ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

سگی که بندگی را به عابد لبنان آموخت!

عابدى سر کوه لبنان عبادت مى کرد که روزها روزه دار بود و هنگام افطار خداوند متعال روزى یک قرص نان روزیش کرده بود که نصف آن را افطار و نصف دیگرش را براى سحر میگذاشت . یک شب به وقت همیشگى صبر کرد و نان نیامد . یکساعت صبر کرد خبرى نشد، دو ساعت گذشت نان نیامد . بیطاقت شده از کوه پائین آمد . در آن نزدیکى یک قریه اى بود که اهل آن همه نصرانى و گبر و بت پرست بودند. بطرف قریه سرازیر شد و سراسیمه به در خانه اى رفت و در زد .  پیرمرد گبرى در را باز کرد . عابد اظهار گرسنگى کرد . پیرمرد رفت توى خانه و دو قرص نان برایش آورد . عابد نان را گرفت و بطرف صمعه و عبادتگاهش حرکت کرد.


سگى در خانه پیرمرد نگهبانى میکرد تا چشمش به عابد افتاد، دنبال عابد حرکت کرد و شروع به پارس نمودن و تعقیب او و گوشه لباسش را گرفتن کرد. عابد از ترس یکى از آن نان ها را جلو سگ انداخت . سگ نان را برداشته و خورد و باز پارس کنان پى عابد براه افتاد. نان دومى را هم به سگ داد . او خورد و باز پا
رس کنان در پى عابد راه افتاد . عابد با دست خالى و شکم گرسنه نگاهى به سگ نمود و گفت : تا بحال سگِ به بى حیائى تو ندیده بودم ، دو قرص نان از پیرمرد گرفتم و آن را هم بتو دادم چرا هنوز پارس مى کنى و دنبال من مى آیى ؟


بقدرت کامله الهى قفل خاموشى از دهان آن سگ برداشته شد و گفت : « من سالهاست که مأموریت نگهدارى خانه این پیرمرد را دارم و محافظ گوسفندان او مى باشم و آنچه بمن میدهد قانعم و گاهى هم مرا فراموش مى کند استخوان و تکه نانى خشکیده اى بمن بخوراند در این حال شاکرم و در خانه دیگرى نرفتم . اگر بدهد میخورم اگر ندهد صبر مى کنم . اما تو یکشب نانت نرسید صبر نکردى و از در خانه پروردگارى که عمرى را بتو روزى داده روگردانیدى و بدرخانه کسى که گبر و ضد خداست و از دشمنان اسلام است پناه بردى و بار منت کشیدى . حالا بگو ببینم من بى حیا هستم یا تو ؟ »


عابد با شنیدن این سخنان از خود بى خود شد و نقش زمین گردید و وقتى که بهوش آمد توبه نمود و حالش به عبادت بیشتر شد و یکى از اولیاء گردید.


 رحیمى ، چاره سازى ، بى نیازى                   کریمى ، دلنوازى ، دادخواهى


خوشا آنکس که بندد با تو پیوند                      خوشا آن دل که دارد با تو راهى


مران از آستانت بینوا را                                 که دیگر در بساطم نیست آهى


مقام و عزّ و جاهت چو ستایم                                    که برتر از مقام عز و جاهى


فنا کى دولت سر در پذیرد                            که اقلیم بقا را پادشاهى


ز نخل رحمت بى انتهایت                          &amp ;nbsp;   بیفکن سایه بر روى گیاهى


به آب چشمه لطفت فرو شوى                       اگر سرزد خطائى ، اشتباهى


مرآن یا رب ز درگاهت رسارا                           پناه آورده سویت بى پناهى


 « أللهم اجعل عواقب امورنا خیرا » 

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید