ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

ماجرای معماری عجیب حرم امام رضا علیه السلام

قرار بود رواق جدید امام رضا رو بسازیم.دل تو دلم نبود هم مهندس، مهندس به نامی بود هم کار کار بزرگی بودآرزوی هرکسی بود که توی حرم امام رضا یه یادگار ازخودش بذاره حالا این لیاقت نصیب من شده بود.


کار رو شروع کرده بودیم اما کار اصلی که سردرب ورودی بود باقی مونده بود، نمیدونم چ
ی شد که قرار شدشیخ (مهندس و طراح رواق) از مشهد بره البته نه برای همیشه بلکه کاری پیش اومده بود و قرار بود برای چند روزی بالای سرکار نباشه. وقتی شیخ خواست حرم رو ترک کنه رو کرد به من و گفت: معمار دست به این سردر نمیزنی تا من برگردم!


منم که به کار مهندسی شیخ اعتماد کامل داشتم با وجودیکه تعجب میکردم ولی گفتم: به روی چشم شیخ حتما وایمیسم تا شما برگردی.


کار رواق تموم شده بود و دیگه همه چیز معطل سردرب یا همون ورودی بود اما طبق دستور شیخ نباید این کار رو انجام میدادم تاخودش بیاد. شب که ازکار دست کشیدم و بعد ازا نجام کارهام خواب اومد سراغم توی خواب امام رضا رو دیدم که ازم پرسید: معمار چرا کار رو تموم نمیکنی؟


جواب دادم: آقا جان شیخ امر فرمودن که اینکارو نکنم. چون میخوان خودشون بالای سراین قسمت کار باشن.


آقا رو به من کرد و ادامه داد: معطل شیخ نشید کار رو تمومش کنید.


صبح که بلند شدم وقتی به سردرب نگاه میکردم یاد خواب دیشب می افتادم اما چهره شیخ جلوی چشمم ظاهر میشد که با صلابت خاصی به من گفته بود: دست به ورودی نمیزنی تا خودم برگردم.


پیش خودم گفتم: خب حالا باید چیکار کرد؟ این سوال بارها اون روز توی ذهنم نقش میبست و جوابی براش نداشتم تااینکه اون روز باخرده کاری های اطراف سپری شد و منم دست به معماری ورودی نزدم.


شب که بعد از انجام کارهای عادی خودم به خواب رفتم دوباره توی خواب امام رضا رو بخواب دیدم که میفرمودند: معمار منتظر شیخ
نباش خودت دست به کار شو و ورودی رو تموش کن.


روز دوم رو هم باسوال دیروزم سپری میکردم اما هیچ جوابی براش پیدا نمیکردم تااینکه شب سوم هم توی خواب امام رضا رو بخواب دیدم که اینبار گویا ازمن و سردرگمی من ناراحت شده بودن. باتندی خطاب به من کردن و فرمودن: معمار مگه من نگفتم کار رو تمومش کن؟


بادستپاچگی جواب دادم: آقاجان میخوام انجام بدم اما شیخ ناراحت میشن که از دستورشون سرپیچی کردم.


آقافرمودند: نیازی نیست منتظر شیخ باشید کار رو تموم کنید.


صبح که بلند شدم تکلیف برام روشن شده بود. کاررو شروع کردم و به حول و قوه خدا ورودی رو هم تموش کردم اما یه سوال همیشه مثل یه پتک توی سرم به این ور و اون ور میکوبید و ذهنمو بخودش مشغول میکردسوالی که براش جوابی نداشتم.


میدونستم اگه شیخ برگرده واویلایی به پامیشه اما ته دلم یه ندای غریبی دلمو آروم میکرد.


….بعد ازچند روز شیخ به حرم برگشت ولی برخلاف دستورش باکار تموم شده سردرب ورودی روبرو شد. وقتی چشمش به ورودی افتاد همونطور که تصور میکردم ناراحت شدو شروع کرد به داد و بیداد که مگه نگفته بودم: من با این سردرب کار دارم نباید تمومش کنید؟


توی اون سروصدا کسی جرات جلو رفتن نداشت اما انگار یکی از پشت منو حول میداد که برو جلو نترس. برای همین یکی یکی جمعیت کارگر رو کنار میزدم و بطرف محور این جماعت که شیخ بود حرکت میکردم اما از صلابت شیخ ترس تو وجودم فوران میزد.


قدمهام سست بود اما یکی اونا رو بلند میکرد و جلوتر فرود میآوردشون….


وقتی به شیخ رسیدم هنوز تن صدای شیخ بلند بود و داشت مارو عطاب و خطاب میکرد که وقتی چشمش به من رسید دستش رو انداخت و آروم گفت: دستت درد نکنه معمار …دستت دردنکنه اینطوری توصیه منو به گوش میگیری؟


خواستم بگم: آخه شیخ….که حرفمو برید و گفت: تو که میدونستی من برای این سردرب هزار تا طرح و نقشه ریخته بودم. تو که میدونستی و شنیدی گفتم که اینو تمومش نمیکنی تا من برگردم.پ س چرا اینکارو کردی؟


درح
الیکه لکنت زبون گرفته بودم گفتم: آقا امر فرمودن…


اینو که گفتم انگار آب سرد ریخته باشن روی آتیش دیدم غضب شیخ فروکش کرد و گفت: چی؟ آقا فرمودن؟! یعنی چی؟


دست شیخ رو گرفتم و باخودم بردمش گوشه ای و تمام ماجرا رو بهمراه خواب هایی که دیده بودم براشون تعریف کردم.


وقتی داشتم اینارو تعریف میکردم تمام وقت سرم پائین بود تا اینکه ماجرای خواب ها تموم شد کمی که سرم رو بالاتر گرفتم دیدم زانوهای شیخ داره میلرزه. ترسیدم سریع نگاهم رو به سمت صورت شیخ برگردوندم که باتعجب دیدم شیخ داره گریه میکنه.


پرسیدم: شیخ چیزی شده؟


شیخ جواب داد: قربون آقا برم که گناه کارها رو هم دوست داره …وشروع کرد دوباره گریه کردن من که هنوز متوجه حرفش نشده بودم دوباره پرسیدم: چیزی شده شیخ یعنی چی ؟


شیخ باگوشه لباسش اشکش رو پاک کرد و گفت: راستش من طرحی رو برای سردرب ورودی این رواق آماده کرده بودم که گناه کارهای که بعضی از اعمال ازشون سرمیزنه بادیدن این طرح مکدر بشن و از وارد شدن به حرم منصرف بشن و معماری این طرح طوری بود که کمتر گناه کاری میتونست وارد حرم امام هشتم بشه ولی دستور آقا نشون میده این خواست آقا نبوده و نیست و آقا کرامتش رو ازسر گناه کارها هم نمیخوان کم کنن.


اینارو میگفت و اشک می ریخت و منم که تازه به جواب سوالم رسیده بودم بارون اشک ازابرچشمام سرازیر شد تا کویر خشک و بی آب و علف صورتم رو تر کنه …
آروم بلند شدم و رو به گنبدکردم و زیرلبم زمزم
ه کردم” السلام علیک یاعلی بن موسی الرضا(ع) ”


این شیخ کسی نبود جز بهاءالدین محمد بن‏ حسین عاملی معروف به شیخ بهائی که طراحی های وی در معماری حرم امام رضا درجریان سفر شاه عباس صفوی به مشهد عزیمت و برای بازسازی حرم رضوی که بدست غزنویان و مغولان تخریب شده بودهمت گماشت و از او یا درگارهای ماندگاری بجا مانده است.


ماجرای معماری شیخ بهایی برای سردرب ورودی حرم امام رضا گوشه ای از الطاف پدرانه امام رئوف به سیه چهره گانی چون من است که در پناه آن امام غریب به طی روزگار مشغولیم. سیره زندگی امام هشتم سرشار است از چنین مواردی که برای هر طالب معرفتی درس کاملی محسوب میشود.


http://shafag.net/ahl-beit

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید