ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

اشارات تاريخى امام على عليه السلام در خطبه شقشقيه ، بخش سوم

در خطبه شقشقيه

على امامى‏ فر

 

مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى رحمه الله

 

 

 

چكيده:

 

گذشت كه مساله امامت تنها مربوط به گذشته نيست و ارتباط كاملى با زندگى روزمره ما دارد; زيرا بحث «حكومت و رهبرى سياسى جامعه‏» و تبيين مسائل مربوط به رهبرى پس از پيامبرصلى الله عليه وآله مى‏تواند ما را در رسيدن به حقيقت ‏يارى نمايد. در اين زمينه، يكى از بهترين منابعى كه تمامى ويژگى ‏هاى يك سند معتبر را دارا مى‏باشد، خطبه سوم نهج ‏البلاغه معروف به خطبه «شقشقيه‏» است. اين خطبه، تاريخ و فلسفه سى سال حكومت‏ خلفا و خلافت‏ خود آن حضرت و فلسفه حكومت از ديدگاه اسلام بوده كه دو بخش نخست آن در خصوص زمان و دلايل ايراد خطبه شقشقيه، فلسفه حكومت از ديدگاه حضرت على ‏عليه السلام، بدعت‏ها و انحرافات پس از پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله به تفصيل بحث‏شد. اينك ادامه مقاله را پى مى‏گيريم:

 

خلافت عمر: «اى عمر، نيك بدوش كه بهره‏اى از آن تو راست. امروز براى او محكم ببند تا فردا به تو بازگرداند.
» (1)

 

اگر قبول كنيم كه پيامبر امر حكومت را به مردم واگذار نموده جاى اين سؤال هست كه از ابوبكر پرسيده شود: چرا به سيره و روش پيامبر صلى الله عليه و آله عمل نكردى و چرا خلافت را به مردم واگذار ننمودى؟ چرا با مردم و اصحاب رسول الله مشورت نشد؟

 

پاسخ، روشن است. با آن همه زحمتى كه عمر براى تثبيت ‏خلافت ابوبكر كشيده بود، ابوبكر نمى‏توانست آن‏ها را جبران نكند. به همين دليل، «زمام‏دارى را در طبعى خشن قرار داد كه دل‏ها را سخت مجروح مى‏كرد و تماس با آن خشونتى ناگوار داشت. » (2)

 

حضرت على عليه السلام دوران عمر را از بدترين دوران‏ها مى ‏داند و از آن به شدت شكوه مى‏كند: «من به درازاى مدت و سختى مشقت در چنين وضعى تحمل‏ها نمودم. » (3)

 

در دوران عمر، دوران بدعت‏ گذارى‏ هاى آشكار بود و تحمل اين وضع براى حضرت على‏عليه السلام بسيار سخت; زيرا در عمر دو ويژگى وجود داشت:

 

يكى جسارت در بدعت‏ گذارى و بى‏ اعتنايى به سنت رسول خداصلى الله عليه و آله و قرآن;

 

دوم خشونت در اعمال اين بدعت‏ ها و اين‏كه به احدى اجازه مخالفت‏با انحرافات و بدعت ‏هاى خويش را نمى ‏داد: «. . . دمساز طبع‏ درشت‏خو; چونان‏ سوار بر شترى ‏چموش‏ كه ‏اگر افسارش ‏را بكشند بينى‏اش‏ بريده ‏شود و اگر رهايش كنند از اختيارش به در مى‏رود. » (4)

 

حضرت على عليه السلام نه مى‏ توانست در برابر اين بدعت‏ها سكوت كند و نه صلاح بود در مقابل عمر بايستد. از جمله بدعت‏هاى همراه
با خشونت عمر، تحريم متعه حج، متعه زنان و تهديد به مجازات متخلفان بود. (5) نمونه ديگر اعمال خشونت عمر در مورد مرد مسلمانى‏ است كه پس‏ از اعمال ‏خشونت ‏عمر، مرتد شد. (6)

 

او در بسيارى از موارد، اشتباهاتش را نيز مى ‏پذيرفت: «عمر در بسيارى از موارد، حكمى صادر مى‏كرد سپس آن را نقض مى‏كرد و بر خلاف آن حكم مى‏داد.»(7) بر اين اساس، بسيارى از صحابه از جمله طلحه صراحتا به ابوبكر اعتراض كردند كه عمر در زمان تو، كه مردى نرم‏خو هستى، خشونت ‏به كار مى‏برد. واى به زمانى كه تو نباشى و او بر مسند قدرت تكيه زند! اما ابوبكر به اين اعتراضات توجهى نكرد، و آن‏ها را به حسادت متهم نمود. (8)

 

 

 

خلافت عثمان و قصه شورا

 

«فيالله و الشورى، متى اعترض الريب فى مع الاول منهم حتى صرت اقرن الى هذه النظائر. » (9)

 

زمانى كه عمر مضروب شد و در آستانه مرگ قرار گرفت، پس از درخواست‏ها و شك و ترديد نسبت ‏به امر خلافت، در نهايت تصميم گرفت ‏خلافت را در شورايى مركب از شش نفر قرار دهد كه عبارت بودند از: حضرت على‏عليه السلام، عثمان، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، طلحه و زبير. اين افراد مامور شدند كه از ميان خود يك نفر را به عنوان خليفه معين نمايند، وگرنه همه كشته مى‏شوند. اگر اين انتخاب بالاتفاق صورت گرفت، مشكلى نخواهد بود و اگر اكثريت رايى داشتند اقليت‏ بايد تابع آن‏ها باشند، و گرنه كشته شوند و اگر به دو گروه مساوى تقسيم شدند، حق ‏باگروهى ‏است‏ كه‏ عبدالرحمن بن عوف با آن‏هاست.(10)

 

تركيب اعضاى شورا و شرطى كه عمر گذاشته بود يك نتيجه قطعى داشت و آن محروميت على‏عليه السلام از خلافت‏بود. «وصيت عمر به اين شورا مانند قراردادى رسمى بود كه آن مرد مظلوم بايد مغلوب باشد. » (11)

 

پس از اعلام اسامى اعضاى شورا، حضرت على‏عليه السلام در پاسخ عمويش عباس، كه از او در مورد تصميم عمر سؤال كرد، فرمود: «اى عمو، حق را از ما گرفتند! » عباس پرسيد: چگونه؟ حضرت فرمود: «مرا با عثمان هم‏سنگ نمود و گفت: با اكثر باشيد و اگر دو نفر به شخصى و دو نفر ديگر به شخصى نظر داشتند با آن‏ها باشيد كه عبدالرحمن در ميان آنان است‏» و معلوم است كه سعد پسر عموى عبدالرحمن است و با او مخالفت ندارد و عبدالرحمن هم داماد (شوهر خواهر) عثمان است. يكى از آن‏ها ديگرى را برمى‏گزيند و اگر آن دو نفر ديگر هم با من باشند فايده‏اى نخواهد داشت. (12) و اين همان حقيقتى است كه حضرت‏عليه السلام به آن اشاره مى‏كند: «. . . مردى در آن شورا از روى كينه‏توزى، اعراض از حق نمود و ديگرى به برادر زنش تمايل كرد با اغراض ديگرى كه در دل داشت (13) تا اين‏كه سومى از ميان آن‏ها برخاست. » (14)

 

اما سؤال اساسى اين است كه چرا عمر على‏عليه السلام را به خلافت منصوب نكرد و يا امر خلافت را به مردم واگذار ننمود؟ كار عمر در رهبرى و انتخاب آن، نه با سيره رسول خداصلى الله عليه وآله سازگارى داشت و نه با سيره ابوبكر. اين بدعت ديگرى بود كه در حوزه سياسى اسلام به وجود آورد. او در حالى زمينه محروميت على‏عليه السلام را از خلافت فراهم كرد كه قطعا لياقت و استحقاق او را براى اين كار به خوبى مى‏دانست و خود بدين واقعيت معترف بود، همان‏گونه كه خود بارها گفته بود; از جمله وقتى از عمر درخواست كردند كسى را به عنوان خليفه معين كند، در جواب و در حالى كه به على‏عليه السلام توجه داشت و اشاره مى‏كرد، گفت: «من پس از گفته خود بر آن شدم كه سزاوارترين مردم را به زمام‏دارى شما برگزينم تا شما را در راه حق پيش برد. » (15)

 

همچنين از عمر نقل شده است: «اگر على امر حكومت را به دست‏بگيرد [گرچه در او شوخ طبعى است ]سزاوارترين و لايق‏ترين است كه شما را به راه حق هدايت كند. » (16)

 

اين در حالى بود كه هيچ يك از اعضاى ديگر شورا را لايق اين مقام و منصب نمى‏دانست. او خطاب به اعضاى شوراى منتخب خويش چنين گفت: «من فكر كردم و دريافتم كه شما رئيس و سركرده اين مردم هستيد و خلافت هم از ميان شما بيرون نيست. آيا همه شما طالب خلافت هستيد؟ » عمر با سكوت روبه‏رو شد. بار ديگر سؤالش را تكرار كرد.

 

در اين ميان، زبير به زبان آمد و گفت: «چرا نباشيم، در حالى كه ما كم‏تر از تو نيستيم، نه از نظر سابقه در دين و نه از نظر حسب و نسب و قرابت‏به رسول الله و حال آن‏كه تو اين منصب را تصرف كرده و اداره نموده‏اى.» عمر گفت: «آيا نمى‏خواهيد كه شما را از خودتان خبر دهم؟» در جواب گفتند: «اگر هم بخواهيم كه نگويى، خواهى گفت. پس هر چه مى‏خواهى بگو. » گ
فت: «اما تو اى زبير، مردى هستى بد دنده و فتنه‏جو، در تو رضايت مؤمن و خشم كافر است. اگر كار به دست تو بيفتد، چه بسا براى مشتى جو، بطحا را زير و زبر كنى. يك روز انسان هستى و روز ديگر شيطان، و خدا نمى‏خواهد كه با اين صفت، امر اين امت را به دست تو بدهد. » «اما تو اى طلحه، بگويم يا ساكت‏باشم؟ » طلحه در جواب گفت: «بگو; زيرا تو هيچ حرف خيرى نمى‏زنى. » عمر گفت: «اما من تو را (خوب) مى‏شناسم. از زمانى كه در جنگ احد آن حادثه براى انگشتت پيش آمد و آن كبر و نخوت در تو ايجاد شد. پيامبر رحلت نمود، در حالى كه بر تو غضبناك بود، به سبب حرفى كه هنگام نزول آيه حجاب بر زبانت جارى شد. » (17)

 

پس رو به سعد كرد و گفت: «اما تو اى سعد، گيرم كه صاحب اسب و تير و كمان و مردى شجاع و جنگجو باشى، ولى زهره را با اين امر و اداره امور مردم چه كار؟ ! »

 

و به عبدالرحمن بن عوف گفت: «اما تو اى عبدالرحمن، اگر نصف ايمان مسلمانان با ايمان تو سنجيده شود، ايمان تو بيش‏تر خواهد بود، اما اين كار با آن ضعفى كه در تو وجود دارد، سازگارى ندارد. زهره را با اين امر چه كار؟ ! »

 

آن‏گاه به عثمان خطاب كرد و گفت: «اما تو اى عثمان، مى‏بينم كه قريش به خاطر دوستى تو اين امر را بر گردن تو نهاده‏اند و تو زادگان اميه و ابى معيط را برگردن مردم سوار كرده و اموال عمومى را به آنان اختصاص داده‏اى. پس از آن، دسته‏اى از گرگان عرب بر تو تاخته و تو را در ميان بستر ذبح كرده‏اند. »

 

و در پايان، رو به على‏عليه السلام كرد و گفت: «اما اى على، اگر در تو شوخ‏طبعى و خنده‏رويى نبود، (18) والله، اگر تو ولايت اين مردم را به عهده مى‏گرفتى، هر آينه آن‏ها را به راه روشن و حق واضح رهنمون مى‏شدى. » (19) و اين معناى كلام على‏عليه السلام است كه مى‏فرمايد: «پناه بر خدا از اين شورا! من كى در برابر شخص اولشان در استحقاق خلافت مورد ترديد بودم كه امروز با اعضاى اين شورا قرين شمرده شوم! » (20)

 

حال جواب اين سؤال كه «چرا عمر با علم به برترى على عليه السلام و بى‏لياقتى ديگر اعضاى شورا، او را از حق الهى خود محروم كرد» ، روشن مى‏شود:

 

«و جحدوا بها واستيقنتها انفسهم ظلما و علوا فانظر كيف كان عاقبة المفسدين‏» (نمل: 14);

 

و آن را از روى ظلم و سركشى انكار كردند، در حالى كه در دل به آن يقين داشتند. پس بنگر سرانجام مفسدان چگونه بود.

 

 

 

آثار شوم شورا

 

تشكيل اين شورا نه تنها موجب شد كه حق على عليه السلام ضايع شود، بلكه زمينه
مفاسد بسيارى را نيز در جامعه اسلامى فراهم كرد و افرادى را كه لياقت‏خلافت نداشتند به طمع انداخت و بعدها به همين دليل كه در شورا بوده‏اند، در مقابل على عليه السلام ايستادند.

 

شيخ مفيد درباره سعد مى‏گويد: «او شخصا كسى نبود كه خود را برابر با على عليه السلام بداند، اما از زمانى كه در شورا وارد شد، احساسى در او پديد آمد كه هليت‏خلافت را دارد و همين بود كه دين و دنياى او را خراب كرد. » (21)

 

ابن ابى الحديد نيز اين تحليل را ارائه مى‏دهد كه وارد شدن اين افراد در شورا، اين احساس را در آن‏ها پديد آورد كه لياقت‏خلافت دارند و همين باعث اختلافات بعدى شد.

 

در جنگ جمل نيز طلحه به على عليه السلام پيشنهاد كناره‏گيرى و واگذار نمودن خلافت را به شورا داد. او گفت: «ما هم در شورا بوديم. اكنون دو نفر در گذشته‏اند كه تو را نمى‏خواسته‏اند. ما نيز سه نفر هستيم. » پاسخ على عليه السلام اين بود كه اين امر مى‏بايست پيش از بيعت‏باشد. حال كه بيعت كرده‏ايد، جز اطاعت و وفادارى به بيعت چاره
‏اى نداريد. » (22) اين سخن حضرت شايد به مطلب مزبور اشاره داشته باشد: «ممكن است پس از امروز درباره اين امر (خلافت) با چشم‏هاى خود ببينيد كه شمشيرها از نيام بيرون آمده و به پيمان‏ها خيانت‏شده است، تا آن‏جا كه بعضى از شما امام و پيشواى گمراهان و پيرو جاهلان خواهيد گشت. » (23)

 

 

 

دوران خلافت عثمان; اوج انحرافات

 

«مرگ سومى هم فرا رسيد و رشته‏هايش پنبه شد و كردارش به حيات او خاتمه داد و پرخورى او را به روى انداخت. » (24)

 

حضرت در اين بخش از خطبه به دو نكته درباره عثمان اشاره مى‏كنند: يكى كردار نادرست او و ديگرى پرخورى از بيت‏المال. در زمينه مطلب دوم، پيش از اين مطالبى ذكر شد. اينك در مورد مطلب اول، فهرست‏وار به مسائلى اشاره مى‏شود كه باعث قيام مردم عليه عثمان گرديد.

 

الف. عثمان بدعت‏هاى بسيارى در دين گذاشت. اين بدعت‏ها آن قدر زياد و آشكار بود كه عايشه درباره آن گفت: «پيراهن رسول خدا هنوز نپوسيده، ولى تو سنت او را از بين برده‏اى. » (25) و نيز به مردم گفت: «اين نعثل را بكشيد; او كافر شده است. » همچنين عمار بن ياسر گفت: «ما عثمان را كشتيم، در حالى كه كافر بود. » (26) از جمله اين بدعت‏ها تعطيلى حكم قصاص در مورد عبيدالله بن عمر قاتل سه نفر از جمله هرمزان بود كه طبق حكم قرآن، مى‏بايست قصاص شود، ولى عثمان مانع از اجراى حكم الهى شد. (27) او همچنين از اجراى حدود الهى بر وليد بن عقبه توسط حضرت على‏عليه السلام شديدا ناراحت‏شد.

 

ب. برخورد نادرست و ناشايست‏با صحابه گرامى رسول خداصلى الله عليه وآله همچون ابوذر كه او را به شام و سپس به ربذه تبعيد كرد; مضروب كردن عمار بن ياسر، صحابى ديگر رسول‏خداصلى الله عليه وآله كه عثمان و اطرافيانش او را آن‏قدر زدند كه نزديك بود هلاك شود و شكم او را پاره كردند و دنده‏هايش را شكستند; همچنين به دستورخليفه، غلامانش عبدالله بن مسعود را به حدى زدندكه‏دنده‏هايش شكست وبراثرهمين‏جراحات‏ازدنيارفت. عثمان دستور
داد سهم او را نيز از بيت‏المال قطع كردند. عبدالله بن مسعود وصيت نمودكه‏اگر فوت‏كرد، عثمان بر او نماز نخواند. (28)

 

ج. يكى ديگرازمواردى كه‏اعتراض شديدمردم رادر پى داشت، به كارگيرى افراد فاسقى بود كه از طرف عثمان بر مردم حكومت مى‏كردند; از جمله آن‏ها مى‏توان به وليد بن عقبه، عبدالله بن ابى سرح، معاويه، مروان بن حكم و سعيد بن عاص اشاره كرد.

 

معاويه

 

ابن ابى الحديد درباره معاويه مى‏نويسد: «اصحاب ما به فسق معاويه، بلكه بر كفر او يقين دارند. » او سپس در استدلال بر كفر معاويه، داستانى را نقل مى‏كند كه بر بى‏اعتقادى معاويه به پيامبرصلى الله عليه وآله و اصل دين حكايت دارد. (29)

 

امام حسين عليه السلام در جواب نامه معاويه خطاب به او چنين مى‏فرمايد: «. . . من از جنگ نكردن با تو و حزب تو، كه از قاسطين هستند، از خدا مى‏ترسم. افراد ظالمى كه پيرامون تو را گرفته‏اند داخل در حزب ستم‏كاران و اعوان شيطان مى‏باشند.

 

آيا حجر بن عدى و اصحاب او را، كه از اهل عبادت و زهد بودند، نكشتى؟ حجر و ياران او براى رفع بدعت و امر به معروف و نهى از منكر قيام كردند و تو از روى ظلم و ستم پس از اين‏كه با آنان عهد و پيمان بستى، نقض عهد كردى و آنان را از بين بردى و خدا را با خود دشمن كردى.

 

آيا تو قاتل عمرو بن حمق، كه از فرط عبادت پيشانيش پينه بسته بود، نيستى و او را هم بعد از دادن عهد و ميثاق از بين بردى.

 

آيا تو ادعا نكردى كه زياد فرزند ابوسفيان است و حال آن‏كه پيامبر فرمود: ”
الولد للفراش و للعاهر الحجر”؟ پس از استلحاق زياد، او را بر مردم مسلط ساختى و او بر مسلمانان سخت گرفت و دست و پاى آنان را بريد و بر شاخه‏هاى درختان آويخت. اى معاويه، گويا تو از اين امت نيستى و آن‏ها هم از تو نيستند.

 

آيا تو حضرمى را نكشتى، در حالى كه زياد براى تو نوشت كه او بر دين على بن ابى‏طالب است؟ آيا على جز بر دين رسول الله بود كه تو اينك در جاى او نشسته‏اى؟ » (30)

 

حسن‏بصرى‏مى‏گويد: «درمعاويه‏چهار خصلت‏بود كه اگر يكى از آن‏ها در شخصى وجود داشته باشد او را به هلاكت مى‏رساند:

 

1. معاويه با شمشير به ملت اسلام حمله كرد و با نيرنگ، خلافت را در دست گرفت و با اصحاب مشورت نكرد و به اهل فضل توجهى ننمود.

 

2. معاويه پس از خود شراب‏خوارى را، كه همواره مست‏بود و لباس‏هاى حرير مى‏پوشيد و با ساز و رقص و آواز دمساز بود، بر جاى خود به خلافت نصب كرد.

 

3. معاويه برخلاف فرمايش رسول صلى الله عليه وآله كه فرموده بود: “الولد للفراش و للعاهر للحجر” زياد بن ابيه را به ابوسفيان ملحق كرد.

 

4. يكى از خيانات معاويه كشتن حجر و اصحاب اوست كه در اين مورد مرتكب اعمال زشتى شد. واى بر معاويه از اين عمل زشتى كه انجام داد. » (31)

 

جنايات معاويه در تاريخ اسلام بيش از آن است كه در كتابى نوشته شود. اما سؤال اين است كه چه كسى يا كسانى اين فرصت را به او دادند تا بتواند اين هم
ه فساد را در اسلام و جامعه بشرى به وجود آورد. خود او در جواب نامه محمد بن ابى بكر، كه او را به حق و تسليم در برابر اميرالمؤمنين‏عليه السلام دعوت مى‏كند چنين مى‏گويد: «در زمان گذشته ما بوديم و پدر تو هم با ما بود و فضيلت على بن ابى‏طالب و لازم بودن حق او را به گردن خود مى‏شناختيم. در آن هنگام كه خداوند آنچه را كه براى پيامبرش خواسته بود انجام داد و وعده خود را درباره او اتمام نمود و دعوت او را آشكار ساخت و حجت او را روشن نمود و او را به بارگاه خود برگرفت، اولين كسانى كه حق او را گرفتند و با امر واقعى او (خلافتش) مخالفت ورزيدند پدر تو بود و فاروقش. آن دو نفر بر اين امر اتفاق و قرار داشتند. سپس آن دو نفر على را به بيعت‏خود دعوت نمودند. دعوت آنان را اجابت نكرد و امتناع ورزيد. آن دو نفر اندوه‏ها به او وارد آوردند و حادثه بزرگى را درباره او منظور نمودند . . . تو با كسى درافتاده‏اى كه پدرت جايگاهش را آماده و براى ملك او بالش و تكيه‏گاه نهاده است. اگر اين موقعيت‏كه مابه خودگرفته‏ايم‏صحيح‏است‏پدرت اين موقعيت را به خود اختصاص‏داده بود و ما شركاى او مى‏باشيم و اگر پدرت پيش از ما اين اقدام را نكرده بود ما با فرزند ابى‏طالب مخالفت نمى‏كرديم و امر خلافت را به او تسليم مى‏نموديم. ولى ما ديديم كه پدر تو پيش از ما چنين كارى كرده است، ما هم راه او را پيش گرفتيم. پس‏توياعيب‏جوى‏پدرت باش ويااين‏مساله‏رارهاكن. » (32)

 

وليد بن عقبة بن ابى معيط

 

او برادر مادرى
عثمان بود و يكى از عمال محسوب مى‏شد كه از طرف وى بر كوفه حكومت مى‏كرد. او همان كسى است كه خداوند دو بار در قرآن او را فاسق معرفى كرده است: يكى در سوره مباركه حجرات، آيه 6 و ديگرى در سوره سجده، آيه 18 (33) و پيامبرصلى الله عليه وآله به او وعده جهنم دادند. (34)

 

او در كوفه شراب خورد و نماز صبح را چهار ركعت‏خواند و پس از اقامه شهود، حضرت على‏عليه السلام بر او حد الهى جارى ساخت (35) فسق و پليدى او به حدى بود كه وقتى فاسق ديگرى مثل سعيد بن عاص به كوفه آمد دستور داد منبرى را كه وليد بر آن مى‏نشسته است، بشويند. (36) سخن درباره وليد و شخصيت‏خبيث او و جناياتش بسيار است. (37)

 

عبدالله بن ابى سرح

 

از جمله عمال عثمان، ابن ابى سرح بود كه در ظاهر و به قصد فساد در اسلام، مسلمان شده بود و وقتى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وظيفه نوشتن بخشى از وحى را به وى محول كردند، در امانت‏خيانت روا داشت و مى‏خواست در مطلب نازل شده تغيير و تبديل دهد كه رسول خداصلى الله عليه وآله خونش
را هدر ساختند. بعدها در سال فتح مكه، عثمان نزد پيامبر واسطه شد و پيامبرصلى الله عليه وآله او را بخشيدند. ماجرا اين‏گونه بود كه عثمان برادر رضاعى وى بود. او را نزد رسول خداصلى الله عليه وآله براى شفاعت آورد، ولى پيامبرصلى الله عليه وآله ساكت و خاموش ماندند، پس به اصحاب فرمودند: چرا او را نكشتيد؟ جواب دادند: منتظر اشاره شما بوديم.

 

او به قول عمرو بن عاص، در راه خودش قوى و نيرومند و در راه خدا ضعيف بود. (38) او تبعيد شده رسول خداصلى الله عليه وآله بود كه حتى در زمان عمر و ابوبكر نيز اجازه ورود به مدينه را نداشت. اما عثمان او را آورد و حكومت مصر را به وى واگذارد.

 

مروان بن حكم بن ابى العاص

 

او در حكومت عثمان از جايگاه بالايى برخوردار بود و مشاور اول عثمان به حساب مى‏آمد. وى نقش مؤثرى در انحرافات زمان عثمان داشت. حضرت على‏عليه السلام خطاب به عثمان درباره نقش مروان در مفاسد ايجاد شده چنين مى‏گويند: «آيا دست از مروان برنمى‏دارى تا تو را از دين و عقل منحرف ساخته و
مثل شتر فرمانبردار به هر سو بكشد؟ به خدا قسم، مروان صاحب تدبيرى در دين بلكه در امور شخصى خويش نيست. به خدا قسم، مى‏بينم‏كه تو را به پرتگاه وارد مى‏كند، ولى قدرت نجاتت را ندارد; آبروى خود را برده‏اى و در كار خود مغلوب شده‏اى. » (39)

 

مروان با نفوذى كه در عثمان داشت، مانع اصلاح امور مى‏گشت. حضرت على‏عليه السلام در جواب عثمان كه به ايشان گفته بود، تو مرا ذليل كردى، فرمودند: «به خدا قسم، من از همه بيش‏تر از تو دفاع مى‏كنم. اما هرگاه تو را به كارى كه به مصلحت توست فرا مى‏خوانم، مروان پيشنهاد مخالفى مى‏دهد و تو كلام او را بر سخن خيرخواهانه من ترجيح مى‏دهى. » (40)

 

عثمان، مروان وپدرش راكه مطرود رسول خدا بودند، به مدينه آورد واموال‏بسيارى به آن‏هاداد و دخترخود را نيز به او تزويج كرد. وبااين موقعيت‏ها، مفاسدبسيارى‏در جامعه اسلامى به وجود آورد.

 

ادامه دارد…

 

www.nahjnews.com

صفحه اصلی – موسسه قرآن و نهج البلاغه

کانال جامع دو نور در ایتا:
https://eitaa.com/twonoor
کانال جامع دو نور در تلگرام:
https://t.me/twonoor

 

در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه. در خطبه شقشقيه.
به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید