همتايي فاطمه(عليهاالسلام)با علي(عليه السلام)درهمه مراحل تطهير از شهود غيرخدا
باري، تطهير از شهود غير حق در جنة اللقاء به صورت شراب طهور، ظهور خواهد نمود و همان تطهير كننده در دنيا، ساقي عقبا خواهد بود و همان تطهير شدگان در اين عالم، نوشندگان جام طهور آن عالم خواهند بود كه در همه اين مراحل، از آغاز تا انجام، فاطمه زهراٍّ همتاي اميرالمؤمنين(عليهالسلام) بوده و ميباشد؛ چنانكه كمالهاي ياد شده، كمال اوّلي انسان كامل خواهد بود؛ يعني به منزله فصل مقوّم و صورت نوعيه او ميباشد؛ نه كمال ثانوي كه به منزله عرض و وجود نعتي او باشد.
آيه مباهله
﴿فمن حاجّك فيه من بعد ما جائك من العلم فقل تعالوا ندع أبنائنا و أبنائكم ونسائنا و نسائكم و أنفسنا و أنفسكم ثمّ نبتهل فنجعل لعنت اللّه علي الكاذبين﴾[36]. گرچه مباهله به عنوان اعجاز پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و كرامت اولياي الهي، يك فضيلت شايان توجه است و گرچه حضور خصوص اهلبيت عصمت(عليهمالسلام) در جريان مباهله با «وَفْد نجران»، يك منقبت شايان اهتمام است، ليكن آنچه از آيه كريمه استفاده ميشود، آن است كه اهل بيت از برجستهترين مظاهر جلال و جمال خداوند سبحاناند.
اما مظهر جلال، براي آنكه جعل و ايجاد لعنت و غضب الهي كه فعلي از افعال جلاليه حق است، به آنها نسبت داده شده؛ همانطوري كه گاهي به فرشتگان جلال و ملائكه غضب نسبت داده ميشود.
معناي جعلِ لعنت بر شخص يا گروه، از بين بردن حيات و وجود اوست يا از بين بردن سلامت و وصفي از اوصاف وجودي او (ليس تامه يا ليس ناقصه)؛ چنانكه معناي جعل رحمت بر شخص يا گروه، افاضه نعمت وجود يا نعمت وصفي از اوصاف وجودي او خواهد بود (كان تامه يا كان ناقصه).
اين واسطه فيض يا غضب بودن، گاهي به عنوان نيايش و درخواست است كه خداي سبحان با هر سببي كه صلاح ميداند آن مورد خواسته را انجام نمايد و برآورده كند؛ همانند دعاي نوح سلام اللّه عليه: ﴿ربّ لا تذر علي الأرض من الكافرين ديّاراً﴾ [37] و ديگر ادعيه اولياي الهي كه وسيله نزول رحمت يا حلول غضب شده يا ميشود.
گاهي به عنوان وساطتِ نفسِ قدسي نيايش كننده كه خود، مظهر اسم جلال يا جمال خواهد بود؛ زيرا همانطوري كه ممكن است با دعاي يك ولي از اولياي الهي مرده زنده شود يا زنده بميرد، ممكن
است با قداست همان نفس، كسي احياء شود يا كسي مورد اِماته واقع گردد؛ همانند احياي مردهها به قداست حضرت مسيح روح اللّه.[38]
چون همه شئون ياد شده از اسماي فعلي خداي سبحاناند، نه از اسماي ذاتي حق سبحانه و تعالي و جميع تصرّفات بيان شده به اذن خداي بيهمتاست، به طوري كه در عين اسناد كارهاي اعجاز يا كرامت به اولياي الهي، سلب اسناد هم صحيح است و در سراسر نظام توحيد افعالي، اين اصلْ حاكم است كه: و ما فعلت إذ فعلت و لكن اللّه فعل، هيچ محذور عقلي در بين نيست تا به عنوان قرينه لُبّي متّصل يا منفصل، اسناد جعل لعنت خدا بر كاذبين را به اهلبيت(عليهمالسلام) «اسناد الي غير ما هو له» بدانيم و چون بحث در كمالات وجودي است، جريان شرور و معاصي و نقايص و مانند آن، از مبحث بيرون است؛ چنانكه ﴿كلّ ذلك كان سيّئه عند ربّك مكروهاً﴾ [39]، و چنانكه ﴿ما أصابك من حسنةٍ فمن اللّه و ما أصابك من سيّئةٍ فمن نفسك… ﴾.[40]
خلاصه آنكه گرچه دعا جهت درخواست عذاب و حلول غضب و اجابت آن دعا، خود كرامتي از كرامتهاي والاي صاحبان نفوس قدسيه است كه مستجاب الدعوةاند، ليكن برتر از آن، كرامتي است كه خود انسان شأني از شئون جلاليه حق سبحانه قرار گيرد و به اذن اللّه قومي را مورد غضب قرار دهد و ظاهر آيه كريمه ﴿…ثمّ نبتهل فنجعل…﴾ [41] همين قسم اخير است.
و اما اينكه اين ابتهال و جعل لعنت و عذاب به هر دو طائفه كه در مباهله شركت داشتند، نسبت داده شده و اختصاصي به اهلبيت طهارت(عليهمالسلام) ندارد، لازم است به اين مطلب عنايت شود كه گاهي تأدّب و تواضع در تعبير ومحاوره، ايجاب ميكند كه با جزم به حق بودن خود و قطع به باطل بودن طرف مقابل، اينچنين گفته شود كه: ﴿…و إنّا أو إيّاكم لعلي هدي أو في ضلالٍ مبين﴾،[42] و در آيه مورد بحث، خداي سبحان به پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) چنين فرمود: ﴿الحقُّ من ربّك فلا تكن من الممترين ٭ فمن حاجّك فيه من بعد ما جائك من العلم… ﴾ [43]؛ يعني حق از ناحيه پروردگار تو است؛ پس هيچگونه شك و اضطراب و نگراني فكري را به خود راه نده و اگر كسي درباره حق قطعي كه از پروردگارت به تو رسيده است، بعد از علم تو به آن احتجاج كرد،….
بنابراين، هيچگونه احتمالي براي تأثير ابتهال طرف مقابل نخواهد بود؛ چه رسد به اينكه بتوانند لعنت خداي را بر فرد يا گروهي جعل كنند؛ پس تنها طايفهاي كه ابتهال
و جعل عذاب به اذن اللّه به آنها نسبت داده ميشود و اين اسناد هم از قبيل «اِسناد اِلي ما هو له» ميباشد، همانا اهلبيت عصمت(عليهمالسلام) خواهد بود: و كفي بنا عزّاً أن نكون اُمّة لهولاء الائمة السادة. اين، يك نكته راجع به مظهر جلال و شأن تعذيب.
نكته ديگري كه در آيه ياد شده مطرح است، آن است كه اهلبيت عصمت(عليهمالسلام) مظهر جمال و شأن هدايت حقاند. بيانش اين است كه صدق و كذب خبري، از اوصاف متقابل خبراند كه اگر چيزي عنوان خبر داشت يا صدق است و يا كذب و اگر چيزي خبر نبود مثلاً مفرد يا جمله انشايي بود، نه صدق خواهد بود و نه كذب.
همچنين صادق و يا كاذب بودن از اوصاف متقابل مخبراند كه اگر كسي مخبر نبود، نه صادق است و نه كاذب؛ بنابراين، صادق يا كاذب بودن شخص يا گروه، فرع بر ادعاي او يا دعوت و گزارش خبري اوست و چون در آيه مورد بحث، «كاذبين» جمع، ذكر شده است، لازمهاش آن است كه در هر دو طرف مدّعياني وجود داشته باشند كه اگر صادق نبودند و كاذب بودند، مشمول لعنت فعلي حق تعالي قرار گيرند و اگر در بين اهل بيت عصمت(عليهمالسلام) خصوص پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مدعي حق بود و دعوت به حقيقت ميكرد و سايرين ناظر صحنه مباهله و تماشاگر محفل محاوره بودهاند، آنها نه صادق بودهاند و نه كاذب؛ زيرا صدق و كذب مخبري، فرع بر اِخبار است و در نتيجه، «كاذبين» مصداق پيدا نميكرد و چون منظور از «كاذبين» دروغگويان مخصوص به مورد مباهله است، نه هر دروغگو، حتماً لازم است كه در هر طرف محاوره و ابتهال، عدهاي مدّعي حق باشند تا عنوان «كاذبين» مصداق داشته باشد؛ بنابراين، در طرف اهلبيت عصمت(عليهمالسلام) دعوي حق و دعوت به حقيقت، اختصاصي به پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) نخواهد داشت.[44]
آري، رسالت و نبوت و دريافت وحي تشريعي و… مختص به وجود مبارك حضرت ختمي مرتبت است؛ اما ولايت كه بعضي از شئون او ادعاي حقّ و دعوت به حقيقت است، در ساير اهلبيت(عليهمالسلام) نيز وجود دارد كه نمونه آن را در خطبه «قاصعه» ملاحظه ميفرماييد: «…و لقد سمعت رنّة الشيطان حين نزل الوحي عليه صلّي اللّه عليه وآله فقلت: يارسول اللّه! ما هذه الرنّة؟ فقال: هذا الشيطان قد أيس من عبادته؛ إنّك تسمع ما أسمع و تري ما أري إلاّ أنّك لست بنبيٍّ و لكنّك لوزير و إنّك لعلي خيرٍ… ».[45]
يعني از چهره ولايت (و نه نبوت)، حق
ايقي مشهود اهلبيت خواهد بود كه هم در مشاهده آنها با پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) سهيماند و هم در دعوا و دعوت نسبت به آنها با آن حضرت مشاركاند؛ بنابراين دعوي حق و دعوت به حقيقت و هدايت انسانها با آنكه از شئون جماليه خداي سبحان است، در اهلبيت(عليهمالسلام) ظهور تام نمود و اينان مظهر «هادي» و «داعي» و ديگر اسماي جمالي حق ميباشند: و كفي بنا فخراً أن يكون هؤلاء أوليائنا و أئمتنا.
همتايي فاطمه(عليهاالسلام)با علي(عليه السلام) در همه مراحل جلال و جمال
در تمام اين مراحل جلال و جمال، حضرت فاطمه زهراٍّ همتاي اميرالمؤمنين(عليهالسلام) بوده است و اينگونه از كمالها همانطوريكه قبلاً بيان شد، كمال نفسياند؛ نه نسبي و عرضي و به منزله فصل مقوّم حقيقت انسان به شمار ميروند؛ نه كمال ثانوي و وجود نعتي.
تذكر: براي حضرت اميرالمؤمنين(عليهالسلام) خصيصهاي است كه از او به عنوان نفس پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) تعبير شده است.
همتايي حضرت فاطمه با اميرالمؤمنين(عليهما السلام)در کمالات
تبصره: هرگونه كمال عملي يا علمي براي اهل بيت عصمت(عليهمالسلام) به عنوان اهلبيت طهارت(عليهمالسلام) ثابت شود، مانند همتايي آنان با قرآن كريم حديث ثقلين و همانندي آنها با سفينه نوح كه حركت و سكون آن با نام خدا بود؛ نه با علل و عوامل طبيعي؛ مَثَل أهل بيتي كمثل سفينة نوح و…، حضرت فاطمهٍّ همسان اميرالمؤمنين(عليهالسلام) مشمول آن مقامهاي منيع خواهد بود.
محبوب تر بودن فاطمه وعزيزتر بودن اميرالمؤمنين(عليهماالسلام)نزد پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم)
چون قلب مطهر پيامبراكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) كه نه تنها در نشئه مثال و نزول، ميزبان فرشته وحي است: ﴿نزل به الروح الأمين ٭ علي قلبك… ﴾، بلكه در نشئه عقل و عروج هم ميهمان لقاي حق است: ﴿ما كذب الفؤاد ما رأي﴾ متيّم به محبّت خداي سبحان ميباشد، جز مظاهر جلال و جمال الهي را دوست نخواهد داشت و چون اهلبيت(عليهمالسلام) مظاهر اسماي حسني خداوند سبحاناند، محبوب آن حضرت خواهند بود؛ ليكن وقتي اميرالمؤمنين از حضرتش پرسيد: «أيّنا أحب إليك؟ أنا أو هي؟ قال: هي أحبُ إليّ و أنت أعزّ عليّ» [46]، يعني كداميك از ما نزد شما محبوبتريم؛ من يا فاطمه؟ حضرت فرمود: فاطمه محبوبتر است و تو عزيزتري؛ زيرا هر كدام به نوبه خودْ مصداق كوثرند كه خداي سبحان به پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) عطا فرمود و كوثر كه عطاي ويژه الهي است، هم محبوب است و هم عزيز.
قال رسولاللّهص: «فاطمة بضعة منّي، يسرّني ما يسرّها و يغضبني ما يغضبها» [47]؛ اگر انساني مطهّر از هوا و معصوم از هوس نباشد، رضا و غضب او معيار حق و باطل نخواهد بود و ممكن است رضاي او رضاي خداوند سبحان در مقام فعل و غضب او غضب حق تعالي در موطن فعل نباشد؛ ولي اگر انسان كاملي از گزند هوا طاهر و از آسيبهوس مصون شد، هرگونه رضا و غضب او معيار تشخيص حق و باطل خواهد بود؛ چون مظهر اسم راضي و غضبان حق تعالي بوده و ميزان اعمال و اوصاف ديگران خواهد شد.
عصمت عقل عملي و نظري حضرت فاطمه(عليهاالسلام)
چون پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) ميزان اعمال امّت است و رضا و غضب او رضا و غضب خداوند سبحان است، هرگاه حضرت زهرا نيز داراي مقامي باشد كه رضا و غضب او موجب رضا و غضب پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) گردد، معلوم ميشود عقل عملي آن بانو همانند عقل نظرياش معصوم از باطل ميباشد و همتاي اميرالمؤمنين خواهد بود كه آن حضرت نيز ميزان اعمال امّت است و مظهر رضا و سخط خداي سبحان ميباشد، زيرا «علي مع الحقّ و الحقّ معه و علي لسانه و الحق يدور حيثما دار علي» [48] و اگر انسان كامل حق مدار شد، تمام اوصاف او نيز بر محور حق تنظيم ميشود؛ در نتيجه رضا و غضب او برمدار حقّ خواهد بود كه اين هم به نوبه خود نشانه كامل عصمت است.
همتايي اميرالمؤمنين(عليهالسلام) و صديقه كبرا در تبيين معارف الهي
گرچه براي بندگان مخلص، مقاماتي است كه ديگران را به آنها راهي نيست، مانند صيانت از گزند وسوسه اهرمن و اِغواي شيطان: ﴿لأغوينّهم أجمعين ٭ إلاّ عبادك منهم المخلَصين﴾ [49] و مانند سلامت از خزي احضار و جلب براي محاسبه: ﴿…فإنّهم لمحضرون ٭ إلاّ عباد اللّه المخلَصين﴾ [50] و مانند دريافت پاداش بيش از اندازه عمل: ﴿و ما تجزون إلاّ ما كنتم تعملون ٭ إلاّ عباد اللّه المخلَصين﴾ [51]، ليكن در بين آن مزايا ميتوان برخي از آنها را به عنوان برجستهترين مقام اهل اخلاص ياد نمود و آن اينكه احدي حق توصيف خداي سبحان را ندارد، مگر مخلصين: ﴿سبحان اللّه عمّا يصفون ٭ إلاّعباد اللّه المخلَصين﴾.[52]
و از اين جهت كه اهل بيت(عليهمالسلام) از هر تعلّق بلكه تعيّن آزادند و قرب نوافل از مقامات بدوي آنان است، توان توصيف حق سبحانه را دارند؛ چون خود موصوف به زبان واصف، ذات خود را ميستايد: «أنت كما أثنيت علي نفسك» و چون همه آنها از يك ساقي شراب طهور نوشيدند، معارف الهي به صورت يك كوثر سيال در سيره علمي و عملي آنان موج ميزند و سرانجام به درياي بيكران احدي ميريزد كه: «…ركبت البحر و انكسر السفينة».
ديگران كه محدود انديشند، توان تعريف نامحدود را نخواهند داشت و اينان كه فعلاً و صفة و ذاتاً به مقام شامخ فنا رسيدهاند، مأذون در توصيف خداي سبحاناند و چون در موصوفْ هيچگونه دوگانگي راه ندارد، در توصيفهاي اينان نيز هيچگونه ناسازگاري راه نمييابد.
لذا معارف الهي را حضرت فاطمهٍّ طوري تبيين ميكند كه همتاي گرانقدرش حضرت علي(عليهالسلام) تعريف مينمايد كه نمونههايي از آن ذيلاً ياد ميشود:
1. نعمتهاي خداوند نامحدود و فوق احصاء است: «الحمدللّه علي ما أنعم… جمّ عن الاحصاء عددها و نأي عن الجزاء أمدها و تفاوت علي الادراك أبدها… ».[53] اين حمد ممتاز در كلام آن بانو، همسان حمد معروف حضرت علي(عليهالسلام) است كه ميفرمايد: «الحمدللّه الذي لا يبلغ مدحته القائلون و لا يحصي نعمائه العادون و لا يؤدي حقّه المجتهدون… » [54] و ريشه هر دو كلام قرآن كريم است: ﴿ و إن تعدّوا نعمة اللّه لا تحصوها… ﴾.[55]
2. معرفت خداوندي، ميسور حواس نخواهد بود و تعريفش مقدور بنان و بيان نميباشد و قلب را بدان پيوند
خواهد بود و عقل را با نور او آشنايي ميباشد: «و أشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شريك له، كلمة جعل الإخلاص تأويلها و ضمّن القلوب موصولها و أنار في التفكر معقولها؛ الممتنع من الأبصار رؤيته و من الألسن صفته و من الأوهام كيفيته» [56] و اين توصيف برجسته، معادل تعريف مشهور حضرت علي(عليهالسلام) است كه: «…لا تدركه العيون بمشاهدة العيان؛ و لكن تدركه القلوب بحقائق الإيمان… ».[57]
ادامه دارد…
پی نوشت:
[36] ـ سوره آلعمران، آيه 61.
[37] ـ سوره نوح، آيه 26.
[38] ـ سوره آلعمران، آيه 49.
[39] ـ سوره اسراء، آيه 38.
[40] ـ سوره نساء، آيه 79.
[41] ـ سوره آلعمران، آيه 61.
[42] ـ سوره سبأ، آيه 24.
[43] ـ سوره آلعمران، آيه 60 ـ 61.
[44] ـ الميزان، ج 3، ص 259 ـ 261.
[45] ـ نهج البلاغه، خطبه 192.
[46] ـ اعيان الشيعه، ج 1، ص 307، و خصائص، نسائي، ص
37.
[47] ـ اعيان الشيعه، ج 1، ص 307، به نقل از ابوالفرج اصفهاني در اغاني.
[48] ـ الغدير، ج 3، ص 178، به نقل از مناقب مردويه.
[49] ـ سوره حجر، آيات 39 ـ 40.
[50] ـ سوره صافات، آيات 127 ـ 128.
[51] ـ سوره صافات، آيات 39 ـ 40.
[52] ـ سوره صافات، آيات 159 ـ 160.
[53] ـ احتجاج طبرسي، ج 1، ص 255.
[54] ـ نهج البلاغه، خطبه 1.
[55] ـ سوره نحل، آيه 18.
[56] ـ احتجاج طبرسي، ج 1، ص 255.
[57] ـ نهج البلاغه، خطبه 179.
www.portal.esra.ir


