ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

غزوه ذات الرقاع

پس از کوچ کردن بنى النضیر مدینه آرامشى پیدا کرد و منافقین نیز از نظر سیاسى شکست‏خورده و دست و پاى خود را جمع کردند و رسول خدا(ص)در فکر سر و صورت دادن به وضع مسلمانان و اسلام نوبنیادى بود که از سوى دشمن ضربه خورده و ترمیم آن احتیاج به آرامش داشت. در این حال خبر به آن حضرت دادند که قبیله غطفان در صدد جنگ با مسلمانان و تهیه لشکر براى این کار هستند.


 


رسول خدا(ص)روى وحى الهى با چهارصد تن و یا بیشتر از یاران خود براى مقابله و جنگ با آنها از مدینه حرکت کرد، و چون به سرزمین دشمن رسید مردان قبیله مزبور که نیروى مقاومت و جنگ با مسلمانان را در خود نمى‏دیدند گریخته و به کوهها پناه بردند و گروهى از زنان و اثاث و اموالشان به دست مسلمانان افتاد، و غنیمت زیادى به دست آوردند پیغمبر اسلام و همراهان براى اینکه از تعقیب و حمله دشمن اطمینان حاصل کنند مقدارى در آن سرزمین ماندند و چون اطمینان پیدا کردند به سوى مدینه بازگشتند.


 


در همین جنگ و مدت توقف در آن سرزمین بود که براى نخستین بار دستور نماز خوف آمد و طبق آن دستور، مسلمانان در وقت‏خواندن نماز پشت‏سر رسول خدا(ص)به دو دسته تقسیم شدند، دسته‏اى براى پاسدارى لباس جنگ پوشیده و در برابر دشمن ایستادند، و دسته دیگر براى نماز آماده شدند و رکعت اول را با آن حضرت خوانده و رکعت دوم را فرادى و بسرعت تمام کرده به جاى دسته اول آمدند و آن دسته دیگر خود را به رکعت دوم نماز رسول خدا(ص)رسانده و رکعت دوم رانیز به صورت فرادى خوانده و خود را به سلام امام رساندند، به شرحى که در کتابهاى فقهى ذکر شده.


 


نمونه‏اى از علاقه مسلمانا
ن به نماز


در این جنگ زنى از قبیله دشمن به دست مسلمانان اسیر شد و چون شوهر آن زن از اسارت همسرش مطلع گردید به تعقیب لشکر مسلمانان حرکت کرد تا تلافى کرده دستبردى به مسلمانان بزند، یا احیانا و اگر بتواند انتقام گرفته یکى از آنها را به اسارت برده یا به قتل برساند. لشکر مسلمانان به دره‏اى رسیدند و چون شب فرارسید فرود آمدند. پیغمبر فرمود: کیست که امشب ما را نگهبانى و حراست کند؟


 


عمار بن یاسر از مهاجرین، و عباد بن بشر یکى از انصار مدینه این کار را به عهده گرفتند و هر دو به دنبال ماموریت‏ به دهانه دره رفتند.


 


و چون بدانجا رسیدند با یکدیگر قرار گذاردند تا شب را دو قسمت کنند و هر کدام قسمتى بخوابند و آن دیگرى نگهبانى کند، نیمه اول سهم عباد بن بشر شد که نگهبانى کند و عمار بن یاسر بخوابد عم
ار خوابید و عباد بن بشر به نماز ایستاد، طولى نکشید که همان مرد مشرک – که به تعقیب همسرش آمده بود – سر رسید و از دور که نگاه کرد شخصى را دید که همانند ستونى سرپا ایستاده براى اینکه مطمئن شود او انسان ست‏یا نه، تیرى به طرف او انداخت. تیر آمد و بر بدن عباد خورد ولى نمازش را قطع نکرد و تیر را از بدنش کشید و به نماز ادامه داد آن مرد تیر دوم را رها کرد آن تیر هم به بدن عباد خورد ولى نمازش را قطع نکرده و آن را از بدن خود کشید و ادامه به نماز داد و چون تیر سوم به بدنش خورد به رکوع و سجده رفت و نمازش را تمام کرده عمار را از خواب بیدار نمود و بدو گفت
:


برخیز که من دیگر قدرت اینکه روى پا بایستم ندارم، عمار از جا برخاست و مرد مشرک که دانست آنها دو نفر هستند فرار کرد.


 


عمار نگاهش به بدن عباد افتاد و او را غرق خون دید و چون جریان را پرسید به عباد گفت: چرا تیر اول را که خوردى مرا بیدار نکردى؟عباد گفت: سوره‏اى از قرآن مى‏خواندم که دلم نیامد آن را قطع کنم (۲) ولى وقتى دیدم تیرها پى در پى مى‏آید به رکوع رفتم و نماز را تمام کردم. و به خدا سوگند اگر ترس این نبود که در انجام دستور رسول خدا(ص) کوتاهى کرده باشم و دشمن دستبردى بزند به هیچ قیمتى حاضر نبودم نمازم را قطع کنم اگر چه نفسم قطع شود و جان بر سر این کار بگذارم.


منبع: www.hawzeh.net


http://14masoom.parsiblog.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید