ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

نشانه های عاقل/1

 منبع مقاله: عرفان اسلامى ج
لد نهم؛
نوشته حضرت آیت الله حسین انصاریان


 نشانه شخص عاقل دو حقيقت است:


 راستگويى و درست كردارى.


و عاقل سخنى نمى‏گويد كه در پيشگاه عقل منكر و مردود افتد و كارى نمى‏كند كه در معرض تهمت قرار بگيرد و مداراى با افراد ناباب و ناجور را از دست نمى‏دهد.


عاقل پيوسته در كنار روشنايى علم حركت مى‏كند و در تمام احوال حلم را قرين و رفيق خود مى‏دهد و در مسئله مذهب و سلوك و سير و عمل از روى معرفت و بينش قدم برمى‏دارد.


سودمندترين قوم براى انسان قوم با معرفت است، از بركت روشنايى معرفت، منافع حقيقى و مضار واقعى تميز داده مى‏شود.


&lt ;SPAN style=”LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: ‘Tahoma’,’sans-serif’; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: ‘Times New Roman’; mso-bidi-language: FA” lang=FA>بعثت انبيا و تجلى كتب آسمانى در حيات انسانى و امامت امامان عليهم السلام، محض تحقق معرفت در زندگى انسان بود.


به غقلت و نادانى زيستن، ره سپردن به سوى ايجاد مشكلات در دنيا و قدم برداشتن به سوى دوزخ در جهان آخرت است.


اگر همه اهل دنيا اهل معرفت بودند، اين همه مشكلات و رنج‏ها و ناامنى‏ها، نادرستى‏ها و نامردمى‏ها، فرزندان آدم را دچار تلخكامى نمى‏كرد.


 


شكوه كارل از بى‏معرفتى انسان‏


كارل كه از دانشمندان به نام غرب است از بى‏معرفتى انسان نسبت به حقايق و واقعيت‏هاى زندگى و شخصيت والاى انسانى در كتاب «انسان موجود ناشناخته» اين چنين شكوه مى‏كند:


به طور خلاصه، علوم مواد بى‏جان، ترقيات وسيع و پيشرفت‏هاى پردامنه‏اى كرده‏اند، در حالى كه علوم موجودات زنده هنوز در مراحل مقدماتى باقى مانده‏اند.


عقب افتادگى بيولوژى معلول شرايط خاص زندگى گذشتگان و پيچدگى و دشوارى فهم كيفيات زندگى و ساختمان خاص فكر آدمى است كه به ساختمان‏هاى مكانيك و انتزاعات رياضى اقبال مى‏كند.


استفاده عملى از اكتشافات علمى در زندگى روزانه، وضع دنياى مادى و روانى ما را به كلى دگرگون ساخته و اين تحولات در موجوديت ما نفوذ عميقى كرده است.


بدين جهت براى ما زيان‏بخش گشته كه بدون توجّه به احتياجات حقيقى آدمى به كار رفته است.


علوم مكانيك و شيمى و فيزيك به علت جهل ما از خود، توانسته‏اند به طور اتفاقى اصول قديمى زندگى ما را دگرگون كند.


در صورتى كه بايستى انسان مقياس هر چيز قرار گرفته باشد، عملًا او در دنيايى‏ كه ايجاد كرده است بيگانه به نظر مى‏رسد، چون نتوانسته آن را در خور خود بسازد، بدان جهت كه طبيعت خود را نشناخته است.


بنابراين سبقت زياد و بى‏تناسب علوم مادى بر علوم زيستى را بايد يكى از حوادث ناگوار تاريخ بشريت دانست!!


محيطى كه به كمك فكر و اكتشافات علمى ما ايجاد شده است و با قد و شكل ما تناسبى ندارد و به ما نمى‏آيد.


در آن تيره بختيم و اخلاقاً تحليل مى‏رويم، محقّقاً جماعات و ملكى كه تمدن صنعتى در آن‏ها به اوج كمال خود رسيده است زودتر مضمحل مى‏شوند و بازگشت آنان به سوى بربريت آسان‏تر انجام مى‏گيرد؛ زيرا بدون دفاع در برابر محيط نامساعدى كه علم براى آنان ايجاد كرده است زندگى مى‏كنند.


در حقيقت تمدن امروزى ما نيز مانند اسلاف خود، به خاطر دلايلى كه هنوز به خوبى نمى‏شناسيم محيطى ايجاد كرده است كه ادامه زندگى در آن غير ممكن مى‏نمايد، اضطراب و تيره‏روزى ساكنان شهرهاى بزرگ، معلول تشكيلات سياسى و اقتصادى و
اجتماعى و مخصوصاً انحطاط شخصى آن‏هاست و در واقع قربانى عقب افتادگى علوم زيستى از علوم مادى گشته‏اند.


اين بود نظر يك دانشمند غربى درباره انسان‏هايى كه از معرفت نسبت به شخصيت خود و راه صحيح زندگى، تهى هستند.


انسان اگر به خدا برگردد و دست به دامن وحى بزند و به حلال و حرام حق و مسائل عالى اخلاقى و عملى آشنا شود، موجود با معرفتى گشته و از زندگى خويش بهره دنيايى و آخرتى خواهد برد كه معرفت، ريشه سعادت دارين و منشأ خوشبختى و بهروزى در تمام زواياى حيات است.


<SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-bidi-language: FA" lang=FA&g t;اهل معرفت، حضرت حق جل و علا را همه كاره و مالك و ربّ الارباب دانند و جز به آن جناب و شؤون آن محبوب ازل و ابد نظر نداشته و دل نبندند.


اهل معرفت، دنيا را سراى فانى و آخرت را خانه باقى و ابدى دانند و خويش را مسافرى براى رسيدن به مقام لقا و وصل خوانند.


اهل معرفت، دين و تعليمات پر فروغ انبيا و امامان عليهم السلام را از هر چيزى بالاتر دانسته و تمام سعى آنان بر اين است كه همآهنگ با حقايق، زندگى كنند.


اهل معرفت، دل را خانه دلدار حقيقى مى‏دانند و خود را ج
ز مملوكى مطيع در كف مالكى مهربان و سعادت‏خواه نمى‏بينند.


اهل معرفت، سعى دارند به هيچ شرى آلوده نگردند و از هيچ خيرى غافل نماند كه عبادت اهل معرفت رعايت حق حضرت حق و حقوق مردم است.


اهل معرفت، آراسته به فضايل و پيراسته از رذايل و منوّر به نور عشق و محقّق به حقيقت و مجسمه فضيلت و منبع جود و سخاوت و مظهر لطف و كرامتند.


اينان از دنيا براى آخرت توشه برمى‏دارند و از روز و شب كسب كمال مى‏نمايند، و براى مردم چراغ هدايت و نور طريقند.


اهل معرفت، شمع شبستان حيات، ظهور دهنده بركات و قارى آيات و عامل به واقعيت‏ها و در يك كلمه عاشق حضرت يارند و اين حركت در مسير اين عشق را تا رسيدن به مقام قرب با هيچ چيز معامله نمى‏كنند.


عارف عاشق، شيخ بهايى در اين زمينه مى‏گويد:





























گفتم اى دل ز يار چشم بپوش‏


 


گفت پندم ده كه ندهم گوش‏


تا گشود دست گل نقاب از رخ‏


 


كى شود بلبل از فغان خاموش‏


روز و شب با خيال شيرينش‏


&nbsp
;


دل زار است دست در آغوش‏


همه دار و ندار من عشق است‏


 


او شه و من گداى خانه به دوش‏


د
وش در خواب روى زيبايش‏


 


ديدم اى كاش هر شبم بُد دوش‏


ديدم آن طلعتى كه در حسنش‏


 


نفس كل بود و عقل كل مدهوش‏


 


هوا، دشمن عقل‏


امام صادق عليه السلام در پايان اين فصل مى‏فرمايد:


عقل با تمام منفعتى كه براى دنيا و آخرت انسان دارد، در برابر دشمنى چون هواست.


هوا مجموعه اميال و غرايز و خواسته‏ها و شهواتى است كه از حدود طبيعى و شرعى خارج است.


هوا در وجود انسان به طور صد در صد مخالف حق است و همنشين باطل، قدرت و قوت هوا ناشى از شهوهت‏هاست، يعنى از خواسته‏هايى كه جانب حق در آن رعايت نشده و حلال و حرام در آن ملحوظ نگشته است.


 


عوامل پيدايش هواى نفس‏


سبب پيدايش هوا سه چيز است:


1- خوردن مال حرام.


2- مسامحه و غفلت از واجبات بدنى، مالى و روحى و سبك انگاشتن سنن الهى.


3- فرو رفتن در ملاهى و مناهى و كارهاى بيهوده.


انسان اگر با توجه به آيات حق به دنيا و اهل دنيا بنگرد، به اين نتيجه مى‏رسد كه دنيا براى انسان، خانه به دست آوردن كمال و اهل دنيا هم بندگان و عباد حضرت حقّند، بايد دنيا را سرمايه كمال و رشد قرار داد و براى مخلوق خدا هم منبع خير و بركت بود.


با اين ديد، انسان نه گرفتار مال حرام مى‏شود، نه از فرايض و سنن غافل مى‏ماند، نه دچار خوض در ملاهى و مناهى مى‏شود.


آيا دنياى از دست رفتنى ارزش دارد كه به حرام نزد انسان جمع شود و به خاطر آن فرايض و سنن ترك شود و براى لذت بردن از آن، آدمى دچار محرّمات الهى و امور ناپسند شود؟!


 


چهره‏هاى درخشان مبارزه با هواى نفس‏


بازگو كردن حيات پاك اولياى الهى و عاشقان صادق حق كه پاكى در زندگى و نورانيت باطن را از طريق مبارزه با هوا به دست آوردند فرصت و مجالى بسيار وسيع لازم دارد و در اين باب كتاب‏هاى مستقلى بايد نوشت ولى از باب اين كه:













آب دريا را اگر نتوان كشيد


 


هم بقدر تشنگى بايد چشيد «1»


 


 


 


تا جايى كه امكان باشد به نمونه‏هايى اشاره مى‏رود، باشد كه توجّه در زندگى اين پاك‏مردان پاك باخته درسى براى زندگى ما باشد.


 


آخوند ملا ابراهيم نجم آبادى‏


حضرت آخوند، از نجم آباد بدون اين كه كسى او را بشناسد به تهران آمده و از طلبه‏اى ساكن در يكى از حجره‏هاى مدرسه مى‏پرسد: هم حجره مى‏خواهى؟


آن مرد كه ظاهرى بى‏پيرايه و افتاده‏وار مى‏ديد، گمان آن كه با فردى از بزرگان علما روبروست نبرده، گفت: اگر كسى باشد كه به خدمت حجره مدد نموده، سبب آلودگى و فراغت من گردد خواهم ساخت! آخوند به فروتنى و خاموشى مثل يك نفر خادم به كار پرداخت و دو هم حجره با يك ديگر روز و شب مى‏گذاشتند به حدى كه تازه وارد از حد دانش و مايه مصاحب خود آگاه و ديگرى بى‏خبر بود.


تا آن كه شبى صاحب حجره در مطالعه كتابى از معقول كه به درس مى‏خواند دير وقت فرو ماند و حضرت آخوند را روشنى چراغ مانع خواب آمده خسته ساخت، پس سر برآورد و فرمود: شما را چيست كه امشب
از مطالعه بس نمى‏كنيد و نمى‏خوابيد!


طلبه مغرور با بى‏اعتنايى گفت: تو را چه كار؟ پس از چند كلمه گفتگو كه به اين روش در ميان رفت، آخوند فرمود: مى‏بينم كه فلان كتاب در پيش دارى و در فهم فلان عبارت درمانده‏اى، چه آن را غلط مى‏خوانى.


آن گاه برخاست و محل اشكال را صحيح خوانده، مطلب را به بيانى روشن و وافى تقرير فرموده گفت: حال مشكل حل شد برخيز و آسوده بخواب، اما با اين شرط و عهد كه آنچه امشب گذشت ناديده انگارى و به زبان نيارى، من همان خادم باشم و تو همان مخدوم كه بودى.


بيچاره صاحب حجره در گرداب حيرت فرو رفت و تا صبح در اين خيال كه اين چه حكايت بود؟! خواب نكرد.


فردا كه از درس مقرر برگشت كتاب را نزد آن مصاحب ناشناخته خويش گذاشته تقرير روز را طلبيد و بيانى بهتر و كامل‏تر از استاد خود شنيد.


از آن وقت خاضع گشته به استفاده پرداخت و آخر بر حفظ عهد خاموشى تاب نياورد همدرسان را خبر كرد و عاقبت كار به آنجا كشيد كه حضرت آخوند به درس گفتن وادار و مشهور كه به تازگى ابراهيم نامى در تهران مشغول به تدريس معقول شده است!!


آرى، اين است روش مردم بى‏هوا و انسان‏هاى كامل و رشد يافته و با خبران از حق و حقيقت و سالكان راه عشق و صفا و آراستگان به صفات محبوب ازلى و ابدى.

























هر كه در راه تو اول قدم از خويش بريد


 


هم به اول قدم آنجا كه همى خواست رسيد


هيچ كس با تو نياويخت كه از خود نگريخت‏


 


هيچ كس با تو نپيوست كه از خود نبريد


همه با ناله و آهند چه هشيار و چه مست‏


 


همه با حسرت و دردند چه پير و چه مريد


زاهد از صومعه گر رخت به كوى تو كشيد


 


ما نخواهيم در آن كوى بجز درد كشيد


آن كه آسان شمرد اين همه خون خوردن ما


 


دور از آن روى مگر شربت هجرى نچشيد


 


جهانگيرخان قشقايى، اعجوبه مبارزه با نفس‏


اين وجود مبارك و منبع فيض و محلّ رحمت، فرزند خان قشقايى بود.


در ايام جوانى به دنبال اسب‏سوارى و كشاورزى و تربيت حشم و غنم پرداخت و به دنبال جمعى رفيق از طايفه خود، روزگار به خوشى مى‏گذارند.


در همان ايام به تارزنى شوق وافر پيدا كرد و پس از مدتى هنر تارزدن بياموخت و در جمع دوستان به تارزنى اشتغال مى‏ورزيد.


شنيده بود در اصفهان در اين زمينه استاد بسيار ماهرى هست، براى فروش اجناس ايلاتى و اصلاح تارش كه خراب شده بود و تكميل تحصيل موسيقى به اصفهان روى آورد.


در بازار اصفهان گذرش به مدرسه صدر افتاد، از حال و هواى آن‏جا خوشش آمد، صبح و عصر براى تفنّن به آنجا مى‏رفت.


روزى به وقت رفتن به مدرسه صدر از كنار مغازه‏اى در جنب مدرسه مى‏گذرد، ژنده‏پوش درويشى كه صاحب نفس بود او را صدا مى‏زند، فرزند خان وارد مغازه مى‏گردد، ژنده‏پوش از وطن و حرفت و نسب او جويا مى‏شود. جهانگير، شرح حال خود و علاقه‏اش را به تكميل تحصيل موسيقى و به خصوص تار با او در ميان مى‏گذارد، چون گفتارش به پايان مى‏رسد، درويش در او خيره مى‏شود و مى‏گويد:


گرفتم در اين فن، فارابى وقت شدى، ولى بدان كه مطربى بيش، از كار در نخواهى آمد!


جهانگير خان فرياد زد: مرا از خواب غفلت بيدار كردى، هان بگو اكنون چه بايد كرد كه خير دنيا و آخرت من در آن باشد؟ درويش الهى در پاسخش چنين گفت:


اين گونه استنباط كرده‏ام كه تو را فضاى اين مدرسه پسند افتاده، در همين جا حجره گرفته به تحصيل علوم الهى مشغول باش!


جهانگير خان مى‏گويد: از همت نَفَس آن ژنده پوش و يمن راهنماييش بدين مقام رسيدم.


جهانگير خان در تحصيل علوم الهى به مقامات ارجمندى رسيد، شاگردان زيادى از محضر پر فيضش به درجات عالى فقهى و اخلاقى و عملى رسيدند.


يكى از شاگردان او مرحوم آيت اللّه العظمى حاج آقا حسين بروجردى طباطبايى است كه پس از مرحوم آيت اللّه حايرى به تقويت حوزه پر بركت قم برخاست و از تأثير نفس گرم او حوزه هفتصد نفرى قم داراى ده هزار محصّل در رشته‏هاى گوناگون علوم اسلامى شد.


حوزه قم پس از آن، صداى اسلام را به گوش جهانيان رساند و چشم‏هاى اهل دل را از اطراف و اكناف جهان بدين ناحيه دوخت.


در اين حوزه دانشمندان بزرگى در علوم فقه، اصول، ادب، كلام، تفسير، تاريخ، خطابه و نويسندگى تربيت شدند.


مرحوم فسايى درباره جهانگيرخان مى‏گويد:


با اين كه در مراتب علميه سرآمد ارباب عمائم است، از لباس بزرگان ايلات از سر تا پا بيرون نرفت، او مانند افراد ايل كلاه و زلف دارد.


حاج شيخ عيسى بن فتح اللّه شاگرد خان مى‏گويد: سركار خان، موى بلند مى‏داشتى و به حنا خضاب مى‏فرمودى.


جناب خان به حاج شيخ عيسى فرموده بود: زمينى دارم به قشقايى و از مال الاجاره آن چهل تومان است به يك سال، زندگى خويش را تأمين مى‏كنم.


ا
ستاد جلال الدين همايى كه به يك واسطه، شاگرد آن مرحوم بود درباره خان مى‏گفته:


جهانگيرخان در اثر شخصيت بارز علمى و تسلّم مقام قدس و تقوا و نزاهت اخلاقى و حسن تدبير حكيمانه كه همه در وجود او مجتمع بود، تحصيل فلسفه را كه مابين علما و طلاب قديم سخت موهون و با كفر و الحاد مقرون بود از آن بدنامى‏ به كلّى نجات داد و آن را در سرپوش درس فقه و اخلاق، چندان رايج و مطلوب ساخت كه نه فقط دانستن و خواندن آن موجب ضلالت و تهمت نبود، بلكه مايه افتخار و مباهات مى‏شد.


وى معمولًا يكى دو ساعت از آفتاب برآمده در مسجد جارچى سه درس پشت سر هم مى‏گفت كه درس اولش شرح لمعه و بعد از آن شرح منظومه و سپس درس اخلاق بود و بدين ترتيب فلسفه را در حشو فقه و اخلاق به خورد طلاب مى‏داد.


جابرى گويد:


اگر شارب مسكرى يا فاعل منكرى را شبانه گرفته به مدرسه آورده براى اجراى حد، آن مرحوم مى‏فرمود: حبسش كنند تا به هوش آيد. بعد خود آن جناب نيمه شب رفته او را رها و از مدرسه بيرونش برده و با اندرز حكيمانه به راه راستش مى‏آورد.


وحيد گويد: من از جهانگيرخان با اين كه چندين سال در محضر درسش حاضر بودم، هيچگاه دعوى شعر و شاعرى نشنيدم و پس از رحلت وى از شاعرى و شعر وى به وسيله شيخ محمد حكيم كه به وى محرم‏ترين اشخاص بود آگاه شدم كه اين اشعار از اوست:





























تا ياد چين زلف تو شد پاى بست ما


 


رفت اختيار عقل و سلامت ز دست ما


از صرف نيستى چو كسى را خبر نشد


&lt ;SPAN dir=rtl> 


عشقت چگونه كرد حكايت زهست ما


غمگين مشو گر از ستمش دل شكسته‏اى‏


 


كار زد به صدهزار درست اين شكست ما


از دشمنان ملامت و از دوستان جفا


 


بودست سرنوشت ز روز الست ما


گشتم زهجر غرقه درياى اشك خويش‏


 


تا ماهى وصال كى افتد به شصت ما


 


 


 


از آقا محمد جعفر دهاقانى خادم مدرسه صدر در مسئله فوت خان منقول است كه:


بيمارى ايشان در كبد بود، ميرزا مسيح خان دكترش بود، وقتى خان بيماريش شديد شد، من رفتم دنبال دكتر ميرزا مسيح خان، گفت: شما چه نسبتى با خان داريد؟ گفتم: خادمش هستم، دكتر گفت: من نمى‏آيم، خان آدم كوچكى نيست، من براى عيادت مى‏آيم.
آمدم جريان را براى خان گفتم، خان فهميد گفت: برو بگو براى عيادتم بيايد، آن گاه طبيب به خدمتش آمد، خان تبسم كرد و به او گفت: هر چه تو مى‏دانى من هم مى‏دانم من چاق شدنى نيستم.


ميرزا مسيح خان رفت، دكتر شافتر خارجى را آورد، دكتر شافتر نسخه نوشت، دواهاى نسخه را از مريضخانه انگليسى‏ها تهيه كرديم، ولى خان آن‏ها را نخورد!!


سه چهار ساعت از شب گذشته بود كه خان گفت رختخواب را رو به قبله كنيد، سپس يك ليوان آب خورد و پس از خوردن آن به ذكر حق مشغول شد و چند لحظه بعد از دام تن و دنيا خلاص شد.


تمام علما در آن شب حاضر شدند، جماعت انبوهى آمده بودند، تشييع مفصلى از او شد و آيت اللّه آقا نجفى بر او نماز گذارد و در تكيه ترك دفنش كردند رحمة اللّه عليه رحمة واسعة.


مؤلف كتاب «تاريخ حكما و عرفاى متأخر صدر المتألهين» نزديك به پنجاه و دو نفر از شاگردان خان را نام مى‏برد كه هر يك از اعاظم مراجع تقليد و حكما و عرفا و فلاسفه الهى بوده و هر كدام منشأ آثار و بركات عظيمى در پيشبرد فرهنگ الهى و نبوت انبيا و امامت امامان عليهم السلام بودند.


آرى، مبازره با نفس از وجود آدمى چهره‏اى پاك و موجودى نورانى و الهى مى‏سازد، تا جايى كه انسان جز خدا نبيند و جز سخن خدا نشنود و جز سخن خدا نگويد:

































زنده گشتم كه مرا نفس ستمكار بمرد


 


تا فلك شعله زدم كاين شرر خام فسرد


خط بيزارى دنيا نه چنان بنوشتم‏


 & lt;/SPAN>


كه به صد تيغ توان نقطه‏اى از وى بسترد


نتوان گشت چو من زنده دلى را زخمار


 


صاف گر مى نبود باد سلامت سر دُرد


اى كه باليد تو را روح زكاهيدن جسم‏


 


باد ارزانيت اين جان كلان و تن خرد


چون به مژگان نتنم رشته خونين كه فراق‏


 


بر حرير جگرم سوزن الماس فشرد


زده‏ام غوطه به صد رنگ جراحت چكنم‏


 


هر سر موى مرا عشق به نيشى آزرد


حسرت تيغ توام كشت به خاكم بنويس‏


 


كه فلان تشنه جگر مرد و دمى آب نخورد


 


<P style="TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 200%; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir=rtl class=MsoNormal align=justify&g t;برهان الحق آقاى شيخ مرتضى طالقانى‏


اين مرد بزرگ از حكما و اولياى الهى بود، سال‏ها در نجف اشرف مدرسه آقا سيد كاظم يزدى اقامت داشت و براى عاشقان علم، حكمت الهى و فلسفه و معقول مى‏گفت، قسمتى از حالات آن بزرگ مرد الهى را از زبان شاگرد حكيمش آقاى محمد تقى جعفرى عنايت كنيد:


آن بزرگ به حالى كه براى من اسفار همى گفت، اگر از او مى‏خواستندى از گفت امثله- اولين كتاب حوزه- نيز ابا نمى‏فرمودى!!


ايّام چهارشنبه را قبول كس نكردى و خود با خود همى گذراندى و مرا فرمود: كه من روزگارى دراز به طالقان شبانى همى كردم، مگر روزى به بيابان آواى قرآن شنودم و حالى يافتم و گفتم: پروردگارا! تو نامه خويش با ما فرو فرستادى، من بايد تا آخر عمر آن را در نيابم؟


و در وقت در آبادى شدم و حشم و غنم مردمان با آنان سپردم و به اصفهان شدم تحصيل را و پنج سال ببودم و آن گاه به نجف شدم و چندى به درس آخوند صاحب كفايه مى‏نشستم و همى ديدم كه فايدتى از آن درس مرا متصور نيست و نيز شنيدم از حكيم متأله آقاى جعفرى كه من بگاه تحصيل به حضرت آقا بزرگ، روزى دو مانده بود محرم سنه ارتحال وى، جرى عادت را به خدمت او شدم و شنيدم كه مى‏گويد:


«بلند شويد برويد آقا، براى چه آمده‏ايد آقا» و چون گفتم براى درس آمده‏ام گفت: درس تمام شد، آقا پنداشتم كه آن بزرگوار از سر اين خيال كه محرم درآمده است اين سخن مى‏گويد و گفتم: هنوز حوزه‏ها تعطيل نكرده‏اند كه فرمود: مى‏دانم آقا من مسافرم من مسافرم، خر طال
قان رفته پالانش باقى مانده، روح رفته جسدش مانده «لا اله الّا الله» و اشك از ديده بباريد به شدت و دريافتم كه اخبار از ارتحال مى‏فرمايد به حالى كه مزاج او را ادنى انحرافى از صحبت نبود.


پس گفتم: با من سخنى فرماييد. گفت: آفرين آقا جان! حالا متوجه شديد حالا متوجه شديد و اين بيت بر خواند:













تا رسد دستت به خود شو كارگر


 


چون فتى از كار خواهى زد به سر


 


 


 


و تهليل برگرداند و نورانيتى سخت بر چهره او پديدار آمد و برخاستم و دو روز بر نيامد كه خبر ارتحال آن بزرگ بياوردند وبا اسف‏ها به مدرسه آقا سيد كاظم شديم كه مقام او بود و شنيدم كه سحرگاه عادت قديم خويش را بربام برآمد و مناجاتى گفته و چون باز آمده است و دوگانه به درگاه يگانه گذاشته به حجره شده است و ديگر بر نيامده و از آن روى كه پيوسته قبل از آفتاب باز از حجره برمى‏آمده است و به صحن مدرسه راهى مى‏رفته و امروز را بر نيامده است مضطرب گشته‏اند و در حجره شده و ديده‏اند كه به حال مراقبه تكيه فرموده است و جان با جان آفرين باز داده و عالم از او يتيم مانده است و من به مشاركت مرحوم مبرور آقا سيد محمد طالقانى رحمه اللّه متكفل غسل شدم و عطرى شديد به مغسل مى‏شنودم و آن پيكر پاك و نور تابناك به وادى السلام نهاديم.













خوش‏تر از اين در جهان نبود كار


 


دوست بر دوست رفت يار بر يار «2»


 


 


 


راستى، آنان كه از طريق مبارزه با هوا به مقامات عالى الهى رسيدند چه حالى داشتند و چه خبرها نزد آنان بود.









































اين بوى روح پرور از آن خوى دلبرست‏


 


وين آب زندگانى از آن حوض كوثر است‏


بوى بهشت مى‏گذرد يا نسيم دوست‏


 


يا كاروان صبح كه گيتى منور است‏


اين قاصد از كدام زمين است مشكبوى‏


 


وين نامه در چه داشت كه عنوان معطر است‏


 


 


 


بازآ و حلقه بر در زندان شوق زن‏


 


كاصحاب را دو ديده چو مسمار بر در است‏


بازآ كه از فراق تو چشم اميدوار


 


چون گوش روزه دار بر اللّه اكبر است‏


دانى كه چون همى گذرانيم روزگار


 


روزى كه بى‏تو مى‏گذرد روز محشر است‏


گفتيم عشق را بر صبورى دوا كنيم‏


 


هر روز عشق بيشتر و صبر كمتر است‏


در نامه نيز چند بگنجد حديث شوق‏


 


كوته كنيم كه قصه ما كار دفتر است‏ «3»


 ادامه دارد…


پایگاه عرفان erfan.ir

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید