ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

شیخ شنبه

فهرست مطالب

شيخ شنبه
اكبرصحرايي



از پشت ميز مدير كلي بنياد نشر و حفظ آثار …فارس، بلند مي شود . فلاكس چاي را برمي دارد. لبخند مي زند . چاي مي ريزد توي ليوان. «از دست درد، تا صبح خوابم نبرد!
»

پيري و هزار عيب شرعي! از كارت كم كن و برس به خودت!
اشاره مي كند به چاي ليوان ، « نمي خوري؟ چيش خروسيه!»
سيگار نمي كشم ، ولي چاي مي كشم!
برگ قرار داد را جلوم مي گذارد. «يه كار تموم وكمال، مي خوام!»
من دغدغم ادبياتع، شرطم اينه كه استقلال خودم رو داشته باشم!
عينك را برمي دارد. دست روي چشم هاي قرمزش مي كشد. لبخندي و:
«استقلاليم كه هسي!»
ريش جوگندمي اش را مي خاراند. عينكش را روي رمان”پروندي 312 ” مي گذارد.
انگشتش را طرفم مي كشد. «به شرطي كه داستان محض نباشه!»
سعي مي كنم مستندات قدس3 ، تحريف نشه!
متن قرار داد را با دقت مي خوانم. «حداكثر 120 صفحه؟ ادبيات رو نمي شه صفحه اي معين كرد آقاي مجيد عباسي! شايد بيشتر بشه ، شايدكمتر!»
يه كارش كن! در ضمن ويرايش و تايپ،با خودت!
درست نيس نويسنده، كارخودش رو ويرايش كنه!
چايت بخور!
ليوان چاي را هورت بالا مي كشم
بعداز ظهر 19 خرداد گرد
ان ها بوسيله ي ماشين هاي ايفا، كاميون و تويوتا
سه شاخه مي شوند و توي دشت عباس در منطقه ي معروف به اشپزخانه ي لشكر نزديك امامزاده عباس زير گرماي 60 درجه، افراد گردان ها را پياده مي كنند.
چادر مي زنيد… هر دسته 2 چادر جمعي.
بلافاصله 4 سوي اردوگاه گردان ها پدافندهاي ضد هوايي غنيمتي براي مقابله ي احتمالي با ميگ هاي دشمن برپا مي شود. گوشه ي اردوگاه قاسم مهدوي فرمانده ي گروهان يك از گردان امام مهدي افراد را به ترتيب دسته نشانده و ان ها را زودتر از بقيه توجيه مي كند:
«ساعت شش دو و نرمش..بعداز صبحونه يه استراحت كوتاه، بعدش هم تجهيز مي شين و راهپيمايي
افراد گردان ها پس از استراحتي كوتاه، با تجهيزات كامل انفرادي نظير: تفنگ، كوله پشت ، كلاه آهني ، فانوسقه، قمقمه ي پُر آب، خشاب اضافي و نارنجك مجهز مي شوند. تيربارچي و آر.پي .جي زن هاي دسته، وسايل و كوله پشتي خود رامي بندند. نيروهاي تك تيرانداز، 2به2 با كش، تجهيزات انفرادي خود را محكم مي بندند.
فرمانده ي دسته ها تأكيدمي كنند
:
ساعت ها بايد از بين سنگرهاي كمين و پست هاي نگهباني دشمن بشين…شب كوچك ترين صداي تجهيزات به گوش دشمن ميرسه و عمليات مي ره. تا مي تونيد تجهيزات رو محكم ببنديد…سكوت!سكوت!سكوت!
گاه افراد كنجكاوتر دست بالا مي برند.
اگه كلاه آهني مون بهم خورد چي؟
اسلحه و كلاهمون بهم بخوره، اون وقت چي؟
و پرسش هاي ديگري كه مدام تكرار مي شود، جواب مي شنوند:
«بالاخره يه فكر مي كنيم»
و</SPAN& gt; معلوم نمي شود كه راهكار گوني ها به ذهن چه كسي رسيده. فرمانده ي لشكر دستور مي دهد به تداركات.
گوني مي خوايم، هر چه بيشتر بهتر!
جعفر جعفري مسئول تداركات لشكر 19فجر به ستاد پشتيباني جبهه هاي جنگ مستقر در شيراز زنگ مي زند
گوني مي خوايم!
كيسه ي گوني؟
طاقه ي گوني!
مي خواي جايي رو قير گوني كيند؟!
گوني بده محرمانه س!
چقدر مي خواي!
هر چه بيشتر، بهتر!
سقف لشكر كه سوراخ نشده؟
بابا تو گوني ات رو بفرس!
به پيرمرد خياط لشكر ، احمد كشميري آماده باش داده مي شود.
بايد با گوني لباس بدوزي!
پيرمرد خندهاي مي زند و مي گويد:
«با گوني؟! آخه كي تا به حال لباس با گوني پوشيده؟»
كلاش، قمقمه، كلاه اهني، نارنجك و تجهيزات. تو عمليات نبايد صدايي از وسايل انفرادي در بياد. هر چي هم شاگرد خياط مي خواي، بگير!
كشميري كه هميشه تا بوي عمليات مي شنيد، چرخ خياطي را غلاف مي كرد و اسلحه ي كلاش را برمي داشتو تك تيرانداز گردانامام مهدي مي شد، به خود مي گويد«نكنه مي خوان منو دست به سر كنن!» و تند خودش را به حاج مجيد سپاسي مسئول محورميرساند.
گفته باشم مجيد آقا، به شرطي خياطي مي كنم كهشب حمله با گردان باشم؟
مجيد مي خنددد و مي گويد :
«بابا جان تو اين عمليات، 2 شغله شدي!»
پيرمرد ذوق مي كند و مي گويد:
«2زنه، يا 2شغله»
حاجي معلومه هنوزم سرو گوشت مي جنبه! ايشاءالله حورياي بهشت!
خدا از زبونت بشنوه!
حاجي بايد شبانه روزي با شاگردات گوني لباس بدوزي!
تو كاريت نباشه! اونش با من
روكش گوني هاي تجهيزات پس از آماده شدن، بين نيروهاي گردان ها تقسيم مي شود تا روي تجهيزات گوني بپوشانند. فرمانده ي دسته ها نيروها را آزمايش مي كردند.
بايد همه ي تجهيزات با گوني پوشيده باشه..حتي حلقه ي فلزي بند اسلحه دورش نخ بپيچد.
فرماندهان دسته ها هر روز پيش از شروع تمرين و مانور ، نيروها را مجبور مي كنند با تجهيزات بسته،چندين بار بالا و پايين بپرند. اگر از تجهيزات كسي كوچك ترين صدايي بلند شود، تنبيه مي شود. چند روز اول دستور مي رسد:
« قمقمه ها
تا نصفه آب
!»
آخه چرا؟
تو عمليات شايد ساعت ها بهتون آب نرسه!
روي افراد گردان امام مهدي كه بايد راه بيشتري را مي پيمودند و از پشت<SPAN dir=ltr& gt;
به دشمن حمله مي كردند، بيشتر از گردان هاي ديگر فشار مي آوردند. بين گردان پيرمرد افتاب سوخته ي لاغر اندامي است .معروف به « سياه هوشمند» پيرمرد دستي به ريش بلند سفيدش مي كشد و با لهجه ي لري، قاسم مهدوي فرمانده ي جوان گروهانش را خطاب قرار مي دهد:
مو حبيب ابن مظاهر هم بايد نصف قمقمه، اُو بخورم؟
قاسم مهدوي هم سخت و سفت جواب مي دهد:
« حتي توئه حبيب ابن مظاهر.»
افراد گردان ها به مرور توجيه مي شوند كه در عمليات پيش روي، بيش از اين كه تيراندازي كنند و با دشمن درگير شوند، در برابر گرما و عطش سختي هاي مسير در جنگ هستد. مدام تأكيد مي شود:
«هر كي توان نداره، بي تعارف مرخصه! اجباري براي شركت تو عمليات نيس…حالا كي خسته شه؟»
و صداي محكم نيروها است كه دست عباس را مي لرزاند.
دشمن!
تا مي
تونيد آب كم بخوريد!
ساعت 10 صبح توي اوج گرماي بالاي 60 درجه ي جنوب، گردان ها به تفكيك دسته، به ستون از اردوگاه بيرون مي زنند به سمت مقصدي كه از قبل معين شده است. هر گردان مسير 5، 6 كيلومتري را كه از قبل شناسايي شده، انتخاب مي كند و توي رمل و تپه ماهوري راهپيمايي را شروع مي كند، از زمين داغ و خشك دشت عباس بخار بلند مي شود و از دور چيزي مثل هاله هاي بخار موج موج مي زند، شبيه سراب! كم كم گرما به&l t;/SPAN> اوج مي رسد و گاه از 60 درجه بالاي صفر هم مي گذرد ! عرق و شيره ي تن نيروها به صورت شيارهاي باريك سفيد روي لباس خاكي رنگ آن ها نقش مي بندد.
زبان ها به له له مي افتد و تن ها كرخت و بي حال مي شود.
به ياد ظهر عاشورا..آب كم بخور
يد…حدي كه نميريم

برنامه ي هر روز گردان ها، راهپيمايي با سلاح و تجهيزات در طول 5،6 كيلومتر مسافتي است كه چند ساعت طول مي كشد. نيروهاي گردان حدود ساعت 1 و نيم ظهر به نقطه ي صفر مي رسند !
ستون ها از هم پاشيده مي شوند و كسي جلودار نيروها نيست. با آخرين توان خود را به سمت تلمبه ي آب مي رسانند كه با وجود سال ها جنگ و اوارگي مردم دشت عباسف هنوز روشن است. تلمبه با صداي دلنوازي تن خسته و زبان له له آن ها را به نوشيدن آب دعوت مي كند. تپ!تپ! آب بلند
مي شود. شوخي و آب پاشيدن روي هم. مهدوي فرمانده ي گروهان خودش را يم رساند به تلمبه ي آب و كنارش ميايستد در حالي كه از همه خسته وتشنه تر به نظر مي رسد. نيروها را غافلگير مي كند . نفس ميگيرد و فرياد مي زند:
«يادتون به قصه ي قراني جالوت و طالوت باشه! فقط آب بزنيد به سرو صورت تون، نخوريد!»
افراد گروهان با شك وترديد آب شفاف و خنك تلمبه را باكف دست بالا مي آوردند، با تعمق خيره مي شدند به ان و فقط به سرو صورت مي زدند. بعد گوشه اي پهن مي شوند روي خاك و به آسمان يك دست آبي جنوب،زُل مي زنند و به شب حمله فكر مي كنند. شايد هم هر كس به فراخور حالش ذهنش به شهر و دياري پرواز مي كند و به خانواده سرك مي كشد كه اگر جنگ نشده بود، الان كجا بودند و چه مي كردند؟
شايد هم به اين فكر مي كردند كه بعداز اين عمليات ف چه كسي زنده است و چه كسي نيست<SPAN dir=ltr&gt ;
!
قدقامت الصلاه!
صداي شيخ شنبه پيرمرد گردان امام علي است كه دست به ريش بلندش مي كشد و نيروها را به نماز جماعت دعوت مي كند.«جعفر عاليكار » فرمانده ي گردان امام مهدي پيش نماز مي شود و بقيه پشت سرش اقامه مي بندند. بين دو نماز ظهر عصر برمي گرددو مي گويد:
«لوطي گري كسي هم آب خورده؟»

«رضا چمك» از بسيجي هاي نوجوان شهر بوشهراز صف دوم جماعت، انگشت استخواني و باريكش را بالا مي برد، لب داغمه بسته اش را نشان مي دهد و با صدايي كه از ضعف و بي حالي كم رمق شده، مي گويد:
«اقا! مو حتا آب توي دهنم هم& lt;SPAN dir=ltr>
نگردوندم!»
عاليكار به صورت برنزه ي نوجواني كه هنوز مو توي ان تنجه نزده نگاه مي كند و بلافاصله صورتش را به قبله برمي گرداند تا كسي لايه هاي اشك صورتش را نبيند! نماز جماعت تمام مي شود و افراد متفرق مي شوند تا بعداز استراحتي كوتاه، بازگردند به اردوگاه. جواني خودش را ميرساند به قاسم مهدوي
قاسم ، او از شمر هم بدتري!
من ! آخه براي چي؟
فرق تو با شمر چيه؟ كاري كه شمر سر امام حسين آورد، توهم داري سر ما مي آري
مجبور نيستي برادر!
جوان 1دفعه انگار ديوانه ها مي زند زير خنده.
چيه ديونه شدي؟
نه به خدا شوخي كردم آقاي مهدوي! راسش من وقتي آب مي زدم به صورتم، نتوانستم دوام بيارم و چند قُلُپ آب خوردم. مي خواسم اينو به شما بگم .
نيروها امده ي بازگشت مي شوند. مسير جوري انتخاب شده است كه از داخل شيارها و تپه هايي عبور كنند كه همخواني زيادي با محل عمليات داشته باشد.
روزهاي اول، زير فشار، نيروها دچار مشكل مي شدند.
قاسم آقا! بيايد اين جا! اقا كمك
قاسم مهدوي هول تجهيزاتش را از پشتش باز مي كند و خودش را مي رساند به جايي كه چند نفر حلقه زده اند دور كسي.
چي شده؟بريد كنار!
جواني مو بور با چشمان عسلي، روي خاك افتاده و تنش به لرزش و تشنج افتاده است. زانو مي زند.
ـ چيزي نيس، گرما زده شده…آب
جوان را در بغل مي گيرد و فشار مي دهد.
ـ برو كنار اقاي مهدوي!
سرش را بالا مي كند. بهبود دكتر بسيجي گردان، بالاي سرش ايستاده « دكتر بهبود» اسلحه ي كلاشش را زمين مي گذارد. بالاي سر جوان م ينشيند جوان رابه پشت مي خواباند. كوله پشتي خود را در مي آورد و جلو چشم هاي متعجب مهدوي، گوشي معاينه و دستگاه فشار خون و وسايل معاينه بيرون مي آورد. كوله پشتي را زير سر جوان مي گذارد . يقه ي پيراهنش را باز مي كند گوشي مي گذارد و بعد دستش را بالا مي زند و فشار خونش را مي گيرد.
گرما زده شده…تشنج…آب بزنيد به سرو صورتش!
خرد خرد لرزشتن جوان قطع مي شود. چشم& lt;/SPAN> هاي عسلي اش را به زور باز مي كند. خيره مي شود به مهدوي . لبخند مي زند و مي گويد:
«خداوكيلي مارو كُشتي، چي سرما مي خواي بياري؟»
مهدوي سخت آب دهانش را قورت مي دهد. قمقمه ي آب دست نخوده ي خودش را از فانوسقه جدا مي كند. ابتدا آب
روي سرو صورت جوان مي ريزد. بعد ان را روي لب او مي گذارد
.
كم بخور، در حد تر شدن دهان و گلوت!
جوان كه جان مي گيرد، مهدوي مي گويد:
«كاكو جون ، اين جا از پا بيفتي بهتره تا اسير بشي! اگه تو عمليات كم بياري جون يه گردان به خطر مي افته.» جوان بور چشم عسلي، لبخند مي زند
منبع: خيلي خيلي محرمانه(بازخواني داستاني عمليات قدس 3 لشگر19 فجر)


www.navideshahed.com

به این مطلب امتیاز دهید:
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید