ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

مراقب دلبستگی هایت باش!/بخش اول

<P style="TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 200%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir=rtl class=MsoNormal align=justify&g t;آموزه های آقا مجتبی تهرانی
شاخصه های یک مؤمن
رُویَ عَن عَلیٍّ عَلیه السّلام قال: اَلمُؤمِنُ دَأبُهُ زِهادَتُهُ وَ هَمُّهُ دِیانَتُهُ وَ عِزُّهُ قناعَتُهُ وَ جِدُّهُ لِآخِرَتِهِ، قَد کَثُرَت حَسَناتُهُ وَ عَلَت دَرَجاتُهُ.
در این روایت حضرت چند صفت را برای مؤمن می فرمایند.
اَلمُؤمِنُ دَأبُهُ زِهادَتُهُ: دأب یعنی خو، عادت، فرق بین خو و عادت و غیر آن، این است که به طور بسیار آسان یک روش را، کاری را که آدم می کند، فشاری هم برایش ندارد. می فرماید مؤمن دأب و روش و خو و عادتش زاهدانه است. یک آدمی نیست که از نظر دلبستگی اش به دنیا، طوری باشد که اگر مثلاً فرض کنید چیزی از امور دنیایی از دستش برود، فشاری رویش بیاید ناراحت بشود. یا اگر دنبالش باشد به آن نرسد</SPAN&g t;.
وَ هَمُّهُ دِیانَتُهُ: آنچه که مشغولیّت ذهن برایش می آورد امور دنیایی نیست. همّ و غم او آخرتش است. نکند آنجا سابیده شود. اگر اینجا سابیده شود توجه نمی کند. دنبال این است که یک وقت نکند ضربه دینی به او بخورد. از دنیایش سابیده بشود مهم نیست از دینش سابیده نشود. نکند یک واجبی را ترک کند، نکند که یک وقت دستش آلوده به گناهی شود. همّ و غمّ او دینش است.
وَ عِزُّهُ قناعَتُهُ: مؤمن از آن هایی نیست که خیال کند عزت با مال و ریاست بدست می آید. خصوصاً امور مالی. نه! او عزّت را در قناعت می بیند. این را عزّت می بیند. یعنی به آنچه که خدا داده است راضی است. به حسب ظاهر، معمول، طبق موازین شرعی کارش را می کند، آنچه را که خدا روزی او کرده قسمت او کرده، به همان می سازد. عزت را در ثروت نمی بیند.


 وَ جِدُّهُ لِآخِرَتِهِ: حضرت از نظر خارجی وارد می شود. کوشش او یعنی تلاش بیرونی اش برای آخرتش است. آن ها همه درونی بود، هر سه تایی که حضرت فرمود دأب و همّ و عزّت همه درونی بود. حالا آمد بی
رونی. کوشش بیرونی اش برای آخرتش است
.
بعد می فرماید قَد کَثُرَت حَسَناتُهُ. چون کوشش او روی آخرتش است لذا ضریب حسناتش می رود بالا. حالا حسنات رفت بالا چی می شود؟
و عَلَت دَرَجاتُه. وقتی حسنات رفت بالا خودش هم می رود بالا. چقدر زیبا امیرالمؤمنین می فرماید. حسنات رفت بالا زیاد شد، آن زیاد می شود و این بالا می رود. کثرت در آن بکار برده. حسناتش که زیاد شد او درجاتش بالا می رود. این جا مرتبه ای بلند پیدا می کند. توجه کنید. اگر بخواهید علوّ درجات پیدا کند می فهمد با کثرت حسنات است.
رُویَ عَن رَسُول اللهِ صلّی الله عَلیه وَ آله و سَلَّم قال: خِصلَتانِ لا تَجتَمِعانِ فی مُؤمِنِ اَلبُخلُ وَ سُوءُ الظَّنِّ بِالرِّزقِ.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: دو صفت است که در مؤمن جمع نمی شود؛ بخل و گمان بد به روزی.&lt ;BR>بخل؛ از رذایل نفسانی است و معنایش هم این است که انسان در جایی که شرعآً و عقلاً سزاوار است، از نعمت هایی که خدا به او داده مصرف کند، بهره نگیرد. (شرعاً و عقلاً).
یک بخل داریم، یک اسراف داریم. بخل معنایش این است که من شرعاً وظیفه دارم مصرف بکنم و خرج نمی کنم؛ یعنی دارم ولی استفاده نمی کنم. اسراف معنایش این است که بی جا خرج می کنم، نباید مصرف کنم، ولی مصرف می کنم. در کنار بخل، معنای اسراف این است، جایی که آدم شرعاً سزاوار نیست، خرج بکند، نعمت الهیّه را هدر بدهد. این راجع به بخل بود و نسبت به خودمان است.
مطلب دومی که در این روایت پیغمبر اکرم می فرماید: «وَ سُوءِ الظَّنِّ بِالرِّزقِ»؛ این یعنی چه؟ این آن جاهایی است که تو هر چه خدا را خواستی وسیله کنی، کارسازی پیدا نکرد. من تقریباً تلاش می کنم روایات مرتبط را بخوانم.
می گویم بگو ببینم در دلت چه خبر است؟ این جاست که بد گمانی نسبت به رزق پیدا می کنی؛ یعنی این جا سزاوار بود خداوند به من بدهد، ولی نداد. این به چه معناست؟ خوب دقت کنید. کلمه اول راجع به خودت است. آنچه درباره خودت است، روی خداوند پیاده می کنی. یعنی خدا نعوذبالله بخل ورزید؟ در حالی که بخل را معنا کردم؛ یعنی سزاوار بود به من بدهد و نداد. این عین بخل است.
ولی گاه بخل را نسبت به خودت می گویی و یک وقت نعوذبالله نسبت به خدا «سوء ظَّنِ بالرِّزق» می یابی. معنایش بخل نسبت دادن به خداست، که سزاوار بود به من بدهد و بخل ورزید و به من نداد. نعوذبالله. فهمیدی؟
اگر آنجا کارسازی پیدا نکرد از نظر ظاهری، می آیی از این طرف. حال از نظر درونی چه کار می کنی؟ گاهی هم به شما بگویم که شما به زبان می آورید و متوجّه هم نمی شوید. می خواهم این را بگویم: سخنانی از دهانتان بیرون می آید، مواظب باشید! می گویی خدا نخواست. اینکه می گویی خدا نخواست، منظورت این است که مصلحت و بجا نبود خدا به من بدهد و برای همین نداد. این را می خواهی بگویی؟ که در عمق دلم راضی ام؟ یا نه؛ می خواهی بگویی خدا نعوذبالله بخل ورزید؟ کدام را می گویی؟ حواست جمع باشد. یک وقت نباشد در کنار «خدا نخواست هایی» که از دهانت بیرون می آید، بخواهی بگویی خدا بخل ورزید! یعنی بجا بود به من بدهد و نداد. این گونه خیال می کنی که تو خدا پرستی؟ مشکلت اینجاست. نمی فهمی این که از دهانت بیرون آمد، اگر با نارضایتی نسبت به خدا باشد، گره دیگر می اندازی در کارت؛ اللهم صل علی محمد و آل محمد.
راه های تطهیر قلب
در روایت می فرماید: «زَکَّ قَلبَکَ بِالأَدَبِ کَمَا یُذَکَّی النَّارُ بِالحَطَب» من در اینجا دو تا مطلب را به طور خلاصه عرض می کنم؛ یک بحث در باب تطهیر قلب است و یک بحث در باب تزکیه نفس. تزکیه، هم شامل تطهیر می شود و هم شامل رشد. انسان، هم وظیفه دارد دلش را پاک کند و هم وظیفه دارد آن را رشد بدهد.
در باب تطهیر، قلبی که تطهیر نشده است بی ادب است. ادب الهی، عبارت از مرز شناسی و مرزداری است. مرز شناسی و مرزداری به طور خلاصه یعنی؛ انسان نیرویش را در راه رضای الهی مصرف کند.
مرزشناسی یعنی اوامر الهی و دستورات خدا. مرزداری یعنی به کاربستن اوامر و دستورات الهی، که مصرف نیرو در مرزداری است. خلاصه بحث این است که انسان، اگر نیرویی که در هر بُعدی از ابعاد وجودی اش دارد، در راه رضای خدا مصرف کند، آن بُعد وجودی اش را مؤدّب کرده است و اگر در راه غیر رضای الهی مصرف کند آن بُعد وجودی اش بی ادب است.
قلب، یک بُعد از ابعاد وجودی انسان است. بحث در این است که کارایی قلب در چیست که انسان از او کار می کشد. اگر کاری را که انسان از قلب کشید، در راه رضای خدا بود، آن قلب می شود با ادب. اما اگر در راه رضای خدا نبود، آن قلب می شود بی ادب.
قلب یک ظرف است و ادب و بی ادبی این ظرف در ربط با مظروف آن است. ما راجع به قلب روایات متعدّده داریم که همین تعبیر است. علی (علیه السلام) می فرماید: «إنَّ هَذِهِ القُلُوبَ أوعِیَهٌ»؛ این دل ها ظروف هستند. «فخیرها أوعاه». در روایتی دیگر از پیغمبر اکرم هست که فرمودند: «قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): ان الله تعالی فی الارض اوانی الا فیها القلوب»؛ در زمین، برای خدا ظرف هایی وجود دارد که عبارت از دل ها است. صحبت در این است که این ظرف برای کیست و مظروفش چیست؟
می گویند: قلب، مخزنی است که مظروفش حبّ الهی است، «مخزن حب الهی». گاهی از این ظرف به «دار حق تعالی» تعبیر می کنند. گاهی به «بیت حق تعالی». در روایت به «حرم حق تعالی» تعبیر می کنند. در روایتی است که: «القَلبُ حَرَمُ اللهَّ فَلَا تُسکِن حَرَمَ اللهَّ غَیرَ اللهَّ»؛ هم ظرف را می گوید و هم مظروف را. استاد ما (رضوان الله تعالی علیه)، تعبیرشان از قلب این بود که قلب و دل ناموس الهی است.
کار دل دلبستگی است. می گویند: این ظرف که مظروفش باید حبّ الهی باشد، اگر حبّ غیر خدا در آن جایگزین شود، بی ادب است. آنچه که متناسب با آن ظرف بود و باید در آن راه، که مورد رضای الهی بود، مصرف می شد، این بود که حبّ خدا در این ظرف می آمد و جایگزین می شد نه حبّ غیر خدا؛ لذا این مطلبی که در روایات هست که قلب خود را ادب کن و اینکه می گویند: ادب قلب به تطهیرش است، یعنی پاک کردن قلب از حبّ به غیر خدا. به این
می گویند: ادب قلب
.
دلی که به غیر خدا تعلق پیدا کند، هرزه و بی ادب است!
دلی که هر روز و هر آن، به چیزی غیر خدا تعلق پیدا کند، قلبی هرزه و بی ادب است و این هرزگی قلب است. دلی که در دل بستگی به خدا، راسخ و پابرجا است و غیر حبّ به خدا را در خود راه نمی دهد، این دل و قلب مؤدب به ادب الهی است. لذا در معارف ما، در باب سلامت قلب و بیماری قلب، که کدام دل سالم است و کدام دل بیمار، معیار حبّ به خدا است. دلی که به دنیا تعلق گرفته باشد، یعنی در آن دل، حبّ به دنیا رسوخ کرده باشد و دلبسته به دنیا شده باشد، این قلب مریض است. گفتم: بی ادب است، در بیماری اش هم می گویم: این بی ادب، بیمار است. بی ادب ها بیمار هستند.
آن دل که نیرویش را در راه رضای الهی مصرف کرده باشد، یعنی این دل، به الله تعالی و اولیای خدا که آن ها را هم به خاطر خدا دوست دارد، تعلق پیدا کرده باشد، این دل سلامت است.
حالا من برای نمونه روایتی را می خوانم «یَومَ لا یَنفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ، إلَّا مَن أَتَی اللهَ به قلبٍ سَلیمٍ»؛ قیامت، روزی است که که نه پول، نه فرزند و نه چیز دیگری، به درد انسان نمی خورد بلکه دل سلامت است که به درد او می خورد.
قلب سالم چه قلبی است؟
روایت از امام صادق (صلوات الله علیه) در ذیل همین آیه منقول است که حضرت فرمود: «هُوَ القَلبُ الَّذِی سَلِمَ مِن حُبِّ الدُّنیَا» قلب سلیم آن قلبی است که از حبّ به دنیا سلامت باشد و نگذارد حبّ به دنیا در آن رسوخ کند، این در ربط با ادب قلب که همان تطهیر قلب است.
یک بحث دیگری در همین رابطه هست که در روایات هم مطرح است و آن مسأله رشد دل و قلب است. به این معنا که رشد قلب به چه چیز است. ابعاد وجودی انسان، غیر از بُعد مادّی او که از نظر روند رشد و نکث جدا از بقیّه ابعاد است، همگی قابل رشد هستند. عقل و حتی نفس هم قابل رشد هستند. رشد قلب به همین است که ما گفتیم. هر چه مظروف بزرگ تر، ظرف هم بزرگتر و هر چه مظروف کوچک تر، ظرف هم کوچک تر. چون مظروف قلب حب و دوستی است، اگر تعلّق دل به یک چیز محدود باشد، قلب هم محدود می شود. اما اگر تعلّق دل، به یک چیز نامحدود باشد، رشد قلب هم بی نهایت می شود<SPAN dir=ltr& gt;
.
مظروف قلب حب به خدا است
مظروف قلب، حبّ به خدا است. خدا نامحدود است پس حب به او هم نامحدود است. یک وقت خط کش های مادیّت را وسط نگذارید. بحث شدّت و ضعف است. یعنی شدّت رشد، به شدّت تعلّق به خدا است. این رشد قلب، گاهی در ربط با حالات است و گاهی در ربط با اعمال.
در روایت هست که «قال الله تعالی لعیسی (علیه السلام) أدب قلبک بالخشیه»؛ خشیت یک حالت درونی است که بر محمر علم و معرفت استوار است. چه بسا آن خوفی که از درک عظمت خدا ناشی می شود را خشیت تعبیر می کنند. «أدب قلبک بالخشیه»؛ در ربط با حالات است.
روایت از امام صادق (علیه السلام) است؛ «إنَّ القَلبَ یَحیَا وَ یَمُوتُ»؛ قلب زنده می شود و می میرد. «فَإذا حَیِّ»؛ وقتی که زنده بود «فَأَدِّبهُ بِالتَّطوُّعِ» آن را با مستحبّات ادب کن. عمل واجب را چه دلت بخواهد و چه نخواهد مجبور هستی انجام دهی. اگر قلب سرحال بود، جایی است که می توانی قلب را با عملی ادب کنی که آن را توسعه دهی، یعنی عمل مستحب. «وَ إذَا مَاتَ فَاقصُرهُ عَلَی الفَرَائِضِ»؛ اگر
قلبت مرده است، فقط واجباتت را انجام بده. آن مستحبی که از روی کسالت است، رشد درونی نمی آورد
.
چیزی که ایمان را در انسان استوار می دارد.
ایمان حقیقی قوی است و می تواند روی ابعاد دیگر اثر بگذارد. مثلاً در بُعد قلبی، مکرّر گفته ام که قلب، ظرف محبّت و تعلّقات است؛ اگر ایمان قوی باشد، جلوی تعلّقات قلبی به امور مادی که نقش تخریبی دارد را می گیرد. این مطلب به تعبیری در روایاتمان هم وارد شده است. امام صادق (علیه السلام) فرمود: «حَرَامٌ عَلَی قُلُوبِکُم أن تَعرِفَ حَلَاوَهَ الإیِمَانِ حَتَّی تَزهَدَ فِی الدُّنیَا». زهد، عدم وابستگی است. وابستگی به دنیا از موانع محسوب می شود و نمی گذارد انسان طعم ایمان را بچشد. لذا اگر ایمان را تقویت کنیم، تعلّق به دنیا کم می شود. جلسه گذشته هم عرض کردم که هر چه ایمان بالا رود، تعلّقات نسبت به امور دنیوی کم می شود، تا این که انسان به جایی می رسد که دیگر تعلّقی برایش باقی نمی ماند.
در بُعد نفسانی، یعنی نسبت به فضایل و رذایل، آن رذیله ای که ایمان را تهدید می کند، کدام است؟ در روایتی داریم: «قُلتُ مَا الَّذِی یُثبِتُ الإیِمَانَ فِی العَبدِ»؛ از حضرت سؤال کردند که چه چیزی ایمان را در انسان استوار نگه می دارد؟ «قَالَ الَّذِی یُثبِتُهُ فِیهِ الوَرَعُ»؛ حضرت فرمود
آنچه که ایمان را در دل استوار می دارد، ورع است. ما سابقاً بحث کردیم که آیا ورع و تقوا دو چیز هستند یا یک چیز؛ گفته شد که ورع عبارت از آن ملکه ای است که انسان به واسطه آن از مشتبهات هم پرهیز کند. بعد حضرت فرمود: «وَالَّذِی یُخرِجُهُ مِنهُ الطَّمَعُ». اما آن چیزی که موجب می شود انسان از محدوده ایمان خارج شود، چشمداشت به امور مادّی است که در دست دیگران است
.
من از قلب شروع کردم، بعد هم سراغ نفس آمدم، و حالا سراغ جوارح می رویم. در این رابطه روایتی از علی (علیه السلام) داریم که فرمود: « لَا یَجِدُ عَبدٌ طَعمَ الإیمَانِ حَتَّی یَترُکَ الکَذِبَ هَزلَهُ وَ جِدَّهُ». «کذب» یک عمل جوارحی است. بنده ای طعم ایمان را نمی چشد، مگر این که دروغ را، چه به شوخی و چه جدی، ترک کند.
پس این طور جمع بندی می کنیم که آنچه از نظر اعتقادی برای ایمان مضرّ است، تعلّقات دنیوی است؛ آنچه که از نظر نفسانی برای ایمان مضرّ است، طمع است؛ و آنچه در بین اعمال جوارحی برای ایمان مضرّ است، دروغ گفتن است. البته نه این که چیزهای دیگر ضرر ندارد؛ اما این ها سرآمد اموری هستند که ایمان را تضعیف و تخریب می کند. انسان باید سراغ اموری برود که ایمان را تقویت می کند و از آن طرف اموری که به ایمان ضربه می زنند را ترک کند. تا اینجا سه مورد از سرآمد اموری که به ایمان ضربه می زنند، مشخص شد؛ تعلّقات قلبی نسبت به امور مادّی، طمع و دروغ گفتن. این ها نسبت به ایمان نقش تخریبی دارند.
شش منشأ سرپیچی از فرمان الهی
رُویَ عَن الصَّادِقِ (عَلَیه السَّلامُ) قَالَ: إنَّ أوَّلَ مَا عُصِیَ اللهُ بِهِ سِتٌّ حُبُّ الدُّنیَا وَ حُبُّ الرِّئاسَهِ وَ حُبُّ الطَّعَامِ وَ حُبُّ النِّسَاءِ وَ حُبُّ النَّومِ وَ حُبُّ الرَّاحَه. [۱]
ترجمه و شرح: روایت از امام صادق (علیه السلام) منقول است که حضرت فرمودند: سرآمد اموری که موجب می شود انسان از فرمان الهی سرپیچی کند و نسبت به خداوند گناه و عصیان کند، شش مورد است. یعنی این شش مورد سرآمد هستند؛ نه این که موارد دیگر موجب گناه نمی شود. این ها غالباً سرآمد هستند. گناهانی که از انسان سر می زند، منشأش غالباً یکی از این ها است.
اول: حبّ الدنیا؛ پول دوستی. این موجب می شود که نه حرام سرش بشود نه حلال؛ لذا موجب عصیان می شود. دو نوع گناه داریم که یکی از آن ها ترک واجب است؛ خود ترک واجب هم گناه است، پول دوستی منشأ گناه می شود.
دوم: حبّ الرئاسه؛ جاه طلبی، ریاست طلبی. این هم منشأ گناهان و معاصی
دیگر می شود
.
سوم: حبّ الطعام؛ «ابن البطن»، یعنی کسانی که به اسارت شکم می روند. این هم منشأ گناهان بعدی می شود.
چهارم: حبّ النساء؛ منظور «ابن الفرج» است. مراد از حبّ النساء شهوت جنسی است.
از آن طرف، حبّ العام به تعبیر ما شهوت بطنی و شکم پرستی است، از این طرف هم شهوت جنسی را مطرح می فرماید که از این دو تعبیر می شود به «ابن البطن و الفرج». این ها اسیرند و به اسارت شکم و شهوت جنسیشان درآمده اند. این منشأ می شود برای گناه.
پنجم: حبّ النوم؛ یعنی کسانی که خیلی مقیّدند به خوابیدن. این ها هم به معصیت می افتند. یک سنخ معاصی هست که منشأش حبّ نوم و خواب است. صبح نماز صبحش قضا می شود، برای چه؟ چون می خواهد بخوابد.
ششم: حب الراحه؛ یعنی راحت طلبی. این هم منشأ یک سنخ از معاصی است.
یک رشته هست که همه این شش مورد را به هم پیوسته می کند و آن «حُبّ» است. «حبّ الدنیا»، «حبّ الرئاسه»، «حبّ الطعام»، «حبّ النساء»، «حبّ النوم»، «حبّ الراحه». همه این ها مثل دانه های تسبیحی در یک نخ هستند و آن نخ تسبیح، همین «حبّ دنیا و امور مادّی» است. لذا همه این ها مربوط به هم هستند. تعلّق به این عالم مادّه است که انسان را به گناه می کشاند. این اگر نباشد، هیچ وقت گناه سر نمی زند و واجب هم ترک نمی شود.
زیبایی کار نیک پس از گناه
رُوِیَ عَن البَاقِرِ علیه السلام قال: مَا اَحسَنَ الحَسَنَاتِ بَعدَ السَّیِّئَاتِ وَ مَا اَقبَحَ اَلسَّیِّئَاتِ بَعدَ الحَسَنَاتِ.
ترجمه حدیث: از امام باقر علیه السلام منقول است که حضرت فرمودند: چقدر کارهای نیک بعد از گناهان زیباست و چقدر گناه کردن بعد از کارهای نیک، زشت و قبیح است.
شرح حدیث: مطلب را راجع به این روایت عرض می کنم: ۱. از این روایت بک مطلب کلّی به دست می آید و آن اینکه: اعمال نیک و اعمال زشت از هم بیگانه نیستند. برخی خیال می کنند که اعمال نیک و اعمال زشت با هم در ارتباط نیستند امّا اینطور نیست. امام باقر علیه السلام در این روایت این مطلب کلی را می خواهد بفرماید که این ها از یکدیگر بیگانه نیستند. کارهای نیک روی کارهای زشت اثر می گذارد و همینطور کارهای زشت، روی کارهای نیک اثر می گذارد. البته راجع به اثر گذاری کارهای نیک روی کارهای زشت در قرآن کریم هم داریم؛ آنجا که می فرماید: إنَّ الحَسَناتِ یُذهِبنَ السَّیِئات.
حضرت امام باقر علیه السلام در ادامه دو مطلب را بر همین کلّی مترتب می کند. ۲. حضرت فرمودند: «مَا اَحسَنَ الحَسَنَاتِ بَعدَ السَّیِّئَاتِ» چقدر زیباست که اگر کسی غفلتاً دستش آلوده شد و از او کار زشتی صادر گشت، بعد از آن کار نیکی بکند. چون این کار نیک اثر می گذارد و زشتی آن کار زشت را از بین می برد. حضرت ه
مان رابطه ای را که در آیه شریفه هست مطرح می فرماید
.
۳
. «وَ مَا أقبَحَ السَّیِّئَاتِ بَعدَ الحَسَنَاتِ» حضرت می فرمایند چقدر زشت است که کسی کار نیک انجام بدهد و بعد از آن، کار زشتی از او سر بزند. این کار زشت به آن کار نیک ضربه می زند.
نتیجه: مواظب باش! اگر غفلتاً کار زشتی از تو سر زد، بعد از آن یک کار نیک بکن، نگذار این ها انباشته شود. اگر نعوذبالله کار زشتی از تو سر زد بدان که انجام حسنه بعد از آن، خیلی زیباست. وقتی هم که حسنات انجام دادی مراقب باش بعد از آن دیگر گناه نکنی. چرا که در این صورت آن حسنات از دستت می رود. وقتی کار نیک انجام دادی، مراقب باش این سرمایه را از دست ندهی و دستت به خطا و گناه آلوده نشود. نگهش دار و آن غفلت صادر شده را به وسیله یک کار نیک زود پاک کن. مواظب باش که از دستت نرود.
ادامه دارد…
منبع مقاله: ماهنامه دین، شماره ۱۸۵، اسفندماه ۱۳۹۱


www.mouood.org

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید