ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

لااقل آشغالش را زمین ننداز

امیرحسین  فخری


 نزدیک مهر بود؛ پسرک داشت با آب و تاب از کیف و کفش مدرسه‌اش تعریف می‌کرد و صدایش آنقدر بلند بود که داخل مغازه هم می‌آمد. مخاطبش را نمی‌دیدم،اما هر که بود آرام و بی هیچ پاسخی داشت گوش می‌کرد و صدایش در نمی آمد.


حرفهای پسرک تمام نمی‌شد. کنجکاوی باعث شد تا برای دیدن ماجرا به سمت  در بروم. پسرک با حالتی بسیار غرور‌آمیز برای بچه کوچک دست فروشی که معلوم نبود از کجا پیدا کرده بود حرف میزد و فخر وسایلش را به او میفروخت،. لحظاتی را به آن دو نگاه کردم. می‌توانستم حس تحقیر که پسرک دست فروش داشت را کاملا حس کنم.


بعد از مدتی مادر پسر از یکی از خانه های بالای مغازه بلند گفت: فرشاد بیا بالا برات آبمیوه درست کردم. اما بعد که پسر بچه دستفروش  را دید -انگار که منبع طاعون را دیده باشد- حرفش را عوض کرد و بلندتر گفت: اون کیه داری باهاش حرف میزنی؟ زود بیا این طرف. بعد هم از همان بالا مخاطبش را عوض کرد و رو به پسر دستفروش گفت:گم شو برو از این جا…


همان موقع فرشاد چزخید سمت بالا و از مادر طلب پول کرد. اسکناس ده هزار تومانی پرواز کنان به سمت پسرک آمد. وقت خلوتی خرید و فروش بود و چندان خبری از مشتری نبود پس تصمیم گرفتم دیدن این ماجرا را تا انتها ادامه بدهم.


فرشاد ایستاد تا مادر از کنار پنجره رفت و بعد دوید به سمت سوپر مارکت. فرشاد  حدودا ده سال داشت. در این مدت کودک دست فروش هم گاهی به مردم اصرار میکرد که فالی بخرند.


فرشاد خیلی مشکوک از درون مغازه بیرون آمد و رفت به کوچه بغلی، آرام و موازی با او رفتم سر کوچه. سیگار لبش بود و با سرعتی باور نکردنی به آن پک میزد. سیگار که تمام شد آدامسی درآورد و شروع کرد به جویدن. پسربچه دست فروش به او نزدیک شد و در عین ناباوری گفت: سیگار میکشی؟ لا اقل این آشغال ها رو زمین ننداز، پدر من باید خم و راست بشه تا این آشغال‌ها رو جمع کنه.


پسربچه دستفروش خم شد و آشغال سیگار و آدامس را برداشت.</o:p& gt;


  


نفر وسط نشسته روی زمین


معلم کلاس اولم، آقای بزرگی بود، با قد کشیده و عینک قاب سیاهِ پهن دهه شصتی. همیشه کت نیم داری به تن داشت که ه
نوز هم نام رنگش را بلد نیستم
!


بچه زرنگ کلاس بودم، ردیف دوم می‌نشستم. از بس کلاس شلوغ بود، سه نفر روی یک نیمکت تق و لق چرک گرفته، تنگِ هم می‌نشستیم. ولی وقت املا برا اینکه تقلب نکنیم نفر وسط رو زمین زانو میزد و دفترش رو روی صندلی میگذاشت.


فک کنم درس ژاله و گل بود و نوبت من بود که نفر وسط باشم و بروم پایین دیکته بنویسم. اون پایین صدای معلم درست نمی‌رسید و من جا ماندم. ترس و اضطراب با کم‌رویی و مخلوطی از احساس کتک خوردن، گردابی آن وسط ایجاد کرده بود که داشت غرقم م
ی‌کرد
.


با هر جان کندنی که بود املاء تمام شد. عینک معلم مثل میکرسکوپ دنبال غلط غلوط بچه ها می‌گشت، که ناگهان نعره‌ای کشید که فلانی و اسم مفلوکم از حنجره شیشه‌ای استاد، برق سه فاز فشار قوی را به دنریت‌های اعصاب حسی ام وارد کرد! دو سه قدم مانده بود که برسم به میزش که چنان کشیده‌ای حواله صورتم کرد که برق از کله ام پرید و بجای اولم پرت شدم</SPAN& gt;.


به خانه که رسیدم هنوز اثر انگشتان آقا معلم روی صورت خط‌خطی زمینه کچلم بود. آه از نهاد مادر بلند شد و فردا آمد مدرسه و آقا معلم را دعوا کرد که به چه حقی این بلا را سر یکی یه دونم درآوردی؟


دهه شصت بود و اینقدر بچه ننه بودن نوبر بود! آقا معلم هم از این اتفاق حسابی ناراحت بود؛ البته بیشتر برای نمره هفتی که بچه زرنگ کلاسش از املاء گرفته بود!


آقای بزرگی معلم بزرگواری بود. خدا رحمتش کند


www.rajanews.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید