ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

خطاب به تاریکی/2

ليلا انگشت برلبۀ استكان مي كشيد كه منير گفت: «چاي سرد شد. چرا بازي مي كني؟! مي دوني؟ من دلم براي خودم نمي سوزه- يا براي اون زني كه بايد اين نامه رو مي خونده – اما وقتي خيال اون مردي رو مي كنم كه اين ها رو نوشته، يه جوري دلم آشوب مي شه كه طاقت نمي آرم فكرش رو بكنم. همينه كه شما هم خيال مي كنين خل شدم! اصلاً مريضم كه باشم، مگه دست خودمه؟ همينه كه خيال مي كنم علي هنوز توي اتاق داره ونگ مي زنه، مي دونم تو برديش خونۀ خودت، اما باز صداي ازاون جا مي آد؛ گوش كن، تو هم مي شنوي؟»
ليلا، درمانده، با خودش فكر كرد: هوش وحواس من رو هم گيج كردي. نگاه مي كنم به اتاق كوچيك كنار آشپزخونه، خيال مي كنم شايد راست مي گي وصداي زرزر بچه ت از اون جا مي آد. خرسك عروسكي آويزون ازسقف، يه آن تكون مي خوره وانگار بهم مي خنده. خيال مي كنم از باد كولر جنبيده اما كولر خاموشه. انگار توي اين خونه همه چيز خاموشه. ياد چشماي سبز- آبي بچه ت كه مي افتم، نگاه عيسا مي ياد جلوي چشمم وبه خودم مي گم: واي چي مي كشه اين آبجي منيرم؟
مي خوام بگم چي كار مي كني توي سكوت اين خونه؟، نمي گم. دست مي بري به استكان سر شدۀ چاي وخيره مي شي به تفاله هاي چاي مي گردي كه بگي: ببين اين نشون اومدن يه مهمون ناخونده ست! اون بار كه همين رو گفتي، مي خواستم بگم توي دور وبري ها لااقل تويكي خرافاتي نبودي، اين رو نگفتم. گفتم: كاش تعبيرش هميني باشه كه تو مي گي.
منير گفت: «ليلا، اگه اين همه فكر يهو بيفته توي سرت چي كار مي كني، هان؟ خوب همين جوري مي شه كه وقتي علي ونگ مي زنـه ساكتش نمي كنم. اين جوري لااقل يه صدايي هست كه حواسم رو پرت كنه كه به فكر برگشتن عيسا نباشم… راسته كه اون جا وقت غروب همه جا يه دفعه ساكت مي شه وديگه چيزي نيست كه بي خبر بالاي سر آدم بتركه؟ راسته؟ توي يكي ازهمين نامه ها نوشته. پيدا كنم برات مي خونم. اما حالا اين جا رو گوش كن كه چي نوشته: «گاهي مي</SPAN& gt; خزم توي حفرۀ روباهي كه دور از ديگران، پاي تپۀ شني حفر كرده ام. حالا هم كه ديگران رفته اند، بي اختيار پاهايم مي كشاندم سوي همين دخمۀ دو متري تا توي تاريكي بپيچم به خودم و زار بزنم. خودم هم نمي دانم ازچه؟ اما انگار نيرويي درهواي اين جا هست كه آدم را مي كشاند به يك كنج خلوت كه زار بزند. شده ام مثل آخري هاي ايرج. حالا مي فهمم به او چه مي گذشته. ببين نمازهاي وقت وبي وقتش، صداي گريه را طوري مي انداخت توي گلو كه صداش تا ته گدار مي رسيد. سكوت اين جا روح آدمي را منقلب مي كند. اين جا خيلي ها حال وهواي ديگري دارند، انگار ازجنس خاك وپوك زمين نيستند ودل آشوب هوايي ديگرند. كاش من هم با ديگران رفته بودم! حالا هم كه مي خواهم بروم نمي شود. جنازۀ سمير يك طرف وطرف ديگرم اين اسير! تمام روز مثل گربه اي كه كنج ديوار به دام افتاده باشد، منتظر فرصتي ست تا جست بزند روي صورتم. طوري خيره نگاهم مي كند كه انگار من اسير او هستم! نمي فهمم ته نگاهش چه مي گذرد. نه عصبي است نه ترسخورده، و نه انگار حرفي دارد كه بزند. از سه روز قبل همين طور نگاهش دنبالم مي كند تا از پا بيندازدم. يكي – دوبار رفتم وخيزش دادم روي شكم تا بندهاي دستش را پاره كنم. به اين حال كه مي خواهم ذبحش كنم، التماس مي كرد. هر بار خنجر را تا زير بند انداختم پشيمان شدم. اين جا ياد گرفته ام تمام كينۀ دشمن پشت همين نگاهش پنهان است. همين است كه تا چشم روي هم مي گذارم يا كه مي خواهم ازجا بجنبم، خيال مي كنم با همان دست هاي بسته، پنجه اش را انداخته پشت فانسقۀ كمرم و مي خواهد يك چيزي را كه توي خاك پنهان كرده بوده، توي تنم فرو كند. همين است كه وقتي مي خواهم چشم هاي بي خوابم را براي يك دقيقه اي ببندم، حس مي كنم پهلويم با صدايي چندش آور شكافته مي شود وخون گرم، شتك مي زند روي فرنچ وخيال مي كنم كه آن وقت سرم لقمي زند، سقوط مي كند و آخر هم كوفته مي شود به سنگ و زمين سخت. بعد چشم هايم روبه تاريكي باز مي ماند وكم كم همه هستي جلو نگا هم منجمد مي شود. لابد مردن بايد همين طور باشد كه دائم همين خيال توي سر من است. سمير هم همين طور شهيد شد. توي سنگر افتاده بود ونمي دانيم كه
ازكي جان داده بود. پنجه
اش مشت شده بود دور كمر يغلاوي احمد و نگاه بي جانش چيزي را درچارچوب دركوچك سنگر، مي جست. شايد چهار ساعت، شايد هم بيشتر. احمد ديگر توي آن يغلاوي ها چيزي نخورد. گفت: دست به اين ها كه مي زنم، نگاه سمير مي آيد جلوي چشم هايم ودلم خون مي شود. يغلاوي اش را چپاند توي كوله تا يادگار نگاه دارد و رفت سراغ يغلاوي هاي غنيمتي توي سنگر بتوني. آن جا يك كوه يغلاوي و ظروف سالم و سوراخ سوراخ تل شده است روي هم. معلوم نيست قبل از دست به دست شدن اين تپـه ها، آن طرفـي ها مي خواسته اند چه كار كنند با اين همه ظرف؟ جنازۀ سمير را همان جا خوابانده ايم. بار اول كه خزيدم توي آن سنگر بتوني مخروبه، هنوز بوي ماهي مي داد ويك كوه ظرف وقمقمه، تل شده بود روي هم. عمليات شبانۀ سه ماه قبل، عراقي ها هرچه كه توانسته بودند با خودشان عقب برده بودند وهرچه را كه نمي شده ببرند، منهدم كرده بودند. يكي هم همين سنگر بود كه چهار تا نارنجك وسط آن ول كرده بودند تا هيچ چيز سالم به دست ما نرسد. از گروهبان مشيري بود كه شنيدم وقتي تپه هاي اين اطراف را فتح كردند همه جا را بوي ماهي برداشته بوده. انگار وسط يك استخر پر از ماهي، چهار تا گلولۀ خمپاره فرود آمده و منفجر شده باشد. من عقب تر بودم وآن بويي را كه مي گفتند، نشنيده بودم. سنگر پر از كنسرو ماهي بوده وظروف غذا… گروهبان تيموري بود كه گفت جنازۀ سمير را ببريم توي سنگر بتوني. گفت لااقل خنك تر وتاريك تر از باقي جاهاست
احمد رفت سراغ كوله ها، داد زد: «ها، چي نشستيد؟ بق كرديد كه زار بزنيد حالا؟ ئو روز كه به ئي ستوان ضرغام گفتُم: جناب سروان، ما همراه عيسا وايرج وگروهبان تيموري مي ريم، به تخم چشم، اما ئي سمير يه هفته س تركش داره سرش، مي بريم كار دستمان مي ده… صورتُم رو سير كرد وگفت: «خودش گفته زخمش
كاري نيست و مي خواد كه با ما بياد.» ها، كاري نبود جناب سروان
! كاري نبود كه همي جور شد خو….» پتوي خودش را از كيسۀ انفرادي بيرون كشيد تا بالاي جنازۀ سمير رسيد، زانوهايش سس شد وبغضش تركيد. عيسا رفت تا بالاي سرش وشانه هايش را مالاند. گروهبان تيموري از بيرون سنگر هوار كشيد: «به جون مادرم مسلموني نكردم اگه بگذارم اين جا خاكش كنين
چهارنفري جنازه را به پشت خواباندند بر پتو وهركدام گوشه اي از آن را گرفت وبلند كرد. نگاه عيسا به پاهاي جنازه بود كه از دو سوي پتو بيرون افتاده بود وپوتين هايي كه برخاك كشيده مي شد طي هشت ماهي كه فرستاده بودنش خط مقدم، هزاربار كشته هاي خودي وغيرخودي ديده بود. اما نمي توانست به صورت سمير نگاه كند. نمي دانست چرا صورت آرام سيمر شرمنده اش مي كند. با سر به ايرج اشاره كرد كه پتو را محكم بگيرد، يا بكشد بالاتر؛ سنگيني نعش، يله شده بود سمت او وگوشۀ پتو مي رفت كه از لاي انگشت هايش رها شود. گفت: «كجا مي رويم؟» تيموري بغض اش را با بزاق تلخ گلو بلعيد وجواب داد: «ببريمش توي سنگر بتوني. روش رو خاك هم نريختيم، نريختيم. بالاخره امروز وفردا ميان دنبالمون يا نه؟ مي بريمش؛ خاك اين جا بوي مال& lt;/SPAN> خودمون رو نداره. اين خاك پلشته»
ايرج گيج بود وهمين طور كه آنها را همراهي مي كرد، زير لب چيزي را زمزمه مي كرد كه فقط خودش مي شنيد: جنازه رو با احتياط مي گذاريم جلوي سنگر. خيلي با احتياط، انگار كه زنده باشه وانگار كه تمام پشتش مثل سرجوخه جابري، زخم باشه، كه گلولۀ خمپاره پشت پاش تركيد. صداي سوسۀ خمپاره كه مي شنوم، بي اختيار دست هام خم مي شه جلو سينه وپاهام شل ودهنم باز. خوابيده بودم روي زمين. جابري، دوتا، يكي ش رو مي خوابيد. گوش چپش نمي شنيد. ازصداي نعرۀ دوشكايي كه پشتش مي نشست، كر شده بود. گفتيم: « صلاح نيست با اين گوش ناقص توي خط بموني» نشنيده مي گرفت. تا مي گفتيم: « برگرد عقب، همه جا مي شه جنگيد.» گوش چپش رو كه كر بود پيش مي آورد كه يعني نمي شنوم چي مي گيد! آخر هم نرفت… نرفت كه گلولۀ خمپاره پشت پاش هزار پاره شد… كمرش هزار پـاره شد… احمد بيلچه رو مي گيره طرف من و فقط مي گه: ايرج… مي فهمم كه من بايد خاك رو بكنم. بيلچه رو از احمد مي گيرم، مي گم:
«
چال نمي كنيم كه؟ فقط اندازه اي كه روش رو بپوشونيم بكنم، هان؟» جواب نمي ده. مي افتم به جان خاك پاي ديوار سنگر. تيموري كمي اون طرف تر، پاي جنازه، خم و راست مي شه وسنگ ريزه ها رو جمع مي كنه؛ نمي دونم براي چي؟ دوباره مي گم: «فقط روش رو مي پوشـونيم؟» جوري مي گـم كه فقط خودم مي شنوم. خاك، از بارون چند روز قبل سنگ شده، <SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang=AR-SA&gt ;به دست نمي آد. لا مصب نوك بيلچه فقط به صورت زمين خراش مينـدازه . حس مي كنم همۀ
فكرهاي عالم، عين بختك مي افتن روي شونه هام. چه فكرهايي هستن نمي دونم. اما مي دونم كه هستن.
همين جا، ولو شدن روي كتف هام. بيلچه به انـدازۀ چهار تـاي نعش سمير سنگيني مي كنه. شش ماه، يك سال… صد سال طول مي كشه دو تا مشت خاك سرهم كنم. يه وقت هايي خيال مي كنم وقتي يه جايي گير افتاده باشي، چه قدر زود مي توني ديگروون رو بشناسي. كي بود كه سايۀ سمير دراز شد. جلو پاهام؟ ته گدار رو مي پاييـدم كه اوم… توي خلـوتي بيابون داشتم اداي زوزۀ باد رو درمي آوردم. اگه بتونم صداي باد رو تقليد كنم، باد سياه اين جا فكر مي كنه ازجنس خودش هستم وديگه كينه كُش، صورتم رو جر نمي ده. انگار مشير آقا، دلاك حموم سر كوچه ست كه داره روي صورتم كيسه مي </SPAN&gt ;كشه. كيسه رو كه روي گونه هام مي لغزونه، گوش هام كيپ مي شن و توي سرم صداي باد مي پيچيه. صداي همهمۀ مردهاي لنگ به كمر بسته دور حوض حموم وصداي دوش آب وصداي بابام كه بالاي سرم ايستاده ودائم مي گه: «ايرج سرت رو صاف بگير… ايرج گردنت رو خم نكن!» انگار سروان اميري باشه وانگار زير پرچم صبحگاه پادگان آموزشي ايستاده باشم و انگار آفتاب
، صاف ولو شده باشه روي فرق سرم؛ مثل حالا كه مي تابه. سرم داغ شده. مثل
وقتي كه جواد وسط جمعيت افتاد. همه داد مي زدن: «مرگ برشاه…. مرگ برشاه!» داد زدم. جواد افتاد. داد زدم: بچه ها جواد افتاد! دويدم طرف جمعيت؛ مرگ برشاه لعنتي كه جواد افتاد. ازپيچ كوچه ديـدم؛ چه طور ديده بودمش بين اون همه جمعيت؟ از موتورسيكلتي كه آتيش زديم، اسكلتش مونـده بود، چرخ هاش هنوز مي سوخت. يه چيزي خورد به پهلوم، ولو شدم روي كركره؛ بستۀ كافۀ سحر. هيچ وقت نفهميدم چي بود. سرم داغ شد. صورتم داغ شد. صداي باد توي گوش هام پيچيد. همين صداي زوزۀ باد اين جا رو داشت. دو، نفر، سه نفر، ده نفر بلندم كردن و گرفتن بالاي دست هاشون. خون روي صورتم پهن شد. يكي دست هاش رو كشيد روي صورتم، گرفت بالا. ده تا انگشت خوني بالاتر از همۀ دست ها: اي شاه آمريكايي… اي شاه آمريكايي… روي دست ها بردنم توي كوچه، يه دربزرگ آبي باز بود. با جمعيت ريختيم توي حياط. چه حياطي!؟ بزرگ، انگار دشت… يه دختر ايستاده بود توي ايوون. چادر رو طوري رو صورت گرفته بود كه فقط چشم هاي ترسيده ش پيدا بود. از اون همه خوني كه روي صورتم ديده بود، ترسيده بود. زهرا بود. بعداً گفت كه زهراست. گفت توي شناسنامه اسمش مليحه ست اما توي خونه زهرا صداش مي كنن. پلك هاش افتاد روي قهوه اش چشم هاش. هميشه مي افته… انگار هميشه از چيزي خجالت مي كشه... سرم سوت مي كشه. سوت كوفتي… خاك كوفتي، چرا اين قدر سنگ شدي؟ شل باش، ول كن خودت رو، بايـد روي سمير رو بپوشونيم. بايد بشه مثل خاك. بشه مثل خاك كه غذاب نكشه. خودش گفت كه اين جوره. گفت: هرچيزي توي عالم، زبون خودش رو داره. زبون و رفتارش رو كه بفهمي، كنار مي آيي با اون واز خودش مي شي. اون وقت ديگه توي دنيا هيچ چيزي نيست كه بهش بگي چه تلخ، چه بد يا چه خوب. براي همين بود كه توي تاريكي، رو به تـه گدار سوت مي زدم. سوت مي زدم كه بشم عين خود باد كه نلرزم از سرديش؛ همون وقت بود كه اومد كنارم؛ اومد ونشست. زنده بود. حالا هم شايد زنده باشه وخيال مي كنم كه نعشش رو احمد داره تميز مي كنه. چرا بانداژ سرش رو باز مي كنه؟ گفتم: هنوز يه ساعت مونده تا نوبت نگهباني ت. گفت: خوابم نمي بره. توي اون مهتاب نيمه جون هم مي شد آماس پايين شقيقه اش رو تشخيص داد. خون سياه، شتك زده بود ر
وي بانداژ. مي گن تركش توي بدن بمونه، راه
مي ره. حتماً تركش سر سمير هم همين جوري بود. پهلو به پهلوم نشست و هر كدوم به يه گوشه از تاريكي ته گدار خيره شديم. گفتم: «با اين وضعي كه داري، لااقل تو يكي مي تونستي با ما نياي؟» مثل هميشه به اندازۀ چهارماه سربازي طول كشيد تا جواب بده. چهارماه گذشت، شايد هم بيشتر، برگشت توي صورتم نگاه كرد وگفت: «توام اگه جاي من بودي همين كار رو مي كردي.» گفتم: «نه، من بودم برمي گشتم عقب. جوري كولي بازي در</SPAN& gt; مي آوردم كه ستوان ضرغام خودش من رو روي كول بگيره وپياده ببـره تا بيمارستان آبـادان. اگه ارتباط گروهان با عقب قطعه، خب باشه!» لب هاش تاب برداشت، اما نخنديد. گفت از سه سالي كه توي جبهه بوده، چهارسالش رو دنبال كسي بوده كه هلش بده جلو. جلوتر… گفت: من هيچ وقت برنمي گردم تهران… نپرسيدم چرا؟ گفت: «دعا كن شهيد بشم!» قلاب اسلحه رو پيچيدم دور دستم وگفتم: مي رم بخوابم….
منير گفت: «آقاي سرهنگ، اين طوري نمي شه كه هي برم وبيام وباز بشنوم خبري ازش نشده. مگه مي شه گم شده باشه؟ سوزن كه نيست. اون دفعه گفتين خودمون خبر مي كنيم؛ كو پس؟ نكنه مي خواهيد بگيد جنازه برمي گرده؟ اگه مي خواهيد بگيد، بگيد خب. مگه از زنجموره مي ترسيد كه هي مي بريد و مي آريدم؟ اصلاً من به هيچ، اين بچه گناهش چي چيه؟» علي در آغوشش خوابيده بود وقي سفيد رنگي از گوشۀ دهانش شره كرده بود بر سياهي چادر منير.
سرهنگ، چشم از روي ميز برنمي داشت وانگار با نگاه، بين كاغذهاي روي ميز دنبال چيزي مي گشت: « هر روز هم كه بيايي همين رو مي شنوي خواهر من . منتي نيست، ما رو هم اين جا گذاشتين كه پي گير كار شما باشيم. پشت در رو كه ديديد؟ همه اومدن دنبال كس و كارشون. هركدوم هم يه جور بي خبرن. يكي هست كه اصلاً نمي دونه بچه ش اعزام شده به جبهه يا نه؟ اين جوون ها، بي خبر پا مي شن و مي زنـن به خط. ما رو هم عاصي كردن. نمي شه كه همه رو پاييد. باز از شوهر شما يه كاغذ رسيد. شكر خدا اون شهيدي كه كاغذاي شوهرت پيشش بود، گفتين كه شوهرتون نيست. به خاطر همين بچه بايد صبوري كنيد خواهرم. ان شاءالله بين
اسراست و امروز وفردا از صليب سرخ اسمش رو برامون مي آرن
علي را روي سينه اش جابه جا كرد. حاشيه؛ پر چادر را گرفت به دندان و خودش را پوشاند. به سرهنگ نگاه كرد. انگار براي اولين بار بود او را مي ديد. بريكي از كاغذهاي ويلان روي ميز، چيزي مي نوشت. منير با خودش فكر كرد: اون نامه، نامۀ عيسا نيست. مي دونم كه ن
يست. اينم
مي خواد گولم بزنه. گول بزنه كه ديگه نيام بپرسم عيسا كجاست؟ چرا بهش مرخصي نمي دين؟… چقدر لاغره! اگه كمي بيشتر به نوك خودكار فشار بياره انگشتش مي شكنه؛ بس كه لاغره. چه قدر پشت دستش مو داره…. حتماً مثل موهاي سينۀ عيسا زبره… گفتم: چرا پس اين قدر سينه پيرهن سربازيت بـازه؟ گفت: فرنچ، اسمش فرنچه. موهاي سينه ش فرخورده بود بيرون. گفتم: چقدر بهت مي آد! دروغ گفتم، نمي دونم چرا توي لباس سربازي شبيه پسرهاي نابالغ مي شه. اما يه چپيه كه مي اندازه رو شونه ش، دوباره مي شه عيسا. مي شه مرد خودم….
«اين كاغذ رو بديد اتاق بغل، يا بديد به سربازم دم در، خودش مي دونه چكاركنه.»
پاهايش سنگين شده بود. هروقت به ستاد جستجو مي آمد وبدون هيچ خبر تازه اي برمي گشت، همين طور سنگين مي شد. علي درآغوشش مي شد كيسۀ سنگين برنج كه عيسا بايد مي بود تا كمكش كنه وبه خانه برساند.
« ازسرصيح توي صف برنج بودم. فقط براي خودمون نبود كه! ليلا هم كوپنش رو داد به ما، گفت اونا جنس كوپني نمي گيرن. شد به سنگيني چهار تاي علي.»
«دفعۀ بعد خودم مي رم مي گيرم.»


پس چرا نمي آي؟ علي هم همون قدر سنگين شده .اگه نمياي لااقل يه خبري بده. نمي تونم تنهايي؛ يه وقت مي بيني ازپا مي افتم واون وقت بر كه بگردي، منير… منير، عزيز منيرت مرده… اون وقت چي كار مي كني؟ نيايي، مي رم زن زركش مي شم. خيال كردي ديگه خاطر خواهم نيست؟ مي دونم كه هست. به ليلا گفته بود: اگه جفتك ننداخته بود، برش مي داشتم دوتايي با هم مي رفتيم ازاين مملكت. مي رفتيم استراليا. اون جا آشنا داره و… گه خورده مرتيكه! خودش خره وجفتك ميندازه، منتظرت مي مونم عيسا؛ تا قيام قيامت. زبونم لال نمردي كه؟ اگه مرده باشي پس اين كاغذها رو كي نوشته؟
منير از نامه هاي عيسا دل نمي كند. آن ها را براي خيلي ها خوانده بود، اما باز دوباره، مثل حالا كه آنها را براي خواهرش مي خواند، تكرار مي كرد تا شايد حرف تازه اي از زبان آنها بشنود. يك اميدواري كوچك، دل گرمش مي كرد: «حالا بگم چه فكري مي كنم؟ يا تو بگو اين جا، همون جايي بوده كه عيسا بوده؟ يعني مي شه يهو آدم خُلق ديگه اي پيدا كنه ويه حرف هايي بزنه كه زنش فكر كنه اين ها حرف هاي يه كس ديگه ست؟ بيا اين صفحه رو بخون. بيا بخون بببين باور مي كني؟ اين رو وقتي نوشته كه تازه رفته بود سربازي. نوشته مي خواد بياد وهمۀ همتش رو بگذاره زندگي اي رو كه قولش رو داده بود، براي من و بچه ش فراهم كنه. نوشته فكر همه چيزش رو هم كرده و
مي خواد به هر جون كندني كه شده بياد بچسبه به كار
وبرامون يه خونه اي بگيره كه دو تا اتاق داشته باشد وآشپزخونه ش اين قدر كوچيك نباشه كه مجبور بشم ظرف ها و قابلمه هام رو بچينم توي انباري زير پله…. اين ها را مي گم كه بدوني؛ بدوني كه خيال بيخود نمي كنم. اما اين نوشتۀ آخري يه چيز ديگه ست. شايد يه نشونه هايي داشته باشه كه گولم بزنه كه عيسا اين ها رو نوشته، از اسم هاي كه آورده، از اشاره هايي كه كرده يا خطش كه مي گيد خط عيساست و من مي گم فرق مي<SPAN dir=ltr&g t;
كنه…. اما اين ها كه دليل نمي شه. مي شه؟ اين جا رو ببين كه نوشته: «لابد منير هنوز خيال مي كند اين مرخصي را كه بروم، مي ماند هفت ماه ديگر. نامۀ آخري اش نوشته بود هنوز زيرفرش چوب خط مي كشد كه حساب روز آمدن و رفتنم را داشته باشد ونوشته به علي مان ياد داده بگويد: بابا…»
&lt ;/SPAN>دروغ نيست كه اين ها رو من نوشتم. بيا بريم نشونت بدم. دفعۀ قبل كه اومد، همه ش پنج روز موند؛ شده بود عين مرداي بندر؛ سياه. گوشۀ تشك رو كنار زدم نشونش دادم. خنديد. گفت: «تو عشق مني.» خب دل مرد به همين ها گرم مي شه ديگه، اون موقع اين خط ها، اين چند تا دستۀ آخري نبود. زيرشون هم يه خطي كجكي كشيدم حواسم باشه چند روزه كه رفته. روي تقويم ديواري اتاق رو هم ديدي كه؟ سياه كردم. اون جا هم علامت گذاشتم. اما اين جا رو شب هايي كه بي خواب مي شم و توي تشك غلت و واغلت مي زنم، بلند مي شم و خط مي كشم. اين قرص هاي دكتر جوادي هم ديگه اثري نداره بخورم يا نخورم. بي خواب كه مي شم، ديگه شدم و هزار تا فكر ريخته توي سرم»


ادامه دارد…

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید