ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

حضرت داود نبی علیه السلام

بنى اسرائیل پس از یوشع بن نون دچار اختلاف و کشمکش ى به تعبیر جامه تر دچار نافرمانى و معصیت الهى شدند و دشمنان آن ها که در کمین بودند از این فرصت استفاده کرده و اندک اندک قسمتى از شهرها و زمین هایى را که در دستشان بود از آن ها گرفتند و افراد بسیارى از ایشان را در جنگ کشتند.


بنى اسرائیل صندوق و تابوتى داشتد که بنابر برخى از روایات، طول و عرضش سه ذرع در دو زرع بود و به خاطر محتویات آن (1006) یا عوامل دیگر، خداى تعالى خاصیتى در آن نهاده بود که هرگاه به جنگ دشمنان مى رفتند، آن ار پیش ‍ روى لشکر خود مى گذاشتند و همان موجب آرامش دل و پیروزى آنان بر دشمن مى شد و حتى طبق پاره اى از روایات، با آن ها سخن مى گفت و راه خیر و شرّ و صلاح و فساد آن ها را بدیشان یادآورى مى کرد و شاید چنان که برخى احتمال داده اند، منظور این باشد که همان ایمانى که داشتند، موجب آرامش دل آن ها بود و قهراً سبب هدایت ای
شان مى گردید یا راه خیر و هدایت به دلشان الهام مى شد.


بر اثر اختلاف، ظلم، سرکشى و گناهانى که میان بنى اسرائیل پیدا شد، کم کم شوکت و قدرتشان از دست رفته و دشمنان بر آن ها مسلط شدند و در یکى از جنگ ها آن تابوت مقدس نیز بدست دشمنان افتاد و روح افسردگى و شکست در آنان پدیدار شد و کارشان به جایى رسید که جالوت یکى از پادشاهان و دشمنان بنى اسرائیل آن ها را به جزیه دادن و باج و خراج مجبور کرد و زبون و خوار گردانید.


ضمناً چنان که على بن ابراهیم در تفسیر خود از امام باقر(ع) روایت کرده و در برخى از تواریخ نیز آمده، تا آن زمان مقام پیامبرى در بنى اسرائیل مخصوص به خاندان لاوى بود که خداى تعالى پیغمبران بنى اسرائیل را از میان فرزندان او انتخاب مى فرمود و مقام پادشاهى در خاندان یوسف و فرزندان او بود و خداوند نبوت و سلطنت را براى آن ها در یک خاندان گرد نیاورده بود.

</o:p&gt ;

اشموئیل و طالوت 


خداى تعالى از خاندان لاوى پیغمبرى به نام اسموئیل یا شموئیل مبعوث فرمود آن پیغمبر الهى چنان که گفته اند، در طول چهل سال رنج و مشقت، توانست تا حدودى به وضع سیاسى بنى اسرائیل سر و سامانى بدهد و بیشتر آن ها را از بت پرستى و انحراف بازدارد.
بنى اسرائیل براى جنگ با دشمنان و باز گرفتن سرزمین هاى از دست رفته و شوکت و عظمت خود، از وى خواستند پادشاهى براى آن ها تعیین کند تا با سرپرستى و فرمان او با دشمنان بجنگند و او از طرف خداى تعالى طالوت را براى ایشان تعیین کرد.
داستان مزبور را خداى تعالى این چنین بیان فرموده است: 
آیا داستان آن دسته از بزرگان بنى اسرائیل را پس از موسى نشنیدى که به پیغمبر خود گفتند: پادشاهى براى ما نصب کن تا در راه خدا کارزار کنیم. وى گفت: شاید وقتى کارزار بر شما نوشته (و مقرر) شود کارزار نکنید (و شانه از زیر بار فرمان الهى خالى کنید)؟ گفتند: چرا در راه خکدا کارزار نکنیم با این که از دیار و فرزندان خود دور شده ایم، اما وقتى کارزار ب
ر آها مقرر شد، جز اندکى از ایشان (از جنگ با دشمن) روى بگردانیدند و خدا به کار ستمکاران دانا و آگاه است. پیغمبرشان به ایشان گفت: همانا خداوند طالوت را به پادشاهى شما نصب فرمود. آن ها (به صورت اعتراض) گفتند: از کجا وى را بر ما پادشاهى باشد با این که ما به پادشاهى از او سزاوارتریم و او را وسعت مال نیست (و مال فراوان ندارد). پیامبرشان به آن ها گفت: نشانه حکومت او این است که صندوق عهد را به سوى شما خواهد آمد
.(۱۰۰۷)
بدین ترتیب اسموئیل نشانه پادشاهى و فرمان روایى طالوت را براى ایشان بیان فرمود و پاسخ ایرادشان را نیز داد و طالوت پادشاه بنى اسرائیل شد.


مورخان موضوع آمدن تابوت به نزد بنى اسرائیل را چنین نقل کرده اند که وقتى دشمنان بنى اسرائیل تابوت را از آن ها گرفتند، به بت خانه خود آور
ده و در محلى گذاشتند. اما پس از چند روز دردى در گردن خود احساس کردند و دانستند که اثر همان تابوت است. به ناچار جاى آن را تغییر دادند، اما هر جا تابوت را مى بردند، بلا و مرگ و وبا در آن جا ظاهر مى شد، ازاین رو در صدد برآمدند آن را به بنى اسرائیل بازگردانند و از نزد هود خارج کنند. به همین منظور آن را روى تختى گذاشتند و تخت را بر پشت دو گاو بستند و گاوها ر رها کردند تا این که فرشتگان الهى آمدند و گاوها را به سوى بنى اسرائیل سوق دادند و بدین ترتیب تابوت به نزد بنى اسرائیل بازگشت.
بنى اسرائیل پس از مشاهده تابوت، اطاعت طالوت را گردن نهادند و آماده فرمان او شدند. طالوت نیز آن ها را به جنگ جالوت برد.
قرآن کریم ادامه داستان را این گونه نقل فرموده است: 
و چون طالوت سپاهیانش را حرکت داد به آن ها گفت: خداوند شما را به نهرى آزمایش مى کند. هر کس از آن بنوشد از من نیست و هر کس از آن ننوشد از من است مگر آن کس که با دست خویش کفى برگیرد و (چون به نهر رسیدند) جز اندکى از ایشان (دیگران) از نهر نوشیدند.(۱۰۰۸)
لشکریان طالوت که به قولى هشتاد هزار و به نقل دیگر هفتاد هزار نفر بودند، سخت تشنه شدند. طالوت به آن ها گفت: سر راه شما نهر آبى است،
(۱۰۰۹) اما هر کس بیش از یک مشت از آن بخورد پیرو من نیست و این آزمایشى است از جانب خداى تعالى تا فرمان بردارى و نافرمانى شم امعلوم شود. هنگامى که به آب رسیدند، جز اندکى از آن ها که مطابق روایات سیصد و سیزده نفر بودند، بقیه به دستور طالوت عمل نکرده و هر چه توانستند از آن آب خوردند و همین سبب شد که بر تشنگى آن ها افزوده شود و سیراب نگردند و در روز کارزار نیز بى تابى و ترس خود را اظهار کنند و بگویند: ما امروز طاقت جنگ با جالوت و سپاهیانش را نداریم. ولى آن ها که به دستور عمل کرده و آب نخورده و اگر هم خوردند به جز مشتى از آب نیاشامیدند، تشنگیشا برطرف شد و در وقت جنگ نیز چابک و آماده کارزار شدند و انبوهى لشکر دشمن آن ها را مرعوب نساخت و گفتند: چه بسیار گروه هاى اندک که به خواست خدا بر گروه هاى زیاد غلبه کرده و خدا پشتیبان صابران است.(۱۰۱۰)&n
bsp;و از هداى تعالى نیز کمک طلبیده و عرض کردند: 
پروردگارا! به ما صبر و شایدارى بده و بر گروه کافران پیروزمان گردان.(۱۰۱۱)
بدین ترتیب اهل اخلاص و اطاعت از نافرمانان نفاق پیشه ممتاز شده و طالوت دانست که جز اندکى از لشکریان وى، بقیه آن ها افرادى سست عنصر و ناپایدار هستند و در وفت آزمایش، باطن نافرمان خود را آشکار مى سازند.


 


کشتن شدن جالوت به دست داود و پیروزى بنى اسرائیل 


دو لشکر به هم رسیدند و در برابر یک دیگر صف کشیدند. در میان سربازان طالوت سه برادر بودند که پدر پیرى به نام ایشا داشتند و برادر کوچکى هم به نام داود. ایشا آن سه پسر را به همراه لشکریان طالوت به جنگ فرستاد، ولى برادر کوچکشان داود را براى چرانیدن گوسعندان و رفع احتیاجات خود نگه داشت، زبرا او کار آزموده براى جنگ نبود و ایشا فکر مى کرد که داود داراى قدرت و نیروى کافى نیست که بتواند با لشکریان جالوت بجنگد. بعد از مدتى که ایشا دید جنگ طولانى و دشوار شده و کار لشکریان طالوت سخت گردیده است، داود را خواست و بدو گفت: قدرى خوراکى و غذا براى برادران خود ببر و در ضمن از اوضاع میدان جنگ اطلاع تازه اى براى من بیاور.
داود فلاخن خود را که معمولاًهنگام چرانیدن گوسفندان همره برمى داشت تا جانوران را بدان دور کند و گوسفندان را به وسیله آن رام خویش گرداند، با خود برداشت و غذاى برادران را گرفته به میدان جنگ آمد.در راه که مى رفت، چند سنگ نیز از زمین برداشت و با خود برد.
(۱۰۱۲)
همین که وارد میدان شد، از سریازان طالوت شنید که از دلاورى و شجاعت جالوت سخن مى گفتند و کا راو را بزرگ مى شمردند. داود به آن ها گفت: چرا از هیبت جالوت ترسیده و کار او را بزرگ مى شمارید؟ به خدا اگر من او را ببینم، به قتلش خواهم مى رساند. سربازان سخن او را به گوش طالوت رساندند و طالوت او را خواست و از وى پرسید: نیروى تو چیست و چگونه خود را آزموده اى ؟ داود گفت: نیروى من چنان است که گاهى شیر درنده به گوسفندانم حمله کرده و گوسفندى را برگرفته و من به تعقیب شیر رفته و سرش را گرفته ام و با دست هاى خود فک بالا و پایین او را از هم شکافته و گوسفند را از دهانش بیرون کشیده ام.


پیش از آن نیز خداى تعالى به طالوت وحى کرده بود که قاتل جالوت کسى است که وقتى زره تو را بر تن کند، به قامتش ‍ راست آید. در این وقت طالوت زره خود را خواست و بر تن داود پوشاند و دید که زره بر تن او راست آمد. این جریان سبب شگفتى طالوت و حاضران گردید و گفت: امید است خداى تعالى به دست این جوان جالوت را بکشد و نابود گرداند.


چون روز دیگر شد و دو لشکر برابر هم قرار گرفتند، داود گفت که جالوت را به من نشان دهید و چون او را به داود نشان دادند، سنگى در فل
اخن گذاشت و پیشانى او را هرف گرفته و سنگ را به سمت او پرتاب کرد. آن سنگ سر جالوت را از هم بشکافت، پس سنگ دوم و سوم را نیز رها کرد و جالوت را سرنگون ساخت و لشکریانش را درهم شکست.
این وضوع سبب شد که نام داود بر سر زبان ها بیفتد و اندک اندک عظمتى پیدا کند و بنى اسرائیل وى را به فرمان روایى خود انتخاب کنند و خداى تعالى نیز او را به نبوت خویش برگزید.


در تواریخ و روایات اهل سنت آمده است که طالوت دختر خود را بدو داد(۱۰۱۳) و پس از آن به داود حسد برد و در صدد قتل وى برآمد، ولى خداى تعالى او را حفظ کرد. ولى این روایات قابل اعتماد نبوده و ساحت طالوت که خداوند او را به علم و حکمت ستوده و فرمان روایى بنى اسرائیل را به وى عنایت فرموده، مبراى از این سخنان است. به همین سبب ما آن قسمت از سرگذشت طالوت را که نجّار و دیگران نقل کرده اند، بیان نکرده و این فصل را به همین جا خاتمه مى دهیم.


آن چه خداوند به داود داد


خداى تعالى گذشته از آن که معم نبوت را به داود داد، سلطنت بنى اسرائیل را نیز به آن حضرت ارزانى داشت و این دو مقام را براى او جمع کرد.(۱۰۱۴) و نعمت هاى دیگرى نیز به ان عنایت فرمود، از آن جمله در سوره انبیاء فرموده است: و کوه ها و پرندگان را رام و مسخر داود کردیم که با وى تسبیح مى گفتند “ و ساختن زره را براى شما بدو یا د دادیم تا شما را از کارگر شدن سلاح ها محافظت کند.
البته در این که منظور از تسبیح کوه ها و پرندگان چیست وت تسبیح آن ها با داود چگونه بوده است، د رتفاسیر اختلاف است. برخى گفته اند: منظور آن است که کوه ها و پرندگان از روى اعجاز همراه او مى رفتند و رام او بودند و معناى تسبیح آن ها همین رام بودن و رفتن آن ها همراه داود بوده است.


نقل دیگر آن است که به همراه تسبیح داود، آن ها نیز تسبیح مى کردند.


قول سوم آن است که خداى تعالى کوه ها را مسخر داود کرد تا به هر جا که بخواهد چاه حفر کند و چشمه احداث کرده و معدن استخراج نماید، درباره صنعت زره بافى داود نیز مطابق روایات و تواریخ، خداى تعالى آهن را در دست او نرم کرده بود و بى آن که به کوره و آتش احتیاج داشته باشد، قطعه هاى آهن را به دست مى گرفت و چون در دست داود مى آمد، هم چون موم و خمیر نرم مى شد و آن حضرت آن را به صورت مفتول هاى باریک درآورد
ه و زره مى بافت.


قتاده یکى از مفسران گفته است: داود نخستین کسى بود که زره بافت و از ان در جنگ ها استفاده کرد.(۱۰۱۵) خداى تعالى در این باره فرموده: و به داود از جانب خود فضلى (و برترى و مزیتى) دادیم (که گفتیم:) اى کوه ها! با وى هم آواز شوید و اى پرندگان ! و آهن را براى او نرم کردیم و (بدو گفتیم) زره هاى کامل (یا فراخ) بساز و حلقه هاى آن را متناسب (و یک نواخت) کن و کار شایسته کنید که من بدان چه مى کنید بینا هستم.(۱۰۱۶)


در سوره ص فرموده است: بنده ما داود را که صاحب نیرو بود یاد کن که به راستى وى بسیار بازگشت کننده (به سوى خدا) بود. ما کوه ها را رام او کردیم که شبان گاه و هنگام برآمدن آفتاب با وى تسبیح مى کردند و پرندگان را نیز دسته جمعى (مسخر او کردیم) که همگى با او تسبیح مى کردند و پادشاهى او را محکم کردیم و حکمت و فرزانگى به او دادیم و سخن نافذ بدو دادیم.(۱۰۱۷) که به گفته بسیارى از مفسران منظور از جمله اخیر، علم و داورى میان مردم بود.
این اثیر مى گوید: از جمله نعمت هایى که خدا به داود عنایت کرده بود، صداى روح افزا و گیرایى بود که وى داشت و هرگاه لب به خواندن زبور مى گشود، وحوش بیابان اطراف وى اجتماع مى کردند.
(۱۰۱۸)


به طور اجمال نعمت هایى را که خداند به داود عنایت کرد، مى توان در جملات زیر خلاصه کرد:


1 کوه ها و پرندگان را مسخر وى گردانید که با او تسبیح مى گفتند و تحت اختیار و اراده وى بودند؛
۲ آهن در دست وى نرم شد که مى توانست آن را بدون گرم کردن در آتش به هر شکل و صورتى که مى خواهد درآورد؛
۳ علم
زره بافى بدو تعلیم شد که در جنگ با دشمنان مورد استفاده بسیار قرار مى گرفت و سبب پیروزى بنى اسرائیل مى گردید؛
۴ نیرویى فوق العاده که خداوند از نظر جسم و علم و عبادت بدو عنایت فرمود؛


5 پایه هاى فرمانروایى و سلطنت او را محکم گردانید و از خلیج عقبه تا رود فرات را تحت فرمان و اطاعت خویش ‍ درآورد.شهرهاى فلسطین را پس از جنگ هاى بسیار گرفت و دمشق را از دست آرمیین بیرون آورد و شهرهاى ساحلى فرات را فتح کرد و به طور کلى از خلیج عقبه تا مرزهاى کشور ایران را تحت حکومت خود درآورد؛


6 حکمت و فرزانگى و علم داورى را بدو داد؛


7 علم منطق الطیر را بدو عنایت فرمود که سخن پرندگان را مى فهمید چنان که جمعى ا
ز مفسران گفته اند و برخى هم از آیه ۱۶ سوره نمل آن را استفاده کرده اند که سلیمان گفت: 
عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّیْرِ ” و هم چنین آیات سوره ص و سباء نیز این مطلب را ذکر کرده اند؛


8 زبور را خداوند بدو موهبت کرد که شامل اوراد مذهبى ۷ تسبیح و تمجید پروردگار و برخى از اخبار آینده بود و در قرآن نیز آمده که خداى تعالى فرموده است: وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَالصّالِحُونَ (1019)؛ در زبور بعد از ذکر (تورات) نوشتیم: بندگان شایسته ام وارث (حکومت) زمین خواهند شد.


9 لحن خوش و صداى گیرایى بدو عنایت فرمود که تاکنون ضرب المثل قرار گرفته و از گوشه و کنار شنیده مى شود که برخى از مؤسسات علمى در صدد برآمدند که آن را با وسایل گیرنده علمى در فضا پیدا کنند؛


10 خداوند به داود فرزندى هم چون سلیمان عنایت کرد که وارث دانش، حکمت و سلطنت او گردید و یکى از انبیاى بزرگ الهى شد.


عبادت و گریه داود


حضرت داود کوشش فراوانى در عبادت حق تعالى داشت بسیار مى گریست. کلینى در حدیثى از امام صادق (ع) روایت کرده که روزه داود چنان بود که تا پایان عمر یک روز روزه بود و یک روز افطار مى کرد.(۱۰۲۰)
صاحب کامل التواریخ مى نویسد: داود شب زنده دار بود و نصف عمر خود را روزه گرفت، نعنى یک روز روزه مى گرفت و یک روز افطار مى کرد
(۱۰۲۱) و عبادت و گریه اش بسیار بود. در عرائس الفنون داستان هاى عجیبى درباره گرنه حضرت داود نوشته شده است، مانند این که گیاه از اشک وى سبز مى شد و از رسول خدا روایت کرده اند که حضرت داود در گونه هایش مانند دو جوى آب پبدیدار گشته بود، و اللّه اعلم.


هم چنین نقل است که حضرت داود روزگار خو را به چهار روز تقسیم کرده بود: روزى براى قضاوت میان بنى اسرائیل، روزى براى رسیدگى به کار زنان خود، روزى براى تسبیح در کوه ها و بیابان ها و روزى براى عبادت که در خانه خلوت مى کرد و رهبانان نزد او مى آمدند و با او در ندبه و نوحه هم صدا مى شدند.


در جاى دیگر نقل است که داود روز خود را به چهار قسمت تقسیم نموده بود: قسمتى را براى نیازها و امور شخصى، قسمتى را براى عبادت، بخشى را براى حلّ و فصل مرافعات و بخش چهارم را براى تربیت جوانان خود تخصیص ‍ داده بود.


قضاوت داود و توبه آن حضرت 


در قرآن کریم داستانى از قضاوت داود و آزمایش آن حضرت آن واقعه، به طور اجمال ذکر کردیده و موضوع استغفار و آمرزش داود بیان شده که موجب تفاسیر گوناگونى گردیده تا آن جا که برخى از مفسران به پیروى از بعضى تفاسیر و روایات اهل سنت و مندرجات تورات نسبت هاى نارویى به آن پیغمبر بزرگوار الهى داده و مقام شامخ آن حضرت را تا سر حدّ آلودگى به گناه کبیره تنزل داده اند. ما براى روشن شدن داستان مزبور در آغاز، آیات قرآنى را آورده، سپس گفتار اهل بیت و پاره اى از سخنان دیگر را در توضیح آن ذکر خواهیم کرد.


خداى تعالى پیغمبر اسلام را مخاطب ساخته و مى فرماید: آیا داستان اهل دعوا که بر دیوار محراب (یعنى محراب عبادت داود) بالا رفتند به تو رسیده، هنگامى که بر داود درآمدند و او از ایشان بترسید و آن ها گفتند: نبرس ما دو
نفر صاحب دعوا هستیم که بعضى ار ما بر بعضى دیگر ستم کرده و تو میان ما به حق، حکم کن و جور (در حکم) مکن و ما را به راه میانه و عدل راهبرى نما؛ همانا بردر من نود و نه میش دارد و من یک میش دارم و او مى گوید که آن (یک میش) را هم به من بده و مرا در گفتار مغلوب ساخته است. داود گفت: به درستى ک با درخواست ضمیمه کردن یک میش تو به میش هاى خود،به تو ستم کرده و بسیارى از شریکانى که با هم آمیزش دارند به یک دیگر ستم مى کنند، مگر کسانى که ایمان داشته و عمل شایسته انجام دهند و تعداد آن ها نیز کم است. و داود بدانست که ما او را آزمایش کردیم و از پروردگار خویش آمرزش خواست و به رکوع افتاد و توبه کرد. ما نیز این جریان را به او بخشیدیم که براى او نزد ما منزلت و سرانجام نیک بود. اى داود! ما تو را خلیفه و جانشین در این سرزمین قرار دادیم، پس میان مردم به حق داورى کن و از هواى نفس پیروى مکن که از راه خدا گمراهت سازد و به راستى آن کسانى که از راه خدا گمراه شوند، عذاب سختى دارند به خاطر آن که روز حساب را فراموش کردند
.(۱۰۲۲)


از مجموع این آیات م
علوم مى شود که دو نفر از طریق غیر عادى، یعنى از دیوار محراب براى رفع خصومت به نزد داود آمدند و داود به همین سبب که آن ها را ناگهان بالاى سر خود دید یا به سبب آن که دشمنان زیادى داشت و احتمال مى داد آن ها براى کشتن او از این طریق و به طور ناگهانى آمده اند، از آن دو نفر ترسید. ولى آن دو داود را دل دارى داده و گفتند: ما به منظور داورى نزد تو آمده ایم و سپس موضوع شکایت خود را مطرح کردند و داود هم بدون تاءمل حکم کرد، اما بعد متوجه شد که این واقعه، آزمایشى از طرف خداى تعالى بود و چنان که شواهد گواهى مى دهد و روایاتى هم در این مورد رسیده، آن دو نفر فرشتگانى بودند که به صورت انسان پیش حضرت داود آمدند تا او را آزمایش کنند، ازاین رو داود زبان به استغفار گشوده و از خداى خود آمرزش مى خواهد و خدا هم از او مى گذرد و بدو سفارش مى کند که به حق حکم کند و از هواى نفس پیروى نکند.
این اجمال داستان طبق قرآن کریم بود، اما چون در این آیات از آزمایش داود و استغفار و توبه و به دنبال آن امر خدا به داورى به حق و پیروى نکردن از هواى نفس سخن به میان آمده، مفسران در صدد تحقیق از اصل داستان برآمده و خواسته اند بفهمند آیا قبل از این موضوع عملى از داود سرزده بود که سبب این آزمایش و سپس موجب صدور آن دستور گردد یا آن که خود همین ماجرا و آمدن دو نفر انسان از طریق غیر عادى و از روى دیوار محراب سبب سوءظن داود گردید و موجب شد تا در صدد انتقام و تنبیه یا قتل آن دو برآید، ولى ناگهان به خود آمد که این احتمالات و افکار با شاءن نبوت سازگار نیست و روح و دل پاک او را آلوده کرده و امتحان و آزمایشى براى او بوده است ؛ ازاین رو استغفار و آمرزش خواهى کرد و به درگاه الهى توبه کرد. یا آن که اصل این قضاوتى که حضرت داود عجولانه و بدون تاءمل و پرسش حال دو طرف انجام داد، نوعى خطا بود که از داود سرزد که ناگهان به خطاى خویش پى برد و از پروردگار آمرزش خواست و خدا هم او را آمرزید.


برخى از مفسران خواسته اند داستان مزبور را با موضوع ازدواج حضرت داود با همسر اوریا مربوط ساخته و آن ماجرا را مقدمه اى بر این داستان بدانند و گویا اینان اصل جریان ازدواج آن حضرت را با همسر اوریا از تورات گرفته و سپس ‍ براى ارتباط آن با موضوع قضاوت میان آن دو نفر مقدارى هم از خود بر آن افزوده اند.


موضوع ازدواج داود با همسر اوریا در تورات این گونه نقل شده است که روزى حضرت داود به پشت بام رفت و همسر اوریا را که زنى زیبا بود بدید و بدو متمایل شد و براى سردار خود در جنگ پیغام فرستاد که اوریا را که در میدان جنگ بود پیش روى تابوت بدارد و به سوى حصار دشمن فرستد و منظورش آن بود که اوریا کشته شود و او همسرش ‍ را بگیرد. فرمانده سپاه نیز با آن که نزدیک شدنه به حصار دشمن برخلاف آیین جنگى بود، دستور داود را به کار بست و همین عمل سبب شکست لشکریان گردید، ولى اوریا در جنگ کشته شد و داود همسرش را به زنى گرفت.


پردازندگان این داستان زننده و مجعول، براى برقرار کردن ارتباط میان داستان مزبور و ماجراى قضاوت میان صاحبان نود و نه میش گفته اند: داود نود و نه زن داشت و چون به زن اوریا مایل
شد، خداوند آن دو فرشته ار فرستاد تا او را متنبه و به خطایش واقف سازند. آن ها مقدمه اى هم بر آن افزوده و گفته اند: داود در محراب مشغول نماز بود که ابلیس ‍ به صورت پرنده سفید و بسیار زیبایى پیش رویش مجسم گردید. داود که آن پرنده را دید، نمازش را قطع کرد و وى را تعقیب کرد تا هم چنان به بالاى بام آمد. پرنده مزبور خور را به خانه اوریا انداخت و داود با دیدگان خود آن راتعقیب کرد و چشمش به همسر اوریا که در حال شست وشوى بدن خود بود افتاد و بدو متمایل شد، الى آخر.
(۱۰۲۳)


ولى اینان فکر نکرده اند که نسبت دادن چنین عملى به یک فرد عادى هم زشت است، چه رسد به یکى از پیمبران بزرگوار الهى با آن همه عبادت و خضوع به درگاه پروردگر و به گفته مرحوم سید مرتضى فساد این گفتار روشن تر از این است که انسان بخواهد بدان پاسخ دهد و از تورات کنونى که داود را پیغمبر نمى داند و گذشته از آن، به طورمسلم مندرحات آن دست خوش تحریف گردیده و در جاهاى دیگر نیز نظیر این اعمال را به پیمبران دیگر نسبت مى دهد، تعجب نیست که چنین به داود دهد. اما از پردازندگان این داستان و آن ها که خواسته اند این دو واقعه را به هم مرتبط سازند، عجیب است و حقیقت آن است که نه داستان ازدواج داود با همسر اوریا بدین شکل بوده و نه آن که این دو داستان به هم
ارتباط داشته است.
شنخ صدوق از اءباصلت هروى حدیثى نقل کرده که امام هشتم (ع) از على بن محمد بن جهم پرسید: مردم درباره داود چه مى گویند؟ هنگمى که على بن محمد بن جهم داستان مجسم شدن شیطان را به صورت پرنده سفید زیبا در پیش ‍ روى داود و قطع نماز و نظر کردن بر بدن همسر اوریا و عاقبت ازدواج با آن زن را به شرحى که نقل کردیم براى آن حضرت بیان کرد، امام هشتم (ع) دست بر پیشانى خود زد و فرمود:
 اِنّاللّه وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعُون شما به پیغمبر یا به پیغمبران الهى نسبت مى دهید که به خاطر تعقیب یک پرنده نماز خودرا قطع کرد و به این مقدار نماز را سبک شمرد و سپس نسبت فحشا و به دنبال آن نسبت قتل به وى مى دهید.


على بن محمد عرض کرد: اى فرزند رسول خدا! پس موضوع خطاى داود چه بود؟ امام فرمود: واى بر تو، همانا داود پیش خود خیال کرد که خداوند کسى را از وى داناتر نیافریده، پس خداى عروجل دو تن از فرشتگان را به نزد او فرستاد تا از بالاى محراب به نزد او روند و شکایت خود را بدین گونه که در قرآن است مطرح کنند. داود عجولانه و بى تاءمل و بدون آن که از مدّعى گواه طلب کند، بر ضدّ او قضاوت کرد و خطاى داود همین اشتباه در
قضاوت بود نه آن چه شما پنداشتید. مگر نشنیده اى که خداوند در دنبال این داستان فرموده است که اى داود! ما تو را در این سرزمین جانشین قرار دادیم، پس میان مردم به حق حکومت کن
.(۱۰۲۴)


على بن محمد عرض کرد: پس داستان داود با اوریا چگونه بود؟ امام رضا(ع) فرمود: در زمان داود رسم این بود که چون زنى شوهرش از دنیا مى رفت یا کشته مى شد، دیگر براى همیشه با دیگرى ازدواج نمى کرد و نخستین کسى که خداوند این کار را براى وى مباح کرد، داود بود که چون اوریا کشته و عدّه همسرش تمام شد، آن زن را به همسرى خود درآورد.(۱۰۲۵)


وجه دیگرى هم که براى موضوع آزمایش داود نقل شده و در بالا نیز بدان اشاره شد، آن است که فخر رازى و دیگران گفته اند: که جمعى از دشمنان داود در صدد قتل وى برآمدند و روزى را که داود براى عبادت خود خلوت کرده بود انتخاب کرده و از دیوار محراب بالا رفتند و خود را بدو رساندند، ولى افرادى را نزد حضرت داود دیدند که با وجود آن ها نمى توانستند به داود دسترسى پیدا کنند، از این رو خواستند براى آمدن خود در آن وقت و بدان کیفیت دلیلى ذکر کرده باشند که آن دعوا را بدان صورت بیان کردند و در حقیقت دعوایى ساختگى بود. حضرت داود که از ضمیر آن ها اطلاع یافت، در صدد انتقام برآمد، ولى ناگهان پشیمان شد و با خود گفت که آن ها کارى نکرده اند که سبب انتقام باشند یا پیش خود فکر کرد شاید به چنین قصد سویى نیامده و به راستى براى رفع دشمنى آمده باشند. همین اتفاق آزمایشى براى داود بود که موجب شد تا از آن فکرى که درباره آن ها کرده و تصمیمى که در مورد انتقام از ایشان گرفته بود، توبه کند.


داستان هایى از قضاوت و زندگى داود(ع)


شیخ طوسى در کتاب تهذیب به سند خود از امام باقر(ع) روایت کرده که روزى امیر مؤمنان به مسجد درآمد و جوانى را دید که گریه مى کند و جمعى اطراف او را گرفته و از وى مى خواهند که آرام شود. على (ع) به آن جوان فرمود: چرا گریه مى کنى ؟ آن جوان عرض کرد: اى امیرمؤمنان ! شریح قاضى حکمى درباره ام کرده که مرا به گریه وادار کرده است. پدرم با این چند تن به سفر رفت و چون بازگشتند، پدرم با آن ها پرسیدم که پدرم چه شد؟ گفتند مرده است. وقتى پرسیدم اموال او چه شد، گفتند مالى نداشت. من آن ها را به نزد شریح آوردم و شریح نیز آن ها را قسم داد و آن ها به همان گونه قسم خوردند، در صورتى که من مى دانم وقى پدرم به مسافرت مى رفت مال بسیارى داشت.


امیرمؤمنان (ع) دستور داد جوان را با آن چند نفر به نزد شریح باز گردانند و چون پیش او آمدند، حضرت رو به او کرد و فرمود: اى شریح !چگونه میان اینان قضاوت کردى ؟ عرض کرد: اى امیرمؤمنان ! این جوان مدعى است که پدرش با این چن
د نفر به مسافرت رفته و با آن ها بازنگشته است. وقتى من این دعوا را شنیدم، به جوان گفتم آیا شاهدى بر ادّعاى خود دارى ؟ او گفت: نه و من هم آن هان را قسم دادم.


على (ع) فرمود: اى شریح ! آیا در چنین جایى این گونه قضاوت مى کنى ؟ عرض کرد: پس حکم در این باره چگونه است ؟ على (ع) فرمود: اى شریح ! به خدا سوگند امروز در این باره حکمى خواهم داد که کسى قبل از من جز داود پیغمبر چنین داورى نکرده باشد.
آن گاه قنبر را طلبید و فرمود که سران سپاه را نزد من حاضر کن و هنگامى که آمدند، هر یک از آن چند نفر را به یکى از سران سپاه سپرد، آن گاه نگاهى به صورت آن ها نکرد و با لحن تهدیدآمیزى فرمود: شما چه مى گویید (و چه خیال مى کنید؟) آیا فکر مى کنید من نمى دانم با پدر این جوان چه کرده اید؟ در این صورت من جاهل خواهم بود.


سپس دستور داد آن ها را از یک دیگر جدا کنند و سر و صورتشان را بپوشانند و هر کدام را پاى یکى از ستون هاى مسجد نگاه دارند. آن گاه عبیداللّه بن ابى رافع کاتب و نویسنده مخصوص خود را خواسته و فرمود قلم و کاغذى بیاورند وسپس خود آن حضرت در جاى گاه قضاوت نشست و مردم نیز اطراف على (ع) اجتماع کردند. حضرت به آن ها فرمود: هر زمان من تکبیر گفتم (صدا به اللّه اکبر بلند کردم) شما ن
یز تکبیر گویید.


در این وقت دستور داد یکى از آن چند نفر را هم چنان که سر و صورتش بسته بود بیاوردند. وقتى او را پیش آوردند، صورتش را باز کردند. آن گاه به عبیدالله بن ابى رافع فرمود: هر چه مى گوید بنویس. سپس از آن مرد پرسید: شما در چه روزى از منزل بیرون رفتید؟
در فلان روز.


در چه ماهى؟


در فلان ماه.


هنگامى که مرگ پدر این جوان رسید به کجا رسیده بودید؟


به فلان جا.


در کدام منزل از دنیا رفت ؟


در فلان منزل.


بیمارى اش چند روز طول کشید؟


فلان مقدار.


چه کسی از او پرستارى مى کرد؟ در چه روزى مرد؟ چه کسى او را غسل داد؟ در کجا غسلش داد؟ چه کسى او را کفن کرد؟ با چه کفنش کردید؟ چه کسى بر او نماز خواند؟ چه کسى در قبر او رفت ؟ و پاسخ همه این سؤال ها را نوشتند و چون به اتمام رسید، حضرت تکبیر گفت و مردم نیز با آن حضرت تکبیر گفتند. صداى تکبیر که به گوش آن چند نفر رسید، یقین کردند که رفیقشان حقیقت ماجرا را براى امیر مؤمنان (ع) نقل کرده است.


آن گا
ه على (ع) دستور داد سر و صورت آن مرد را بپوشانند و به زندانش ببرند. سپس یکى دیگر از آن ها را خواست و دستور داد او را پیش رویش بنشانند و سر و صورتش را باز کنند. وقتى صورتش باز شد، بدو فرمود: تو خیال کردى من نمى دانم شما چه کرده اید؟


آن مرد گفت: اى امیرمومنان ! من یک نفربیشتر نبودم و به راستى که کشتن او را خوش نداشتم و نمى خواستم او را بکشند. بدین ترتیب به قتل پدر آن جوان اقرار کرد. سپس آن حضرت یک یک آن ها را نزد خود طلبید و همگى به قتل آن مرد و گرفتن اموال او اقرار کردند و آن مرد را با دیه قتل و خون بهاى وى از ایشان گرفت و به جوان پرداخت.
شریح عرض کرد: اى امیر مؤمنان ! قضاوت داود چگونه بود؟


حضرت فرمودند: داود به جمعى از کودکان بر خورد که مشغول بازى بودند و یکى را به نام مات الدّین&amp ;nbsp;(یعنى دین و آیین مُرد) صدا مى زند. داود آن کودک را پیش خواند و فرمود: نامت چیست ؟


مات الدین.


چه کسى تو را به این نام نامیده است ؟


مادرم.


داود نزد مادرش آمد و پرسید: اى زن ! نام این پسرت چیست ؟


مات الدین.


چه کسى این نام را روى این کودک گذاشته است ؟


پدرش.


به چه مناسبت و براى چه ؟


پدرش با جمعى به سفر رفت و در آن وقت من بر این کودک حامله بودم. پس از مدتى هم سفران شوهرم بازگشتند، ولى شوهرم همراه آن هانیامد و من از ایشان حال شوهرم را پرسیدم. آن ها گفتند که او از دنیا رفت. پرسیدم که مالش چه شد؟ گفتند مالى نداشت. از آن ها پرسیدم: آیا وصیتى نکرد؟


آن ها گفتند: آرى. گفت که همسرم حامله است، به او بگویید اگر دختر یا پسر زایید، نامش را مات الدین بگذار و من هم طبق وصیت شوهرم نام این پسر را مات الدین گذاشتم.


داود به آن زن فرمود: زنده هستند یا مرده اند؟ زن گفت: زنده هستند. داود فرمود: مرا نزد آن ها ببر. وقتى به نزد ایشان رفت یک یک آن ها را از خانه هاشان بیرون آورد و چنان که اکنون دیدى از آن ها اقرار گرفت (و معلوم شد که آن ها پدر آن کودک را کشته و اموالش را برده اند) و سپس داود مال آن مرد را با خون بهاى او از ایشان بازگرفت و به زن داد و فرمود: نام پسرت را عاش الدّین بگذار، یعنى دین زنده شد.(۱۰۲۶)


# # #


مجلسى در بحارالانوار از امام باقر(ع) روایت کرده که آن حضرت فرمود: روزى حضرت داود نشسته بود و جوانى ژولیده با ظاهرى فقیرانه که خیلى نزد آن حضرت مى آمد نیز در محضر آن
حضرت حاضر بود. در این هنگام ملک الموت وارد شد و نگاه تندى به آن جوان کرد و بر وى خیره شد.


حضرت داود به ملک الموت فرمود: به این جوان خیره شدى ؟


ملک الموت گفت: آرى من ماءمورم هفت روز دیگر جان این جوان را در همین جا بگیرم.


داود پیغمبر(ع) از این سخن، دلش به حال آن جوان سوخت و رو به او کرد و فرمود: اى جوان ! زن گرفته اى ؟
پاسخ داد: نه، هنوز ازدواج نکرده ام.


داود به او فرمود: به نزد فلان مرد که یکى از بزرگان بنى اسرائیل بود برو و از طرف من به او بگو که داود به تو دستور داده که دخترت را به همسرى من درآور و همین امشب نزد آن دختر مى روى و خرج ازدواج تو نیز هر چه مى شود بردار و هم چنان نزد همسرت باش تا هفت روز دیگر و پس از هفت روز همین جا نزد من بیا.


جوان به دنبال ماءموریت رفت و پیغام حضرت داود را به آن مرد بنى اسرائیلى رسانید و او نیز دخترش را به آن جوان داد و همان شب، عروسى انجام شد و جوان هفت روز نزد آن دختر ماند و پس از هفت روز نزد حضرت داود بازگشت.
داود از وى پرسید: وضع تو (در این چند روزه) چگونه بود؟


پاسخ داد: هیچ گاه در خوشى و نعمتى مانند این چند روز نبوده ام.


داود فرمود: اکنون بنشین.


جوان نشست، و داود چشم به راه آمدن ملک الموت بود تا طبق خبرى که داده بود بیاید و جان این جوان را بگیرد. اما مدتى گذشت و ملک الموت نیامد، از این رو به جوان رو کرد و فرمود: به خانه ات بازگرد و روز هشتم دوباره به نزد من بیا.
جوان رفت و پس از گذشت هشت روز دوباره به نزد داود بازگشت و هم چنان نشست و خبرى از ملک الموت نشد. و همین طور هفته سوم تا این که ملک الموت به نزد داود آمد.


داود بدو فرمود: مگر تو نگفتى که من ماءمورم تا هفت روز دیگر جان این جوان را بگیرم ؟
پاسخ داد: آرى.


فرمود: تاکنون سه هشت روز از آن وقت گذشته است ؟


ملک الموت گفت: اى داود! چون تو بر این جوان رحم کردى، خداوند نیز او را مورد مهر خویش قرار داد و سى سال بر عمرش افزود.(۱۰۲۷)


# # #


شیخ صدوق در کتاب اکمال و امالى به سندش از امام صادق (ع) روایت کرده که روزى داود از خانه بیرون رفت و زبور مى خواند و چنان بود که هنگام زبور خواندن او، کوه و سنگ و پرنده و درنده اى نبود جز آن که با او هم صدا مى شد. داود هم چنان رفت تا به کوهى رسید که در آن کوه پیغمبرى به نام حزقیل بود که خدا را عبادت مى کرد.
همین که حزقیل آواز کوه ها و درندگان و پرندگان را شنید، دانست که داود بدان جا آمده و با وحى الهى داود را به نزد خود برد. داود رو به او کرد و فرمود: آیا تاکنون قصد گناهى کرده اى ؟
نه.
آیا تاکنون از این عبادتى که براى خدا مى کنى حالت خودپسندى تو را گرفته است ؟
نه.
آیا تاکنون به دنیا متمایل شده اى که بخواهى از شهوات و لذات آن بهره اى برگیرى ؟
آرى گاهى به دلم خطور مى کند.
در چنین وقتى چه عملى انجام مى دهى ؟
داخل این غار مى شوم و بدان چه در آن است پند مى گیرم.
داود برخاسته و به درون آن غار رفت و در آن جا تختى از آهن دید که روى آن جمجمه اى پوسیده و استخوان هایى قرار داشت و در آن جا لوحى از آهن دید که در آن نوشته بود: من اورى شلم هستم که هزار سال سلطنت کردم و هزار شهر ساختم و از هزار دختر بکارت گرفتم، اما سرانجام من این است که خاک بسترم شده و سنگ سخت بالشم گردیده و مار و مورها همسایه ام مى باشند تا هر کس مرا مى بیند به دنیا مغرور نگردد.


# # #


ورّام ابن ابى فراس در کتاب تنبیه الخواطر (معروف به مجموعه ورام) در حدیث مرفوعى از امام صادق (ع) روایت کرده که داود پیغمبر به درگاه خدا عرض کرد: پروردگارا! هم نشین مرا در بهشت به من معرفى کن. خداى تعالى بدو وحى کرد که او مَتى، پدر یونس است. داود از خداوند اجازه گرفت که به دیدار او برود و خدا اجازه داد. پس به اتفاق سلیمان فرزندش، به جاى گاه متى رفتند و خانه او را که خانه اى حصیرى بود پیدا کردند. وقتى سراغش را گرفتند، به آن دو گفته شد که او در بازار است. چون به بازار آمدند و پرسیدند، مردم گفتند که او راباید خارکنان پیدا کنید. هنگامى که به نزد خارکنان رفتند، گروهى از مردم گفتند: ما نیز در انتظار آمدن او هستیم و هم اکنون خواهد آمد.
داود و سلیمان در آن جا به انتظار آمدن متى نشستند و ناگاه او را دیدند که از دور مى آید و پشته اى از هیزم بر سر دارد. مردم که او را دیدند برخاسته و پشته هیزم را از سر او برگرفتند. متى حمد خداى را به جاى آورد و سپس گفت: کیست که پاکى را به پاکى خریدارى کند؟ یکى برخاست و قیمتى براى آن پشته هیزم گذاشت و خواست بخرد که دیگرى جلو رفت و مقدارى بر آن مبلغ افزود تا سرانجام به یکى از آن ها فروخت.
در این هنگام داود و سلیمان جلو رفتند و بر وى سلام کردند. متى گفت: بیایید تا به خانه برویم، و مقدارى گندم خرید و به خانه آورد و آن را آرد کرد و سپس در ظرفى که از تنه درخت خرما ساخته شده بود خمیر کرد. آن گاه آتشى روشن کرد و آن
خمیر را در ظرفى نهاده روى آتش گذاشت و سپس به نزد داود و سلیمان آمد و به گفت و گوى با آن دو مشغول شد.
آن گاه برخاست و دید که خمیرش پخته شد، پس آن نان را برداشته و در همان ظرف چوبى که از تنه درخت خرما بود گذاشت و وسط آن نان را باز کرد ومقدارى نمک روى آن ریخت. سپس ظرفى از آب نیز در کنار خود گذاشت و لقمه اى از آن نان را برگرفت و چون به طرف دهان آورد 
بِسمِ اللّه گفت و چون آن را فرو داد الحمدُللّه گفت و هر لقمه اى که بر مى داشت، همین کار را مى کرد. آن گاه ظرف آب را برگرفت و بسم اللّه گفت و مقدارى نوشید و سپس ‍ الحمدللّه گفت. سپس به دنبال آن گفت: 
پروردگارا! کیست که او را همانند من نعمت داده باشى و چون من مورد عنایت و رحمت خود قرارش داده باشى ؟ چشم و گوش و بدنم را سالم کردى و نیرو به من دادى تا به سراغ خارى و درختى که آن را غرس نکرده و آبیارى اش نکرده و رنج نگهبانى آن را نکشیده بودم رفتم. آن گاه کسى را برایم فرستادى که آن را از من خریدارى کند و من از پول آن گندمى که خود نکاشته بودم، خریدارى نمودم و آتش را مسخر من کردى تا آن را پختم و به من اشتهایى دادى که آن را بخورم و نیرو بگیرم تا فرمان بردارى تو را انجام دهم. اى خدا! سپاس و حمد مخصوص توست  این سخنان را گفته و گریست.


داود که آن منظره را دید رو به سلیمان کرد و گفت: اى فرزند! برخیز که من هرگز بنده اى سپاس گزارتر براى خدا از این مرد ندیده ام.(۱۰۲۸)


# # #


مولوى داستانى از لقمان و داود به نظم درآورده که معلوم نیست آیا واقعاً داستان مزبور حقیقت داشته یا این که منظورش همان تذکر اخلاقى و فضیلت صبر بوده است و بر فرض آن که حقیقت داشته، معلوم نیست آیا لقمان مزبور، همان لقمان حکیم بوده که در قرآن کریم سوره اى به نام او آمده و قسمتى از سخنان حکیمانه او در آن سوره ذکر شده یا شخص دیگرى با این نام که معاصر حضرت داود بوده است. به هر صورت، داستان مزبور از آن نظر که مشتمل بر نکته هاى اخلاقى و نشان دادن مقام و فضیلت صبر مى باشد، داستان خوبى است.


رفت لقمان سوى داود از صفا                         دید کو مى کرد ز آهن حلقه ها 


جمله را با هم دگر در مى فکند                      ز آهن و پولاد آن شاه بلند


صنعت زراد او کم دیده بود          &
nbsp;     
            در عجب مى ماند و وسواسش فزود


کاین چه شاید بود واپرسم از او                      که چه مى سازى ز حلقه توبه تو 


باز با خود گفت صبر اولى تر است                   صبر با مقصود زودتر رهبر است 


چون نپرسى زودتر کشفت شود                     مرغ صبر از جمله پران تر شود


ور بپرسى دیرتر حاصل شود                          سهل از بى صبریت مشکل شود


چون که لقمان تن بزد اندر زمان                      شد تمام از صنعت داود آن 


پس زره سازید و در پوشید او                         پیش لقمان آن حکیم صبر خود 


گفت: این نیکو لباس است اى فتى                 در مصاف و جنگ، دفع زخم را 


گفت: لقمان صبر هم نیکو دمى است               کو پناه و دافع هر جا غمى است 


صبر را با حق قرین کرد اى فلان                      آخر والعصر را آکد بخوان 


صد هزاران کیمیا حق آفرید                            کیمیایى هم چو صبر آدم ندید


عمر و وفات داود(ع)


صدوق از امام صادق (ع) از پدرانش از رسول خدا روایت کرده که فرمود: داود صد سال تمام عمر کرد که چهل سال آن دوران سلطنت او بود.(۱۰۲۹)


نظیر همین گفتار را ابن اثیر در کامل التواریخ نقل کرده و گفته است: هنگامى که داود از دنیا رفت، عمر آن حضرت ۱۰۰ سال و مدت سلطنتش ۴۰ سال بود و این مطلب در روایت صحیحى از رسول نقل شده است.
هنگامى که مرگ آن حضرت فرا رسید، سلیمان فرزندش را به جانشینى خویش منصوب کرد و وصیت هاى خود را به وى نمود و از دنیا رفت و بنى اسرائیل جنازه آن حضرت را در بیت المقدس در قریه داود به خاک سپردند.
در خاتمه این فصل، تذکر این مطلب نیز لازم است که جمعى از مورخان بناى بیت المقدس را به داود نسبت داده اند، ولى بیشتر که بناى مزبور به دست سلیمان انجام شد، و ما ان شاءاللّه تعالى شرح آن را در احوالات حضرت سلیمان خواهیم نگاشت.


حکمت داود


در قرآن کریم خداى تعالى در سوره نساء و سوره بنى اسرائیل فرموده است: ما به داود زبور را دادیم.(۱۰۳۰) و در سوره انبیاء فرموده است: «و ما در زبور پس از ذکر (تورات) نوشتیم که زمین را بندگان صالح و شایسته من وارث خواهند شد.(۱۰۳۱)»
زبورى که اکنون در دست است، مشتمل بر صد و پنجاه مزمور است که اوّل آن این گونه است: 
خوشا به حال کسى که به مشورت شریران نرود و به راه گناه کاران نایستد و در مجلس استهزاء کنندگان ننشیند، بلکه رغبت او در شریعت خداوند است و روز و شب در شریعت او تفکر مى کند، پس مثل درختى نشانده نزد نهرهاى آب خواهد بود که میوه خود را در موسمش مى دهد. برگش پژمرده نمى گردد و هر آن چه مى کند نیک انجام خواهد داد. شریران چنین نیستند، بلکه مثل کاه هستند که باد آن را پراکنده مى کند، پس شریران در داورى نخواهند ایستاد و نه گناه کاران در جماعت عادلان، زیرا خداوند طریق عادلان را مى داند، ولى طریق گناه کاران خواهد شد.
این صد و پنجاه مزمور به پنج کتاب تقسیم مى گردد و چنان که گفته اند، هفتاد و سه مزمور آن را به داود نسبت مى دهند و بقیه به اشخاص دیگر یا به نویسندگان نامعلوم منسوب است و مزمور ۷۲ و ۱۲۷ آن به نام مزمور سلیمان نامیده شده است.
به طور کلى شکى نیست که قسمتى از زبور فعلى، صدها سال پس از داود تنظیم شده مانند مزمور ۱۳۷ که با این جمله آغاز مى شود 
نزد شهرهاى بابل آن جا نشستیم “ و معلوم است این قسمت پس از اسارت بنى اسرائیل و تبعید ایشان به بابل در حمله بخت النصر نوشته شده است و نیز شکى نیست که دست تحریف در آن راه یافته و تحریف کنندگان، نسبت هاى ناروایى به انبیاى الهى داده و در زبور وارد کرده اند.


طبق روایات ما، سخنان حکمت آمیز دیگرى نیز به حضرت داود وحى شد یا از آن حضرت روایت شده است که ما قسمتى از آن ها را از روى روایات گلچین کرده و براى شما ترجمه مى کنیم و شاید با مراجعه و تتبّع، مضامین این روایات را در زبور فعلى نیز بیابید:
۱ شیخ صدوق در امالى و عیون و معانى الخبار از امام صادق (ع) روایت کرده است که خداى عزوجل به داود وحى کرد: گاهى بنده اى از بندگان من حسنه (و عمل خیرى) نزد من مى آورد که به همان حسنه، بخشت خود را بر وى مباح مى کنم. داود عرض کرد: پروردگارا! آن حسنه چیست ؟ فرمود: در دل بنده مؤمن من خوشى و سرورى وارد کند، لگر چه با دادن یک دانه خرما باشد. داود عرض کرد: براى کسى که تو را بشناسد، شایسته و سزاوار است که امیدش را از تو قطع نکند.
(۱۰۳۲)
۲ حمیرى در قرب الاسناد به سند خود از امام باقر(ع) روایت کرده که آن حضرت فرمود: حضرت داود به فرزندش ‍ سلیمان گفت که پسرم ! از خنده زیاد بپرهیز، زیرا خنده بسیار بنده خدا را در روز قیامت حقیر و پست مى سازد. فرزندم ! دهانت را جز از سخن خیر ببند، زیرا یک بار پشیمانى از سخن نگفتن، بهتر است از چندین بار پشیمانى براى سخنان بسیار. فرزندم ! اگر ارزش سخن گفتن نقره باشد، ارزش سکوت طلاست.
(۱۰۳۳)
۳ شیخ طوسى در مجالس از رسول خد اروایت کرده که خداى تبارک و تعالى به داود وحى فرمود: اى داود! به راستى که بنده من کار خیر و حسنه اى در روز قیامت پیش من آرد که من به خاطر آن عمل او را در بهشت حکومت دهم. داود عرض کرد: پروردگارا! این چگونه بنده اى است که کار خیرى پیش تو آورد و به خاطر آن در بهشت حاکمش گردانى ؟ فرمود: بنده مؤمنى که کوشش در برآوردن حاجت برادر مسلمانش کند و دوست داشته باشد (و بخواهد) که حاجت برآورده شود، خواه حاجتش برآورده شود و خواه برآورده نشود.
(۱۰۳۴)
۴ از قصص الانبیاء راوندى در حدیث مرفوعى روایت شده که خداى تعالى به داود وحى کرد: اى داود! مرا در روزگار فراخى و خوشى یاد کن تا من هم در وقت سختى و گرفتارى دعایت را مستجاب کنم.
(۱۰۳۵)& lt;SPAN style=”LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: ‘Tahoma’,’sans-serif’; COLOR: black; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: ‘Times New Roman'” lang=AR-SA>
5 کلینى از امام صادق (ع) روایت کرده که در حکمت آل داود است که فرمود: شخص عاقل (و خردمند) باید آشناى به زبان خود باشد و دنبال کار خود را گیرد و حافظ و نگهدار زبانش باشد.(۱۰۳۶)
۶ در حدیث دیگرى از آن حضرت روایت کرده اند، از جمله سخنانى که خداى تعالى به داود وحى کرد، آن بود که بدو فرمود: اى داود هم چنان که نزدیک ترین مردم به خدا فروتنان هستند، دورترین مردم از خدانیز متکبران مى باشند.
(۱۰۳۷)
۷ ورّام بن ابى فراس در تنبیه الخواطر روایت کرده که در حکمت آل داود نوشته شده است: بر شخص عاقل و خردمند لازم است که از چهار ساعت غافل نباشد، ساعتى که در آن با پروردگار خود مناجات کند و ساعتى که در آن به حساب خود برسد و ساعتى که به نزد برادران خود برود و آن ها از روى صدق و راستى او را به عیب هایش واقف سازند و ساعتى که نفس خود را براى لذت هاى مشروع و پسندیده آزاد بگذارد، زیرا این ساعت کمک آن ساعت هاى دیگر است.
(۱۰۳۸)
۸ ابن فهدحلى در عده الداعى فرموده که از کلماتى که خداوند به داود وحى فرمود، این بود: اى داود! من پنج چیز را در پنج چیز نهاده ام و مردم آن را در پنج چیز دیگر مى طلبند و نمى یابند. من علم را در گرسنگى و کوشش نهاده ام، ولى مردم آن را در سیرى و راحتى مى طلبند و نمى یابند. من عزّت را در اطاعت و فرمان بردارى خود نهاده ام و مردم آن را در خدمت سلاطین مى یابند و بدان نمى رسند. من ثروت و غنا را در قناعت نهاده ام و آن ها در زیادى مال مى جویند و نمى یابند، و من راحتى را در بهشت نهاده ام و اینان در دنیا مى جویند و نمى یابند.
(۱۰۳۹)
۹ و نیز فرموده است: در زبور داود آمده است که اى فرزند آدم ! از من درخواست (چیزى) مى کنى و من طبق عملى که درباره نفع و سود دارم، آن را از تو باز مى دارم (و به خاطر مصلحت تو حاجتت را روا نمى کنم) سپس تو اصرار مى کنى تا من آن را به تو مى دهم و تو در راه معصیت و نافرمانى من از آن کمک مى گیرى.
(۱۰۴۰)
۱۰ کلینى در کافى از امام صادق (ع) روایت کرده که خداى عزوجل به داود فرمود: اى داود! گناه کاران را مژده و صدیقان را بترسان و بیمشان ده. داود عرض کرد: چگونه گناه کاران را مژده دهم و صریقان را بترسانم ؟ فرمود: گناه کاران را مژره ده که من توبه را مى پذیرم و از گناه مى گذرم و صدیقان را بیم ده که در عمل هاى خود دچار عجب و خودبینى نشوند، زیرا هیج بنده اى نیست که من او را به پاى حساب آورم جز آن که هلاک گردد.
(۱۰۴۱)


پی نوشت ها:


1007-بقره (۲) آیات ۲۴۶ ۲۴۸.


1008-همان، آیه ۲۴۹.


1009-برخى گفته اند که نهرى مابین اردن و فلسطین بود و


 </SPAN&g t;1010-قول دیگر آن است که نهر مزبور نهر فلسطین بود.


1011-  & lt;/SPAN>2و ۳.بقره (۲) آیه ۲۴۹ ۲۵۰.


1012-در برخى از احادیث و هم چنین در کامل ابن اثیر نقل است: هم چنان که مى رفت، سنگ هایى او را صدا زده و گفتند: اى داود! ما را برگیر و با خود ببر که ما براى کشتن جالوت آفریده شده ایم. (اکمال الدین، ص ۹۲ ۹۵؛ کامل التواریخ، ج ۱، ص ۳۲۰.
۱۰۱۳-
کامل التواریخ، ج ۱، ص ۲۲۰.



1014-
صدوق در خصال از امام باقر(ع) روایت کرده که آن حضرت فرمود: خداى تعالى پس از نوح پیغمبرانى که سلطان هم بوده باشند جز چهار تن مبعوث نفرمود: ۱ ذوالقرنین که نامش عیاش بود؛ ۲ داود؛ ۳ سلیمان ؛ ۴ یوسف. عیاش بر مابین مغرب و مشرق سلطنت کرد، اما داود بر مابین شامات تا بلاد اصطخر سلطنت داشت و سلیمان هم به همین صورت، اما یوسف بر مملکت مصر و اطراف آن سلطنت کرد.(خصال، ج ۱، ص ۱۱۸.


1015-طبرسى در مجمع البیان نقل کرده که سبب نرم شدن آهن در دست داود آن بود که روزى هم چنان که داود براى سرگشى ماءموران خود رفته بود، جبرئیل به صورت انسانى پیش وى آمد و بر او سلام کرد. داود جواب سلامش را داد و از وى پرسید: سیره و روش داود میان مردم چگونه است ؟ جبرئیل در پاسخ گفت: سیره خوبى است اگر یک چیز در او نبود. داو
د پرسید: آن یک چیز کدام است ؟ جبرتیل گفت: آن که وى از بیت المال
روزى مى خورد. داود از وى تشکر کرد و سوگند یاد کرد که از آن پس از بیت المال ارتزاق نکن. خداى سبحان که صدق گفتار داود را دانست، آهن را براى او نرم کرد تا به وسیله بافتن زره نان بخورد و صدوق در من لایحضره الفقیه نظیر همین قول را با اختصار از امام صادق (ع) روایت کرده و در آن جا است که داود سیصد و شصت
زره به دست
خود بافت و سیصد و شصت هزار فروخت و بدین ترتیب از بیت المال بى نیاز گردید. (مجمع البیان، ج ۷، ص ۵۸.)


1016-سباء (۳۴) آیات ۱۰ و ۱۱.


1017-ص (۳۸) آیات ۱۷ – ۲۰.


1018-کامل التواریخ، ج ۱، ص ۲۲۳.


1019-انبیاء (۲۱) آیه ۱۰۵.


1020-فروع کافى ۷ ج ۱۰، ص ۱۸۷.


1021-&l t;/A>کامل التواریخ، ج ۱، ص ۲۲۳.


1022-ص (۳۸) آیات ۲۱ ۲۶.


1023-کامل التواریخ، ج ۱، ص ۲۲۴ و ۲۲۵.


1024-1 و ۲.یعنى این آیه
شاهد بر
این است که خطاى آن حضرت خطاى در حد حکم بوده، نه آن چه شما خیال کرده اید، زیرا خداى تعالى به وى خشدار مى دهد که تو جانشین ما در زمین هستى، پس مواظب باش تا میان مردم به حق قضاوت کنى و عجولانه و بى تاءمل و بدون برقرار ساختن موازین قضاوت از اقامه دلیل و شاهد و غیره قضاوت نکن هم چنین در حدیثى که شیعه و سنى از امیرمؤ منان روایت کرده اند، آن حضرت فرمود: اگر به کسى دست یابم که درباره داود عقیده داشته باشد که او با زن اوریا بدان ترتیب که گفتهاند همبستر شده است، دو حدّ بر او جارى مى کنم: یکى به سبب این که به پیغمبران الهى نسبت گناه داده و دیگرى براى اصل این نسبت دروغ ؛)عیون


1025-الاخبار، صص ۱۰۷ و ۱۰۸)


1026-تهذیب، ج ۲، ص ۹۶ و ۹۷.


1027-بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۳۸؛ راوندى، قصص الانبیاء، ص ۲۰۵ و ۲۰۶.


1028-تنبیه الخواطر، ج ۱، ص ۱۸ و ۱۹.


1029-اکمال الدین، ص ۲۸۹؛ کامل التواریخ، ج ۱، ۷۶ و ۷۷& lt;/SPAN>.


1030-نساء (۴) آیه ۱۶۳؛ اسراء آیه ۵۵.


1031-انبیاء (۲۱) آیه ۱۰۵.


1032-معانى الاخبار، ص ۱۰۶؛ عیون
الاخبار، ص ۱۷۴
.


1033-قرب الاسناد، ص ۳۳.


1034-امالى، ص ۳۲۸.


1035-بحار الانوار، ج ۱۴، ص ۳۷؛ قصص الانبیاء، ص ۱۹۸ و ۱۹۹.


1036-اصول کافى، ج ۲، ص ۱۱۶.


1037-همان، ص ۱۲۳.


1038-تنبیه الخواطر، ج ۲، ص ۲۲.


1039-عده الداعى، ص ۲۲ و ۲۳.


1040-عده الداعى، ص ۲۲ و ۲۳.


1041-اصول کافى، ج ۱۲، ص ۳۱۴.


http://allah1.ir

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید