ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

ملاصدرا

حضرت حزقیل (ع)


محل دفن: روستای کفل در بین النهرین


حزقیل یا حزقیال (عبری:יחזקאל) به معنی خداوند نیرومندی می بخشد) (به کسر و نیز فتح حاء و سکون زاء و کسر قاف و یاء الفى و لام آخر) کلمه مرکب است از حزق و از ایل و به معنى قوت الله می باشد. حزقیال، کاهنی از خانواده صادوق و از پیامبران بنی اسرائیل بود. حزقیال در سال ۶۲۷ قبل از میلاد ولادت یافت. او پسر بوزى کاهن بود که در یهودیه متولد گردید و هم در آنجا ایام طفولیت خود را بسر برد. وی در سن سی سالگی، کاهن اورشلیم شد. حزقیال ازدواج کرد و در تل ابیب در نزدیکی نیپور بابل و در منزل شخصی خودش زندگی می کرد، و مشایخ یهود با او مشورت می کردند. زن حزقیال در زمان کاهنی وی به طور ناگهانی مرد ولی خدا حزقیال را از عزاداری منع کرد. او به سال ۵۹۲ قبل از میلاد، به پیغمبری بنی اسرائیل رسید، و بیست و دو سال بنی اسرائیل را از بت پرستی
بازداشته و به سوی خدا دعوت می کرد. در ابتدا بنی اسرائیل تحت تأثیر او قرار نمی گرفتند. تا این که سرانجام با شکسته شدن بت ها به خدای یگانه روی آوردند. او ابیهود (عبری:
אבא של יהודים به معنی پدر یهود)، پسر انسان (عبری:ילד של איש) و تسلی دهنده اسرائیل (عبری:עמת) نامیده شده است. در زمان حمله بابلی ها، حزقیال در بابل سکونت داشت و بعد از محاصره اورشلیم در سال هشتم پادشاهی نبوکدنصر، در سال ۵۹۸ قبل از مسیح، بخت نصر آن حضرت را اسیر کرده با یهویاکین شهریار یهودا و اسراء بنى اسرائیل در اراضى کلدانیان در کنار نهر خابور مسکن داد. او پیامبری بود که داوری بر هفت قوم آمون، موآب، فلسطین، صور، صیدون و مصر را اعلام کرد. گویند که حضرت از دوستان خالص و صمیمى ازمیاى نبى بوده است.



مقبره یا قدمگاه منسوب به حضرت حزقیل (ع) در دزفول


در لغت نامه دهخدا آمده: حزقل (به معنی قوت الله می باشد). و او پسر بوزی کاهن بود که در یهودیه متولد گردید و هم در آنجا ایام طفولیت خود را بسر برده در سال ۵۹۸ ق. م. بخت النصر او را اسیر کرده با یهویاکین شهریار یهودا در اراضی کلدانیان در کنار نهر خابور مسکن داد. و تخمینا بیست و دو سال یعنی از سال ۵۹۵ الی ۵۷۳ ق. م. تا چهارده سال بعد از آخرین اسیری در اورشلیم نبوت مینمود و از بعضی علامات و اشارات معلوم میشود که خانه ای مختص به خودش داشت. (حزقیال ۸:۱) و هم اینکه زوجه او بغتة فوت کرد (حزقیال ۲۴:۱۶-۱۸). علی الجمله او در میان یهود صاحب مقام رفیع و درجه منیع بود و همواره از تمام قوم مورد توقیر و تبجیل بوده مشایخ و روسای قوم او را در حل مشکلات مشارالیه و معتمدعلیه میدانستند (حزقیال ۸:۱ و ۱۱:۲۵ و ۱۴:۱ و ۲۰:۱). گویند که او از دوستان خالص و صمیمی ارمیای نبی بوده بطوری که بعضی از اوقات نبوات خود را مبادله نموده یکی آوازه حزن و اندوه و نوحه و مرثیه دیگری را که بالنسبه بشهر منهدم مذکور داشته تکرار مینماید و هر دوی ایشان بکمال یقین آن حالتی را که بعد از این حالت ناهنجار و ناگوار خواهد بود دریافته و چگونگی ثبت و نقش شریعت را بر قلوب قوم فهمیده بودند. (ارمیا ۳۱:۳۳) (حزقیال ۱۱:۱۹ و ۱۸:۳۱). از چگونگی زمان مرگ او هیچ اطلاعی نداریم جز اینکه برحسب تقلید مقتول و در مقبره ای که در حوالی بغداد است مدفون میباشد. باری او شخص وطن پرست و ثابت عزم و غیور بوده خود را محض خدمت به قواعد دینی خود وقف نموده انواع و اقسام شرور و فساد را دفع می نمود و شکی نیست که در مدت اسیری، جد و جهد او در این بود که قوم یهود را بحال خودشان نگاه دارد. هید گوید که او همچو اشعیا فقیه و صاحب رویا و همچون ارمیا مصلح وشفیع و همچون دانیال دارای امارت نبود. بلکه تصرفات او در قوم همچون کاهنان بود و بیش از صد کرت به لقب پسر آدم ملقب گشته در حالتی که هیچ یک از پیغمبران بدین لقب ملقب نگردیده اند جز دانیال که فقط یک دفعه پسر آدم خوانده شده است (دانیال ۸:۱۷) و این معنی دلالت مینماید که او در حضور خدا نه تنها شاهد حی بلکه کاهن معزز و مکرم و از جهتی همچون پسران بوده، اما کتاب نبوت او بطور نیک و طرز پسندیده تاریخی ترتیب یافته و شامل رویاهای مختلف و رموز متعدد و امثال و تشبیهات و اشارات و نبوات است و دارای اعمال رمزیه چندی است که در حقیقت وی آنها را معمول نداشته بلکه محض ادای فصاحت و بیان ذکر کرده است. از قراری که مستفاد میشود او در بنا و کار بنائی مهارت تام داشته است زیرا که اکثر شواهد و مثالهای او اشاره به این معنی است.
و نیز آن کتاب دارای مطالب مهمه ای است که خواننده را فهمیدن آن بسیار مشکل است مانند ذکر «چرخ با حیوانات». قوم یهود نبوات او را از جمله کتابها میشمرند که شخص را جایز نیست که قبل از سی سالگی بخواند. و در این ایام بواسطه پرتو اشعه آفتاب علم و اکتشافات جدیده آشوریه بسیاری از رمزیات او به وضوح پیوسته است و حقیقت امور تخیلیه او معلوم گردیده است. از آن جمله شیری که با بالهای عقاب است، و گاوی باسر انسان و غیره که در ایام قدیم معلوم نبود و فعلا در میانه نینوا که در زمان قدیم منهدم گشته، کشف و آشکار میگردد. و کتاب نبو
ت او به دو قسم منقسم گشته: یکی بخرابی اورشلیم از دست بخت النصر منتهی میگردد و دیگری از آن انتها شروع میکند. و قسم اول از فصل اول الی ۲۴ است که محتوی نبواتی است و اشاره به مطالبی مینماید که قبل از انهدام اورشلیم واقع شد و به طرز تاریخی از سال پنجم اسیری تا سال نهم آن ترتیب یافته، و قسم دوم از باب بیست و پنجم الی چهل و هشتم است که دارای نبوات و رویاهائی است که بعد از سقوط اورشلیم واقع شده و اکثر آنها وعده و وعید نسبت به عمون و موآب و ادوم و فلسطین و صور و صیدا و مصر است (۳۰:۳۲ و باب ۳۵) توصیف دینونت کوه سعیر است. از آن پس نبواتی است که درباره استقرار مجدد ملکوت خدا میباشد (۳۶:۴۸) و با وجودی که اقتباسات صریحه از کتاب حزقیل در عهد جدید یافت نمیشود، در مکاشفات یوحنا اشارات و مطالبی هست که مشابه با مطالب او است. و بابهای چهل الی چهل و هشت رویای هیکل است که بسیار عجیب میباشد و بر هر مطالعه کننده لازم میشود که در آن دقت نماید زیرا که همین رویا اسباب امتیاز آن کتاب از سایر کتب انبیا است و فی الحقیقه رویای بسیار عجیبی است که توصیف هیکل جدید را که حزقیال در سال ۲۵ اسیری و چهاردهم انهدام شهر مقدس از زبر کوهی بلند مشاهده نموده مینگارد، با وجودی که مفسرین مدعی آنند که فقط تعریف هیکل سلیمان میباشد باز گمان اکثر از ایشان بر این است که اشاره به امور آینده میباشد و عدم توافق اینان نیز ظاهر است. زیرا که بعضی آن را ناشی از خیالات نبوتی میدانند که نسبت به هیکل «زرو بابل» خواهد داشت و برخی گمان دارند که اشاره به بنائی مبهم و نامعلوم و اخبار از برکت آینده میباشد. و جمعی دیگر گویند که نبوت از نفس مسیح است. (قاموس کتاب مقدس ص ۳۲۲). و حسن بصری گوید: ذوالکفل که در قرآن آمده است. هم اوست و مدفن او میان حله و کوفه است و او معاصر اسارت بنی اسرائیل به بابل بوده است. (از قاموس الاعلام ترکی).
و در تاریخ طبری مسطور است که ایوب در اواخر عمر از جمله اولاد خود حزقیل را وصی ساخت و حزقیل به مرتبه نبوت رسید و ذوالکفل لقب یافت. (حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۷۸). زمره ای گمان برده اند که ذوالکفل لقب الیسع بوده و فرقه ای را عقیده آنکه حزقیل را ذوالکفل میخوانده اند. (حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۱۱۰). پدر او [حزقیل] بروایت متون الاخبار «بورا» نام داشت و مستوفی گوید: نسب حزقیل به لاوی بن یعقوب می پیوست. و چون مادرش پیر بود او را ابن العجوز گوی
ند (حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۱۰۶).


کتاب نبوتی حزقیال شعرگونه است، و در آن وزن و آهنگ وجود دارد. این کتاب شامل چهار رویا و پنج پیغام اصلی کتاب به شکل مثل ارائه شده است. کتاب نبوت آن جناب بدو قسم منقسم گشته: یکى به خرابى اورشلیم از دست بخت نصر منتهى میگردد و دیگرى از آن انتها شروع میکند- وى بیش از صد بار به لقب «پسر آدم» ملقب گشته در حالتى که هیچ یک از پیغمبران بدین لقب ملقب نگردیده اند جز دانیال که یکدفعه پسر آدم خوانده شده است و خود شاهد معزز و مکرم بودن اوست. و کتاب نبوت آن حضرت بطور نیکو و طرز پسندیده تاریخى ترتیب یافته و شامل رؤیاهاى مختلفه و رموز متعدده و امثال و تشبیهات و اشارات و نبوات است.


از چگونگى زمان موت او به هیچ وجه اطلاعى نداریم جز اینکه بر حسب نقل حزقیال در روستای کفل در بین النهرین (حوالی بغداد) مدفون شد. یهودیان و مسلمانان عراق قبر او را زیارت می کنند.


پس از کالب، چنان که تاریخ نویسان گفته اند، حزقیل به نبوت بنى اسرائیل مبعوث شد. ابن اثیر و طبرى گفته اند که حزقیل را ابن العجوز گویند، زیرا مادرش پیرزنى عقیم بود که صاحب فرزندى نمى شد تا عافبت در سن پیرى از خدا فرزندى درخواست کرد و خداوند حزقیل را به او داد. طبرسى از حسن نقل کرده که همان ذوالکفل است و علت موسوم شدنش به این نام آن بود که هفتاد پیغمبر را از قتل نجات داد و به آن ها گفت: شما با آسایش خاطر بروید، زیرا اگر من یک نفر کشته شوم، بهتر از آن است که همه شما کشته شوید. چون یهودیان به نزد حزقیل آمده و در مورد هفتاد پیغمبر از او سوال کردند، به آن ها گفت: از آن جا رفتند و من نمى دانم کجا هستند. خداى تعالى ذوالکفل را نیز از شر آن ها حفظ فرمود.


جان بی ناس در کتاب تاریخ جامع ادیان می نویسد: از تاریخ زندگانی حزقیال اطلاع زیادی در دست نیست و محتمل است که قسمت عمده از کتاب منسوب به او (صحیفه حزقیال نبی) بعد از او به نام وی نوشته شده باشد، ظاهرا وی پیشوای گروهی بوده که در میان قوم یهود هنگام اسارت به نام «طرفداران تثنیه موسومند و به قوانین و شرایع سفر تثنیه، از اسفار پنجگانه، اتکال و استناد می جسته اند. این جماعت سراس
ر تاریخ عبریان را از آن دیدگاه تفسیر کرده اند ونیز یک قسمت از کتاب داوران و کتب سموئیل و کتب پادشاهان را به همان روش تحریر کردند. به هر حال حزقیال در یکی از خاندانهای کاهنان اورشلیم متولد شد و رد ۵۹۷ ق م او را به اسارت به بابل بردند. وی در جامعه یهودیان در ساحل رود خابور سکنا گرفت و در مدتی افزون از بیست و دو سال در آن میان به نبوت مشغول بود، چنانکه می گوید: بعد از انقضای هفت روز، واقع شد که کلام خداوند بر من نازل شده، گفت: ای پسر انسان، تو را برای خاندان اسرائیل دیده بان ساختم. پس کلام را از دهان من بشنو و ایشان را از جنانب من تهدید کن…. پس مانند کاهنان، و چنانچه گفته اند «کاهنی با تفکر انبیا» همکیشان خود را رهبری می کرد و در آرزو و انتظار سعادت قوم و بهبود حال بنی اسرائیل روز می گذرانید و مکاشفات خود رادر ضمن تمثیلات با عبارتی روان و سلیس بیان می کرد و برای آنان پیش بینی می نمود که چون دوره بدبختی و تیره روزی سپری شد و قوم به موطن خود بازگشتند، قانون زندگانی ایشان چه خواهد بود و معبد را چگونه از نو خواهند ساخت. وی می دانست که به گذشت زمان بار دیگر روزگاری سعید روی خواهد نمود و معبد مجددا برپا خواهد شد و در آنجا قوم به عبادت یهوه خواهند پرداخت. البته تعالیمی که در باب فلسفه عبادت به قلب او الهام می شد و اوصاف دقیقی که از بنای معبد در آتیه بیان می کرد و تشریفات و رسومی را که قوم بدان مکلف بودند شرح می داد تاثیری بسیار در سیر و جریان تاریخ مذهب یهود داشته است.
مبادی فلسفی حزقیل در عبادت یهوه بسیار دقیق است و یک سلسله مسائل از احساسات و افکار ناشی در آن زمان را جواب می گوید. چنانکه گفت: «… خداوند یهوه چنین می فرماید، ای خاندان اسرائیل، من این را نه به خاطر شما، بلکه به خاطر اسم قدوس خود که آن را در میان امتهایی که به آنها رفته، بیحرمت نموده اید، به عمل می آورم، و اسم عظیم خود را که در میان امتها بیحرمت شده است و شما آن را در میان آنها بی عصمت ساخته اید، تقدیس خواهم نمود. و خداوند یهوه می گوید حینی که به نظر ایشان در شما تقدیس کرده شوم، آنگاه امتها خواهند دانست که من یهوه هستم … با وجود این، تنها معبد است که می تواند شرایط تقرب خالص به چنین خدایی را فراهم سازد، تقرب مومنانی که در جمال قدوسی تزکیه شده اند و با ایمان راسخ به قوانین او جویای اتصال به ملکوت الاهی هستند.


آیا خدا پیامبر را امر مى فرماید که: نان آلوده به نجاست انسانى را بخورد؟ و این دستورالعمل براى چیست؟ براى ضرب المثلى ساده؟ نه هرگز! هزار بار هرگز! ولى سفر حزقیال، باب چهارم از آیه ۱۲ مى گوید: (و قرص هاى نان جو که مى خورى (یعنى: حزقیال پیغمبر) بر سرگین انسان در نظر ایشان خواهى پخت و خداوند فرمود: به همین منوال بنى اسرائیل نان نجس بین امت ها که ایشان را به میان آن ها پراکنده مى سازم خواهند خورد). ولى حز قیال پیغمبر، عاقل بود… براى چه نان آلوده به نجاست انسان مى خورد؟ او از این عمل خنده آور عذر خواست و خدا هم از آن درگذشت و فرمان خود را از آن برداشته، آن را به سرگین گاو تبدیل کرد: و در همین سفر و همین باب آیه۴۱ مى گوید: (پس گفتم: آه اى خداوند گارا، تا به اینک جانم نجس نشده و از کودکى تا به حال مردار یا سرگین نخورده ام و گوشت نجس به دهانم فرو نرفته است، پس خداوند به من گفت: بدان که سرگین گاو را براى تو به جاى سرگین انسان نهادم، اینک نان خود را با آن مى پزى). و آیا خدا به پیامبرش دستور مى دهد که: سر و صورت خود را بتراشد؟ براى چه؟ براى کارى بسیار لغو! ولکن حزقیال پیغمبر، خوار شده است زیرا فرودگاه این امور عجیب گردیده: روزى سرگین گاو مى خورد، البته پس از ترحم بر او وگره مى بایست سرگین انسان بخورد. و روزى با تراشیدن سر و ریش خود را زشت مى سازد؟ سفر حزقیال، باب۵ از آیه ۱ مى گوید: (پس براى خود تیغ تیزى مانند تیغ سلمانى بستان، براى خود مى گیرى و سر و ریشت مى گذرانى و براى خود براى اندازه گیرى، ترازوئى گرفته موى ها را قسمت مى کنى و چون روزهاى محاصره را به پایان رساندى، یک سوم آن را در میان آتش بسوزان و یک سوم دیگر را گرفته اطرافش را با شمشیر بزن و یک سوم دیگر را به باد ده). سپس بیان مى کند چیزى را، حاصلش این که:
این مثال براى این بوده که: برساند و بگوید: یک سوم اهل اورشلیم به وباء و گرسنگى مى میرند و یک سوم ایشان
به شمشیر از پا در مى آیند و یک سوم دیگر در بادها پراکنده خواهند شد و شمشیرى در تعقیب ایشان فرستاده مى شود نگاه کنید: مثال و منظور از آن را ببینید! گذشته از این ها این دستور با صریح تورات مخالف است به سفر لاویان باب ۱۹ آیه ۲۷ مراجعه فرمائید که مى گوید: (گوشه هاى سرخود را تراشیده و گوشه هاى ریش را مى چیند). آیا خدا براى مثالى بى ارزشى که ممکن است به هر لفظى اداء شود زن پیغمبرى را مى میراند؟ بله… البته حزقیال پیغمبر گرفتار عهدین شده و سر منزل خرافاتش قرار گرفته است! خدا و پیغمبرانش از این نسبت ها برکنارند. در سفر حزقیال، باب ۲۴ از آیه۱۵ مى گوید: (و کلام خدا بر من نازل شده گفت: اى پسر انسان اینک من آرزوى چشمان تو را (یعنى زنت را) ناگهان از تو خواهم گرفت، ماتم و گریه مکن و اشک از چشمانت جارى نشود آه بکش با خاموشى و براى مرده ماتم مگیر، عمامه ات را سر خود بپیچ و کفش به پایت کن، و شاربانت را مپوشان و از نان مردم مخور، پس بامدادان با قوم صحبت نمودم و عصرى زنم مرد و فردا همان طورى که مأمور بودم رفتار کردم. سپس قوم به من گفتند: آیا به ما خبر نمى دهى: این کارها که مى کنى به ما چه نسبت دارد. به ایشان جواب دادم که: کلام خداوند بر من نازل شده گفت: به خاندان اسرائیل بگو: پروردگار خداوند چنین مى فرماید: هان اینک من مقدس خود را که فخر و جلال شما و آرزوى چشمان شما و لذت جان هاى شما است، ناپاک مى کنم و پسران و دختران شما که ایشان را جا مى گذارید به شمشیر خواهند افتاد و همان طورى که من رفتار کردم شما عمل خواهید نمود: شارب هاى خود را نمى پوشانید و از نان مردم نمى خورید، عمامه هایتان بر سر و کفش هاى شما در پاهایتان بوده، ماتم و گریه نخواهید کرد و از بین مى برید گناهانتان را و بعضى به سوى دیگرى آه خواهید کشید، و حزقیال براى شما علامتى است همان طور که او مى کند شما هم رفتار کنید.


خداوند در سوره بقره می فرم
اید: «أ لم تر إلى الذین خرجوا من دیارهم و هم ألوف حذر الموت فقال لهم الله موتوا ثم أحیاهم إن الله لذو فضل على الناس و لاکن أکثر الناس لا یشکرون» ترجمه: آیا نشنیدى داستان آن مردمى را که از بیم مرگ از دیار خود بیرون شدند و هزاران نفر بودند و خداوند به ایشان گفت: بمیرید، آن گاه زنده شان کرد. به راستى که خدا درباره مردم کریم است، ولى بیشتر آن ها نمى دانند (بقره آیه ۲۴۳). در شان نزول این آیه آمده: در یکى از شهرهاى” شام” بیمارى طاعون راه یافت و با سرعتى عجیب و سرسام آور مردم یکى پس از دیگرى از دنیا مى رفتند در این میان عده بسیارى به این امید که شاید از چنگال مرگ رهایى یابند آن محیط و دیار را ترک گفتند از آنجا که آنها پس از فرار از محیط خود و رهایى از مرگ در خود احساس قدرت و استقلالى نموده و با نادیده گرفتن اراده الهى و چشم دوختن به عوامل طبیعى دچار غرور شدند پروردگار، آنها را نیز در همان بیابان به همان بیمارى نابود ساخت.


از بعضى روایات استفاده مى شود که اصل آمدن بیمارى مزبور در این سرزمین به عنوان مجازات بود، زیرا پیشوا و رهبر آنان از آنان خواست که خود را براى مبارزه آماده کنند و از شهر خارج گردند آنها به بهانه اینکه در محیط جنگ مرض طاعون است از رفتن به میدان جنگ خوددارى کردند پروردگار آنها را به همان چیزى که از آن هراس داشتند و بهانه فرار قرار داده بودند مبتلا ساخت و بیمارى طاعون در آنها شایع شد آنها خانه هاى خود را خالى کرده و براى نجات از طاعون فرار کردند و در بیابان همگى از بین رفتند مدتها از این جریان گذشت و حزقیل که یکى از پیامبران بنى اسرائیل بود از آنجا عبور نمود و از خدا خواست که آنها را زنده کند خداوند دعاى او را اجابت نمود و آنها به زندگى بازگشتند. ” حزقیل” طبق بعضى از روایات سومین پیشواى بنى اسرائیل بعد از موسى (ع) بود. بسیارى از مفسران در تفسیر این آیه گفته اند آیه بالا مربوط
به قوم حزقیل و اشاره به داستان آن هاست و سرگذشت آها را با مقدارى اختلاف ذکر کرده اند و طبق حدیثى که کلینى در روضه کافى در تفسیر همین آیه از امام باقر(ع ) روایت کرده، داستانشان این گونه بوده است:
اینان مردم یکى از شهرهاى شام بودند و تعدادشان هفتاد هزار نفر بود که در فصول مختلف طاعون به سراغشان مى آمد و توانگران که نیرویى داشتند به مجرد این که احساس مى کردند طاعون آمده از شهر خارج مى شدند و مستمندان به دلیل ناتوانى و فقر در شهر مى ماندند و به همین سبب بیشتر آن ها مى مردند و آن ها ک خارج شده بودند، کمتر به مرگ مبتلا مى شدند. تا این که تصمیم گرفتند هر گاه طاعون آمد، همگى یک باره از شهر خارج شوند. پس این بار طاعون آمد، همگى از شهر بیرون رفتند و از ترس مرگ فرار کردند. مدتى در شهرها گردش نمودند تا به شهر ویرانى رسیدند که طاعون مردم آن شهر ار نابود کرده بود. آن ها در آن شهر ساکن شدند، اما وقتى بارهاى خود را باز کردند دستور مرگ آن ها از جانب خداى تعالى صادر شد و همه شان با هم مردند و بدن هایشان پوسید و استخوان هایشان آشکار گردید. رهگذرانى که از آن جا عبور مى کردند، کم کم استخوان هاى آن ها را در جایى جمع کردند و پیغمبرى از پیغمبران بنى اسرائیل که نامش حز بود بر آن ها گذشت و چون نگاهش به آن استخوان ها افتاد گریست و به درگاه خداى تعالى رو کرد و گفت: اگر اراده فرمایى، هم اکنون این ها را زنده مى کنى، چنان که آن ها را میراندى تا شهرهایت را آباد کنند و از بندگانت فرزند آرند و با بندگان دیگرت به پرستش تو مشغول شوند. خداى تعالى بدو وحى فرمود: آیا دوست دارى که آن ها زنده شوند؟ حزقیل عرض کرد: آرى پروردگارا آن ها را زنده کن. خداوند کلماتى را به حزقیل تعلیم فرمود تا آن ها را بخواند (امام صادق (ع) فرمود: آن کلمات اسم اعظم بود) هنگامى که حزقیل آن کلمات را بر زبان جارى کرد، دید که استخوان ها به یک دیگر متصل شده و همگى زنده شدند و به تسبیح، تکبیر و تهلیل خداوند مشغول گشتند. حزقیل که آن منظره را دید گفت: گواهى مى دهم که خداوند بر همه چیز تواناست.


امام صادق (ع) به دنبال نقل این داستان فرمود: آیه مزبور درباره آن ها نازل گردید. و به سند معتبر از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که: این جماعت در روز نوروز زنده شدند و خدا وحى فرستاد بسوى آن پیغمبرى که براى ایشان دعا کرد که: آب بریز بر استخوانهاى ایشان، چون بر ایشان آب ریخت زنده شدند و ایشان سى هزار کس بودند، به این سبب در میان عجم شایع شده است که در روز نوروز بر یکدیگر آب مى پاشند و سببش را نمى دانند. در حدیث معتبر دیگر از آن حضرت منقول است که: در ضمن حجتها که بر یکى از زنادقه تمام کرد و او را به اسلام درآورد این حدیث بود و فرمود که: جماعتى از وطنهاى خود بیرون آمدند و از طاعون گریختند و عدد ایشان را احصا نمى توانست کرد از بسیارى ایشان، پس خدا ایشان را هلاک کرد و آنقدر ماندند که استخوانهاى ایشان پوسید و بندهاى بدن ایشان گسیخته شد و خاک شدند.پس خدا در وقتى که خواست قدرت خود را بر خلق ظاهر گرداند، پیغمبرى را برانگیخت که او را حزقیل مى گفتند، پس دعا کرد و ایشان را ندا کرد، پس ‍ بدنهاى ایشان جمع شد و روحهاى ایشان به بدنها برگشت و به هیئت روزى که مرده بودند زنده شدند و یک کس از ایشان کم نیامد، بعد از آن مدت بسیار زندگانى کردند
در داستان احتجاج حضرت رضا (ع) با رؤساى مذاهب در مجلس ماءمون نیز صدوق روایت کرده که آن حضرت به جاثلیق (رئیس مذهب نصارى) فرمود: حزقیل پیغمبر نیز همان کارى را که عیسى بن مریم (ع) کرد انجام داد، زیرا سى و پنج هزار مرد را پس از آن که شصت سال از مرگشان گذشته بود زنده کرد.البته طبرسى از بعضى نقل کرده داستان مزبور را به شمعون نسبت داده اند.


از کلبى، ضحاک و مقاتل نقل کرده اند که یکى از ملوک بنى اسرائیل به قوم
خود فرمان داد تا به جنگ دشمن بروند، ولى آن ها از ترس مرگ خود را به بیمارى زدند و از رفتن به جنگ دشمن تعلل ورزیدند و گفتند: در سرزمینى که ما را به رفتن آن جا مأمور کرده اى، بیمارى وبا آمده و تا بیمارى مزبور نرود ما به آن جا نخواهیم رفت. خداى تعالى مرگ را بر آن مردم مسلط کرد و پادشاه مزبور نیز بر آن ها نفرین کرد و گفت: اى پروردگار یعقوب و موسى! تو خود نافرمانى بندگانت را مى بینى، پس نشانه و آیتى در خودشان نشان ده که بدانند از فرمان تو گریزى ندارند. خداى تعالى همه آن ها را نابود کرد و پس از گذشتن هشت روز بدن هاشان متورم گردید و متعفن شد. مردم براى دفن اجسادشان آمدند، ولى نتوانستند آن ها را دفن کنند، از این رو، دیوارى اطراف بدن هایشان کشیدند و هم چنان سال ها بودند تا این که گوشت بدنشان از بین رفت و استخوان هایشان پدیدار گشت. در این وقت حزقیل بر ایشان گذشت و از وضع آن ها در شگفت شد و درباره شان به فکر فرو رفت. خداى تعالى بدو وحى کرد: اى حزقیل! آیا مى خواهى آیتى از آیات خود را به تو نشان دهم و به تو بنمایانم که بردگان را چگونه زنده مى کنم؟ حزقیل عرض کرد: آرى. پس خداى تعالى آن ها را زنده کرد. در روایات دیگر آمده است که آن قوم پس از آن که زنده شدند، سال ها زندگى کردند و پس از آن به مرگ طبیعى از دنیا رفتند.


در حدیث معتبر از امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: چون پادشاه قبط به قصد خراب کردن بیت المقدس لشکر کشید و بیت المقدس را محاصره کرد، مردم به نزد حزقیل جمع شدند و براى دفع این داعیه و رفع این بلیه به آن حضرت استغاثه کردند، حزقیل گفت: شاید امشب با پروردگار خود در این باب مناجات کنم .پس چون شب شد براى رفع این بلیه به درگاه قاضى الحاجات مناجات کرد، حق تعالى وحى فرمود: من کفایت شر ایشان مى کنم. پس امر فرمود حق تعالى ملکى که موکل بود بر هوا که نفسهاى ایشان را بگیر؛ پس همه به یکمرتبه مردند
. چون صبح شد حزقیل قوم خود را خبر داد که خدا ایشان را هلاک کرد، چون بنى اسرائیل از شهر بیرون رفتند دیدند که ایشان همه مرده اند، پس عجبى در نفس حزقیل بهم رسید و در خاطر گذرانید که: چه فرق است میان من و سلیمان علیه السلام؟ به این سبب قرحه اى در کبد آن حضرت بهم رسید براى تنبیه او و بسیار او را آزار کرد، پس خشوع و تذلل نمود به درگاه حق تعالى و بر روى خاکستر نشست و استغاثه کرد براى دفع آن مرض، پس حق تعالى به او وحى فرمود: شیر درخت انجیر را بگیر و به سینه خود بمال، چون چنین کرد آن مرض برطرف شد. از این حدیث و حدیث سابق بر این چنان ظاهر مى شود که حزقیل بعد از حضرت سلیمان علیه السلام بوده است برخلاف آنچه مشهور است میان مفسران که نزدیک به زمان حضرت موسى علیه السلام بوده و خلیفه سوم آن حضرت بوده است.


به سند حسن از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: حق تعالى وحى نمود حزقیل پیغمبر که خبر ده فلان پادشاه را که: من تو را در فلان روز مى میرانم، پس حزقیل به نزد آن پادشاه رفت و رسالت حق تعالى را به او رسانید، پس پادشاه دعا کرد بر روى تخت و تضرع و تذلل به درگاه خدا نمود تا از تخت خود به زیر افتاد، عرض کرد: پروردگارا! آنقدر مرگ مرا پس ‍ انداز که فرزند من بزرگ شود و او را جانشین خود گردانم. حق تعالى وحى فرمود بسوى حزقیل که: برو به نزد پادشاه بگو که عمرش را پانزده سال زیاد کردم. حزقیل گفت: خداوندا! هرگز قوم من از من دروغ نشنیده اند، چون این را بگویم بر دروغ حمل خواهند کرد. حق تعالى به او وحى کرد که: تو بنده منى و آنچه مى گویم باید بشنوى، برو و تبلیغ رسالت من به او بکن.


۱- تاریخ طبرى، ج ۱، ص ۳۲۲
۲- مجمع البیان، ج ۱، ص ۳۴۶، ج ۲، ص ۳۴۷
۳- احتجاج طبرسى، ص ۱۸۸و ص ۲۲۸ و ۲۲۹
۴- توحید صدوق، ص ۴۳۴ و ۴۳۶
۵- عیون الاخبار، ص ۹۰ و ۹۱
۶- حجة التفاسیر و بلاغ الإکسیر، جلداول مقدمه، ص: ۴۶۴
۷- تفسیر نمونه، ج ۲، ص: ۲۱۹
۸- عاطف الزین، سمیح، داستان پیامبران علیهم السلام در قرآن، ترجمه علی چراغی
۹- کتاب مقدس عهد عتیق و عهد جدید، ترجمه فاضل خان همدانی، ویلیام گلن، هنری مرتن
۱۰- یاردون سیز. دانشنامه کتاب مقدس. ترجمهٔ بهرام محمدیان
۱۱- جیمز هاکس. قاموس کتاب مقدس. ترجمهٔ عبدالله شیبانی ،ص ۱۱۴
۱۲- تاریخ انبیاء، رسول محلاتی
۱۳- خرافات در عهدین، آیت الله العظمى حاج سید محمد شیرازى
۱۴- تاریخ جامع ادیان، جان بی ناس، ترجمه علی اصغر حکمت، صفحه ۵۳۰ – ۵۳۱


http://www.madfan.ir

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید