ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

علی علیه السلام در میان قوم عطرفه

از جمله نشانه هاى (معجزات) امیرالمؤمنین (ع) روایتى است که زاذان از سلمان نقل نموده که: روزى رسول خدا (ص) در بطحاء نشسته و جماعتى از اصحاب نزد ایشان بودند. آن حضرت در حالى که روى به ما داشت و حدیث مى فرمود؛ ناگاه به گردبادى نظر افکند که گرد و غبار به پا مى کرد و همین طور که نزدیک مى شد، گرد و غبار بالاتر مى رفت تا این که در مقابل رسول خدا (ص) ایستاد. در میان آن شخصى بود که گفت: اى رسول خدا، سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد. بدان من فرستاده قوم خود هستم که به تو پناه آورده ام. ما را پناه ده و کسى را همراه من از جانب خودت بفرست که بر قوم ما تسلط داشته باشد؛ زیرا جمعى از آنان بر جمع دیگر ستم کرده اند. تا او بین ما و آن ها مطابق حکم خداوند و کتابش قضاوت کند و من از عهد و پیمان هاى مؤکد بگیر که فردا صبح او را صحیح
و سالم به سوى تو برگردانم ؛ مگر این که براى من حادثه اى از جانب خداوند پیش آید
.، پیامبر (ص) فرمود: تو کیستى و قوم تو چه کسانى هستند؟، گفت: من عطرفه بن شمراخ یکى از بنى کاخ هستم. من و جماعتى از خانواده ام استراق سمع مى کردیم؛ ولى هنگامى که ما را از آن منع کردند، مؤمن شدیم و زمانى که خداوند تو را به پیامبرى مبعوث کرد، به تو ایمان آوردیم و تو را تصدیق نمودیم. اما گروهى از این قوم با ما مخالفت کردند و بر اعمال گذشته خویش پایدار ماندند و بین ما و آنها اختلاف افتاد. آنها از نظر تعداد از ما بیشتر و از نظر قدرت از ما نیرومندترند و بر آب و چراگاه دست یافته اند و به ما و حیوانات مان ضرر وارد مى کنند؛ پس کسى را با من به سوى آنها بفرست که بین ما به حق حکم کند.، پیامبر فرمود: پوشش صورتت را بردار و خودت را به ما نشان بده تا تو را با آن صورت حقیقى ات که هستى ببینیم.، آن شخص صورتش را براى ما گشود. دیدیم پیرمردى است که بر او موى فراوان بود و سرى دراز داشت و چشم هایش نیز دراز و در طول سر او قرار داشت. حدقه چشمش کوچک بود و در دهانش دندان هایى مانند دندان هاى درندگان بود. سپس پیامبر از او پیمان گرفت کسى را که همراهش مى فرستد، فردا صبح برگرداند.، چون کلامش پایان یافت، پیامبر به ابى بکر (و عمر و عثمان) رو کرد و فرمود: کدام یک از شما با برادر ما عطرفه مى رود تا ببیند آنها در چه حالند و بین آنان به حق حکم کند؟، گفت: آنها کجا هستند؟، حضرت فرمود: آنها زیر زمین هستند.، ابوبکر گفت: چگونه ما طاقت داخل شدن در زیر زمین را خواهیم داشت و چگونه بین قضاوت کنیم، در حالى که زبان آنها را نمى دانیم؟ پیامبر جواب او را نداد.، سپس رو به عمر بن خطاب کرد و همان سخنانى را که ابوبکر فرموده بود، به عمر گفت و عمر نیز جوابى مثل جواب ابوبکر داد. سپس رسول خدا (ص) روبه عثمان کرد و همان حرف ها را که به آن دو؟(ابوبکر و عمر
) فرموده بود، به عثمان گفت و عثمان نیز همانند ابوبکر و عمر پاسخ داد
.، سپس رسول خدا(ص) على (ع) را خواست و به او فرمود: یا على، با برادرما عطرفه برو و بر قومش اشراف پیدا کن و ببین آنها در چه حالند و در بین آنها به حق حکم کن.، امیرالمؤمنین برخاست و عرضه داشت: گوش مى سپارم و اطاعت مى کنم، آنگاه شمشیرش را حمایل نمود.


سلمان گفت: من به دنبال على (ع) حرکت کردم تا این که به وادى معهود رسیدند. وقتى امیرالمؤمنین (ع) وسط آن قرار گرفت، و به من نگاه کرد و فرمود: اى اباعبدالله، خداوند جزاى کوشش تو را عطا فرماید؛ برگرد. من برگشتم (ولى در عین حال) ایستادم و به آن حضرت نگاه مى کردم که چه کارى انجام مى دهد. دیدم زمین شکافته شد و حضرت در آن فرو رفت و زمین به حال اول برگشت.، اندوه و حسرت فراوانى به من دست داد که خدا به آن داناتر است و همه آن به خاطر شفقت نسبت به امیرالمؤمنین (ع) بود.، به هر حال، پیامبر (ص) صبح کرد و نماز صبح را با مردم خواند سپس بر کوه صفا نشست در حالى که اصحابش دور آن جناب را گرفته بودند. امیرالمؤمنین از مؤعد مقرر دیرتر کرده بود. تا این که خورشید کاملا بالا آمد و مردم در مورد (تاءخیر) آن حضرت زیاد حرف مى زدند تا این که ظهر شد. از جمله مى گفتند: جن ها، پیامبر (ص) را فریب دادند و خداوند ما را از دست ابوتراب راحت کرد و افتخار کردن او به پسر عمویش تمام شد.، سرزنش دشمنان و منافقین آشکار گردید و حرفهاى بسیار زدند تا این که پیامبر (ص) نماز ظهر و عصر را نیز خواند و به جاى خود بازگشت و مردم آشکارا سخن مى گفتند و از امیرالمؤمنین (ع) ماءیوس گشتند. نزدیک بود که خورشید غروب کند و مردم مطمئن شدند که على (ع) هلاک شده است، و نفاقشان هویدا گشت.، ناگهان کوه صفا شکافته شد و امیرالمؤمنین (ع) در حالى که از شمشیرش خون مى چکید و عطرفه همراه او بود، هویدا گشت. پیامبر (ص) برخاست و میان دو چشم و پیشانى على (ع) را بوسید و به او فرمود: چه چیز تو را تا بحال از من دور داشت؟، على (ع) فرمود: به جانب خلق کثیرى که به عطرفه و قومش ظلم کرده بودند رفتم و آنها را به سه چیز دعوت کردم، ولى نپذیرفتند. آنها را به توحید و نبوت شما فرا خواندم ؛ از من نپذییرفتند. از آنها خواستم که جزیه بپردازند؛ قبول نکردند. (در مرتبه سوم) از آنها خواستم که با عطرفه و قومش صلح کنند؛ به طورى که جوى هاى آب و چراگاه ها، یک روز از آن عطرفه و یک روز از آن آنها
باشد اما سرباز زدند و قبول نکردند. پس شمشیر کشیدم و از آنان بیش از هشتاد هزار جنگجو را کشتم و چون آن چه را که برسرشان آمد مشاهده کردند، فریاد زدند: الامان، الامان.،
گفتم: امانى براى شما نیست، مگر به وسیله ایمان به خدا. پس ایمان به خدا و به شما آوردند. سپس میانه آنان و عطرفه و قومشان صلح برقرار نمودم و برادر شدند و اختلاف از میان آنها برداشته شد و تاکنون با آنها بودم. پس عطرفه گفت: اى رسول خدا، خداوند از جانب اسلام به شما جزاى خیر دهد و به پسر عموى شما، على (ع) از جانب ما پاداش خیر دهد. و عطرفه به سوى آن جا که مى خواست بازگشت.
کتاب على (ع) والمناقب، ص ۱۷۱ – ۱۶۷


www.13rajab.ir

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید