ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

مبعث پیامبر اکرم (ص) بر تمام مسلمانان جهان مبارک باد!

شفای راهب به دست پیامبر خردسال

دوران جوانی پیامبر گرامی «صلی الله علیه و آله»

در اینکه جوان قریش، شجاع و دلیر، نیرومند و تندرست، صحیح و سالم بود؛ جای گفتگو نیست. زیرا در محیط آزاد و دور از غوغای زندگی پرورش یافته بود، و خانواده ای که در میان آنها دیده به جهان گشود، همگی عنصر شهامت و شجاعت بودند. ثروتی، مانند ثروت خدیجه در اختیار داشت، و وسائل خوشگذرانی از هر جهت برای او آماده بود. ولی باید دید که او از این امکانات مادی چگونه استفاده کرد؟ آیا بساط عیش و عشرت پهن نمود و مانند بسیاری از جوانان، در فکر اشباع غرائز خود برآمد؟ یا با این وسائل و امکانات، برنامه دیگری برگزید که از سراسر آن؛ دورنمای زندگی پر از معنویت او هویدا بود؟ تاریخ گواهی میدهد که او بسان مردان عاقل و کارآزموده زندگی می کرد. همیشه از خوشگذرانی و بیخبری گریزان بود. پیوسته بر سیما، آثار تفکر و تدبر داشت، و برای دوری از فساد اجتماع، گاهی مدتها در دامنه کوهها، میان غار، بساط زندگی را پهن می نمود و در آثار قدرت و صنع وجود به مطالعه می پرداخت.

عواطف جوانی او

در بازار مکه واقعه ای رخ داد که عواطف انسانی او را جریحه دار ساخت. دید قماربازی، مشغول قمار است و از بدی بخت، شتر خود را باخت، خانه مسکونی خود را باخت، کار به جایی رسید که ده سال از زندگی خود را نیز از دست داد. مشاهده این واقعه، چنان جوان قریش را متأثر ساخت که نتوانست همانروز در شهر مکه بماند؛ بلکه به کوههای اطراف پناه برد و پس از پاسی از شب به خانه بازگشت. او به راستی، از دیدن این نوع مناظر غم انگیز و رقت بار، متأثر می گشت و از کمی عقل و شعور این طبقه گمراه، در فکر و تعجب فرو می رفت.

خانه خدیجه، پیش از آنکه با محمد «ص» ازدواج کند، کعبه آمال و خانه امید مردم بینوا بود و پس از آنکه با جوان قریش ازدواج نمود، کوچکترین تغییری در وضع خانه و بذل و بخشش همسر خود نداد. در مواقع قحطی و کم بارانی، گاهی مادر رضاعی او حلیمه به دیدار فرزند خود می آمد. رسول گرامی عبای خود را زیر پای او پهن می نمود، و به یاد عواطف مادر خود و آن زندگی ساده می افتاد و سخنان او را گوش میداد، موقع رفتن آنچه می توانست در باره مادر خود کمک می کرد

فرزندان او از خدیجه

وجود فرزند، پیوند زناشوئی را محکمتر می سازد و شبستان زندگی را پرفروغتر و به آن جلوه خاصی می بخشد. همسر جوان قریش، برای او شش فرزند آورد. دو پسر که بزرگتر آنها «قاسم» بود، و سپس «عبدالله» که به آنها «طاهر» و «طیب» می گفتند. و چهارتای آنها دختر بود. ابن هشام می نویسد: بزرگترین دختر او «رقیه»، بعده «زینب» و «ام کلثوم» و «فاطمه» بود. فرزندان ذکور او، تمام پیش از بعثت بدرود زندگی گفتند؛ ولی دختران، دوران نبوت او را درک کردند.

خویشتن داری پیامبر، در برابر حوادث زبانزد همه بود. با این حال، در مرگ فرزندان خود، گاهی تاثرات دل او، به صورت قطرات اشک از گوشه چشمان او به روی گونه هایش می غلتید. مراتب تأثر او در مرگ ابراهیم، که مادر او «ماریه» بود، بیشتر بود در حالی که دل او میسوخت ولی با زبان، به سپاسگزاری خدا مشغول بود. حتی عربی از روی جهل و نادانی به مبانی اسلام، به گریه کردن او اعتراض نمود. پیامبر فرمود یک چنین گریه رحمت است. آنگاه افزود: «ومن لایزخم لازم: آن کس که رحم نکند، مورد ترحم قرار نمیگیرد»

پسرخوانده پیامبر

پیامبر گرامی، زید بن حارثه را در کنار حجرالاسود، پسر خود خواند. «زید» کسی بود که راهزنان عرب، او را از مرزهای شام ربوده، و در بازار مکه به یکی از خویشاوندان خدیجه، به نام «حکیم بن حزام» فروخته بودند. ولی چطور شد که بعدا خدیجه او را خرید، چندان روشن نیست. مؤلف «حیاه محمد» می گوید: پیامبر از مرگ فرزندان خود بسیار متأثر بود و برای تسلی خود از خدیجه درخواست نمود که او را بخرد. سپس رسول خدا او را آزاد کرد و به فرزندی برگزید. ولی بیشتر می گویند: که در موقع ازدواج خدیجه با رسول خدا، حکیم بن حزام او را به عمه خود خدیجه، بخشید. چون از هر نظر جوان پاک و با هوشی بود، مورد مهر رسول گرامی قرار گرفت، و خدیجه نیز او را به پیامبر بخشید. پس از مدتی، پدر «زید» پرسان پرسان، جای فرزند خود را به دست آورد و از پیامبر خواست که اجازه دهد او با پدر خود به سرزمین خویش باز گردد. پیامبر او را در رفتن به سرزمین خود و ماندن در «مکه» مخیر نمود. مهر و عواطف رسول خدا سبب شد که زید محضر پیامبر را ترجیح دهد و پیش او بماند. روی این جهت، حضرت او را آزاد نموده و پسر خود نیز خواند و برای او «زینب» دختر جحش را گرفت.

امین قریش علی «ع» را به خانه خود می برد

در یکی از سالها، که قحطی و کم آبی مکه و نواحی آن را در بر گرفته بود؛ رسول گرامی تصمیم گرفت که به عموی بزرگوار خود ابوطالب کمک کند، و هزینه زندگی او را پائین آورد. از این جهت، با عموی دیگر خود به نام «عباس» موضوع را در میان گذاشت. قرار شد هرکدام، یکی از فرزندان ابوطالب را به خانه خود ببرند. از این جهت، رسول گرامی ، علی «ع» را، و عباس «جعفر» را به خانه خود بردند. ابوالفرج اصفهانی، مورخ معروف می نویسد: عباس، طالب را و حمزه، جعفر را و رسول خدا على «ع» را، به خانه های خود بردند. آنگاه رسول خدا گفت: من همان را برگزیدم که خدا او را برای من برگزیده است. اگر چه ظاهر جریان این بود که به زندگی ابوطالب در سال قحطی کمک کند؛ ولی هدف نهائی چیز دیگری بود و آن اینکه: علی «ع» در دامان پیامبر تربیت و پرورش پیدا کند و از اخلاق کریمه او پیروی نماید.امیر مؤمنان، در نهج البلاغه در این مورد می فرماید: همه شماها از موقعیت و نزدیکی من با رسول گرامی آگاهید. او مرا در آغوش خود بزرگ کرد و من خردسالی بودم که مرا به سینه خود می چسباند و رختخواب مرا در کنار خود پهن می کرد. من بوی خوش آن حضرت را استشمام میکردم و هر روز از اخلاق او چیزی می آموختم».

آئین او پیش از بعثت

او از لحظه ای که از مادر متولد شد، تا روزی که به خاک سپرده گردید؛ جز خدای یکتا را نپرستید. سر پرستان او، مانند «عبدالمطلب» و «ابوطالب»، همگی موحد و خداپرست بودند. به یاد دارید که در موقع حمله سپاه پیل، عبدالمطلب حلقه کعبه را به دست گرفت و با خدای خود، بسان یک موحد به مناجات پرداخت و گفت: خدایا جز تو به کسی امیدوار نیستم…

همچنین، ابوطالب در مواقع قحطی و خشکسالی، برادر زاده خود را به مصلی می برد و خدا را به مقام او سوگند می داد و باران می طلبید و در این مورد اشعار معروفی دارد که در کتابهای تاریخ وارد شده است. حتی پیامبر، خود هنگام مذاکره با بحیرا، راهب «بصری»، تنفر خود را نسبت به بتهای معروف عرب اظهار کرد. آنجا که راهب، رو به او کرد و گفت ترا سوگند میدهم به حق «لات و عُزّی» مرا از آنچه که میپرسم، پاسخگو. رسول گرامی بر او پرخاش کرد و گفت هرگز مرا به «لات و عُزّی» سوگند مده. چیزی در جهان نزد من مانند پرستش آن دو مبغوض نیست. آنگاه راهب گفت ترا به خدا سوگند میدهم از آنچه که من سوال میکنم مرا آگاه کن. رسول گرامی فرمود: آنچه می خواهی بپرس.

آئین او پیش از بعثت

همه اینها گواهی میدهد که رسول گرامی و پسران خاندان عبدالمطلب، همگی خداپرست و موحد بوده اند و بهترین گواه بر یکتا پرستی او، همان اعتکاف او قبل از بعثت در غار حراء است. سیره نویسان، همگی اتفاق نظر دارند که رسول گرامی، سالی چند ماه در غار حراء به عبادت خدا می پرداخت. امیر مؤمنان در این مورد می فرماید: «و لقد کان بجاوز فی کل سته بخراء فاراه ولا یراه غیره:  پیامبر در هر سال، در کوه حرا اقامت می گزید؛ من او را میدیدم و جز من کسی او را نمی دید». حتی روزی را که او به رسالت الهی مبعوث شد در خود غار مشغول عبادت بود .

امیر مؤمنان در باره این بخش از زندگی پیامبر چنین می فرماید: «از روزی که پیامبر از شیر باز گرفته شد؛ خداوند بزرگترین فرشته ای را برای تربیت او گمارد، و آن فرشته شبها و روزها بزرگواری ها و خوی های نیک را به او می آموخت».

بنابراین، تربیت یافته چنین خانواده ای، کسی که از دوران پس از شیرخوارگی، تحت تربیت بزرگترین فرشته جهان قرار گیرد؛ حتما باید موحد بوده و لحظه ای از جاده توحید کنار نرود.

امین فریش در کوه حراء

کوه حراء، در شمال «مکه» قرار دارد. به فاصله نیم ساعت می توان به قله آن صعود نمود. ظاهر این کوه را تخته سنگهای سیاهی تشکیل میدهد و کوچکترین آثار حیات در آن دیده نمی شود. در نقطه شمالی آن، غاری است که انسان پس از عبور از میان سنگها میتواند به آن برسد، که ارتفاع آن به قدر یک قامت انسان است. قسمتی از داخل غار با نور خورشید روشن می شود؛ و قسمتهای دیگر آن در تاریکی دائمی فرو رفته است.

ولی همین غار، از آشنای صمیمی خود، شاهد حوادثی است؛ که امروز هم مردم به عشق استماع این حوادث از زبان حال آن غار، به سوی او می شتابند و با تحمل رنجهای فراوان، خود را به آستانه آن می رسانند که از آن، سرگذشت «وحی» و قسمتی از زندگی آن رهبر بزرگ جهان بشریت را استفسار کنند. آن غار نیز با زبان حال خود می گوید: این نقطه عبادتگاه «عزیز قریش» است. او شبها و روزهای پیش از آنکه به مقام رسالت برسد، در این جا بسر می برد. وی، این نقطه دور از غوغا را به منظور عبادت و پرستش انتخاب کرده بود. تمام ماه  رمضانها را در این نقطه می گذراند، و در غیر این ماه گاه بیگاهی به آنجا پناه می برد. حتی همسر عزیز او می دانست که هر موقع عزیز قریش به خانه نیاید، به طور قطع در کوه «حراء» مشغول عبادت است؛ هر موقع کسانی را دنبال او می فرستاد، او را در آن نقطه در حالت تفکر و عبادت پیدا می نمودند.

او پیش از آنکه به مقام نبوت برسد؛ درباره دو موضوع بیشتر فکر میکرد:

اول: او در ملکوت زمین و آسمانی به تفکر می پرداخت. در سیمای هر موجودی نور خدا، قدرت خدا و علم خدا را مشاهده می کرد، و از این طریق روزنه هایی از غیب به روی خود می گشود.

دوم: درباره وظیفه سنگینی که بر عهده او گذارده خواهد شد، فکر می کرد. اصلاح جامعه در آن روز با آن فساد و انحطاط در نظر او کار محالی نبود، ولی اجراء برنامه اصلاحی نیز خالی از رنج و مشقت نبود. از این لحاظ، فساد زندگی مکیان، و عیاشی «قریش» را میدید و در نحوه اصلاح آنان در فکر فرو می رفت.

از پرستش و خضوع مردم در برابر بتان بی روح و بی اراده متأثر بود و آثار ناراحتی در چهره او نمایان می شد، ولی از آنجا که مأمور به بازگوئی حقایق نبود، از بارداری مردم خودداری می فرمود.

آغاز وحی

فرشته ای از طرف خدا مأمور شد آیاتی چند به عنوان طلیعه و آغاز کتاب هدایت و سعادت، برای «امین قریش» بخواند تا او را به کسوت نبوت مفتخر سازد. آن فرشته، همان (جبرئیل) و آن روز همان روز «مبعث» بود که در آینده، درباره تعیین این روز گفتگو خواهیم کرد.

جای شک نیست که روبرو شدن با فرشته، آمادگی خاصی لازم دارد. تا روح شخص بزرگ و نیرومند نباشد، تاب تحمل بار نبوت و ملاقات فرشته را نخواهد داشت. «امین قریش»، این آمادگی را به وسیله عبادتهای طولانی، تفکرهای ممتد و عنایات الهی به دست آورده بود. به نقل بسیاری از سیره نویسان، پیش از روز بعثت خوابها و رؤیاهائی می دید که مانند روز روشن دارای واقعیت بود. پس از مدتی لذت بخش ترین ساعات برای او، ساعت خلوت و عبادت در حال تنهائی بود. او به همین حال بسر می برد، تا اینکه در روز مخصوصی فرشته ای با لوحی فرود آمد، و آن را در برابر او گرفت و به او گفت: «إفرغ» یعنی بخوان. او از آنجا که أتی و درس نخوانده بود، پاسخ داد که من توانایی خواندن ندارم. فرشته وحی او را سخت فشرد، سپس درخواست خواندن کرد، و همان جواب را شنید، فرشته بار دیگر، او را سخت فشار داد، این عمل سه بار تکرار شد و پس از فشار سوم ناگهان در خود احساس کرد می تواند لوحی که در دست فرشته است، بخواند. در این موقع آیات را که در حقیقت دیباچه کتاب سعادت بشر بشمار می رود، خواند. اینک ترجمه آیات:

بخوان به نام پروردگارت که جهان را آفرید، کسی که انسان را از خون بسته خلق کرد، بخوان و پروردگار تو گرامی است آنکه قلم را تعلیم داد و به آدمی آنچه را که نمی دانست آموخت». جبرئیل مأموریت خود را انجام داد و پیامبر نیز پس از نزول وحی، از کوه «حراء» پائین آمد؛ و به سوی خانه «خدیجه» رهسپار شد. آیات یاد شده، برنامه اجمالی رسول گرامی را روشن می کند، و به طور آشکار می رساند که اساس آئین او را قرائت و خواندن، علم و دانش و به کار بردن قلم تشکیل میدهد.

دنباله نزول وحی

روح بزرگ پیامبر با نور وحی نورانی شد. آنچه را از فرشته (جبرئیل) آموخته بود، در صفحه دل ضبط نمود. پس از این جریان، همان فرشته او را خطاب کرد که: ای محمد! تو رسول خدائی، و من جبرئیلم. گاهی گفته می شود که این ندا را هنگامی شنید که از کوه «حراء» پائین آمده بود؛ این دو پیش آمد او را در اضطراب و وحشت فرو برد، اضطراب و وحشت از آن جهت که وظیفه بزرگی را عهده دار شده است.

البته این اضطراب تا حدی طبیعی بود، و منافات با یقین و اطمینان او، به درستی آنچه به او ابلاغ شده ندارد. زیرا روح، هر اندازه توانا باشد؛ هر اندازه با دستگاه غیب، و عوالم روحانی بستگی داشته باشد؛ باز در آغاز کار، وقتی با فرشته ای که تا حال با او روبرو نشده است روبرو شود، آن هم در بالای کوه چنین اضطراب و وحشتی به او رخ می دهد و لذا بعدها این اضطراب از بین رفت.

اضطراب و خستگی فوق العاده، سبب شد که راه خانه «خدیجه» را پیش گیرد. وقتی وارد خانه شد، همسر گرامی آثار اضطراب و تفکر را در چهره او مشاهده کرد. جریان را از او پرسید. آنچه را که اتفاق افتاده بود، برای «خدیجه» شرح داد. «خدیجه»، با دیده احترام به او نگریست، و در حق او دعا کرد. و گفت: خدا تو را یاری خواهد کرد.

سپس رسول اکرم احساس خستگی کرد، رو به خدیجه نموده و فرمود:

دثرینی: مرا بپوشان. «خدیجه» او را پوشانیده و اندکی در خواب فرو رفت.

خدیجه پیش «ورقه بن نوفل» می رود

در صفحات پیش، «ورقه» را معرفی کردیم، و گفتیم که او از دانایان عرب بود و مدتها پس از خواندن «انجیل» مسیحی شده بود، وی عموزاده «خدیجه» بود. همسر گرامی پیامبر، برای اینکه آنچه را که از شوهر گرامی خود شنیده است با او در میان گذارد؛ پیش ورقه رفت و گفتار پیامبر را مو به مو برای او شرح داد. «ورقه » در پاسخ دخترعموی خود چنین گفت: پسرعموی تو راستگو است آنچه بر او پیش آمده آغاز پیامبری است؛ و آن ناموس بزرگ (رسالت) بر او فرود می آید و…

نخستین مرد و زنی که به پیامبر ایمان آوردند

پیشرفت آئین اسلام و نفوذ آن در جهان، تدریجی بوده است. در اصطلاح قرآن، به کسانی که در پذیرفتن و نشر آن پیشگام بودند؛ «السابقون» گفته می شود. و سیقت به گرایش به آئین پیامبر در صدر اسلام، ملاک فضیلت و برتری بود. بنابراین، باید با کمال بی طرفی از روی مدارک صحیح، موضوع را مورد بررسی قرار دهیم، و پیش گامترین فرد را از زنان و پیش قدمترین مرد را در پذیرش اسلام بازشناسیم.

از زنان «خدیجه»

از مسلمات تاریخ این است که: خدیجه نخستین زنی است که به او ایمان آورده است و در این موضوع مخالفی به چشم نمی خورد. ما برای اختصار، یک سند مهم تاریخی را که تاریخ نویسان از یکی از زنان پیامبر اکرم نقل کرده اند؛ در این جا می آوریم: عائشه می گوید: من پیوسته بر اینکه روزگار «خدیجه» را درک نکرده بودم، تأسف میخوردم و از علاقه و مهر پیامبر، به او همیشه تعجب میکردم. زیرا پیامبر او را زیاد یاد میکرد؛ و اگر گوسفندی میکشت، سراغ دوستان «خدیجه» میرفت و سهمی برای آنها می فرستاد. روزی رسول گرامی خانه را ترک میگفت، در آن حال «خدیجه» را یاد کرد و قدری از او تعریف نمود. سرانجام، کار به جایی رسید که من نتوانستم خودم را کنترل کنم، با کمال جرأت گفتم :

وی یک پیرزنی بیش نبود، و خدا بهتر از آن را نصیب شما کرده است! گفتار من اثر بدی در رسول خدا گذارد، آثار خشم و غضب در پیشانی او ظاهر گردید. فرمود: ابدأ چنین نیست… بهتر از آن نصیب من نگشته! او هنگامی به من ایمان آورد، که سراسر مردم در کفر و شرک به سر می بردند؛ او اموال و ثروت خود را در سخت ترین مواقع در اختیار من گذارد، خدا از او فرزندانی نصیبم نمود که به دیگر همسرانم نداد!؟

گواه دیگر بر پیش قدم بودن خدیجه در ایمان بر تمام زنان جهان، همان سرگذشت آغاز وحی و نزول قرآن است. زیرا هنگامی که رسول گرامی، از «غار حراء» پائین آمد و سرگذشت خود را با همسر خود در میان گذارد؛ بلافاصله تصریحا و تلویحا ایمان همسر خود را شنید. علاوه بر آن مکرر از کاهنان و دانایان عرب، اخباری راجع به نبوت شوهر خود شنیده بود و همین اخبار و صداقت و درستی او سبب شد که با جوان هاشمی ازدواج کند.

پیشقدمترین مردان؛ علی بود

شهرت قریب به اتفاق میان تاریخ نویسان، اعم از سنی و شیعه این است که: نخستین کسی که از مردان ایمان به پیامبر آورد، علی بود. على «ع» خود در خطبه قاصعه» در این باره می فرماید: در آن زمان، اسلام در خانه ای نیامده بود؛ مگر خانه رسول خدا و خدیجه، ومن سوم ایشان بودم؛ نور وحی و رسالت را میدیدم و بوی نبوت را استشمام میکردم…

على و خدیجه با پیامبر نماز میخوانند

ابن اثیر در «اسدالغابه» ابن حجر، در «الاصابه »، در ترجمه «عفیف کندی»، و بسیاری از دانشمندان تاریخ، داستان زیر را از او نقل می کنند که او گفت: در روزگار جاهلیت، وارد «مکه» شدم و میزبانم «عباس بن عبدالمطلب» بود، و ما دو نفر در اطراف «کعبه» بودیم ناگهان دیدم مردی آمد، در برابر کعبه» ایستاد و سپس پسری را دیدم که آمد در طرف راست او ایستاد؛ چیزی نگذشت زنی را دیدم که آمد در پشت سر آنها قرار گرفت، و من مشاهده کردم که این دو نفر به پیروی از آن مرد، رکوع و سجود می نمودند. این منظره بی سابقه حس کنجکاوی مرا تحریک کرد که جریان را از «عباس» بپرسم، او گفت: آن مرد محمد بن عبدالله است، و آن پسر، برادر زاده او، و زنی که پشت آنها است، همسر «محمد» است. سپس گفت برادر زاده ام می گوید: که روزی فرا خواهد رسید که خزانه های «کسری» و «قیصر» را در اختیار خواهد داشت. ولی بخدا سوگند، روی زمین کسی پیرو این آئین نیست جز همین سه نفر. سپس راوی گوید: آرزو میکنم که ایکاش من چهارمین نفر آنها بودم!

پیامبر گرامی، سه سال تمام به دعوت سری پرداخت و در این مدت به جای توجه به عموم مردم، به فردسازی عنایت نمود. مصالح وقت ایجاب می کرد که او دعوت خود را آشکار نسازد و با تماس های سری، گروهی را به آئین خود دعوت نماید و همین دعوت سری بود که توانست جمعی را به آئین توحید جلب کند و با پذیرش آنان روبرو گردد. تاریخ، نام این شخصیتها را، که در این مقطع از رسالت به آئین او گرویده اند؛ یادآور شده است. برخی از این افراد عبارتند از:

حضرت خدیجه، علی بن ابی طالب (ع)، زید بن حارثه، زبیر بن عوام، عبد الرحمان بن عوف، سعد بن ابی وقاص، طلحه بن عبید الله، ابوعبیده جراح، ابوسلمه، ارقم بن أبی الأرقم، قدامه بن مظعون، عبدالله بن مظعون، عبیده بن الحارث، سعید بن زید، خباب بن ارت، ابوبکر بن ابی قحافه، عثمان بن عفان و دیگر افرادی که در همین مقطع به آئین اسلام گرویده و نبوت او را پذیرفتند. سران قریش در این سه سال، مشغول خوشگذرانی و سرمست عیش و نوش بودند؛ در حالی که کم و بیش از دعوت سی رسول خدا آگاهی یافته بودند ولی کوچکترین واکنشی نشان نداده و جسارتی نمی کردند.

در این سه سال که دوران فردسازی بود؛ رسول گرامی با برخی از یاران خود به دره های مکه می رفتند و نماز خود را دور از چشم قریش در آنجا میگزاردند. روزی، در حالی که در یکی از دره های مگه نماز می گزاردند؛ برخی از مشرکان به عمل آنان اعتراض کرده و کار آنان برانکوهش کردند. این کار سبب شد که درگیری مختصری میان باران رسول خدا «ص» و برخی از مشرکان پدید آید، که یکی از مشرکان به وسیله سعد وقاص زخمی گردید. از این رو، رسول گرامی خانه «ارقم» را محل عبادت قرار داد و در آنجا به تبلیغ و پرستش پرداخت ؛ تا از این طریق، کار او از چشم انداز مشرکان دور باشد؛ عمار یاسر و صهیب بن سنان، از جمله کسانی هستند که در آن خانه به رسول گرامی ایمان آوردند.

رهبر عالیقدر جهان اسلام سه سال تمام، بدون شتابزدگی در تبلیغ سری آئین خود می کوشید. هرکس را که از نظر فکر و استعداد شایسته و آماده میدید، کیش خود را به او عرضه می داشت. با اینکه هدف، تشکیل دادن یک دولت بزرگ جهانی بود که تمام افراد را تحت یک پرچم (پرچم توحید) گرد آورد، ولی در ظرف این سه سال ابدأ دست به دعوت عمومی نزد، حتی خویشاوندان را نیز به صورت خصوصی دعوت نکرد؛ فقط با افراد تماسهای خصوصی برقرار میکرد و هر کس را شایسته و لایق و مستعد برای پذیرفتن آئین خود می دید، دعوت می نمود. تا آنجا که توانست در ظرف این سه سال، گروهی را پیرو خود، و عده ای را هدایت کند.

سران قریش، در ظرف این سه سال کوچکترین جسارتی نسبت به پیامبر اکرم نمی کردند. و پیوسته ادب و احترام او را نگاه می داشتند و او نیز در ظرف این مدت، از بتان و خدایان آنها آشکارا انتقاد نمیکرد؛ فقط مشغول تماسهای خصوصی با افراد روشندل بود.

ولی از روزی که، دعوتهای خصوصی دعوت خویشاوندان) و عمومی آغاز گردید، و انتقاد او از بتان و از آئین و روشهای ضدانسانی آنها، بر سر زبانها افتاد؛ از همان روز بیداری «قریش» نیز آغاز گردید. بنابراین مخالفتها و مبارزه های سری و علنی شروع شد. پیامبر برای نخستین بار مهر خاموشی را در میان خویشاوندان شکست، و به دنبال آن دعوت عمومی خود را آغاز کرد. جای شکی نیست که اصلاحات عمیق و ریشه دار که در تمام شئون زندگانی مردم تأثیر گذارد و مسیر اجتماع را دگرگون سازد، بیش از هر چیز به دو نیروی قوی نیازمند است

١- نیروی بیان و گفتار که گوینده بتواند با طرز جالبی، حقایق را بیان نماید و افکار شخصی و یا آنچه را از عالم وحی گرفته در اختیار افکار عمومی بگذارد.

۲- نیروی دفاعی که در مواقع خطر در برابر تهاجم دشمنان خط دفاعی تشکیل دهد، و در غیر اینصورت شعله دعوت هر مصلحی در همان روزهای نخست خاموش می گردد.

بیان و گفتار پیامبر در حد کمال بود و بسان یک فرد سخنور، و یک گوینده توانا با کمال فصاحت و بلاغت آئین خود را تشریح می کرد؛ ولی در نخستین دوره های دعوت فاقد نیروی دوم بود. زیرا در ظرف این سه سال، فقط موفق شده بود که قریب چهل نفر را در حوزه سری مؤمنان درآورد؛ و به طور مسلم این گروه کم نمی توانستند دفاع از پیامبر را بر عهده بگیرند. از این نظر، شخص اول جهان اسلام برای به دست آوردن یک خط دفاعی و تشکیل هسته مرکزی، خویشاوندان خود را پیش از دعوت عمومی، به آئین خود خواند و از این راه توانست نقص نیروی دوم را برطرف کرده و سنگر مهمی در برابر هرگونه مخاطرات احتمالی به دست آورد. حداقل فائده این دعوت این بود، که خویشاوندان او به فرض اینکه به آئین او نمی گرویدند، لااقل بواسطه احساسات و تعصبات خویشاوندی و قومی، به دفاع از او بر میخاستند؛ تا چه رسد به اینکه دعوت او در آن روز، در گروهی از سران اقوام مؤثر افتاد و گروه دیگری را متمایل ساخت.

از اینرو، خدای بزرگ درباره دعوت خویشاوندان با خطاب زیر او را مخاطب ساخت و فرمود: «وأنذر عشیرتک الأقربین؛ خویشاوندان نزدیک خود را از عذاب الهی بترسان.» چنانکه درباره دعوت عمومی او را با آیه : فاضدغ بما تؤمر و أعرض عن المشرکین إنا کفیناک المستهزئین: «بآنچه مأمور هستی آشکار کن و از مشرکان کنار گیر که ما تو را از شر دشمنان حفظ می نماییم»  مخاطب ساخت.

طرز دعوت خویشاوندان

طرز دعوت پیامبر از خویشاوندان خود بسیار جالب بود. حقیقتی در آن روز آشکار شد که بعدها اسرار این دعوت روشن تر گشت.

مفسران در تفسیر آیه «وأنذر عشیرتک الأقربین»، و همچنین تاریخ نویسان قریب به اتفاق چنین می نویسند: خداوند او را مأمور نمود تا خویشاوندان خویش را به آیین خود بخواند. پیامبر نیز پس از بررسی جوانب، به على بن أبی طالب که آن روز سن او از سیزده یا پانزده سال تجاوز نمی کرد، دستور داد که غذای آماده کند و همراه آن شیری نیز ترتیب دهد. سپس چهل و پنج نفر از سران بنی هاشم را دعوت نموده و تصمیم گرفت در ضمن پذیرایی از مهمانان راز نهفته را آشکار سازد. ولی متأسفانه، پس از صرف غذا پیش از آنکه او آغاز سخن کند، یکی از عموهای وی (ابولهب) با سخنان سبک و بی اساس خود، آمادگی مجلس را برای طرح موضوع رسالت از بین برد. پیامبر مصلحت دید که طرح موضوع را به فردا موکول سازد. سپس فردا برنامه خود را تکرار کرده و با ترتیب یک ضیافت دیگر، پس از صرف غذا، رو به سران فامیل نمود و سخن خود را با ستایش خدا و اعتراف به وحدانیت وی آغاز کرد و بعدا چنین فرمود: به راستی هیچگاه راهنمای یک جمعیت به کسان خود دروغ نمیگوید؛ به خدایی که جز او خداوندی نیست، من فرستاده شده خدا به سوی شما، و به عموم جهانیان هستم؛ هان ای خویشاوندان من، شما بسان خفتگان می میرید، و همانند بیداران، زنده می گردید و طبق کردار خود مجازات می شوید و این بهشت دائمی خدا است (برای نیکوکاران) و دوزخ همیشگی او است (برای بدکاران).

سپس افزود: هیچ کس از مردم برای کسان خود چیزی بهتر از آنچه من برای شما آورده ام، نیاورده است. من برای شما خیر دنیا و آخرت را آورده ام، خدایم به من فرمان داده که شما را به جانب او بخوانم: کدام یک از شما پشتیبان من خواهد بود، تا برادر و وصی و جانشین من میان شما باشد.

وقتی سخنان آن حضرت به این نقطه رسید، سکوت مطلق همه مجلس را فرا گرفت، و هرکدام از آنها در بزرگی مقصد و سرانجام کار خود در دریای فکر فرو رفت. یک مرتبه على «ع» که آن روز جوانی پانزده ساله بود، سکوت مجلس رادرهم شکست و برخاست و با یک لحن تند عرض کرد: ای پیامبر خدا من آماده پشتیبانی از شما هستم. پیامبر دستور داد تا بنشیند و سپس گفتار خود را تا سه بار تکرار نمود. جز همان جوان پانزده ساله کسی پرسش او را پاسخ نگفت. در چنین هنگام رو به خویشاوندان نمود و فرمود: می

مردم! این جوان برادر و وصی و جانشین منست میان شما! به سخنان او گوش دهید و از او پیروی کنید. و در این هنگام مجلس پایان یافت، و حضار با حالت خنده و تبسم رو به ابوطالب نمودند و گفتند: محمد دستور داد که از پسرت پیروی کنی و از او فرمان ببری! و او را بزرگ تو قرار داد.

آنچه نگارش یافت، خلاصه موضوع مفصلی است که بیشتر مفسران و تاریخ نویسان، با عبارتهای گوناگون آن را نقل کرده و (جز ابن تیمیه که عقائد مخصوصی در باره اهل بیت پیامبر دارد) کسی در صحت این حدیث تشکیک نکرده و همه آن را یکی از مسلمات تاریخ دانسته اند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید