ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

خطاب به تاریکی/۲

لیلا انگشت برلبۀ استکان می کشید که منیر گفت: «چای سرد شد. چرا بازی می کنی؟! می دونی؟ من دلم برای خودم نمی سوزه- یا برای اون زنی که باید این نامه رو می خونده – اما وقتی خیال اون مردی رو می کنم که این ها رو نوشته، یه جوری دلم آشوب می شه که طاقت نمی آرم فکرش رو بکنم. همینه که شما هم خیال می کنین خل شدم! اصلاً مریضم که باشم، مگه دست خودمه؟ همینه که خیال می کنم علی هنوز توی اتاق داره ونگ می زنه، می دونم تو بردیش خونۀ خودت، اما باز صدای ازاون جا می آد؛ گوش کن، تو هم می شنوی؟»
لیلا، درمانده، با خودش فکر کرد: هوش وحواس من رو هم گیج کردی. نگاه می کنم به اتاق کوچیک کنار آشپزخونه، خیال می کنم شاید راست می گی وصدای زرزر بچه ت از اون جا می آد. خرسک عروسکی آویزون ازسقف، یه آن تکون می خوره وانگار بهم می خنده. خیال می کنم از باد کولر جنبیده اما کولر خاموشه. انگار توی این خونه همه چیز خاموشه. یاد چشمای سبز- آبی بچه ت که می افتم، نگاه عیسا می یاد جلوی چشمم وبه خودم می گم: وای چی می کشه این آبجی منیرم؟
می خوام بگم چی کار می کنی توی سکوت این خونه؟، نمی گم. دست می بری به استکان سر شدۀ چای وخیره می شی به تفاله های چای می گردی که بگی: ببین این نشون اومدن یه مهمون ناخونده ست! اون بار که همین رو گفتی، می خواستم بگم توی دور وبری ها لااقل تویکی خرافاتی نبودی، این رو نگفتم. گفتم: کاش تعبیرش همینی باشه که تو می گی.
منیر گفت: «لیلا، اگه این همه فکر یهو بیفته توی سرت چی کار می کنی، هان؟ خوب همین جوری می شه که وقتی علی ونگ می زنـه ساکتش نمی کنم. این جوری لااقل یه صدایی هست که حواسم رو پرت کنه که به فکر برگشتن عیسا نباشم… راسته که اون جا وقت غروب همه جا یه دفعه ساکت می شه ودیگه چیزی نیست که بی خبر بالای سر آدم بترکه؟ راسته؟ توی یکی ازهمین نامه ها نوشته. پیدا کنم برات می خونم. اما حالا این جا رو گوش کن که چی نوشته: «گاهی می</SPAN& gt; خزم توی حفرۀ روباهی که دور از دیگران، پای تپۀ شنی حفر کرده ام. حالا هم که دیگران رفته اند، بی اختیار پاهایم می کشاندم سوی همین دخمۀ دو متری تا توی تاریکی بپیچم به خودم و زار بزنم. خودم هم نمی دانم ازچه؟ اما انگار نیرویی درهوای این جا هست که آدم را می کشاند به یک کنج خلوت که زار بزند. شده ام مثل آخری های ایرج. حالا می فهمم به او چه می گذشته. ببین نمازهای وقت وبی وقتش، صدای گریه را طوری می انداخت توی گلو که صداش تا ته گدار می رسید. سکوت این جا روح آدمی را منقلب می کند. این جا خیلی ها حال وهوای دیگری دارند، انگار ازجنس خاک وپوک زمین نیستند ودل آشوب هوایی دیگرند. کاش من هم با دیگران رفته بودم! حالا هم که می خواهم بروم نمی شود. جنازۀ سمیر یک طرف وطرف دیگرم این اسیر! تمام روز مثل گربه ای که کنج دیوار به دام افتاده باشد، منتظر فرصتی ست تا جست بزند روی صورتم. طوری خیره نگاهم می کند که انگار من اسیر او هستم! نمی فهمم ته نگاهش چه می گذرد. نه عصبی است نه ترسخورده، و نه انگار حرفی دارد که بزند. از سه روز قبل همین طور نگاهش دنبالم می کند تا از پا بیندازدم. یکی – دوبار رفتم وخیزش دادم روی شکم تا بندهای دستش را پاره کنم. به این حال که می خواهم ذبحش کنم، التماس می کرد. هر بار خنجر را تا زیر بند انداختم پشیمان شدم. این جا یاد گرفته ام تمام کینۀ دشمن پشت همین نگاهش پنهان است. همین است که تا چشم روی هم می گذارم یا که می خواهم ازجا بجنبم، خیال می کنم با همان دست های بسته، پنجه اش را انداخته پشت فانسقۀ کمرم و می خواهد یک چیزی را که توی خاک پنهان کرده بوده، توی تنم فرو کند. همین است که وقتی می خواهم چشم های بی خوابم را برای یک دقیقه ای ببندم، حس می کنم پهلویم با صدایی چندش آور شکافته می شود وخون گرم، شتک می زند روی فرنچ وخیال می کنم که آن وقت سرم لقمی زند، سقوط می کند و آخر هم کوفته می شود به سنگ و زمین سخت. بعد چشم هایم روبه تاریکی باز می ماند وکم کم همه هستی جلو نگا هم منجمد می شود. لابد مردن باید همین طور باشد که دائم همین خیال توی سر من است. سمیر هم همین طور شهید شد. توی سنگر افتاده بود ونمی دانیم که
ازکی جان داده بود. پنجه
اش مشت شده بود دور کمر یغلاوی احمد و نگاه بی جانش چیزی را درچارچوب درکوچک سنگر، می جست. شاید چهار ساعت، شاید هم بیشتر. احمد دیگر توی آن یغلاوی ها چیزی نخورد. گفت: دست به این ها که می زنم، نگاه سمیر می آید جلوی چشم هایم ودلم خون می شود. یغلاوی اش را چپاند توی کوله تا یادگار نگاه دارد و رفت سراغ یغلاوی های غنیمتی توی سنگر بتونی. آن جا یک کوه یغلاوی و ظروف سالم و سوراخ سوراخ تل شده است روی هم. معلوم نیست قبل از دست به دست شدن این تپـه ها، آن طرفـی ها می خواسته اند چه کار کنند با این همه ظرف؟ جنازۀ سمیر را همان جا خوابانده ایم. بار اول که خزیدم توی آن سنگر بتونی مخروبه، هنوز بوی ماهی می داد ویک کوه ظرف وقمقمه، تل شده بود روی هم. عملیات شبانۀ سه ماه قبل، عراقی ها هرچه که توانسته بودند با خودشان عقب برده بودند وهرچه را که نمی شده ببرند، منهدم کرده بودند. یکی هم همین سنگر بود که چهار تا نارنجک وسط آن ول کرده بودند تا هیچ چیز سالم به دست ما نرسد. از گروهبان مشیری بود که شنیدم وقتی تپه های این اطراف را فتح کردند همه جا را بوی ماهی برداشته بوده. انگار وسط یک استخر پر از ماهی، چهار تا گلولۀ خمپاره فرود آمده و منفجر شده باشد. من عقب تر بودم وآن بویی را که می گفتند، نشنیده بودم. سنگر پر از کنسرو ماهی بوده وظروف غذا… گروهبان تیموری بود که گفت جنازۀ سمیر را ببریم توی سنگر بتونی. گفت لااقل خنک تر وتاریک تر از باقی جاهاست
احمد رفت سراغ کوله ها، داد زد: «ها، چی نشستید؟ بق کردید که زار بزنید حالا؟ ئو روز که به ئی ستوان ضرغام گفتُم: جناب سروان، ما همراه عیسا وایرج وگروهبان تیموری می ریم، به تخم چشم، اما ئی سمیر یه هفته س ترکش داره سرش، می بریم کار دستمان می ده… صورتُم رو سیر کرد وگفت: «خودش گفته زخمش
کاری نیست و می خواد که با ما بیاد.» ها، کاری نبود جناب سروان
! کاری نبود که همی جور شد خو….» پتوی خودش را از کیسۀ انفرادی بیرون کشید تا بالای جنازۀ سمیر رسید، زانوهایش سس شد وبغضش ترکید. عیسا رفت تا بالای سرش وشانه هایش را مالاند. گروهبان تیموری از بیرون سنگر هوار کشید: «به جون مادرم مسلمونی نکردم اگه بگذارم این جا خاکش کنین
چهارنفری جنازه را به پشت خواباندند بر پتو وهرکدام گوشه ای از آن را گرفت وبلند کرد. نگاه عیسا به پاهای جنازه بود که از دو سوی پتو بیرون افتاده بود وپوتین هایی که برخاک کشیده می شد طی هشت ماهی که فرستاده بودنش خط مقدم، هزاربار کشته های خودی وغیرخودی دیده بود. اما نمی توانست به صورت سمیر نگاه کند. نمی دانست چرا صورت آرام سیمر شرمنده اش می کند. با سر به ایرج اشاره کرد که پتو را محکم بگیرد، یا بکشد بالاتر؛ سنگینی نعش، یله شده بود سمت او وگوشۀ پتو می رفت که از لای انگشت هایش رها شود. گفت: «کجا می رویم؟» تیموری بغض اش را با بزاق تلخ گلو بلعید وجواب داد: «ببریمش توی سنگر بتونی. روش رو خاک هم نریختیم، نریختیم. بالاخره امروز وفردا میان دنبالمون یا نه؟ می بریمش؛ خاک این جا بوی مال& lt;/SPAN> خودمون رو نداره. این خاک پلشته»
ایرج گیج بود وهمین طور که آنها را همراهی می کرد، زیر لب چیزی را زمزمه می کرد که فقط خودش می شنید: جنازه رو با احتیاط می گذاریم جلوی سنگر. خیلی با احتیاط، انگار که زنده باشه وانگار که تمام پشتش مثل سرجوخه جابری، زخم باشه، که گلولۀ خمپاره پشت پاش ترکید. صدای سوسۀ خمپاره که می شنوم، بی اختیار دست هام خم می شه جلو سینه وپاهام شل ودهنم باز. خوابیده بودم روی زمین. جابری، دوتا، یکی ش رو می خوابید. گوش چپش نمی شنید. ازصدای نعرۀ دوشکایی که پشتش می نشست، کر شده بود. گفتیم: « صلاح نیست با این گوش ناقص توی خط بمونی» نشنیده می گرفت. تا می گفتیم: « برگرد عقب، همه جا می شه جنگید.» گوش چپش رو که کر بود پیش می آورد که یعنی نمی شنوم چی می گید! آخر هم نرفت… نرفت که گلولۀ خمپاره پشت پاش هزار پاره شد… کمرش هزار پـاره شد… احمد بیلچه رو می گیره طرف من و فقط می گه: ایرج… می فهمم که من باید خاک رو بکنم. بیلچه رو از احمد می گیرم، می گم:
«
چال نمی کنیم که؟ فقط اندازه ای که روش رو بپوشونیم بکنم، هان؟» جواب نمی ده. می افتم به جان خاک پای دیوار سنگر. تیموری کمی اون طرف تر، پای جنازه، خم و راست می شه وسنگ ریزه ها رو جمع می کنه؛ نمی دونم برای چی؟ دوباره می گم: «فقط روش رو می پوشـونیم؟» جوری می گـم که فقط خودم می شنوم. خاک، از بارون چند روز قبل سنگ شده، <SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang=AR-SA&gt ;به دست نمی آد. لا مصب نوک بیلچه فقط به صورت زمین خراش مینـدازه . حس می کنم همۀ
فکرهای عالم، عین بختک می افتن روی شونه هام. چه فکرهایی هستن نمی دونم. اما می دونم که هستن.
همین جا، ولو شدن روی کتف هام. بیلچه به انـدازۀ چهار تـای نعش سمیر سنگینی می کنه. شش ماه، یک سال… صد سال طول می کشه دو تا مشت خاک سرهم کنم. یه وقت هایی خیال می کنم وقتی یه جایی گیر افتاده باشی، چه قدر زود می تونی دیگروون رو بشناسی. کی بود که سایۀ سمیر دراز شد. جلو پاهام؟ ته گدار رو می پاییـدم که اوم… توی خلـوتی بیابون داشتم ادای زوزۀ باد رو درمی آوردم. اگه بتونم صدای باد رو تقلید کنم، باد سیاه این جا فکر می کنه ازجنس خودش هستم ودیگه کینه کُش، صورتم رو جر نمی ده. انگار مشیر آقا، دلاک حموم سر کوچه ست که داره روی صورتم کیسه می </SPAN&gt ;کشه. کیسه رو که روی گونه هام می لغزونه، گوش هام کیپ می شن و توی سرم صدای باد می پیچیه. صدای همهمۀ مردهای لنگ به کمر بسته دور حوض حموم وصدای دوش آب وصدای بابام که بالای سرم ایستاده ودائم می گه: «ایرج سرت رو صاف بگیر… ایرج گردنت رو خم نکن!» انگار سروان امیری باشه وانگار زیر پرچم صبحگاه پادگان آموزشی ایستاده باشم و انگار آفتاب
، صاف ولو شده باشه روی فرق سرم؛ مثل حالا که می تابه. سرم داغ شده. مثل
وقتی که جواد وسط جمعیت افتاد. همه داد می زدن: «مرگ برشاه…. مرگ برشاه!» داد زدم. جواد افتاد. داد زدم: بچه ها جواد افتاد! دویدم طرف جمعیت؛ مرگ برشاه لعنتی که جواد افتاد. ازپیچ کوچه دیـدم؛ چه طور دیده بودمش بین اون همه جمعیت؟ از موتورسیکلتی که آتیش زدیم، اسکلتش مونـده بود، چرخ هاش هنوز می سوخت. یه چیزی خورد به پهلوم، ولو شدم روی کرکره؛ بستۀ کافۀ سحر. هیچ وقت نفهمیدم چی بود. سرم داغ شد. صورتم داغ شد. صدای باد توی گوش هام پیچید. همین صدای زوزۀ باد این جا رو داشت. دو، نفر، سه نفر، ده نفر بلندم کردن و گرفتن بالای دست هاشون. خون روی صورتم پهن شد. یکی دست هاش رو کشید روی صورتم، گرفت بالا. ده تا انگشت خونی بالاتر از همۀ دست ها: ای شاه آمریکایی… ای شاه آمریکایی… روی دست ها بردنم توی کوچه، یه دربزرگ آبی باز بود. با جمعیت ریختیم توی حیاط. چه حیاطی!؟ بزرگ، انگار دشت… یه دختر ایستاده بود توی ایوون. چادر رو طوری رو صورت گرفته بود که فقط چشم های ترسیده ش پیدا بود. از اون همه خونی که روی صورتم دیده بود، ترسیده بود. زهرا بود. بعداً گفت که زهراست. گفت توی شناسنامه اسمش ملیحه ست اما توی خونه زهرا صداش می کنن. پلک هاش افتاد روی قهوه اش چشم هاش. همیشه می افته… انگار همیشه از چیزی خجالت می کشه... سرم سوت می کشه. سوت کوفتی… خاک کوفتی، چرا این قدر سنگ شدی؟ شل باش، ول کن خودت رو، بایـد روی سمیر رو بپوشونیم. باید بشه مثل خاک. بشه مثل خاک که غذاب نکشه. خودش گفت که این جوره. گفت: هرچیزی توی عالم، زبون خودش رو داره. زبون و رفتارش رو که بفهمی، کنار می آیی با اون واز خودش می شی. اون وقت دیگه توی دنیا هیچ چیزی نیست که بهش بگی چه تلخ، چه بد یا چه خوب. برای همین بود که توی تاریکی، رو به تـه گدار سوت می زدم. سوت می زدم که بشم عین خود باد که نلرزم از سردیش؛ همون وقت بود که اومد کنارم؛ اومد ونشست. زنده بود. حالا هم شاید زنده باشه وخیال می کنم که نعشش رو احمد داره تمیز می کنه. چرا بانداژ سرش رو باز می کنه؟ گفتم: هنوز یه ساعت مونده تا نوبت نگهبانی ت. گفت: خوابم نمی بره. توی اون مهتاب نیمه جون هم می شد آماس پایین شقیقه اش رو تشخیص داد. خون سیاه، شتک زده بود ر
وی بانداژ. می گن ترکش توی بدن بمونه، راه
می ره. حتماً ترکش سر سمیر هم همین جوری بود. پهلو به پهلوم نشست و هر کدوم به یه گوشه از تاریکی ته گدار خیره شدیم. گفتم: «با این وضعی که داری، لااقل تو یکی می تونستی با ما نیای؟» مثل همیشه به اندازۀ چهارماه سربازی طول کشید تا جواب بده. چهارماه گذشت، شاید هم بیشتر، برگشت توی صورتم نگاه کرد وگفت: «توام اگه جای من بودی همین کار رو می کردی.» گفتم: «نه، من بودم برمی گشتم عقب. جوری کولی بازی در</SPAN& gt; می آوردم که ستوان ضرغام خودش من رو روی کول بگیره وپیاده ببـره تا بیمارستان آبـادان. اگه ارتباط گروهان با عقب قطعه، خب باشه!» لب هاش تاب برداشت، اما نخندید. گفت از سه سالی که توی جبهه بوده، چهارسالش رو دنبال کسی بوده که هلش بده جلو. جلوتر… گفت: من هیچ وقت برنمی گردم تهران… نپرسیدم چرا؟ گفت: «دعا کن شهید بشم!» قلاب اسلحه رو پیچیدم دور دستم وگفتم: می رم بخوابم….
منیر گفت: «آقای سرهنگ، این طوری نمی شه که هی برم وبیام وباز بشنوم خبری ازش نشده. مگه می شه گم شده باشه؟ سوزن که نیست. اون دفعه گفتین خودمون خبر می کنیم؛ کو پس؟ نکنه می خواهید بگید جنازه برمی گرده؟ اگه می خواهید بگید، بگید خب. مگه از زنجموره می ترسید که هی می برید و می آریدم؟ اصلاً من به هیچ، این بچه گناهش چی چیه؟» علی در آغوشش خوابیده بود وقی سفید رنگی از گوشۀ دهانش شره کرده بود بر سیاهی چادر منیر.
سرهنگ، چشم از روی میز برنمی داشت وانگار با نگاه، بین کاغذهای روی میز دنبال چیزی می گشت: « هر روز هم که بیایی همین رو می شنوی خواهر من . منتی نیست، ما رو هم این جا گذاشتین که پی گیر کار شما باشیم. پشت در رو که دیدید؟ همه اومدن دنبال کس و کارشون. هرکدوم هم یه جور بی خبرن. یکی هست که اصلاً نمی دونه بچه ش اعزام شده به جبهه یا نه؟ این جوون ها، بی خبر پا می شن و می زنـن به خط. ما رو هم عاصی کردن. نمی شه که همه رو پایید. باز از شوهر شما یه کاغذ رسید. شکر خدا اون شهیدی که کاغذای شوهرت پیشش بود، گفتین که شوهرتون نیست. به خاطر همین بچه باید صبوری کنید خواهرم. ان شاءالله بین
اسراست و امروز وفردا از صلیب سرخ اسمش رو برامون می آرن
علی را روی سینه اش جابه جا کرد. حاشیه؛ پر چادر را گرفت به دندان و خودش را پوشاند. به سرهنگ نگاه کرد. انگار برای اولین بار بود او را می دید. بریکی از کاغذهای ویلان روی میز، چیزی می نوشت. منیر با خودش فکر کرد: اون نامه، نامۀ عیسا نیست. می دونم که ن
یست. اینم
می خواد گولم بزنه. گول بزنه که دیگه نیام بپرسم عیسا کجاست؟ چرا بهش مرخصی نمی دین؟… چقدر لاغره! اگه کمی بیشتر به نوک خودکار فشار بیاره انگشتش می شکنه؛ بس که لاغره. چه قدر پشت دستش مو داره…. حتماً مثل موهای سینۀ عیسا زبره… گفتم: چرا پس این قدر سینه پیرهن سربازیت بـازه؟ گفت: فرنچ، اسمش فرنچه. موهای سینه ش فرخورده بود بیرون. گفتم: چقدر بهت می آد! دروغ گفتم، نمی دونم چرا توی لباس سربازی شبیه پسرهای نابالغ می شه. اما یه چپیه که می اندازه رو شونه ش، دوباره می شه عیسا. می شه مرد خودم….
«این کاغذ رو بدید اتاق بغل، یا بدید به سربازم دم در، خودش می دونه چکارکنه.»
پاهایش سنگین شده بود. هروقت به ستاد جستجو می آمد وبدون هیچ خبر تازه ای برمی گشت، همین طور سنگین می شد. علی درآغوشش می شد کیسۀ سنگین برنج که عیسا باید می بود تا کمکش کنه وبه خانه برساند.
« ازسرصیح توی صف برنج بودم. فقط برای خودمون نبود که! لیلا هم کوپنش رو داد به ما، گفت اونا جنس کوپنی نمی گیرن. شد به سنگینی چهار تای علی.»
«دفعۀ بعد خودم می رم می گیرم.»


پس چرا نمی آی؟ علی هم همون قدر سنگین شده .اگه نمیای لااقل یه خبری بده. نمی تونم تنهایی؛ یه وقت می بینی ازپا می افتم واون وقت بر که بگردی، منیر… منیر، عزیز منیرت مرده… اون وقت چی کار می کنی؟ نیایی، می رم زن زرکش می شم. خیال کردی دیگه خاطر خواهم نیست؟ می دونم که هست. به لیلا گفته بود: اگه جفتک ننداخته بود، برش می داشتم دوتایی با هم می رفتیم ازاین مملکت. می رفتیم استرالیا. اون جا آشنا داره و… گه خورده مرتیکه! خودش خره وجفتک میندازه، منتظرت می مونم عیسا؛ تا قیام قیامت. زبونم لال نمردی که؟ اگه مرده باشی پس این کاغذها رو کی نوشته؟
منیر از نامه های عیسا دل نمی کند. آن ها را برای خیلی ها خوانده بود، اما باز دوباره، مثل حالا که آنها را برای خواهرش می خواند، تکرار می کرد تا شاید حرف تازه ای از زبان آنها بشنود. یک امیدواری کوچک، دل گرمش می کرد: «حالا بگم چه فکری می کنم؟ یا تو بگو این جا، همون جایی بوده که عیسا بوده؟ یعنی می شه یهو آدم خُلق دیگه ای پیدا کنه ویه حرف هایی بزنه که زنش فکر کنه این ها حرف های یه کس دیگه ست؟ بیا این صفحه رو بخون. بیا بخون بببین باور می کنی؟ این رو وقتی نوشته که تازه رفته بود سربازی. نوشته می خواد بیاد وهمۀ همتش رو بگذاره زندگی ای رو که قولش رو داده بود، برای من و بچه ش فراهم کنه. نوشته فکر همه چیزش رو هم کرده و
می خواد به هر جون کندنی که شده بیاد بچسبه به کار
وبرامون یه خونه ای بگیره که دو تا اتاق داشته باشد وآشپزخونه ش این قدر کوچیک نباشه که مجبور بشم ظرف ها و قابلمه هام رو بچینم توی انباری زیر پله…. این ها را می گم که بدونی؛ بدونی که خیال بیخود نمی کنم. اما این نوشتۀ آخری یه چیز دیگه ست. شاید یه نشونه هایی داشته باشه که گولم بزنه که عیسا این ها رو نوشته، از اسم های که آورده، از اشاره هایی که کرده یا خطش که می گید خط عیساست و من می گم فرق می<SPAN dir=ltr&g t;
کنه…. اما این ها که دلیل نمی شه. می شه؟ این جا رو ببین که نوشته: «لابد منیر هنوز خیال می کند این مرخصی را که بروم، می ماند هفت ماه دیگر. نامۀ آخری اش نوشته بود هنوز زیرفرش چوب خط می کشد که حساب روز آمدن و رفتنم را داشته باشد ونوشته به علی مان یاد داده بگوید: بابا…»
&lt ;/SPAN>دروغ نیست که این ها رو من نوشتم. بیا بریم نشونت بدم. دفعۀ قبل که اومد، همه ش پنج روز موند؛ شده بود عین مردای بندر؛ سیاه. گوشۀ تشک رو کنار زدم نشونش دادم. خندید. گفت: «تو عشق منی.» خب دل مرد به همین ها گرم می شه دیگه، اون موقع این خط ها، این چند تا دستۀ آخری نبود. زیرشون هم یه خطی کجکی کشیدم حواسم باشه چند روزه که رفته. روی تقویم دیواری اتاق رو هم دیدی که؟ سیاه کردم. اون جا هم علامت گذاشتم. اما این جا رو شب هایی که بی خواب می شم و توی تشک غلت و واغلت می زنم، بلند می شم و خط می کشم. این قرص های دکتر جوادی هم دیگه اثری نداره بخورم یا نخورم. بی خواب که می شم، دیگه شدم و هزار تا فکر ریخته توی سرم»


ادامه دارد…

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید