ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

یک مرد و هفت میدان! (بخش دوم)

شکیبایی امیرمؤمنان علیه السلام


آزمون اول


مصیبت رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم


امام علیه السلام: پس گوش کن تا برایت بگویم: من در میان مسلمانان با هیچ کس جز رسول ‌خدا صلی الله علیه و آله و سلم بطور خصوصی مأنوس نبودم. آن گرامی، ملجأ و پناه من و هم ‌راز من بودند، و من فوق العاده
به
ایشان مهر می‌ورزیدم، چرا که از کودکی مرا در دامن پر مهر خود پرورانیدند و به هنگام بزرگی منزل و مأوایم دادند و از یتیمی نجاتم بخشیدند. هزینه ‌های زندگی‌ام را عهده دار بودند و از من حمایت کردند. البتّه اینها بهره های دنیوی من از آن حضرت بود. علاوه بر آنکه در جوارشان استفاده های معنوی نیز می بردم تا جایی که به برکت وجود ایشان به درجات بلندی در درگاه الهی نایل آمدم. از این رو علاقه و محبّت شدیدی بین ما ریشه دوانیده بود. وقتی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  شهید شدند، آن چنان غم و اندوه بر قلبم سنگینی کرد که اگر بر کوهها وارد می گردید، بی گمان در زیر بارش خُرد می شدند. از این مصیبت بزرگ، برخی از افراد خانواده من سخت بی تابی می کردند و طاقت و توان از کف داده بودند. دامن صبر از دستشان رفته و هوش از سرشان پَر کشیده بود. در آن حال دیگر چیزی نمی فهمیدند و سخن و پندی نمی شنیدند. . . دیگران که از خانواده عبدالمطلب نبودند، یا مصیبت زدگان را تسلیت می دادند و امر به صبر می نمودند، و یا با اشک و ناله خود با آنها هم نوا می شدند . . . آخر حبیب خدا از میان ما رفته بود! . . .


سکوت غمباری بر مجلس حاکم می شود. کمی آن طرف تر، دو فرزند برومند امام سر در گریبان فرو برده اند و به آرامی می گریند . . . آنها که مسن ترند تاب نیاورده، صدا را به گریه بلند می کنند، چرا که خاطرۀ روزهای جانسوز و مصیبت بار رابه یاد آورده اند. روزهایی که ماتم و عزا از آسمان می بارید و زمینیان را سیاه پوش کرده بود. صدای آه و شیون از هر کوی و برزنی بلند بود و جان ها را می خراشید، اما در محله بنی هاشم، بیش تر و جگر سوزتر بود . . . حضرت سخنان خود را ادامه می دهند.


امام علیه السلام: آن روزها، عظمت و بزرگی مصیبت، همه را مدهوش ساخته  بود. درآن میان، تنها من بودم که در برابر این فاجعه – با وجود شدّت علاقه و نزدیکی ام به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  –  شکیبایی ورزیدم . عنان صبر از کف ندادم و به مأموریتی که بر دوشم نهاده شده بود، پرداختم. با قلبی آکنده از اندوه و غم، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  را غسل دادم و پس از حنوط، کفن کردم. آنگاه بر حضرتش نماز گزاردم و به خاکشان سپردم. سپس به جمع آوری قرآن مشغول شدم. نه ریزش اشک، مرا از انجام این وظایف باز داشت و نه بزرگی فاجعه و ناله های جانسوز. تا آنکه مأموریتم را به انجام رسانیدم، و حقّی را که بر خود لازم می دیدم با بردباری و دوراندیشی کامل ادا کردم. یاران من، آیا چنین نبو
د که گفتم؟


مردم: سخنی جز حقیقت نفرمودید ای سرور ما . . .


 


آزمون دوم


روی کار آمدن خلیفۀ اوّل


امام علیه السلام: ای برادر یهود، رسول خدا صلی اله علیه وآله و سلم آن هنگام که هنوز در قید حیات بودند، ریاست امت خود را به من واگذاشتند. و از تمام حاضران پیمان گرفتند که همواره به دستورهای من گوش فرا دهند و فرمان های مرا گردن نهند. سپس
امر کردند این مطلب را حاضران به سایر افراد برسانند. من هم تا زمانی که در حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودم، اوامر ایشان را به دیگران می رساندم و آنگاه که به سفر می رفتم، فرماندۀ افرادی بودم که در رکاب من می آمدند. در آن مدت هرگز به خاطرم نگذشت که در دوران حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  و نیز پس از شهادت ایشان، کسی یارای مخالفت در کوچکترین کاری را با من داشته باشد. با این حال رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  همان طور که در بستر بیماری بودند، دستور دادند سپاهی در رکاب اُسامه بن زید فراهم گردد. تمام عرب زادگان و نیز طایفه اوس و خزرج و دیگرانی را که بیم آن می رفت بیعت خود را بشکنند و با من به ستیزه برخیزند، با این لشکر همراه کردند. حتّی از مهاجران و انصار و دیگر مسلمانانِ سست عقیده و نیز منافقان نیرنگ باز، همه را به زیر پرچم اسامه فرمان دادند تا شاید یک عده افراد پاکدل بر بالینش باقی بمانند و کسی نزد ایشان گفتار ناهنجار و ناپسندی بر زبان نراند و پس از شهادت هم در خلافت و زمامداری امّت، از من پیش نیفتد. ای برادر یهود آیا می دانی آخرین سفارش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درباره تجهیز این سپاه چه بود؟


مرد یهودی: خیر، مگر چه بود؟


امام علیه السلام: آخرین سفارش آن حضرت به امّتشان، این بود که سپاه اسامه هر چه زودتر باید حرکت کند و هیچ کس از افراد سپاه در هیچ شرایطی حق نافرمانی و سرپیچی ندارد. تا آنجا که ممکن بود، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به اجرای این دستور تأکید فرمودند. امّا . . . امّا ای برادر یهود، چه بگویم؟! همین که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شهید شدند، ناگهان دیدم عده ای از افراد سپاه، پایگاه نظامی خود را رها کردند، در محل خدمت حاضر نشدند و فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را زیر پا نهادند. فرمانده شان را در اردوگاه وا گذاشتند و سواره و شتابان بازگشتند، تا رشته بیعتی که خدا و رسولش به گردن آنها بسته بودند، هرچه زودتر بگسلند و پیمان خویش بشکنند. و سرانجام به نتیجۀ دلخواه خود رسیدند.


مرد یهودی: راستی چگونه با وجود فردی چون شما، موفق به این کار شدند؟


امام علیه السلام: در میان هیاهو و جنجالی که به راه انداختند، عهد و پیمانی بین خود بستند، در حالی که من سرگرم مقدّمات دفن پیکر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  بودم و نسبت به هر امر دیگری بی اعتنا، مهمتر از هر کاری در نظر من تجهیز جنازه بود که می بایست زودتر انجام پذیرد. اینان از این فرصت استفاده کردند و نقشه خود را عملی ساختند، بدون آنکه با یک نفر از ما فرزندان عبدالمطلب مشورتی کنند، و یا یک نفر از ما نسبت به کارشان نظر موافق داشته باشد و یا حتی از من بخواهند تا بیعتی را که به گردن آنان دارم، بردارم. ای برادر یهود، زیر بار مصیبتی به آن سنگینی و فاجعه ای بدان عظمت قرارداشتم. کسی را از دست داده بودم که جز یاد خدا هیچ چیز دیگری تسلی بخش دل غم دیده من نبود، در چنان موقعیّتی این گونه رفتار با من نمکی بود که بر زخم دلم پاشیده شد . . . امّا با این حال من عنان صبر از کف ندادم و بر این مصیبتی که به دنبال گرفتاری پیشین روی داد، شکیبایی ورزیدم. اکنون شما قضاوت کنید، آیا چنین نبود که گفتم؟& lt;/SPAN>


مردم: ای امیرمؤمنان، آنچه فرمودید عین حقیقت بود . . . مطالب شما دقیقاً همانی بود که خود نیز شاهدش بودیم . . . نفرین خدا و رسولش بر آنانی باد که این گرفتاری ها را برای شما فراهم آوردند . . . همه زبان به لعن و نفرین می گشایند. همهمه ای مسجد را فرا می گیرد. . . مرد یهودی با اشاره خویش مجلس را دعوت به سکوت می نماید. گویی سخنی دارد.


مرد یهودی: ای امیرکوفیان ! راستی آن یاران و هواداران پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  کجا بودند  تا در این گرفتاری به یاری شما بشتابند و مرهمی بر زخم دل شما نهند؟! چهره امام علیه السلام دگرگون می شود. نگاه خویش از ما بر می کنند و به گوشه ای خیره می شوند و سپس . . .


امام علیه السلام: با کمال تأسف ای برادر یهود باید بگویم که پس از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، بسیاری از مردم به شکّ و تردید افتادند و لغزیدند . . .


از پرسشی که مرد یهودی کرد، پیدا بود که منظورش ما بودیم. یعنی ای شمایانی که اکنون چنین لعن و نفرین راه انداختید! آن روز کجا بودید که به فریاد امامتان برسید؟! سؤال زیرکانه ای کرده بود. در دل بر او آفرین گفتم، اما بر حال خود و سستی مسلمانان بسی تأسّف خوردم! . . .


 


آزمون سوم


روی کار آمدن خلیفۀ دوم


امام علیه السلام: پس از آن عده ای نا اهل که به خلافت کمر بسته بودند، مردم را فریب دادند. هر قبیله ای می گفت که باید فرماندار از ما انتخاب شود. هدف مشترک همه این بود که زمام امور به دست من نباشد. در آن میان تنها تعداد کمی از یاران خاص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم – که خیرخواه واقعی اسلام
بودند –  باقی ماندند. آنها پنهان و آشکار نزد من می آمدند و از من می خواستند که حق خویش باز ستانیم و
هر بار آمادگی خود را برای فداکاری و جانفشانی در این راه اعلام می کردند با این حال من می گفتم آرام باشید و اندکی صبر کنید. شاید خداوند با مسالمت و بدون جنگ و خونریزی، حق از دست رفتۀ مرا به من بازگرداند.


مرد یهودی: چرا یاران خود را به صبر و سکوت سفارش کردید و نسبت به نااهلان، مسالمت روا داشتید؟


امام علیه السلام: ای برادر یهود! من مایل نبودم در آن شرایط حساس برای مطالبه حق خود نزاعی به راه اندازم، تا یکی به ندای من جواب مثبت دهد و دیگری پاسخ منفی، و در نتیجه کار منازعه و کشمکش از گفتگو به اقدام برسد، و در اسلام نو پا حادثه جدیدی آفریده شود. بنابراین من از حقّ خویش گذشتم. همان کسی که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای خلافت قیام کرد، هر روز که مرا می دید، از من عذر می خواست و به خاطر ستم هایی که به من روا می داشت، حلالیت می طلبید. من نیز با خود گفتم: به زودی خلافتِ  چند روزه او می گذرد و پس از آن، حقّی که خداوند برایم قرار داده، به آسانی به من باز می گردد. امّا . . . امّا وقتی مهلت زمامداری او به سر آمد و مرگش فرارسید، زمام کار را پس از خود به دست رفیقش سپرد و چون گذشته، گرفتاری دیگری برایم پیدا شد.


مرد یهودی: این بار چه اقدامی کردید؟


امام علیه السلام: دوباره اصحاب خاصّ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم – که بعضی از آنها نیز اکنون زنده اند – گِرد من جمع شدند و بار دیگر مطالب قبلی خود را گفتند. من هم سخنی فراتر از گذشته نگفتم. یعنی بار دیگر آنان را به صبر و سکوت و حفظ آرامش دعوت کردم. چون از آن بیم داشتم که مبادا اجتماعی را که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با سیاستی عمیق بنیان نهاده بودند، تباه شود و به کلّی از بین رود. اگر آن روز خود را کاندیدای خلافت می کردم و مردم را به یاری خویش فرا می خواندم، مردم در باره من یکی از این دو کار را می کردند، یا از من پیروی می کردند و با مخالفان می جنگیدند و کشته می شدند، و یا به خاطر سرپیچی از فرمان من و کوتاهی نسبت به من کافر می شدند زیرا موقعیّت من نسبت به مردم مانند موقعیّت هارون است نسبت به قوم موسی. چنانچه با من مخالفت ورزند و از یاری ام سر باز زنند، با جان های خود می بایست همان کاری را انجام دهند که قوم موسی در اثر مخالفت با هارون و ترک اطاعت او بر خود کردند. بنابراین چاره ای جز سکوت ندیدم. دامن صبر و شکیب از دست ندادم تا زمانی که خداوند، خود گشایشی عطا فرماید و یا هر طور صلاح بداند دادرسی کند، که هم بهره و نصیب من در آن فزون تر است و هم برای جامعه ای که وصف حالشان را گفتم، راحت تر. و البته خداوند آنچه را که مقدّر فرماید، همان خواهد شد. ای برادر یهود، این را بدان که اگر من اقدامی برای مطالبه حقّم نکردم، به خاطر برخی ملاحظات بود، وگرنه من نسبت به آنها شایسته تر بودم. زیرا همه مردم – چه آنان که در گذشته جزء اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  بودند، و چه کسانی که اکنون حاضرند – می دانند که در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هواداران و پیروان بیشتری داشتم، از طایفه عزیزتر و شریفتری بودم، دستوراتم بهتر اجرا می شد، دلیلم برای خلافت روشن تر از دیگران بود و مناقب و فضایل و آثارم در دین خدا افزون تر از آنان بود. به خاطر آن همه سوابق درخشانم و قرابت و خویشاوندی نزدیکم با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، شرافتی که به حکم وراثت دارم، و نیز به موجب وصیتی که هیچ کس قدرت مخالفت با آن را ندارد و بیعتی که مدّعیان خلافت با من داشتند، تنها و تنها من شایستۀ جانشینی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بودم. روزی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  از دنیا رحلت فرمودند، زمام ولایت امت به دست او و در دودمان او بود، نه به دست کسانی که آن را ستاندند و نه در خاندان و دودمانشان. به راستی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  و خاندانش،  به هر مقامی از دیگران شایسته تر و برترند، چرا که خداوند، پلیدی را از آنان دور ساخته و پاک و معصومشان گردانیده است. اکنون شما که در اینجا حاضرید و سخنان مرا می شنوید، آیا در این مورد نیز گفته هایم را تصدیق می کنید؟


مردم : البته ای مولای ما . . . ای امیر مؤمنان، همین طور است که فرمودید . . .پیش خود اندیشیدم که عجب حکایتی است این خلافت!، زمانی که خلیفۀ اول ساعات آخر حیاتش را سپری می کرد و در بستر مرگ بود، زمام امور را پس از خو
یش به دست رفیقش سپرد، بدون آنکه کسی او را به هذیان گویی متهم سازد و یا مسأله را به رأی عمومی و یا شورا واگذارد! . . .


مرد یهودی: ای سرور اهل ایمان، واقعاً حیرت آور است، در این موقعیّت شما همچنان از حق خویش چشم پوشیدید، و یاران خود را هم به صبر و شکیبایی سفارش فرمودید!


 


آزمون چهارم


شورای فرمایشی و روی کارآمدن خلیفۀ سوم


امام علیه السلام: ای برادر یهود، نه تنها از حق خود چشم پوشی کردم بلکه در کارها وقتی طرف مشورت او قرار می گرفتم، نظرم را می گفتم و خیر و صلاح مسلمانان را به روشنی بیان می کردم. ام
ا چون مرگ ناگهانی او فرا رسید، پیش خود گفتم دیگر پس از این حق خود را آن چنان که می خواهم در محیطی آرام و بدون خونریزی به دست خواهم آورد. ولی پرونده زندگانی دومی در حالی بسته شد که عدّه ای را از پیش نامزد خلافت کرده بود. او مرا  با هیچ کدامشان برابر ندانست. تمام سوابق و بستگی های مرا- از وراثت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و خویشاوندی و نزدیکی ام با او- به دست فراموشی سپرد و در میان نامزدها مرا ششمین آن ها قرار داد. در صورتی که هیچ یک از آن ها، حتی یکی از آن ویژگی ها و سوابقی را که من داشتم، دارا نبودند و مزیتی نسبت به من نداشتند. با این حال، خلافت را در میان ما به شورا واگذار نمود. آن هم چه شورایی! شورایی که در آن فرزندش عبدالله را بر همه حاکم گردانید و پنجاه تن شمشیرزن را به سرکردگی ابوطلحه انصاری بر ما گماشت و به آنها دستور داد که اگر پنج نفر یکی را به عنوان خلیفه برگزیدند و ششمی مخالفت کرد، گردن او را بزنید و اگر چهار نفر یکی را برگزیدند و دو تن مخالفت ورزیدند، آن دو را گردن بزنید، و اگر رأی ها مساوی بود، فرزندم داوری کند. و اگر نظر او پذیرفته نشد، رأی آن سه نفر اجرا شود که عبدالرحمن بن عوف با آنهاست، و بقیه اگر مخالفت کردند، گردنشان را بزنید! ای برادر یهود، اگر بدانی همین پیشامد ناگوار چه اندازه صبر و تحمل می خواست؟!


مرد یهودی: قابل تصور نیست ای سرور مسلمانان!


امام علیه السلام: در آن وضعیت، من ناخواسته دست روی دست نهادم و چون گذشته ساکت بودم. وقتی از من نظر خواستند، من هم سابقه خودم و سابقه هر یک از آنان را یادآورشان شدم. پیمانی را به آنان یادآور شدم که رسول خدا   صلی الله علیه و آله در مورد من از آنان گرفته بود و بیعتی را تذکّر دادم که نسبت به من بر عهده داشتند. زمانی که با یکی از آنان تنها می شدم، روز بازپرسی خداوند را به یادش می آوردم و از سرنوشتی که برای خود رقم می زند بیمش می دادم. او هم برای موافقت با من یک شرط پیشنهاد می کرد، و آن اینکه خلافت را پس از خود به او واگذارم! زهی خیال باطل! . . . آن ها فهمیدند که من جز در شاهراه هدایت یعنی عمل به کتاب خدا و تمسّک به سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، قدمی از قدم برنخواهم داشت و خواسته های نابجای آنان را برآورده نخواهم ساخت، از این رو د
نیاطلبی و حبّ ریاست و مقام، آنها را واداشت تا حق وی را که خدا برایشان قرار نداده بود، به چنگ آورند. عبدالرحمان- که یکی ازافراد خود رأی و سرسخت شورای فرمایشی بود- تردستی کرد و به طمع شرکت در بهره برداری از خلافت، کار را به دست ابن عفّان سپرد. ابن عفّان کسی بود که حتّی با هیچ یک از حاضران در شورا هم –  از نظر اخلاقی – برابری نمی کرد، چه رسد به کمتر از آنان! . . . با همه این حرف ها گمان ندارم که اصحاب شورا همان روز را به شب رسانده باشند، مگر این که از انتخاب خود پشیمان گردیدند . . . طولی نکشید که همان افراد سرسخت، ابن عفّان را کافر شمردند و از او بیزاری جستند. تا جایی که عرصه را بر عثمان تنگ ساختند و وی را مجبور کردند تا به دوستان نزدیک خود پناه برد و از آنان و دیگر اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  درخواست استعفا کند و از آشوبی که به پا کرده اظهار پشیمانی نماید و آمرزش بطلبد. ای برادر یهود، این پیشامد از پیشامد قبلی برای من دردناک
تر و سخت تر و برای بی تابی سزاوارتر بود. رنجی که از این رهگذر بهره من شد و بار اندوهی که از آن بر دلم نشست، قابل وصف نیست. اما تصمیم من این بود که صبوری کنم و بر رویدادهای سخت تر و دردناک تر از آن نیز بسازم.


مرد یهودی: چرا این بار هم برای باز پس گرفتن حق خود اقدامی نکردید و همچون گذشته صبر کردید و ساکت ماندید؟


امام علیه السلام: به خدا سوگند ای برادر یهود، همان عامل مرا از هر گونه اقدام در برابر عثمان بازداشت که از قیام در برابر حکومت های قبلی بازداشته بود. اتفاقاً همان روز بیعت عثمان، برخی نزد من آمدند و از کوتاهی که کرده بودند پوزش خواستند. و درخواست کردند که عثمان را خلع کنیم و بر ضدّ او بشوریم تا حقّ خود را باز ستانیم. آن ها دست بیعت هم به من دادند
که تا پای جان در زیر پرچم من پایداری کنند. من نیز آنان را به گونه های مختلف آزمودم.گاهی می گفتم باید سرها را بتراشند، و زمانی هم در محل های مخصوص قرار ملاقات می گذاشتیم. عدّه ای بودند که در تمام موارد به وعده های خویش وفادار بودند، با اینکه یقین داشتم اگر آنان را به سوی مرگ فرا خوانم دعوتم را می پذیرند، امّا دیدم که، بهتر است همین عدّه ای را که باقی مانده اند، نگاه دارم، زیرا آرامش خاطرم را بیشتر فراهم خواهند ساخت، و چون پیش بینی می کردم به زودی عثمان مردم را بر خود می شوراند و به خاطر اخلاقی که دارد، خود را به کشتن می دهد، شایسته تر دانستم در این کشمکش ها من دخالتی نداشته باشم، خود نیز از آنها به دور باشم و یاران خویش را هم به صبر و سکوت سفارش کنم . . . دیری نپایید که همان پیش بینی به وقوع پیوست، در حالیکه من حتّی یک کلمه در نفی یا اثبات او گفته باشم. چرا که اگر او را تأیید می کردم، یاری دهنده او به شمار می آمدم، و اگر با او مخالفت می ورزیدم، قاتل او محسوب می شدم. من مسلمانی از گروه مهاجر بودم که در خانه خود نشسته بودم. مردم بر او شوریدند و سرانجام او را کشتند. به خدا سوگند، در خون او هیچ اتهامی دامنگیر من نیست…


آری همین طور است. سوگند امام هم بی جهت نیست .چرا که عدّه ای، او را متّهم ساختند و به خونخواهی عثمان، فتنه ها بر پا کردند. بارها می فرمودند: من نه عثمان را کشتم و نه به کشتن او دستور دادم. و نیز می فرمودند: اگر می دانستم که بنی امیّه با سوگند، چیزی را باور می کنند، در میان رکن و مقام، سوگند می خوردم که عثمان را نکشتم! ما خود شاهد بودیم، همان وقت که شورشیان خانه عثمان را محاصره کردند، دو سبط پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  – که اکنون اینجایند- به فرمان امام بر درِ خانه عثمان ایستادند تا شورشیان را از ورو
د به خانه و کشتن عثمان بازدارند. در همان درگیری و شورش بود که صورت فرزند برومند امام جراحت برداشت. جالب این است که عثمان در مدت محاصره، از تنها کسی که کمک خواست، امام بود. زمانی که طلحه دستور داده بود تا آب را به روی عثمان ببندند، امام از او خواستند تا اجازه دهد، آب برای وی ببرند. پس از آن ظرف آبی به دست فرزندشان سپردند تا به عثمان برسانند. با این حال نمی دانم چرا اینان با امامشان چنین کردند؟! . . .


امام علیه السلام: پس از آنکه مردم از کشتن او فارغ گشتند، به من روی آوردند تا با من بیعت کنند. ای برادر یهود، خدا گواه است که من مایل به خلافت نبودم، چون می دانستم آنان به طمع مال و مقام دنیا بر من هجوم آورده اند. با این که باور داشتند هدفشان نزد من تأمین نخواهد شد، و با این حال به خاطر آن که عادت کرده بودند در هر کاری شتاب ورزند، مرا وادار کردند تا خلافت را بپذیرم و با من بیعت کنند. برای بیعت با من بر سرم ریختند، چونان شتران تشنه که به آبشخور هجوم می برند. ازدحام مردم چنان بود که بیم آن می رفت کشته شوم و عده ای هم زیر فشار جمعیت تلف شوند. من هم به کتاب خدا و سنّت رسول گرامی با آنها بیعت کردم، هر کس که به دلخواه خود بیعت کرد از او پذیرفتم و هر که از بیعت خودداری نمود، او را رها ساختم. ای مسلمانان، آیا چنین نبود که گفتم؟


مردم: البته یا امیرالمؤمنین، همینطور بود . . . ای سرور ما، بر آنچه فرمودید، گواهی می دهیم . . .


 


آزمون پنجم


ماجرای جمل


امام علیه السلام: و اما ای برادر یهود، پنجمین موردی که خداوند مرا بدان آزمود و پایۀ شکیبایی ام را آشکار ساخت، زمانی بودکه بهانه جویی ها و اشکال تراشی های پس از بیعت شروع شد. کسانی که با من بیعت کرده بودند، چون مطامع و خواسته های خود را نزد من نیافتند، به تحریک آن زن بر من شوریدند. با اینکه بنا به توصیه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم، امور آن زن به من واگذار شده بود و من وصی ایشان بودم. با این حال آتش افروزان، او را بر شتری سوار کردند، و بر جهازش بستند و در بیابان های خشک و سوزان گرداندند. سگ های حَوأب بر او پارس می کردند… حَوأب، منطقه ای است که وقتی عبور سپاه جمل بدانجا افتاد، صدای پارس سگان به گوش آن زن رسید. مشهور است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، زنان خویش را از این که روزی در دام فتنه ای گرفتارمی شوند، پرهیز دادند. و نشانۀ آن را هم این چنین بیان داشتند که هر گاه عبورشان به منطقه حوأب افتاد، سگ های آنجا برآنان پارس خواهند کرد! درآن هنگام او تصمیم گرفت که بازگردد. امّا عبدالله بن زبیر، پنجاه نفر را نزد وی آورد تا شهادت دهند که اینجا حوأب نیست! ولی دیگر چه فایده ای برای او داشت؟! چرا که سگان حوأب، پارسِ خود را کرده بودند و ننگ رسوایی فتنه گران را آشکار ساخته بودند… لحظه به لحظه آثار پشیمانی بر آن ها نمایان می گشت، امّا او همچنان بر مخالفت خود با من ادامه می داد. تا آنکه بر مردم سرزمینی وارد شد که دست هایی کوتاه و پشت هایی بلند و عقل هایی کم و افکاری فاسد داشتند. حرفه آنها  بیابانگردی و دریانوردی بود. این زن آنان را فریب داد و سپاهی از شهر بیرون کشید. آنها هم ندانسته و دیوانه وار شمشیر آختند و نفهمیده تیرها رها کردند. من در برخورد با آنها میان دو مشکل قرار داشتم که به هیچ کدام از آنها مایل نبودم. اگر آنها را به حال خود رها می کردم، از شورش دست بر نمی داشتند، و به حکم عقل سر فرود نمی آوردند. و اگر در برابرشان ایستادگی می کردم کار به جایی کشیده می شد که نمی خواستم. بنابراین بهتر دانستم پیش از هر کاری با آنان سخن گویم و حجّت را بر ایشان تمام کنم. با وعده و وعید کوشیدم آنها را از اقدام شومشان باز دارم. آنچه ممکن بود گفتم و راه هرگونه عذرتراشی را بر آنها بستم. خودم به آن زن پیغام دادم که به خانه اش بازگردد. از آنها که او را با خود آورده بودند نیز خواستم تا بر پیمانی که با من بسته بودند، وفادار بمانند. هر چه در توان داشتم به نفع آنان به کار گرفتم. با برخی از آنها به گفتگو نشستم. زبیر، از جمله آن افراد بود. حق را به یادش آوردم که البته مؤثر واقع شد و از جمع سپاه کناره گرفت. سپس رو به مردم کردم و همان تذکّرها را دادم. خلاصه تا آنجا که ممکن بود، کار جنگ را به تأخیر انداختم تا شاید پیمانی را که از سوی خداوند بر عهده دارند، نشکنند. امّا با کمال تأسّف فقط بر نادانی و سرکشی و گمراهی خویش افزودند و به غیر از جنگ هوای دیگری در سر نداشتند. از این رو، دیگر ادامه این وضع برایم ممکن نبود، چرا که خودداری و سکوت من می توانست آنان را در اجرای برنامه های باطلشان یاری رساند، و با فرمانبرداری از زنان کوته فکر، زمینه را برای انواع فساد و تباهی فراهم آورد. ناگزیر بر مرکب جنگ سوار شدم. با شمشیر آخته بر آنان یورش بردم. گردش جنگ به
زیان آنها بود. به راحتی شکست خوردند و تلفات سنگینی بر ایشان وارد آمد. و خداوند آن
چنان که خود می خواست کار من و آنان را پایان داد که همو بر آن چه میان ما رفت، شاهد و گواه است. اکنون شما چه می گویید؟ آیا چنین نبود که گفتم؟


مردم: ما هم شاهد و گواه بر درستی سخنان شما هستیم، ای امیر مؤمنان. جا دارد که مرد یهودی، شبیه همین فتنۀ جمل را که در میان قومشان اتّفاق افتاده است، به یاد آورد! زمانی که موسی بن عمران در وادی تیه درگذشت، جانشین او یوشَع بن نون بود. او هم مانند امام ما، مورد امتحان خداوند قرارگرفت. امر جانشینی و خلافت او، پس از سپری شدن خلافت سه نفر از یاغیانِ بنی اسرائیل، محکم و قوی شد. در این مدّت، یوشع جز صبر و بردباری در برابر آزار و ستم آنها و تبلیغ و ارشاد مردم، کار دیگری نکرد. پس از آنکه خلافت به او رسید، صفورا، همسر موسی در حالی که خود را بر این امر سزاوارتر می دید، با دسیسه دو نفر از منافقان بنی اسرائیل بر وصّی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  شوریدند، آنها لشکری بزرگ فراهم آوردند و با او جنگیدند. امّا خداوند، یوشع را پیروز نمود و آن ها را شکست داد…


مرد یهودی: ای سرور مسلمانان، من نیز بر درستی گفتار شما گواهی می دهم. اعتراف می کنم آنچه تاکنون فرمودید، با مطالبی که در کتابهای ما موجود است، سازگاری دارد.


 


آزمون ششم


جنگ صفین


امام علیه السلام: و اما ای برادر یهود، ششمین امتحان پس از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، ماجرای حکمیّت و نبرد با پسر هند جگرخوار بود. این نفرین شده از روزی که خداوند، محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را به پیامبری برانگیخت، به دشمنی با خدا و رسول و سایر مؤمنان پرداخت تا روز فتح مکه که دروازه های شهر مکه گشوده گشت، از او و پدرش برای من پیمان وفاداری و فرمانبرداری گرفته شد. حتّی این کار تا سه نوبت در فرصت های دیگر تکرار و تأکید گردید. امّا او بر خلافت دل بسته بود و در سر اندیشه آن را می پروراند. همین که دید من به عنوان خلیفه مسلمانان شناخته شده ام و فهمید که خداوند، حقّ ازدست رفته ام را به من باز گردانید و طمعش را از اینکه در دین خدا خلیفه چهارم شود، برید؛ به عمروبن عاص روی آورد. سرزمین پهناور مصر را تیول او قرار داد، در صورتی که چنین حقّی نداشت. با دستیاری او شهرهای اسلامی را مورد ظلم و ستم خویش قرار داد. سپس در حالی که پیمان خود را با من شکسته بود، در مقابل من لشکری آراست. در همه جای قلمرو اسلامی آشوب به پا کرد، که اخبار آن پی در پی به من می رسید. در این میان، همان مرد یک چشم ثقفی (مغیره بن شعبه) نزد من آمد و پیشنهاد کرد که معاویه را در محدوده شهرهایی که تحت نفوذ دارد، ابقاء کنم تا غایله فرو نشیند و امنیت برقرار گردد. البته این پیشنهاد از نظر حکومتی و دنیاداری نظریه موجهی بود که اگر می توانستم در پیشگاه الهی عذری بیاورم و خود را از پیامدهای ظلم و فساد حکومتش تبرئه کنم، این کار را می کردم. امّا با همه این ها، پیشنهادش را رد نکردم و آن را به شور گذاردم. با یاران خیرخواه خود- آنها که سوابقی درخشان داشتند-
مشورت کردم و از ایشان خواستم تا در این باره نظر دهند. خوشبختانه آنها نیز نظرشان درباره پسر هند جگرخوار با من یکی بود. آنان مرا بر حذر داشتند که مبادا دست معاویه را در سرنوشت مردم باز بگذارم و خداوند ببیند که من گمراه کنندکان را برای خود یار و یاور گرفته ام و آنها را وسیلۀ پیشرفت کار خود قرار داده ام. از این رو افرادی را نزد معاویه فرستادم تا شاید از آتش افروزی دست بردارد. یک بار بَجَلی (جَریر) و بار دیگر اَشعَری (ابوموسی) رافرستادم، امّا هر دو آن ها دل به دنیا دادند و پیرو هوای نفس شدند و او را از خود خشنود ساختند. هنگامی که دیدم معاویه حرمت های الهی را بیش از پیش می شکند و از هتک آن ها پروایی ندارد، آماده نبرد با او شدیم. امّا پیشدستی نکردم، بلکه برای او نامه ها نوشتم و با فرستادن نماینده هایی از طرف خود، خواستم که دست از آشوب بردارد و همچون دیگران با من بیعت کند. اما او در پاسخ، نامه های تحکم آمیز نوشت و شروطی پیشنهاد داد که نه خداوند به آنها راضی می شد، و نه پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم و نه هیچ یک از مسلمانان . . .


مرد یهودی: مگر آن شروط چه بودند؟


امام علیه السلام: مثلاً در یکی از نامه ها پیشنهاد کرده بود که جمعی از نیکوترین اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم – از جمله عمّار یاسر را-  دست او بسپارم. به راستی کجا مانند او می توان یافت؟ او از اصحاب خاصّ و یاران نزدیک پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  بود. معاویه می خواست چنین افرادی را به او بسپارم تا آنان را به بهانۀ تلافی خون عثمان به دار آویزد و بکشد. در صورتی که به حقّ سوگند، هیچ کس مردم را بر عثمان نشورانید جز معاویه. او و همکارانش از خاندان بنی امیّه – یعنی همان شاخه های درختی که خداوند در قرآن، آن را درخت نفرین شده نامیده است –  مردم را بر کشتن عثمان تحریک کردند. به هر حال چون معاویه دید من به شروط او پاسخ مثبت نمی دهم، بر من یورش آورد. در حالی که پیش وجدان خود بر این سرکشی و ستمگری می بالید. او عدّه ای از مردم حیوان صفت را نزد خود گرد آورد و امور را بر آنان مشتبه ساخت تا از او پیروی کردند. آنان نه دارای فهم و درک بودند و نه دیده حق بین داشتند. از مال دنیا چندان به آنها بخشید تا به سوی او گراییدند. ما در برابر آنها ایستادگی کردیم و ناگزیر با آنها به مبارزه پرداختیم. خداوند هم -مانند همیشه که ما را به غلبه بر دشمنان عادت داده بود- پیروزی را نصیب ما کرد. پیکار، لحظه های پایانی خود را سپری می کرد و معاویه با مرگ فاصله چندانی نداشت. برای او چاره ای جز فرار باقی نمانده بود. از این رو بر اسب خود جهید و پرچمش را واژگون کرد. در کار خویش درمانده بود که چه تدبیری اندیشد؟! از عَمرو، فرزند عاص کمک خواست. او نظر داد که قرآن ها را بیرون آورند و بر فراز پرچم ها بیاویزند و مردم را به فرمانی که کتاب خدا گویای آن است، فرا خوانند. او گفت: چون فرزند ابوطالب و پیروانش دین دار و پر مهرند و روز اول تو ر ا به حُکم قرآن فرخواندند، بنابراین امروز نیز که آخر کار است، حکمیّتِ قرآن را از تو پذیرا خواهند بود. معاویه هم نظر فرزند عاص را به کار بست. یاران من پنداشتند که پسر هند جگرخوار، به این وعده ها وفا خواهدکرد. از این رو دعوتش را پذیرفتند و همگی فریب خوردند و بر حَکَمیتِ ظاهری قرآن دل بستند. من به آنان اعلام کردم که این کار حیله ای بیش نیست. اما سخن را هیچ انگاشتند و در برابرم ایستادند و گستاخانه گفتند: تو را خوش آید یا نیاید، ما به جنگ ادامه نخواهیم داد و پیشنهاد معاویه را می پذیریم. رسوایی را تا جایی رساندند که برخی از آنان در میان خود می گفتند: اگر علی با ما همکاری نکرد یا او را مانند عثمان می کشیم و یا خود و خاندانش را به دست معاویه می سپاریم . . . خدا می داند که نهایت کوشش خود را کردم و هر راهی که به خاطرم می رسید، پیمودم تا شاید بگذارند به رأی خود عمل کنم، ولی نگذاشتند. از آنان به اندازۀ زمان کوتاه دوشیدن یک شتر مهلت خواستم تا ریشه فساد را نابود سازم، امّا نپذیرفتند، مگر این پیرمرد، و تنی چند از خاندانم . . . امام نگاه پر مهری به مالک اشتر افکند، خوشا بر احوالش . . . آرزو می کردم ای کاش جای او بودم، آخر یک نگاه او، یک گوش
ه چشم او، برای من از هر چیز دیگری با ارزش تر است . . . اما باید در قبال آن بهای سنگینی پرداخت، که مالک پرداخته بود، جانش را و تمام وجودش را . . . همچنان
که مولایش نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پرداخته بود و جان خویش را همواره سپر جان او کرده بود . . .


امام علیه السلام: آری، مالک در چند قدمی معاویه قرار داشت و می رفت که به عمرش پایان دهد، امّا سپاهیان فریب خوردۀ من نگذاشتند. به خدا سوگند از اجرای برنامه روشن خود باکی نداشتم، جز اینکه نگران شدم مبادا این دو نوادۀ پیامبر- حسن و حسین علیهما السلام – کشته شوند که در این صورت، نسلِ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از بین می رفت و پیروان آنها نیز نابود می شدند. همچنین نگران شدم که این دو تن – عبدالله بن جعفر و محمّد بن حنفیّه – به قتل برسند. از این رو، نسبت به خواستۀ قوم، بردباری پیشه کردم. همین
که شمشیرهای خود را از آنان باز گرفتیم و شعلۀ جنگ خاموش شد، آن ها خودسرانه در کارها داوری کردند و هر چه خودشان پسندیدند، انجام دادند. قرآن ها را پشت سر انداختند و از دعوتی که به حُکم قرآن می کردند، دست برداشتند. اگر زمام کار در دستِ من بود، من هرگز کسی را در دین خدا حَکَم قرار نمی دادم. چرا که آن روز، پیروزی در چند قدمی ما بود و انتخاب حکم در آن شرایط اشتباه محض بود. ولی خواستۀ مردم غیر از این بود. آنها تنها به حکمیت و پایان بخشیدن به جنگ راضی می شدند. من که در چنگال جهل و نادانی یارانم گرفتار شده بودم، خواستم تا دستِ کم یک نفر از خویشان خود را به عنوان حَکَم معرّفی کنم، یا کسی را که عقل و هوش او را آزموده بودم و به خیر خواهی و دینداری او اطمینان داشتم، برای این کار بفرستم. امّا هر که را پیشنهاد کردم، زاده ی هند نپذیرفت و هر مطلب حقی را که عنوان می کردم، او روی می گرداند و به پشتیبانی و حمایت افراد من سود می جست و ما را
به بیراهه می کشاند. برای من راهی جز تسلیم و پذیرش باقی نمانده بود. به خداوند شکایت بردم و از آنها بیزاری جستم و انتخاب داور را به خودشان واگذار کردم. سرانجام فردی را برگزیدند. عمروعاص هم با ترفندی ماهرانه چنان او را به بازی گرفت و فریب داد که بانگِ رسوایی اش در شرق و غرب عالم به صدا در آمد. جالب این که آن فردِ فریب خورده، پس از رسوایی از ح
کمیت خود اظهار پشیمانی می کرد. آیا چنین نبود؟ شما بگویید آیا چنین نبود؟


مردم: البته که چنین بود، ای امیر مؤمنان . . . صبر و بردباری شما قابل وصف نیست . . . زمانی که گزارش رسوایی ابوموسی و نیرنگ عمروعاص به اطّلاع شما رسید، آثار اندوه و حزن فراوانی بر رخسار شما ظاهر گشت، امّا جز شکیبایی چارۀ دیگری نداشتید . . .


 


آزمون هفتم


فتنه نهروان


امام علیه السلام: ای برادر یهود! پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم از من پیمان گرفته بودند که در روزهای پایانی عمرم باید با گروه خاصّی از یار
انم به نبرد بپردازم که روزها را روزه دارند و شبها را به پرستش خدا و تلاوت قرآن می گذارنند ! فرموده بودند : آنان از زمرۀ کسانی هستند که بر اثر مخالفت با من چونان تیری که از کمان می جهد، از حوزۀ دین بیرون خواهند رفت. و خداوند بزرگ، با شکست و نابودی آن ها فرجام کار مرا با سلامت و سعادت به پایان خواهد برد
. این پیشگوییِ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آن روز تحقّق یافت و بدین ترتیب آخرین موردی که بدان آزموده شدم و پایه صبر وشکیبایی ام بر همه روشن گردید، به وقوع پیوست.


مرد یهودی: چگونه این پیشگویی به وقوع پیوست؟


امام علیه السلام: ماجرا از آن جا آغاز شد که نیرنگ حکمیت و رسواییِ ناشی از آن دامنگیر سپاهیان من گردید. به دنبال آن، زبان مردم به سرزنش یکدیگر باز شد و هر کس دیگری را به باد ملامت گرفت که چرا کار را به آن دو حَکَم واگذاشتند ؟! اما دیگر دیر شده بود و چاره ای نداشتند جز اینکه در میان خود بگویند: پیشوای ما & lt;/SPAN>– علی نمی بایست از کار خطای ما پیروی می کرد. بلکه بر او لازم بود که طبق نظر واقعی خود عمل کند و بر حکمیت تن در ندهد، هر چند به قیمت کشته شدن او و کسانی از ما تمام می شد. اما او چنین نکرد و تابع نظر ما گردید. نظری که خود از روز نخست آن را خطا می دانست. بنابراین او اکنون کافر است و باید توبه کند و چون چنین نکرده است، ریختن خون او هم بر ما رواست! با پیدایش این فکر شوم، آنها با سرعت هر چه تمام تر، از میان لشکر بیرون رفتند و با صدای بلند فریاد برآوردند که: داوری و حکمیت، تنها مخصوص خداست سپس دسته دسته به هر سو پراکنده شدند. گروهی به نُخَیله و عدّه ای به حَروراء (آبادی های اطراف کوفه) رفتند، شماری هم راه مشرق را پیش گرفتند و از دجله گذشتند. در بین راه با هر مسلمانی که برخورد می کردند، از فکر و نظرش می پرسیدند؛ چنانچه عقیده اش را مطابق سلیقه خود می یافتند، رهایش می ساختند و گرنه او را می کشتند و خونش را      می ریختند. من ابتدا نزد دو دسته اوّل رفتم و همه را به پیروی از حقّ و اطاعت خدا و بازگشت به سوی او فرا خواندم. امّا آن ها نپذیرفتند، دل های بیمارشان به چیزی کم تر از جنگ راضی نشد و دریافتم که جز به تیغ شمشیر، آرام و قرار نمی گیرند. به ناچار با آنها جنگیدم و هر دو گروه را به حکم خداوند تسلیم کردم و خداوند هم آنها را نابود ساخت. ای برادر یهود! اگر آنها دست از حماقت و لجاجت می کشیدند و خود را به کشتن نمی دادند، پشتیبانی نیرومند و سدّی محکم برای پیشرفت
اسلام به شمار می آمدند. ولی . . .سپس برای دسته سوم از شورشیان نامه نوشتم و نمایندگان خود را پی در پی نزد آنها فرستادم، نماینده هایی از بهترین یاران خود، که آنها را به زهد و تقوا و شایستگی می شناختم. اما گویا سرنوشت این گروه نیز با سرنوشت همفکرانشان گره خورده بود. آنان نیز راهی جز راه دوستانشان نپیمودند. بر هر مسلمانی که دست می یافتند، به جرم این که با عقیده آنان مخالف است، به سرعت او را می کشتند. گزارش کشتار آنها و اخبار فجایع آن یاغیان، پی در پی به من می رسید. من نیز تا آنجا که در توان داشتم برای هدایت آنها تلاش کردم. به آنها پیغام فرستادم، چنانچه دست از شرارت باز دارند، عذرشان را می پذیرم و جان و مالشان را محترم می شمارم. این پیام را یک بار توسّط مالک اشتر و بار دیگر به وسیله احنف بن قیس و نیز عدّه ای دیگر به آن ها رساندم. امّا نپذیرفتند و همچنان بر ادامه دشمنی و شرارت های خود پافشاری کردند. این شد که با آنان نیز جنگیدم و در نتیجه تمامی آنان – که بالغ بر چهار هزار نفر بودند – کشته شدند. و بدین ترتیب چشم این فتنه شوم را درآوردم که غیر از من هیچ کس جرأت چنین کاری را نداشت. آیا همین
طور نبود؟


مردم: چرا، ای امیر ما مطلب همین گونه بود که فرمودید . . . ما همگی خود در این نبرد شرکت داشتیم و شاهد بودیم. آنچه بیان داشتید، دقیقاً همان بود که اتفاق افتاد . . . هنوز خستگی این نبرد را از تن بیرون نبرده ایم و فراموش کرده ایم که این جماعتِ سرسختِ آشوبگر چه به روز خود آوردند و با مولایِ ما چه رفتار تند و خشونت آمیزی داشتند . . . خدای را سپاس که از شرارت های آنها آسوده شدیم . . .


 


کمال سعادت


امام علیه السلام: ای برادر یهود! این هفت موردی بود که من پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بدان <SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-bidi-language: FA" lang=FA&gt ;ها آزموده شدم و به لطف خدا در تمامی آنها به عهد خویش وفادار ماندم. اما یک مورد دیگر هنوز باقی مانده است، که به زودی وقت آن نیز فرا می رسد! خدا به خیر کند. دیگر چه اتفاقی خواهد افتاد؟! نکند بار دیگر فتنه ای بر پا شود و گرفتاری تازه ای برای امام ایجاد گردد! گرچه امام، با سابقه ای که از خود بر جای گذارده، از همه آزمون ها سربلند و سرافراز بیرون آمده اند، اما هر بار رسوایی ما مردم بیش تر و بیش تر می شود. ولی نه، امام شادان وگشاده رویند. گویی حادثه بعدی اسباب خرسندی امام را فراهم می سازد و مرهمی بر زخمهای کهنه دل او می نهد ! . . . مرد یهودی پیشدستی می کند و آنچه که به ذهن همه آمده، می پرسد:


مرد یهودی: موردی که باقی مانده و به زودی زمانش فرا می رسد، چیست؟


امام علیه السلام: دیدار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم


مرد یهودی: منظورتان چیست؟


امام علیه السلام: پیش تر گفتم که وقتی خداوند، جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  را در آزمون ها سربلند دید، او را سرانجام با کمال سعادت و نیکبختی به دیدار آن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می رساند.


مرد یهودی: چگونه می خواهید به دیدار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  نایل شوید؟


امام با دست، اشاره به ریش مبارک خویش می کنند و چنین می فرمایند:


امام علیه السلام: زمانی که این (محاسن) از خون آن (فرق سر) رنگین شود!


ای وای بر من، چه می شنوم ! . . . باور کردنی نیست . . . این دیگر چه خبر ناگوار و پیشامد شومی است؟ . . . چه کسی چنین جسارتی پیدا می کند؟ . . . کدام شروری جرأت دارد خون مولا را بریزد؟ . . . دیدار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  با فرق شکافته!! . . . نگرانی و پریشانی در چهره همه موج می زند . . . صدای هق هق گریۀ برخی، سکوت تلخی را که بر مجلس حاکم شده، می شکند و هر لحظه بر آن افزوده می شود. عجب صحنه تأثرانگیزی! . . . امام از مصیبت شهادت خود سخن می گویند و مردم می گریند . . . پیش از این، از بزرگ ترها شنیده بودم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خبر از وقوع چنین پیش آمد ناگواری داده بودند. مشهورترین آن ها به همان سال های نخستین هجرت برمی گردد: ماه رمضانی نزدیک می شد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در آخرین جمعۀ ماه شعبان در مسجد مدینه برای مسلمانان خطبه خواندند، و از عظمت و ارزش ماه رمضان سخن گفتند. پس از آن امیرمؤمنان برابر همه برخاستند و پرسیدند: ای رسول خدا، در این ماه بهترین کار چیست؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  فرمودند: بهترین کار، اجتناب و پرهیز از گناه است. آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شروع به گریستن کردند، در حالی که قطرات اشک بر گونه های مبارکشان جاری گشت. امیرمؤمنان علیه السلام سبب گریستن ایشان را جویا شدند. حضرت فرمودند: گریه ام به خاطر حادثه ی ناگواری است که در این ماه برای تو رخ می دهد! گویا می بینم درحال نماز هستی و تیره بخت ترین افراد – که از پی کننده ی شتر صالح، نابکارتر است –  ضربه ای بر فرق سر تو فرود می آورد و محاسنت را با خون سرت رنگین می کند. امیرمؤمنان علیه السلام با شنیدن این خبر، نگران می شود. امّا نگرانی او از مرگ نیست. برای پیش گیری از وقوع قتل سخنی به میان نمی آورد. بلکه تنها چیزی که برای او مهم است دین و ایمان او است. بنابراین از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می پرسد: آیا درآن هنگام دین من سالم و درست است؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به وی بشارت می دهند: آری البته که دین تو سالم است و نقصی بدان راه ندارد. هر چه نقص و انحراف است متوجه مخالفان توست . مخالف تو در حقیقت مخالف من است و آن که امامت تو را انکار کند، گویی نبوّت مرا منکر شده است، و منکر نبوّت من هم کافر است . . . در این لحظه امام رو به مرد یهودی می کنند، در حالی که یهودی نیز متأثر شده بود و آرام آرام می گریست.


امام علیه السلام: ای برادر یهود، آیا وقت آن فرا نرسیده که تو هم به عهد خویش وفا کنی و مسلمان شوی؟


مرد یهودی: البته که رسیده است. هم اکنون شهادت می دهم: محمد فرستاده خداست و شما وصّی و جانشین بحق ایشانید.


ندای تکبیر امام، توجّه همه را به خود جلب می کند، و به دنبال آن فریاد تکبیر جماعت به آسمان بلند می شود. در چهره ی امام، شادی و خرسندی موج می زند، زیرا یک نفر سرانجام هدایت گردید و جانش به نور ایمان روشنایی یافت. و این برای امیرمؤمنان علیه السلام بنا به آموزه رسول بزرگوار صلی الله علیه و آله و سلم، از تمام آنچه که خورشید بر آن می تابد، ارزشمندتر است!


 


انتظار تلخ


یهودیِ تازه مسلمان، از آن روز به بعد حال و هوای دیگری پیدا کرده و دل شوره عجیبی دارد. هر دم که آن پیش گویی به یادش می آید، لرزه بر اندامش می افتد، به صبح رسانده عنان از کف می دهد و اشکش سرازیر می گردد. اکنون صبحگاه روز نوزدهم رمضان سال چهلم هجری است. او شب گذشته را در حالی صبح کرده که  زمین و آسمان را آشفته و منقلب می بیند. پیش خود می گوید: نکند آن حادثه شوم به وقوع پیوسته است! سراسیمه خود را به مسجد می رساند. با ازدحام جمعیّت که گرداگرد مسجد و خانه مولا را فرا گرفته اند، روبرو می شود: چه کسی بر او ضربت زد؟ . . . کدام نفرین شده ای فرق مولایم را شکافت؟ چرا کسی پاسخم نمی دهد؟ . . . تو را به خدا بگویید. می گویند، ابن ملجم مرادی بود. آن ملعون اکنون کجاست؟ آن سوی مسجد، او را نزد حسن بن علی علیهما السلام نگاه داشته اند. به سرعت جمعیت را می شکافد تا خود را به امام برساند. اجازه دهید . . . مرا راه دهید . . . با حسن بن علی علیهما السلام سخنی دارم . . . کنار روید. ناگاه در میان جمعیّت چشمش به  چهره پریشان و ماتم زده فرزند برومند علی علیه السلام می افتد و بی اختیار اشکش جاری می گردد. در برابر امام مجتبی علیه السلام  عدّه ای محافظ را می بیند که از  ابن ملجم نابکار مراقبت می کنند تا از خشم مردم در امان باشد، چرا که  هر کس می خواهد آسیبی به وی برساند و انتقام مولای خویش را از او بگیرد. اما همین طور که از لابلای جمعیت عبور می کند، می شنود که می گویند: علی علیه السلام به فرزندش وصیّت کرده اگر از دنیا رفتم، تنها یک ضربت به او وارد سازید، همانگونه که او یک ضربت بر من زده است! و اگر زنده ماندم ، خودم می دانم با او چگونه رفتارکنم. سرانجام او خود را با تلاش بسیار به امام حسن علیه السلام نزدیک می کند و در حالی که با انگشت به  ابن ملجم ملعون اشاره می نماید، فریاد برمی آورد: ای ابا محمّد، او را بکش که خدایش او را بکشد. من در الواحی که بر حضرت موسی علیه السلام نازل شده بود، دیده ام که گناه این تیره بختِ روسیاه در پیشگاه خداوند، از گناه پسر آدم که برادرش را کشت، و از گناه آن نابکاری که شتر صالح را در قوم ثمود پی کرد، بیش تر است.


پاورقی:


آنچه در نوشتار حاضرآمده، شرحی گزارش گونه و داستان واره است از روایت امام امیر مؤمنان علیه السلام. مأخذ اصلی این بیان، کتاب شریف بحار الانوار، جلد ۳۸، باب ۶۲ است با عنوان باب نادر فی ما امتحن الله به امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فی حیاه النبی صلی الله علیه و آله و سلم و بعد وفاته که از کتاب الخصال علامه بزرگوار شیخ صدوق – ره – باب هفتم، روایت ۵۸ و نیز کتاب  الاختصاص  ش
یخ مفید، ص ۱۶۳- ۱۸۱ نقل شده است. این حدیث شریف ، از آن زمان تاکنون مورد توجّه و اعتماد بزرگان بوده است. چنانچه جناب سیّد بن طاووس در فصل ۹۰ از کتاب گرانقدر کشف المحجّه، ضمن سفارش های خود به فرزندش سیّد محمّد، این حدیث را متواتر نزد شیعه دانسته و فرزندش را به مطالعه و فهم آن توصیه کرده است. محتوای این مجموعه مشتمل بر دو بخش است: بخش نخست تصاویری از فرمانبری ها و اطاعت های بی درنگ امام علیه السلام در هفت موضع مهم از دوران زندگانی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است. بخش دوم نیز شامل حکایاتی است از بردباری های امام علی علیه السلام در مواجهه با هفت موقف ناگوار پس از رحلت جانگداز آن حضرت. که مجموعاً از زبان خود امام علیه السلام  نقل شده است. این روایت جامع در قالب یک گزارش زنده و مستقیم باز آفریده شده وگزارش گرِ صحنه، خواننده ی محترم را به محضر مولای متقیان علیه السلام و دیدار با ایشان فرا می خواند. گفتنی است که گزارش گرِ این دیدار، به منظور تکمیل مطالب خود و توضیح بیشتر برخی نکات، از روایات و منابع دیگری نیز درهمان زمینه بهره جسته است،که مهمترینِ آن ها به شرح زیر است:


نهج البلاغه ، خطبه۳، با عنوان خطبه شقشقیّه


نهج البلاغه، خطبه۲۳۴،با عنوان خطبه قاصعه


بحار الانوار، ج ۹۳ ، کتاب الصّوم ، ح ۲۵


بحارالانوار،ج ۱۳،کتاب النبوّه،باب وفات موسی علیه السلام ،ح۸ و۱۰


 و یک تمنّا هم در پایان آنگاه که لحظاتی بدین بهانه به یاد مولا علی علیه السلام نشستی، در ثواب عبادت خویش، کسانی را که در پیدایش این اثر سهمی داشته اند، شریک کن.


 http://www.missagh.org

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید