آلرژی کودکان ایرانی به ۴ ماده غذایی

اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در skype
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در print

جلوه هایی از فرمانبرداری و شکیبایی امیرالمؤمنین علی علیه السلام


·                     به دیدار مولایت بشتاب…


·                     در مسجد کوفه


·                     فرمانبرداری های هفت گانه


o                                            آزمون اوّل


o                                            آزمون دوم


o                                            آزمون سوم


o                                            آزمون چهارم


o                                            آزمون پنجم


o                               &nb
sp;           
آزمون ششم


o                                            آزمون هفتم


·                     شکیبایی های هفت گانه


o                                        &amp ;nbsp;   آزمون اوّل


o                                            آزمون دوم


o                                            آزمون سوم


o                            &nb
sp;              
آزمون چهارم


o                                            آزمون پنجم


o                                            آزمون ششم


o                &nbs
p;                          
آزمون هفتم


·                     کمال سعادت


·                     انتظار تلخ


·                     پاورقی ها


 


به دیدار مولایت بشتاب . . .


تازه از آن نبرد شوم و فتنۀ بزرگ باز گشته ایم. فتنه ای که چندی قبل کوفه را از کار انداخته و مسلمانان را فلج کرده بود، سرانجام در آب نهروان شسته شد و اینک که در روزهای پایانی سال سوم حکومت مولایمان امیرمؤمنان علیه السلام قرارداریم، روزگار تیره و تار آن خوارج کج اندیش هم به سر آمده است. اکنون امام در مسجد نشسته اند. آرام و م
طمئن، استوار و قوی، اما خسته! خستگی آن پیکار شوم را از تن می شویند. پیکار با نفرین شدگانِ قرآن، کافران مسلمان نما و مرده دلانِ شب زنده دار! فتنه سخت و بزرگی بود که جز با شمشیر حضرت در هم نمی شکست. آن نابکاران هم جز با ریختن خون امام و پیروان ایشان به شروط دیگری خرسند نمی شدند. هر چه امام تلاش کردند تا فتنه انگیزان را از گمراهی نجات بخشند و به راه راست هدایت کنند، آنان زیر بار نرفتند. سرسختی کردند و سرانجام کشته شدند. به هر حال هر چه بود، گذشت و غائله پایان پذیرفت و همگی از شرّ آن کوردلان رهایی یافتیم؛ و اکنون، بر گرد امام حلقه زده ایم و از وجود نورانی ایشان بهره می بریم. آیا دوست داری تو هم با ما باشی ؟ . . . پس شتاب کن و به مسجد بیا، مسجد کوفه . . . امام اینجا تشریف دارند، نزدیک محراب . . . دو فرزند برومند ایشان، دو یادگار رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم، حسن و حسین علیهما السلام هم حضور دارند. گروهی از یاران و نزدیکان حضرت نیز هستند. برخی از آنها را می شناسم. محمد بن حنفیه یکی دیگر از فرزندان امام، عبدالله فرزند جعفر برادرزاده امام، . . . اکنون مالک اشتر هم به جمع ما پیوست. یار وفادار و شجاع و نستوه امام، منزلت او نزد حضرتش زبانزد خاص و عام است. همو درباره اش فرموده: مالک برای من چنان است که من برای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودم. از آن سو، سعید بن قیس ارحبی است که می آید. او از سرداران شجاع امام به شمار می رود. در تمام نبردها شرکت فعّال داشته است. به یاد دارم که در جنگ جمل، سالار سواران در بخشی از سپاه امیرالمومنین علیه السلام بود. کمی آن طرف تر احنف بن قیس را می بینم. او از بزرگان بصره است. فردی محافظه کار و میانه رو است. گاهی به نعل و زمانی بر میخ می کوبد. در جنگ جمل همراه امام علیه السلام بود، اما در جنگ صفین اعتزال جست و خود را از صحنۀ کارزار کنار کشید. اَشعَث هم هست. فرزند قیس بن مَعدی کَرَب کندی. نفاق و نیرنگ از چهره اش می بارد. دیگرانی هم هستند که آنها را به خوبی نمی شناسم. برخی هم به تدریج می آیند و به جمع ما می پیوندند. مجلس خوبی است. اگر تو هم میل داری بیا به دیدار مولایت . . .


در مسجد کوفه


اکنون می بینیم شهر چهره ای دیدنی به خود گرفته و مردم گروه گروه به سوی مسجد می آیند، چون شنیده اند امامشان به تازگی از جنگ باز گشته و در مسجد تشریف دارند. عده ای خوشحال و شادانند، چون مزۀ شیرین پیروزی را دیگر بار چشیده اند. می آیند تا به مولایشان تبریک گویند و پیمانی مجدّد ببندند. برخی هم به خاطر سرگرمی روزانه و پرداختن به امور دنیا، خسته و دل مُرده شده اند؛ می آیند تا با دیدن جمال دلربای امام، خستگی و دل مردگی را از وجود خویش بشویند و زندگانی و نشاط یابند. بعضی هم بر کشتگان خود گریانند و از شکست سپاه ابلیس خشمناک؛ می آیند به آن امید که شاید خبری تازه برگیرند و آتشی دوباره برافروزند ! در این هنگام، سرکردۀ یهودی ها وارد مسجد می شود. نگاه ها به سوی او می رود، . . . مالک اشتر خود را به امام نزدیک می کند. او احساس خطر کرده است. می خواهد از حریم جان امام محافظت کند . . . حضرت اشاره ای می کنند که با او کاری نداشته باشید. مرد یهودی آرام آرام خود را به امام می رساند. امام هم با رویی گشاده او را به حضور می پذیرند. گویا اصلاً به انتظار او در این مکان نشسته اند . . .


مرد یهودی: من همراه خود پرسشهایی دارم که می دانم کسی جز پیامبر و یا جانشین پیامبر نمی تواند به آنها پاسخ دهد. چنانچه اجازه می فرمایید، بپرسم. کلام مرد یهودی با نرمی و ادب همراه است. دیگر جای نگرانی و دلهره نیست. خوب است کمی جلوتر روم تا گفتگوها را بهتر بشنوم و دقیق تر به خاطر بسپارم.


مرد یهودی: ما در کتاب آسمانی خود چنین یافته ایم که خدای متعال هرگاه پیامبری را برگزیند، به او وحی می کند که از خاندانش کسی را به جانشینی خویش برگزیند و به مرد
م وصیت کند که پیرو او باشند. و همچنین خوانده ایم که خداوند، جانشین هر پیامبری را در دو مرحله می آزماید. مرحلۀ اول در زمان حیات پیامبر و مرحلۀ دیگر پس از وفات اوست. اکنون می خواهم بدانم جانشین هر پیامبری چند مرتبه قبل از وفات و چند مرتبه بعد از وفات پیامبر مورد امتحان و آزمایش قرار می گیرد؟ و اگر در آزمایش خداوند سربلند و پیروز شد، سرانجام کارش چیست؟


امام علیه السلام درنگی می کنند و سپس می فرمایند:


تو را سوگند می دهم به خدای یکتا –  همان کسی که دریا را برای فرزندان اسرائیل شکافت و تورات را بر موسی فرستاد –  اگر پاسخ پرسش تو را درست گفتم، آیا به درستی آن اعتراف می کنی؟


مرد یهودی: اعتراف خواهم کرد.


امام علیه السلام: تو را نیز سوگند می دهم به حق خدایی که دریا را برای بنی اسرائیل شکافت و تورات را بر موسی فرو فرستاد، اگر پاسخت را گفتم و درستی آن را تصدیق کردی، آیا اسلام را خواهی پذیرفت؟


سرکردۀ یهودیان در تنگنای عجیبی گرفتار آمده، شاید از ادامۀ گفتگو با حضرت منصرف شود، امّا . . .


مرد یهودی: آری، مسلمان می شوم.


مرد یهودی&l t;/SPAN> این جمله را با صدایی رساتر و بلندتر از قبل گفت! چقدر محکم و با شهامت! آیا راست می گوید یا آنکه نیرنگی در کار است؟! آیا واقعاً مسلمان خواهد شد؟! آیا . . .


امام علیه السلام: بسیار خوب، پس گوش کن. خداوند، جانشین هر پیامبری را در مرحلۀ نخست، هفت بار امتحان می کند تا فرمانبرداری او را بیازماید. هرگاه نتیجه امتحان رضایت بخش باشد، به آن پیامبر
فرمان
می دهد که تا زنده است، او را دوست خود گیرد و پس از مرگ هم جانشین خود قرار دهد و همه را به اطاعت او وادارد. آنگاه در مرحلۀ بعدی یعنی پس از وفات پیامبر نیز، هفت بار دیگر او را می آزماید، تا پایۀ شکیبایی وی را آشکار کند. وقتی نتیجۀ امتحان رضایت بخش باشد، آنها را با کمال سعادت و نیکبختی به پیامبران صلوات الله علیهم اجمعین ملحق می کند.


سرکردۀ یهودی ها سرِ خود را به نشانه تأیید تکان می دهد، گویا می خواهد بگوید: آنچه شما فرمودید با مطالبی که در کتابهای ما موجود است، برابری می کند و من نیز انتظار چنین پاسخی را از شما داشتم . . .


مرد یهودی: اکنون می خواهم بدانم شما که به عنوان جانشین آخرین فرستاده خدا معرفی شدید، چگونه مورد این آزمون های هفت گانه قرار گرفته اید؟


& lt;B>امام علیه السلام نگاهی به اطراف خویش می افکنند و حاضران را یکی یکی از دیده می گذرانند . . . چه شده است؟! چرا به جمعِ ما می نگرند؟ مگر ما چه کرده ایم؟! . . . ناگهان دستِ مرد یهودی را می گیرند و به حالتِ نیم خیز . . . امام علیه السلام: برخیز. برخیز باهم برویم تا تو را از این موضوع آگاه سازم.


ای وای، خدای بزرگ! این چه رازی است که ما نباید بشنویم؟! شاید در میان ما مسلمانان نامحرمانی هستند! . . . بعضی تاب نمی آورند و زبان به اعتراض می گشایند. برخی خود را ملامت و سرزنش می کنند. شاید هم عده ای دلگیر شده اند. وِلوله ای در مسجد افتاده است . . .


جمعی برمی خیزند و راه را بر امام می بندند.


 مردم:  . . .&l t;SPAN dir=ltr> ای سرور ما کجا می روید؟ . . . چرا سخن خود را در میان ما نمی گویید؟! . . . چرا ما مسلمانان را ترک می کنید؟ تقاضا داریم برگردید . . . ای امیرمؤمنان، ما را نیز در این افتخار با مرد یهودی شریک فرمایید.


امام علیه السلام: می ترسم دلهای شما تاب شنیدن آنها را نداشته باشد.


مردم: چطور مگر؟! . . . خیلی عجیب است! مگر ما چه کرده ایم که دلهایمان تاب و توان شنیدن آنها را ندارد، اما این یهودی نامسلمان دارد؟! . . .


امام علیه السلام: به خاطر کارهایی است که بیشتر شما در گذشته انجام داده اید.


آری، امام راست می گویند و شاید مرد یهودی هم در دل خویش تصدیق می کند و می گوید:  شما یاران خوبی برای او نبودید. یاران باوفا و فرمانبرداری نبودید. در همین نبرد گذشته – صفّین – بود که او را تنها گذاشتید. چه بلوایی به نام « حَکَمیّت » برپا کردید و او را برای همیشه غصّه دار ساختید. عاقبت سرافکندگی و بدبختی آن نیز دامنگیر خودتان شد که همین پیکار اخیر یکی از ثمرات آن بود. بدا به حالتان که امامتان از شما ناراضی است و می خواهد از میانتان برود‍! . . .”


امّا نه، بنگرید! او مالک اشتر است، قدمی پیش می گذارد. او یار نزدیک و وفادار امام علیه السلام است. شاید بتواند امام را راضی کند و ایشان را بازگرداند. مالک اشتر: ای امیرمؤمنان، ما سوگند یاد می کنیم که پس از رسول خدا  صلی الله علیه وآله و سلم پیامبری نخواهد آمد و اکنون به جز شما وصّی و جانشین دیگری بر روی زمین نیست. ما برای اطاعت از فرمان شما و فرمان رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم به یک گونه، پیمان وفاداری به گردن نهاده ایم. گرچه گذشتۀ این جماعت نیکو نیست، اما اینک سوگند وفاداری آنها را پذیرا باشید و ما را هم از شنیدن کلام جان بخش خود محروم نفرمایید. نگاهی دیگر، نگاهی عمیق و پر معنا . . . لحظاتی در سکوت و دلهره . . . نفس ها در سینه ها حبس و زبان ها از شدّت اضطراب دربند . . . تنها نگاه هاست که با یکدیگر سخن می گویند. امام یکایک ما را می نگرند، چه نگاه نافذ وگیرایی!  . . . خداوندا، چه می بینم! . . . امام پذیرفتند و نشستند! خدایا، تو را سپاس می گویم. شاید ایشان در چهره ها شوق و
علاقه زیادی دیدند که پذیرفتند. شاید تلخی اضطراب و التهاب به کامِ مسلمانان را تحمل نداشتند که نشستند، و شاید هم به خاطر مالک اشتر بود که در میان ما باقی ماندند. نمی دانم، ولی به هر حال همگی اکنون خوشحال و شادانیم، چون یک بار دیگر لیاقت شنیدن سخنان مولایمان را پیدا کرده ایم . . .


امام علیه السلام: ای برادر یهود، بدان که خداوند در زمان زندگانی آخرین فرستاده اش، مرا در هفت موقعیت امتحان فرمود که به لطف و فضل خودش، در تمامی آنها مرا فرمانبردار و مطیع خود یافت. البته این سخن را، نه از روی خودستایی می گویم، بلکه این همه را نعمت و توفیقی از سوی او می دانم.


 فرمانبرداری امیرالمؤمنین علیه السلام


آزمون اول


دعوت نخستین روز


مرد یهودی: این آزمون های هفت گانه چه بودند؟


امام علیه السلام: نخستین آزمون، زمانی بود که حضرت رسول صلی الله علیه و آله  خاندان عبدالمطلب را به میهمانی فراخواندند و از آنها خواستند که به یگانگی خداوند و پیامبریشان گواهی دهند. اما هیچ کس گواهی نداد و همه او را رها ساختند. رسول گرامی صلی الله علیه و اله و سلم تا سه مرتبه درخواست خود را بازگفتند. امّا در هر بار، پیشنهاد ایشان را انکار کردند و از او روی گرداندند. به دنبال آنان، دیگر مردم نیز از آن حضرت دوری جستند و چون از درک گفتار آسمانی او ناتوان بودند، به مخالفتش برخاستند. در آن میان، تنها من بودم که در هر مرتبه بی درنگ دعوت او را پذیرا شدم. چرا که از همان ابتدا بر حقّانیّت او یقین داشتم . . .


آری این چنین است، زیرا امیرمؤمنان علیه السلام  از همان نخستین روزها، نور وحی و رسالت را می دیدند، و شمیم نبوّت را احساس می کردند. هنگامی که وحی بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  نازل شد، علی علیه السلام  ناله و زوزۀ شیطان را شنیدند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمودند: ناله و زوزۀ شیطان به سبب پیامبری من است. او از این که عبادت شود نا امید و افسرده گشته است ! آنگاه خطاب به ایشان فرمودند: ای علی، آنچه را که من می شنوم، تو هم می شنوی؛ و آنچه را که من می بینم، تو هم می بینی. با این تفاوت که تو پیامبر نیستی، اما وزیر و پشتیبان من هستی و بهترین جایگاه و مقام را داری.


امام علیه السلام: در آن روز میهمانی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این مطلب را آشکارا به همه فرمودند که تو جانشینِ من پس از من خواهی بود. آن روزها من کم سن ترین افراد خانواده ام بودم. همواره در خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودم و به ایشا
ن کمک می کردم. از همان دوران، بدون آن که ذرّه ای در ایمان خود، شکّ و تردید داشته باشم، از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پیروی می کردم، و ایشان نیز به من هر روز جرعه ای از چشمۀ جوشان حکمت و اخلاق پیامبری می نوشاندند و به من می آموختند. سه سال پس از بعثت را هم به همین منوال بودیم. این مدت، در روی زمین مخلوقی نبود که احکام الهی را بپذیرد، و نماز بگزارد، جز من و دختر خویلد – خدیجه سلام الله علیها- که خدایش او را رحمت کند و حتماً هم مشمول رحمت الهی قرار دارد. اکنون از شما مسلمانان می پرسم: آیا آنچه را که گفتم، تأیید می کنید؟


مردم: آری ای مولا و سرور ما . . . به راستی که شما جز حقیقت نفرمودید . . .


 


آزمون دوم


آن شب تاریخی


امام  علیه السلام: و اما ای برادر یهود، د
ومین امتحان زمانی بود که قریش برای کشتن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در دارالندوه گرد آمدند و در مورد چگونگی نقشه قتل او با یکدیگر به مشورت پرداختند. در آن مجلس، شیطان پلید به قیافۀ مردی یک چشم از قبیلۀ ثقیف به نام «مغیره بن شعبه» حاضر شده بود و آنان را یاری می کرد. تا آنکه همگی بر آن شدند از هر تیرۀ قریش یک نفر نماینده انتخاب شود و شبانگاه با شمشیرهای آخته یکباره بر سر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یورش برند و خونش را بریزند.


این تصمیم را برای آن گرفتند که خون او در میان تمام قبایل پخش شود. و از آنجا که بنی هاشم توان رویارویی با تمام قبیله ها را نخواهد داشت، در نتیجه خون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پایمال می شود.


وقتی این تصمیم را گرفتند، جبرئیل به فرمان خداوند، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از این توطئه شوم آگاه ساخت و
دستور داد که همان شب، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از مکه بیرون روند و من به جای ایشان در بسترشان بخوابم. زمانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرا بدین امر خبر دادند، بی درنگ فرمانشان را به جان خریدم. شاد و خرسند بودم که به جای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم کشته شوم. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به راه خویش رفتند و من در بستر ایشان آرمیدم. آنگاه مردان قریش روی به من آوردند در حالی که پیش خود یقین داشتند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کشته خواهد شد. امّا همین که به من نزدیک شدند، شمشیرِ برّان مرا دیدند. بدین ترتیب آنان را از خود دور ساختم، چنان که خدا و مردم بدان آگاهند. اکنون در برابر این مرد یهودی از شما جماعت می پرسم: آیا چنین نیست که گفتم؟


مردم : بلی، ای امیرمؤمنان، همین طور است . . . درست فرمودید . . .  فداکاری شما هیچگاه از یاد ما نمی رود . . . شما با ایثار و فداکاری خود به ما آموختید که برای حفظِ جانِ حجّت خدا، باید از جانِ خویشتن گذشت . . .


 


آزمون سوم


جنگ بدر


امام علیه السلام: و اما آزمون بعدی، روز نبرد بدر بود. آن زمان که عُتبه و شیبه – دو فرزند رَبیعه – و ولید – پسر عتبه – که از پهلوانان قریش بودند، برای خود مبارز می طلبیدند، هیچ کس از قریش به میدان مبارزه با آنان قدم نگذاشت. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم من و دو رفیقم حمزه و عبیده را به جنگ آنان روانه ساختند. این مأموریت را هنگامی به من دادند که سنّ من از همراهانم کمتر بود و در جنگ نیز تجربۀ کمتری از آنان داشتم. امّا خدای عزّوجل به دست من آنان و نیز جمعی دیگر از افسران بلند پایۀ قریش را به جهنم فرستاد. آن روز نتیجۀ کار من از همۀ همرزمانم بیشتر بود. در همان روز بود که پسر عمویم « عبیده بن حرث » شهید شد. خدایش رحمت کند. اکنون شما مردم بگویید: آیا آنچه را گفتم، درست است؟ آیا سخنانم را تأیید می کنید؟


مردم: البته، ای سرور ما، درست فرمودید . . . این نخستین پیروزی بزرگ و افتخارآمیز برای ما بود که آن هم به دست پر قدرت شما نصیب مسلمانان گشت . . . از همان روز بود که برخی کینه شما و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به دل گرفتند و در صدد انتقام برآمدند . . .


دلاوری های امیرالمؤمنین  علیه السلام در بدر مرا یاد نامه ای انداخت که چندی قبل، آن حضرت در جواب معاویه نوشتند و خطاب به وی فرمودند: شمشیری که من آن را در یک روز  بر جدّ تو (عتبه پدر هند که وی مادر معاویه است) و دایی تو (ولید فرزند عتبه) و برادرت (حنظله) فرود آوردم، هنوز نزد من موجود است و هم اکنون نیز با آن نیرو و قدرت مجهّز هستم!


 


آزمون چهارم


جنگ احد


امام علیه السلام: ای برادر یهود، پس از آن مردم مکّه همه قبایل عرب و قریش را که به فرمانشان بودند، بر ما شوراندند تا خون مشرکان قریش را – که در نبردِ بدر کشته شده بودند –  از ما باز ستانند. این بود که تا آخرین نفرخود، برای هجوم بر ما تجهیز شدند. جبرئیل بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرود آمد و آن حضرت را از اقدام انتقام جویانۀ آنان آگاه کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم با افراد نظامی خود درّۀ اُحُد را سنگر ساختند. اما سرانجام مشرکان پیش آمدند و یک باره از پشت بر ما تاختند. عده ای از مسلمانان کشته شدند و آنان که زنده ماندند، با شکست مواجه گردیدند. امام علیه السلام حادثۀ ناگوار و غم انگیزی را یادآوری کردند . . . راستی اگر آن  عدّه ای که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای حفاظت از درّۀ احد در تنگه گماشته بودند، مکان خودشان را تا آخرین لحظه ترک نمی کردند، هرگز چنین شکستی برای ما پیش نمی آمد. چه امتحان سخت و بزرگی بود! جای بسی تأسف است که ما مسلمانان در این امتحان مردود و سرافکنده شدیم !


امام علیه السلام: در آن میان، تنها من با رسول خدا  صلی الله علیه و آله و سلم ماندم. مهاجران و انصار، همه به خانه های خود در مدینه بازگشتند و گفتند: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و یارانش همگی کشته شده اند.


مرد یهودی: پس این هم چهارمین امتحان شما بود که سربلند و پیروز از آن بیرون آمدید.


 امام علیه السلام: آری، سپس خدای بزرگ جلوی پیشرفت مشرکان را گرفت و من که در پیشاپیش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودم، هفتاد و چند زخم برداشتم. ببین!


حضرت ردای مبارک خویش را کنار می زنند و در حالی که دست بر جای زخمها می کشند، می فرمایند: نگاه کن . . . جای برخی از آن زخمهاست. البته آن روز خدمتی از من سر زد که خداوند، پاداش آن را می دهد . . . ان شاء الله. حال شما مردم بگویید: آیا چنین نیست که بیان کردم؟


مردم: آری، آری ای امیرمؤمنان، جز حقیقت نفرمودید . . . این تنها شما بودید که یک بار دیگر در سخت ترین موقعیّت، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را تنها نگذاشتید و جان خود را سپر بلای ایشان کردید. چقدر جالب و شگفت آور است! تاکنون نشنیده بودم که امیرمؤمنان علیه السلام این چنین سخن برانند. خاطرات تلخ و شیرین گذشته یکی پس از دیگری برایم زنده می شوند. اما وقتی امام علیه السلام لب به سخن می گشایند، نسیم کلامشان حتی آن حوادث تلخ را نیز از یادها می برد . . .


 


آزمون پنجم


 جنگ خندق


مرد یهودی: پس از آن چه شد؟


امام علیه السلام: پس از آن، قریش و دیگر قبایل عرب گرد هم آمدند و با یکدیگر پیمان بستند که این بار باز نگردند تا آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را- با همه افراد خاندان عبدالمطلب که در خدمتش رکاب می زنند- بکُشند. دوباره به راه افتادند. اما این بار با شدّت و قدرت بیشتر، تا مدینه نزدیک ما پیش آمدند، در حالی که اطمینان داشتند به هدف خویش خواهند رسید. جبرئیل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از موضوع آگاه کرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به همراه مهاجران و انصار بر گرد شهر خندقی بزرگ کندند. سپاهیان دشمن پیش آمدند. اطراف خندق اردو زدند و ما را محاصره کردند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، آنان را به سوی خدا فراخواندند و به خویشاوندی خود سوگندشان دادند، امّا آنان تسلیم نشدند و بیش از پیش سرکشی کردند. قهرمان عرب در آن روز عَمرو بن عبدود بود که خود را نیرومند و ما را ناتوان می دید. رعد آسا می غرّید و برق آسا می جهید. مانند شتر مست فریاد می کشید، مبارز می طلبید و رجز می خواند. یک بار با نیزۀ خود اعلام خطر می کرد و بار دیگر با شمشیرش. هیچ کس جرأت نداشت تن به مبارزه با او بدهد. هیچ کس توان آن را نداشت که با او روبرو شود. اینجا بود که امتحان دیگر من آغاز گردید.


مرد یهودی: چگونه؟


امام علیه السلام: رسول گرامی خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرا برای مبارزه با او طلبیدند و با دست مبارک خویش عمامه به سرم بستند. آنگاه با همین شمشیر- که اکنون می بینید- مرا به میدان مبارزه با عمرو فرستادند . . .


عجب شمشیری! لرزه بر تن ها می افکند! . . . ذوالفقاری که می گویند، این است؟! آخر این شمشیر، قهرمانان و پهلوانان نامدار عرب را به خاک و خون نشانده و گردن گردنکشان را خُرد کرده است! امّا می دانم که  تنها بازوی پر قدرت اوست که به این شمشیر، چنین ارزشی بخشیده است . . . یک نفر از میان جمعیت برمی خیزد. گویا سخنی دارد و می خواهد آن را به گوش همه برساند: سرورم، به یاد دارم وقتی رهسپار میدان شُدید، مدینه یکپارچه در شور و التهاب بود. زنان بر شما اشک می ریختند و شیون می کردند. مردان مبهوت و پریشان حال بودند. گرد و غبار، فضای میدان را پر کرده بود. چشم ها در انتظار بودند و قلب ها در تب و تاب. تنها صدای چکاچک شمشیرها بود که گوشها را می خراشید. ناگاه بانگ تکبیر شما لرزه بر اندام همه افکند و تمام آرزوهای دشمن را در هم فروریخت . . . سخنان این مرد، دل ها را به هیجان می آورد و ولوله ای در مسجد می نشاند . . . مالک اشتر برمی خیزد و همه را به سکوت و آرامش دعوت می کند و . . .


امام علیه السلام: آری، ای برادر یهود، خداوند، عمرو را به دست من کُشت و در پیِ این مبارزه و پیروزی، قریش و عرب را شکست داد. با آنکه همۀ آنها یقین داشتند هیچ پهلوانی با عمرو برابری نتواند کرد.


مرد یهودی: آیا در این نبرد هم جراحتی برداشتید؟


امام علیه السلام: آری، نگاه کن، فرق سرم را . . . ببین! هنوز اثرش باقی است. این جای ضربت شمشیر عمرو است که بر سرم فرود آورد! آیا چنین نیست که می گویم؟ شما بگویید‍، ای یاران.


مردم: البته که چنین است . . . خداوند عذاب عمرو را چندین برابر کند که چنین لطمه ای بر شما وارد ساخت . . . ای سرور و مولای ما، به خدا سوگند یاد داریم آن هنگام که پیروزمندانه و افتخارآمیز از میدان مبارزه برمی گشتید، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: آن ضربتی که علی علیه السلام امروز بر دشمن وارد ساخت، از تمام عبادات جنّ و انس برتر و بالاتر است . . .


 


آزمون ششم


جنگ خیبر


امام علیه السلام: و اما امتحان ششم، ای برادر یهود !


ما در رکاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به شهر رفقای تو یعنی خیبر رفتیم و در آنجا بر مردانی از یهود و پهلوانانی که از قریش و دیگران آمده بودند، تاختیم. افراد دشمن از سواره نظام و پیاده –  که همه به ساز و برگ کامل مجهّز بودند –  مانند کوه های محکم در برابر ما ایستادند. آنها در بهترین و محکم ترین سنگرها جای گرفته بودند. هر یک از آنان فریاد برمی آورد و مبارز می طلبید و بر جنگ پیش دستی می کرد. هیچ یک از همراهانِ من به نبرد آنان نمی رفت، مگر این که او را می کشتند یا شکست می دادند. چشم ها از پریشانی و خشم، چون کاسۀ خون گردید و همه به فکر جان خود بودند . . .


مشهور است که می گویند: در آن لحظات – که همه به فکر جان خود بودند و امیدی به پیروزی نداشتند – رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بارقۀ امید را در قلب همه زنده کردند و فرمودند:  فردا پرچم سپاه را به دست کسی خواهم سپرد که خدا و رسولش را دوست می دارد و آنان نیز او را دوست می دارند. او هیچگاه از میدان نبرد نمی گریزد و خداوند به دست او قلعه سرسخت خیبر را فتح خواهد کرد! با این مژده، دل های افسرده و پژمرده آرام یافت. امّا همه در این اندیشه بودند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پرچم را به دست چه
کسی خواهند سپرد؟ هر کس آرزو داشت پرچم در دست او باشد، ولی قبلاً همه امتحان خود را داده بودند، جز امیرمؤمنان علیه السلام که تا آن زمان به سبب عارضه شدید درد چشم، به جنگ حاضر نشده بودند. دوستان نزدیک به ایشان می گفتند:‌ ای اباالحسن، برخیز و ما را نجات ده. اکنون نوبت توست! . . . پس از آن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  به امیرمؤمنان علیه السلام فرمان دادند که برخیزند و بر سنگر دشمن حمله ور شوند. آن حضرت بی درنگ فرمان را پذیرفتند. هنوز درد چشم، ایشان را رنج می داد. امّا همین که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، دستِ مبارک خویش را بر چشم های وی نهادند، درد از وجودشان پَر کشید . . .


امام علیه السلام: آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پرچم را به دستم دادند و مرا به میدان کارزار فرستادند. از آن پس هر کس با من روبرو می شد او را از میان برمی داشتم. هر پهلوانی بر من هجوم می آورد، نابودش می کردم. همچون شیری که بر شکار حمله ور شود، صف های فشرده آنان را از هم می شکافتم. سرانجام آنها را تا داخل شهر عقب راندم. آنگاه درِ بزرگ قلعه آنان را با دست خود، از جای برکندم و بر خندقی که حفر کرده بودند، افکندم. سپس به میان قلعه رفتم. هر کس که جلو می آمد او را از پای درمی آوردم. تا آنکه به تنهایی فاتح و پیروز گردیدم و در تمام
این مراحل جز خداوند کسی دیگر مرا یاری نکرد . . . اکنون از شما مسلمانان می پرسم، آیا چنین نبود که گفتم؟ آیا سخنانم را تصدیق می کنید؟


مردم: البته که درست فرمودید ای سرور ما . . . جان های ما فدای شما باد ای امیرمؤمنان. کاملاً درست فرمودید.


 


&lt ;A name=3-7>آزمون هفتم


اعلان برائت از مشرکان


امام علیه السلام: و اما هفتمین و آخرین موردی که خداوند در زمان حیات پیامبرش مرا بدان آزمود، هنگامی بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می خواستند مکه را فتح نمایند. برای آنکه مشرکان را برای آخرین بار به خدای عزوجل دعوت کرده باش
ند و جای عذری برای آنان باقی نگذارند، نامه ای تهدید آمیز برایشان نوشتند و آنها را در مورد عذاب سخت الهی هشداردادند. در عین حال وعده گذشت نیز به آنان دادند و به آمرزش خداوند امیدوارشان کردند. در پایان نامه هم سوره برائت را برایشان نوشتند. آنگاه پیشنهاد کردند که یک نفر از مسلمانان، نامه را به مکّه ببرد و پیام را برای مشرکان بخواند. همگی سر سنگین بودند!  رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چون چنین دیدند، ابوبکر را فرا خواندند و نامه را به وسیله او فرستادند. جبرئیل به خدمت حضرت شرفیاب شد و عرض کرد: ای محمد، جز خودت یا کسی که از تو باشد، شایسته انجام این مأموریت خطیر نیست. اینجا بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرا از این وحی آگاه فرمودند و سپس مرا همراه پیام به سوی مردم مکّه روانه ساختند و ابوبکر را از میانه راه باز گرداندند. شما مردم مکّه را خوب می شناسید. همه به خون من تشنه بودند. هر یک از آنها چنانچه می توانست پاره ای از گوشت مرا بالای کوهی بگذارد، انجام می داد، اگر چه جان و مالش را در این راه از دست دهد! با این حال من پیام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  را به آنان رسانیدم و سوره برائت را برایشان خواندم. همگی با خشم و تهدید پاسخم را دادند و شما دیدید که من چه کردم. آیا اینطور نبود؟


مردم: آری ای مولای ما، دقیقاً همان بود که فرمودید . . . آری هیچک
س در ابتدا حاضر نشد مأموریت را بپذیرد. همه می ترسیدند. اما شما آن را با کمال شهامت و شجاعت پذیرفتید و با موفقیت به پایان بردید . . . هر فرد دیگری به جای شما بود مسلّماً نمی‌توانست در برابر آن‌همه تهدید و خطر، پایداری به خرج دهد و مأموریت را به انجام رساند . . .


امام علیه السلام: ای برادر یهود ‌!  اینها مواردی بودند که خدای من در زمان حیات پیامبرش، مرا بدانها آزمود و در هر بار بر من منّت نهاد و فرمانبردارم یافت، در حالی که این افتخارها را نصیب هیچ کس نگردانید . البته همان طور که پیش‌تر گفتم، این سخنان را از باب خودستایی بیان نکردم . چرا که خداوند خودستایی را نهی فرموده است و آن را نمی‌پسندد.


یکی از حاضران: ای امیرموُمنان، به خدا سوگند شما عین حقیقت را فرمودید.  به یقین هیچ ‌‌کس شایستۀ این افتخارها نبوده و نیست. زیرا خداوند، فضیلت خویشاوندی و برادری با پیامبر ما را در اصل به شما عطا فرموده است، همچون هارون که برادر موسی بود .علاوه بر این نه تنها شما در چنان موقعیت های خطیر، هیچ گونه هراسی به دل راه نمی دادید و بی درنگ فرمان های پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  را اطاعت می کردید، بلکه سراسر عمرتان اطاعت و فرمانبری بی چون و چرا از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود. پس شایسته همان است که خداوند، شما را بر همه برتری دهد و جانشین پیامبر گرداند.


مرد یهودی: اکنون بفرمایید آیا پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  هم مورد آزمایش قرار گرفتید؟



امام علیه السلام: آری، خداوند پس از شهادت پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم  مرا هفت بار دیگر در موقعیّت های خطیر و حسّاس آزمود وبه دلیل لطف و منّتی که بر من روا داشت، در تمامی آن مراحل مرا شکیبا و بردبار یافت. که البتّه این را نیز به عنوان خودستایی نمی گویم.


مرد یهودی: بسیار مایلم که مرا نیز از آن ها‌ آگاه کنید.
ادامه دارد…
http://www.missagh.org

بازدیدها: 0

کانالهای ما را درشبکه های اجتماعی