ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

حکایات آموزنده از چهارده معصوم/3

مطالب این قسمت همگی از کتاب داستانهای بحارالانوار انتخاب شده است


يعلى پسر مره مى گويد:
روزى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به مهمانى دعوت شده بود، مى رفتند، ناگاه با حسين روبه رو شدند كه با كودكان در كوچه بازى مى كرد.
حسين با ديدن پيغمبر صلى الله عليه و آله به سوى آن حضرت آمد.
رسول گرامى دستهاى خود را گشود (بغل باز كرد) تا او را به آغوش بگيرد.
اما كودك جست و خيز مى كرد، اين طرف آن طرف مى دويد، پيامبر مى خنديد و او را مى خندانيد تا اين كه حسين را گرفت.
آنگاه يكى از دستهايش را زير چانه و دست ديگرش را پشت
گردن او گذارد و لبهايش را بر لبهاى حسين گذاشت و بوسيد و فرمود:
حسين از من است و من از حسينم، خدايا! دوست بدار آن كسى را كه حسين را دوست بدارد و حسين يكى از فرزندان فرزند (نوه) من است. بحارالانوار جلد 43 صفحه 271.



صبح عاشورا امام حسين عليه السلام دستور داد خيمه ها را زدند – يكى از خيمه ها را براى شستشو و نظافت تعيين گرديد.
بُرير با عبدالرحمان انصارى در كنار خيمه نظافت ايستاده بودند تا سيدالشهداء بيرون آيد و آنها براى نظافت و استعمال نوره يكى پس از ديگرى وارد شوند.
برير در اين موقعيت حساس با عبدالرحمن به شوخى پرداخت و كارى مى كرد كه ايشان را بخنداند.
عبدالرحمن گفت:
اى برير! مزاح مى كنى! و مى خندى؟ اكنون وقت مزاح و خنده نيست. برير در پاسخ گفت:
تمام خويشاوندانم مى دانند كه من اهل مزاح و سخن باطل نبوده ام، نه در جوانى و نه در پيرى.
اما اين شوخى و خنده را كه اكنون مى كنم به خاطر مژده آن نعمتى (بهشت) است كه در پيش داريم و به آن خواهيم رسيد.
سوگند به خدا! كه بين ما و هم آغوشى با حوريان بهشتى هيچ فاصله اى نيست جز اين كه يك حمله از طرف دشمن بشود و ما جان خويش را در يارى فرزند رسول خدا فدا كنيم چه قدر دوست دارم هر چه زودتر انجام گيرد. بحارالانوار جلد 45 صفحه 1



يكى از كنيزان امام حسين عليه السلام خدمت حضرت رسيد، سلام كرد و دسته گلى تقديم آن حضرت نمود.
حضرت هديه آن كنيز را پذيرفت و در مقابل به او فرمود:
تو را در راه خدا آزاد كردم.
انس كه ناظر اين برخورد انسانى بود از آن حضرت با شگفتى پرسيد:
چگونه در مقابل يك دسته گل بى ارزش او را آزاد كردى؟! – چون ارزش مادى يك كنيز به صدها دينار طلا مى رسيد. –
حضرت با تبسمى حاكى از رضايت خاطر بود فرمود:
خداوند اينگونه ما را ادب كرده، چون در قرآن كريم مى فرمايد:
اذا حييتم بتحيه فحيوا باحسن منها او ردوها
اگر كسى به شما نيكى كرد او را نيكى و رفتار شايسته ترى پاسخ دهيد.
و من فكر كردم، از هديه اين كنيز بهتر اين است كه در راه خدا آزادش كنم. بحارالانوارجلد 44 صفحه 194.اگر واقعا هر كس خوبيهاى مردم را با نيكيها و رفتار خوب ترى پاسخ مى داد، همان طور كه خاندان پيغمبر گرامى انجام داده اند، زندگى بهتر و جامعه ما جامعه اى اسلامى مى شد.



كاروان امام حسين عليه السلام از منزلگاه قصر بنى مقاتل به سوى كربلا حركت كرد مقدارى راه طى شد. امام حسين عليه السلام در حالى كه سوار بر اسب بود اندكى به خواب رفت.
سپس بيدار شد، دو يا سه بار فرمود:
انا لله و انا اليه راجعون و الحمدلله رب العالمين
فرزندش على بن حسين (على اكبر) روى به پدر نمود و عرض كرد: پدرجان! سبب اين استرجاع و حمد چه بود؟
امام فرمود:
سوارى در خواب بر من ظاهر شد و گفت:
اهل اين كاروان مى روند ولى مرگ ايشان را تعقيب مى كن
د.
من فهميدم خبر مرگ به ما داده مى شود.
على عرض كرد:
پدر جان! مگر ما بر حق نيستيم؟
امام حسين فرمود:
پسرم! سوگند به خداى كه بازگشت بندگان به سوى او است ما بر حقيم. على عرض كرد: بنابراين باكى از مرگ نيست.
امام فرمود:
فرزندم! خداوند بهترين پاداش را كه از سوى پدر به فرزند مقرر فرموده، به تو عنايت كند. بحارالانوار جلد 44 صفحه 379.



روز عاشورا چون جنگ شدت گرفت و كار بر حسين عليه السلام بسيار سخت شد، بعضى از اصحاب آن حضرت ديدند برخى از ياران امام عليه السلام در اثر شدت جنگ و با مشاهده بدنهاى قطعه قطعه شده دوستانشان و فرا رسيدن وقت شهادت و جانبازى آنها، رنگ چهره شان دگرگون گشته است و لرزه بر اندام آنان افتاده و ترس دلهايشان فراگرفته است. اما خود سيدالشهدا و تعدادى از خواص يارانش برخلاف آنها هر چه فشار بيشتر، و مرحله شهادت نزديكتر مى شود رنگ صورتشان درخشنده تر گشته و سكون و آرامش بيشتر مى يابند. بعضى از اين شهامت فوق العاده تعجب كرده با امام حسين اشاره كرده، به يكديگر مى گفتند:
به حسين نگاه كنيد كه ابدا از مرگ و شهادت باكى ندارد.
امام حسين عليه السلام متوجه گفتارشان شده، فرمود:
اى بزرگ زادگان قدرى آرام بگيريد! صبر و شكيبايى پيشه كنيد! چون مرگ پلى است كه شما را از گرفتاريها و سختيها عبور داده و به بهشت هاى پهناور و نعمتهاى جاودانى مى رساند.
و اما براى دشمنانتان پلى است كه از قصر به زندان مى رساند. و كداميك از شما نخواهد از يك زندان به قصر مجلل منتقل گردد.
پدرم از پيامبر صلى الله عليه و آله برايم نقل كرد، كه مى فرمود:
دنيا براى مؤمنان همانند زندان و براى كافران همانند بهشت است.
و مرگ پلى است كه مؤمنان را به بهشتش
ان، و كافران را به جهنمشان مى رساند. آرى، نه دروغ شنيده ايم و نه دروغ مى گويم. بحارالانوار جلد 6 صفحه 154 و جلد 44 صفحه 297.



عده اى از مردم كوفه نقل مى كنند:
ما در كاروان زهيربن قين بوديم، همزمان با بيرون آمدن امام حسين عليه السلام از مكه، به سوى كوفه حركت كرديم، از ترس بنى اميه، نمى خواستيم با كاروان حسين در يك منزل توقف كرده و با امام حسين ملاقات كنيم، هر وقت كاروان امام حسين حركت مى كرد ما مى ايستاديم و هنگامى كه توقف مى كرد، ما حركت مى كرديم.
از قضا در يكى از منزلگاه ها كاروان امام حسين توقف كرده بود، ما نيز ناچار در آنجا فرود آمديم. در اين ميان نشسته بوديم و غذا مى خورديم ناگهان فرستاده امام حسين وارد شد و سلام كرد و گفت:
زهير! امام حسين تو را مى خواهد.
ما همگى از اين پيشآمد مبهوت شديم و زهير اندكى به فكر فرو رفت، ناگاه همسرش به زهير گفت:
سبحان الله! اى زهير! در مقابل دعوت فرزند پيغمبر درنگ مى كنى؟ چه مى شود كه نزد او بروى و سخنانش را بشنوى و برگردى؟
زهير پس از سخن شجاعانه همسرش تكانى خورد و برخاست و به خدمت امام حسين رفت، چيزى نگذشت شاد و خندان برگشت، به طورى كه صورتش برافروخته شده بود. دستور داد خيمه او را برچينند و اسباب و وسايل او را به سوى كاروان امام حسين ببرند.
سپس به همسرش گفت:
تو را طلاق دادم و مى توانى نزد خويشان خود بروى، زيرا من دوست ندارم به خاطر من صدمه ببينى و من تصميم دارم فداى امام حسين شوم.
سپس اموال او را به عموزاده اش سپرد تا به خويشان وى تحويل دهد. در اين وقت آن بانو اشك ريزان زهير را وداع كرد و گفت:
خداوند به تو خير عنايت كند و تمنا دارم مرا روز قيامت نزد جد حسين عليه السلام ياد كنى.
آنگاه به همراهان
گفت:
هر كس مايل است همراه من بيايد وگرنه اينجا آخرين ديدار من با شما است. اما داستانى برايتان بگويم:
به جنگ روميان كه رفته بوديم، در جنگ دريايى به خواست خدا، ما پيروز شديم و غنائم بسيار به دست ما آمد. سلمان كه با ما بود پرسيد:
آيا از اين غنيمتها كه خداوند نصيبتان كرد خوشنوديد؟
گفتيم: آرى! البته كه خوشنود هستيم.
گفت:
پس چقدر خوشحال خواهيد بود هنگامى كه سرور جوانان آل محمد – امام حسين – را درك كنيد و در ركابش بجنگيد؟ جهاد در ركاب او مايه سعادت دنيا و آخرت است.
پس از آن با همه وداع كرد و در صف ياران حسين عليه السلام قرار گرفت. بحارالانوار جلد 44 صفحه 371 و 372.



در يكى از سالها هشام پسر عبدالملك (دهمين خليفه عباسى) در مراسم حج شركت كرد و مشغول طواف خانه خدا گرديد وقتى كه خواست حجرالاسود را لمس كند، به واسطه ازدحام جمعيت نتوانست حجرالاسود را دست بمالد. در آنجا منبرى برايش گذاشتند، او بالاى منبر نشست مردم شام اطرافش را گرفتند.
هشام مشغول تماشاى طواف كنندگان بود كه ناگاه امام على بن الحسين (امام سجاد) آمد در حالى كه لباس احرام به تن داشت و زيباترين و خوش اندام و خوشبوترين مردم بود و اثر سجده در پيشاپيش به روشنى ديده مى شد. امام با كمال آرامش به طواف پرداخت و در هاله اى از عظمت و شكوه، به نزديك حجرالاسود رسيد.
مردم خود به خود به احترام حضرت راه باز كردند. امام به آسانى حجرالاسود را استلام كرد – دست ماليد – هشام از ديدن عظمت حضرت و احترام مردم به امام سجاد خيلى ناراحت شد.
مردى از اهالى شام رو به هشام كرد و گفت:
اين شخص كيست كه چنين مورد احترام مردم است!؟
هشام به خاطر اين كه مردم شام حضرت را نشناسند و به او علاقمند نشوند با اين
كه امام را مى شناخت، گفت:
او را نمى شناسم.
فرزدق شاعر آزاده، آنجا حضور داشت. بدون پروا گفت:
اما من او را به خوبى مى شناسم.
مرد شامى گفت:
اى ابوفراس اين شخص كيست؟
فرزدق با كمال شهامت درباره شناساندن امام سجاد عليه السلام قصيده زيبايى سرود كه مضمون چند بيت آن چنين است:
اين مرد كسى است كه سرزمين مكه جاى پاى او را مى شناسند.
خانه كعبه، بيرون و درون حرم نيز او را مى شناسند.
اين فرزند بهترين بندگان خدا است.
اين انسان پرهيزكار و پاك و پاكيزه، نشانه خداوند در روى زمين است.
اين شخص كسى است كه پيغمبر برگزيده (محمد) پدر اوست كه خداوند همواره بر او درود مى فرستد.
اگر ((ركن)) مى دانست چه كسى به بوسيدن او آمده است.
بى درنگ خود را به زمين مى انداخت تا خاك پاى او را ببوسد
نام اين آقا ((على)) است و رسول خدا پدرش مى باشد كه نور هدايتش امتها را از گمراهى نجات داد.
اين كسى است كه عمويش جعفر طيار است و عموى ديگرش حمزه شهيد، همان شيرمردى كه به دوستى او قسم مى خورند.
اين فرزند بانوى بانوان فاطمه است.
و فرزند جانشين پيغمبر، همان كس كه در شمشير او براى كفار عذاب نهفته است.
پرسش شما از اين شخص كيست؟ هرگز به او ضرر نمى زند.
زيرا كه همه از عرب و عجم او را مى شناسند.( اين قصيده زيبا بيش از چهل بند است كه تمامى آن در بحار 46 موجود است. به خاطر رعايت اختصار چند بيت در اينجا آورديم.)
هشام از اشعار فرزدق، چنان خشمگين شد كه گفت: چرا چنين اشعارى درباره ما نگفتى؟
فرزدق در جواب گفت:
تو نيز جدى مانند جد او و پدرى مثل پدر او و مادرى چون مادر وى داشته باش تا درباره تو چنين قصيده اى بگويم.
به دنبال آن دستور داد حقوق او را قطع كردند.
و نيز فرمان داد، فرزدق را به غسفان – محلى است بين مكه و مدينه – تبعيد كرده و در آنجا زندانى كنند.
امام سجاد عليه السلام از اين جريان باخبر شد، دوازده هزار درهم برايش فرستاد و فرمود:
ما را معذور بدار اگر بيش از اين امكان داشتم بيشتر مى فرستادم.
فرزدق نپذيرفت و پيغام داد:
اى فرزند رسول خدا! من اين قصيده را به خاطر خشم و ناراحتيم كه براى خدا بود، سرودم.
هرگ
ز در مقابل آن چيزى نمى پذيرم و مبلغ را محضر امام فرستاد.
امام سجاد عليه السلام مبلغ را دومين بار فرستاد و فرمود:
تو را به حقى كه من در گردن تو دارم اين مبلغ را بپذير! خداوند از نيت قلبى و ارادت باطنى تو نسبت به خانواده ما آگاه است. آنگاه فرزدق قبول كرد. بحارالانوار جلد 46 صفحه 125.


http://ahadith.ir

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید