ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶

شادی و نشاط در سیره اهل بیت

حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶

هنگامى که مادر امیرالمؤمنین (فاطمه بنت اسد) از دنیا رفت، حضرت على علیه السلام در حالى که اشک از چشمان مبارکشان جارى بود، محضر رسول خدا صلى الله علیه و آله رسید.
پیامبر صلى الله علیه و آله پرسیدند:
چرا اشک مى ریزى؟ خداوند چشمانت را نگریاند!
على علیه السلام: مادرم از دنیا رفت.
پیامبر صلى الله علیه و آله: او مادر من هم بود و سپس گریه کرد. پیراهن و عباى خود را به على علیه السلام داد و فرمود:
با اینها او را کفن کنید و به من اطلاع دهید! پس از فراغ از غسل و کفن حضرت را در جریان کار گذاشتند آنگاه به محل دفن حرکت دادند.
رسول خدا صلى الله علیه و آله جنازه را تشییع کرد قدمها را با آرامى برمى داشت و آرام بر زمین مى گذاشت. در نماز وى هفتاد تکبیر گفت. سپس داخل قبر شد و با دست مبارکش لحد قبر را درست کرد کمى در قبر دراز کشید

و برخاست جنازه را در قبر گذاشت، خطاب به فاطمه فرمود:
فاطمه!
جواب داد:
لبیک یا رسول الله! فرمود:
آنچه را خدا وعده داده بود درست دریافتى؟
پاسخ داد:
بلى! خد
اوند شما را بهترین پاداش مرحمت کند.
حضرت تلقینش را گفت از قبر بیرون آمد. خاک بر قبر ریختند. مردم که خواستند برگردند دیدند و شنیدند رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:
پسرت! پسرت!
پس از پایان مراسم دفن پرسیدند:
یا رسول الله! شما را دیدیم کارهایى کردى که قبلا با هیچکس چنین کارى نکرده بودى؟ لباس خود را به او کفن کردى با پاى برهنه و آرام، آرام او را تشییع نمودى، با هفتاد تکبیر برایش نماز گزاردى در قبر وى خوابیدى و لحد را با دست خود درست کردى و فرمودى: پسرت! پسرت!
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:
همه اینها داراى حکمت است.
اما اینکه لباس خود را به او کفن کردم به خاطر این بود که روزى از قیامت صحبت کردم و گفتم: مردم در آن روز برهنه محشور مى شوند فاطمه خیلى ناراحت شد و گفت: واى از این رسوایى! من لباسم را به او کفن کردم و از خداوند خواستم کفن او نپوسد و با همان کفن وارد محشر گردد.
و اینکه با پاى برهنه و آرام او را تشییع کردم به خاطر ازدحام فرشتگان بود که براى تشییع فاطمه آمده بودند.
و اینکه در نماز هفتاد تکبیر گفتم براى این بود که فرشتگان در هفتاد صف بر نماز فاطمه ایستاده بودند.
و اینکه در قبرش خوابیدم بدین جهت بود روزى به او گفتم: هنگامى که میت را در قبر گذاشتند قبر بر او فشار مى دهد و دو فرشته (نکیر و منکر) از او سؤالاتى مى کنند. فاطمه ترسید و گفت:
واى از ضعف و ناتوانى! آه! به خدا پناه مى برم از چنین روزى! من در قبرش خوابیدم تا فشار قبر از او برداشته شود.
و اینکه گفتم: پسرت! پسرت!
چون آن دو فرشته وارد قبر شدند از فاطمه پرسیدند پروردگارت کیست،
گفت: پروردگارم الله است.
پرسیدند: پیغمبرت کیست؟
پاسخ داد: محمد صلى الله علیه و آله پیغمبر من است.
پرسیدند: امامت کیست؟ فاطمه حیا کرد از اینکه بگوید فرزندم على است. لذا من گفتم:
پسرت! پسرت! على بن ابى طالب علیه السلام است و خداوند نیز از او پذیرفت. بحارالانوار جلد ۶، صفحه ۲۳۲ و ۲۴۱ و جلد ۳۵، صفحه ۸۱

 

گروهى از شاگردان امام صادق علیه السلام از جمله هشام در محضر آن حضرت بودند، امام به هشام رو کرد و فرمود:
مناظره اى که بین تو و عمر و بن عبید واقع شده را براى ما بیان کن!. (۱۲۸۸۰ ه.ق) در عصر امام صادق علیه السلام، از بزرگان و اساتید فرقه معتزله بود و از نزدیکان دومین خلیفه عباسى (منصور دوانیقى) به شمار مى رفت. شاگردان بسیار در جلسه درس ایشان مى نشست و او مطابق راى خود (برخلاف عقاید شیعه بود) درس مى گفت. هشام بن حکم که یکى از شاگردان نوجوان و محقق برجسته و دانشمند زبر دست امام صادق بود، روزى در جلسه درس عمرو شرکت نموده و مناظره مذکور را با ایشان انجام داده است.

 

هشام: فدایت شوم من شما را خیلى بزرگ مى دانم و از سخن گفتن در حضور شما حیا مى کنم، زیرا زبانم در محضر شما توان سخن گفتن را ندارد!
امام: هر وقت ما دستور دادیم شما اطاعت کنید.
هشام: به من اطلاع دادند که عمروبن عبید روزها در مسجد بصره با شاگردانش مى نشیند و پیرامون (امامت و رهبرى بحث و گفتگو مى کند و عقیده شیعه را در مساءله امامت بى اساس مى داند).
این خبر براى من خیلى سنگین بود. به این جهت از کوفه حرکت کرده، روز جمعه وارد بصره شدم و به مسجد رفتم. دیدم عمروبن عبید در مسجد نشسته و گروه زیادى گرداگرد او حلقه زده بودند و از او پرسشهایى مى کردند و او هم پاسخ مى گفت.
من هم در آخر جمعیت میان حاضران نشستم. آنگاه رو به عمرو کرده، گفتم:
اى مرد دانشمند! من مرد غریبى هستم، آیا اجازه مى دهى از شما سواءلى کنم؟ عمرو گفت:آرى! هر چه مى خواهى بپرس.
گفتم:
آیا شما چشم دارى؟
گفت: این چه پرسشى است مطرح مى کنى، مگر نمى بینى که چشم دارم دیگر چرا مى پرسى؟
گفتم پرسشهاى من از همین نوع است؟
گفت: گرچه پرسشهاى تو بى فایده و احمقانه است ولى هر چه دلت مى خواهد بپرس!
گفتم: آیا شما چشم دارى؟
گفت: آرى!
– با چشم چه کار مى کنى؟
– دیدنیها را مى بینم و رنگ و نوع آنها را تشخیص مى دهم.
– آیا بینى دارى؟
– آرى!
– با آن چه مى کنى؟
– با آن بوها را استشمام کرده و بوى خوب و بد را تمیز مى دهم.
– زبان هم دارى؟
– آرى!
– با آن چه کارى انجام مى دهى؟
– با آن حرف مى زنم، طعم غذاها را تشخیص مى دهم.
– آیا گوش هم دارى؟
– آرى؟
– با آن چه مى کنى؟
– با آن صداها را مى شنوم و از یکدیگر تمیز مى دهم.
– آیا دست هم دارى؟
– آرى!
– با آن چه مى کنى؟
– با دست کار مى کنم.
– آیا قلب (مرکز ادراکات) هم دارى؟
– آرى!
– با قلب چه نفعى مى برى؟
– چنانچه اعضا و جوارح دیگر من دچار خطا و اشتباه شود، قلب اشتباه و خطا را از آنها برطرف مى سازد.
– آیا اعضا از قلب بى نیاز نیست؟
– نه، هرگز.
– اگر اعضا بدن صحیح و سالم باشند، چه نیازى به قلب دارند؟
– اعضاء بدن هرگاه در آنچه مى بوید یا مى بیند یا مى شنود یا مى چشد، شک و تردید کنند فورا به قلب (مرکز ادراکات) مراجعه مى کنند تا تردیدشان برطرف شده یقین حاصل کنند.
– بنابراین خداوند قلب را براى رفع شک و تردید قرار داده است.
– آرى!
– اى مرد عالم! هنگامى که خداوند براى تنظیم اداره امور کشور کوچک تن تو، رهبرى به نام قلب قرار داده تا صحیح را از باطل تشخیص دهد و تردید را از آنان برطرف سازد، چگونه ممکن است خداى مهربان پس از رسول خدا(ص) آن همه بندگان خود را بدون رهبر وابگذارد، تا در شک حیرت به سربرند و امام و راهنمایى قرار ندهد تا در موارد مختلف به او مراجعه کنند و در نتیجه به انحراف و نابودى کشیده شوند!؟ هشام مى گوید:
در این وقت ((عمرو)) ساکت شد دیگر نتوانست پاسخى بگوید. پس از مدتى تاءمل روى به من کرد و گفت:
تو
هشام بن حکم هستى؟
گفتم: نه. (این جواب توریه یا دروغ مصلحت آمیز بوده.)
عمرو: آیا با او ننشسته اى و در تماس نبوده اى؟
هشام: نه.
عمرو: پس تو اهل کجا هستى؟
هشام: از اهل کوفه هستم.
عمرو: پس تو همان هشام هستى.
هشام: هنگامى که فهمید من شیعه و از شاگردان امام صادق هستم از جا برخواست و مرا به آغوش کشید و در جاى خود نشانید و تا من در آن مکان بودم حرفى نزد.
آنگاه که سخن هشام به اینجا رسید امام صادق علیه السلام خندید و فرمود:
هشام! این طرز مناظره را از چه کسى آموخته اى؟
هشام: آنچه از شما یاد گرفته بودم بیان کردم.
امام صادق علیه السلام: هذا و الله مکتوب فى صحف ابراهیم و موسى: قسم به خدا! این طرز مناظره تو در صحف ابراهیم و موسى نوشته شده است. بحارالانوار جلد ۶۱، صفحه ۲۴۸.

 

روزى سلمان فارسى در کوفه از بازار آهنگران مى گذشت، جوانى را دید که بى هوش روى زمین افتاده و مردم به اطرافش جمع شده اند.
مردم خدمت سلمان رسیده از او تقاضا کردند که بر بالین جوان آمده دعایى به گوش او بخواند!
هنگامى که سلمان نزد جوان آمد، جوان او را دید به حال آمد و سرش را بلند کرد و گفت:
یا سلمان! این مردم تصور مى کنند من مرض صرع (عصبى) دارم و به این حال افتاده ام، ولى چنین نیست، من از بازار مى گذشتم، دیدم آهنگران چکش هاى آهنین بر سندان مى کوبند، به یاد فرموده خداوند افتادم که مى فرماید: ((و لهم مقامع من حدید)): بالاى سر اهل جهنم چکش هایى از آهن هست.
از ترس خدا عقل از سرم رفت و این حالت به من روى داد.
سلمان به آن جوان علاقه مند شده و محبت وى در دلش جاى گرفت و او را برادر خود قرار داد.

و همیشه در کنار یکدیگر بودند تا جوان مریض شد، در حال جان کندن بود، سلمان به بالین او آمد و بالاى سرش نشست.
آنگاه به ملک الموت خطاب کرد و گفت:
اى ملک الموت! با برادرم مدارا و مهربانى کن!
از ملک الموت جواب آمد که اى سلمان! من نسبت به همه افراد مؤمن مهربان و رفیق هستم. بحارالانوار جلد ۲۲، صفحه ۳۸۵.

 

شخصى به اباذر نوشت:
به من چیزى از علم بیاموز!
اباذر در جواب گفت:
دامنه علم گسترده تر است ولى اگر مى توانى بدى نکن بر کس که دوستش مى دارى.
مرد گفت: این چه سخنى است که مى فرمایى آیا تاکنون دیده اید کسى در حق محبوبش بدى کند؟
اباذر پاسخ داد:
آرى! جانت براى تو از همه چیز محبوب تر است. هنگامى که گناه مى کنى بر خویشتن بدى کرده اى. بحارالانوار جلد ۲۲، صفحه ۴۰۲

 

در مدینه مردى بود به نام ((قزمان)) هر وقت سخنى از او به میان مى آمد و از کارهاى نیکش صحبت مى شد، پیغمبر صلى الله علیه و آله مى فرمود:
او اهل آتش جهنم است.
هنگامى که جنگ احد پیش آمد، قزمان در میدان نبرد، با شهامت جنگید و به تنهایى تعدادى از کفار را کشت.
سرانجام زخمهاى سنگین برداشت، همراهان او را ب
ه خانه هاى ((بنى ظفر)) بردند. بعضى خدمت رسول خدا آمدند و ماجراى قزمان را گفتند.
حضرت فرمود:
خداوند هر آنچه را که اراده کرد، انجام مى دهد. عده اى از مسلمانان در کنار بستر او بودند و به او مى گفتند:
بهشت بر تو مژده باد! زیرا امروز، در راه خدا سخت کوشش و فداکارى کردى و خویشتن را به خطر انداختى.
قزمان در جواب گفت:
مژده بهشت براى چیست؟ به خدا سوگند، فداکارى و جنگم تنها به خاطر دفاع از قبیله و فامیلم بود، اگر موضوع قبیله و فامیل نبود هرگز به جنگ حاضر نمى شدم.
وقتى زخمهاى بدن، او را به شدت رنج داد تیرى از تیردان بیرون کشید و با آن رگى از بدن خود را برید، بدین وسیله خودکشى کرده به زندگى خود پایان داد. بحارالانوار جلد ۶، صفحه ۳۲ و ۳۳.

 

دختر رشید هجرى (صحابه خاص امیرالمؤمنین) مى گوید:
پدرم گفت: امیرالمؤمنین به من فرمود:
اى رشید! چگونه صبر و تحمل خواهى کرد، آنگاه که پسر زن بدکاره، تو را دستگیر کرده و دستها، پاها و زبان تو را ببرد؟
عرض کردم:
یا امیرالمؤمنین! آیا عاقبت این کار رفتن به بهشت و رسیدن به رحمت الهى خواهد بود؟
فرمود:
آرى! تو در دنیا و آخرت با من هستى.
دختر رشید مى گوید:
چند روز بیشتر نگذشته بود که ماءمور عبیدالله بن زیاد از پى پدرم آمد. پدرم به نزد فرزند زیاد رفت. و ابن زیاد او را مجبور کرد از امیرالمؤمنین تبرى جوید. پدرم نپذیرفت.
سپس گفت:
على به تو خبر داده است که چگونه مى میرى؟
پدرم گفت:
دوستم امیرالمؤمنین فرموده است که تو مرا به برائت از او دعوت مى کنى و من نخواهم پذیرفت و تو دست ها، پاها و زبان مرا قطع خواهى کرد. ابن زیاد گفت:
به خدا سوگند! دروغ ا
و را آشکار خواهم کرد!
آنگاه دستور داد دستها و پاهایش را بریدند و زبانش را رها کردند سپس او را بسوى منزل حرکت دادند، گفتم:
پدر جان! از قطع دستها و پاهایت خیلى ناراحتى؟
گفت:
نه، دخترم! فقط اندکى احساس درد مى کنم.
هنگامى که پدرم را از قصر بیرون آوردند در حالى که مردم دورش را گرفته بودند گفت:
کاغذ و قلم بیاورید تا از حوادث آینده و رویدادهایى که تا روز قیامت واقع خواهد شد – که از سرورم امیرمؤمنان شنیده ام – شما را خبر دهم. آنگاه قسمتى از حوادث آینده را بازگو کرد.
ابن زیاد از این جریان آگاهى یافت، کسى را فرستاد زبان او را نیز بریدند و در همان شب به رحمت خداوندى پیوست. بحارالانوار جلد ۴۲، صفحه ۱۲۲ و جلد ۷۵، صفحه ۴۳۳.

 

در مدینه جوانى بود به نام حنظله از قبیله خزرج. در آستانه جنگ احد مقدمه عروسى او با دختر عبدالله پسر اُبى شروع شده بود.
شبى که رسول خدا دستور داد مسلمانان براى جنگ، از مدینه به سوى احد حرکت نمایند، حنظله همان شب را از پیامبر اجازه گرفت مراسم عروسى را انجام دهد و فردایش به سپاه اسلام ملحق گردد.
پیامبر صلى الله علیه و آله اجازه داد. حنظله پس از انجام عمل زفاف، در حال جنب براى جنگ آماده شد.
نجمه (تازه عروس) چهار نفر از زنها را حاضر نمود و ایشان را براى وقوع عمل زناشویى شاهد گرفت.
زنها از نجمه پرسیدند:
چرا زنها را شاهد گرفتى؟
در پاسخ گفت:
من در خواب دیدم درى از آسمان باز شد حنظله از آن به آسمان داخل گردید، دوباره آسمان به هم متصل شد من فهمیدم که حنظله شهید خواهد شد – این کار را کردم تا بعدا مورد تهمت قرار نگیرم –
– حنظله پیش از اذان صبح خود را به رسول الله رساند و نماز صبح را با تیمم خواند.& lt;BR>آنگاه وارد میدان نبرد شد، ناگاه ابوسفیان را دید که اسبش را میان دو لشکر به جولان آورده است. حنظله با یک حمله اسب او را پى کرد، ابوسفیان از اسب سرنگون به زمین افتاد، فریاد زد و از قریش براى نجات خود کمک خواست. سپس پا شد رو به فرار گذاشت. حنظله همچنان در تعقیب او بود که مردى از کفار به جنگ او آمد حنظله با او جنگید و به شهادت رسید.
پیامبر فرمود:
فرشتگان را دیدم حنظله را بین زمین و آسمان با باران ابر سفید در ظرفى از نقره شستشو مى کنند، از آن پس او را حنظله غسیل الملائکه مى نامیدند. بحارالانوار جلد ۲۰، صفحه ۵۷.

 

ahadith.ir

صفحه اصلی – موسسه قرآن و نهج البلاغه

کانال جامع دو نور در ایتا:
https://eitaa.com/twonoor
کانال جامع دو نور در تلگرام:
https://t.me/twonoor

حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶. حکایات آموزنده از چهارده معصوم/۶.
به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید