ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

خطاب به تاریکی/1

شاهرخ گیوا


وقتي عيسا مي رفت، نگاه منير به ته كوچه بود. همان خمي كه انتهاي كوچه هاي باريك را يكباره مي رساند به ديوار ويا پنجره هاي كوتاه خانۀ روبه رو. منير خيال كرده بود قبل ازاين كه عيسا كوچه را ترك كند، بر مي گردد وبه او نگاه مي كند، اما برنگشت. روز آخري كه عيسا مي رفت، درست همين اتفاق افتاده بود وحالا هم بهتر ازهمه، دست راست او درخاطر منير مانده بود؛ وآن نظربند سبزي كه به مچ دست او بسته بود.
«ببند دور دستت. نظر كرده ست. مي گن پشتيبان صاحبش مي شه. سنگيني كه نداره؛ نيم متر پارچه بود، از بهجت خانم گرفتم. گفت نظر كردۀ كربلاست. دروغ و راستش پاي خودش. اما دروغ كه نمي گه پيرزن. قيچي انداخت لاي تاي پارچه و قد يه كف دست برام بريد. من هم اين رو ازش دوختم. قشنگ شد نه؟»


وقتي عيسا پشت پيچ گم مي شد، دست بر آجرهاي آخرين خانۀ كوچه ساييده بود. درست مثل آن وقت ها كه تازه يكديگر را يافته بودند و وقتي جايي دور از آشنا و محله قراري مي گذاشتند، آن قدر شانه به شانه هم راه مي رفتند تا برسند به يك خيابان درختي خلوت. فقط در امتداد يك چنين گذرهاي تنهايي بود كه منير جرئت مي كرد دستش را از پر چادر بيرون بلغزاند وناخن هاي پولكي اش را بسپارد به انگشت هاي تب دار ومنتظر عيسا. عيسا هم با دستي،
انگشت هاي لاغر مينا را بين انگشت هايش بازي مي داد وكف دست ديگرش را مي لغزاند بر ديوار يا درخت و شمشادهاي تُنك حاشيۀ خيابان.
«اين جوري كه يه چيزي رو لمس مي كنم، كيف مي كنم. بيا دست بكش بر سر كاكل اين شمشادها، بيا بكش ببين مورمور نمي شي؟
به چي مي خندي؟ راست مي گم بيا»
«عيسا به خدا ديوونه اي تو!»


حالا هم منير تنها همين خاطره ها را داشت تا براي خواهرش ليلا تعريف كند. او هم گوش مي داد و دست آخر مي گفت: «راست مي گن عشق اول سواي عاشقي هاي ديگه ست. پسر زركش كه پيغام فرستاد براي خواستگاري، هي نشستم به پات، گفتم: آبجي منير، اين يكي لااقل از خون و ريشۀ خودمونه، مي شناسيم پي و پايش رو. گفتم: منير، اين پسره عيسا فقط اداي عاشق ها رو درمي آره، دو روز نازكني براش، مي بيني كه پشت مي كنه بهت و اون وخ انگار نه انگار… گفتم: فكر خودت رو نمي كني، فكر آبروي بابارو كن. اين همه سال زندون پهلوي ها رو كشيد. اين همه سل ديدي يه بار پشت به فاميل كنه؟ مي دوني چرا؟ نمي دوني! چون پشت وفاميل، براش نشون مادر بود. نشون تو بود. نشون من بود… حالا نبين كه زار والكن افتاده گوشۀ خونه. به مدد همين آشنا وفاميل، اين خونه رو سرپا نگه داشت وبال وپرمون داد. گفتم: منير، عاشقي ت با اين پسره عيسا، ازپا مي اندازد پيرمرد رو… درسته كه رضايت داد به نامزدي ت، اما دلش چيز ديگه اي مي گه»
هرچي گفتم، انگار نه انگار. گفتي زركش كدومه؟! فاميل كدومه؟! بابامون سال به سال نبود، كجا بود؟ زندون پهلوي! براي چي؟ چون همين فك وفاميل كشونده بودنش وسط گود كه بشه سر سلسلۀ بختياري ها و واسته تو روي شاه. خب مادرمون ازچي جوون مرگ شد؟ ازهمين ها بود كه دق مرگ شد!
همين ها روگفتي. گفتم بي ربط مي گي… تو صورتم واستادي جواب دادي: «بي ربط پسر الواط زركشه.» بلند شدي رفتي پردۀ اتاق رو كيپ تا كيپ كشيدي، گفتي: من لقمۀ دهن اين كثافت نيستم. اگه بشنوم عيسا يه آن، نظر به زن ديگه اي داره، دهن عيسا رو هم جوري چفت مي كنم كه ديگه نتونه بگه دوستم داره. خوبه كه توي فاميل همه مي دونيم پسر آقاي زركش چي كاره ست. اون وقت تو مي خواهي با اين الدنگ هوس باز، سر و همسر بشم؟
يادت كه هست اين ها رو گفتم؟ گوش نكردي وحالا مثل مجنون نشستي كنج خونه تا از در رحمت آسمون و زمين برات بارون بباره.
«هركس هرچي دلش مي خواد بگه، بگه. مي گن. ديوونه شدم، خب بگن. اونا كه هيچ كدوم نمي تونن خودشون رو جاي من بگذران تا بفهمن كه چي مي كشم. من كه مي گم اين وسط يكي داره دروغ مي گه. اصلاً همه دارن دروغ مي گن. مي خوان گولم بزنن كه خيال خودشون رو باور كنم. اما مگه مي شه كار دلتو بدي به دست حرف اين و اون؛ مي شه؟ اصلاً بيا…. بيا خودت اين نامۀ آخري عيسا رو بخون، ببين مي توني يكي از اين حرف ها رو توي باقي كاغذاش پيدا كني. اصلاً فكر وخيا
ل من، مريض؛ بيا خودت عقلت رو بگذار وسط ببين مي توني باور
كني عيسا اين ها رو براي من نوشته باشه؟!»
ليلا كاغذها را ازجلو پاي خواهرش پيش كشيد واين بار هم تا خواست بگويد «پس اون منيري كه اسمش توي نامه اومده كدوم وامونده ايه؟!» كلامش معلق در هوا ماند. قبلاً هم پنهاني و يا جلو روي منير، آنها را خوانده بود وهر بار هم همين را ازدهان او شنيده بود: «شايد اسم به بيچارۀ ديگه ايه كه اسم زنش منيره؟ تازه، خيلي ها اسم بچه هاشون رو علي مي گذارن. توي همين كوچه كه ده- پونزده تا خونه بيشتر نيست، خوبه اسم چند تا ازبچه ها علي باشه؟ اين كه اسمي از منير و علي توي نام
ه اومده، دليل نمي شه كه نامه حتماً براي عيساست. خودت كه مي
دوني. الان اگه باز بگم، مي گي چندبار يه حرفي رو مي زني؟ خب چي كاركنم، مي گم كه باز بدوني چه قدر منتظرشم وبيخود مثل اوناي ديگه نخواهي حرف شما رو قبول كنم. تازه بهجت خانم- همين پيرزن صاحبخونه- هم قبول داره كه حق با منه. همينه كه روي سكوي جلو در خونه مي شينه وهر وقت من رو مي بينه مي پرسه: خبرش نيومد؟ بعدم يه دعايي مي خونه كه بهم اميد بده. اون وقت شما مي خواهين قبول كنم كه اين كاغذ رو عيسا نوشته؟»
همين طور كه حرف مي زد، دستش را لغزاند روي فرش تا برسد به كاغذهاي ويلان مقابلش. ليلا هم مي دانست حالا كدام كاغذ و يا خط را نشان كرده است. لحظه اي ازسرش گذشت كه مانعش شود
. اما گفته بودند كه نبايد با افكاري كه دارد اين طور
مقابله كرد ونبايد به اجبار وقهر چيزي را به او قبولاند. وحالا بود كه منير مثل هربار كه خوانده بود، ازاين جاي نامه بخواند كه: «گفتن ونوشتن اين ها چه فايده اي دارد؟ اصلاً آن پشت، كسي هست كه بخواهد بداند برسر ما چند نفر چه مي آيد؟ اصلاً يكي هست كه ويرش بگيرد كه بداند يكي مثل من اين جا چه كاره است؟ اما مي نويسم؛ آنهايي هم گه به بند و زندان گرفتار مي شوند، همين كار را مي كنند؛ يك تكه چوب يا سنگي پيدا مي كنند، روي ديوارها هرجايي كه بشود كلمه اي نوشت، مي نويسند. كه اين طوري نشان خودشان بدهند كه هنوز زنده هستند و»
عيس
ا وقتي اين ها را مي نوشت، تكيه
به كيسه هاي شن ديوار سنگر داده بود وفكر مي كرد منير راست گفته به او كه وقتي پدرش توي زندان ساواك بوده و او را كتك مي زده اند، فرياد مي زده:  «درود برشاه... زنده باد پهلوي!»، اما وقتي او را آش ولاش توي سلول مي انداختند، شروع مي كرده با
ناخن ديوارها را خراش بدهد وشعار بنويسد تا اين طوري به خودش بقيولاند كه هنوز بر سر عقيده اش ايستاده است.
«انگشت نشونه ش رو ببين! تا ته ناخن عقب كشيده از بس كه ساييده به سنگ، مي بيني؟»
عيسا به صورت پدرزنش نگاه كرده ودست انداخته بود زير دست لمس و بي ارادۀ او. مردمك پيرمرد هميشه همان طور بي حركت بود. حتي وقتي تشت ادرار را زير پاهايش مي گذاشتند ويكي ازدخترها پهلوهايش را ماساژ مي داد تا با درد كمتري خودش را خالي كند، همان طور خيره وسنگي، به روبه رو نگاه مي كرد. وقتي عيسا انگشت او را بالا گرفت تا آن بند انگشت عقب نشسته را بهتر ببيند، پيرمرد ازته حلق، خخه اي كرد وانگار نيرويي به جانش بازگشت تا بعد ازدوسال گنگي وفراموشي، حرفي بزند. اما تنها توانست با زبان رعشه اي اش كه توي دهان بند نمي شد و روي لب هاي خيسش شبيه نيش مار مي جنبيـد، آن صداي خخۀ نامفهوم را دوباره تكرار كند.
منير رفت توي آشپزخانه تا چاي بيـاورد؛ ازهمان جاگفت: «خدا لعنتتون كنه! چرا بچه م رو ازم گرفتيد؟ هي فكر مي كنم طفلكم تو اتاق داره گريه مي كنه
«گفتم كه بگذار حالت بهتر بشه! مثل اون هفته اي اگه پس بيفتي چي؟ ازاين قرص هايي كه مي خوري خودت كه حاليت نمي شه چه حالي مي شي. اونم بچۀ يكي- دوساله زبون نداره كه بگه چي مي خواد. تازه نبايد يه دو هفته اي خونۀ خالـه اش باشه؟ خودم خشك و ترش رو مراقبم. به خدا اگه سينه م شير داشت دريغ نمي كردم. بچه هاي منم سرشون به علي گرم مي شه؛ شوهرم رو هم كه مي دوني، عاشق نق ونـوق بچه ست
آب قوري مي جوشيد. منير، نوك پنجه چاي خشك ريخت بر سر قل قل آب وقوري را از روي آبي نارنجي آتش كنار كشيد وگفت: «من مي گم هركي اين ها رونوشته، آدم خيلي تنهايي بوده. تازه اگه شما مي گيد عيسا بوده، چرا پس ازاون حرف هاي هميشگي ش رو ننوشته كه دلم گرم بشه به اومدنش؟ از اينايي كه آدم مي فهمه همه ش حرف و خياله، اما باز دوست داره بشنوه… كو؟ بردار بخون، ببين پس چرا ننوشته، يا نخواسته يادم بياره، اون وقت ها كه عاشقم بود چند ماه خودش رو خورده كه چه طوري بهم بگه دوستم داره؟ آخر هم اون وقت ها هيچ وقت به زبون نياورد، تا روز خواستگاري جونش دراومد تا بگه دوستم داره…عيسا كه باشه، همه اش ازهمين حرف ها مي زنه. دروغ كه نمي گم، اون يكي كاغذها روبردار نگاه كن.»
بازگشت به اتاق. سيني چاي را روي زمين گذاشت؛ با يك نگاه به كاغذ بين دست هاي ليلا، گفت:
«
آها، همين رو مي گم كه فرق مي كنه با باقي كاغذها، حرف ها ونوشتۀ عيسا نيست.» دست هايش آزاد كه شد، نامه را گرفت كه بخواند وخواند: «بايد از كجاهايش بنويسم، نمي دانم. ازآفتاب داغش كه انگار چهار خورشيد است و طوري به سنگ وخاك مي تابد مثل اين كه مي خواهد هستي را بپوساند، يا ازشب ها كه اگر زير خرواري پتوي سربازي خزيده باشي باز هم باد وحشي اين جا از سوراخي راهش را پيدا مي كند تا بيايد و پوستت را بتركانـد. كـي باور مي كند. آخرالزماني كه مي گويند را مي شود همين جا ديد؟…»
يا صداهايي كه اون جا هستن خون وخيالش رو مي خورن! يه وقت هايي اصلاً نمي فهمم اين هاي كه نوشته يعني چي؟ يا اصلاً با اين حرف ها چي مي خواسته كه بگه؟ همين ها رو نوشته، تو باور مي كني؟ بگذار بخونم كه تو هم بدوني
ليلا فقط لب هاي خواهرش را مي ديد كه مي جنبنـد. ماجراها را بارها ازمنير شنيده بود يا خودش خوانده بود ازآن نامه وبه وضوح مي دانست بي آن كلمات چه مي گذرد. حتي مي توانست با قدرت خيالش وقايع را مجسم كند وشوهر خواهرش را ببيند كه كناري از بيابان بر تخته سنگ يا جعبۀ مهمات، تكيه داده وچيزي مي نويسد.
احمد تمام روز، لجوجانـه راس تپۀ ماهوت؛ مي ايستاد و عقب را مي پاييد. پايين هم كه مي آمد، اول سراغ عيسا مي رفت ومي گفت: «اگه خبري م بشه از ئو پشت سر مي شه» همين را مي گفت و وقتي مي ديد كه عيسا ديگر توجهي به حرف هايش نمي كند، مي رفت سراغ ديگران تا حرف هايش را براي آنها تكرار كند. بعد هم دوباره ازتپه بالا مي رفت و غرغركنان عقب را مي پاييـد: «ئي تهرونيـا به خيالشون مو جا زَدُم، مي ترسُم. نه، اگه به مو گفتن احمد سنگ سري، هوا بيخودي ورشون نداشته كه گفتن. گور بابا ترس. يه بار ناغافل يه تير و تركش از رگ وگوشت آدمي رد مي شه، بعدشم خلاص وآدمي واسه خودش واگو مي كنه: ها… تموم شد؟»
در دسته اي پنج نفري راهي شده بودند تا گُدار بين خودي و دشمن را ديد بزنند. ازچند روز پيش كه يكباره همه جا ساكت شده بود، همگي بهت كرده بودند. ستوان ضرغام گفته بود: «چهار روز هوشيار پاس مي دين، تا نيرو نيومد دنبالتون، ازجا جنب نمي خورين!» اما از وعدۀ چهار روزۀ ستوان، دوهفتۀ ديگر هم گذشت وخبر نشد. اين بين، تنها گروهبان تيموري بود كه گاهي ديگران را دست مي انداخت و نفر به نفر روي همه را مي بوسيد و مي گفت: «جنگ تموم شد، مبارك مبارك! جمع كنين بار وبنديل رو، آخر اين ماه همگي پر چادر يه دلبر جنوبي رو به مشت گرفتين وبه
ننه هاتون مي گين: جون ننه پاشو بريم خواستگاري! بي عقد و مهر معصيت داره، جون ننه»


احمد مي گفت: «جا ئي تلخك بازي، برو خيال ئو ايرج باش. سه روزه تپيده تو سنگر و يه دم بيرون نمي آد كه آفتاب مهتاب صورتش رو سيركنه… عاشقي ئي تهرونيام بد عاشقي بوده، سرآخر، ئي بچه خودشو تلف مي كنه.»
«دنيام نباشه، جون احمد راست مي گم؛ جنگ كه تموم بشه همگي خلاص مي شيم و اون وقت درد اين ايرج ام دوا مي شه. خودم ازخش خش بيسيم ستوان ضرغام شنيدم او عقب يه عده اي نشستن پاي سفرۀ مذاكره و مي خوان كه غائله رو تموم كنن.»


ادامه دارد…

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید