ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

کرامت کریمه

نویسنده: مرتضی عبدالوهابی


برادرم احمد رو به مرگ است. در بستر دراز کشیده فامیل دورش جمع شده اند. جگرم آتش مى گیرد. با لوله در دهانش آب مى ریزند. سرم را بر مى گردانم نمى توانم تحمل کنم. طاقت دیدن این صحنه را ندارم. از اتاق بیرون مى روم. بى هدف در حیاط قدم مى زنم. امروز پنجاه و پنجمین روزى است که در تهران هستم. همه چیز از عاشورا شروع شد. بى خبر از همه جا مشغول خوردن ناهار بودیم که یکى از آشنایان از تهران آمد و خبر بیمارى برادرم را به من د
اد. صبح روز بعد با قطار عازم شدم. بعد از ظهر که وارد
خانه برادرم شدم دیدم تمام فامیل آنجا جمع اند. سیدى مشغول روضه خوانى بود. بالاى سر برادرم رفتم. احوال پرسى کردم. نتوانست جوابم را بدهد. یکى از آشنایان مرا به کنارى کشید و همه چیز را برایم تعریف کرد:


ـ پنجم محرم بین نماز عشا ناگهان سمت راست ستون فقرات
ش از کار افتاد. از شدت درد
نتوانست نمازش را تمام کند.


خودم پیگیر کار برادرم شدم, به دکترهاى مختلف مراجعه کردم. چند نفر از استادان دانشگاه را براى معاینه برادرم به منزلش آوردم; حتى دکتر امیراعلم هم آمد. عکسبردارى کردند. خونش را تجزیه کردند اما به نتیجه اى نرسیدند. آخر کار گفتند: باید شوراى پزشکى تشکیل دهیم و او را در بیمارستان فیروزآبادى بسترى کنیم. خانواده برادرم قبول نکردند. همه ناامید بودند. دیگر فکرم به جایى نمى رسد. به سمت اتاق مى روم. قبل از این که وارد شوم, صداى زن و بچه هاى برادرم را مى شنوم. در جایم میخکوب مى شوم. صحبت از کفن و دفن و قبر است. دارند مقدمات کار را فراهم مى کنند, اما برادرم هنوز زنده است. چرا آنها این قدر مإیوس هستند؟! ناگاه فکرى به ذهنم مى رسد, با سرعت از خانه بیرون مى روم. خودم را به شمس العماره مى رسانم. ماشینى از آژانس کرایه مى کنم با راننده به درخانه برادرم مى رویم, به او مى گویم کمى صبرکند. خودم وارد خانه مى شوم. زن برادرم سراسیمه به طرفم مى آید:


ـ عباس آقا, کجارفتى؟


ـ رفتم آژانس, ماشین بگیرم.


ـ ماشین براى چى؟


ـ مى خوام احمد و ببرم
قم; شاید حضرت معصومه(س) عنایتى کنه و برادرم شفابگیره.


وارد اتاق مى شوم. زن برادرم پشت سرم مى آید:


ـ عباس آقا, احمد تو وضعیتى نیست که شما ببریش قم. بچه ها, شما یه چیزى به عموتون بگید.


برادر زاده هایم به طرفم مى آیند:


ـ عموعباس, دیگه فایده اى نداره, کار از کار گذشته, پدرمون خوب شدنى نیست.


با عصبانیت بر سرشان فریاد مى زنم:


ـ به شما ربطى نداره, من ماشین گرفتم. اصلا از خودش مى پرسم.


بالاى سر برادرم مى نشینم. متوجه جر و بحث ماشده, نگاهم را در نگاهش مى دوزم:


ـ داداش, مى خوام ببرمت قم, زیارت حضرت معصومه خونوادت قبول نمى کنند. خودت چى مى گى؟ ماشین گرفتم, مى خواى بریم قم؟


برادرم به نشانه موافقت سرش را تکان مى دهد. خانواده اش که این صحنه را مى بینند, دیگر چیزى نمى گویند. چهار نفرى دست و پاى برادرم را مى گیریم و او را داخل ماشین مى بریم. ماشین حرکت مى کند. خانواده برادرم ایستاده اند و با ناامیدى دور شدن ماشین را نگاه مى کنند. آنها این سفررا بى بازگشت مى دانند. حدود مغرب وارد)) گردنه سلام)) مى شویم. راننده بالاى گردنه ماشین را نگه مى دارد و پیاده مى شود تا نگاهى به موتور ماشین بیندازد. برادرم را بلند مى کنم. او را از پشت نگه مى دارم. تا منظره شهر را نگاه کند. شهر زادگاهش را و گنبد و بارگاه کریمه اهل بیت را و چراغهاى شهر را که تک تک روشن مى شوند. لبهایش تکان مى خورد. مثل این که به بى بى متوسل شده, قدرت حرف زدن ندارد. ماشین راه مى افتد. به قم مى رسیم. راننده در خیابان آستانه ماشین را پارک مى کند. به او اشاره مى کنم که کمکم کند تا برادرم را پیاده کنیم و به حرم ببریم. اما با کمال تعجب با صحنه اى رو به رو مى شویم که برایمان قابل باور نیست. احمد از جا بلند مى شود و خودش در ماشین را باز مى کند و پیاده مى شود. او را در آغوش مى گیرم, نمى توانم حرف بزنم. زبانم از شدت خوشحالى بند آمده. احمد هم گریه مى کند. راننده بیچاره هاج و واج مانده, یک نگاه به ما مى کند, یک نگاه به حرم حضرت معصومه(س).


برادرم هجده روز در قم ماند. جشن گرفتیم و از مداحان اهل بیت(علیهم السلام) دعوت <SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang=AR-SA&gt ;کردیم. بعد از هجده روز به تهران رفت اما خیلى زود خانه اش را فروخت و به قم آمد.


این کرامت کریمه اهل بیت(س) را به نظم درآوردم. آن را قاب گرفتم و در مسجد بالاسر نصب کردم تا هنگام تجدید بناى بالاسر که قابها و قطعات جمع آورى گردید آنجا بود.


منبع: زندگانى حضرت معصومه(س), سیدمهدى صحفى.


http://haram.masoumeh.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید