ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

خطاب به تاریکی/3

تا وقتي اميدي داشتند كه ازعقب خبري مي رسد، يكي شان بود كه آن سوي گدار را ديد بزند، اما وقتي سكوت جبهۀ عقب وجلويشان غيرهادي طول كشيد، يكي يكي جا زدند. احمد مي گفت: « يه سايۀ مترسكي هم نيس تو ئي بيابون. شده عينهو زميناي بي تخم وكشت روستا، ئو جا دست كم اش چار تا كلاغ و جونور هس كه ورجه كنه تو صحراش، برزخ قيامتم ئي ريختي نيس كه ئيجاست»
عيسا چانه اش را گذاشته بود بر كاسۀ زانو وبا پنجۀ پوتين، سنگ زيزه اي را مقابل پاهايش مي غلتاند. گفت: « برمي گرديم.»
«ها، برگرديم، اما نباس همگي سربذاريم به عقب، مي گم يكي دو تـا برگرديم، دوتا ديگه مي مانيم پاس مي ديم، ئي جوري
لااقل خبردار مي شيم از گروهان يا نه؟»

گروهبان تيموري سرش را خواباند روي سينه و از در كوتاه سنگر، تو آمد. چفيه انداخته بود برسر وتا بالاي پلك هايش پوشيده بود. احمد به او نگاه كرد وبه فكرش گذشت: ريش هاش چه بلند شده! دو روز يه بار مي تراشيد. مي گفت جوونه كه مي زنه صورتم مي خاره . حالا ديگه شايد نمي خاره.
عيسا گفت: «ما مي گيم بايد يكي از ما برگرده ازعقب خبر بياره.»
گروهبان تيموري، پر چفيه را از روي پيشاني پس زد. ازكنار احمد رد شد ورفت، پشت داد به كيسه هاي شن وسريد پايين. از كيسه ها غبار بلند شد ودر نور اريبي كه از سوراخ ديوار سنگر به داخل مي تابيد، به رقص درآمد. احمد گفت: «شنيدي ئي چي مي گه؟»
جواب نداد. ستوان ضرغام قسمشان داده بود هراتفاقي كه افتاد عقب نكشند. گفته بود: «اگه اون تنگه رو بُبرن و رد بشن، كار بقيۀ گروهان هم تمومه. اگه ديدين افتادن توي تنگه، الكي شلوغش كنين. پشت هم آر.پي.جي بزنين. گلوله هاتون رو خالي كنين روي سينۀ كوه، بگذارين خيال كنن يه گروهان توي تنگه خوابيده.»
گروهبان تيموري جوابي نداشت كه به احمد وعيسا بدهد. با خودش فكر كرد: گفت چهار روز. اما بيست روزه كه اين جاييم. پس چرا هيچ كس نيومد؟ بچه ها دارن جا مي زنن اون از سمير… سمير… سمير، نعش اون رو چي كار كنيم اگه برگرديم؟ همه نه، همه برنمي گرديم.
نمي گذارم. ايرج… ايرج رو مي فرستيم كه بي قراره. آدم بايد خيلي بي قرار باشه كه به جاي هفده ركعت در روز، صد وهفتاد ركعت نماز بخونه. شايدم بيشتر! چه مي دونيم ما! صبح وشب دل نمي كنه از اون مهر وسط چفيه
عيسا از پهلو نمي توانست صورت تيموري را ببيند. لب هايش مي جنبيد و معلوم بود كه با خودش حرف مي زند. رو به احمد، ابرو جنباند كه يعني؛ چرا جواب نمي دهد؟ احمد شانه بالا انداخت ودو- سه بار پشت هم سرفه كرد.
گروهبان تيموري يك دفعه به خودش آمد وگفت: «قرعۀ جعلي ميندازيم. ايرج رو برمي گردونيم عقب. مي بينيد كه چه دل آشوبه!» سرهايشان را جنباندند وبه يكديگر نگاه كردند. احمد دوباره سرفه كرد.
قبل از غروب، دور نشسته بودند. قرار شد سيزده فشنگ در خشاب تفنگ گروهبان تيموري باشد وتك به تك، آنها را بيرون بياورند و فشنگ آخر را طوري بيرون بكشند كه سهم ايرج بشود؛ و شد. تيموري خشاب را گرفت جلوي نگاه ديگران وگفت: « چند تا ازفشنگ ها رو بيرون كشيدم. خودم مي دونم وبس. حالا ازهركي مي گيد شروع كنم… شروع كنم؟» احمد وعيسا به ايرج نگاه كردند وگفتند: ازايرج؛ اوهم ساكت ماند. تيموري خشاب نيمه پر را گرفت مقابل او وناخن شصتش را تك به تك انداخت پشت صفحۀ چاشني فشنگ ها و دور گرداند: « ايرج، احمد، عيسا، من، ايرج، احمد، عيسا، من. ايرج، احمد، عيسا، من. ايرج…» ليلا، همين جور كه كرك هاي فرش رابا كف دست يك جا جمع مي كرد، بي اينكه به خواهرش نگاه كند، داشت مي گفت: «بابا قبل از مردنش چه فكر مي كرد؟ فكر مي كرد هيچ وقت پسرم نشد، خب نشه، لابد حكمتي درش هست، دو تا دختر دارم و دوتا داماد هم مي آرم، مي شه دوتا دختر ودوتا پسر. هميشه همين رو مي گفت، يادت كه هست؟ هنوز ازماجراي من و رامبد چيزي نمي دونست. نمي دونست تو دوره هاش كه مي آد بيشترش به خاطر منه، نه اون خط و ربطي كه بابا داره. آخرش رو هم يادت هست كه چه طور رو در روي من هم در اومدن…»
منير گفت: «هيچ كس رو نديدم كه بتونه خودش رو اون جور مثل بابا داغون كنه. يه چيزي تو خونش بود كه آرومش نمي گذاشت…» ليلا، كرك هاي فرش را رها كرد وناخن شصتش را كشيد به دندان ها . عادت داشت به اين كار. منير فكر كرد: خيلي وقت بود نديده بودم انگشتش رو ببـره طرف دهنش. خيال مي كردم از سرش افتاده… زد روي دست خواهرش. ليلا خنديد. يادش افتاد كه منير هميشه مي زده روي دست او كه اين عادت را ازسرش بيندازد وحالا دوباره اين عادت سال هاي دور باز
<SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang=AR-SA&g t;مي گشت. نفهميد چرا؟ گفت: «اصلاً سياست بازي تو خونش بود. هر جور مانعش مي شديم باز يه راه
ديگه پيدا مي كرد تا يه عده اي رو دور خودش فراهم كنه ويه گوشۀ ماجراي انقلاب رو هم اون بگيره. يادت كه هست مي گفت هر اهل غيرتي، به خاك وطنش تعهدي داره؟
اگه زمين نشده بود، اگه نمرده بود و مونده بود، يقـين دارم حـالا كنار عيساي تو، جبهه رو مي پاييد»
منير از توي آينۀ پشت سر ليلا، موهاي او را نگاه مي كرد. هميشه به موهاي خواهرش حسادت كرده بود: چه بويي داشتند وچه برقي مي زدن ازحموم كه مي اومد! مي گفت با صابون برگردون مي شورم. راست مي گفت. اما يه عطري و رنگي توي موهاش هست كه فرق مي كنه با بقيۀ موها. توي حموم، يه صابون برگردون رو مصرف موهام مي كردم كه يه كم برق واسه اون رو داشته باشد. نداره
گفت: «دليلي، پشتت روكن به من موهات رو ببافم. خيلي به هم ريخته ست.» ليلا تعجب كرد. چند سال مي شد كه موهاي يكديگر را نبافته بودند؟ لااقل از وقتي كه منير عقد كردۀ عيسا شده بود. فكر كرد چون ازپدرشان حرف زده اند، ياد منير افتاده است. بيخودي بغض كرد وپشتش را داد طرف منير. انگشت هاي لاغر منير، رفت زير شلال موهايش وپشت گردنش مورمور شد. انگار دست تازه اي او را مي ليـسيد: اين دستا اين جور كه آروم وبي توقع موهارو دو تا دسته مي كنه، فرق مي كنه با دستاي رامبد. آخ چ
ه كيفي داره! انگار نشستيم پاي درخت خرمالوي حياط خونۀ
بچگي هامون. گنجيشك ها لاي شاخ وبرگ درخت ها وول مي خورن وبي خود نوك مي زنن به خرمالوهاي هنوز نرسيده. يعني زبون گنجشك ها جمع مي شه وقتي به خرمالوي كال نوك مي زنن؟
بغض بيخودش را حالا قورت داده بود. اما قطره اي ازكنار بيني اش سُر مي خورد تا برسد به حاشيۀ لب ها. آن قدر نبود. كه چكه كند يا حتي از انحناي باريك لب ها عبور كند وبرسد به زباني كه مزه مزه اش كند.
منيرگفت:« توخيال مي كني چرا من رفتم سراغ عيسا؟ ديـدم ساده ست. ديدم نه ازدنيا توقعي داره نه از آدماش… خب منم هميشه مي گم مگه چه قدر زنده ايم؟ نمي خواستم با يكي باشم كه بشه بابا. مگه ازاون همه سياست بازي چي نصيبش شد؟ مگه كم مايه گذاشت وجمهوري، جمهوري كرد؟ مگه آدم مي دونه چه قدر زنده ست كه بخواد براي آيندۀ خودش ومملكتش مايه بگذاره؟ حتي اون قدر نموند كه ببينه عاقبت انقلابي كه اون قدر خونش رو خورد، به كجا مي كشه…»
پيرمرد چه سرخ مي شد وقتي اين ها را ازدخترها، يا شوهر ليلا، مي شنيد. مي شنيد: مردم جونشون رو مي دن، عاقبت چي ؟ عاقبت اين انگليسي ها وآمريكايي ها هستن كه برامون آقابالا سر تعيين مي كنن. مي شنيد: مگه خودتون نگفتين كه بيست وهشت مرداد رو با چشم هاي خودتون ديدين؟ يا از مشروطه چه قدر برامون حرف زدين، ما مي گيم اين هاي و هوي تازۀ مردم هم بي فايده ست.
پيرمرد انتظار
داشت لااقل چهارنفري كه دور
وبرش هستند، پشتش باشند. حرفش را بخوانند؛ به خاطر آن همه سال زنداني كه ديده بود يا به خاطر گلويي كه توي دوره هاي مخفيانۀ هرماه اش خسته مي كرد، تا بگويد: « ژاپوني ها رو ببينـين، اين انگليسي هاي سگ مادر رو ببينـين. آلمان ها رو ببينين، بعد ازجنگ دوم هرسه تاشون، كُن فيكون شدن. اما كدوم، افسار ملك وخاكشون رو دادن به غير؟ يه غير خودي راه ندادن به خودشون تا براشون تكليف معين كنه… اما مگر تا كي بايد آمريكايي وانگليسي برامون سرمشق بنويسه وما هم با شاه وملكه، بله قربان بگو باشيم… تاكي بايد…»
اين ها را كه مي گفت، دستش مي لرزيد وانگشت سبابۀ نيمه اش را به غيظ مي كشيد بر فرش وآن همه زجري كه توي زندان پهلوي كشيده بود، جلو نگاهش زنده مي شد
بعد ازاينكه ايرج را راهي كردند به عقب، گروهبان تيموري تقريبا لال شد، ديگر با كسي شوخي نمي كرد ودائم يك گوشه اي مي نشست وبه فكر فرو مي رفت. چند روز از رفتن ايرج گذشته بود وبازهم خبري نشده بود. مسئوليت دستۀ چند نفري آنها برعهدۀ تيموري بود وحالا دلش خون بود ازاينكه افراد دسته يكي يكي از دست مي روند: سر دل و زبونمه كه بگم: عيسا، احمد، كوله وبساط رو جمع كنين كه بريم. مي خوام بگم چهار روزه كه ايرج رفته، حتماً اون عقب خبري شده كه برنگشته، مي خوام بگم حتماً يه جا وسط گدار جلو راهش رو بستن، يا زدنش با دوربين دار. مي خوام بگم تو هر سوراخ وسنگ اين دشت، يه شكارچي آدم رو تپوندن كه جونمون رو بگيرن، مي خوام بگم نبايد مي &l t;SPAN style=”LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: ‘Tahoma’,’sans-serif’; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: ‘Times New Roman'” lang=AR-SA>گفتم ايرج رو تنها بفرستيم. مي خوام بگم اون سايه ها رو پس وپناه صخره ها نمي بينين؟ نمي بينين كه مثل مار مي خزن پشت سنگ ها… نمي بينين يهو يه خروار سنگ وخاك، سيل مي شه مي ريزه پاي دامن تپـه ودشت؟ خب همينه كه مي گم دور وبرمون دارن پرسه مي زنن. مي خوام بگم صد نفرن، هزار نفرن. خودم سايه هاشون رو مي بينم. برامون بپـا گذاشتن، همين شب
ونيمه شبه كه دوره مون كنن واون وقت… احمد، با شوق ازپس
صخره اي بيرون جست ودستش را درهوا وبه سوي گروهبان تيموري كه پاي ديوار سنگر نشسته بود تكان تكان داد وهوار كشيد: «اومدن… ئي نالوطي ها سر آخر پيداشون شد!» اما تيموري تكان نخورد . نمي شنيد چه را هوار مي كشد. وقتي هم شنيد، خيال كرد احمد هم بالاخره يكي ازآن سايه هاي مراقب را ديده است . ديده كه آن سايه هاي كمرنگ چه طور جلو نگاه ظاهر مي شوند وبعد هم يكدفعه لاي جرز سنگ ها فرو مي روند وهيچ وقت دوباره بيرون نمي آينـد. احمد، سر توي سنگر كرد و هن وهن كنان گفت: «ئو دوربين رو بردار بيار عيسا اومدن
سه نفري كنار يكديگر بر سر سنگي ايستادند. عيسا دوربين كشيد. گروهبان تيموري پرسيد: « ايرج هم باهاشونه؟»
احمد گفت: «ها، پس چي كه…»
حرف احمد هنوز توي دهانش بود كه عيسا دوربين را رها كرد وبا كف دست كوبيد برشانۀ تيموري و صدا در گلويش ماند: «دراز بكش نبينن
احمد خيره شد توي چشم هاي عيسا كه: يعني<SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" dir=ltr lang=AR-SA&gt ; چه نبينند؟
عيسا گفت: «خودي نيستن!» هرسه نفر درماندند كه چرا ازپشت سر مي آيند؟ هركدام يك فكري كردند. سرپا وديلاق، بدون اين كه فكر خطري باشند پيش مي آمدند. تيموري، عصبي، روي پاها نشست وتوي خودش فرياد كشيد: « يا حسين! چند نفرن؟»
عيسا جواب داد «دوتاشون رو ديدم»
تيموري بلافاصله به آنها اشاره كرد تا كناري كمين بگيرند ودويد تا سنگر؛ رفت سلاح بياورد. كلاش احمد، حمايل دوشش بود. قرار شد بگذارند كه قدري پيش بيايند تا طعمۀ كمينشان بشوند. آنها هم آمدند. قرارشد گروهبان تيموري طوري تپۀ ماهوت را دور بزند كه ازپشت سر آنها دربيايد. همين هم شد؛ دونفربودند؛ يكي شان كه لاغرتر بود ودور چشم هايش تريشه هاي تراخمي داشت، تسليم نشد وكشاكش اسيري، با پنجۀ پوتين كوبيد زير زانوي احمد. نوك پوتين هايش زائده هاي فلزي داشت. اين را بعداً فهميدند. وقتي نعش او را كشاندند پـاي تپۀ آن سوي گدار، تا توي چاله اي دفنش كنند، فهميدند كه چرا زانوي احمد به پهناي يك كف دست، جر خورده است. پنجۀ پوتين ها به اندازۀ تيزۀ چاقوي ضامن دار، زائده اي فلزي داشت . وقتي لگد را كوبيد زير زانوي احمد، احمد تلو تلو، دوقدم ع
قب نشست و رگبار كلاش را خالي كرد روي
پاهاي او. انگار خمپاره زير پاهايش تركيده باشد، آش ولاش شد پاها وكوفته شد به زمين. تا جاندر شد، چيزي هم زير دندان غريد كه هيچ كدام نفهميدند چه مي غريده….
آن يكي خودش را رها كرد روي زمين و زار زد كه او را زنـده بگذارند. داشت فحش مي داد. تيموري گفت: « به جد وآبـاد خودش فحش مي ده
احمد وتيموري رفتند بالاي سر نعش ايستادند. عيسا با كلاش، مراقب ديگري بود. صورتش را چنان رو زمين چسبانده و بي حركت مانـده بود كه با هرنفس، شن وغبار جلوي دهانش، جابه جا مي شد. احمد جيب هاي نعش را جستجو كرد. تيموري مي ترسيد به نعش نزديـك شود وازبالاي شانه هاي احمد، سرك مي كشيد. انگار مي ترسيد كه نعش ناگهان جان بگيرد واين بار جست بزند روي او
احمد بعد ازجستجوي نعش، پيش رفت وجيب هاي آن يكي را هم گشت. جزهمان دو تا كلاش، اسلحۀ ديگري نداشت. خشاب اسلحه ها را خلاص كرد وداد به عيسا: « دست وپاي ئي رو ببند
عيسا گفت: «با چي؟» احمد جواب نداد ورفت پاي تپه نشست ودورادور به نعش عراقي خيره شد: ئي كارا، كي كارمن بوده خدا؟ نه ئي كه قبلنا نزده باشم كسي روخدا، اما خودت شاهد هستي كه؟ از سرزمين كه وامي گشتم، سرخسته مذاشتم روي زانوي بي بي م، مي گفت: الله، شاهد خفت وخور مور هم هست، چه رسه به كار آدمي. مي گفت همه جاي ئي دنيا هستي وچشم داري قد پيالۀ آفتاب گردوناي كرت مشدي حميرا. من چي مي دونستم؟ اون قدر زير گوشم خوند كه من هم باور كردم حرف وگفت بي بي خدا بيامرزم رو. حالا هم يقينم همي جوري باشي وبدوني كه تقصير من نبود. هرچي نامرد نامردا هم باشم، ديگه اسيركشي كه تو مرامم نبوده! بوده؟ خودت گواه، خواست جست بزنه تفنگ رو ازدستُم بر ببره. اگه دزديده بود كه حالا من نعش بودم نه ئـو. صداش تو گوشمه كه غريد وجانش در رفت. تا حالا يكي رو از دوقدمي ننداخته بودم. خودت گواه! قبلاً هم سر تفنگ وفشنگ رو گرفته بودم سوي ئو سايه هاي دور. از دور كه يكي رو بنـدازي، انگار نمي كني كه جان بكنه وخيال مي كني باز لند مي شه. اما كي ديده بودم نعش آدمي زير دندون حرف بزنه؟ يا خدا! نفرين نكرده باشه؟ نفرين مار، پاگير آدمي مي شه، چه رسه به نفرين آدميـزاد؟ آي غلومي سق سياه، دهنت رو موم وگل بگيرن كه گفتي مار روح داره و همي كه كسي جونش رو بگيره، روحش تا پشت پاي قاتلش مي خزه تا وقتي كه انتقام بگيره. آي دردهنت پهن غلومي! خودت بيل رو نداده بودي دستم، من هم نزده بودم. ازكمر دوشقه شد مار بيچاره! تيزۀ بيل، كمر زمين رو هم جر مي ده، حالا چه رسه به ماري كه كمرش باشه قد كمر بچۀ مزده زاي حكيمه خانوم. بي بي م دست هاش رو اندازۀ كمر آفتابه مسي خلا، رو هوا گرفت وگفت: كمر بچه، ئي هوا بود! اندازۀ كمر پسر خل وضع باب كريم... خدا، چي كنم كه بفهمم زير دندون چي مي گفته بد عرب….
ساعتي بعد گروهبان تيموري اسير را پيش انداخت وبرد تا جلوي سنگر. اسير چيزي مي گفت وتيموري هم دائم دوتا كلمۀ عربي را كه بلند بود قاتي فارسي مي كرد وجواب او را مي داد. به آستانۀ درگاه سنگر كه رسيد، طوري هوار كشيد كه انگار كارد توي سينه اش
نشسته باشد: « مي دونيد چي مي
گه اين ننه مرده؟»


ادامه دارد…


www.navideshahed.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید