ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

راز سعادت

روزی مردی به قصد ملاقات با دانای راز و پرسيدن راز سعادت جاودان رهسپار سفری طولانی شد . او شنيده بود که در محل زندگی دانای راز برای هر کسي باغچه ای وجود دارد که اگر بتوانی آن باغچه را آبياری کنی به سعادت جاودان دست یافته ای. او سفر خود را اغاز کرد و همين طور که در راه می رفت به گرگی رسيد. ابتدا از آن گرگ ترسيد و خواست پا به فرار بگذارد و ولی با ناله های گرگ بازگشت و دریافت که گرگ بسيار نحيف و رنجور بود و از درد به خود می پيچيد . سبب را پرسيد و گرگ گفت که مدتهاست نتوانسته ام غذای مناسبی بخورم زیرا دردی در دندانم دارم که امانم را بریده ولی نمی دانم علت آن چيست. مرد گفت من به ملاقات دانای راز می روم اگر بخواهی پاسخ مشکل تو را نيز از او خواهم پرسيد. گرگ موافقت کرد و مرد به راه افتاد .


و همينطور که می رفت در راه توان فرسای سفر به درختی رسيد که می دید ب ا آن که در باغ سر سبزی قرار دارد و همه ی اطرافش گل و چمن و طراوت است باز آن درخت خشکيده و بی ثمر است .


کنجکاو شد و از او سبب را پرسيد. درخت با ناراحتی گفت ای مرد من هم نمی دانم چرا این گونه است. مرد گفت من به ملاقات دانای راز می روم اگر بخواهی پاسخ مشکل تو را نيز از او خواهم پرسيد. درخت موافقت کرد و مرد به راه افتاد.


در نهایت پس از پشت سر گذاشتن راهی طولانی و سخت مرد به محل زندگی دانای راز رسيد و همانطور که گفته بودند باغچه های آدميان را در آن پيدا کرد. سپس از دانای راز خواست تا به او اجازه دهد برای رسيدن به سعادت جاودان باغچه ی خودش را آبياری کند . دانای راز باغچه ی مرد را به او نشان داد و مرد آن را آبياری کرد و در هنگام بازگشت پاسخ مشکل درخت و گرگ را نيز از دانای راز پرسيد .


مرد آهنگ بازگشت کرد. در راه وقتی به درخت رسيد درخت از او پرسيد ای مرد آیا پاسخ مشکل مرا از دانای راز پرسيدی؟ مرد


گفت آری و بدان که صندوقی در زیر ریشه های تو وجود دارد که مانع از رسيدن آب به آنها می شود و تو نمی توانی از آب زلال چشمه استفاده کنی و سر سبز شوی. درخت گفت ای مرد آیا تو این نيکی را در حق من می کنی و ان صندوق را در می آوری؟ مرد قبول کرد و پس از بيرون آوردن آن صندوق از خاک مشاهده کرد که درون آن پر از سکه های طلا و زر است. درخت که جانی دوباره گرفته بود. به مرد گفت ای مرد اگر تو به اینجا نمی آمدی و پيغام مرا به دانای راز نمی رساندی و این صندوق را از زیر


ریشه های من بيرون نمی آوردی من هرگز دوباره نمی توانستم سرسبز و شاداب شوم. پ س به نشانه ی سپاس گذاری از تو می خواهم که این صندوق با همه ی آنچه درون آن هست را برداری و با آن زندگی سعادت مندی برای خودت بسازی .ولی مرد به یاد باغچه اش افتاد و گفت: نه ! من باغچه ی خودم را آبياری کرده ام و بی شک به سعادت جاودانی خواهم رسيد و نيازی به طلاهای این صندوقچه ندارم.


آن گاه مرد به راهش ادامه داد به گرگ رسيد . گرگ پرسيد ای مرد آیا پاسخ سوال مرا از
دانای راز پرسيدی؟ مرد گفت بلی و بدان که تو روزی از رودخانه ماهی صيد کرده ای که در شکم آن گوهری گرانبها بوده است و آن گوهر در بين دندانهای تو مانده و سبب رنجش تو ر ا فراهم کرده است . گرگ گفت ای مرد حال که پاسخ مشکل مرا می دانی بيا و این گوهر را از بين دندانهای من بيرون بياور تا من بتوانم از این پس به راحتی غذا بخورم. مرد قبول کرد و پس از بيرون آوردن گوهر مشاهده کرد که آن تکه جواهر به راستی گوهر گرانبهایی است و درخشش خيره کننده ای دارد. سپس گرگ به مرد گفت ای مرد اگر تو پاسخ مشکل مرا از دانای راز نمی پرسيدی و این گوهر را از دهان من بيرون نمی آوردی من نمی توانستم دوباره به راحتی غذا بخورم پس به نشانه سپاس این گوهر را به تو می دهم تا زندگی خود را با آن سعادت آميز سازی
.


مرد باز به یاد باغچه ی خود و پاسخی که به درخت داده بود افتاد و گفت:نه! در راه من درختی بود که او نيز همين درخواست را از من داشت ولی من باغچه ی خودم را آبياری کر ده ام و بی شک به سعادت جاودانی خواهم رسيد.


در این هنگام ناگ
هان گرگ جستی ناگهانی زد و مرد را به نيش کشيد و پس از مدتها شکمی از عزا درآورد
!


سپس خطاب به آن مرد گفت آسی که نتواند از سعادتهایی که بر سر راهش قرار می گيرد بهره ببرد بی شک خود به سعادتی برای دیگران تبدیل خواهد شد


www.molavi61.blogfa.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید