ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

خانمی که بی ربط می گفت!

اگه طلاق منو ندین خودمو می کشم. تنها حرفی که خانم با تسلط ادا می کرد. این پنجمین بار بود که خانم و آقا به دادگاه می آمدند و قاضی به این نتیجه رسیده بود که آنها به درد همدیگر نمی خورند.


خانم یکریز می گفت: من طلاق می خوام و قاضی دیگر مجاب شده بود که انگار راهی بجز طلاق نیست. به آقا گفت: نظر شما چیه؟ بهتره هر نظری داری همین الان بگی چون ممکنه بعدا دیگه نشه جبرانش کرد.


خانم به دقت به مرد نگاه کرد. مرد گفت: من خانمم رو دوست دارم ولی چون خانم طلاق می خواد من هم میدم.


قاضی پرسید چرا طلاق؟


مرد گفت: چکار کنم می ترسم خودشو بکشه.


خانم از حرفهای مرد بدش آمد و با تمسخر سر برگرداند به طرف قاضی. برای همه سوال شده بود که چرا خانم دلیل قانع کننده ای برای طلاق نمی آورد. ولی به این نتیجه رسیده است که باید طلاق بگیرد. خانم گفت: از جهت مادی مشکلی نداریم. به او هم مشکوک نیستم که با خانم دیگه ای تماس داشته باشه. اصلا مشکلی نداره ولی من این آقای محترم رو نمی خوام. راستشو بخواین خیلی هم منو دوست داره به حدی که به خاطر من حاضره
طلاقم بده.


نمی دانم این را بعنوان عیب آقا گفت یا حسنش. هرچی بود هیچ کس نفهمیده بود معنی این حرف چیست.


قاضی فکر کرد مرد ناتوانی جنسی دارد. از خانم سوال کرد. خانم خنده ای به سوال قاضی کرد و گفت: شما چی میگین آقای قاضی؟ ایشون مشکلی ندارن.


و این تنها مسئله ای بود که باعث شده بود قاضی پنج بار صیغه طلاق را به تاخیر بیندازد. و باز این دفعه هم خانم همین جمله را تکرار می کرد: میبینید که خیلی هم دوستم داره هرچی بگم نه نمی یاره ولی من این این آقا رو نمی خوام.


قاضی نوبت دیگری برای آنها مشخص کرد و متعهد شد نوبت بعد صیغه طلاق را جاری کند. آنها از دادگاه بیرون رفتند، حتی همکاران آقای قاضی هم رفته بودند، ولی او هنوز در جای خودش نشسته بود و فکر می کرد. حتی وقتی هم پشت خودرو نشسته بود و در زمانی که شیر دستشویی را باز کرد به این قضیه فکر می کرد. این آخرین پرونده او بود و حرفهای بی سر و ته خانم بود که مجبورش کرد وقتی آیفن خانه زنگ خورد گوشی را بردارد و به جای اینکه بگوید بله بگوید: الو! حتی دخترش هم بهش خندید خانمش صدایش در نیامد چون ریسه رفته بود.


چند روز بعد آنها در دادگاه حاضر شدند. باز قاضی نظر آنها را در مورد طلاق سوال کرد و قاضی قانع شد که طلاق را جاری کند. متن طلاق نامه را نوشت قبل از اینکه صیغه طلاق را بخواند گفت که آن را امضاء کنند. زن جلو آمد که امضاء کند قاضی گفت: آقا لطفا اول شما امضاء کنید.


خانم نشست و مرد کیفش را گذاشت روی صندلی کناری و بلند شد و نگاهی به زن کرد و حکم را امضاء کرد بعد به خانم گفت بهتر است صرف نظر کند ولی خانم حتی حاضر نشد نگاهش کند. مرد نشست.


قاضی قبل از اینکه امضاء زن را بخواهد گفت: خانم من می خواستم از شما تقاضا کنم که همسر من شوید.


با گفتن این جمله آتشی به مرد افکنده شد و به جلوی میز قاضی آمد و سیلی محکمی به صورت قاضی کوبید و گفت: من فکر نمی کردم از موقعیتتون اینقدر سوء استفاده کنید؟ چطور جرات می کنید با کسی که هنوز من شوهرشم… حرفش را خورد و از دادگاه بیرون رفت. اما قاضی که دستش را بصورت گرفته بود از خانم تقاضا کرد حکم را امضاء کند. خانم نگاه تندی کرد و گفت: واقعا که.


و به طرف درب خروج رفت در حالی که کیف شوهرش را با خود می برد.


قاضی او را صدا کرد و گفت: هنوز هم او مرد نیست؟


منبع: داستانک


www.1doost.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید