حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5

حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5

حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5

مطالب این قسمت همگی از کتاب داستانهای بحارالانوار انتخاب شده است.

 

احمد پسر ابى روح مى گويد:
زنى از اهل دينور مرا خواست، چون نزد او رفتم گفت:
اى پسر ابى روح! تو از لحاظ دين و تقوى از همه مورد اطمينان تر هستى مى خواهم امانتى به تو بسپارم كه آن را به عهده گرفته و به صاحبش برسانى.
گفتم: به خواست خداوند انجام مى دهم.
گفت:
مبلغى پول در اين كيسه مهر كرده است، آن را باز مكن! و نگاه ننما! تا آن كه به كسى بدهى كه پيش از باز كردن، آنچه در آن هست به تو بگويد و اين همه گوشواره من كه ده دينار ارزش دارد و سه دانه مرواريد نيز در آن است كه معادل با ده دينار مى باشد و من حاجتى به امام زمان دارم مايلم پيش از آن كه از او بپرسم به من خبر دهد.
گفتم: حاجت تو چيست؟
گفت:
مادرم ده دينار در عروسى من وام گرفته، اكنون نمى دانم از چه كسى گرفته و بايد به كى پرداخت كنم؟ اگر امام زمان عليه السلام خبر آن را به تو داد، هر كس را كه حضرت به تو نشان داد اين كيسه را به او بده.
با خود گفتم:
اگر جعفربن على (جعفر كذاب پسر امام على النقى كه آن روزها ادعاى امامت مى كرد) آن را از من بخواهد چه بگويم؟ سپس گفتم:
اين خود يك نوع آزمايش است بين من و جعفر (اگر او امام زمان باشد ناگفته مى داند نياز به گفتن من ندارد.)
احمد پسر ابى روح مى گويد:
آن مال را برداشتم و در بغداد نزد حاجز پسر يزيد وشاء (وكيل امام زمان) رفتم، سلام كردم و نشستم. حاجز پرسيد:
كارى دارى؟
گفتم: مقدار مال نزد من است، آن را وقتى به شما مى دهم كه از طرف امام زمان خبر دهى، مقدار آن چقدر است و چه كسى آن را به من داده است، اگر خبر دهى به شما تسليم مى كنم.
حاجز گفت:
اى احمد! اين مال را به سامرا ببر!
گفتم:
لا اله الله! چه كار بزرگى را به عهده گرفته ام. از آنجا بيرون آمدم خود را به سامرا رساندم، با خود گفتم:
اول سرى به جعفر كذاب مى زنم، سپس
گفتم:
نه، نخست به خانه امام حسن عسكرى مى روم، چنانچه به وسيله امام زمان آزمايش درست درآمد كه هيچ وگرنه به نزد جعفر خواهم رفت.
وقتى به خانه امام حسن عسكرى نزديك شدم، خادمى از خانه بيرون آمد و گفت:
تو احمد پسر ابى روح هستى؟
گفتم: آرى!
گفت:
اين نامه را بخوان! نامه را گرفتم و خواندم ديدم نوشته است: به نام خداوند بخشنده و مهربان، اى پسر ابى روح! عاتكه دختر ديرانى كيسه اى به عنوان امانت به شما داده، هزار درهم در آن است تو امانت را خوب به جايش رساندى، نه كيسه را باز كردى و نه دانستى چه در آن هست. ولى بدان در كيسه هزار درهم و پنجاه دينار موجود است و نيز آن زن گوشواره اى به تو داده گمان مى كند معادل با ده دينار است.
گمانش درست است. اما با دو نگينى كه در كيسه مى باشد و نيز سه دانه مرواريد در آن كيسه است كه او مرواريدها را به ده دينار خريده ولى ارزش آنها بيش از ده دينار است. آن گوشواره را به فلان خدمتكار ما بده كه به او بخشيديم و به بغداد برو و پولها را به حاجز بده و مقدارى از آن پول براى مخارج راهت به تو مى دهد، بگير!
و اما ده دينار كه زن مى گويد مادرش در عروسى وى وام گرفته و اكنون نمى داند از كى گرفته است؟ بدان كه او مى داند مادرش وام را از كلثوم دختر احمد گرفته كه او زن ناصبى (دشمن اهل بيت) است. ولى براى عاتكه گران بود كه آن پول را به آن زن ناصبى بدهد، اگر او از ما اجازه بخواهد آن ده دينار را در ميان برادران خود تقسيم كند ما اجازه مى دهيم ولى آن را به خواهران تهى دست بدهد.
اى پسر ابى روح لازم نيست نزد جعفر بروى و او را آزمايش كنى، زودتر به وطن برگرد كه عمويت از دنيا رفته و خداوند زندگى او را به تو قسمت نموده است.
من به بغداد آمدم و كيسه پول را به حاجز دادم. حاجز پولها را شمرد، همان مقدار بود كه امام نوشته بود. حاجز سى دينار از آن پول به من داد و گفت:
امام دستور داده اين مقدار را براى مخارج راه به تو بدهم. من نيز سى دينار را گرفتم و به منزلى كه در بغداد گرفته بودم برگشتم، در آنجا خبر رسيد عمويم فوت كرده و خويشان مرا خواسته اند نزد آنها برگردم، من به وطن برگشتم و از عمويم مبلغ سه هزار دينار و صدهزار درهم به من ارث رسيد. بحارالانوارجلد 51، صفحه 295.

 

عالم فاضل و پرهيزگار مير علام – كه از شاگردان مقدس اردبيلى بوده است مى گويد:
در يكى از شبها در صحن مقدس اميرالمؤمنين عليه السلام بودم مقدار زيادى از شب گذاشته بود كه ناگاه ديدم شخصى به طرف حرم اميرالمؤمنين مى رود. وقتى نزديك او رفتم، ديدم استاد بزرگ و پرهيزگارم مولانا مقدس اردبيلى (قدس سره) است. من خود را از او پنهان كردم، مقدس به درب حرم رسيد. در بسته بود، ولى به محض رسيدن او، در باز شد و وارد حرم گرديد. در كنار قبر مطهر امام قرار گرفت. صداى مقدس را شنيدم مثل اين كه آهسته با كسى حرف مى زند.
سپس از حرم بيرون آمد در بسته شد. من به دنبال او رفتم، از شهر نجف خارج شد و به جناب كوفه رهسپار گشت. من هم پشت سر او بودم به طورى كه او مرا نمى ديد. تا اين كه داخل مسجد كوفه شد و به سمت محرابى كه اميرالمؤمنين عليه السلام آنجا شهيد شد، رفت و مدتى آنجا توقف كرد، آنگاه برگشت از مسجد بيرون آمد و به سوى نجف حركت كرد. من همچنان دنبال او بودم تا به دروازه نجف رسيديم، در آنجا سرفه ام گرفت، نتوانستم خوددارى كنم، چون صداى سرفه مرا شنيد برگشت و نگاهى به من كرد و مرا شناخت، گفت: تو مير علام هستى؟
گفتم: آرى!
گفت:
اينجا چه مى كنى؟
گفتم:
از لحظه اى كه شما وارد صحن مطهر شديد تاكنون همه جا با شما بوده ام. شما را به صاحب اين قبر سوگند مى دهم! آنچه در اين شب بر تو گذشت از اول تا به آخر برايم بيان فرماييد.
گفت: مى گويم، به شرط اين كه تا زنده ام به كسى نگويى! وقتى اطمينان پيدا كرد به كسى نخواهم گفت، فرمود:
فرزندم! بعضى اوقات مسائل علمى بر من مشكل مى شود، به حضور آقا اميرالمؤمنين رسيده و حل مشكل را از او مى خواهم و پاسخ پرسشها را از مقام آن حضرت مى شنوم، امشب نيز براى حل مشكلى به حضورش رفتم و از خداوند خواستم كه مولا على عليه السلام جواب پر
سشهايم را بدهد. ناگاه صدايى از قبر شريف شنيدم كه فرمود:
برو به مسجد كوفه و از فرزندم قائم سؤال كن! زيرا او امام زمان تو است. من هم به مسجد كوفه آمدم و به خدمت حضرت رسيدم و مساءله را پرسيدم و حضرت پاسخ داد و اينك برگشته به منزل خود مى روم. بحارالانوار جلد 52، صفحه 174.

 

جويبر از اهل يمامه بود، هنگامى كه آوازه پيغمبر صلى الله عليه و آله را شنيد، به مدينه آمد و اسلام آورد. طولى نكشيد از خوبان اصحاب رسول خدا به شمار آمد و مورد توجه پيامبر اسلام قرار گرفت. چون نه، پول داشت و نه، منزل و نه، آشنايى، پيغمبر صلى الله عليه و آله دستور داد در مسجد به سر برد. تدريجا عده اى از فقرا اسلام آوردند و آنان نيز با جويبر در مسجد به سر مى بردند. رفته رفته مسجد پر شد، همه در مضيقه قرار گرفتند. از جانب خداوند دستور رسيد كسى حق ندارد در مسجد بخوابد! پيامبر دستور داد بيرون مسجد سايبانى ساختند تا مسلمانان غريب و بى پناه در آنجا ساكن شوند و آن مكان را (صفه) ناميدند و به ساكنين آنجا اهل صفه مى گفتند. رسول خدا مرتب به وضع آنها رسيدگى مى كرد و مشكلاتشان را برطرف مى ساخت.
روزى پيامبر اسلام براى رسيدگى به وضع آنها تشريف آورده بود، به جويبر كه جوان سياه پوست، فقير، كوتاه قد و بدقيافه بود، با مهر و محبت نگريست، فرمود:
جويبر چه خوب بود زن مى گرفتى تا هم نياز تو به زن برطرف مى شد و هم او در كار دنيا و آخرت به تو كمك مى كرد. جويبر عرض كرد:
يا رسول الله! پدر و مادرم فداى تو باد! چه كسى به من رغبت مى كند، نه، حسب و نسب دارم و نه، مال و جمال، كدام زنى حاضر مى شود با من ازدواج كند؟
رسول خدا فرمود:
جويبر! خداوند به بركت اسلام ارزش افراد را دگرگون ساخت، كسانى كه در جاهليت بالانشين بودند آنها را پايين آورد و كسانى ك
ه خوار و بى مقدار بودند، مقام آنها را بالا برد و عزيز كرد.
خداوند به وسيله اسلام افتخار و باليدن به قبيله و حسب و نسب را به كلى از ميان برداشت. اكنون همه مردم، سياه و سفيد قريشى و عرب يكسانند و همه فرزندان آدمند، آدم از خاك آفريده شده است و هيچكس بر ديگرى برترى ندارد. مگر به وسيله تقوا و محبوب ترين انسان روز قيامت در پيشگاه خداوند افراد پارسا و پرهيزگارند. من امروز فقط كسى را از تو برتر مى دانم كه تقوا و اطاعتش نسبت به خدا از تو بيشتر است.
سپس فرمود:
جويبر! هم اكنون يكسره به خانه زياد بن لبيد رئيس طايفه بنى بياضه برو و بگو من فرستاده پيامبر خدا هستم و آن حضرت فرمود: دخترت ((ذلفا)) را به همسرى منِ جويبر درآور!
در مقام خواستگارى
جويبر برخاست و به سوى خانه زياد بن لبيد روان شد. وقتى وارد خانه زياد شد، گروهى از بستگان و افراد قبيله لبيد در آنجا گرد آمده بودند. جويبر پس از ورود به حاضرين سلام كرد و در گوشه اى نشست، سر پايين انداخت، لحظاتى گذشت سر را بلند كرد، روى به زياد نمود و گفت:
من از جانب پيغمبر صلى الله عليه و آله براى مطلبى پيام دارم، محرمانه بگويم يا آشكارا؟
زياد: چرا سرى؟ آشكارا بگو! من پيام رسول خدا را براى خود افتخار مى دانم.
جويبر: پيغمبر پيغام داد كه دخترت ذلفا را به ازدواج من درآورى! زياد از شنيدن اين پيام غرق در حيرت شد و با تعجب پرسيد:
پيغمبر تو را فقط براى ابلاغ اين پيام فرستاد؟
جويبر: بلى، من سخن دروغ به پيغمبر نسبت نمى دهم.
زياد: جويبر! ما هرگز دختران خود را جز به جوانان انصار كه هم شاءن ما باشند تزويج نمى كنيم، تو برو تا من شخصا خدمت رسول خدا برسم و عذر خود را در عدم پذيرش با آن حضرت در ميان مى گذارم.
جويبر در حالى كه مى گفت:
به خدا سوگند! اين گفته زياد با دستور قرآن و پيامبر مطابق نيست، از خانه بيرون آمد.
ذلفا از پس پرده گفتگوى جويبر و پدرش را شنيد، با شتاب پدرش را به اندرون خواست و پرسيد:
پدر جان! اين چه سخنى بود به جويبر گفتى و چرا اين گونه او را رد كردى؟
زياد: اين جوان سياه براى خواستگارى تو آمده بود و مى گفت:
پيغمبر مرا فرستاده كه دخترت ذلفا را به همسرى من درآورى!
ذلفا: به خدا قسم! جويبر دروغ نمى گويد، رد كردن او بى اعت
نايى به دستور پيغمبر است. زود كسى را بفرست پيش از آن كه به حضور پيغمبر برسد، برگردان و خودت محضر رسول خدا برو و ببين قضيه از چه قرار است.
زياد فورا كسى را فرستاد و جويبر را برگردانيد و مورد محبت قرار داد و گفت:
جويبر! تو اينجا باش! تا من برگردم. سپس خود به حضور رسول خدا رسيد و عرض كرد:
يا رسول الله! پدر و مادرم به فدايت! جويبر پيامى از جانب شما آورده بود ولى من جواب رضايت بخش به ايشان ندادم و اينك من شرفياب شدم تا به عرضتان برسانم، رسم ما طايفه انصار اين است كه دختران خود را جز به هم شاءن خود نمى دهيم.
پيغمبر فرمود:
اى زياد! جويبر مرد مؤمن است. مرد مؤمن هم شاءن زن باايمان مى باشد، دخترت را به او تزويج كن! و ردش نكن!
زياد به خانه برگشت و آنچه از پيغمبر شنيده بود به دخترش رسانيده. دختر گفت:
پدر جان! دستور پيغمبر بايد اجرا شود اگر سرپيچى كنى كافر شده اى.
زياد از اتاق بيرون آمد و دست جويبر را گرفت به ميان طايفه خود آورد و دخترش ذلفا را به عقد او در آورد و مهريه اش را از مال خودش تعين نمود و جهاز خوبى براى عروس تهيه ديد و دختر را براى رفتن به خانه داماد آماده ساختند.
آنگاه از جويبر پرسيدند:
آيا خانه دارى كه عروس را به آنجا ببريم؟
پاسخ داد:
نه، منزلى ندارم.
زياد دستور داد خانه مناسب با تمام وسايل لازم براى جويبر فراهم كردند و لباس دامادى بر جويبر پوشاندند و عروس را نيز آرايش نموده، به خانه شوهر فرستادند.
به اين گونه (ذلفا) دختر زيباى يكى از بزرگ ترين و شريف ترين قبيله بنى بياضه به همسرى جوانى سياه چهره، بى پول، از نظر افتاده كه تنها به زيور ايمان آراسته بود درآمد.
در حجله دامادى
جويبر به هجله دامادى وارد شد، همين كه چشمش به رخسار زيباى عروس افتاد و خود را در خانه اى ديد كه همه وسايل زندگى در آن مهيا است، برخاسته و گوشه اى از اتاق رفت، تا سپيده دم به تلاوت قرآن و عبادت پرداخت.
وقتى صداى اذان صبح به گوشش رسيد، برخاست براى اداى نماز به سوى مسجد حركت كرد و همسرش ذلفا نيز وضو گرفت و مشغول نماز شد. روز كه شد، سرگذشت شب را از ذلفا پرسيدند. گفت:
جويبر شب را تا سحر در حال تلاوت قرآن و نماز بود، اذان صبح را كه شنيد براى اداى نماز از منزل بيرون آمد، شب دوم
نيز به همين ترتيب گذشت.
ماجراى را از زياد بن لبيد پنهان داشت ولى چون شب سوم هم به اين گونه گذشت زياد از قضيه آگاه گشت و به محضر رسول خدا رسيد و عرض كرد:
يا رسول الله! دستور فرموديد دخترم را به جويبر تزويج كنم، با اين كه هم شاءن ما نبود، به فرمان شما اطاعت كردم، دخترم را به عقد جويبر در آوردم.
پيغمبر فرمود:
مگر چه شده است؟ چه مساءله اى پيش آمده؟
زياد گفت:
ما براى او خانه اى با تمام وسايل مهيا كرديم، دخترم را به آن خانه فرستاديم اما جويبر با قيافه اى غمگين با او روبرو شد، سپس ماجراى شبهاى گذشته را به عرض پيغمبر رسانيد و اضافه كرد باز نظر، نظر شماست.
حضرت جويبر را به حضور خواست و به او فرمود:
جويبر! مگر تو ميل به زن ندارى؟
جويبر: يا رسول الله! مگر من مرد نيستم؟ اتفاقا من به زن بيش از ديگران علاقه مندم.
حضرت فرمود: من خلاف گفته شما را شنيده ام، مى گويند: خانه اى با تمام لوازم براى تو تهيه كرده اند و در آن خانه دختر زيبا و آرايش كرده اى را در اختيار تو گذاشته اند ولى تو تاكنون با عروس حتى صحبت هم نكرده و نزديك او نرفته اى، علت اين بى اعتنايى چيست؟
جويبر عرض كرد:
يا رسول الله! هنگامى كه وارد آن خانه وسيع شدم و تمام لوازم زندگى را در آن فراهم ديدم، به ياد روزهاى گذشته افتادم كه چه روزهايى بر من گذشت و اكنون در چه حالى هستم! از اين رو خواستم قبل از هر چيز شكر نعمت را بجاى آورم، شبها را تا به صبح مشغول تلاوت قرآن و عبادت گشتم و روزها را روزه گرفتم و در عين حال آنها را در مقابل اين همه نعمتهاى خداوند كه به من عطا نموده چيزى نمى دانم. ولى تصميم دارم از امشب زندگى عادى را شروع كنم و رضايت همسر و خويشان او را جلب نمايم، ديگر از من شكايت نخواهند داشت.
رسول خدا زياد را به حضور خواست و عين جريان را به اطلاع ايشان رسانيد.
جويبر و ذلفا شب چهارم به وصال يكديگر رسيدند و مدتى با خوشى زندگى نمودند تا اينكه جهادى پيش آمد. جويبر با عزم راسخ در آن جنگ شركت كرد و به شهادت رسيد.
پس از شهادت ايشان ذلفا خواستگاران زيادى پيدا كرد، به طورى كه هيچ زنى به اندازه ذلفا در مدينه خواستگار نداشت و براى هيچ زنى به اندازه ذلفا، حاضر نبودند در راهش پول خرج كنند. بحارالان
وار جلد 22، صفحه 117.

صفحه اصلی – موسسه قرآن و نهج البلاغه

کانال جامع دو نور در ایتا:
https://eitaa.com/twonoor
کانال جامع دو نور در تلگرام:
https://t.me/twonoor

 

حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/5.

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

اشتراک گذاری لینک
ارسال به تلگرام
ارسال به وات ساپ
ارسال به فیس بوک
ارسال به ایمیل
پرینت
ارسال به توییتر