ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

روزهای خوب خوب خوب/۳

خاطرات دکتر حمیدرضا حیدری


عصبانی شدیم و ناراحت و داشتیم به اعتراض مون ادامه میدادیم که شما دارین سرمونو شیره میمالین و اینجوری نیست که مسئول اعزام نیرو اومد و با یک دستور خشک و نظامی گفت امروز فقط اعزام مجدد بود و برای اعزام به آموزش بعدا بهتون اطلاع میدیم… حالا بشمار سه اینجا رو ترک میکنید والا اسمتون رو برای همیشه از اعزام حذف میکنیم… خیلی از ماها درحالیکه گریه میکردیم ساختمان بسیج رو ترک کردیم و رفتیم تو صف تماشاچی ها!!!!!


توی تماشاچی ها و بین خانواده ها بودم….یه لحظه از بچه هایی که تو ساختمان بسیج بودند چشم بر نمیداشتم… چه ذوق و شوقی داشتند هرچه اونا خوشحال بودند من… حسادت حس عجیبی بود که نمیدونم درست بود یا نه ولی نمیشد کاریش کرد… توی همون حال و هوا بودم که یکی به شونه م زد و گفت کجایی اینجا چیکارمیکنی یه لحظه قند تو دلم آب شد و حس کردم یکی اومد دنبالم با خوشحالی برگشتم و. علی بود و تازه اومده بود وگفت اینجا چرا وایستادی ؟!!مگه نمیخوای بری ؟ گفتم برم؟ مگه نمیای ؟ گفت نه نتونستم راضی شون کنم… گفت منم نه !!گفت چرا؟!!گفتم هیچی اینا اعزام مجدد هستند و ما رو نمیبرند… باید منتظر باشیم تا برای آموزشی اعلام کنند و بعدش بریم!!!… گفت چه خوب !!!گفتم چه خوب؟!!گفت آره شاید تا اون موقع منم راضی شون کردم و اومدم… به هر حال چون حالمو دید و میدونست خرابم گفت بیا بریم!!گفتم کجا بزار تا باهاشون همراه بشیم و بدرقه شون کنیم… بعد میریم… گفت اینا حالا حالها اینجان میریم و برمیگردیم… رفتیم و بعداز نیمساعت برگشتیم… حالا دیگه همه تو خیابون بودند و دور هر یکی چند نفری از خانواده و دوستان حلقه زده بودند و خیلی از همراه ها داشتند آخرین تلاش شون رو برای منصرف کردن اونا بکار میبردند تا شاید… یکی وعده میداد یکی گریه میکرد یکی بچه کوچیکش رو گذاشته بود بغلش و اشک میریخت و میگفت من بعد از تو با این بچه چیکار کنم….تو دلم گفتم راست میگه شما کجا میرین بزارین ما بریم که….ولی ندیدم کسی منصرف شده باشه… چشمهای اونایی که داشتند میرفتند برق شادی بود و اونایی که میموندند قرمز بود و خیس… توی همین اوضاع برادر پاسداری اومد و با صدای بلند گفت برادران… ازجلو نظام….همه به صف شدند و دوروبری ها دیگه مثل ناخالصی های جمع به گوشه ای الک شدند و همه شدیم تماشاچی… از محل بسیج تا اما
مزاده ابراهیم که گلزار شهدا بود رو براشون چاووشی خوندن و چون مسافرین کربلا دنبالشون را افتادیم… اونجا هم یک یادی از شهدا کردیم و کردند… البته حال بعضی از اونا خیلی با بقیه فرق داشت… بعدش سوار مینی بوس ها شدند و راه افتادند… آخرین اشکها و وعدها هم نتونست کسی رو برگردونه….با سلام صلوات و اشک و نگاه هایی که شاید آخرین بود دل بردند و رفتند….


من و علی به سمت خونه حرکت کردیم و توی راه من همش ساکت بودم و اون همش داشت مسخره بازی در می آورد تا حال و هوای منو عوض کنه… به کوچه که رسیدیم بدی حالم بدتر شد… مثل اون وقتا و غروب هایی که بعد اذان مغرب به خونه میرسیدم یواش وارد خونه شدم و یواشتر وارد اتاق شدم و کسی نبود… نمیدونم اونروز چیکار کردم تا شب که بابا و بقیه همه جمع بودند و وقتی منو دیدند خوشحال بودند انگار از جبهه برگشته باشم ذوق کرده بودند… ولی من…..


اون روزها خیلی سخت میگذشت خیلی سخت… مثل کسی بودم که بین راه جامونده و نمیدونه برگرده یا بره جلو… سردرگم بودم مدرسه رفتنم بی معنی شده بو
د و انگیزه ای نداشتم… نمیدونم یک هفته یا دوهفته بود ولی روزها کندتر از هر وقتی میگذشت خیلی کندتر از روزهایی که مامان رفته بود….


یه روز غروب که داشتیم فوتبال بازی میکردیم دیدم بچه ها خوشحالند… گفتم چی شده ؟؟؟علی اومد جلو و گفت بچه های انجمن گفتند همین روزها میبرن آموزشی خیلی خوشحال شدم اونروز همه مون خیلی زود بازی رو تموم کردیم و رفتیم مسجد و نماز تموم شده نشده رفتیم بالا و اتاق بسیج هنوز بچه های انجمن اسلامی و بسیج نیومده بودند و تو مسجد بودند موندیم تا اومدند… جریان رو ازشون پرسیدیم گفتند قراره فردا یکسری رو ببرند ولی تعدادش خیلی کمه شاید همه تون نتونین برین….به هادی که همسن و سال خودمون بود ولی عضو انجمن بود و قرار بود اونم بیادآموزش گفتم تو که حتما میری ولی نامردی نکن و یه کار کن منم بیام. خندید و گفت بزار تا فردا ببینیم چی میشه…..


وقتی رسیدم خونه به همه گفتم فردا دیگه داریم میریم و بابا نگاهی بهم انداخت و نارضایتی واقعیش رو با نگاه بهم فهموند… شام رو خوردیم و من رفتم و ساکم رو بستم و کمی بعد رفتم زیر لحاف و.. ولی خوابم نمیبرد….تو فکر این بودم که اگه دوباره نبردندمون چیکار کنم و… خیلی با خودم درگیر بودم و نمیدونم کی خوابم برد ولی صبح زود بیدار شدم و….


سرکوچه یه کم وایستادم تا علی هم اومد….دیگه مسجد نرفتیم. مستقیم رفتیم بسیج شهرمون که مرکز اعزام نیرو بود… خیلی شلوغ بود و نیروی زیادی توی محوطه و حیاط و داخل ساختمان و حتی بیرون جمع بودند و هر کسی میومد فکر میکرد راهپیمایی یا خبر خاصی هست… توی دلم گفتم این همه نیرو !!!.. امکان نداره از بین این همه آدمهای بزرگ و قوی هیکل ماها رو ببرند.. از همون اولش ته دلم خالی شد و میدونستم که امروز هم رفتنی نیستیم… وقتی مسئول اعزام نیرو روی پله ایستاد تا اسامی بچه ها رو بخونه از چشماش میشد فهمید که اونم همین نظر رو داشت….بهرحال مسئول اعزام نیرو اومد و شروع کرد به خوندن اسامی و چندتایی رو خوند ولی ناگهان شروع کرد به جمع کردن پرونده و رفت و چند دقیقه ای نیومد.. یواش یواش همهمه ای بین بچه ها شروع شد و چندتا از بچه های کم سن و سال که اگه ریا نشه هم سن و سال من بودند گفتند که اینا رفتند تا پرونده ها رو جداکنند و….

&#x 0D;

حدود نیمساعتی طول کشید تا اینکه مسئول اعزام نیرو اومد و اینبار همون اول با یک مقدمه که جهاد کردن فقط جنگیدن در جبهه نیست و درس خوندن و کمک پشت جبهه هم خودش خدمت بزرگیه وووو… بهمون فهموند که همه مون رو نمیبرند… بعدش گفت چون ظرفیت پادگان های آموزشی خیلی محدود هست و همه جا نمیشه آموزش داد و ما هم مجبوریم کسانی رو ببریم که شرایط شون بهتر هست به نوعی آب پاکی رو ریخت رو دستمون که بعله….. به روایت امروزی تر از کوچولوی عزیز بعدا پذیرایی میشود!!!!!


مسئول اعزام نیرو حرفاش به تمام نرسیده بود که بچه های جوانتر اعتراض شون شروع شد و باز هم بازار گریه و خواهش و تمنا داغ شد و همه به دست و پای مسئول اعزام نیرو افتادند و بهش التماس میکردند تا ببرندمون جبهه که مسئول اعزام نیرو دوباره شروع به صحبت کرد و گفت برای ما فرقی نمیکند که کی به جبهه میره ولی شما برای رسیدن به جبهه مسیر طولانی ای رو باید طی بکنید و قبل از جبهه حتما با
ید به آموزش نظامی بروید شما میخواهید برین جبهه و مثل مرد با دشمن بجنگید باید اسلحه های مختلف و شیوه های متفاوت رزمی رو یاد بگیرید تا شجاعانه در مقابل دشمن ایستادگی کنید و برای آموزش دادن شما باید پادگان های آموزشی خالی بشه و امکانات محدود اموزشی باید مهیا بشه. گفت ما در حال جنگیم و مشکلات بسیاری داریم برای آموزش هر رزمنده هزینه های زیادی صرف میشه و باید به بهترین وجه ممکن هزینه بشه شما که دوست ندارین بخاطر دل خودتون ما پول و سرمایه ملی و بیت المال را دور بریزیم اگه کسی این فکر رو داره رزمنده نیست و بهتره که بره تو خونه اش و به درس و مشقش برسه.. وادامه داد یکی از راههای صرفه جویی اینه که هزینه ها به موقع و بجا باشه… ما باید قبل از هرچیزی بهترین افراد و ورزیده ترین ها رو انتخاب بکنیم و برای آموزش بفرستیم اگه ما شما رو بفرستیم و مسئولین آموزش شما رو برگردونند اعزام دوباره شما به پادگان های آموزشی خیلی سخت میشه و….


هنوز صحبتهاش تموم نشده بود که دوباره چندنفر شروع کردند به اعتراض و… ولی فایده ای نداشت یکسری ها رو بردند تو ساختمون و بقیه رو توی حیاط نگه داشتند. ما توی حیاط بودیم چند ساعتی اونجا موندیم و یکسری ها خسته شدند و رفتند و ما چند نفر موندیم. نزدیک های غروب مسئول اعزام نیرو اومد و گفت شماها هنوز اینجایین؟!! گفتیم ما باید بریم جبهه دیگه رومون نمیشه تا بریم خونه… التماس کردن ما باعث شد که اون با یک نگاه خاصی ما رو رها کرد و رفت داخل ساختمان و دقایقی بعد اومد و اسامی ما رو یاداشت کرد و گفت فردا صبح بیاید… ولی به هیچکس نباید بگین اگه کسی اضافه تر بیاد همه تون رو خط میزنیم و هیچکدوم تون رو نمیفرستیم


اون شب هم دست از پا دراز تر به خونه برگشتیم ولی حس خاصی داشتیم… نه میتونستیم بگیم که فردا ما رو میبرند آموزش و نه اطمینان داشتیم که میبرند مون… فقط گفتیم معلوم نیست ماها رو نمیبرند و….ولی گفتم من از فردا هرروز میرم بسیج میشینم تا ببرندم آموزش


صبح بلند شدم و راه افتادم به سمت بسیج و با توجه به مقدمه چینی که دیشب کرده بودم کسی جدی نگرفت رسیدیم بسیج و علی هم باهام. رفتیم توی ساختمان و یکی از برادران پاسدار تا ما رو دید با تعجب پرسید چی شده واسه چی اومدین. گفتم قراره بریم آموزش با تعجب پرسید آموزش؟… گفتم آره گفت تازه دیروز نیرو بردند که تا بخواهند دوباره نیرو بفرستند ۴۵ روز دیگه طول میکشه.. گفتیم دیروز اسم مارو نوشتند و گفتند فردا بیاین.. به هرحال بعد از دقایقی مسئول اعزام نیرو اومد و گفت شما چندنفر بین پادگان بیشه کلا و خودتون رو معرفی کنید بهتون قول نمیدم که حتما قبول تون کنند ولی من ازشون خواهش کردم شما چند نفر رو قبول کنند اونجا اموزش مقدماتی رو میبینید و اگه راضی بودن شما رو یا پایان دوره میدن یا برای اموزش نهایی میفرستند به یکی از پادگانهای آموزشی.


به هرحال من و علی و چندتا از بچه های دیگه رفتیم پادگان آموزشی بیشه کلا.. بیشه کلا یکی از روستاهای ساحلی بین محمودآباد و فریدونکنار بود و پادگان اموزش جبهه نبود بلکه یک پایگاه آموزشی برای بسیج ارتش بیست میلیونی بود که از یک منطقه ساحلی و پلاژهای ساحلی تشکیل شده بود….وقتی به درب ورودی پادگان رسیدیم نگهبان با تعجب پرسید شما برای چی اومدین؟ گفتیم برای آموزش… خندید و گفت: آموزش؟!! اینجا؟!! کی شما رو فرستاده؟ به هرحال به مسئول شون اطلاع داد… لحظاتی بعد یک سپاهی بلند قد و چارشونه اومد و پرسید کی شما رو فرستاده؟ ما هم گفتیم بسیج سپاه آمل. گفت مسئولی همراه تون نیست؟ گفتیم: نه ولی مسئول اعزام نیرو گفت بیایم اینجا خودمون رو معرفی کنیم. گفت باشه بیاین تو همین جلوی درب باشین تا من برگردم کسی جلوتر نمیاد و به دژبان بگهبان درب ورودی هم دستور داد تا مواظب ما باشه… بعد از چند دقیقه در حالی که لبخند خاصی داشت اومد جلو… گفت: گفتین کی بهتون گفته بیاید اینجا و اسم اون برادر سپاهی رو میدونید چیه؟!!! با کی هماهنگ کرد که شما رو فرستاد.. تازه پروندهاتون کجاست؟ دست کیه.. ما به همدیگه نگاهی کردیم و چیزی برای گفتن نداشتیم…


ما چیزی برای گفتن نداشتیم و تازه متوجه شدیم که سرکارمون گذاشتن و با این ترفند خواستن ما رو از سرشون بازکننن. ولی بازم از رو نرفتیم و با قیافه ای حق به جانب شروع کردیم به پاسداری که حالا دیگه رسما میخندید اعتراض کردن، که شما باید ما رو پذیرش کنید و ما رو سپاه فرستاده و اگه ما رو راه ندین براتون مسئولیت داره و ازین حرفها که صد البته گوشش پر بود از انواع و اقسامش. ولحظاتی بعد به نگهبان دستور داد ما رو ببرند بیرون!!… ما چند ساعتی بیرون در موندیم ولی فایده ای نداشت و عصر شد یکسری از پاسدار ها داشتند میرفتند خونه شون که دیدند ما هن
وز اونجاییم یکی شون بهمون گفت خودتون رو اذیت نکنین برگردین خونه تون اینجا اگه آموزشم هم ببینین بازم نمیتونین برین جبهه چون مرکز آموزش نظامی جبهه با اینجا فرق داره… برین خونه تون و منتظر باشین تا اعلام نیرو کنند… مطمئن باشین همین روزها میبرندتون آموزش. بازم ما موندیم و دیگه هوا داشت تاریک میشد و بچه ها گفتند برگردیم والا شب میشه و….


برگشتیم خونه و باز همه تا ما رو دیدند با لبخندی که نمیدونم از دیدن مون بوده یا از دست از پا درازتر برگشتن مون استقبال کردند. فردا صبح دوباره رفتیم بسیج و اعتراض کردیم که چرا اینکار رو باهامون کردند ولی فایده ای نداشت. و تا اعتراض مون بیشتر میشد با جملات دستوری و آمرانه ما رو به بیرون ساختمون هدایت میکردند و باز دوباره برگشتیم خونه و موقع نماز مغرب رفتیم مسجد و بسیج محله و ازشون خواستیم تا کاری برامون بکنند ولی مسئول بسیج هم کاری از دستش بر نمیومد


نمیدونم چند روز گذشت تا اینکه یک غروبی باز توی بچه ها ولوله افتاد که قراره عملیات بشه و نیاز به نیرو دارن و برای همین روزهای آینده خبرهایی میشه. بعد نماز مغرب رفتیم توی دفتر بسیج مسجد و ازشون خواستیم که ایندفعه دیگه ما رو اذیت نکنند و ازشون قول گرفتیم که….


چند روز گذشت و دوباره یکروز صبح که روز اعزام نیرو هم برای جبهه و هم برای آموزشی بود رفتیم بسیج و محل اعزام نیرو…. از اون روزهای پرخاطره بود. چون رزمندگان اعزام مجدد برای رفتن جبهه بودند و صفرکیلومتر ها برای رفتن به آموزش… خیابانهای اطراف بسیج پر بود از جمعیت… مادرانی که برای بدرقه پسرهای جوان شون اومده بودند و خیلی ها هم میدونستند که این میتونه آخرین دیدار شون باشه… خانمهای جوانی که بعضی ها شون بچه کوچولوهایی رو توی بغل داشتند و غم فراق و دلهره بی یار شدن و استرس آینده بچه هاشون نمیزاشت که چشمه ی جوشان چشم هاشون بخشکد و پسر کوچولو هایی که پیشونی بند های باباهاشون رو میگرفتند و به سرشون میبستند تا زودتر بزرگ شن و دختر کوچولو هایی که مثل بچه گنجشک های روزهای بارانی خودشون رو به سینه ی بابا چسبونده بودند و چشمهای نگران شون هم نمیتونست گامهای باباها رو سست کنه… لحظاتی بعد مسئول اعزام نیرو اومد و اسامی رو میخوند و باز هم دست چین میکرد و درشت ها رو یه ور و کوچیکها رو یه ور دیگه بخط میکردند… و بازهم مثل همیشه من نگران بودم برای نخوندن اسمم و موندن و برگشتن به خونه!!!


یکسری ها رو خوند ولی اسم هیچکدوم از ما نبود تا اینکه سری دوم پرونده ها رو آوردند و گفت این اسامی کسانیه که باید برن آموزش و اسم هرکسی رو که میخونم با اشاره دست من به دو گروه تقسیم میشن و سر جاهاشون قرار میگیرند و منظم و مرتب و بدون هر حرفی متظر میمونند تا اعزام بشوند


و شروع کرد به خوندن، اسامی بزرگتر ها و قویترها یکطرف و کوچیکترها و ضعیف تر ها رو طرف دیگه به خط میکردند هر چی از تعداد پوشه های رنگ وارنگ کمتر میشد و به تعداد صف دو طرف بیشتر میشد من خودم رو صافتر و راست تر میکردم و کم کم داشتم رو پنجه هام بلند میشدم تا جزو بزرگتر ها قرار بگیرم ولی اسمم رو نمیخوند و… پرونده ها در حال تموم شدن بود ولی خبری نشد حالا دیگه بی محابا پاهام سست شد و به زور میتونستم سرپا بایستم تموم حواسم به چندتا پرونده باقیمانده بود و متوجه نشدم که از قد و هیکل معمولی خودم هم دیگه کوچیکتر شده بودم نمیدونم یکی مونده به آخر یا آخرین پرونده بود که گفت:حمیدرضا حیدری فرزند رمضان منم با خوشحالی و دستپاچگی گفتم حاضر و همه خندیدند چون باید میگفتم :الله….


پایان


برداشت از وبلاگ: اسیر شماره ۱۱۷۹۱

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید