ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

اشارات تاریخى امام على علیه السلام در خطبه شقشقیه – بخش پایانی

شقشقيه – بخش پایانی

على امامى‏فر

 

مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمینى رحمه الله

 

 

 

آثار و پیامدهاى بدعت‏ها و انحرافات

 

پس از ۲۵ سال که از رحلت پیامبرصلى الله علیه وآله گذشت، حضرت على‏علیه السلام فرمودند:

 

– «آگاه باشید که وضعیت و مشکلات امروز جامعه
شما همانند زمان بعثت پیامبرتان گردیده است
. » (۴۱)

 

– «آگاه باشید که شما پس از هجرت و ادب آموختن از شریعت، به خوى بادیه‏نشینى بازگشتید و پس از پیوند دوستى و برادرى اسلامى، دسته دسته متفرق شدید، با اسلام جز به نام آن بستگى ندارید و از ایمان جز نشان آن را نمى‏شناسید. بدانید که شما رشته پیوند با اسلام را گسستید و حدود آن را شکستید و احکام آن را به کار نبستید.» (۴۲) و خلاصه این‏که حضرت مى‏فرماید: «همانا این دین پیش از این، اسیر دست اشرار و وسیله هوس‏رانى و دنیاطلبى گروهى بوده است.» (۴۳)

 

 

 

پذیرش حکومت از سوى حضرت على علیه السلام با هدف اصلاحات

 

«براى من روزى بسى هیجان‏انگیز بود که انبوه مردم با ازدحامى سخت‏ به رسم قحط زدگانى که به غذایى برسند، براى سپردن خلافت‏به دست من از هر طرف هجوم آوردند. » (۴۴)

 

همان‏گونه که در ابتداى این مقال، در بحث «هدف حکومت‏» اشاره شد، حضرت على‏علیه السلام هدف خویش را از پذیرش حکومت، بسط عدالت، ایجاد امنیت و احیاى احکام الهى ذکر کردند. آن حضرت پس از پذیرش حکومت، وقتى با جامعه دگرگون شده و از راه به در شده مواجه گشتند، هدف اصلى خود را اصلاح جامعه از لحاظ سیاسى، اقتصادى و اجتماعى قرار دادند و اعلام کردند که جایگاه افراد و گروه‏ها و ارزش‏ها تغییر کرده و این وضعیت‏باید دگرگون شود: «قسم به خدا، من شما را آزمایش خواهم کرد و شما را غربال خواهم نمود تا بالا و پایین شوید. آن‏هایى که به ناحق بالا رفته، پایین آیند و آن‏هایى که به ظلم عقب مانده‏اند جلو افتند و در جایگاه خویش قرار گیرند. » (۴۵)

 

او از مردم براى اصلاح امورشان کمک خواست: «اى مردم، به من براى اصلاح خودتان کمک کنید. به خدا سوگند، داد مظلوم را از ظالم مى‏گیرم و افسار ظالم را مى‏کشم تا وى را به آبشخور حق وارد سازم، اگرچه این کار را دوست ندارد. » (۴۶) «من با دو کس خواهم جنگید: نخست آن‏که
به ناحق چیزى طلب کند; دوم کسى که حقى بر گردن او باشد و از دادن آن امتناع ورزد. »(۴۷)

 

وى درباب برنامه اصلاحات اقتصادى در ابتداى حکومت‏خویش چنین فرمود: «به خدا قسم، اگر بیت‏المال مسلمانان را کابین زنان خویش هم کرده باشند، آن را باز خواهم گرداند. » (۴۸)

 

سیاست عدالت و مساوات آن حضرت، مشکلات و اعتراضاتى در پى داشت. حضرت در مقابل این اعتراضات فرمود: «آیا به من دستور مى‏دهید که براى پیروزى خود از جور و ستم در حق کسانى که بر آن‏ها حکومت مى‏کنم استمداد جویم؟ به خدا سوگند، هرگز به چنین کارى دست نمى‏زنم. اگر اموال از خودم بود، به طور مساوى در میان آن‏ها تقسیم مى‏کردم، چه رسد به این‏که این اموال مال خداست. » (۴۹)

 

ایشان در برابر فقر و کورى برادرش – عقیل – و رنگ پریده، موهاى ژولیده و شکم گرسنه فرزندان او تسلیم نشد و در این حال، خدا را فراموش نکرد و به جاى گندمى که عقیل از او درخواست کرده بود، با آهن گداخته او را ترساند.
(۵۰)

 

آن حضرت در مسائل دینى، کتاب خدا و سنت رسول اوصلى الله علیه وآله را اصل قرارداد و از این‏رو شرط عبدالرحمن بن عوف مبنى بر عمل به سیره عمر و ابوبکر در کنار قرآن و سنت را نپذیرفت. از مردم خواست که با او بر این دو – کتاب و سنت – بیعت کنند و نیز حق مردم رابر گردن خویش عمل به کتاب خدا و سنت پیامبرصلى الله علیه وآله وقیام به‏حق و ترفیع سنت رسول خداصلى الله علیه وآله‏مى‏دانست. (۵۱)

 

از مردم مى‏خواهد: به راه و رسم پیامبرشان اقتدا کنند که بهترین راه و رسم‏هاست و رفتارشان را با روش پیامبرصلى الله علیه وآله تطبیق دهند که هدایت کننده‏ترین روش‏هاست. (۵۲) خود نیز در این راه تلاش‏هاى فراوانى نمود و در عمر پنج‏ساله حکومتش، تمام همت‏خود را در این راه به کار گرفت تا حقایق اسلام رابراى مردم تبیین کند; اسلامى که گویا تازه بر این مردم فرود آمده است.

 

 

 

مخالفان اصلاحات علوى

 

«هنگامى که به زمام‏دارى برخاستم، گروهى عهد خود را شکستند، جمعى از راه منحرف گشتند و گروهى نیز ستم‏کارى را پیشه خود ساختند. » (۵۳) همان‏گونه که حضرت على‏علیه السلام در سخنان متعدد خویش فرمودند، (۵۴) جامعه اسلامى آن روز از حقیقت اسلام به دور مانده و به بیراهه رفته و باز گرداندن آن چنین جامعه‏اى به مسیر اصلى، کارى بسیار مشکل بود. این مشکلات ناشى از بدعت‏هایى بود که در زمان خلفا به وجود آمده و در زمان على‏علیه السلام در مقابل او سربرافراشته و در چهره‏هاى گوناگون رخ مى‏نمایاندند. حضرت‏علیه السلام مخالفان خویش را به سه گروه تقسیم نمودند: ناکثین، مارقین و قاسطین.

 

 

 

الف – ناکثین: اینان همان کسانى هستند که عهد و پیمان خود را بریدند و پس از بیعت، در مقابل آن‏حضرت ایستادند. رهبرى این گروه را طلحه، زبیر و عایشه بر عهده داشتند.

 

انگیزه این پیمان‏شکنى‏ها آن‏گونه که حضرت على‏علیه السلام مى‏فرمایند، دنیاطلبى بود (حلیت الدینا فى اعینهم. ) (۵۵)

 

نزاع بین حضرت على علیه السلام و ابوبکر و به رسمیت نشناختن ابوبکر از جانب آن حضرت کینه‏اى بین بنى‏هاشم و بنى‏تیم ایجاد کرد. عایشه، دختر ابوبکر، که خود در صف اول مخالفان عثمان بود، امید داشت که طلحه، که از اقوام پدرى او بود، پس از عثمان به خلافت‏برسد. اما وقتى دید حضرت على‏علیه السلام به خلافت رسید، علم مخالفت‏برافراشت و کینه‏هاى دیرینه‏اش را نسبت‏به آن حضرت آشکار ساخت.

 

طلحه و زبیر نیز، که در زمان عثمان حق السکوت زیادى گرفته بودند و به امید رسیدن به دنیایى بهتر در آخر کار با او به مخالفت‏برخاستند، چون دیدند با عدالت على آرزوهاى آن‏ها بر باد رفته است، با او به مخالفت پرداختند.

 

بنى امیه هم که زمینه را مساعد دیدند، با این‏ها به همکارى پرداختند و معاویه – به خصوص – به تحریکشان پرداخت و آن‏ها را فریب داد (۵۶) و در نهایت جنگ جمل را به راه انداختند.

 

اگر چه اهداف پست ناکثین معلوم بود، ولى آن‏ها خود نیز جرات اظهار خواسته‏هاى واقعى خویش را نداشتند و قتل عثمان و مظلومیت او را بهانه کردند و حضرت على‏علیه السلام را متهم به قتل عثمان نمودند.

 

بهانه دیگر عدم انعقاد اجماع در بیعت آن حضرت بود. اما در مورد عدم انعقاد اجماع و کیفیت‏ بیعت، آن حضرت در این خطبه مى‏فرمایند که مردم چگونه به اصرار، با آن حضرت بیعت کر
دند، (۵۷) خود نیز از اتهام قتل عثمان مکرر دفاع نموده‏اند و حق را روشن ساخته‏اند. (۵۸)

 

 

 

ب – مارقین: حضرت گروهى دیگر از مخالفان خود را تحت عنوان مارقین (خوارج) معرفى مى‏کنند. جریان خوارج برخاسته از دو زمینه فکرى و اجتماعى بود که پس از رسول خدا صلى الله علیه وآله در جامعه اسلامى به وجود آمده بود. از آن‏جا که پس از پیامبر صلى الله علیه وآله مردم از حقیقت اسلام دور مانده بودند و تحلیل و شناخت جامع و کاملى از اسلام نداشتند، در برابر حوادث پدید آمده در جامعه نیز درمانده مى‏شدند. پیش از کشته شدن عثمان، مسلمانان در جبهه‏اى واحد و در جهاد با مشرکان مى‏جنگیدند. توجیه این مساله نیز نیاز به تحلیل و درک دقیق و عمیقى نداشت.

 

اما پس از قتل عثمان، جامعه دچار مشکل اختلاف و جنگ داخلى شد و براى بسیارى جنگ با برادران مسلمان قابل توجیه نبود. از این‏رو، عده‏اى قعود و قاعده‏گرى را پیشه خود ساختند و عده‏ا
ى نیز هر دو طرف را فاسد و فاسق، بلکه کافر خواندند و جهاد با هر دو گروه را لازم دانستند. خوارج جزو گروه دوم بودند که در مقابل امام علیه السلام ایستادند و فتنه نهروان را به راه انداختند. حضرت در جواب‏شخصى که از ایشان سؤال کرد آیا گمان مى‏کنى من اعتقاد به ضلالت اهل جمل دارم؟ فرمود: «. . . تو به زیرت نگاه کرده‏اى و به بالاى سرت نظر نیفکنده‏اى. لذا، در تحیر فرو رفته‏اى. تو حق را نشناخته‏اى تا کسى که حق را اخذ نموده بشناسى و نیز باطل راهم نشناخته‏اى تاکسانى را که طرفدار آن هستند بشناسى. » (۵۹)

 

این روح تفکر خوارج است که از جهالت آن‏ها نسبت‏به حقیقت نشات گرفته و سخن آن حضرت در برخورد با خوارج این حقیقت را روشن‏ترمى‏کند: «پس‏از من‏باخوارج جنگ نکنید (آن‏ها را نکشید) ; زیرا آن که در جست‏وجوى حق است و آن را نمى‏یابد با آن که به دنبال باطل است و آن را مى‏یابد یکسان نیست. » (۶۰)

 

با وجود این نمى‏توان وجود افراد شیطان صفت و مفسد را در رهبرى و تحریک این گروه نادیده گرفت.

 

 

 

ج – قاسطین: از زمانى که عثمان با خیانت‏خلیفه اول و اصحاب شورا و حمایت اجتماعى قریش روى کار آمد، زمینه تبدیل خلافت‏به سلطنت و حکومت‏خانوادگى بنى‏امیه فراهم شد و عثمان و اطرافیانش با این دید به حکومت نگاه مى‏کردند. پس از انتخاب عثمان، ابوسفیان، که کور شده بود، خطاب به بنى امیه گفت: آیا غیر شما (بنى امیه) کسى هست؟ گفتند: نه. گفت: اى بنى امیه، این حکومت را مثل توپ بازى میان خود نگه‏دارید. قسم به آنچه ابوسفیان به آن قسم مى‏خورد، همیشه امید آن روز را براى شما داشتم و باید آن رابراى فرزندانتان موروثى گردانید. » (۶۱)

 

در حیف و میل بیت‏المال و حکومت ولایات نیز این دیدگاه حاکم بود. به همین دلیل، سعید بن العاص عراق را بستان قریش مى‏دانست (۶۲) و از اعتراض مردم تعجب مى‏کرد که چرا به او در خرج بیت‏المال اعتراض مى‏کنند. و خود عثمان هم وقتى در مقابل اعتراض زید بن ارقم به بخشش‏هاى آن‏چنانى به فامیلش قرار گرفت، جوابش این بود که مى‏خواهم صله رحم کنم. (۶۳)

 

حضرت امیر علیه السلام پس از به دست گرفتن حکومت، اولین کارى که کرد عزل عمال عثمان بود (۶۴) و نسبت‏به حیف و میل‏هاى عثمان چنین فرمود: «قسم به خدا، اگر ببینم که با اموال بیت‏المال ازدواج کرده باشند (آن را مهر زنان قرار داده باشند) یا با آن کنیز خریده باشند، آن را باز خواهم گرداند.» (۶۵) بنى امیه حاضر بودند با آن حضرت بیعت کنند، به شرط آن‏که آنچه از زمان عثمان به دست آورده‏اند از آن‏ها بازپس نگیرد. اما امام‏علیه السلام فرمود: «من از حکم خدا دست‏بردار نیستم.» (۶۶) در جواب معاویه هم که از امام خواست ‏شام و مصر را براى او بگذارد تا با او بیعت کند، فرمود: «پیش از تو نیز مغیره چنین پیشنهادى کرد، اما قبول نکردم; زیرا خداوند مرا به گونه‏اى نبیند که گمراه‏کنندگان را به عنوان بازوى خویش قرار دهم. » (۶۷) این‏دودیدگاه – حضرت‏على علیه السلام و بنى امیه – بود که هیچ یک حاضر نبود با دیگرى سازش کند. بدین‏روى، صف باطل ستم‏کارى درمقابل على ‏علیه السلام ‏ایجاد شد و فتنه صفین ‏به وجود آمد که نتیجه‏اش براى اسلام و مسلمانان بسیار زیان‏بار بود و قریب به هفتاد هزار نفر از مسلمانان کشته شدند. (۶۸)

 

 

 

آگاهانه و تعمدى بودن انحرافات

 

«گویى آنان سخن حق را نشنیده بودند که فرموده است: «ما آن سراى ابدیت را براى کسانى قرار خواهیم داد که در روى زمین بر دیگران برترى نجویند و فساد به پا نکنند و عاقبت کارها به سود مردمى است که تقوا مى‏ورزند.» آرى، به خدا سوگند، آنان کلام خدا را شنیده، گوش به آن سپرده و خوب درکش کرده بودند، ولى دنیا خود را در برابر دیدگان آنان بیاراست تا در زینت و زیور جذاب دنیا خیره گشتند و خود را باختند.» (۶۹)

 

حضرت علیه السلام در این جملات و نیز در ابتداى این خطبه اشاره مى‏کنند که مخالفان آن حضرت و آنانى که به ناحق خلافت و حکومت را گرفتند نه از روى جهل و ناآگاهى، بلکه با علم و آگاهى کامل و با تبانى قبلى این کار را انجام داده‏اند. از این‏رو، در این بخش، شواهد تاریخى و اعترافات سران فتنه به حقانیت و لیاقت آن حضرت و این‏که با تعمد، حق او را گرفته‏اند ذکر مى‏شود:

 

ابوبکر: حضرت على علیه السلام فرمود: «پسر ابوقحافه جامه خلافت‏ به تن کرد، در حالى که خود مى‏دانست من به این امر لایق‏ترم. » (۷۰) ابوبکر خود در سخنرانى‏هایش مکرر گفته است که من بهترین شما نیستم و در مقابل، على علیه السلام را بهترین فرد از حیث فضیلت و قرابت مى‏داند. (۷۱)

 

شعبى مى‏گوید: روزى ابوبکر نشسته بود که على علیه السلام از دور ظاهر شد. ابوبکر گفت: هر که نگاه کردن به کسى که بیش‏ترین منزلت و نزدیک‏ترین قرابت را نسبت ‏به رسول خدا دارد و بالاترین راهنمایى‏ها و بزرگ‏ترین بى‏نیازى‏ها را از رسول خدا صلى الله علیه وآله کسب‏ کرده‏ است، او را خوشحال‏ مى‏کند، به‏این شخص نگاه کند. (۷۲)

 

ابن ابى الحدید در مورد برترى على علیه السلام مى‏گوید: اصحاب ما قبول دارند که على‏علیه السلام افضل و احق به خلافت است و کسى در فضل با او برابر و در علم و جهاد، هم‏وزن او نیست و کسى در شرافت و بزرگوارى مثل او نمى‏باشد. اما عدول از او به کسى که بسیار پایین‏تر از اوست‏براى مصلحتى بوده. اما چه مصلحتى؟

 

عمر: اعترافات عمر به حقانیت و برترى على‏علیه السلام بر کسى پوشیده نیست. (در بحث‏شورا برخى از این موارد ذکر شد. ) سعید بن جبیر از ابن عباس از عمر نقل کرده است که عمر گفت: «على اقضانا» ; (۷۳) على در قضاوت عالم‏ترین ماست. ابن ابى الحدید مى‏گوید: «منظور از کلمه “اقضانا” یعنى “افقهنا”. »

 

مرحوم علامه امینى در جلد ۶ الغدیر، ده‏ها روایت از کتب اهل سنت نقل کرده که عمر به فضیلت و برترى على‏علیه السلام در علم و فقه اعتراف نموده است.

 

معاویه: معاویه نیز با همه جنایت‏ها و پلیدى ‏اش و حقه و کینه‏اى که از على‏علیه السلام داشت، در عین حال، در دل به برترى و حقانیت‏آن‏حضرت‏اعتراف داشت که گاهى نیز ناخواسته بر زبانش جارى شده است; از جمله در جواب‏نامه محمد بن ابوبکر مى‏گوید: «در زمان گذشته، ما بودیم و پدر تو (ابوبکر) هم با ما بود و فضیلت على بن ابى‏طالب و لازم بودن حق او را بر گردن خویش مى‏شناختیم. . . . پس از پیامبر، اولین کسانى که حق او را گرفتند و با امر واقعى او مخالفت ورزیدند پدر تو بود و فاروقش. آن دو نفر براین‏امر اتفاق و قرار داشتند. آن دو نفر على را به بیعت ‏خود دعوت نمودند، دعوت‏آنان را اجابت نکرد و امتناع ورزید. آن دو نفر اندوه‏ها به او وارد کردند و
حادثه بزرگى را درباره او منظور نمودند. . . اگر پدرت پیش از ما این اقدام را نکرده بود، ما با فرزند ابى‏طالب مخالفت نمى‏کردیم و امر خلافت رابه او تسلیم مى‏نمودیم. » (۷۴)

 

سعد بن ابى وقاص: کسى از سعد بن ابى وقاص پرسید: شنیده‏ام که در کوفه، على را دشنام مى‏دهند. آیا تو هم این کار را کرده‏اى؟ سعد جواب داد: به خدا پناه مى‏برم! قسم به آن خدایى که جان سعد در دست اوست، من از پیامبر درباره على چیزى شنیده‏ام که اگر اره بر فرقم نهند تا على را بدگویى کنم ابدا نخواهم کرد. (۷۵) روزى سعد در دارالندوه روى تخت کنار معاویه نشسته بود و معاویه از على بدگویى مى‏کرد. سعد اعتراض کرد و گفت: من سه خصلت در على مى‏بینم که اگر یکى از آن‏ها را داشتم برایم از آنچه آفتاب بر آن مى‏تابد ارزشمندتر بود:

 

اول: این‏که على داماد رسول الله است و فرزندانى مثل حسن و حسین دارد.

 

دوم: کلامى که پیامبر در روز خیبر درباره على فرمود: فردا پرچم را به کسى خواهم داد که خدا و رسول خدا او را دوست دارند و خداو
ند به دست او به ما فتح و پیروزى خواهد داد.

 

سوم: در غزوه تبوک پیامبر در مورد على گفت: آیا راضى نیستى که همان مقام هارون به موسى را نزد من داشته باشى الا این‏که بعد از من پیامبرى نیست؟

 

قسم به خدا در آن خانه‏اى که تو باشى داخل نخواهم شد و بلند شد. معاویه مانع او شد و به او گفت: من هیچ وقت تو را به این پستى که الان مى‏بینم ندیدم. پس چرا على را یارى نکردى و با او بیعت نکردى. اگر من چنین چیزى از پیامبر در مورد على مى‏شنیدم تا عمر داشتم حرمت او را مى‏نمودم. (۷۶)

 

زبیر: وى از اولین کسانى بود که براى دفاع از حق آن حضرت شمشیر کشید و در مقابل توطئه سقیفه ایستاد، ولى همین شخص با این علم و آگاهى به خاطر دنیا، در مقابل آن حضرت ایستاد.

 

امام علیه السلام در عراق، پیامى براى زبیر فرستادند و به او یادآورى کردند: «چه شده که از پیمانت‏برگشته‏اى؟ ! تو مرا در حجاز مى‏شناختى و در عراق ناشناس مى‏پندارى؟ ! » (۷۷)

 

خلاصه این‏که آن حضرت در جواب شخصى که از او سؤال کرد: چرا قریش شما را از مقام خلافت، که نسبت‏به آن از دیگران شایسته‏ترید، بازداشت؟ فرمود: «بدان استبداد خلفا در برابر ما نسبت‏به خلافت، با این‏که ما از نظر نسبت‏بالاتر و از نظر ارتباط با پیامبر پیوندمان محکم‏تر است، بدین دلیل بود که عده‏اى بر این مقام بخل ورزیده (و با نداشتن شایستگى آن را تصاحب نمودند) و گروهى دیگر (خود ما) با سخاوت از آن صرف‏نظر کردند. داور خداوند است و بازگشت در قیامت‏به سوى او. . . » (۷۸)

 

 

 

 پى‏نوشت‏ها:

 

 ۱- عبدالفتاح عبدالمقصود، الامام على بن ابیطالب، ج ۱، فصل ۱۲

 

2- 3- 4- خطبه شقشقیه

 

5- حسن مصطفوى، الحقایق، ص ۱۲۵

 

6- 7- ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۱۸۳ / ص ۱۸۱

 

8- ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج ۱، ص ۴۲۵ / ابن ابى الحدید، پیشین، ج ۱، ص ۱۶۴ به بعد

 

9- خطبه شقشقیه

 

10- تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۵۰ / ابن ابى الحدید، پیشین، ج ۱، ص ۱۸۷

 

11- عبدالفتاح عبدالمقصود، الامام على بن ابى‏طالب، ج ۱، ص ۴۱۴

 

12- ابن ابى الحدید، پیشین، ج ۱، ص ۱۹۱

 

13- 14- در این‏که این شخص کینه‏توز چه کسى بوده، اختلاف است. قطب راوندى مى‏گوید: او سعد بن ابى وقاص است; چون على‏علیه السلام پدر او را در جنگ بدر به قتل رسانده بود. اما ابن ابى الحدید مى‏گوید: آن شخص طلحه بوده است; زیرا طلحه «تیمى‏» است و پسر عموى ابوبکر. و پس از خلافت ابوبکر، بین بنى‏هاشم و بنى‏تیم کینه ایجاد شد. اما اگر بگوییم که در زمان شورا، طلحه در مدینه نبوده است، آن شخص باید سعد بوده و کینه‏اش از بابت کشته شدن دایى‏زادگانش باشد که على‏علیه السلام آن‏ها را در بدر کشته بود; زیرا مادر سعد، حنتمه بن سفیان بن امیه بن عبدالشمس بود. (ر. ک. به: ابن ابى الحدید، پیشین، ج ۱، ص ۱۸۸ و ۱۹۰ و ۱۹۶)

 

15- الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۶۶

 

16- همان، ص ۶۷ / ابن ابى الحدید، پیشین، ج ۱، ص ۱۹۰

 

17- طلحه هنگام نزول آیه حجاب گفته بود: (پوشش امروز زن‏هاى پیامبر چه سودى دارد، در حالى‏که به زودى مى‏میرد و ما آن‏ها را نکاح مى‏کنیم. . . »

 

18- بعدا عمرو عاص این حرف عمر را دستاویز قرار داد و على‏علیه السلام را به تمسخر گرفت و حضرت جواب قاطعى به او دادند. (ر. ک. به: خطبه ۸۴)

 

19- ابن ابى الحدید، پیشین، ج ۱، ص ۱۸۵ و ۱۸۶ / تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۴۷ – ۴۹ / . . . ، البدا و التاریخ، ج ۵، ص ۱۹۰ به نقل از: الحقایق

 

20- خطبه شقشقیه

 

21- 22- رسول جعفریان، تاریخ سیاسى اسلام، ج ۲، ص ۱۴۱

 

23- ابن ابى الحدید، پیشین، ج ۱، ص ۱۹۵، خ ۱۳۹

 

24- تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۷۲

 

25- 26- تاریخ سیاسى اسلام، ج ۲، ص ۱۴۶

 

27- علامه امینى در الغدیر، علاوه بر این موارد، به موارد دیگرى نیز اشاره کرده است. همچنین ر. ک. به: الامام على بن ابى‏طالب، ج ۲

 

28- علامه امینى در الغدیر، ج ۸ علاوه بر این به موارد دیگرى نیز اشاره کرده است / ر. ک. به: الامام على بن ابیطالب، ج ۲

 

29- ابن ابى الحدید، پیشین، ج ۵، ص ۱۲۹ و ۱۳۰

 

30- هنگامى که معاویه حج گذارد و بر عایشه درآمد، عایشه بدو گفت: اى معاویه، آیا حجر و همراهان او را کشتى؟ پس بردباریت کجا رفت که آنان را شامل نگشت؟ بدان که من از پیامبر خدا شنیدم که مى‏فرمود: در مرج عذراء (مقتل حجر و یارانش) کسانى کشته مى‏شوند که آسمانیان برایشان به خشم مى‏آیند. معاویه در جواب گفت: اى ام المؤمنین، مرد خردمندى نزد من نبود. (؟ )

 

31- محمد بن عقیل علوى حضرمى، معاویه و تاریخ، ترجمه . . . عطاردى،

 

http://www.nahjnews.com

صفحه اصلی – موسسه قرآن و نهج البلاغه

کانال جامع دو نور در ایتا:
https://eitaa.com/twonoor
کانال جامع دو نور در تلگرام:
https://t.me/twonoor

 

شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی. شقشقیه – بخش پایانی.
به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید