ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

اشارات تاریخى امام على علیه السلام در خطبه شقشقیه ، بخش سوم

در خطبه شقشقيه

على امامى‏ فر

 

مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمینى رحمه الله

 

 

 

چکیده:

 

گذشت که مساله امامت تنها مربوط به گذشته نیست و ارتباط کاملى با زندگى روزمره ما دارد; زیرا بحث «حکومت و رهبرى سیاسى جامعه‏» و تبیین مسائل مربوط به رهبرى پس از پیامبرصلى الله علیه وآله مى‏تواند ما را در رسیدن به حقیقت ‏یارى نماید. در این زمینه، یکى از بهترین منابعى که تمامى ویژگى ‏هاى یک سند معتبر را دارا مى‏باشد، خطبه سوم نهج ‏البلاغه معروف به خطبه «شقشقیه‏» است. این خطبه، تاریخ و فلسفه سى سال حکومت‏ خلفا و خلافت‏ خود آن حضرت و فلسفه حکومت از دیدگاه اسلام بوده که دو بخش نخست آن در خصوص زمان و دلایل ایراد خطبه شقشقیه، فلسفه حکومت از دیدگاه حضرت على ‏علیه السلام، بدعت‏ها و انحرافات پس از پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه وآله به تفصیل بحث‏شد. اینک ادامه مقاله را پى مى‏گیریم:

 

خلافت عمر: «اى عمر، نیک بدوش که بهره‏اى از آن تو راست. امروز براى او محکم ببند تا فردا به تو بازگرداند.
» (۱)

 

اگر قبول کنیم که پیامبر امر حکومت را به مردم واگذار نموده جاى این سؤال هست که از ابوبکر پرسیده شود: چرا به سیره و روش پیامبر صلى الله علیه و آله عمل نکردى و چرا خلافت را به مردم واگذار ننمودى؟ چرا با مردم و اصحاب رسول الله مشورت نشد؟

 

پاسخ، روشن است. با آن همه زحمتى که عمر براى تثبیت ‏خلافت ابوبکر کشیده بود، ابوبکر نمى‏توانست آن‏ها را جبران نکند. به همین دلیل، «زمام‏دارى را در طبعى خشن قرار داد که دل‏ها را سخت مجروح مى‏کرد و تماس با آن خشونتى ناگوار داشت. » (۲)

 

حضرت على علیه السلام دوران عمر را از بدترین دوران‏ها مى ‏داند و از آن به شدت شکوه مى‏کند: «من به درازاى مدت و سختى مشقت در چنین وضعى تحمل‏ها نمودم. » (۳)

 

در دوران عمر، دوران بدعت‏ گذارى‏ هاى آشکار بود و تحمل این وضع براى حضرت على‏علیه السلام بسیار سخت; زیرا در عمر دو ویژگى وجود داشت:

 

یکى جسارت در بدعت‏ گذارى و بى‏ اعتنایى به سنت رسول خداصلى الله علیه و آله و قرآن;

 

دوم خشونت در اعمال این بدعت‏ ها و این‏که به احدى اجازه مخالفت‏با انحرافات و بدعت ‏هاى خویش را نمى ‏داد: «. . . دمساز طبع‏ درشت‏خو; چونان‏ سوار بر شترى ‏چموش‏ که ‏اگر افسارش ‏را بکشند بینى‏اش‏ بریده ‏شود و اگر رهایش کنند از اختیارش به در مى‏رود. » (۴)

 

حضرت على علیه السلام نه مى‏ توانست در برابر این بدعت‏ها سکوت کند و نه صلاح بود در مقابل عمر بایستد. از جمله بدعت‏هاى همراه
با خشونت عمر، تحریم متعه حج، متعه زنان و تهدید به مجازات متخلفان بود. (۵) نمونه دیگر اعمال خشونت عمر در مورد مرد مسلمانى‏ است که پس‏ از اعمال ‏خشونت ‏عمر، مرتد شد. (۶)

 

او در بسیارى از موارد، اشتباهاتش را نیز مى ‏پذیرفت: «عمر در بسیارى از موارد، حکمى صادر مى‏کرد سپس آن را نقض مى‏کرد و بر خلاف آن حکم مى‏داد.»(۷) بر این اساس، بسیارى از صحابه از جمله طلحه صراحتا به ابوبکر اعتراض کردند که عمر در زمان تو، که مردى نرم‏خو هستى، خشونت ‏به کار مى‏برد. واى به زمانى که تو نباشى و او بر مسند قدرت تکیه زند! اما ابوبکر به این اعتراضات توجهى نکرد، و آن‏ها را به حسادت متهم نمود. (۸)

 

 

 

خلافت عثمان و قصه شورا

 

«فیالله و الشورى، متى اعترض الریب فى مع الاول منهم حتى صرت اقرن الى هذه النظائر. » (۹)

 

زمانى که عمر مضروب شد و در آستانه مرگ قرار گرفت، پس از درخواست‏ها و شک و تردید نسبت ‏به امر خلافت، در نهایت تصمیم گرفت ‏خلافت را در شورایى مرکب از شش نفر قرار دهد که عبارت بودند از: حضرت على‏علیه السلام، عثمان، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، طلحه و زبیر. این افراد مامور شدند که از میان خود یک نفر را به عنوان خلیفه معین نمایند، وگرنه همه کشته مى‏شوند. اگر این انتخاب بالاتفاق صورت گرفت، مشکلى نخواهد بود و اگر اکثریت رایى داشتند اقلیت‏ باید تابع آن‏ها باشند، و گرنه کشته شوند و اگر به دو گروه مساوى تقسیم شدند، حق ‏باگروهى ‏است‏ که‏ عبدالرحمن بن عوف با آن‏هاست.(۱۰)

 

ترکیب اعضاى شورا و شرطى که عمر گذاشته بود یک نتیجه قطعى داشت و آن محرومیت على‏علیه السلام از خلافت‏بود. «وصیت عمر به این شورا مانند قراردادى رسمى بود که آن مرد مظلوم باید مغلوب باشد. » (۱۱)

 

پس از اعلام اسامى اعضاى شورا، حضرت على‏علیه السلام در پاسخ عمویش عباس، که از او در مورد تصمیم عمر سؤال کرد، فرمود: «اى عمو، حق را از ما گرفتند! » عباس پرسید: چگونه؟ حضرت فرمود: «مرا با عثمان هم‏سنگ نمود و گفت: با اکثر باشید و اگر دو نفر به شخصى و دو نفر دیگر به شخصى نظر داشتند با آن‏ها باشید که عبدالرحمن در میان آنان است‏» و معلوم است که سعد پسر عموى عبدالرحمن است و با او مخالفت ندارد و عبدالرحمن هم داماد (شوهر خواهر) عثمان است. یکى از آن‏ها دیگرى را برمى‏گزیند و اگر آن دو نفر دیگر هم با من باشند فایده‏اى نخواهد داشت. (۱۲) و این همان حقیقتى است که حضرت‏علیه السلام به آن اشاره مى‏کند: «. . . مردى در آن شورا از روى کینه‏توزى، اعراض از حق نمود و دیگرى به برادر زنش تمایل کرد با اغراض دیگرى که در دل داشت (۱۳) تا این‏که سومى از میان آن‏ها برخاست. » (۱۴)

 

اما سؤال اساسى این است که چرا عمر على‏علیه السلام را به خلافت منصوب نکرد و یا امر خلافت را به مردم واگذار ننمود؟ کار عمر در رهبرى و انتخاب آن، نه با سیره رسول خداصلى الله علیه وآله سازگارى داشت و نه با سیره ابوبکر. این بدعت دیگرى بود که در حوزه سیاسى اسلام به وجود آورد. او در حالى زمینه محرومیت على‏علیه السلام را از خلافت فراهم کرد که قطعا لیاقت و استحقاق او را براى این کار به خوبى مى‏دانست و خود بدین واقعیت معترف بود، همان‏گونه که خود بارها گفته بود; از جمله وقتى از عمر درخواست کردند کسى را به عنوان خلیفه معین کند، در جواب و در حالى که به على‏علیه السلام توجه داشت و اشاره مى‏کرد، گفت: «من پس از گفته خود بر آن شدم که سزاوارترین مردم را به زمام‏دارى شما برگزینم تا شما را در راه حق پیش برد. » (۱۵)

 

همچنین از عمر نقل شده است: «اگر على امر حکومت را به دست‏بگیرد [گرچه در او شوخ طبعى است ]سزاوارترین و لایق‏ترین است که شما را به راه حق هدایت کند. » (۱۶)

 

این در حالى بود که هیچ یک از اعضاى دیگر شورا را لایق این مقام و منصب نمى‏دانست. او خطاب به اعضاى شوراى منتخب خویش چنین گفت: «من فکر کردم و دریافتم که شما رئیس و سرکرده این مردم هستید و خلافت هم از میان شما بیرون نیست. آیا همه شما طالب خلافت هستید؟ » عمر با سکوت روبه‏رو شد. بار دیگر سؤالش را تکرار کرد.

 

در این میان، زبیر به زبان آمد و گفت: «چرا نباشیم، در حالى که ما کم‏تر از تو نیستیم، نه از نظر سابقه در دین و نه از نظر حسب و نسب و قرابت‏به رسول الله و حال آن‏که تو این منصب را تصرف کرده و اداره نموده‏اى.» عمر گفت: «آیا نمى‏خواهید که شما را از خودتان خبر دهم؟» در جواب گفتند: «اگر هم بخواهیم که نگویى، خواهى گفت. پس هر چه مى‏خواهى بگو. » گ
فت: «اما تو اى زبیر، مردى هستى بد دنده و فتنه‏جو، در تو رضایت مؤمن و خشم کافر است. اگر کار به دست تو بیفتد، چه بسا براى مشتى جو، بطحا را زیر و زبر کنى. یک روز انسان هستى و روز دیگر شیطان، و خدا نمى‏خواهد که با این صفت، امر این امت را به دست تو بدهد. » «اما تو اى طلحه، بگویم یا ساکت‏باشم؟ » طلحه در جواب گفت: «بگو; زیرا تو هیچ حرف خیرى نمى‏زنى. » عمر گفت: «اما من تو را (خوب) مى‏شناسم. از زمانى که در جنگ احد آن حادثه براى انگشتت پیش آمد و آن کبر و نخوت در تو ایجاد شد. پیامبر رحلت نمود، در حالى که بر تو غضبناک بود، به سبب حرفى که هنگام نزول آیه حجاب بر زبانت جارى شد. » (۱۷)

 

پس رو به سعد کرد و گفت: «اما تو اى سعد، گیرم که صاحب اسب و تیر و کمان و مردى شجاع و جنگجو باشى، ولى زهره را با این امر و اداره امور مردم چه کار؟ ! »

 

و به عبدالرحمن بن عوف گفت: «اما تو اى عبدالرحمن، اگر نصف ایمان مسلمانان با ایمان تو سنجیده شود، ایمان تو بیش‏تر خواهد بود، اما این کار با آن ضعفى که در تو وجود دارد، سازگارى ندارد. زهره را با این امر چه کار؟ ! »

 

آن‏گاه به عثمان خطاب کرد و گفت: «اما تو اى عثمان، مى‏بینم که قریش به خاطر دوستى تو این امر را بر گردن تو نهاده‏اند و تو زادگان امیه و ابى معیط را برگردن مردم سوار کرده و اموال عمومى را به آنان اختصاص داده‏اى. پس از آن، دسته‏اى از گرگان عرب بر تو تاخته و تو را در میان بستر ذبح کرده‏اند. »

 

و در پایان، رو به على‏علیه السلام کرد و گفت: «اما اى على، اگر در تو شوخ‏طبعى و خنده‏رویى نبود، (۱۸) والله، اگر تو ولایت این مردم را به عهده مى‏گرفتى، هر آینه آن‏ها را به راه روشن و حق واضح رهنمون مى‏شدى. » (۱۹) و این معناى کلام على‏علیه السلام است که مى‏فرماید: «پناه بر خدا از این شورا! من کى در برابر شخص اولشان در استحقاق خلافت مورد تردید بودم که امروز با اعضاى این شورا قرین شمرده شوم! » (۲۰)

 

حال جواب این سؤال که «چرا عمر با علم به برترى على علیه السلام و بى‏لیاقتى دیگر اعضاى شورا، او را از حق الهى خود محروم کرد» ، روشن مى‏شود:

 

«و جحدوا بها واستیقنتها انفسهم ظلما و علوا فانظر کیف کان عاقبه المفسدین‏» (نمل: ۱۴);

 

و آن را از روى ظلم و سرکشى انکار کردند، در حالى که در دل به آن یقین داشتند. پس بنگر سرانجام مفسدان چگونه بود.

 

 

 

آثار شوم شورا

 

تشکیل این شورا نه تنها موجب شد که حق على علیه السلام ضایع شود، بلکه زمینه
مفاسد بسیارى را نیز در جامعه اسلامى فراهم کرد و افرادى را که لیاقت‏خلافت نداشتند به طمع انداخت و بعدها به همین دلیل که در شورا بوده‏اند، در مقابل على علیه السلام ایستادند.

 

شیخ مفید درباره سعد مى‏گوید: «او شخصا کسى نبود که خود را برابر با على علیه السلام بداند، اما از زمانى که در شورا وارد شد، احساسى در او پدید آمد که هلیت‏خلافت را دارد و همین بود که دین و دنیاى او را خراب کرد. » (۲۱)

 

ابن ابى الحدید نیز این تحلیل را ارائه مى‏دهد که وارد شدن این افراد در شورا، این احساس را در آن‏ها پدید آورد که لیاقت‏خلافت دارند و همین باعث اختلافات بعدى شد.

 

در جنگ جمل نیز طلحه به على علیه السلام پیشنهاد کناره‏گیرى و واگذار نمودن خلافت را به شورا داد. او گفت: «ما هم در شورا بودیم. اکنون دو نفر در گذشته‏اند که تو را نمى‏خواسته‏اند. ما نیز سه نفر هستیم. » پاسخ على علیه السلام این بود که این امر مى‏بایست پیش از بیعت‏باشد. حال که بیعت کرده‏اید، جز اطاعت و وفادارى به بیعت چاره
‏اى ندارید. » (۲۲) این سخن حضرت شاید به مطلب مزبور اشاره داشته باشد: «ممکن است پس از امروز درباره این امر (خلافت) با چشم‏هاى خود ببینید که شمشیرها از نیام بیرون آمده و به پیمان‏ها خیانت‏شده است، تا آن‏جا که بعضى از شما امام و پیشواى گمراهان و پیرو جاهلان خواهید گشت. » (۲۳)

 

 

 

دوران خلافت عثمان; اوج انحرافات

 

«مرگ سومى هم فرا رسید و رشته‏هایش پنبه شد و کردارش به حیات او خاتمه داد و پرخورى او را به روى انداخت. » (۲۴)

 

حضرت در این بخش از خطبه به دو نکته درباره عثمان اشاره مى‏کنند: یکى کردار نادرست او و دیگرى پرخورى از بیت‏المال. در زمینه مطلب دوم، پیش از این مطالبى ذکر شد. اینک در مورد مطلب اول، فهرست‏وار به مسائلى اشاره مى‏شود که باعث قیام مردم علیه عثمان گردید.

 

الف. عثمان بدعت‏هاى بسیارى در دین گذاشت. این بدعت‏ها آن قدر زیاد و آشکار بود که عایشه درباره آن گفت: «پیراهن رسول خدا هنوز نپوسیده، ولى تو سنت او را از بین برده‏اى. » (۲۵) و نیز به مردم گفت: «این نعثل را بکشید; او کافر شده است. » همچنین عمار بن یاسر گفت: «ما عثمان را کشتیم، در حالى که کافر بود. » (۲۶) از جمله این بدعت‏ها تعطیلى حکم قصاص در مورد عبیدالله بن عمر قاتل سه نفر از جمله هرمزان بود که طبق حکم قرآن، مى‏بایست قصاص شود، ولى عثمان مانع از اجراى حکم الهى شد. (۲۷) او همچنین از اجراى حدود الهى بر ولید بن عقبه توسط حضرت على‏علیه السلام شدیدا ناراحت‏شد.

 

ب. برخورد نادرست و ناشایست‏با صحابه گرامى رسول خداصلى الله علیه وآله همچون ابوذر که او را به شام و سپس به ربذه تبعید کرد; مضروب کردن عمار بن یاسر، صحابى دیگر رسول‏خداصلى الله علیه وآله که عثمان و اطرافیانش او را آن‏قدر زدند که نزدیک بود هلاک شود و شکم او را پاره کردند و دنده‏هایش را شکستند; همچنین به دستورخلیفه، غلامانش عبدالله بن مسعود را به حدى زدندکه‏دنده‏هایش شکست وبراثرهمین‏جراحات‏ازدنیارفت. عثمان دستور
داد سهم او را نیز از بیت‏المال قطع کردند. عبدالله بن مسعود وصیت نمودکه‏اگر فوت‏کرد، عثمان بر او نماز نخواند. (۲۸)

 

ج. یکى دیگرازمواردى که‏اعتراض شدیدمردم رادر پى داشت، به کارگیرى افراد فاسقى بود که از طرف عثمان بر مردم حکومت مى‏کردند; از جمله آن‏ها مى‏توان به ولید بن عقبه، عبدالله بن ابى سرح، معاویه، مروان بن حکم و سعید بن عاص اشاره کرد.

 

معاویه

 

ابن ابى الحدید درباره معاویه مى‏نویسد: «اصحاب ما به فسق معاویه، بلکه بر کفر او یقین دارند. » او سپس در استدلال بر کفر معاویه، داستانى را نقل مى‏کند که بر بى‏اعتقادى معاویه به پیامبرصلى الله علیه وآله و اصل دین حکایت دارد. (۲۹)

 

امام حسین علیه السلام در جواب نامه معاویه خطاب به او چنین مى‏فرماید: «. . . من از جنگ نکردن با تو و حزب تو، که از قاسطین هستند، از خدا مى‏ترسم. افراد ظالمى که پیرامون تو را گرفته‏اند داخل در حزب ستم‏کاران و اعوان شیطان مى‏باشند.

 

آیا حجر بن عدى و اصحاب او را، که از اهل عبادت و زهد بودند، نکشتى؟ حجر و یاران او براى رفع بدعت و امر به معروف و نهى از منکر قیام کردند و تو از روى ظلم و ستم پس از این‏که با آنان عهد و پیمان بستى، نقض عهد کردى و آنان را از بین بردى و خدا را با خود دشمن کردى.

 

آیا تو قاتل عمرو بن حمق، که از فرط عبادت پیشانیش پینه بسته بود، نیستى و او را هم بعد از دادن عهد و میثاق از بین بردى.

 

آیا تو ادعا نکردى که زیاد فرزند ابوسفیان است و حال آن‏که پیامبر فرمود: ”
الولد للفراش و للعاهر الحجر”؟ پس از استلحاق زیاد، او را بر مردم مسلط ساختى و او بر مسلمانان سخت گرفت و دست و پاى آنان را برید و بر شاخه‏هاى درختان آویخت. اى معاویه، گویا تو از این امت نیستى و آن‏ها هم از تو نیستند.

 

آیا تو حضرمى را نکشتى، در حالى که زیاد براى تو نوشت که او بر دین على بن ابى‏طالب است؟ آیا على جز بر دین رسول الله بود که تو اینک در جاى او نشسته‏اى؟ » (۳۰)

 

حسن‏بصرى‏مى‏گوید: «درمعاویه‏چهار خصلت‏بود که اگر یکى از آن‏ها در شخصى وجود داشته باشد او را به هلاکت مى‏رساند:

 

1. معاویه با شمشیر به ملت اسلام حمله کرد و با نیرنگ، خلافت را در دست گرفت و با اصحاب مشورت نکرد و به اهل فضل توجهى ننمود.

 

2. معاویه پس از خود شراب‏خوارى را، که همواره مست‏بود و لباس‏هاى حریر مى‏پوشید و با ساز و رقص و آواز دمساز بود، بر جاى خود به خلافت نصب کرد.

 

3. معاویه برخلاف فرمایش رسول صلى الله علیه وآله که فرموده بود: “الولد للفراش و للعاهر للحجر” زیاد بن ابیه را به ابوسفیان ملحق کرد.

 

4. یکى از خیانات معاویه کشتن حجر و اصحاب اوست که در این مورد مرتکب اعمال زشتى شد. واى بر معاویه از این عمل زشتى که انجام داد. » (۳۱)

 

جنایات معاویه در تاریخ اسلام بیش از آن است که در کتابى نوشته شود. اما سؤال این است که چه کسى یا کسانى این فرصت را به او دادند تا بتواند این هم
ه فساد را در اسلام و جامعه بشرى به وجود آورد. خود او در جواب نامه محمد بن ابى بکر، که او را به حق و تسلیم در برابر امیرالمؤمنین‏علیه السلام دعوت مى‏کند چنین مى‏گوید: «در زمان گذشته ما بودیم و پدر تو هم با ما بود و فضیلت على بن ابى‏طالب و لازم بودن حق او را به گردن خود مى‏شناختیم. در آن هنگام که خداوند آنچه را که براى پیامبرش خواسته بود انجام داد و وعده خود را درباره او اتمام نمود و دعوت او را آشکار ساخت و حجت او را روشن نمود و او را به بارگاه خود برگرفت، اولین کسانى که حق او را گرفتند و با امر واقعى او (خلافتش) مخالفت ورزیدند پدر تو بود و فاروقش. آن دو نفر بر این امر اتفاق و قرار داشتند. سپس آن دو نفر على را به بیعت‏خود دعوت نمودند. دعوت آنان را اجابت نکرد و امتناع ورزید. آن دو نفر اندوه‏ها به او وارد آوردند و حادثه بزرگى را درباره او منظور نمودند . . . تو با کسى درافتاده‏اى که پدرت جایگاهش را آماده و براى ملک او بالش و تکیه‏گاه نهاده است. اگر این موقعیت‏که مابه خودگرفته‏ایم‏صحیح‏است‏پدرت این موقعیت را به خود اختصاص‏داده بود و ما شرکاى او مى‏باشیم و اگر پدرت پیش از ما این اقدام را نکرده بود ما با فرزند ابى‏طالب مخالفت نمى‏کردیم و امر خلافت را به او تسلیم مى‏نمودیم. ولى ما دیدیم که پدر تو پیش از ما چنین کارى کرده است، ما هم راه او را پیش گرفتیم. پس‏تویاعیب‏جوى‏پدرت باش ویااین‏مساله‏رارهاکن. » (۳۲)

 

ولید بن عقبه بن ابى معیط

 

او برادر مادرى
عثمان بود و یکى از عمال محسوب مى‏شد که از طرف وى بر کوفه حکومت مى‏کرد. او همان کسى است که خداوند دو بار در قرآن او را فاسق معرفى کرده است: یکى در سوره مبارکه حجرات، آیه ۶ و دیگرى در سوره سجده، آیه ۱۸ (۳۳) و پیامبرصلى الله علیه وآله به او وعده جهنم دادند. (۳۴)

 

او در کوفه شراب خورد و نماز صبح را چهار رکعت‏خواند و پس از اقامه شهود، حضرت على‏علیه السلام بر او حد الهى جارى ساخت (۳۵) فسق و پلیدى او به حدى بود که وقتى فاسق دیگرى مثل سعید بن عاص به کوفه آمد دستور داد منبرى را که ولید بر آن مى‏نشسته است، بشویند. (۳۶) سخن درباره ولید و شخصیت‏خبیث او و جنایاتش بسیار است. (۳۷)

 

عبدالله بن ابى سرح

 

از جمله عمال عثمان، ابن ابى سرح بود که در ظاهر و به قصد فساد در اسلام، مسلمان شده بود و وقتى پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله وظیفه نوشتن بخشى از وحى را به وى محول کردند، در امانت‏خیانت روا داشت و مى‏خواست در مطلب نازل شده تغییر و تبدیل دهد که رسول خداصلى الله علیه وآله خونش
را هدر ساختند. بعدها در سال فتح مکه، عثمان نزد پیامبر واسطه شد و پیامبرصلى الله علیه وآله او را بخشیدند. ماجرا این‏گونه بود که عثمان برادر رضاعى وى بود. او را نزد رسول خداصلى الله علیه وآله براى شفاعت آورد، ولى پیامبرصلى الله علیه وآله ساکت و خاموش ماندند، پس به اصحاب فرمودند: چرا او را نکشتید؟ جواب دادند: منتظر اشاره شما بودیم.

 

او به قول عمرو بن عاص، در راه خودش قوى و نیرومند و در راه خدا ضعیف بود. (۳۸) او تبعید شده رسول خداصلى الله علیه وآله بود که حتى در زمان عمر و ابوبکر نیز اجازه ورود به مدینه را نداشت. اما عثمان او را آورد و حکومت مصر را به وى واگذارد.

 

مروان بن حکم بن ابى العاص

 

او در حکومت عثمان از جایگاه بالایى برخوردار بود و مشاور اول عثمان به حساب مى‏آمد. وى نقش مؤثرى در انحرافات زمان عثمان داشت. حضرت على‏علیه السلام خطاب به عثمان درباره نقش مروان در مفاسد ایجاد شده چنین مى‏گویند: «آیا دست از مروان برنمى‏دارى تا تو را از دین و عقل منحرف ساخته و
مثل شتر فرمانبردار به هر سو بکشد؟ به خدا قسم، مروان صاحب تدبیرى در دین بلکه در امور شخصى خویش نیست. به خدا قسم، مى‏بینم‏که تو را به پرتگاه وارد مى‏کند، ولى قدرت نجاتت را ندارد; آبروى خود را برده‏اى و در کار خود مغلوب شده‏اى. » (۳۹)

 

مروان با نفوذى که در عثمان داشت، مانع اصلاح امور مى‏گشت. حضرت على‏علیه السلام در جواب عثمان که به ایشان گفته بود، تو مرا ذلیل کردى، فرمودند: «به خدا قسم، من از همه بیش‏تر از تو دفاع مى‏کنم. اما هرگاه تو را به کارى که به مصلحت توست فرا مى‏خوانم، مروان پیشنهاد مخالفى مى‏دهد و تو کلام او را بر سخن خیرخواهانه من ترجیح مى‏دهى. » (۴۰)

 

عثمان، مروان وپدرش راکه مطرود رسول خدا بودند، به مدینه آورد واموال‏بسیارى به آن‏هاداد و دخترخود را نیز به او تزویج کرد. وبااین موقعیت‏ها، مفاسدبسیارى‏در جامعه اسلامى به وجود آورد.

 

ادامه دارد…

 

www.nahjnews.com

صفحه اصلی – موسسه قرآن و نهج البلاغه

کانال جامع دو نور در ایتا:
https://eitaa.com/twonoor
کانال جامع دو نور در تلگرام:
https://t.me/twonoor

 

در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه. در خطبه شقشقیه.
به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید