ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

عطرخوش بوي نماز

خاطره معلم ابتدايي صديقه عليزاده، استان اصفهان، شهرستان دهاقان


سال اول خدمتم بود. من بايد در مدرسه ي كودكان استثنايي يك روستاي كوچك از توابع شهر دهاقان به دانش آموزان كم توان ذهني خدمت مي كردم. كلاسم دو پايه بود. سه نفر پايه ي آمادگي و سه نفر پايه ي سوم. نوآموزان پايه ي آمادگي را به صورت نيم دايره دور ميز كوچكي قرار دادم و دانش آموزان پايه ي سوم <SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; COLOR: black; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang=AR-SA&g t;را طرف ديگر كلاس. بچه هاي پايه ي سوم از نظر قد و هيكل خيلي درشت و بزرگ بودند و اگر كسي از بيرون مي آمد فكر مي كرد آن ها مقطع دبيرستان هستند و برعكس، نوآموزان آمادگي بسيار كوچك و ريزميزه بودند. نمي دانستم چه كار كنم. در كلاس قدم زدم و با خود انديشيدم كه رفتارم را براساس اين دو گروه چگونه بايد تنظيم كنم؟
نگاه بچه ها و سكوت فضاي كلاس، بر دلم سنگيني مي كرد. سرانجام پس از چند دقيقه سخنم را با اين شعر آغاز كردم:


به نام خدا بسم الله


مشكل گشا بسم الله


داريم بر لب خود


در هر كجا بسم الله


خود را معرفي كردم و از آن ها خواستم تا خود را معرفي كنند. نفر آخر، پسري بود با صورتي آفتاب سوخته، خجالتي و كم رو. از جا برخاست. نامش را به سختي بر زبان آورد. مثل اين كه لكنت داشت. گفته هايش به راحتي درك نمي شد. بدنش مي لرزيد. تمام حواسم به او بود كه فهميدم بچه ها مي خندند و مي گويند: «حسن سياه، حسن سياه»
آنها را ساكت كردم. با خود عهد كرده بودم كه هر روز صبح، وقتي وارد كلاس مي شوم، قبل از شروع به كار سوره هاي قرآن را آيه به آيه با نوار با دانش آموزان كار كنم. اين موضوع را با آن ها در ميان گذاشتم و ضبط را شروع كردم. سوره ي توحيد، اولين آيه، چند بار با صوت خوانده شد و سپس بچه ها زمزمه كردند و بعد از آن ها خواستم با صداي بلند آيه را بخوانند.
همين طور كه به بچه ها نگاه مي كردم، متوجه شدم حسن با انگشتانش گوش هايش را گرفته است. تعجب كردم ولي چيزي نگفتم. روز بعد، آيه ي دوم با صوت خوانده شد. بچه ها زمزمه كردند و بعد با صداي بلند خواندند. من نيز با آن ها كلمات را تكرار مي كردم. بازهم نگاهم به حسن افتاد. او مثل روز قبل گوش هايش را گرفته بود. به روي خود نياوردم، ولي با يك دنيا سؤال روبه رو شده بودم: چرا حسن اين كار را مي كند؟ شايد صداي نوار بلند است و او را اذيت مي كند. صداي نوار را كم تر كردم، ولي او همچنان گوش هايش را محكم گرفته بود. روز سوم باز هم اين صحنه تكرار شد. بعد از كلاس، حسن را صدا كردم و به او گفتم: «حسن، صداي نوار تو را اذيت مي كند؟» جوابي نشنيدم. دوباره سؤال كردم، بازهم جوابي نشنيدم. مشتاق بودم علت را بيابم.
كلاس سوم درس قرآن داشتند. از بچه ها خواستم كتاب هايشان را روي ميز بگذارند. حسن چيزي روي ميز نگذاشت. مجيد گفت: «حسن سياه، قرآنت كو؟» حسن چيزي نگفت. گفتم: «اشكالي نداره. از روي كتاب مجيد نگاه كن و بخوان.» حسن سرش را بالا آورد و گفت: «خاخانم مـ مـ من برم بيرون.»
علت را پرسيدم. باز هم گفت: «مي مي خواهم برم بيرون.» به او اجازه دادم. زنگ خورد. تازه متوجه شده بودم كه نيم ساعت است حسن به كلاس برنگشته است.
سريع به سالن رفتم. حسن روي يك صندلي &lt ;SPAN style=”LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: ‘Tahoma’,’sans-serif’; COLOR: black; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: ‘Times New Roman'” lang=AR-SA>نشسته بود. از او علت را پرسيدم، ولي بازهم جوابي نشنيدم. اين رفتار او چندين جلسه تكرار شد. هنگام شنيدن آيات قرآن، گوش هاي خود را مي گرفت و ساعت قرآن از كلاس خارج مي شد و به كلاس برنمي گشت. اين مسئله، ذهن مرا مشغول كرده بود. خيلي دوست داشتم بدانم: دليل اين رفتار چيست.
پرونده ي تحصيلي اش را مطالعه كردم. او تنها پسر خانواده بود و دو خواهر كوچك داشت و به علت مردودي مكرر در مدرسه ي عادي و تست هوش، آموزش پذير متوسط به اين مدرسه فرستاده شده بود.
كارنامه ي سال هاي قبل او را كنترل كردم. او در درس قرآن ضعيف تر از هر درس ديگري عمل كرده بود. از مدير خواستم تا مادرش را به مدرسه دعوت كند. با مادرش درباره ي اين موضوع صحبت كردم. مادر شروع به گريه كرد و گفت: «پدرش از وقتي كه فهميده پسرش كم توان ذهني است، ديگر نماز نمي خواند و مي گويد پشتش شكسته است. مرتب بد و بيراه مي گويد و او را سرزنش مي كند. خواهرهايش هم به او مي گويند: تو استثنايي هستي و به خاطر سياه بودن پوستش هميشه او را مسخره مي كنند
.»
با اين صحبت ها احساس كردم كه اعتماد به نفس حسن ضعيف شده است و نياز به توجه بيش تري دارد. سعي كردم رابطه دوستي با او ايجاد كنم و با روش سرمشق دادن، رفتار توأم با خونسردي و خودداري، از هرگونه تمسخر و سرزنش، نظر ديگران را هم به طرف او جلب نمايم.
زنگ هاي تفريح در حياط مدرسه قدم مي زدم. گاهي به او نزديك مي شدم و احوالش را مي پرسيدم، ولي جوابي نمي شنيدم. در كلاس هم مثل پرنده اي ساكت گوشه اي كز مي كرد و مي نشست. از خودم نااميد شده بودم و پيش خود فكر مي كردم: آخر معلم بي تجربه اي مثل من چگونه مي تواند اين مشكل را حل كند.
از پدرش خواستم به مدرسه بيايد و در رابطه با اين موضوع مفصل با او صحبت كردم. ولي بي فايده بود. او مردي خشن، گستاخ و درشت گو بود و به خاطر داشتن چنين فرزندي از خدا و دين و ايمان رويگردان شده بود. از مشاور مدرسه خواستم چندين جلسه با او صحبت كند. پيداكردن راه مناسبي براي حل اين مشكل تمام هوش و ذهنم را درگير كرده بود تا اين كه اتفاق ديگري افتاد.
به خاطر اين كه ما نوبت صبح بوديم، امكان خواندن نماز جماعت در مدرسه نبود. به همين خاطر از بچه ها خواستم تا براي جلسه ي آينده ي درس قرآن، هر كدام يك سجاده و جانماز به كلاس بياورند. به آن ها گفتم: «موضوع را هم به حسن بگوييد.» جلسه ي بعد همه ي بچه ها حتي نوآموزان آمادگي هم سجاده و جانماز آورده بودند، غير از حسن. او مي خواست طبق معمول كلاس را ترك كند. ديگر طاقت نداشتم. نمي دانستم چه بكنم. از خدا ياري خواستم. به حسن گفتم: «مگر نمي خواهي نماز بخواني؟» خيلي آرام گفت: «نـ نـ نه.» گفتم: «چرا؟ مگر دوست نداري با خدايي كه تو را آفريده است صحبت كني؟»
به چشمانم نگاه مي كرد. احساس كردم مي خواهد چيزي به من بگويد. او را بيرون از كلاس بردم و از او خواستم برايم حرف ب
زند. درد دل كند. صدايش با بغض
همراه شده بود. لرزان و ترسان گفت: «آخر به او چه بگويم؟» گفتم: «ما با نماز خواندن از خدا مي توانيم تشكر كنيم.» گفت: «براي چه تشكر كنم؟ تشكر كنم كه مرا سياه آفريده است. تشكر كنم كه مرا عقب افتاده آفريده. تشكر كنم كه باعث شده همه به من بگويند: حسن چله، حسن سياه… هيچ كس مرا دوست ندارد.» اين را گفت و زد زير گريه. گريه، امانش نمي داد و مثل ابر بهاري اشك مي ريخت و مي گفت: «چرا خدا! چرا»
تازه اينجا بود كه دليل همه ي رفتارهاي حسن را متوجه شد
ه بودم.
از يك طرف خوشحال بودم كه علت را يافته ام و از طرف ديگر در حيرت بودم كه حالا با اين دانش آموز چه بكنم؟! از او خواستم دست و صورتش را بشويد و به كلاس برگردد.
بعد درباره ي سپاس از خدا از طريق نماز صحبت كردم و اين كه «ما بنده ي خدائيم و غرق در نعمت هاي او، پس در هر نفسي، نه يك نعمت بلكه صدها نعمت است و بر اين نعمت ها، نه شكري بلكه هزاران شكر لازم است. كافي است اندكي چشم بگشاييم و لطف و فضل خدا را درباره ي خودمان ببينيم. خواهي، نخواهي سپاس او خواهيم گفت. خداوند به ما هستي بخشيده، براي زندگي خود هرچه لازم داشته ايم، عطا كرده است… اگر براي ما آب نيافريده بود… اگر ما انگشت نداشتيم… اگر چشم نداشتيم… اگر گوش هايمان نمي شنيد، اگر و هزاران اگر ديگر. آيا بي انصافي و حق نشناسي نيست كه انسان، غرق نعمت هاي خدا باشد ولي حالت سپاس به درگاه صاحب نعمت نداشته باشد؟ نماز، تشكر از خداست كه ولي نعمت ماست. هرچه داريم از اوست. البته اين سپاس براي خدا سودي ندارد، بلكه براي خودمان مفيد است. نشانه معرفت
ماست
»
حسن به تمام صحبت هاي من گوش مي كرد و هيچ نمي گفت. فرداي آن روز با هماهنگي مدير مدرسه از مركز بهزيستي و افراد حمايت پذير آن مركز بازديد كرديم. با اين نيت كه حسن با ديدن آن ها شايد به خود آيد و مشكلات اندكي كه براي خودش بزرگ كرده بود، فراموش كند. در آن جا براي بچه ها بسيار صحبت كردم. بعد از بازديد، حسن را كنار كشيدم و نظر او را درباره ي كساني كه در اين مركز بودند جويا شدم. او فقط گفت: «بيچاره ها.» از او خواستم كه خود را با آن ها خوب مقايسه كند. چند روز از اين بازديد گذشت. صبح بود. مي خواستم به كلاس بروم. در&lt ;SPAN dir=ltr> دفتر مدرسه هرچه گشتم ضبط را پيدا نكردم. از مدير پرسيدم: «پس ضبط كجاست؟» گفت: «حسن آن رابه كلاس برد.» تعجب كردم. به كلاس رفتم. بعد از سلام و احوالپرسي، ضبط را روشن كردم و شروع به تمرين كرديم. زيرچشمي نگاهي به حسن كردم. دست هايش را روي ميز گذاشته بود و سرش پايين بود. منتظر بودم گوش هايش را ببندد ولي او اين كار را نكرد. وقتي ضبط را خاموش كردم، حسن گفت: «خاخا خانم، اين آيه چي مي گه؟» از فرط خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدم. گفتم: «كدام آيه؟» گفت: « خواندن اهدنا الصراط المستقيم يعني چه؟» از شادي، اشك در چشمانم حلقه زد. هر جوري بود آن را برايش معنا كردم. جرقه اي از اميد در دلم روشن شده بود. زنگ خورد. بچه ها از كلاس بيرون رفتند، ولي حسن سرجايش نشسته بود. مي خواستم از كلاس بيرون بروم كه مرا صدا زد: «خانم، مي شه نماز خوندن رو به من ياد بديد»
با خوشحالي گفتم: «چرا كه نه.» چه لحظه ي شيريني بود! عزم جزم كردم تا ذكرهاي نماز را به حسن ياد بدهم. از آن به بعد هر روز صبح ذكرهاي نماز را در كلاس كار مي كردم، ولي حسن در حافظه و به يادسپاري مشكل داشت. خيلي سخت ذكرها را ياد مي گرفت و خيلي راحت هم فراموش مي كرد. لكنت او نيز مانع از تلفظ صحيح مي شد. تصميم گرفتم براي يادگيري بهتر، او و ديگر بچه ها با كمك مربي پرورشي هر هفته يكي از ذكرهاي نماز را همراه با معني آن در مراسم صبحگاه تمرين كنيم.
بعضي از معلمين مدرسه مي گفتند: «او سال اولي است، انرژي اش زياد است!»
آن ها معتقد بودند كه اين بچه ها تكليفي ندارند. درست است كه تكليف، تابع توان است. خداي دادگر، از هيچ كس عملي فوق توان او نخواسته است و اگر كسي نسبت به انجام كاري ناتوان باشد تكليفي هم ندارد. خداوند در قرآن مي فرمايد: «لا يكلف الله نفسا الا وسعها» (بقره: 286). ولي شور و اشتياق وصف ناپذيري در حسن پيدا شده بود و با تمرين و تكرار فراوان و پشتكار، توانست در مدت چند ماه، نمازخواندن را به طور كامل ياد بگيرد و اذان و اقامه را نيز حفظ كند.
يك روز كه جلسه ي انجمن اوليا و مربيان در مدرسه برگزار گرديد، قرار شد دانش آموزان را در سالن مدرسه براي خواندن نماز به صورت نمايشي جمع كنيم تا جلوي پدر و مادرهايشان نماز بخوانند. چون حالا ديگر نه تنها حسن، بلكه بقيه ي دانش آموزان هم تا حدودي مي توانستند نماز بخوانند. قرار گذاشتيم براي ترغيب و تشويق بيش تر، حسن، اذان و اقامه را با صداي بلند جلوي همه بخواند.
وقتي او مشغول خواندن اذان و اقامه بود، به پدر و مادر حسن نگاه كردم. اشك در چشمان آن ها حلقه زده بود و با ناباوري به او مي نگريستند. از اين ماجرا يك هفته بيش تر نگذشته بود كه كسي در كلاسم را زد. گفتم: «بفرماييد.» &lt ;/B>مادر حسن بود. يك دسته گل زيبا كه از باغچه ي خانه شان چيده بود، به من داد و با خوشحالي گفت: «خانم جان، چند روز است كه حسن و پدرش هر دو براي خواندن نماز به مسجد مي روند.»


منبع:كیهان.


http://namaz.namaz.ir

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید