکرر این روایت را گوشزد می کرد که: امام رضا(ع) فرمود: مَنْ لَمْ یَشْکُرِ الْمُنْعِمَ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ لَمْ یَشْکُرِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَل‏»؛(۱) کسی که نعمت دهنده از مخلوقات را شکرگزار نباشد، شکرگزار خداوند نیز نخواهد بود.[۵])


ادامه دارد…


پی نوشت ها:


[1]</SPAN& gt; بحارالانوار، چاپ بیروت، ج ۷۲ / ص ۹۶.


[2] المستطرف، ج ۱/ ص ۱۹۸.


[3] بحار الانوار ج ۷۲


[4] پایگاه جام جم آنلاین.


[5] شیخ صدوق، عیون أخبار الرضا(ع)، محقق و مصحح: لاجوردی، مهدی، ج ۲، ص ۲۴، نشر جهان، تهران، چاپ اول، ۱۳۷۸ق.


تهیه و تولید: محمد حسین امین-گروه حوزه علمیه تبیان

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید