ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

۹۰% بدون بازگشت

پدرانی که این افسانه را دیده اند آن را برای فرزندانشان بازگو خو
اهند کرد. نوه های کوچک و بامزه با چشمانی معصوم و درخشان از برق آرزوها، در رویاها، خود را در کسوت آن اسطوره تصور خواهند کرد و در سرزمین بی انتهای تخیلشان بارها و بارها این داستان را تکرار خواهند کرد.


شیراز
در مسیر فرودگاه شیراز تا خود شهر بلوار زیبایی وجود داشت که الان بخاطر احداث مترو، بسیار سخت است که آن را بلوار تصور کنی. تاکسی فرودگاه در مسیرش به سمت شهر، مدام چپ و راست می رود عین اینکه داخل هزارتو های پیچ در پیچ صفحه ی سرگرمی های مجلات هستی.


در مسیر این مارپیچ، نام خیابانی نظرم را جلب می کند: «خیابان شهید دوران» البته حتماً باید نیم نگاهی به نام انگلیسی او هم بیاندازی تا آن را با تلفظ درست «DOW-RAAN</SPAN&gt ;»، مترادف روزگار بخوانی و نه «DA-VA-RAAN» به معنی چرخش.


در امتداد همین بلوار به ورودی پایگاه هفتم شکاری شیراز می رسی و تابلوی کوچکی با عکس یک نفر جلب نظر می کند. حداقل از نوع آرایش موهایش می توانی حدس بزنی که عکس مربوط به دهه ی ۵۰ شمسی است. باید خیلی دقیق باشی تا نام دوران را زیر عکسش تشخیص دهی و یک تابلوی کوچک با نام منطقه ی هوایی شهید دوران. همین! من هم دوست دارم مثل عباس دوران باشم. آیا می توانم؟

<v:f eqn="sum @10 21600 0"& gt;

نباید برگزار شود!
صدام از هر ابزاری برای نمایش قدرتش استفاده می کند. این بار مصمم است اجلاس سران غیر متعهد ها «
Non-Aligned» را در بغداد برگزار کند. توجیه صدام هم در نوع خود جالب است. او آنچنان دایره ی سرخی دور بغداد رسم کرده  که هیچ پرنده ی ایرانی امکان عبور از آن را ندارد. بازدید نمایندگان کشورها نیز تاییدی بر این ادعای صدام است. ترکیب سیستمهای ضد هوایی آنچنان قدرتمند به نظر می رسد که بعید است هواپیمایی بتواند از حلقه ی آن عبور کند. تلاشهای دیپلماتیک دولت ایران برای برگزاری اجلاس در یک کشور ثالث نتیجه ای نمی دهد. به این ترتیب دستوری ابلاغ می شود که اسطوره و افسانه ای می سازد:


«اجلاس سران غیر متعهد ها نباید در بغداد برگزار شود»


۳۱ تیر ۱۳۶۱
در سحرگاهان، غرش پس سوزهای هواپیماهای اف -۴  خواب سحرگاهی پرندگان اطراف پ
ایگاه هوایی نوژه ی همدان را آشفته می کند. عباس دوران در کابین جلو و منصور کاظمیان در کابین عقب با دو تیر بمب ام ک ۸۴ «
MK84 »، دو موشک اسپرو «Sparrow» و تجهیزات جنگ الکترونیک ایران را به سمت بغداد ترک می کنند. همراه او یک فانتوم دیگر نیز هست. فانتوم سوم به عنوان رزرو است. پیش از ورود به مرز عراق، شکاری های اف-۱۴ ایران با انجام مانورهای ایذایی رادارهای عراق را به خود مشغول می کنند و دو فانتوم، شبح گونه، در ارتفاعی که حدود ۱۰ متر از سطح زمین گزارش شده است، وارد خاک عراق می شوند و راه بغداد را در پیش می گیرند.



می گویند در زمان پرواز در خاک عراق، انواع اخطارهای ردیابی در کابین فانتوم دوران به صدا در می آید و کاظمیان از دوران می خواهد ارتفاع را برای فرار از ردیابی کمتر کند. دوران پاسخ می دهد: “دیگر چقدر؟! اگر می خواهی زیر زمین پرواز کنم؟”&lt ;/P>

این، آخرین ماموریت عباس دوران بود. با اسیر شدن خلبان کابین عقب نیز افسانه ی عباس دوران تا آزادی کاظمیان سر به مهر ماند.


آنچه عنوان می شود این است که دوران آخرین ماموریتش را با انتحار به پایان می رساند. انگیزه ی او واضح است: او هرگز نمی خواهد تبدیل به سوژه ی تبلیغاتی دشمن شود. او خلبانی است که به علت ماموریتهایش در اسناد اطلاعاتی ارتش عراق به عنوان یکی از خطرناک ترین دشمنان عراق محسوب می شود. تا آن حد که گفته می شود بعد از مسجل شدن هویت خلبان ایرانی در ماموریت انتحاریش، بغداد، پیام تبریک به مناسبت کشته شدن عباس دوران، به سفارتخانه های عراق در جهان مخابره می کند.


هر چند امروز تمامی مراجع فارسی از کوبیدن هواپیمای دوران به هتل محل برگزاری اجلاس خبر می دهند اما «Tom Cooper» در کتاب «Iranian F4 Phantom II units in& lt;/SPAN> combat» نظر دیگری دارد. او معتقد است اگر چنین اتفاقی افتاده بود قطعاً سیستم تبلیغاتی صدام از آن جنجال خبری بزرگی درست می کرد و نیروی هوایی ایران را متهم به حمله به ساختمانهای غیر نظامی می کرد.


کوپر با استناد به شهادت شاهدان عینی که دود غلیظی را از سمت برج فرودگاه المثنی بغداد گزارش می کردند و با توجه به تعطیل شدن چند هفته ای فرودگاه (برای اولین بار پس از آغاز جنگ) چنین نتیجه گیری می کند که دوران خود را به برج مراقبت فرودگاه المثنی کوبیده است و با از بین بردن تجهیزات کنترلی، عملاً فرودگاه را از کار انداخته است.


کوپر معتقد است عملیات دوران از نظر تاکتیکی نا موفق بوده است چون او نتوانست صلاحیت دفاع ضد هوایی عراق را زیر سوال ببرد اما، اذعان دارد، ماموریت دوران به هدف اصلی اش رسید و اجلاس سران غیر متعهد ها به جای عراق در هند برگزار شد.


می گویند دوران پس از بررسی نقشه ی ماموریت، در حاشیه ی آن چنین یادداشتی به یادگار می گذارد: «به احتمال ۹۰% بازگشتی در کار نخواهد بود»


در سال ۱۳۶۹ بازمانده ی جنازه ی عباس دوران به ایران باز می گردد و در زادگاهش به آرامش ابدی می رسد. تنها بازمانده های عباس دوران تکه های پوتین خلبانی و چند خرده استخوان است.


عبور از خط سرخ
ظاهراً تنها فیلمی که در خصوص زندگی دوران ساخته شده است همین فیلم است. البته به صورت سریال نیز از تلویزیون پخش شده است. در این فیلم علی دهکردی در نقش عباس دوران ظاهر می شود. معمولاً چهره ی دهکردی با ریش در ذهن می آید و آن هم در فیلم از کرخه تا راین. اما در اینجا دهکردی بدون ریش و سبیل، شباهت قابل قبولی با چهره ی عباس دوران دارد.
</P&gt ;

تکرار تاریخ
خیلی دوست داشتم حس و حال عباس دوران را در آخرین ماموریتش بدانم. واقعیتش را بخواهید به نظر من، سکانسهای مربوط به حمله به بغداد در آن سریال «عبور از خط قرمز» نتوانسته است حق مطلب را ادا کند. البته انصافاً برای ساختش زحمت زیادی کشیده شده بود ولی حداقل به دل من یکی آن طور که باید ننشست.


خدا خیر بدهد به این مخترع کامپیوتر! الان من می توانم ماموریت هوایی را با شبیه ساز پرواز بازسازی کنم و بنا به سلیقه ی خودم سیستم دفاعی یا هجومی را طراحی کنم. شبیه سازی که من دارم «Flanker» نام دارد که می گویند از نظر گزینه های انتخابی و شبیه سازی یکی از بهترین ها برای هواپیماهای نظامی است. اینبار من می خواهم آخرین ماموریت عباس دوران را بازسازی کنم و خودم ب
ه جای او خلبانی جنگنده-بمب افکن را بر عهده بگیرم.


حدود نیم ساعت طول کشید تا در بخش «mission editor» شبیه ساز توانستم شرایط شهر بغداد را بازسازی کنم. فقط چند تفاوت کوچک وجود داشت: ۱- هواپیمای من سوخوی ۲۷ است نه فانتوم  ۲- مکان، شبه جزیره ی کریمه «Crimea» است نه عراق ۳- پالایشگاهی وجود ندارد ۴- هواپیمای من دارای خلبان خودکار و کامپیوتر پیشرفته است. ۵- هواپیمای من یک نفره است ولی فانتوم دو نفره.


دیگر، بقیه ی موارد تقریباً مشابه است: مسیر را طوری تنظیم کرده ام که چند تا مخزن سوخت، به جای پالایشگاه، هدف اصلی است. سپس، مسیر به سمت عبور از روی شهر تغییر جهت می دهد و در نهایت به یک فرودگاه می رسد. در خصوص سیستمهای دفاعی بهترین شبیه سازی انجام شده! سیستمهای کاب «Kub» یا همان سام-۶ ، توپهای ضد هوایی و سیستمهای رولند «Roland» همگی در آرشیو شبیه ساز موجود هستند.


با ارتفاع کم به شهر نزدیک می شوم. هوای رنگ پریده ی صبحگاهی، هر چند شبیه سازی شده، اما باز هم حس زیبایی القا می کند. بوق شناسایی رادار متخاصم را بی خیال می شوم. آژیر اخطار قفل راداری نعره می کشد: این هم از دشت اول صبح ما. اما چندان ترسی ندارم. با وجود این همه عوارض مصنوعی فقط کافی است یک کم هواپیما را پایین بدهی تا قفل رادار شکسته شود و همین اتفاق افتاد. دود موشک تازه شلیک شده را می دیدم. که یک راست به طرف من می
آمد و موشک، بی هدف و سرگردان، عین یک کرگدن وحشی با سرعت از کنارم رد شد. سرعت را تنظیم کردم تا مناسب پرتاب بمبها باشد. با یک گردش تند به سمت هدف اولیه رفتم.


موتورهای سوخوی-۲۷ خیلی سریع جواب می دهند و ترمز هوایی آن هم بسیار قوی است. اما بعید می دانم فانتوم عباس دوران به دلیل زمان طراحی اش، اینقدر سریع و راحت به فرامین پاسخ داده باشد.


رادار هواپیما را در موقعیت حمله زمینی قرار دادم واندکی اوج گرفتم. آتشبازی ضد هوایی ها شروع شد و هر از گاهی هواپیما بر اثر اصابت گلوله ها تکان تکان می خورد. کامپیوتر هواپیما زمان رها سازی بمبها را اعلام خواهد کرد ومن فقط باید حواسم به هدایت باشد. فکر نمی کنم عباس دوران چنین سیستمی را در اختیار داشته بود. او باید طبق تجربه اش زمان رها سازی بمبها را تعیین می کرد.


این هم از هدف اولیه! بوم! عجب هدفگیری دارم من! ترمز هوایی را جمع می کنم. برای رهایی از شر پدافند مزاحم، مجدداً ارتفاع را کم می کنم. کامپیوتر
هواپیما را در حالت جهت یابی قرار می دهم. کامپیوتر نشان می دهد من با مسیر اصلی یک اختلاف جزیی دارم که به دلیل سرعت گرفتن حین گردش بوده است. چیزی نیست که نگران کننده باشد و به راحتی قابل تنظیم است.



و اینک من به مسلخ رسیده ام. آژیر اخطار شلیک موشک نعره زد. تا آمدم خودم را جمع  و جور
کنم، یک تکان شدید! چند تا از چراغهای اخطار همزمان روشن شدند و قدرت یکی از موتورها شروع به کاهش کرد: اولین موشک رولند کار خودش را کرد! سکان عمودی را تا انتها چرخاندم تا تعادل هواپیما حفظ شود و همزمان موتور دیگر را در حداکثر قدرت قرار دادم. سیستم صوتی هواپیما فهرست اشکالات موجود را در گوشم می خواند: موتور سمت راست از کار افتاد! سیستم «
ECM» از کار افتاد! رادار از کار افتاد!… که با زدن کلید، این دایه ی نق نقو را ساکت می کنم.


فرودگاه را جلوی خودم می بینم. احتمالاً این باید لحظه ای باشد که دوران، خلبان کابین عقب را مجبور به ترک هواپیما می کند. گر گرفتن ناشی از بالا رفتن فشار خون را در تمام وجوم حس می کنم. حس می کنم حتی قدرت پلک زدن هم ندارم همه ی وجود من اینک برای کنترل هواپیما است و با تمام قدرتم سکان را گرفته ام. کافی است الان یک بخت برگشته ای در اتاق را باز کند.  آنوقت است که با آنچنان فریادی به او نهیب خواهم زد «برو بیرون!» که تا هفت خانه آن طرف تر بچه ها از خواب بپرند. …و همه ی اینها در حالی است که می دانم این فقط یک شبیه ساز است.


عباس دوران چطور خودش را در آن لحظات کنترل کرده؟ چطور عباس از این یکی دو ثانیه برای خلبان کابین عقب زندگی ساخته. چطور توانسته اینقدر این «ثانیه» را کش دهد؟


نوک هواپیما خیلی پایین افتاده، باید آن را اندکی بالا بکشم تا آخرین پرواز تکمیل شود. رولند دوم در این لحظه کار خودش را می کند! دیگر نه موتوری باقی مانده نه هواپیمایی، هر اتفاقی باید می افتاد، افتاده است. اینجا، در کسری از ثانیه، عباس دوران تصمیمش را گرفته است و اینک، سکان را به زور نگه داشته ام و هواپیما روی مسیر تعیین شده اش به سمت برج مراقبت جلو می رود و من پنجره های آن را می بینم که دم به دم بزرگتر می شوند. پنجره ها به دهان کوسه ماهی هایی می مانند که می خواهند طعمه را ببلعدند.


باور کنید خودم هم نفهمیدم چه شد. انگار یک حس غریزی بود. سه بار کلیدهای «Ctrl» و «E» را فشار دادم و ایجکت! اینک، من، از روی صندلی پرتاب شونده ام که دارد من را از قربانگاه دور می کند می بینم که هواپیمای آتش گرفته رنگین کمانی نارنجی با دنباله ای سیاه در هوا می کشد و نرسیده به برج به زمین می خورد. نمی دانم چرا این واکنش را انجام دادم. این فقط یک شبیه سازی بود اما انگار نیرویی مرا به جلو هل داد که: زنده بمان!


صندلی جدا شد. غنچه ی چتر نجات با شکوه و زیبایی در آفتاب سپیده دم تبدیل به گل شد و بازگشت من به زندگی را تبریک گفت. با رسیدن پای من به زمین قطعاً اسیر خواهم شد اما دوره ی اسارت بسیار کوتاه است: فقط با زدن دو سه کلید مجدداً به پایگاه خودت بر می گردی و شبیه سازی یک هواپیمای نو در اختیارت می گذارد و می توانی مجدداً حمله را شروع کنی.


با یک حالت نیمه عصبی خودم را، که تا نیمه روی کیبرد قوز کرده ام عقب می کشم و کمرم را محکم به پشتی صندلی می کوبم. دستها بالا می آورم، انگشتانم را پشت سرم قفل می کنم و به سقف خیره می مانم. بازدم نفسی را که خودم نمی دانم چند دقیقه حبس کرده ام با فشار آزاد می کنم. اینک من داستانی دارم که می توانم برای نوه هایم تعریف کنم:


نفیر پس سوز موتورهای هواپیمای من خواب صبحگاهی پرندگان را آشفته کرد و من به یک ماموریت نا ممکن رفتم. درست مثل عباس دوران.


هدف اولیه را نابود کردم اما حین برگشت، هواپیمایم را زدند. درست مثل عباس دوران.


و من …بیرون پریدم….


نه! من هرگز نمی توانم مثل عباس دوران باشم.


مراجع


Iranian F-4 Phantom II Units in Combat, Tom Cooper Farzad Bishop, Osprey publishing, 2003.


www.ganjejang.com


www.airliners.net


http://www.ejection-history.org.uk/country-by-country/IRAN/1982_07_21_IRIAF_F_4_Dowran_n_Kazemiyan/1982_07_21_iriaf_f_</SPAN&g t;4_dowran_n_ka.htm


برداشت از سایت :www.pocket-encyclopedia.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید