ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

حلزون های خانه به دوش

نور خورشید می‌خورد به شیشه‌های قدّی درِ تالار و چشمم را می‌زند. کج و کوله می‌شوم تا می‌توانم نوشته‌های زیر عکس شهید آوینی را بخوانم: «تمنای شفاعت ـ چهلمین سالگرد پرواز شهید سید مرتضی آوینی».
زیرش با خط ریزتر نوشته‌اند: «از ساعت ۱۴ تا ۲۰ ـ فرهنگ‌سرای روایت فتح ـ تالار حلزون‌های خانه به دوش».
در را که باز می‌کنم یک حلزون بزرگ خانه به دوش جلویم لم داده. به جای لاک، یک خانه رنگارنگ روی دوشش انداخته‌اند. وسط پنجره‌های خانه، یک کله تکان می‌خورد.
ـ خوش آمدید! ورودی تالار ته راهرو است.
همان کله این حرف‌ها را می‌زند و یک کیف بزرگ دستم می‌دهد. کیف سنگین است و باد کرده. معلوم است که سازمان فرهنگی ـ هنری شهرداری، روی سمینارهای دولتی را کم کرده! خجالت می‌کشم بازش کنم. کیف برزنتی‌ام را می‌اندازم روی دوش چپم و کیف تازه را دست می‌گیرم. یک نفس می‌روم و ته تالار، روی صندلی می‌نشینم و کیف را روی پایم می‌گذارم. دستم نفس راحتی می‌کشد.
هنوز مراسم شروع نشده اما تالار، کیپ تا کیپ پر است. جمعیت در جنب و جوش است. ملت در کیف‌ها را باز کرده‌اند و دل و روده‌اش را بیرون می‌کشند. «ید الله مع الجماعه»! در کیف را که باز می‌کنم آستین یک اورکت سبز آمریکایی بیرون می‌افتد. چقدر دوران نوجوانی آرزوی پوشیدنش را داشتم. یک‌دفعه دلم می‌ریزد: من تا بخواهم روی سن بروم، که نیم ساعت گذشته! عجب اشتباهی کردم.
خودم را دل‌داری می‌دهم. جلوتر جا نبوده که بروم. اما قانع نمی‌شوم. کاش زودتر می‌آمدم. دل‌گندگی‌ام باز کار دستم داد.
صلوات می‌فرستم. کار از کار گذشته. مگر چند بار جلوی این همه آدم حرف زده‌ام که چم و خم کار دستم باشد؟!
سرم را به منقولات داخل کیف گرم می‌کنم. اورکت نوی نو است. زیرش یک پیراهن لی آبی با دکمه‌های فلزی گذاشته‌اند. داخل یک جعبه هم، یک عینک فلزیست.
همه را می‌گذارم روی صندلی بغلی. شورش را درآورده‌اند. مانده سوئیچ خودرو و کلید طلایی خانه بدهند. با این کارهایشان اسم شهید آوینی را خراب می‌کنند. فکر کرده‌اند کار فرهنگی، کار فله‌ای است: هزار مسجد، دو هزار هیئت، سه هزار مدرسه، ده‌هزار
نمازگزار، بیست هزار تماشاچی فوتبال، پنجاه هزار روزه‌دار!  زور که نیست مراسم را در تالار به این بزرگی بگیرند. یک تالار کوچکتر، فضای صمیمی‌تری هم داشت. تازه فقط دوست‌داران واقعی می‌‌آمدند. نه این همه کیف‌خواه …!
با غیظ نگاهشان می‌کنم. اما زود عصبانیتم می‌پرد و دود می‌شود: سالن یک دست سبز شده، سبز اورکت آمریکایی. همه هم زیرش پیراهن لی آبی را پوشیده‌اند و عینکها را به چشم زده‌اند.
چرای بزرگی که در ذهنم جولان می‌دهد، زود جوابش را پیدا می‌کند: عکس بزرگ شهید آوینی که تمامِ قد سالن را پوشانده.


داشتیم با بچه‌ها توی پارکینگ مجتمعمان فوتبال بازی می‌کردیم که پدر در را باز کرد. بازی را رها کردم و دویدم دم در و سلام کردم تا وقتی پیکان یکساله‌مان داخل آمد، در را ببندم و پدر به زحمت نیفتد.
اما پدر سرحال نبود. این را از شانه‌های افتاده و صدای گرفته‌اش زود فهمیدم. در را بستم و دنبال پیکان دویدم ته پارکینگ مجتمع.
پدر پیاده شد. چند برگ کاغذ دستش بود. گفت: «آقای آوینی یادته که برایت تمبر آورده بود؟» یادم بود. تمبرهای بزرگ نوی آذربایجانی‌ای را که برایم آورده بود، گذاشته بودم در یک صفحه جداگانه آلبوم تمبرم. به همه دوستانم هم پز داشتنشان را داده بودم. آخر تا آن وقت همه تمبرهای خارجی‌ام مهر خورده بودند جز اینها. هرچند که خیلی از آن مهر خورده‌ها را هم پدر از آقای آوینی گرفته بود.
پدر گفت: «آقای آوینی شهید شده. رفته روی مین.» و چشمهایش پر اشک شد.
من خیلی کوچک بودم. آنقدر که بلد نباشم تسلیت بگویم و بپرسم کی و کجا. همانجور مات ایستاده بودم و تنها یادم است که یکی از کاغذها را گرفتم و زل زدم به چهره قشنگ آوینی ـ که دیگر شهید بود ـ و دستهایش را که روی سینه اش گذاشته بود و اورکت سبز آمریکایی و پیراهن لی آبی‌اش. پشت آوینی دشت بود و چشمهایش از پشت عینک قاب فلزی، حرف می‌زد. زنده و گرم و گیرا.
فردا صبح، وقتی
داشتم دنبال پیراهن مشکی‌ام می‌گشتم، پدر دیدم و از چشمهای سرخم همه چیز را فهمید. آن وقتها آوینی «شهید آوینی» نبود. در دبستانمان باید به هم می‌گفتم که گوینده «روایت فتح»  است تا بشناسندش.
تا اینکه تلویزیون مایه گذاشت و آقا در تشییع پیکرش آمدند و تازه مقاله‌هایش چاپ شد و آوینی رونمایی شد. و شد «شهید آوینی» که قدر نبودنش را بدانند و برایش یادبود بگیرند.


از روی سن، صدای قرآن بلند می‌شود. مثل دست نوازشی پدرانه، روی سر جمعیت کشیده می‌شود و جنب و جوششان می‌خوابد.
اورکت و پیراهن و عینک و بقیه مخلفات را داخل کیف می‌چپانم و می‌گذارمش کنار. به جز من، تک و توک آدمهایی هم نشسته‌اند که رنگشان رنگ سبز اورکتهای آمریکایی نیست.
قرآن تمام می‌شود و مجری خیر مقدم می‌گوید و بعد فهرست برنامه ها. من سومی هستم. بعدِ دو مسابقه که اسمشان را گذاشته اند: صدای آسمان و گامهایی تا خدا. بعد از من هم، فیلم نشان می‌دهند و دوباره مسابقه. اینبار حفظ کتاب.
حوصله نمی‌کنم بقیه اش را گوش کنم. به هر حال هرچه باشد تا هشت شب وقتمان را پر کرده‌اند. دست می‌کنم داخل کیف برزنتی ام و کاغذهایم را درمی‌آورم تا برای بار صدم مرورشان کنم.
قرار است ماجرای همین تمبرها را تعریف کنم.
اولین برنامه شروع می‌شود. با یک چشم کاغذهایم را نگاه می‌کنم و با یک چشم سن را می‌پایم.
سه داور را پشت میزی نشانده‌اند و یک میز دراز هم برای ده شرکت کننده نهایی گذاشته اند. معلوم می‌شود دور نهایی است و از بین پنج هزار شرکت کننده مسابقه «صدای آسمان»، این ده نفر به اینجا رسیده اند.
سالن تاریک می‌شود و قسمتی از روایت فتح را پخش می‌کنند. خیلیها بلند بلند زیر گریه می‌زنند.&l t;/SPAN>


خانه پدری آوینی‌ها زیارت عاشورا می‌خواندند. با پدر رفته بودیم آنجا. سید مرتضی تازه شهید شده بود و مناسبت مجلس هم همین بود. بعدِ زیارت عاشورا بیرون آمدیم. پدر کاری داشت و باید زودتر به خانه برمی‌گشتیم. بیرون خانه، دم خودروهایی که توقف کرده بود، سید محمد  آمده بود خداحافظی کند. در درازای صحبتهایشان با پدر، نگاه من روی چهره نورانی‌اش بود و موهای خوش حالتش.
بعدها از پدر شنیدم که شمس آل احمد گفته بود سید مرتضی در جوانی خیلی خوش قیافه بوده. آن روزگار، شمس همسایه‌شان بود.
مسعود بهنود هم همین را نوشته بود. که در دانشکده‌شان مرتضی از همه سر بوده. هرچند که بعد این، به اقتضای طبیعتش، زهر خودش را هم ریخته بود.


سالن دوباره روشن می‌شود و مسابقه شروع. قرار است شبیه‌ترین صدا را به صدای پر از حزن و نجابت شهید آوینی انتخاب کنند.
سِن را رها می‌کنم و می‌چسبم به کاغذهایم.


اولین باری که شهید آوین
ی را دیدم، مخفیانه بود!
سوره نوجوانان و سوره در طبقه چهارم یک ساختمان بودند. پدرم سردبیر سوره نوجوانان بود و آوینی سردبیر سوره. زیاد پیش می‌آمد که آوینی برای وضو گرفتن به این طرف بیاید.
من چون خواننده پر و پا قرص سوره نوجوانان بودم، تا فرصتی دست می‌داد همراه پدر به آنجا می‌رفتم. یکبار، در اتاق آرشیو عکس، کنجکاوی کودکانه‌ام گل کرد. می‌خواستم بدانم پشت پرده انتهایی آن اتاق چیست. پرده را مخفیانه کنار زدم. پسِ فضای نورگیر بین دو آپارتمان، اتاقی از سوره بود، قرینه همین اتاق. آوینی پشت میزی نشسته بود و مشغول کار بود. دید زدنم زیاد طول نکشید اما چون عکسی یادگاری، برای همیشه در ذهنم ماند.


همه صلوات می‌فرستند. نگاه می‌کنم. یکی برنده شده. یک تندیس شهید آوینی و چهارده سکه می‌گیرد و پایین می‌رود.
مجری برنامه دوم را اعلام می‌کند: مسابقه «گامهایی تا خدا».
کنجکاو شده‌ام که ماجرا چیست. هشت نفر یک سطح مستطیلی بزرگ را دست گرفته‌اند و می‌آورند و روی سن می‌گذارند. بعد مجری شروع می‌کند به خواندن تکه‌هایی از «همسفر خورشید» . آنجایش است که شهید آوینی تازه کفش نو خریده بوده و وقتی در «سوره»  راه می‌رفته، کفشهایش قرچ قرچ صدا می‌کرده و او خجالت می‌کشیده!
هرجا که اسم «آوینی» می‌آید، جمعیت صلوات می‌فرستند.
مجری می‌گوید که شرکت سازنده کف‌پوش‌های سوره را پیدا کرده‌اند و توافقنامه‌ای امضا کرده‌اند تا از این به بعد، این کف‌پوش‌ها را با اسم «شهید آوینی» بسازد. جمعیت صلوات می‌فرستد.
بعد مسابقه شروع می‌شود. شرکت‌کننده‌ها را از میان جمعیت انتخاب می‌کنند. کارشان این است که بیایند و روی آن سطح راه بروند و هرکس که کفشش بیشتر قرچ قرچ کند، نفر اول می‌شود!دلم برای همه‌شان می‌سوزد! بیچاره‌ها! دیگر نمی‌دانم چه بگویم. فقط به حالشان تاسف می‌خورم. مگر چند سال از شهادت آوینی گذشته که اینقدر مسخش کرده‌اند؟! «یحرفون الکلام عن مواضعه.»  آوینی کجا و اینها کجا!
پنج سکه هم به برنده می‌دهند. البته فکر می‌کنم کفشهایش برنده واقعی‌اند. بیچاره‌ها!
مجری نامم را صدا می‌زند. بعد می‌گوید که بعد از حرفهای من، به تناسبشان، هدیه غافلگیر کننده‌ای برای همه شرکت کنندگان دارند.
میان سه صلوات جمعیت، خودم را زودتر از آنچه فکر می‌کردم، به سن می‌رسانم. مجری در گوشم می‌گوید که بعد از صحبتهایم، می‌خواهند از تمبرهای یادگاری شهید آوینی، یک دوره به همه حضار بدهند. می‌گوید که شرکت پست کشور آذربایجان حاضر شده همه را دوباره چاپ کند. بعد هم از من می‌خواهد که به جمعیت چیزی نگویم تا خودش اعلام کند. چشمی می‌گویم و پشت میکروفون می‌روم.
«بسم الله الرحمن الرحیم» صدایم در سالنی که حالا ساکت شده، می‌پیچد.
«امروز قرار بود تا در خدمت شما باشم و از خاطره‌ام از شهید سید مرتضی آوینی برایتان بگویم.»
جمعیت صلوات می‌فرستد.
«اما احساس کردم که گفتن حرفهای دیگری مهمتر است. خوانده‌ام که شهید آوینی …» دوباره صلوات می‌فرستند. «خوانده‌ام آقا مرتضی در جریان نمایش فیلمی که به ساحت حضرت زهرا (س) جسارت کرده بود، تمام قد می‌ایستد و با صدای رسا فریاد می‌زند و اعتراض می‌کند.»
یک نفر از بین جمعیت، شماره صفحه این خاطره را در کتاب «همسفر خورشید» فریاد می‌زند.
«ممنونم. مرتضی سید شهیدان اهل قلم است چون تنها قلم به دست نیست. قلم برایش ابزاری است که بیندیشد و دربرابر مهاجمان بایستد و مجاهده کند.» و ادامه می‌دهم. به مسخ شدن افکار شهید آوینی اعتراض می‌کنم و به کم‌مایگی برگزار کنندگان این مراسم.
یک‌دفعه چیزی از کنار گوشم رد می‌شود و به عکس بزرگ شهید آوینی که پشت سرم است، می‌خورد و به زمین می‌افتد. نگاه می‌کنم. یکی از آن عینکهای فلزی است. بعد عینک بعدی می‌آید و به میز می‌خورد. و بعدی و بعدی.
دستهایم را جلوی صورتم می‌گیرم تا مبادا شیشه عینکم بشکند یا زخمی بشوم. فریاد می‌زنم: «در هر روزگاری، آوینی بودن خصایصی دارد و مختصاتی.» جمعیت صلوات می‌فرستد و عینک پرت می‌کند.
«آوینی روزگار خود باشید!» دیگر جای ماندنم نیس
ت. از پشت میز کنار می‌آیم و از همان بالای سن، به سمت در خروجی می‌روم. یک‌دفعه صدای قِرِچ قِرِچ کفشهایم بلند می‌شود. آنقدر بلند که خجالت می‌کشم.


www.tardid.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید