ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

نبرد نابرابر

منبع مقاله: سیره معصومان، ج ۴، امین، سید محسن؛


همین که بامداد شد، حسین(ع) یاران خویش را بیاراست و با آنها نماز صبح به جا آورد.سی و دو سوار و چهل نفر پیاده با وی بودند.برخی تعداد آنها را چهل و هشت پیاده و در روایت دیگری هشتاد پیاده ذکر کرده اند.


از امام باقر ع، آورده اند که چهل و پنج سوار و صد نفر پیاده با آن حضرت بودند.و بعضی نوشته اند که یاران امام هفتاد سوار و صد نفر پیاده بودند.آن حضرت زهیر بن قین را به پهلوی راست و حبیب بن مظاهر را به پهلوی چپ یاران خویش قرار داد، و پرچم خویش را به عباس برادر خود سپرد.خیمه ها را پشت سر نهاد.مقداری هیزم و نی در محل فرو رفته ای جای دادند و هنگام شب آن را بیشتر حفر کردند که چون خندقی شد.بدین منظور که چنانچه دشمن از پشت سر حمله بیاورد آنها را آتش بزنند.این امر را انجام دادند و برایشان سودمند بود.


از سوی دیگر ابن سعد در آن روز که روز جمعه و یا شنبه بود یاران خویش را بیاراست.در سمت راست لشگر خود عمرو بن حجاج را قرار داد و سمت چپ را به شمر بن ذی الجوشن سپرد.عزره
بن قیس را فرمانده سواران قرار داد و در پیشاپیش پیادگان شبث بن ربعی را تعیین کرد، و پرچم را به دست درید، غلام خویش داد، فرمانده اهالی شهر عبد الله ازدی و سر گروه قبائل ربیعه و کنده قیس بن اشعث بود.فرماندهی قبایل مذحج و اسد، را به عبد الرحمن جعفی سپرد، و برای سپاه تمیم و همدان حر بن یزید ریاحی را تعیین کرد.امام دستور داد تا خیمه ای برپا کردند و مقداری وسایل نظافت بیاوردند و آن را در ظرفی قرار دادند، تا همگی استحمام کنند و خود را از زواید پاک سازند.سپس خویش را عطرآگین ساختند.ابتدا حسین(ع) وارد خیمه شد.نوشته اند که بریر بن خضیر همدانی و عبد الرحمن بن عبد ربه انصاری بر در خیمه ایستاده بودند که برای نظافت کدام یک زودتر وارد خیمه شود.بریر با عبد الرحمن بذله گویی می کرد. عبد الرحمن به وی گفت: ای بریر، اینک وقت یاوه گویی نیست.بریر بدو گفت: قوم من می دانند که نه در جوانی و نه در پیری یاوه گویی را دوست نداشته ام.اما از آنچه در پیش دارم خوشدلم.به خدای سوگند دیری نخواهد گذشت که با شمشیرهای خود، با این قوم روبرو خواهیم شد و مدتی با این دشمنان خواهیم جنگید، تا در بهشت برین جای گیریم.


آنگاه امام حسین(ع) بر مرکب خویش نشست و قرآن خواست و آن را پیش روی نهاد.لشگریان عمر بن سعد نیز سوار بر اسب شدند و در اطراف خیمه های حسین(ع) به تاخت و تاز پرداختند.در این گیر و دار خندقی را مشاهده کردند که در اطراف خیمه ها حفر شده و آتش را دیدند که از هیزم و نی در آن شعله ور بود.شمر با صدای بلند بانگ زد، در این دنیا پیش از روز قیامت با شتاب آتش افروخته ای؟ امام گفت: این کیست؟ گویا شمر است.یاران حضرت گفتند: آری شمر است.حسین(ع) گفت: تو به آتش دوزخ سزاوارتری که در آن بسوزی.مسلم بن عوسجه خواست تیری به طرف او بیندازد، اما حسین(ع) وی را از این امر بازداشت.مسلم گفت: اجازه فرما او را بزن
م، زیرا او مردی فاسق و از دشمنان خدا و از جباران بزرگ است، و اکنون خداوند بر کشتن او مرا توانا ساخته است.حسین(ع) گفت: تیرش مزن که من خوش ندارم که جنگ را آغاز کرده باشم. سپس یکی دیگر از لشگریان ابن سعد که وی را، ابن ابی جویریه مزنی می گفتند، پیش آمد.و همین که مشاهده کرد در آنجا آتش شعله ور است به ناسزا پرداخت و گفت: ای حسین، در این دنیا آماده آتش باشید که خود در این دنیا با شتاب برای خود شعله ور ساخته اید.


تمیم بن حصین فزاری یکی دیگر از سپاهیان ابن سعد بود که پیش آمده رو کرد به امام و گفت : ای حسین و ای یاران حسین، این آب فرات است که موج می زند، و می بیند که هر کس تشنه باشد چگونه به سوی آن می شتابد، اما به خدا سوگند هرگز به قطره ای از آن دست نخواهید یافت، تا آنگاه که مرگتان فرا رسد.


آنگاه یاران ابن سعد بر مرکب خویش سوار شدند.خود او نیز پیشاپیش لشگریان بر اسب خویش که نامش یحموم بود، سوار شد و به سوی حسین(ع) روی آورد.بریر بن خضیر در آنجا حضور داشت. پس امام به وی گفت: با این قوم سخن بگوی.بریر بن خضیر به جانب آنان رفت و گفت: ای قوم از خدای بترسید و بدانید این عده که هم اکنون نزد شما هستند، آل محمد ص یعنی شریف ترین مردم روی زمین، فرزندان و خاندان و دختران و عترت رسول الله ص بدین سرزمین روی آورد
ه اند. شما از آنان چه می خواهید؟ آنان در پاسخ بریر گفتند: منظور ما این است که آنها را نزد امیرمان ابن زیاد بریم تا او نظر خویش را با آنها اظهار کند.


بریر گفت: چرا از آنها دست بر نمی دارید تا از همان مکان که به سوی شما آمده اند بازگردند. وای بر شما، مگر فراموش کرده اید که شما خود نامه های بسیاری نوشتید و پیمانهایی بستید و خدای را بر آنها گواه گرفتید؟ اف بر شما که اهل بیت پیمبر خود را دعوت کردید و می پنداشتید که در راه آنها جانبازی خواهید کرد.اینک که به سوی شما آمده اند این گونه رفتار می کنید، و آنان را به تسلیم در برابر حکومت ستمکاران می خوانید و از آب فرات آنان را منع می کنید. چه بد مردمی هستید که این چنین با خاندان رسول الله ص رفتار می کنید.خداوند شما را در روز قیامت سیراب نفرماید که بد قومی هستید.


یکی از یاران ابن سعد پیش آمده رو کرد به بریر و فریاد کرد: از آنچه تو می گویی ما اطلاعی نداریم.بریر گفت: سپاس به درگاه خداوند که باعث گردید که به این وسیله بیشتر شما را بشناسم.خداوندا تو خود می دانی که من از اعمال این مردم دوری می جویم.بار الها رفتار ناپسند این قوم را به خودشان بازگردان.خداوندا چنان کن که وقتی به دیدار تو آیند آنان را مورد خشم و غضب قرار دهی.هنوز گفتار بریر پایان نیافته بود که
دشمنان تیر اندازی به طرف او را آغاز کردند.و او نیز از مقابل آنان دور شد.سپس حسین(ع) حرکت کرد، و در برابر سپاه دشمن قرار گرفت.سیل جمعیت و صفوف انبوه لشگر نظر حضرت را به خود جلب کرد و نگاهی به عمر بن سعد افکند که پیشاپیش اشراف کوفه ایستاده بود.سپس امام خطاب به او گفت: سپاس خدای را که دنیا را بیافرید و آن را محلی قرار داد که سرانجامش نابودی است و ساکنان آن را تغییر داد و اوضاع آنان را دگرگون ساخت.گول خورده و مغرور کسی است که فریب دنیا را خورد و بدبخت کسی است که بدان دل بندد و مفتون آن گردد.پس بکوشید که این دنیای فانی شما را گول نزند که هر کس بدان تکیه کند نومیدش سازد و هر کس بدان طمع ورزد، با یأس و ناامیدی مواجه گردد.شما اکنون به امری هم پیمان شده اید که خشم و غضب خداوند را برانگیخته و به سبب آن خدا از شما روی بگردانیده و عذابش را به شما فرو فرستاده است، و رحمت خود را از شما دور ساخته است.چه نیکوست خدای ما و شما و چه بد بندگانی هستید شما که به فرمان خدا گردن نهادید و به پیامبرش محمد ص ایمان آوردید، سپس به جنگ اهل بیت و فرزندانش شتافته و برای کشتن آنها هجوم برده اید.بدانید که شیطان بر شما مسلط گردیده و خدای بزرگ را از یاد شما برده است.پس نابودی و هلاکت بر شما و بر آنچه که اراده کرده اید باد.


ما همه از خداییم و بازگشت همه به سوی اوست.آنگاه گفت: اینان قومی بودند که پس از ایمان به کفر گراییده اند.پس این قوم ستمگر از رحمت خدا به دور باد.ابن سعد فریاد برآورد و به یاران خود گفت: چرا با او سخن نمی گویید؟ وای بر شما، او فرزند پدرش علی است.به خدا قسم چنانچه یک روز دیگر نیز در اینجا توقف کند هرگز سخن او پایان نپذیرد و از محاصره و دستگیری او نومید خواهید شد.شمر پیش آمد و گفت: ای حسین، ما نمی دانیم تو چه می گویی، آنچه می خواهی بگوی تا ما بفهمیم.پس حسین به سخن
ادامه داد و گفت: سخن من این است، که از خدا بترسید و از کشتن من دست بردارید، زیرا کشتن من و شکستن حرمتم هرگز برای شما روا نیست، مگر من پسر دختر پیمبرتان نیستم و جده من خدیجه همسر پیامبرتان نیست؟ مگر سخنی را که پیامبرتان درباره من و برادرم فرمود نشنیده اید که: حسن و حسین دو سرور جوانان بهشتند؟


شیخ مفید می گوید: آنگاه حسین(ع) مرکب خویش را خواست و بر آن سوار شد و با صدای بلند که همه کسان و یا بیشتر آنها می شنیدند گفت: ای مردم سخن مرا بشنوید و در کار من شتاب مکنید، تا درباره حقی که بر شما دارم بازگویم، و سبب آمدن خود را به سوی شما و عذر خویش را بیان کنم، چنانچه سخن مرا باور کردید و انصاف دادید به نیکبختی خواهید رسید و اگر نپذیرفتید و انصاف ندادید پس شما و همدستان خود یکدل شوید که منظورتان از خودتان نهان نباشد و درباره من هر چه خواهید انجام دهید و مهلتم ندهید.یاور من خدایی است که این کتاب را نازل کرده و هم او دوستدار شایستگان است.


سپس حمد و ثنای خداوند را به جا آورد و به آنچه شایسته بود از او یاد کرد و بر پیامبر ص و فرشتگان و پیامبران درود فرستاد، و هرگز چه پیش از او و چه بعد از آن حضرت سخنی بلیغ تر از سخنان او از هیچ کس شنیده نشده است.سپس گفت: اما بعد نسب و نژاد مرا به یاد آورید و بنگرید که م
ن کیستم، آنگاه به خویشتن بازگردید و خودتان را ملامت کنید و بیندیشید که آیا کشتن من برای شما رواست؟ مرا بکشید و حرمت مرا بشکنید.مگر من پسر دختر پیمبرتان و پسر وصی او و پسر عموی او نیستم که پیش از همه به خدا ایمان آورد و به رسول خدا ص در آنچه از جانب پروردگارش آورده بود تصدیق کرد؟ مگر حمزه سرور شهیدان عموی من نبود؟ مگر جعفر طیار که با دو بال در بهشت پرواز کرد عموی من نبود؟ مگر سخن مشهور رسول خدا ص را نشنیده اید که درباره من و برادرم گفت: حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشتند؟ اگر سخن مرا باور می دارید که حق نیز همین است، به خدا می دانم که خدا دروغگو را دشمن دارد و دروغگو، زیان خواهد دید و من هرگز دروغ نگفته ام و چنانچه سخن مرا باور نمی دارید در میان شما کسانی هستند که اگر در این مورد از آنان بپرسید به شما خواهند گفت.


از جابر بن عبد الله انصاری، ابو سعید خدری و سهل بن سعد ساعدی، زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید، تا به شما بگویند که این سخن را درباره من و برادرم از پیمبر ص شنیده اند یا نه.آیا این گفتار رسول خدا ص، شما را از ریختن خون من باز نمی دارد؟


شمر بن ذی الجوشن گفت: هر کس بفهمد که تو چه می گویی خدا را بر یک حرف پرستش می کند. حبیب بن مظاهر به او گفت: به خدا من تو را چنین می بینم که بر هفت
اد حرف پرستش می کنی و من گواهی می دهم که راست می گویی و نمی فهمی او چه می گوید که خدا بر دلت مهر زده است.


آنگاه امام به آنها گفت: اگر در این سخن تردید دارید، آیا در این نیز تردید دارید که من پسر پیغمبر شما هستم؟ به خدا از مشرق تا مغرب از قوم شما یا قوم دیگر به جز من پسر دختر پیغمبری وجود ندارد.تنها پسر پیامبر شما من هستم.وای بر شما، آیا کسی از شما را کشته ام که خون او را از من می خواهید؟ یا مالی از شما برده ام؟ یا قصاص جراحتی را از من می خواهید؟ همه آنان خاموش ماندند و با وی سخن نگفتند.سپس آن حضرت فریاد زد: ای شبث بن ربعی، ای حجار بن ابجر، ای قیس بن اشعث و ای یزید بن حارث، مگر به من ننوشتید که میوه ها رسیده و باغستانها سرسبز شده و تو بر لشگری وارد خواهی شد که از هر جهت آماده است که یاریت کند؟


قیس بن اشعث گفت: ما ندانیم تو چه می گویی، تنها سخن ما این است که به حکم عموزادگانت تسلیم شوی.زیرا که آنان با تو رفتاری ناخوشایند نخواهند داشت و جز آنچه را که دوست داری انجام نخواهند داد.


حسین(ع) گفت: نه به خدا مانند ذلیلان تسلیم نمی شوم و مانند بردگان فرار نخواهم کرد و نه اقرار به بندگی در برابر شما خواهم داشت.آنگاه گفت: ای بندگان خدا من از اینکه سنگسارم کنید به پروردگار خویش پناه می برم و از هر سرکشی که به روز حساب ایمان ندارد نیز به پروردگار خویش پناه می برم.سپس از مرکب خویش پیاده شده و عقبه بن سمعان را بگفت تا آن را زانوبند زد و دشمن به سوی آن حضرت حمله برد.


غیر از شیخ مفید، دیگر تاریخ نویسان گفته اند: حسین(ع) بر مرکب خویش که اسب یا شتر بود سوار شد و به سوی دشمن به راه افتاد، و از دشمن خواست آرام گیرند.اما آنان از این امر امتناع ورزیدند و از سخن گفتن او جلوگیری کردند.تا آنجا که حسین(ع) فریاد کرد: وای بر شما، چرا به سخنان من گوش فرا نمی دهید من شما را به رشد و سعادت فرا می خوانم.هر کس از من پیروی کند نیکبخت است، و هر کس از پیروی و اطاعت از من امتناع ورزد دچار هلاکت خواهد شد.چنین می بینم که همه شما نافرمانی کرده و با آنچه می گویم مخالفت دارید.دلهای شما از حرام انباشته شده و بر قلبهای شما مهر خورده است.وای بر شما چرا ساکت نمی شوید؟ چرا به سخنان من گوش فرا نمی دهید؟


همین که سخن حسین(ع) بدینجا رسید، یاران عمر بن سعد یکدیگر را ملامت کردند.و آنان را وادار ساختند که به سخن امام گوش فرا دهند، پس بار دیگر حضرت به سخن ادامه داده نخست سپاس خداوند کرد و ثنای او گفت و خدای را به آنچه سزاوار است یاد کرد و بر محمد ص و فرشتگان و پیمبران و رسولان درود فرستاد.چنان که از هیچ کس بدان فصاحت سخنی دیده نشده بود.سپس گفت: ای مردم، اندوه و حسرت بر شما باد که ما را به یاری خود فراخواندید و چون دعوت شما را پذیرفتیم و با شتاب به سوی شما آمدیم.شمشیرهایی را که از خود ما بود بر علیه ما به کار گرفتید و آتش فتنه ای را که دشمن مشترک شعله ور ساخته بود بر علیه ما برافروختید.می بینم که شما مردم برای نابودی دوستان خود قیام کرده اید و با دشمنان خود همدست شده اید، بی آنکه حکومت آنان در میان شما عدلی گسترده باشد و نه امیدی به آنان داشته باشید.تنها به خاطر مال حرامی که در اختیار شما قرار دهند و زندگی کم ارزشی که چشم طمع بدان دوخته اید.در حالی که نه ما را حادثه ای روی داده بود و نه رأی و عقیده نادرستی از ما مشاهده کرده بودید.وای بر شما که از ما بیزاری جستید و ما را رها ساختید، در حالی که لشگری برای ما آماده ساخته بودید.شمشیرها در نیام کرده، دلها آرام و تصمیمها گرفته شده بود، اما شتاب کردید و همانند ملخها که پرواز می کنند و چون پروانه از هر سو فرو ریختید.رویتان سیاه ای بردگان و ای بازماندگان احزاب.شما قرآن را رها ساختید و شیطان در وجود شما رخنه کرده و خود را به گناه و فساد آلوده ساخته اید.کتاب خدا را تحریف کرده اید.سنتهای الهی را بر باد می دهید و فرزندان پیامبران را می کشید و خاندان اوصیای پیامبر را از بین می برید.ای کسانی که خود را در نسب از ملحق شدگان به زنا کاران می دانید و ای آزار دهندگان مؤمنان و فریاد رس پیشوای استهزاء گران، و ای کسانی که قرآن را از خود دور ساختید و برای خویشتن رفتاری زشت از پیش فرستادید.در آخرت برای همیشه گرفتار عذاب خواهید بود.


شما اکنون به فرزند حرب بن امیه و یارانش دست همکاری داده اید، و دست از یاری ما برداشته اید. آری به خدا سوگند که نیرنگ و بی وفایی خصلت دیرینه شماست که رگ و ریشه شما بر آن استوار و تنه و شاخه شما با آن خوگرفته و پستی و بی وفایی قلبهایتان را پوشانیده و سینه هایتان با آن مملو گردیده است.شما برای هر بیننده و ناظری بدترین میوه و برای هر ستمگری پست ترین لقمه هستید.نفرین خدا بر کسانی که پیمان خویش را پس از محکم ساختن آن می شکنند و شما خدا را بر پیمانهای خود کفیل قرار دادید و پیمان بستید.به خدا سوگند شما همان کسانی هستید که پیمان خود را شکستید.آگاه باشید، که این زنازاده فرزند زنازاده مرا میان دو چیز مخیر کرده و گفته است که از این دو یکی را انتخاب کن یا شمشیر یا تن به ذلت دادن. آیا من تن بر ذلت بدهم؟ هیهات که ما زیر بار ذلت برویم.خدا و رسول خدا و مؤمنان و آن دامنهای پاک که ما را پرورده و آن دودمان شریف و آن مغزهای سرفراز و آن نفسهای با عزت نیاکان ما را از این امر بازداشته اند و هرگز روا نمی دارند که ما پیروی از این افراد پلید را بر مرگ با عزت ترجیح دهیم.آگاه باشید که من جای عذری برای شما باقی نگذاشتم. و این قوم را از سرانجام شومی که در پی دارند بیم دادم، با اینکه یاران ما را رها ساختند. اینک با خاندان خود و با این نفرات کم و پشت کردن کمک دهندگان در برابر لشگریان بسیار خواهم جنگید.آنگاه امام در ادامه سخنان خود به خواندن اشعاری از فروه بن مسیک مرادی پرداخت:


فان نهزم فهزامون قدما</SPAN&g t;


و ان نغلب فغیر مغلبینا


و ما ان طبنا جبن و لکن


منایانا و دوله آخرینا


فافنی ذلکم سروات قومی


کما افنی القرون الاولینا


فلو خلد الملوک اذن خلدنا


و لو بقی الکرام اذن بقینا


فقل للشامتین بنا افیقوا


سیلقی الشامتون کما لقینا


سپس گفت: آگاه باشید، به خدا سوگند، پس از این جنگ اندک مدتی بیش زنده نخواهید ماند. آن قدر که سواره ای بر مرکب خویش بنشیند مهلت نخواهید یافت.و آنگاه گردش ایام و حوادث روزگار همانند چرخ آسیا بر سر شما چرخ زند و مانند مدار سنگ آسیا شما را مضطرب و پریشان سازد.پس همفکران خود را فراهم سازید و با یکدیگر مشورت کنید که بعدا از کرده خود پشیمان نشوید و امر بر شما پوشیده نماند.آنگاه مهلتم ندهید و کار مرا یکسره کنید.من بر خدا که پروردگار من و شماست توکل می کنم، که اختیار هر جنبنده ای در ید قدرت اوست، و پروردگار من هر کس را اراده کند بر صراط مستقیم هدایت خواهد کرد.


در این اثنا زهیر بن قین بر اسب خویش که دمی دراز داشت با سلاح تمام به سوی دشمن شتافت و با سخن خود آنان را اندرز گفت، اما آنان به او ناسزا گفتند.ابن زیاد را مدح کردند. پس زهیر به آنها گفت: ای بندگان خدا، فرزندان فاطمه از پسر سمیه بیشتر شایسته دوستی و یاریند.
اکنون اگر آنها را یاری نمی کنید خدا را به یاد آورید و از کشتن آنان خودداری کنید.پس شمر تیری به او انداخت و او را به باد ناسزا گرفت و گفت: خدا هم اکنون تو و یارت را خواهد کشت.زهیر گفت: مرا از مرگ می ترسانی، به خدا مرگ با او را از ماندن با شما به مراتب بیشتر دوست دارم.آنگاه حسین(ع) وی را خواست و او نیز از برابر دشمن بازگشت. همین که حر بن یزید مشاهده کرد که این قوم به جنگ با آن حضرت تصمیم گرفته اند رو کرد به عمر بن سعد و گفت: آیا تو با این مرد جنگ خواهی کرد؟ گفت: به خدا بله، جنگی که دست کم سرها بیفتند و دستها بریده گردند.


حر گفت: آیا در آنچه به شما پیشنهاد کرد، رضایت نمی دهید؟


عمر بن سعد گفت، اگر کار با من بود رضایت می دادم، اما امیر تو این را نپذیرفت.پس حر بیامد تا در کناری از مردم بایستاد.یکی از مردان قومش نیز با وی بود به نام قره بن قیس. حر به او گفت امروز اسبت را آب داده ای؟


<P style="TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 200%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl; BACKGROUND: white; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto; mso-background-themecolor: background1" dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt ;گفت: نه.


گفت: نمی خواهی آن را آب دهی؟


قره گوید، به خدا سوگند، پنداشتم که می خواهد دور شود و در جنگ شرکت نکند.و خوش ندارد که من او را در آن حال ببینم.به او گفتم من اسبم را آب نداده ام، و اکنون می روم تا آن را آب دهم.


گوید از جایی که وی بود دور شدم.به خدا چنانچه مرا از مقصود خویش آگاه کرده بود با وی نزد حسین(ع) رفته بودم.


پس حر اندک اندک خود را به حسین(ع) نزدیک ساخت.یکی از قوم وی به نام مهاجر پس اوس گفت : ای پسر یزید چه می خواهی؟ آیا می خواهی حمله کنی؟ حر وی را پاسخ نگفت و لرزش سراپایش را گرفت.مهاجر گفت: به خدا کار تو مرا به شک و تردید واداشته.هرگز به هنگام جنگ تو را به این حال ندیده بودم که اکنون می بینم.اگر به من می گفتند، دلیرترین مردم کوفه کیست؟ غیر از تو از کسی نام نمی بردم.این چیست که از تو می بینم؟


حر گفت به خدا من خود را میان بهشت و جهنم مردد می بینم.به خدا چنانچه مرا پاره پاره کنند و بسوزانند چیزی را بر بهشت اختیار نمی کنم.این را بگفت و اسب خویش را بزد و در حالی که دست بر سر گذاشته و به سوی حسین(ع) به راه افتاده بود چنین می گفت: خداوندا به سوی تو بازمی گردم.بارالها من دلهای دوستان تو و فرزندان دختر پیمبر تو را آزرده ساختم. پس توبه مرا بپذیر.


همین که به حسین(ع) نزدیک شد گفت: ای فرزند پیامبر، خدا مرا فدایت کند.من
همانم که تو را از بازگشت جلوگیری کردم و همراهت بیامدم تا به ناچار تو را در این مکان فرود آوردم. من هرگز گمان نداشتم این مردم آنچه را گفته بودی نپذیرند و کار ما به اینجا بکشد، و تو را به این سرنوشت دچار سازند.به خدا اگر می دانستم که اوضاع چنین می شود هرگز به چنین کاری دست نمی زدم.اینک پیش تو آمده ام و از آنچه کرده ام به پیشگاه پروردگارم توبه می برم.تو را با جان خود یاریت می کنم تا پیش رویت بمیرم.آیا توبه من پذیرفته است؟


حسین(ع) گفت: آری خداوند توبه تو را می پذیرد.اکنون از اسب فرود آی.حر گفت: من به حال سواری از پیاده بهتر می جنگم.من در یاری تو بر اسبم مدتی با آنها کارزار می کنم.هر چند که در پایان، کارم به فرود آمدن خواهد کشید.


حسین(ع) گفت: خدایت رحمت کند هر چه به نظرت می رسد انجام ده.پس پیش روی امام بیامد و مردم کوفه را پند و اندرز داد.اما گروهی از آنان به سوی او حمله بردند و تیر انداختند. حر بازگشت تا پیش روی حسین(ع) بایستاد.در این موقع بود که عمر بن سعد فریاد زد، ای درید، پرچم را نزدیک آر.پس درید پرچم را پیش برد آنگاه ابن سعد تیری در کمان نهاد و به سوی سپاه حسین(ع) بینداخت و گفت: شاهد باشید که من نخستین کس بودم که تیر رها کردم و به دنبال او لشگرش تیرها را رها کردند.چنان که گویی قطرات بارا
ن است که بر آنها سرازیر گشته است. پس از یاران امام کسی باقی نماند که تیری به او اصابت نکرده باشد.


پس حسین(ع) رو کرد به یاران خود و گفت: خداوند شما را رحمت کند.برخیزید تا به سوی مرگ رویم.که هرگز از آن گریزی نیست و بدانید که این تیرها که به سوی ما رها ساختند، پیامهای آنان است که شما را به جنگ می خوانند.و بدین ترتیب نبرد آغاز شد و چند ساعت در آن روز حملات یکی پس از دیگری انجام می گرفت، تا آنجا که گروهی از یاران حسین(ع) به شهادت رسیدند. پس حسین(ع) گفت: آیا در راه خدا فریاد رسی نیست که به یاری ما بشتابد؟ آیا کسی نیست که از حریم پیامبر خدا ص دفاع کند؟ همین که یزید بن زیاد مهاصر کندی که وی را ابو الشعشاء می گفتند و از یاران ابن سعد بود مشاهده کرد که به پیشنهادات حسین(ع) پاسخ رد داده اند. سپاه ابن سعد را رها کرد، و به یاری حسین(ع) آمد و پیش روی امام به نبرد با دشمن پرداخت. وی به خواندن رجز پرداخت و می گفت:


انا یزید و ابی مهاصر


اشجع من لیث بغیل خادر


یا رب انی للحسین ناصر


و لا بن سعد تارک و هاجر


بدین ترتیب پیش روی امام به طرف دشمن تیراندازی می کرد، چنان که گویند صد تیر بینداخت و تنها پنج تیر به خطا رفت و بر زمین افتاد.وی همچنان تیر می انداخت و هر بار که تیری رها می ساخت حسین(ع) وی را دعا می کرد و می گفت: بار خدایا تیرش را نیرومند ساز، و پاداش او را بهشت قرار ده.پس در پایان پنج تن از یاران عمر بن سعد را بکشت و او نیز نخستین کسی بود که به شهادت رسید.& lt;/SPAN>


سپاه دشمن هر یک به میدان می آمدند و مبارز می طلبیدند.یاران حسین(ع) با اشتیاق فراوان به سوی آنان می شتافتند و آنان را پاسخ می گفتند.چنان که درباره آنان اشعار زیر را گفته اند :


قوم اذا نودو الدفع ملمه


و الخیل بین مدعس و مکر دس


لبسوا القلوب علی الدروع و اقبلوا


یتها فتون علی ذهاب الانفس


در این هنگام یسار، آزاد شده زیاد و سالم آزاد شده عبید الله بن زیاد به میدان آمدند و گفتند: هماوردی هست که سوی ما آید؟ پس عبد الله بن عمیر بن جناب کلبی برخاست و از امام اجازه خواست که با آنان نبرد کند.او مردی بلند قامت بود و بازوانی ستبر داشت.حسین(ع) نگاهی به وی افکند و گفت: گمان دارم که کشنده همگنان اوست.پس وی را اجازه داد.وی شبانه از کوفه حرکت کرده بود و همسرش، ام وهب، نیز با او بود، و خود را به امام رساند.وی همین که دریافت که سپاهیان بسیاری در نخیله برای نبرد با حسین(ع) آماده می شوند گفت: به خدا من بسیار علاقه داشتم با مشرکان پیکار کنم.اینک ثواب جنگ با اینان که به جنگ پسر دختر پیمبرشان می روند به نزد خدای بیشتر از ثواب نبرد با مشرکان است.پس به نزد همسر خویش رفت و آنچه را شنیده بود با وی بگفت.همسرش گفت: کار ثواب می کنی.هر چه زودتر برو.مرا نیز همراه خویش ببر.عبد الله بن عمیر بر یسار، حمله شدیدی برد و با شمشیر خویش او را بزد، تا او را به خاک افکند.وی نخستین کسی بود که از سپاه ابن سعد به قتل رسید.


در آن حال که عبد الله سرگرم زدن او بود.سالم آزاد شده عبید الله بر وی حمله برد.یاران حسین فریاد زدند، برده سوی تو آمد.اما عبد الله اعتنایی نکرد.تا نزدیک شد.همین که خواست شمشیری بر عبد الله بزند، وی دست چپ خویش را جلو آن برد و در نتیجه انگشتان دست چپش بیفتاد.اما بدان زخم اعتنایی نکرد.و با شمشیر خود چندان ضربتش زد که به هلاکت رسید.عبد الله که هر دو را کشته بود بیامد و در حالی که رجز می خواند گفت:


حسبی بیتی فی علیم حسبی


انی مرؤ ذو مره و عصب


و لست بالخوار عند النکب


انی زعیم لک ام وهب


بالطعن فیهم صادقا و الضرب


ضرب غلام مؤمن بالرب


در این اثنا ام وهب چوب بزرگی که خیمه اش را بدان بسته بود بر دست گرفت و نزد شوهر آمد و به وی گفت: پدر و مادرم به فدایت! از پاکان، از خاندان محمد دفاع کن.عبد الله نزد وی آمد که او را پیش زنان ببرد.اما همسرش که جامه وی را گرفته بود، می کشید و می گفت، تو را رها نخواهم کرد.باید من هم با تو بمیرم.در این هنگام حسین(ع) نداد داد و گفت: خداوند شما خاندان را پاداش نیک دهد.ای زن خدا تو را رحمت آرد.پیش زنان بازگرد.و با آنها بنشین که بر زنان پیکار نیست.ام وهب پذیرفت و پیش زنان بازگشت.


سپس عبد الله به میدان کارزار رفت و همچنان به نبرد پرداخت تا دو نفر دیگر از افراد دشمن را بکشت، و سرانجام به دست هانی بن ثبیت حضرمی و بکیر بن حی تمیمی به شهادت رسید. همسرش ام وهب بر جسدش حاضر شد و در حالی که خاک از چهره اش پاک می کرد گفت: بهشت بر تو گوارا باد، شمر که وی را بدین حال مشاهده کرد به غلام خود که رستم نام داشت دستور داد وی را از پای درآورد.او نیز با چوب بر سر ام وهب زد و بدین ترتیب این زن نیز در کنار همسرش به شهادت رسید.


پس از این دو نفر، عمر بن خالد صیداوی که از یاران حسین(ع) بود پیش آمد و خود را آماده رفتن به میدان کارزار ساخت.پس امام به وی گفت: ب
ه سوی میدان حرکت کن که ما نیز بزودی به تو خواهیم پیوست.عمر بن خالد که سعد غلام آزاد شده او نیز همراهش بود و جبار بن حارث سلمانی و مجمع بن عبید الله عایذی بر سپاه دشمن حمله بردند و صفوف آنان را در هم شکستند. لشگر ابن سعد آنان را محاصره کرد چندان که ارتباط آنها با امام قطع شد.پس عباس بن علی(ع) با یک حمله ناگهانی آنان را از میان انبوه دشمن رها ساخت.هر چند که این چهار تن به شدت مجروح شده بودند، با این وصف باز هم یک بار دیگر حمله را آغاز کردند و به نبرد ادامه دادند، و بسیاری از یاران ابن سعد را به هلاکت رساندند، و خود نیز به شهادت رسیدند.


عمرو بن حجاج با گروه بسیاری از لشگریان کوفه که با وی بودند بر جناح راست یاران حسین(ع) حمله آورد.همین که به یاران حسین(ع) نزدیک شدند زانو بر زمین نهادند و نیزه های خود را به سوی ایشان گرفتند.اسبان لشگر عمرو که چنین دیدند پیش نرفتند و چون خواستند بازگردند، یاران حسین(ع) بی درنگ آنان را تیر باران کردند.گروهی از سپاه دشمن را بر زمین افکندند و گروهی را نیز زخمی ساختند.مردی از افراد بنی تمیم به نام عبد الله بن حوزه از سپاه ابن سعد بیامد و در برابر حسین بایستاد و گفت: ای حسین با خبر باش که سوی آتش می روی. حسین(ع) گفت: هرگز، من به سوی پروردگار مهربان و توبه پذیر و در خور اطاعت می روم.پس حسین دست به دعا برداشت و گفت: خدایا او را به جهنم ببر.دیری نپایید که اسبش سرکشی آغاز کرد و او را به طرف جویی برد که در آن افتاد و پای چپش در رکاب و پای راست او بیرون ماند.در این اثنا مسلم بن عوسجه پیش آمد و پای راستش را با شمشیر بزد و اسب به همان حال می دوید و سرش را به سنگها و تنه درختها می زد، تا جان داد و خداوند بی درنگ او را به آتش دوزخ فرستاد.


مسروق بن وایل حضرمی که جزء سوارانی بود که همراه ابن سعد به میدان نبرد آمده بود، می گوید : من با خودم می گفتم چه خوب بود به سر امام حسین دست می یافتم و به سبب آن به نزد ابن زیاد منزلتی پیدا می کردم.اما همین که مسروق آنچه را که در اثر دعای امام حسین(ع) بر سر ابن حوزه آمد مشاهده کرد، از میدان بازگشت و سپاه را پشت سر نهاد.و گفت: از این خاندان چیزی دیدم که هرگز با آنها جنگ نخواهم کرد.


پس از این جریان جنگ درگیر شد.بریر بن خضیر همدانی، مردی زاهد و عابد و در قرائت قرآن بر همه قاریان اهل زمان خود برتری داشت چنان که او را سید القراء می گفتند، خود می گفت :


انا بریر و ابی خضیر


لا خیر فیمن لیس فیه خیر


گویند یزید بن معقل با وی درگیر شد.پس حضیر بدو گفت: می خواهی با همدیگر دعا کنیم و از خدا بخواهیم که دروغگو را لعنت کند و خطا کار را بکشد. بدین ترتیب دست به سوی خدا برداشتند.سپس به مقابله یکدیگر شتافتند و هر یک ضربتی به دیگری زدند.یزید بن معقل ضربتی سبک به بریر بن حضیر زد، که زیانی به او نرسید.بریر ضربتی کوبنده به او زد که زره، سر را شکافت و به مغز او رسید و از پای درآمد.در این هنگام کعب بن جابر ازدی به بریر حمله برد و به وی ضربت زد تا او را بر زمین انداخت و سرنیزه را به پشت او فرو برد.آنگاه پیش رفت و چندان با شمشیر او را بزد تا از دنیا برفت.خداوند از او خوشنود گردد.در بعضی از روایات آمده است که بریر تعداد سی تن از سپاه دشمن را بکشت.


همین که کعب بن جابر قاتل بریر از میدان نبرد بازگشت و به خانه رفت همسرش وی را به باد انتقاد گرفت و گفت: تو به دشمنان پسر فاطمه کمک کردی و ب
ریر را که سرور قاریان بود کشتی. من هرگز با تو یک کلمه سخن نخواهم گفت.


آنگاه وهب بن حباب کلبی که از یاران حسین(ع) بود پای به میدان نهاد.مادر و همسرش با وی بودند.پس مادرش به وی گفت، بپا خیز و برای نبرد خود را آماده ساز.و پسر دختر پیامبر خدا ص را یاری و حمایت کن.وهب گفت: من به میدان خواهم رفت و هرگز در این امر کوتاهی نخواهم کرد.سپس به سوی میدان کارزار به راه افتاد در حالی که رجز می خواند و می گفت :


سوف ترونی و ترون ضربی


و حملتی و صولتی فی الحرب


ادرک ثاری بعد ثار صحبی


و ادفع الکرب امام الکرب


لیس جهادی فی الوغی باللعب


بدین ترتیب حمله را آغاز کرد و چندان بجنگید که گروه بسیاری را به قتل رسانید.همین که از میدان بازگشت به نزد مادر و همسر شتافت و از مادر پرسید: آیا از من راضی شدی؟ مادرش گفت: راضی نشوم تا آنکه در پیش روی امام حسین(ع) کشته شوی.همسرش گفت: تو را به خدا سوگند می دهم که مرا تنها مگذار و به مصیبت خود مبتلا
مساز.مادر به وی گفت: ای فرزند به سخن همسر اعتنا مکن و به میدان بازگرد و در یاری فرزند دختر پیامبر به نبرد ادامه بده تا از شفاعت جدش در روز قیامت برخوردار شوی، پس وهب به میدان کارزار بازگشت و همچنان به نبرد پرداخت تا آنگاه که دو دستش را قطع کردند و بدین ترتیب به شهادت رسید.خداوند از او خوشنود گردد.


در این اثنا حر پیش آمد، و به حسین(ع) گفت: شما می دانید که من نخستین کسی بودم که به مقابله با شما برخاستم اینک اجازه می خواهم که نخستین کشته در راه شما باشم. (۱) باشد که در قیامت در ردیف کسانی که به دیدار جد بزرگوارت محمد ص نایل خواهند شد قرار گیرم.پس به لشگر عمر بن سعد حمله برد، در حالی که ابتدا شعری از عنتره می خواند:


ما زلت ارمیهم بغره وجهه


و لبانه حتی تسربل بالدم


سپس به خواندن رجز پرداخت و نبرد شدیدی را آغاز کرد و بر سپاه دشمن می تاخت و می گفت :


انی انا الحر و مأوی الضیف


اضرب فی اعراضکم بالسیف


عن خیر من حل بأرض الخیف


اضربکم و لا اری من حیف


انی انا الحر و نجل الحر


اشجع من ذی لبد هزبر


و لست بالجبان عند الکر


لکننی الوقاف عند الفر


بدین ترتیب با شمشیر خویش بر دشمن حمله برد، چندان که بیش از چهل نفر از آنان را بکشت. زهیر بن قین نیز به همراه حر بر دشمن می تاخت و همین که یکی از آنها در محاصره دشمن قرار می گرفت، دیگری بر آنان حمله می برد تا هم رزم خود را از چنگ دشمن رها می ساخت، و این امر تا مدتی ادامه داشت.سرانجام پیادگان قوم از هر سو بر او تاختند و وی را از پا درآوردند: اما یاران حسین(ع) بدن او را که اندک رمقی داشت برداشتند و از میدان کارزار دور ساختند و پیش روی امام نهادند.حسین(ع) در حالی که خاک از صورتش پاک می کرد می گفت : همچنان که مادرت تو را نام داد، حری.


آنگاه نافع بن هلال که از یاران حسین(ع) بود به میدان آمد و در حالی که به شدت بر دشمن هجوم می برد و پیکار می کرد چنین گفت:</o:p& gt;


انا ابن هلال الجملی


انا علی دین علی


و دینه دین النبی


پس مردی به نام مزاحم پسر حریث جهت مقابله با او سوی وی آمد.نافع بدو حمله برد و او را بکشت.گویند عده بسیاری را مجروح ساخت و دوازده یا سیزده تن از
افراد دشمن را به هلاکت رساند.وی تا هنگامی که تیر در کمان داشت پیکار کرد و دست بر شمشیر خویش زد و گفت:


انا الغلام الیمنی الجملی


دینی علی دین حسین و علی


اضربکم ضرب غلام بطل


ان اق
تل الیوم فهذا املی


فذاک رأیی و الا قی عملی


سپس دشمن بر وی حمله آورد و در حالی که بازوانش شکسته شده بود به اسارت آنان درآمد.شمشیر او را گرفتند و نزد ابن سعد بردند.ابن سعد رو کرد به او و گفت: چرا خود را به این وضع درآورده ای؟ ، نافع پاسخ داد، پروردگار من از هدف من بخوبی آگاه است و در حالی که خون بر سر و رویش جاری بود گفت: من علاوه بر تعدادی از افراد شما را که مجروح ساخته ام دوازده تن را نیز کشته ام و اگر بازوان مرا نشکسته بودند هرگز یارای دستگیری مرا نداشتند.در این هنگام شمر به قصد کشتن او شمشیر برکشید.پس نافع خطاب به شمر گفت: به خدا سوگند.اگر تو از مردم مسلمان بودی و خون ما به دست تو می ریخت برای ما بسیار ناگوار بود.اما اینک شکر و سپاس به درگاه خداوندی که به دیدار او می رویم در حالی که خون ما به دست شرورترین خلق او ریخته می شود.پس شمر بر وی حمله برد و او را از پای درآورد.


آنگاه عمرو بن قرظه انصاری به میدان آمد و از حسین(ع) اجازه کارزار خواست.امام وی را اجازه داد.پس حمله را آغاز کرد و در حالی که به خواندن رجز می پرداخت، گفت:


قد علمت کتیبه الانصار 
انی سأحمی حوزه الذمار


ضرب غلام غیر نکس شاری  
دون حسین مهجتی و داری


بدین ترتیب عمرو بن قرظه به نبرد پرداخت و همانند شخصی که با اشتیاق فراوان به سوی پاداش خداوند شتافته و در خدمت سلطان آسمانها با تمام توان خود جانبازی کرده است بجنگید.چندان که گروه بسیاری از سپاه ابن زیاد را به هلاکت رسا
نید و بدین وسیله بالاترین درجه شجاعت و جهاد را از خود نشان داد.وی با هشیاری تمام در برابر تیرها و شمشیرها ایستاد و از هر طرف که به سوی امام پرتاب می شد با جانبازی و فداکاری خویش از آنان جلوگیری به عمل آورد.وی با هر گونه حمله ای که بر حسین(ع) از سوی دشمن صورت می گرفت بر دشمن می تاخت و آنان را از پای درمی آورد.پس رو کرد به امام و گفت: ای فرزند پیامبر خدا، آیا من وظیفه خود را انجام دادم؟ امام گفت: آری، تو پیش روی من به بهشت خواهی رفت.سلام مرا به رسول خدا برسان و من نیز به زودی نزد او خواهم آمد.بدین ترتیب به کارزار پرداخت تا دشمن وی را از پای درآورد.امید که خداوند از وی خوشنود باشد.


پس جون، که غلامی سیاه و آزاد شده ابوذر غفاری بود به میدان آمد.حسین(ع) رو کرد به او و گفت: من به تو اذن دادم که از این سرزمین بروی و جان خود را حفظ کنی.زیرا تو به همراه ما آمدی تا به عافیت برسی.اینک خود را آزار مده.پس جون رو کرد به امام و گفت: ای فرزند رسول خدا هر چند که من مردی سیاه و در زمان خوشی و نعمت جیره خوار شما بوده ام اما اکنون چگونه شما را تنها گذارم.به خدا قسم بویم بد و جسمم پست و رنگم سیاه است.شما بر من منت گذارید و مرا از یاران خود قرار دهید تا در رکاب شما بجنگم و به این وسیله در بهشت جای گیرم و به این افتخار نایل آیم و رویم سفید گردد.نه به خدا سوگند از شما دور نمی شوم تا این خون سیاه همراه با خونهای پاک شما بر زمین ریزد.سپس در حالی که این شعر را می خواند، بر دشمن حمله برد.


کیف تری الکفار ضرب الاسود


بالسیف ضربا عن نبی محمد


اذب عنهم باللسان و الید


ارجو به الجنه یوم المورد


پس از جنگی سخت سرانجام از پای درآمد.پس حضرت در برابرش بایستاد و وی را دعا کرد و گفت : بارالها روی او را سفید و پاکیزه گردان و در روز حشر او را در زمره نیکان قرار بده.


پس از او عمرو بن خالد صیداوی به میدان آمد و پیش روی حسین(ع) ایستاد و گفت: ای ابو عبد الله، من تصمیم داشتم به یاران خود ملحق شوم، اما برای من بسیار ناگوار است که تو را بی یار و یاور و در میان اهل بیتت کشته ببینم.حسین(ع) به وی گفت: برو که ما نیز ساعتی دیگر به تو ملحق خواهیم شد.عمرو به میدان نبرد رفت و حمله را آغاز کرد و جنگید تا کشته شد.


در این هنگام حنظله بن سعد شامی بیامد و در برابر حسین(ع) ایستاد، صورت و سینه خود را سپر شمشیرها و تیرها و نیزه ها قرار داد تا از اصابت آنها به حسین(ع) مانع گردد.شعر عرقله بن حسان دمشقی گویی در وصف او سروده شده است:


و یرد صدر السمهری بصدره


ماذا یؤثر ذابل فی یذبل


و کأنه و المشرفی بکفه


بحر یکر علی الکماه بجدول


پس آیات عذاب را بر سپاه ابن زیاد خواند و آنان را از عذاب خداوند بیم داد، بدین ترتیب که گفت: ای مردم از آن بیم دارم که از آن عذابها که بر امتهای گذشته نازل شد بر شما نیز فرود آید، همانند عذابی که در جنگ احزاب و بر قوم نوح و عاد و ثمود و آنها که بعد از ایشان آمدند وارد آمد، و خداوند هرگز ستمی را برای بندگان خود روا نمی دارد.ای قوم از عذاب روز قیامت بر شما بیمناکم، آن روزی که روی خود را از محشر به سوی جهنم بگردانید و کسی را یارای نگهداری شما از عذاب خداوند نباشد.ای مردم حسین(ع) را نکشید، زیرا خداوند بر شما عذاب می فرستد و شما را هلاک خواهد کرد و آن کس که بر خدا افترا بندد زیانکار خواهد بود.پس حسین(ع) گفت: ای حنظله، خدای بر تو رحمت فرستد.تو خود به حال این قوم بخوبی آگاهی و می دانی که هر وقت آنان را به سوی حق فراخواندی چگونه تو را پاسخ گفتند و تو و یارانت را چگونه به باد ناسزا و دشنام گرفتند.اکنون نیز که اطلاع یافته ای برادران نیکوکار تو را به قتل رسانده اند آیا باز هم چنین می پنداری که ممکن است اینان به سوی حق راه یابند؟.


حنظله گفت: راست گفتی.جانم فدای تو باد.پس بدین ترتیب بهتر نیست که به سوی پرورگار خود برویم و به برادران خود ملحق شویم؟ حسین(ع) گفت: بلی.پس بشتاب به راهی که از دنیا و آنچه در آن است بهتر خواهد بود.بشتاب به سوی پادشاهی ازلی و جاوید.پس حنظله گفت: سلام بر تو ای فرزند رسول خدا و درود خدا بر تو و بر اهل بیت تو باد.بدین امید که در بهشت به ملاقات یکدیگر نایل آییم.حنظله ادامه داده گفت: (السلام علیک یا بن رسول الله صلی الله علیک و علی اهل بیتک و عرف بیننا و بینک فی الجنه


امام حسین(ع) گفت: آمین، آمین.


پس حنظله به میدان تاخت و به شدت جنگید، تا سرانجام سپاه دشمن بر وی حمله بردند و او را از پای درآورند.


آنگاه مسلم بن عوسجه به میدان آمد و در حالی که رجز می خواند می گفت:


ان تسألوا عنی فانی ذو لبد


من فرع قوم من ذری بنی اسد


فمن بغانا حائد عن الرشد


و کافر بدین جبار صمد


بدین ترتیب سخت بجنگید.در این هنگام عمرو بن حجاج بانگ برآورد که ای احمقان می دانید که با چه کسانی می جنگید؟ با یکه سواران شهر، با دلاوران
ی جانباز که هرگز از مرگ هراسی ندارند.هیچ کس از شما تنها با آنها جنگ نکند.آنها مقدارشان کم است و چندان دوام نخواهند یافت.به خدا اگر شما تنها با سنگ بزنیدشان، آنان را خواهید کشت.عمر بن سعد گفت: راست گفتی.رأی درست همین است: پس کسی را نزد قوم فرستاد و به آنان تأکید کرد که هیچ کس به تنهایی به جنگ نرود.سپس عمرو بن حجاج با یاران خویش از جانب فرات سوی حسین(ع) حمله آوردند و مدتی جنگیدند.یکی از کسانی که در این میان از پای درآمد، مسلم بن عوسجه اسدی بود که رحمت خدا بر او باد.آنگاه عمرو بن حجاج و یارانش بازگشتند.همین که گرد و خاک فرو نشست، مسلم را دیدند که به زمین افتاده بود.حسین(ع) همراه حبیب بن مظاهر سوی وی رفت و بدو گفت : ای مسلم خدایت رحمت کند.سپس این آیه را قرائت کرد: (بعضی از ایشان تعهد خویش را به سر برده و شهادت یافته و بعضی از ایشان منتظرند و به هیچ وجه تغییری نیافته اند) (۲)


حبیب بن مظاهر نیز بدو نزدیک شد و گفت: ای مسلم مرگ تو بر من گران است.ای مسلم مژده باد تو را به بهشت.مسلم با صدای ضعیفی بدو گفت: خدایت به نیکی بشارت دهد.حبیب گفت: اگر چنین نبود که من می دانم هم اکنون به دنبال تو می آمدم.دوست داشتم هر چه را می خواهی وصیت کنی تا به انجام آن بپردازم.


مسلم در حالی که با د
ست به حسین(ع) اشاره می کرد گفت: وصیت من همین است که در راه حسین(ع) بجنگی تا در کنار او جان دهی.


حبیب گفت: این خود برای من افتخاری است و چنین خواهم کرد.دیری نپایید که مسلم بن عوسجه به دست دشمن کشته شد.خوشنودی خدای بر او باد.وی کنیزی داشت که بانگ زد: وای سرورم، وای ابن عوسجه ام.در این اثنا یاران ابن سعد با شادی فریاد کردند که مسلم بن عوسجه را کشته ایم.


پس شبث بن ربعی به کسانی از یاران خویش که اطراف وی بودند بانگ زد: مادرتان عزادارتان شود.افراد خود را با دست خودتان می کشید و خود را به خاطر دیگران دچار خواری می سازید؟ آیا از کشتن مسلم بن عوسجه خرسندی می کنید؟ سوگند به آن کس که به اسلام او درآمده ام، وی را با مسلمانان در مکانها مختلف دیده ام.او در میان آنان مقامی بس بزرگ داشت.وی را در جنگ آذربایجان دیدم که پیش از آنکه سپاه مسلمین برسند شش نفر از مشرکان را به هلاکت رساند.


پس بار دیگر سپاه دشمن به سوی حسین(ع) حمله بردند.شمر بن ذی الجوشن با جناح چپ بر جناح چپ یاران حسین(ع) حمله برد که در مقابل وی پایداری کردند و او و یارانش را نیزه زدند. به حسین(ع) و یارانش از هر سوی حمله شد، و یاران حسین(ع) بجنگیدند.سوارانشان حمله آغاز کردند، هر چند که تعداد آنها سی و دو نفر بیشتر نبود با این وصف از هر سو که به آنان حمله می شد مردانه دفاع می کردند و از هر طرف که خود به سپاه کوفه حمله می بردند آنان را به عقب می راندند.همین که عزره بن قیس که فرمانده سواران اهل کوفه بود دید که سواران وی از هر سوی عقب می روند.پیش عمر بن سعد فرستاد و گفت: آیا نمی بینی سواران من امروز از این گروه اندک چه می کشند؟ پیادگان و تیراندازان را به مقابله آنها فرست.


یاران حسین(ع) با شجاعت و پایداری با سپاه کوفه جنگیدند.جانبازی و فداکاری آنان در شدیدترین نبردی که از هیچ کس دیده نشده بود تا ظهر ادامه داشت.عمر بن سعد، حصین بن تمیم را همراه با پانصد تیرانداز فرستاد که بیامدند و به نبرد ادامه دادند و چون نزدیک حسین(ع) و یاران وی رسیدند و بردباری و پایداری آنان را مشاهده کردند، حصین به سپاه خود دستور داد یاران حسین را تیر باران کنند.پس همگی تیرها را رها کردند.دیری نپایید که اسبها را از پا درآوردند و مردان را مجروح ساختند، چندان که حسین(ع) را بدیدند که ایستاد در حالی که یک سوار با او نبود.


در این گیر و دار شمر بن ذی الجوشن با همراهانش بر حسین(ع) و یاران او حمله آورد.اما زهیر بن قین با ده نفر از یاران حسین(ع) بر ایشان حمله کرد و آنان را از کنار خیمه ها دور ساخت و عده ای از سربازانش را به هلاکت رسانید.شمر دوباره بازگشت.زهیر گروهی از آنان را بکشت و بقیه به جایگاه خویش بازگشتند، و همین که یک یا دو نفر از یاران حسین(ع) کشته می شد چون اندک بودند آشکار بود اما از لشگر ابن سعد هر چند که هر بار ده نفر کشته می شدند چون بسیار بودند آشکار نبود.شمر که همچنان به حملات خود ادامه می داد یک بار نیز تا نزدیک خیمه امام پیش رفت و نیزه در خیمه حسین(ع) فرو برد و بانگ زد: آتش بیاورید تا این خیمه را بر سر ساکنانش آتش بزنیم، زنان فریاد زدند و از خیمه بیرون شدند.حسین(ع) به شمر خطاب کرد: تو می خواهی خانواده مرا بسوزانی؟ ، خدا تو را به آتش بسوزاند.


حمید بن مسلم به شمر گفت: تو می خواهی فرزندان و زنان را بکشی.به خدا همان کشتن مردان، امیر تو را خوشنود می کند.


در این میان شبث بن ربعی پیش آمد
و رو کرد به شمر و گفت: تو ترساننده زنان شده ای.مادرت عزادار باد.پس سر به زیر افکنده، شرم کرد و بازگشت.جنگ میان دو گروه به شدت ادامه یافت. هر چند که سپاه دشمن از هر طرف حمله می کردند، اما خیمه ها چنان بود که نمی توانستند جز از یک سوی به آنها حمله کنند.چون خیمه ها فراهم و راست و چپ به هم پیوسته بود.وقتی عمر بن سعد چنین دید کسانی را فرستاد که خیمه ها را از پای درآورند، که آنها را در محاصره خویش قرار دهند.یاران حسین سه و چهار میان خیمه ها می رفتند و به هر کس که خیمه را از پای درمی آورد و غارت می کرد حمله می بردند و می کشتند و از نزدیک تیر می زدند و از پای می انداختند.در این وقت ابن سعد گفت خیمه ها را آتش بزنند.پس آتش بیاوردند و خیمه ها را آتش زدند.حسین(ع) گفت: بگذارید بسوزانند که چون آتش در آن افتاد نمی توانند از آنجا به شما دست یابند.و چنین شد و نمی توانستند جز از یک سوی بر آنها حمله برند.نبرد همچنان ادامه داشت، تا آنگاه که وقت نماز ظهر فرا رسید.


پس ابو ثمامه صیداوی به حسین(ع) گفت: ای ابو عبد الله جانم به فدایت می بینم که این گروه به تو نزدیک شده اند.نه، به خدا سوگند تو کشته نشوی تا اینکه من پیش روی تو کشته شوم. اما دوست دارم وقتی به پیشگاه پروردگار می روم، این نماز را که وقت آن رسیده خوانده باشم.حسین(ع) سر به آسمان بلند کرده گفت: نماز را به یاد آوردی.خداوند تو را جزو نمازگزاران و ذکر گویان قرار دهد.بله، اینک وقت نماز است.آنگاه گفت: از آنها بخواه دست از ما بدارند تا نماز را به جا آوریم.پس نماز را به جا آوردند.


حصین بن تمیم گفت: نمازتان قبول نمی شود.


حبیب بن مظاهر رو کرد به او و گفت: تو چنین می پنداری که نماز از خاندان پیمبر خدا قبول نمی شود! و نماز خری چون تو قبول می شود؟ !


حصین به سوی حبیب حمله آورد.حبیب به مقابله وی رفت و چهره اسب وی را با شمشیر بزد.پس اسب از جا جست و حصین بر زمین افتاد، و یارانش او را ببردند و نجات دادند.سپس بر حبیب حمله آوردند و سرانجام به دست یکی از پیادگان دشمن به زمین افتاد.


در این هنگام حسین(ع)
به زهیر بن قین و سعید بن عبد الله گفت: جلو بایستید تا نماز ظهر را به جا آورم.آن دو پذیرفتند و در پیش روی حسین قرار گرفتند.حسین(ع) با نیمی از یاران خود نماز خوف به جا آورد و نیمی دیگر در برابر دشمن ایستادند.تیرهای دشمن از هر سو به طرف حسین پرتاب می شد، اما سعید بن عبد الله در برابر آنها بایستاد و با جان خود از آن حضرت دفاع، و از اصابت تیر به امام جلوگیری کرد، تا آنگاه که در اثر ضربه های پیاپی تیر بر زمین افتاد و در این حال گفت: خدایا لعنت و نفرین بر این قوم باد.لعن عاد و ثمود. بارالها سلام مرا به پیامبر برسان، و رنج و مصائبی که از زخم و جراحت بر من وارد آمده ابلاغ کن، زیرا که مقصود من در این امر یاری و نصرت ذریه خاندان پیمبر و اجر و ثواب تو بوده است.این را بگفت و جان بداد.خدای از او خوشنود گردد.گویند در بدنش غیر از زخم شمشیر و نیزه، سیزده تیر یافتند.برخی گفته اند آن حضرت و یارانش نماز را فرادا و با ایماء و اشاره به جا آوردند.


آنگاه سوید بن عمرو بن ابی مطاع که مردی پارسا و از کسانی بود که نماز بسیار می گذاشت به میدان آمد.وی به خواندن رجز پرداخت و می گفت:


اقدم حسین الیوم تلقی احمدا


و شیخک الحبر علیا ذا الندی


و حسنا کالبدر وافی الاسعدا


و عمک القوم الهمام الا رشدا


حمزه لیث الله یدعی أسدا


و ذا الجناحین تبوا مقعدا


فی جنه الفردوس یعلو صعدا


بدین ترتیب او نیز چون شیری دلیر، شجاعانه جنگید و بر شداید و سختیها صبر و پایداری فراوان کرد، تا آنجا که بر اثر جراحت زیاد، در میان کشتگان بر زمین افتاد و به همان حال بود و حرکتی از او دیده نمی شد.تا موقعی که شنید، سپاهیان ابن زیاد می گویند، حسین کشته شد.با شنیدن این خبر به شدت بی تاب شد و کاردی پیدا کرد و به نبرد پرداخت تا جان داد.خدای از او خوشنود گردد.


آخرین فردی که از یاران حسین(ع) به میدان آمد زهیر بن قین بود.وی رجز می خواند و می گفت :


انا زهیر و أنا ابن القین


أذودکم بالسیف عن حسین


ان حسینا احد السبطین


من عتره البر التقی الزین


ذاک رسول الله غیر المین


اضربکم و لا أری من شین


یا لیت نفسی قسمت قسمین


پس جنگی سخت کرد چندان که گروه بسیاری از سپاه کوفه را به
هلاکت رساند.ناگاه کثیر بن عبد الله شعبی و مهاجرین أوس به شدت بر وی حمله بردند و خونش بریختند، همین که حسین(ع) وی را بدید که بر زمین افتاده با تأثر گفت: ای زهیر خداوند تو را از ما دور نگرداند.


آنگاه عابس بن ابی شبیب شاکری در حالی که شوذب غلام شاکر همراه وی بود پیش آمد.پس بدو گفت: ای شوذب چه می خواهی انجام دهی؟


گفت: درباره من چه می اندیشی؟ من همراه تو برای دفاع از پسر دختر پیامبر خدا می جنگم تا کشته شوم.عابس گفت: از تو همین انتظار را داشتم.نزد ابو عبد الله برو.زیرا که اکنون وقتی است که به همراه آن حضرت به نبرد پردازیم و بدین وسیله به اجر و پاداش الهی نائل آییم.این روزی است که می باید به هر وسیله می توانیم پاداش بجوییم که از این پس دیگر عملی نخواهد بود.بلکه موقعی است که به حساب بندگان رسیدگی خواهد شد.


پس شوذب پیش آمد و گفت: سلام بر تو ای ابو عبد الله و رحمت و برکات خدا بر تو باد.من تو را به خدا می سپارم.سپس بجنگید تا کشته شد.


آنگاه عابس بن ابی شبیب پیش آمد و گفت: ای ابو عبد الله به خدا سوگند بر روی زمین از نزدیک و دور کسی را عزیزتر و محبوب تر از تو نمی بینم.چنانچه می توانستم با چیزی عزیزتر از جانم و خونم، ستم و کشته شدن را از تو دور سازم، حتما این کار را انجام می دادم.سلام بر تو ای ابو عبد الله، شهادت می دهم که به هدایت تو و بر هدایت پدر توام.سپس در حالی که شمشیر برگرفته بود و زخمی بر پیشانی داشت به سوی دشمن رفت.وی که از همه کس دلیرتر بود، ندا می داد که مگر مردی نیست که با مردی به مبارزه برخیزد؟ در این موقع ابن سعد گفت سنگبارانش کنید.پس از هر طرف به سوی او سنگ پرتاب کردند.همین که وی چنین دید، زرهی که بر تن داشت بینداخت.آنگاه به قوم حمله کرد، و آنان از هر طرف به او تاختند.یکی از کسانی که در آنجا حاضر بوده است، گوید: به خدا سوگند، وی را دیدم که بیشتر از دویست کس را دنبال کرد.آنگاه از هر سو به او تاختند که کشته شد.


آنگاه حبیب بن مظاهر اسدی به میدان آمد، و به شدت بجنگید.سپس مردی از قبیله بنی تمیم که نامش بدیل بن صریم بود ب
ر وی حمله کرد و او را بکشت و یکی دیگر از بنی تمیم نیز بر وی حمله برد و نیزه بر وی زد و حصین بن تمیم نیز نیزه ای بر سر او بزد و سر او را از تن جدا کرد.کشته شدن حبیب در حسین(ع) اثر گذاشت و گفت: او و دیگران یاران خود را پای خدا حسابش می کنم.حصین به مرد تمیمی گفت: من در قتل او با تو شریکم.سر را به من بده تا به گردن اسب خود آویزم تا مردم ببینند که من در قتل او شرکت داشته ام.آنگاه از من بگیر و برای گرفتن جایزه نزد ابن زیاد ببر.پس سر حبیب را گرفت و در میان مردم بگشت.سپس به وی بازگرداند.همین که لشگر به کوفه بازگشت شخص تمیمی سر حبیب را به گردن اسب خویش آویخته بود و این یکی از فجایعی بود که کوفیان از خود نشان می دادند.آری هر کس چنین صحنه هایی را از چنین مردمی ببیند به این مطلب پی خواهد برد که تا چه اندازه قومی به فرومایگی و سقوط کشیده می شود.حبیب فرزند نوجوانی به نام قاسم داشت.او همین که سر پدر را بدید به دنبال آن سوار به راه افتاد و از او جدا نمی شد.مرد سوار با مشاهده او با تردید از وی پرسید: ای پسر تو را چه شده که مرا تعقیب می کنی؟ گفت: این سری که نزد توست، سر پدر من است، آیا به من می دهی تا او را دفن کنم؟ گفت: ای پسر، امیر راضی نمی شود که او دفن شود، و من به واسطه قتل او می خواهم جایزه نیکی از امیر بگیرم.پسر گفت: اما بدان که خداوند به جای آن بدترین جزا را بتو خواهد داد.این را بگفت و بگریست.وی هدفی جز دنبال کردن قاتل پدر نداشت و در پی فرصتی بود که انتقام خون پدر را از وی بگیرد.پس روزی وی را بدید که در کنار خیمه ای ایستاده بود.قاسم بیامد و بر او حمله برد و او را بکشت و سر پدر را از وی بگرفت.


یکی دیگر از یاران حسین(ع) که به میدان آمد، جناده بن حارث سلمانی بود، که همراه همسر و پسرش به یاری حسین(ع) آمد.پس در نبرد شرکت کرد و به شدت بجنگید تا کشته شد.همین ک
ه وی بر زمین افتاد، همسرش فرزند خود را که نوجوانی بود به نام عمر، دستور داد که به یاری حسین(ع) بشتابد.پس به وی گفت: ای فرزندم، به یاری فرزند پیمبر خدا برو و در جنگ شرکت کن.آنگاه عمر بیامد و پیش روی حسین بایستاد و از آن حضرت اجازه خواست که به میدان برود. حسین(ع) گفت: این پسر پدرش را از دست داده و شاید کشته شدن او بر مادرش خوشایند نباشد. جوان گفت: مادرم به من امر کرده است که در جنگ شرکت کنم و به یاری شما بیایم.در اینجا به این نکته بایستی اشاره کرد که برخی از انسانها دارای چنین بزرگواری هستند و به صدق و راستی و خلوص نیت آراسته می گردند.زنی که از یک سو همسر خود را از دست داده و خود ناظر کشته شدن او بوده و از سوی دیگر به فرزند نوجوان خود امر می کند، که جهت یاری حسین(ع) به میدان جنگ برود، در حالی که به یقین می داند که وی کشته خواهد شد.با این وصف وی را به سوی مرگ می فرستد.و این در حالی است که هرگز کسی وی را به این امر مجبور نکرده است.و فرزند این بانو نیز بی درنگ اطاعت می کند و بی آنکه در خود بیم و هراسی راه دهد به سوی مرگ می شتابد.


هر چند که حسین(ع) بدین منظور که ممکن است مرگ این نوجوان که پدرش کشته شده برای مادر او ناگوار باشد، وی را از شرکت در جنگ معاف داشت.با این حال خود امتناع ورزید و گفت : مادرم به من دستور داده است که به میدان نبرد بشتابم.


آری چه جایگاهی عظیم و چه مقامی بس ارجمند است، که قدمها در برابرش می لرزد و عقول را مقابل خود به حیرت وا می دارد.پایداری و ثبات این بانو و فرزند جوانش نشان می دهد که این دو چه همتی بلند و چه روحی عظیم و والا داشته اند.


باری این جوان به میدان شتافت.در حالی که اشعاری با صدایی رسا می خواند.خداوند او را جزای خیر دهد، به این ترتیب که می گفت:


امیری حسین و نعم الامیر


سرور فؤاد البشیر النذیر


علی و فاطمه والدا


ه فهل تعلمون له من نظیر


له طلعه مثل شمس الضحی


له غره مثل بدر منیر


نگارنده با بررسی در کتب تاریخی و با حذف برخی از ابیات و اضافه کردن ابیاتی دیگر اشعار زیر را که زیباتر از دیگر اشعار وی بود انتخاب کرده ام:


(امیری حسین و نعم الامیر


امیر عظیم جلیل خطیر


حبیب الوصی عزیز البتول


(سرور فؤاد البشیر النذیر)


(علی و فاطمه والداه)


و مشبهه فی البرایا شبیر


سما قدره فوق کل الانام


(فهل تعلمون له من نظیر)


(له طلعه مثل شمس الضحی)


ترد الشموس بطرف حسیر


له راحه مثل غیث همی


(له غره مثل بدر منیر)


پس جوان مزبور سخت بجنگید تا به دست دشمن کشته شد و بر زمین افتاد، و سر از بدنش جدا ساختند و به سوی سپاه حسین(ع) پرتاب کردند.مادرش سر را برداشته و در حالی که وی را تحسین می کرد خطاب به وی گفت: ای فرزند عزیزم، ای کسی که موجب شادی قلب و نور چشم من بودی. آنگاه سر را به سوی مردی از سپاه دشمن پرتاب کرد و خود چوب خیمه ای را بر دست گرفت و بر دشمن حمله برد.در حالی که اشعاری می خواند:


انا عجوز سیدی ضعیفه


خاویه بالیه نحیفه


أضربکم بضریه عنیفه


دون بنی فاطمه الشریفه


وی با حمله خود بر دشمن دو مرد را از پای درآورد.پس حسین(ع) وی را فراخواند و برای وی دعا کرد.همین که یاران حسین(ع) دیدند که آنها بسیار شده اند و نمی توانند از حسین(ع) و خودشان دفاع کنند، در میان آنها جنب وجوشی برپا شد که هر یک از دیگری پیش روی حسین کشته شوند.


عبد الله و عبد الرحمن که هر دو از غفاریان بودند نزد حسی
ن(ع) آمدند و گفتند: ای ابو عبد الله، سلام بر تو باد.دشمن از هر طرف ما را محاصره کرده است.برآنیم که پیش روی تو کشته شویم.


گفت: خوش آمدید.نزدیک شوید.


پس به وی نزدیک شدند و بجنگیدند تا سرانجام کشته شدند.


آنگاه دو جوان جابری به نامهای، سیف بن حارث بن سریع و مالک بن عبد الله بن سریع که عموزاده و پسران یک مادر بودند گریه کنان پیش امام آمدند.امام به آنها گفت: «برادرزادگان برای چه می گریید؟ امیدوارم همچنان نور دیده من باشید.»


گفتند: خداوند ما را فدایت کند.به خدا بر خویشتن نمی گرییم.بر تو می گرییم که می بینیم این چنین تو را محاصره کرده اند و یارای دفاع از تو نداریم.امام گفت: برادرزادگان، خداوند، در این پشتیبانی که به جان از من می کنید و در عین حال خوشدل هستید بهترین پاداش پرهیزکاران را به شما بدهد.پس آن دو پیش آمدند و گفتند: سلام بر تو ای فرزند پیمبر خدا.حسین(ع) گفت: بر شما نیز سلام و رحمت و برکات خدا باد.پس آنها به میدان شتافتند و بجنگیدند تا کشته شدند.


دیگر از کسانی که همراه امام جنگید، یکی از خدمتکاران آن حضرت به نام اسلم بود.او غلام ترکی بود که قرآن را بسیار می خواند.پس به میدان آمد، و به شدت جنگید، چندان که عده بسیاری از دشمن را به هلاکت رساند، و سرانجام بر اثر هجوم دشمن بر زمین افتاد.حسین(ع) پیش روی او بیامد و بر او بگریست.غلام چشم بگشود و نگاهش به آن حضرت افتاد و لبخند زد و به دیدار پروردگار خود شتافت.


هر یک از یاران امام حسین(ع) که می خواست به سوی میدان رود نزد آ
ن حضرت می آمد و می گفت : سلام بر تو ای فرزند پیمبر خدا ص.حضرت آنان را پاسخ می داد و می گفت: بر شما نیز سلام باد.به زودی ما نیز به شما ملحق خواهیم شد.آنگاه این آیه را تلاوت می کرد: (فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا).


بدین ترتیب آخرین نفر از یاران حسین(ع) به میدان آمد و کشته شد، تا سرانجام از همراهان آن حضرت جز خاندان وی کسی با او باقی نماند.آنها نیز فرزندان علی(ع) فرزندان جعفر، فرزندان عقیل، فرزندان امام حسن(ع) و فرزندان خود امام حسین(ع) بودند.پس به گرد هم جمع شدند و با یکدیگر تودیع کردند و روانه میدان جنگ شدند.به اتفاق تاریخ نویسان تعداد آنها هفده نفر بوده است.هر چند به روایت امام رضا(ع) تعداد کسانی از خاندان وی که با آن حضرت به شهادت رسیده اند هجده نفر ذکر شده است، اما این تعداد ممکن است که مسلم بن عقیل را نیز با آنان ضمیمه کرده باشند و با اینکه شهادت او در روز عاشورا نبوده اما به هر حال جزء کسانی است که در راه آن حضرت به شهادت رسیده است، و چون همه روایاتی را که مورخین در این مورد ذکر کرده اند در اینجا بیاوریم و مسلم را نیز جزء آنها قرار دهیم، خواهیم دید که تعداد افراد بنی هاشم که به شهادت رسیده اند به سی نفر و یا کمی بیشتر از این تعداد خواهد رسید و ما به زودی فهرست اسامی شهدا را ذکر خواهیم کرد.سراقه باهلی در شعر خود نام شهدا را ذکر کرده اما در مروج الذهب آمده است که: شعر مزبور را مسلم بن قتیبه آزاد شده بنی هاشم سروده است:


عین بکی بعبره و عویل


و اندبی ان ندبت آل الرسول


تسعه منهم لصلب علی


قد أبیدوا و سبعه لعقیل


و ابن علم النبی عونا اخاهم


لیس فیما ینو بهم بخذول


و سمی النبی غودر فیهم


قد علوه بصارم مسلول


نخستین کسی که
از خاندان حسین(ع) به شهادت رسید، علی اکبر فرزند آن حضرت بود.وی، در آن زمان در زیبایی صورت و سیرت و اخلاق از همه کس والاتر بود، و سنش از هجده و یا نوزده سال بیشتر نبود.برخی نیز گفته اند که وی بیست و پنج سال داشت و نخستین شهید از خاندان ابی طالب بود. همین که علی اکبر عازم میدان گردید از پدر بزرگوار خود اجازه نبرد خواست پس امام او را اجازه داد.همین که به سوی میدان شتافت پدر بزرگوارش، با نومیدی نگاهی به آن جوان کرد و در حالی که می گریست، دست به سوی آسمان بلند کرد و گفت: بار الها تو خود گواه باش اکنون جوانی به مبارزه این قوم می رود، که در آفرینش و اخلاق و گفتار شبیه ترین مردم به پیمبر توست.و هر وقت که ما مشتاق دیدار پیامبر تو می شدیم، بر وی نظر می کردیم. پس با صدایی رسا این آیه از قرآن کریم را تلاوت کرد: «ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین ذریه بعضها من بعض و الله سمیع علیم. (۳) »


علی اکبر حمله را آغاز کرد، در حالی که رجز می خواند و می گفت:


انا علی بن الحسین بن علی


نحن و بیت الله اولی بالنبی


تالله لا یحکم فینا ابن الدعی


اضرب بالسیف أحامی عن أبی


ضرب غلام هاشمی علوی


پس بر شدت حملات خود بر دشمن بیفزود.یک بار از میدان نزد پدر بازگشت و از وی خواست که او را سیراب سازد.امام حسین(ع) گفت: ای فرزند جنگ را ادامه ده که به زودی و پیش از آنکه آفتاب غروب کند به دست پیمبر خدا ص سیراب می گردی.


وی پی درپی بر دشمن حمله می برد، و مردم کوفه از کشتن او خودداری می کردند.همین که گروه بسیاری از دشمن را به هلاکت رساند، مره بن منقذ عبدی او را بدید و گفت: اگر این جوان بر من بگذرد و چنین کند، گناهان عرب بر من باشد، اگر پدرش را عزادار نکنم.


پس وی همچنان بر آنان حمله می کرد.در این اثنا ناگاه مره بن منقد راه را بر او گرفت و نیزه ای به او زد و به روایتی دیگر تیری بر او بینداخت که بر زمین افتاد.در آخرین لحظات حیات گفت: ای پدر، سلام بر تو.این جدم پیامبر خداست که بر تو سلام می رساند و می گوید: در آمدن نزد ما بشتاب.


در این حال مردم اطرافش را گرفتند و با شمشیر وی را پاره پاره کردند.حسین(ع) بر بالین او بیامد و گفت: ای فرزندم، خداوند قومی را که تو را از پای درآوردند، بکشد.چه بسیار نسبت به پروردگار و شکستن حرمت پیمبر جسور بودند.بعد از تو خاک بر سر دنیا و زندگانی دنیا.


در این اثنا زینب دختر علی(ع) با شتاب از خیمه بیرون آمده بود و فریاد می زد: ای حبیب من وای فرزند برادرم پس خود را بر پیکر وی انداخت.حسین(ع) بیامد و دست او را گرفت و سوی خیمه گاه برد و رو کرد به جوانان خود و گفت: برادرتان را بردارید.پس جوانان او را برداشتند و در برابر خیمه ای که مقابل آن جنگ می کردند نهادند.


آنگاه عبد الله بن مسلم بن عقیل بن ابی طالب به میدان آمد.در مناقب ابن شهر آشوب آمده است که: وی نخستین فرد از خاندان امام حسین(ع) بود که به میدان کارزار شتافت.مادرش رقیه دختر علی بن ابی طالب(ع) بود.وی رجز می خواند و می گفت:


الیوم ألقی مسلما و هو ابی


و فتیه بادوا علی دین النبی


لیسوا بقوم عرفوا بالکذب


لکن خیار و کرام النسب


من هاشم السادات اهل الحسب


پس کارزار کرد و در سه حمله گروهی از افراد دشمن را به هلاکت رساند.در این موقع عمیر بن صبیح صدایی تیری به طرف وی بینداخت و به گفته بعضی نیزه ای بر او بزد و او دست خود را سپر پیشانی خود کرد.اما تیر به دست او خورد و آن را سوراخ کرد و به پیشانی فرو رفت و عبد الله نتوانست دست خود را حرکت دهد.پس اسید بن مالک بیامد نیزه بر قلبش بزد و وی را به شهادت رساند.


در این موقع از هر سو دشمن بر حسین و خویشان وی حمله آورد.محمد بن عبد الله بن جعفر بن ابی طالب به مقابله آنان شتافت، وی که مادرش زینب دختر امیر المؤمنین(ع) بود به شدت بجنگید، چندان که ده نفر را به هلاکت رساند.عامر بن نهشل تمیمی بر وی حمله برد و او را به شهادت رساند.


آنگاه برادرش عون بن عبد الله بن جعفر به مبارزه برخاست.او نیز که مادرش زینب دختر امیر المؤمنین(ع) بود رجز می خواند و می گفت:


ان تنکرونی فأنا ابن جعفر


شهید صدق فی الجنان أزهر


یطیر فیها بجناح أخضر


کفی بهذا شرفا فی المحشر


پس به میدان رفت و سخت بجنگید تا آنجا که جمعیت بسیاری را به قتل رساند.و به دست عبد الله بن قطبه طایی به شهادت رسید. (۴)


پس از او قاسم بن حسن بن علی بن ابی طالب(ع) بیامد.وی مادرش از کنیزان بود و هنوز به سن بلوغ نرسیده بود.همین که امام(ع) نظرش بر فرزند برادر افتاد، بیتاب شد و دست در گردن قاسم درآورد و او را در بر کشید و هر دو به شدت گریستند.پس قاسم از عموی خود اجازه خواست که به میدان کارزار برود، اما امام از اجازه دادن به وی امتناع ورزید پس قاسم دست و پای عموی خود را چندان بوسید تا اجازه گرفت و در حالی که اشک بر صورتش جاری بود به میدان آمد و گفت:


ان تنکرونی فأنا ابن الحسن


سبط النبی المصطفی و المؤتمن


هذا حسین کالاسیر المرتهن


بین أناس لا سقوا صوب المزن


وی با اینکه کودکی خردسال بود سخت بجنگید، چندان که سه تن از آنان را به خاک هلاک افکند. برخی گفته اند بیش از سه نفر از دشمن را به قتل رساند.


حمید بن مسلم گوید: پسری سوی ما آمد که چهره اش چون پاره ماه بود.شمشیری به دست داشت و پیراهنی به تن و نعلینی به پا داشت که بند یکی از آنها پاره بود و من فراموش نمی کنم که بند نعلین چپش بود.عمرو بن سعد بن ثقیل ازدی گفت: به خدا سوگند من به این پسر حمله خواهم کرد.گفتم: سبحان الله از این کار چه می خواهی؟ آیا این همه کسان که وی را محاصره کرده اند کافی نیست که او را از پای درآورند؟ گفت: به خدا من بر او حمله خواهم کرد.و حمله برد و رو بر نگردانید تا سر او را با شمشیر بزد که پسر به رو بر زمین افتاد و گفت : ای عموجان.حسین(ع) چنان در خشم و غضب فرو رفت که هرگز تا آن روز کسی وی را بدین حال ندیده بود.پس همانند پرنده ای شکاری برجست و با شتاب بر سپاه دشمن حمله برد و شمشیری بر عمرو بن سعد بن ثقیل فرود آورد که وی دست خود را سپر شمشیر قرار داد که از زیر مرفق قطع شد و چنان فریادی زد که لشگریان شنیدند.آنگاه حسین(ع) از او دور شد.سواران کوفه هجوم آوردند که عمرو بن سعد را از دست امام رهایی دهند.اسبان رو به عمرو بن سعد آوردند و بدنش را لگدکوب کردند تا جان داد.


وقتی غبار برفت، حسین(ع) را دیدم که بر سر آن پسر ایستاده بود و پسر با دو پای خویش زمین را می خراشید و حسین(ع) می گفت: از رحمت خدا دور باشند آنها که تو را کشتند.به روز رستاخیز جد تو و پدرت از جمله دشمنان آنها خواهند بود.


آنگاه گفت: به خدا برای عمویت گران است که او را بخوانی اما جوابت ندهد یا پاسخت دهد اما به تو سودی ندهد.به خدا سوگند، دشمنش بسیار و یاورش اندک است.پس وی را برداشت و سینه به سینه وی نهاد.و دو پای پسر را دیدم که روی زمین می کشید، سپس وی را بیاورد و با پسرش علی اکبر و دیگر کشته های خاندانش که اطراف وی بودند به یک جا نهاد.


گوید: من پرسیدم، این پسر که بود؟ گفتند، وی قاسم بن حسن بن علی بن ابی طالب(ع) بود.


در این موقع حسین(ع) با صدایی رسا گفت: ای عموزادگان شکیبا باشید و ای اهل بیت من صبر داشته باشید.به خدا سوگند که از پس امروز هرگز خواری نخواهید دید.آنگاه برادران حسین(ع) پیش آمدند و در راه جانبازی و یاری امام به سوی مرگ شتافتند.پس در میان برادران آن حضرت نخستین کس که به نبرد برخاست ابو بکر بن علی بود، که به نام عبید الله خوانده می شد. و مادرش لیلی دختر مسعود از قبیله بنی نهشل بود.سپس به سوی میدان شتافت در حالی که رجز می خواند و می گفت:


شیخی علی ذو الفخار الاطول


من هاشم الصدق الکریم المفضل


هذا حسین ابن النبی المرسل


عنه نحامی بالحسام المصقل


تفدیه نفسی من اخ مبجل


وی همچنان بجنگید تا آنگاه که به دست زحر بن بدر نخعی به شهادت رسید.در این اثنا برادر دیگر امام، عمر بن علی پیش آمد و بر زحر بن بدر قاتل برادرش حمله برد.و او را از پای درآورد.مردم کوفه بر وی هجوم آوردند و از هر سو بر وی شمشیر زدند، در حالی که می گفت :


خلوا عداه الله خلوا عن عمر


خلوا عن اللیث الهصور المکفهر


یضربکم بسیفه و لا یفر


و لیس فیها کالجبان المنحجر


<P style="TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 200%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl; BACKGROUND: white; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto; mso-background-themecolor: background1" dir=rtl class=MsoNormal align=justify&g t;پس به شدت بجنگید تا به شهادت رسید.


همین که عباس بن علی مشاهده کرد که کشتگان خاندان حسین(ع) بسیار شده اند نزد برادران خود آمد.آنان عبارت بودند: از عبد الله که بیست و پنج سال از سنش می گذشت.جعفر که نوزده ساله بود و عثمان که بیست و یک ساله بود.مادر آنها ام البنین دختر خالد بن حرام کلابیه و نامش فاطمه بود، پس رو کرد به برادران مادری خود و گفت: ای فرزندان مادرم، پیش روید، تا من ببینم شما را که برای خدا و پیمبرش خیر خواهی کردید زیرا که شما فرزندی ندارید. پس پیش رفتند و به شدت جنگیدند تا به شهادت رسیدند.


آنگاه عباس بن علی برادر آنها به میدان کارزار شتافت.وی که از دیگر برادران خود بزرگتر بود، کنیه اش ابو الفضل، و القابش سقا و قمر بنی هاشم و خود پرچمدار امام حسین(ع) بود. وی سیمایی زیبا و قامتی چندان بلند داشت که چون بر اسب می نشست پایش بر زمین می کشید. برخی از راویان گفته اند: که عباس به منظور آوردن آب از اطراف خیمه ها به راه افتاد. پس حمله را آغاز کرد در حالی که می گفت:


لا ارهب الموت اذا الموت رقا


حتی اواری فی المصالیت لقا


نفسی لسبط المصطفی الطهر وقا


انی انا العباس اغدو بالسقا


و لا اخاف الشر یوم الملتقی


وی همچنان بر دشمن حمله برد تا آنان را تار و مار ساخت، در این هنگام زید بن ورقاء بر دست راست وی شمشیر بزد و آن را از بدن جدا ساخت، پس شمشیر را بر دست چپ گرفت و بر دشمن حمله برد و رجز خواند و گفت:


و الله ان قطعتم یمینی


انی احامی دائما عن دینی


و عن امام صادق الیقین


نجل النبی الطاهر الامین


حکیم بن طفیل دست چپ عباس را بزد و آن را بینداخت.آنگاه اشعاری به این شرح می خواند :


یا نفس لا تخشی من الکفار


و ابشری برحمه الجبار


مع النبی السید المختار


قد قطعوا ببغیهم یساری


فاصلهم یا رب حر النار


سپس با ضربه ای که یکی دیگر از دشمنان بر او وارد ساخت به شهادت رسید.روایات دیگری در چگونگی کشته شدن عباس بن علی آمده است، بدین ترتیب که: وقتی تشنگی بر امام شدت یافت بر مرکب خود نشست و به سوی فرات براه افتاد و برادرش نیز همراه وی نبود.پس سواران لشگر ابن سعد راه را بر او گرفتند.و عباس را محاصره کردند.و به وی حمله ور شدند، آنگاه خود به تنهایی با آنان بجنگید تا کشته شد و کشته شدن وی بدین ترتیب بود که زید بن ورقاء حنفی و حکیم بن طفیل سنیسی پس از آنکه زخمهای شدیدی برداشته و نیروی حرکت از وی سلب شده بود او را از پای درآوردند.پس حسین(ع) در قتل او سخت گریست و اشک از دیدگانش سرازیر شد، و چه نیکو گفته است شاعری که در مدح او آورده است:


احق الناس ان یبکی علیه


فتی ابکی الحسین بکر بلاء


اخوه و ابن والده علی


ابو الفضل المضرج بالدماء


و من واساه لا یثنیه شی ء


و جادله علی عطش بماء


آنگاه حسین(ع) به سوی قوم آمد.مبارز می طلبید و همچنان می جنگید و هر کس که به مقابله وی می آمد، بی درنگ او را به خاک هلاک می افکند، چندان که جمعیت بسیاری از لشگریان کوفه را بکشت.پس بر جناح راست سپاه کوفه حمله برد در حالی که می گفت:


القتل اولی من رکوب العار


و العار اولی من دخول النار


و الله من هذا و هذا جاری


و چون بر جناح چپ می تاخت می گفت:


انا الحسین بن علی


آلیت ان لا انثنی


احمی عیالات ابی


امضی علی دین النبی


در این هنگام پسری از خاندان امام از خیمه ها بیرون آمد.نامش محمد بن ابی سعید بن عقیل بود.دو مروارید در گوش داشت که وقتی به یک سو می نگریست در حرکت بود، و چوبی به دست داشت.وحشت زده بود و به راست و چپ می نگریست.در این موقع ناگهان هانی بن ثبیت حضرمی بیامد و بر وی حمله برد و با شمشیر او را بزد و از پای درآورد.همین که مادرش شهربانویه وی را بدین حال دید چندان در غم و اندوه شد که گویی از هوش برفت.


حسین(ع) در این موقع ندا سر داد: آیا کسی هست که از حرم پیمبر خدا دفاع کند؟ آیا هیچ یکتا پرستی یافت می شود که درباره ما ترس از خدا داشته باشد؟ زنها با شنیدن این سخنان گریه و زاری سردادند.پس حسین(ع) به خیمه گاه آمد و به زینب گفت: فرزند کوچک مرا بیاور تا با او وداع کنم.زینب کودک وی را که نامش عبد الله و مادرش رباب دختر امرئی القیس بود، نزد حسین آورد.آن حضرت وی را در آغوش گرفت.همین که خواست وی را ببوسد، ناگاه حرم
له بن کاهل اسدی وی را هدف تیر قرار داد، که تیر در حلق کودک جای گرفت و در همان دم جان سپرد.


حسین(ع) به زینب گفت: این کودک را بگیر.آنگاه دست خود را زیر گلوی او گرفت و چون دستش از خون پر شد به سوی آسمان پاشید و گفت: این مصائب بر من آسان است، زیرا در راه خداست و خدای می بیند.پس وی را بیاورد و در کنار شهیدان دیگر اهل بیت خود نهاد.


در روایت دیگری آمده است که حسین(ع) با نیام شمشیر خویش گودی در زمین کند و آن کودک را که به خون خویش آغشته بود دفن کرد.


حسین(ع) تشنه بود، و تشنگی وی سخت شد.نزدیک آمد که آب بنوشد.حصین بن تمیم تیری سوی وی انداخت، که به دهان شریف آن حضرت خورد.خون از دهان خویش می گرفت و به هوا می افکند.پس قوم از هر سو بر او حمله و ارد
وگاه وی را محاصره کردند.وقتی که تشنگی بر وی سخت شد بر مرکب خویش نشست و به سوی فرات روان گردید.سپس سواران پیش آمدند و راه را بر او بستند. یکی از بنی ابان بن دارم گفت: وای بر شما میان وی و فرات حایل شوید که نتوانند به آب دست یابند.پس میان حسین و فرات حایل شدند.حسین(ع) گفت: «بار الها تشنه اش بدار.»


به روایت دیگری، گفت: خدایا او را تشنه بمیران و از آمرزش خود وی را محروم ساز.پس مرد دارمی که در خشم فرو رفته بود تیری بینداخت و آن را در زیر چانه شریف آن حضرت جای داد. حسین(ع) تیر را بیرون کشید و دو دست خود را بگشود که از خون پر شد و به سوی آسمان پاشید. آنگاه حمد خدا و ثنای او کرد.سپس گفت: بارالها از رفتاری که با پسر دختر پیمبرت می کنند شکایت به تو می آورم.


حسین(ع) به جای خویش بازگشت تشنگی بر وی سخت شده بود.شمر بن ذی الجوشن با گروهی از همراهان خویش پیش آمدند و آن حضرت را محاصره کردند.پس مردی از آنان که نامش مالک بن نسر کندی بود با سرعت خود را به وی نزدیک ساخت و در حالی که به حسین(ع) دشنام می داد شمشیر بر سر مبارک آن حضرت بزد.کلاه آن حضرت شکافت و شمشیر بر سر مقدسش رسید و خون جاری شد، چندان که آن کلاه از خون پر گشت.سپس آن کلاه را به یک سو انداخت پارچه ای خواست و سر را ببست و کلاه دیگری خواست و بر سر
نهاد و عمامه ای بر آن بست.مالک بن یسر کندی آن کلاه پر خون را که از خز بود برگرفت و پس از واقعه عاشورا به خانه خویش برد و خواست آن را از آلایش خون بشوید.همسرش که از این امر آگاه شد رو کرد به او و گفت: لباس فرزند پیمبر خدا را برگرفته و به خانه من آورده ای.از این خانه بیرون بر.


شمر بن ذی الجوشن با همراهان خود به مواضع خویش بازگشتند.پس اندکی درنگ کردند.سپس بار دیگر به سوی حسین(ع) روی آوردند.آن حضرت نیز به شدت بر آنان حمله برد.آنان نیز به مقابله برخاستند، و اطراف او را گرفتند.در این اثنا عبد الله بن حسن بن علی(ع) که کودکی نابالغ بود از پیش زنان بیرون آمد و خود را کنار حسین(ع) رسانید.خواهرش زینب دختر علی(ع) او را بگرفت که نگاهش بدارد.حسین(ع) گفت: «خواهرم نگاهش بدار.» اما کودک نپذیرفت و به شدت امتناع ورزید و به سرعت سوی عموی خود آمد و پهلوی وی ایستاد و گفت: به خدا از عمویم جدا نخواهم شد.


در این هنگام ابجر بن کعب شمشیری به حسین(ع) فرود آورد.کودک گفت: ای پسر زن ناپاک، عموی مرا می کشی؟ پس ابجر آن کودک را با شمشیر بزد.کودک دست را سپر کرد و آن شمشیر دست او را جدا ساخت.که تنها به پوست بند بود.کودک فریاد زد، ای عموجان، حسین(ع) او را گرفت و به سینه چسبانید و گفت: فرزند برادر، بر این حادثه که بر تو رخ دا
ده شکیبایی کن و آن را ذخیره خیر ساز که خدا تو را پیش پدران شایسته ات می برد.پیش رسول خدا ص و علی و حمزه و جعفر و حسن که خداوند بر همه آنها درود فرستد.پس حرمله تیری به جانب آن کودک رها ساخت و در حالی که در دست عموی خویش بود وی را شهید کرد.


همین که امام با سه چهار کس از یاران خود و به روایت دیگر با سه نفر از خاندان خویش بماند، گفت: جامه ای برای من بیاورید که کسی بر آن طمع نکند تا در زیر جامه هایم بپوشم، که چون کشته شوم و جامه هایم را درآورند، آن را بیرون نکنند.پس جامه ای کهنه برایش حاضر کردند.اما از پوشیدن آن خودداری کرد و گفت: این جامه مذلت است که پوشیدن آن شایسته من نیست.به روایت دیگر گفت: این لباس اهل ذمه است.پس لباس مندرسی آوردند و آن را خود پاره کرد و در زیر جامه های خود پوشید.در روایت دیگری آمده است که: لباس بزرگتری آوردند و آن را پوشید و چون شهید شد آن جامه را نیز از تن شریفش درآوردند و وی را برهنه واگذاشتند. برخی از تاریخ نویسان نوشته اند جامه زیری خواست که یمنی و خوش بافت و شفاف بود.پس آن را پاره کرد که پس از شهادت از تن او درنیاورند.اما همین که به شهادت رسید ابجر بن کعب بیامد و آن را درآورد و آن بزرگوار را برهنه واگذاشت.حسین(ع) به طرف قوم حرکت کرده بود و از خود دفاع می کرد، و آن سه تن که با وی بودند، نیز از آن جناب دفاع می کردند، چندان که آن سه نفر نیز شهید شدند، و آن حضرت تنها ماند و زخمهای گران که بر سر و بدنش وارد آمده بود وی را سنگین کرده بود.با این وصف بر آنان شمشیر می زد.پس دشمن از راست و چپ به وی حمله بردند و او ابتدا به جناح راست دشمن و سپس به جناح چپ آنان حمله برد، تا پراکنده شدند.


در روایتی آمده است: به خدا هرگز مغلوبی را ندیده بودم که فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند و چون آن بزرگوار چنان قوی دل و نیرومند و آرام خاطر و بر پیشروی از او دلیرتر باشد.به خدا پیش از او و پس از او کسی را همانندش ندیدم.چون پیادگان بر او حمله می بردند با شمشیر بر آنان حمله می برد و آنان از راست و چپش می گریختند، چنانچه گوسفندان از برابر گرگی فرار کنند.حسین(ع) با شجاعت و دلیری به صفوف دشمن می تاخت و هر چند که تعداد سپاهیان کوفه به سی هزار نفر می رسید، با این حال وی با حملات پی در پی خود آنان را همچون ملخهایی که در هوا پراکنده شوند تار و مار می ساخت.آنگاه به جایگاه خویش بازمی گشت و می گفت: «لا حول و لا قوه الا بالله…» شمر بن ذی الجوشن که صحنه را چنین دید سواران را پیش خواند و آنان در پشت مردان پیاده قرار گرفتند.آنگاه تیر اندازان را بگفت که وی را تیرباران کنند.پس از هر سو تیرها را به سوی او رها ساختند چندان که بدن شریفش همانند خارپشت از آن تیرها نمایان گردید.پس امام از جنگ با آنان باز ایستاد، و مردم در برابرش صف کشیدند.سپس شمر با گروهی از همراهان خویش میان امام و خیمه گاه حایل شدند.پس حسین(ع) با صدایی رسا گفت: ای پیروان آل سفیان، اگر دین ندارید و از روز معاد نمی ترسید، در کار دنیای خویش آزاده باشید.نژاد خود را در نظر گیرید.مگر نه این است که خود را از عرب می دانید.شمر بانگ زد: ای پسر فاطمه چه می گویی؟ حسین(ع) گفت: من با شما می جنگم و شما با من.زنها که گناهی ندارند، تا آنگاه که من زنده هستم، از هجوم سرکشها و نادانان و افراد ستمکار به حرم من مانع گردید.شمر گفت: این مطلب را پذیرفتم. آنگاه فریاد زد، کاری به حرم او نداشته باشید.به سراغ خودش بروید.وی جوانمردی بزرگ است. پس قوم آماده جنگ شدند.شمر لشگریان را بر حسین بشورانید.حسین(ع) نیز بر آنان حمله برد، و آنان را عقب راند.در آن موقع حسین(ع) شربت آبی می طلبید، اما نمی یافت و هر بار که می خواست با اسب به سوی فرات روان شود، سیل جمعیت بر وی حمل
ه می بردند و از ورود وی به فرات جلوگیری می کردند.در حالی که زخمها بر پیکر آن حضرت سنگینی می کرد و تیرها چون خارپشت بر بدنش نمایان بود، صالح بن وهب مزنی با نیزه بر وی حمله برد و آن در پای حضرت فرو رفت و از اسب به روی زمین افتاد.گونه راست را بر خاک نهاد.سپس برخاست.در این حال بود که زینب خواهر امام از خیمه بیرون آمد در حالی که ندا در داد: ای وای، برادرم، سرورم. پس به سوی عمر پسر سعد شتافت و گفت: ابو عبد الله را می کشند و تو نگاه می کنی؟ عمر گریست و اشکهایش برد و گونه و ریشش روان شد.پس روی از زینب بگردانید.زینب به سوی لشگر رو کرده فریاد زد: وای بر شما مگر در میان شما یک نفر مسلمان نیست؟ هیچ یک از آنان وی را پاسخ نگفتند.آنگاه حسین(ع) پیاده می جنگید.چون یکه سواری شجاع و دلیر از تیر دوری می جست.جای حمله را می یافت و به سواران حمله می برد، در حالی که می گفت: «آیا برای کشتن من گرد آمده اید؟ به خدا پس از من از بندگان خدا کسی را نخواهید کشت که خدای از کشتن وی بیش از کشتن من بر شما غضب آرد.امیدوارم خداوند ناجوانمردی شما را مایه حرمت من گرداند، و آنگونه که خود ندانید، انتقام مرا از شما بگیرد.به خدا چنانچه مرا بکشید خداوند شما را به جان هم اندازد.خونهایتان را بریزد و به این اکتفا نکند، و بدون شک عذاب دردناک شما را دو برابر سازد.»


پس امام همچنان بجنگید.چندان که هفتاد و دو زخم بر بدنش وارد شد و همین که ضعف بر او غلبه کرد، لحظه ای ایستاد که استراحت کند.در این حال بود که ناگاه سنگی بر پیشانی وی اصابت کرد.پیراهن خود را گرفت که خون از پیشانیش پاک کند.سپس در همین اثنا تیر سه شعبه زهر آلودی بیامد و در قلب آن حضرت فرو رفت.پس گفت: بسم الله و بالله و علی مله رسول الله ص.آنگاه سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «خداوندا تو می دانی که این لشگر، کسی را می کشند که جز او پسر
دختر پیمبری در روی زمین نیست.پس از آن تیر را از پشت سر بیرون کشید و خون مانند ناودان جاری گردید و از اثر آن نیروی جنگ از او سلب شد و ایستاد.پس مدتی دراز هم چنان بایستاد، و هر کس می خواست به وی نزدیک شود، بی درنگ بازمی گشت و از او دور می شد.زیرا نمی خواست که نزد خدا خون حسین(ع) را به گردن بگیرد.آنگاه شمر به سواره ها و پیاده ها بانگ زد: وای بر شما، منتظر چه هستید.مادرهایتان عزادارتان شود. بکشید او را.پس از هر سو به وی حمله بردند.زرعه بن شریک ضربتی بر دست چپ حسین وارد آورد. آن حضرت نیز شمشیری بر او زد که از پای درآمد.یکی دیگر نیز ضربتی به شانه مقدسش زد که به صورت روی زمین قرار گرفت.خستگی و رنج بر وی چیره شده بود.همین که می خواست برخیزد، از شدت ضعف بر زمین می افتاد.در این حال سنان بن انس نخعی نیزه ای بر گلوی حسین(ع) زد و باز بیرون آورد و در استخوانهای سینه او فرو برد.سپس تیری به سوی حسین(ع) انداخت، که بر گلوی او وارد آمد.از اثر آن تیر بر زمین افتاد.پس برخاست و نشست و تیر را از گلوی خویش بیرون آورد و هر دو دست خود را زیر خونها می گرفت و چون پر می شد بر سر و محاسنش می مالید و می گفت: این چنین به دیدار خداوند می روم که به خون خود خضاب کرده ام و حق مرا غصب کرده اند.


پی نوشتها:


<SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang=AR-SA&gt ;1 از روایات چنین برمی آید که پیش از حر عده دیگری نیز شهید شده اند، تاریخ ابن اثیر نیز این امر را تأیید کرده است، اما برخی از تاریخ نویسان گویند: در میان قهرمانان مبارزه، حر نخستین شهید بوده و بعضی دیگر نیز وی را نخستین شهید دانسته اند و چنانکه از ارشاد شیخ مفید برمی آید: غیر از مسلم بن عوسجه حر نخستین کسی بوده که در رکاب امام حسین(ع) شهید شده است.مؤلف.


2 سوره احزاب آیه ۲۲


3 سوره آل عمران آیه ۲۳ ۲۴


4 در تاریخ طبری چنین آمده است که بر عکس آنچه را که در اینجا ذکر کردیم قاتل نامبرده عامر بن نهشل بوده و عبد الله بن قطبه قاتل برادرش بوده است. (مؤلف)


www.hawzah.net

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید