ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

حضرت سلیمان علیه السلام

نام سلیمان در تاریخ به عنوان پیغمبرى رئوف و سلطانى دادگستر و حکمرانى فرزانه ثبت شده است. اکثر مورخان نوشته اند: هنگامى که داود آن حضرت را به جانشینى خود برگزید، از عمر سلیمان بیش از سیزده سال نگذشته بود. و این مطلب در حدیثى از امام موسى بن جعفر نیز روایت شده است.(۱۰۴۲) در پاره اى از احادیث نقل است که چون داود خواست سلیمان را که کودکى بود وصى خویش کند، علما و بزرگان بنى اسرائیل به مخالفت برخاستند و گفتند داود مى خواهد جوان نورسى را بر ما امیر گرداند با این که میان ما بزرگ تر از او نیز وجود دارد. خداى تعالى به او وحى فرمود: مجلسى ترتیب دهد و عصاهاى آنان که مدعى جانشینى داود هستند و هم چنین چوب دستى سلیمان را بگیرد و در اتاقى بنهد و روز دیگر آن عصاها را بیرون آورند و هر کدام از آن ها که سبز شده بود، جانشین داود مى باشد. چون این کار را کردند و روز دیگر بدان اتاق رفتند، دیدند که چوب دستى سلیمان سبز شده است.


در بعضى احادیث سبب این که حضرت داود، سلیمان را به جانشینى خود برگزید، قضاوتى بود که سلیمان در همان کودکى – درباره صاحب زمین و گوسفندان کرد و خداى تعالى در سوره انبیاء بدان اشاده کرده است. گزیده داستان این است که دو نفر به نزد داود آمدند و یکى از آن دو گفت: من زمینى کشاورزى داشتم که آن را کشت کرده بودم و چون سبز شد، گوسفندان این مرد شبانه آمدند و زراعت مرا خورده اند و در روایات زیادى است که گفت: زراعت مزبور درختان مو بوده و خوشه هاى انگور در آن ها ظاهر گردیده بود.


داود براى قضاوت در آن ماجرا سلیمان را طلبید و با او به گفت وگو و مشورت پرداخت یا به نقل بعضى از روایات، قضاوت را در آن باره به سلیمان سپرد و فرمود: نزد سلیمان بروید(۱۰۴۳) تا وى درباره شما حکم کند. سبب مشورت یا ارجاع به سلیمان همین بود که مى خواست شایستگى او را براى جانشینى خود به بنى اسرائیل گوش زد ساخته و به آن ها بنمایاند.
سلیمان حکم کرد گوسفندان را به صاحب زمین بدهند و زمین را به صاحب گوسفندان بسپارند تا وقتى که زراعت به حالت اوّلیه بازگردد و در این مدت، صاحب زمین از شیر و پشم گوسفندان استفاده کند و صاحب گوسفندان نیز به زراعت زمین همت گمارد،بدین تدتیب زیانى متوجه هیچ یک از دو طرف نخواهد گردید. در حدیث کلینى که از امام صادق (ع) روایت کرده، حضرت داود بدو فرمود که چرا خ
ود گوسفندان را به صاحب زمین ندادى چنان که علماى بنى اسرائیل چنین حکم مى کنند؟
سلیمان گفت: زیرا گوسفندان ریشه زراعت و درختان را که نخورده اند و سال دیگر زراعت به حال سابق باز مى گردد.
به دنبال این حکم، وحى الهى نیز به داود نازل گردند و خداى تعالى بدو فرمود: حکم همان است که سلیمان کرده. بدین ترتیب استعداد و شایستگى سلیمان براى جانشینى داود نزد بنى اسرائیل و فرزندان دیگر داود آشکار گردید.
(۱۰۴۴)


آغاز کار سلیمان


مورخان نوشته اند: سلیمان داراى برادران دیگرى بود که از طرف مادر از او جدا بودند و چون عمرشان بیش از سلیمان بود خود را به جانشینى پدر و پادشاهى سزاوارتر مى دانستند.


هنگمى که داود به فرمان پروردگار متعال سلیمان را به جانشینى خود برگزید، یکى از برادران سلیمان به نام آبشالوم برآشفت و در صدد مخالفت و جنگ با پدر برآمد و گروهى را به خود همراه کرده و به جنگ داود آمد. داود از ترس او به شرق اردن گریخت و آبشالوم براى چندى بر تخت سلطنت داود تکیه زد تا این که حضرت داود لشکرى به سرکردگى شخصى به نان یوآب به جنگ آبشالوم فرستاد و آبشالوم در آن جنگ کشته شد و داود به سلطنت بازگشت.


پس از فوت داود، برادر دیگر سلیمان به نام اءدوینا مخالفت آغاز کرده و به همراه هواداران آبشالوم به جنگ سلیمان رفت و پس از جنگى که شد، اءدوینا نیز کشته شد و پایه هاى سلطنت سلیمان میان بنى اسرائیل مسبقر گردید.


نعمت هایى که خداوند به سلیمان داد


خداى تعالى به سلیمن نیز مانند پدرش داود نعمت هاى بسیارى بخشید و موهبت هاى فراوانى بدو عنایت فرمود، مانند: نبوت، سلطنت، علم منطق الطیر، علم قضاوت، حکمت و فرزانگى، رام کردن باد و جنّیان و دیوان و شیاطین براى او “ و نعمت هاى دیگرى که شرحش خواهد آمد. متاءسفانه احوالات این پیغمبر بزرگوار و تاریخ آن حضرت در بسیارى از جاها به دست افسانه پردازان و خرافه نویسان افتاده و اسرائیلیات در تاریخ سلیمان بسیار راه یافته است تا آن جا که نسبت هاى ناروایى به آن حضرت داده اند که حتى نقل آن ها نیز در این جا مناسب نیست،(۱۰۴۵) چنان که به پدرش ‍ داود هم نظیر آن نسبت ها را داده بودند و ما به خواست خداى تعالى در هر قسمت، آن چه مطابق احادیث صحیح است براى شما ذکر نموده و از نقل احدیث و روایاتى که سندش به امثال وهب بن منبه و کعب مى رسد و بیشتر به افسانه و خرافه شباهت دارد تا حدیث صحیح، خوددارى مى کنیم.
بارى چنان که گفتیم خداى تعالى نبوت و سلطنت را با هم به سلیمان عنایت کرد واو را بر کشور حاصل خیز و پهناورى که از خلیج عقبه تا رود فرات وسعت داشت فرمان روا گردانید و به وسیله جنیان و شیاطین و نیروى باد که در اختیار آن حضرت بود، توانست بناهاى مرتفع و شگفت انگیزى مانند بیت المقدس و هیکل معروف و تدمر و سایر آثار که هنوز هم نمونه هاى بسیارى از آن ها در سرزمین فلسطین و شامات موجود است، بسازد و نگارنده از نزدیک بعضى از قسمت ها را دیده ام و براى بیننده جاى تردید باقى نمى ماند که براى ساختمان هاى مزبور و بالا بردن آن سنگ هاى بزرگ، از نیروهاى نامرئى استفاده شده است.


بناى بیت المقدس 


بعضى از مورخان بناى بیت المقدس را به داود پیغمبر نسبت داده اند و گفته اند: در زمان داود عده اى به طاعونى سخت مبتلا شدند و داود چون در مکان فعلى مسجد اقصى دیده بود که فرشتگان از آن جا به آسمان مى روند، به همراه مردم به منظور دعا بدان جا رفت و براى برطرف شدن طاعون، به درگاه خداى تعالى دعا کرد و خداوند هم به دعاى او، طاعون را از مردم برطرف نمود.
از آن پس داود دستور داد در آن مکان مسجدى بسازند و خود دست به کار شروع آن گردید، اما پیش از آن که بناى آن پایان پذیرد، داود از دنیا رفت و به سلیمان وصیت کرد آن را به اتمام برساند. البته قولى هم هست که خود داود پس از این که شهر بیت المقدس را بساخت، دست به کار بناى مسجدى شد و بناى آن را نیز به اتمام رسانید و طلا و جواهرات بسیارى براى تزیین سقف ها و دیوارهاى آن به کار برد و چون بناى آن به پایان رسید، جشن مفصلى برپا داشت و آن روز را عید قرار داد و قربانى ها کردند.
در مقابل اینان هم گروهى گفته اند که داود خواست تا دست به کار بناى آن شود ولى از جانب خداى تعالى بدو وحى شد که این کار به دست تو انجام نمى شود آن را به فرزندت سلیمان واگذار کن. در نقلى هم که به نظر نگارنده چندان اعتبارى ندارد آمده است که داود مصالح ساختمان مسجد بیت المقدس را تهیه کرد، ولى سلیمان دست به کار آن گردید و مصالح عبارت بود از یک صد هزار وزنه طلا و یک میلیون وزنه ئ نقره و مقدارى فرا
وان مس و آهن که قیمت نقره اش به بهاى امروز ۰۰۰/۰۰۰/۳۴۲ و بهاى طلایش ۰۰۰/۵۰۰/۸۸۹ لیره انگلیسى مى شود. سلیمان در سال چهارم سلطنتش بناى هیکل را که همان معبد بیت المقدس بود آغاز کرد و ۶۰۰/۱۸۳ نفر را در ساختانش به کار گماشت. ساختمان این معبد هفت سال ونیم طول کشید و به سال ۱۰۰۵ قبل از میلاد مسیح پایان یافت و نیکوترین بناى دنیا و فخر اورشلیم گردید.


مرحوم طبرسى در مجمع البیان از جبایى که جزء گروه اوّل است نقل مى کند که خداى عزوجل طاعون را بر بنى اسرائیل مسلط کرد و جمع بسیارى در یک روز هلاک شدند. داود به آن ها دستور داد که غسل کنند و با زن ها بچه هاى خود به صحرا روند و به درگاه خداى تعالى زارى کنند، بلکه خداوند انان را مورد رحمت و لطف خویش قرار دهد. صحراى مزبور که بنى اسرائیل براى دعا به آن جا رفتند همان سرزمینى بود که بعداً مسجد را در آن بنا کردند. خود داود نیز بالاى صخره (و سنگى که اکنون نیز هست) برفت و به سجده افتاد و به درگاه خدا نالید و بنى اسرائیل نیز با او به سجده افتادند. هنوز سر از سجده برنداشته بودند که خداوند طاعون را از میان آن ها برداشت.


پس از این که سه روز از این ماجرا گذشت، داود آن ها را جمع کرد و به ایشان فرمود: خداى تعالى بر شما منّت گذاشت و مورد لطف خویش قرارتان داد. اکنون به شکرانه این نعمت بیایید و در آن نقطه اى که دعایتان به اجابت رسید مسجدى بنا کنید. بنى اسرائیل ب
ه دستور داود عمل کرده و دست به کار بناى بیت المقدس شدند و داود از کسانى بود که سنگ بر دوش خود حمل مى کرد و بزرگان و نیکان بنى اسرائیل نیز به داود تاءسّى کرده و سنگ مى آوردند تا دیوارهاى آن را به مقدار یک قامت بالا بردند و در آن روز از عمر داود ۱۲۷ سال گذشته بود.
(۱۰۴۶) خداى تعالى به داود وحى فرمود که اتمام بناى آن به دست فرزندت سلیمان انجام خواهد شد.


وقتى داود به ۱۴۰ سالگى رسید، سلیمان را به جانشینى خود برگزید و سپس از دنیا رفت. سلیمان نیز جنّیان و شیاطین را جمع کرد و کارهاى ساختمان را میان ایشان تقسیم نمود و هر دسته اى را به کارى گماشت و جمعى از جنّیان و شیاطین را براى تهیه سنگ هاى مرمر و بلور به کندن معادن وادار کرد و دستور داد شهر بیت المقدس را از سنگ هاى مرمر سفید بنا کنند و براى آن دوازده قالع ساخت و هر یک از تیره هاى بنى اسرائیل را در قلعه اى جاى داد.


هنگامى که از بناى شهر فراغت یافت، شروع به ساختن مسجد کرد و شیاطین و دیوان را گروه گروه به استخراج معادن طلا و جوهرات فرستاد و دسته اى را هم براى حمل آن ها به بیت المقدس گماشت و گروهى نیز مشک، عنبر و سایر عطرها را برایش مى آوردند و دسته اى هم ماءمور تهیه مروارید از قعر دریاها و حمل آن به بیت المقدس گردیدند. در نتیجه آن قدر سنگ هاى معدنى، طلا، جواهر و … تهیه شد که اندازه آن ها را جز خدا کسى نمى دانست. سپس فرمان داد حجّاران و سنگ تراشان زبردست را حاضر کردندو دستور داد سنگ ها و جواهرات را طبق دستور معماران حجارى کنند آن گاه به وسیله آن ها، سلیمان مسجد را با سنگ هاى سفید و زرد و سبز بنا کرد و ستون هاى آن را از سنگ هاى مرمر بلورین قرار داد و سقف و دیوارهاى آن را به انواع جواهرات مزین ساخت و کف آن را با صفحه هایى از فیروزه فرش کرد و در روى زمین جایى زیباتر و درخشنده تر از آن جا نبود و چنان بود که در شب تاریک چون ماه شب چهارده مى درخشید.


وقتى ساختمان آن به پایان رسید، بزرگان و نیکان بنى اسرائیل را جمع کردو به ایشان خبر داد که من این بنا را براى خداى تعالى ساختم و آن روز راکه بناى مسجد به اتمام رسید، جشن گرفت و بیت المقدس هم چنان بود تا وقتى که بخت النصر به جنگ بنى اسرائیل آمد و شهر را ویران کرده، دستور خرابى مسجد را داد و طلا و جواهرى که در آن بود همه را به پایتخت کشور خود در سرزمین عراق برد.(۱۰۴۷)


این بود آن چه جبائى درباره ساختمان شهر تاریخى بیت المقدس و مسجد اقصى ذکر کرده و ما میان روایات مختلف از مورخان و جغرافى دانان به همین مقدار اکتفا مى کنیم و بد نیست این را هم بدانید که شهر بیت المقدس با این که نه شهر تجارتى بوده و نه از نظر کشاورزى مورد توجه بوده است، ولى در طول تاریج از هر شهرى بیشتر مورد حمله و قتل و غارت قرار گرفته و چندین بار آن جا را سوزانده اند و مردم آن راقتل عام کرده اند و چندین بار این شهر مقدس میان یهود و نصارى و مسلمانان دست به دست شده و هنوز هم بر سر حاکمیت آن جنگ برقرار است و در آینده هم معلوم نیست چه وضعى خواهد داشت و جنایاتى که به خصوص در جنگ هاى صلیبى به دست کشیشان مسیحى و طرف داران صلیب – که خود را رسولان رحمت و مبشران صلح و سلامت مى انستند در این شهر اتفاق افتاده و کشتارهایى که آنان از مردم بى گناه و زنان و کودکان مسلمان کردند، در تاریخ کم نظیر است و قلم از نقل برخى قسمت هاى آن شرم دارد و ما براى نمونه یک قسمت از کتاب گوستاولوبون فرانسوى که خود جزء مسیحیان بوده و او نیز قسمت مزبور را از یکى از کشیشان به نام ریموند داجیل، کشیش شهر لوپوى که خود شاهد رفتار وحشیانه مسیحیان در بیت المقدس بوده و مشاهدات خود را در کتاب نوشته است، نقل مى کنیم.


«هنگامى که لشکر ما برج و باروى شهر بیت المقدس را گرف
ت، حالت بهت و منظره هولناکى مردم مسلمان شهر را فرا رفت. سرها بود که از تن جدا مى شد این کوچک ترین کارى بود که به سرشان مى آمد. برخى را شکم مى دریدند و به ناچار خود را از بالاى دیوار پرتاب مى کردند. برخى را در آتش مى سوزاندند؛ یعنى بعد از این که مدت زمانى او را شکنجه و زجر داده بودند، او را مى سوزاندند. در کوچه ها او میدان هاى بیت المقدس جز تل هایى از سر و دست و پاى بریده مسلمانان چیزى دیده نمى شد و راه عبور تنها از روى کشته هاى ایشان بود، تازه این ها مختصرى از مصیبتى بود که بر سرشان مى آمد. به راستى قشون ما در هیکل سلیمان، در خون ریزى افراط کردند. از یک سو لاشه هاى کشتگان در خون خود دست و پا مى زدند، از طرف دیگر دست و بازوى قلم شده گویا با انگشتانشان تسبیح مى گفتند، و هر کدام مى خواستند به بدنى متصل گردند. میان دست ها و بدن ها به هیچ نحو تمیز داده نمى شد. لشکرى که مباشر چنین کشتار بى رحمانه اى بودند، از بخار خون ها به زحمت افتاده بودند.
جنگ جویان صلیبى به این کشتار اکتفا نکردند، بلکه انجمنى کردند و در آن جا قرار گذاردند تمام ساکنان بیت المقدس ‍ را اعم از مسلمانان و یهود و مسیحى که تعدادشان به شصت هزار نفر مى رسید نابود کنند و در مدت هشت روز این عمل را انجام دادند و حتى به زنان و کودکان و پیران هم رحم نکرده همه را بدون استثناء از دم شمشیر گذراندند.


سپس براى آن که از خستگى این قتل عام بیرون آیند، به یک سلسله اعمال زشت و ننگینى دست زدندو انواع بدمستى ها و عربده کشى ها را انجام دادند، به طورى که مورخان مسیحى که عموماً جنایات صلیبیان را نادیدن انگاشته از این سلوک زشتشان به خشم آمده تا آن جا که برنارد خاز
ن 
آن ها را به دیوانگان تشبیه کرده و بودن رئیس ‍ کشیش هاى دل آن ها را به حیواناتى تشبیه کرده که در کثافات و نجاسات خود مى غلطیدند.(۱۰۴۸)»


بناهاى دیگر سلیمان


در قرآن کریم در سوره هاى انبیاء و سبا و ص آیاتى آمده است که اشاره اجمالى به ساختان هاى بزرگ، معابد، حوض هاى سنگى، دیگ هاى بزرگ و “ که جنیان و شیاطین به فرمان سلیمان مى ساختند کرده است و از تورات (باب سفر ملوک اوّل) نقل شده: ساختمان هایى که به دست سلیمان ساخته شد، بدین قرار بود: بیت الرب، بیت الملک، دیوار اورشلیم، حاصور، مجدو، چارز، بیت حورون سفلى، بعله و تدمر. این ها غیر از محازن و سربازخانه هاى بزرگى بود که در اطراف مملکت براى او ساختند و غیر از بناهایى است که در لبنان و دیگر جاها از آن حضرت به یادگار مانده است.


درباره دیگ ها و حوض هاى سنگى بزرگى که براى خوراک و آب دادن لشکریان او مى ساختند، اقول شگفت انگیزى نقل شده، مانند آن که بعضى گفته اند: سر هر دیگ هزار مرد جمع مى شدند و از آن غذا مى خوردند.


یکى از نویسندگان معصر درباره قصر سلطنتى و تخت پادشاهى سلیمان مى نویسد: از ساختمان هاى مهم عصر سلیمان، قصر سلطنتى او بوده که با چوب هاى زرکوب و سنگ هاى گران قیمت ساخته و به جوهر الوان و تمثال هاى فلزى درختان و جانوران آراسته شده بود و تختى بسیار زیبا و باشکوه در آن قصر بود که از چوب هاى گران بها مزیّن به طلا و عاج و مرصّع به جواهر فراهم شده بود و در دو طرف آن تخت مجسمه دو شیر و بر فرازش دو کرکس ترتیب داده بودند که چون مى خواست به تخت برآید آن دو شیر دست ها را مى گشودند تا قدم بر آن نهد و چون بر تخت مى نشست، کرکسان بال و پر بر فراز سرش مى گستردند.
داستان تخت مزبور را تاریخ ‌نگاران و مفسران نیز به اختلاف نقل کرده اند. برخى از مورخان بناى شهر بعلبک را نیز که داراى ساختمان هاى بى نظیر و قلعه هاى سنگى عجیبى بوده است به حضرت سلیمان نسبت مى دهند، چنان که یاقوت حموى گوید: در آن شهر بناهایى عجیت و آثارى عظیم و قصرهایى از سنگ مرمر وجود دارد که در دنیا بى نظیر است. هم اکنون نیز سیاحان و توریست هاى جهان براى دیدن آن آثار شگفت انگیز به آن جا مى روند و آن ها را از نزدیک تماشا مى کنند.


بساط سلیمان و تسخیر باد


در قرآن کریم نامى از بساط سلیمان نیست و تنها در بعضى روایات از آن ذکرى شده است. در کیفیت و طول و عرض آن نیز افسانه هایى از وهب بن منبه و کعب نقل شده و در برخى از آن هاست که بساط مزبور، از چوب بوده و چند کیلومتر طول و عرض داشته و چند هزار کرسى در آن قرار مى گرفت و آن حضرت با لشکریان خود در آن سوار مى شدند و باد به فرمان سلیمان آن را حرکت مى داد و یکم ماه راه را صبح در هوا مى رفت و یک ماه را عصر، و صبح با آن بساط از بیت المقدس حرکت مى کرد و ظهر را در اصطخر (بلاد شیراز) و شام را در خراسان به سر مى برد “ و مطالب دیگرى که نه در قرآن کریم ذکرى از آن ها شده و نه در اخبار معتبر، و آن چه در فرآن آمده و شاید همان منشاء ذکر قسمتى از این افسانه ها گردیده، آیاتى کست که در سوره انبیاء و سوره سباء و سوره ص ذکر شده و در آن سوره ها نیز بیش از این نیست که خداى متعال داستان تسخیر باد را براى سلیمان ذکر فرموده است:


در سوره انبیاء چنین آمده است:


<B&gt ;وَ لِسُلَیْمانَ الرِّیحَ عاصِفَهً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلى الْأَرْضِ الَّتِی بارَکْنا فِیها وَ کُنّا بِکُلِّ شَیْءٍ عالِمِینَ (1049) ؛


باد سرکش را براى سلیمان رام کردیم که به فرمان وى به سرزمینى که در آن برکت قرار داده بودیم روان بود
و ما به همه چیز داناییم.
وَ لِسُلَیْمانَ الرِّیحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ “ (1050)؛


باد
را برای سلیمان رام کردیم که بامداد رفتنش یک ماه راه و شامگاهش یک ماه راه بود.


در سوره ص چنین است:


فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخاءً حَیْثُ أَصابَ “ (1051)؛


پس باد را رام وى کردیم که هر جا قصد داشت به فرمان وى به نرمى مى رفت.


از این آیات به طور اجمال استفاده مى شود که باد در اختیار حضرت سلیمان بود که براى اداره مملکت و امور جنگى و کارهاى ساختمانى و سایر امور از آن استفاده مى کرد، چنان که جنّیان و شیاطین در تسخیر او بودند و براى او ستون هاى بزرگ سنگى و تمثال ها و دیگ هاى بزرگ مى ساختند و ممکن است براى رساندن پیام ها و اخبار از بادهاى سریع و غیر سریع و امواج هوایى استفاده مى کرد.


چنان که در پاره اى از روایات نیز اشاره اى بدان شده و البته این احتمال وجود دارد که خود سلیمان یا برخى از لشکریان و ماءموران او نیز گاهى از نیروى باد استفاده کرده و به وسیله آن به این طرف و آن طرف مى برد، اما آن چه در نقل هاى مزبور است بعید به نظر مى رسد و اساساً سلیمان نیازى به ترتیب دادن چنان بساط و آن گونه مسافرت ها نداشت، گذشته از این که از داستان سلیمان و مورچه و گفتارى که آن مورچه با مورچگان داشت، مشخص مى شود مسافرت هاى جنگى سلیمان که با لشکریانش انجام مى داده است، در روى زمین بوده نه هوا، و اللّه اعلم.


در این جا بد نیست براى تنوّع، داستان پشه و باد را که مولوى به نظم آورده بشنوید. البته ما برخى از ابیات آن را که اخلالى در فهم داستان نمى کرد و ذکر آن موجب طولانى شدن سخن و ملال آور بود خذف کردیم:







 پشه آمد از حدیقه وز گیاه


&a mp;nbsp;







از سلیمان نبى شد دادخو 


 







کاى سلیمان معدلت مى گسترى


 







بر شیاطین و آدمیزاد و پرى &lt ;/SPAN>


 







داد ده ما را که بس زاریم ما


 







بى نصیب از باغ و گل زاریم ما 


 







مشکلات هر ضعیفى از تو حل


 







پشه باشد در ضعیفى خود مثل 


 







شهره ما در ضعف واشکسته پرى


 







شهره تو در لطف و مسکین پرورى 


 







داد ده ما را از این غم کن جدا


 







دست گیر اى دست تتو دست خدا 


 






<SPAN style="mso-bookmark: link261"& gt;

پس سلیمان گفت: اى انصاف جو


 







داد و انصاف از که مى خواهى بگو 


 







کیست ان ظالم که از باد ب
روت


 








ظلم کرده است و خراشیده است روت 


 







اى عجب در عهد ما ظالم کجاست


 







کو نه اندر حبس در زنجیر ماست 


 







اصل ظلم ظالمان از دیو بود


 







دیو در بند است، استم چون نمود 


 







گفت پشه: داد من از دست باد


<SPAN style="mso-bookmark: link261"&g t; 







کو دو دست ظلم بر ما برگشاد 


 







ما ز ظلم او به تنگى اندریم& lt;/P>


 







با لب بسته از او خون مى خوریم 


 







ظلم او بر ما صریحست و عیان


 







نیست ما را چاره جز کردن بیان 


 







داد ما وانصاف ما بستان از او


 







اى کریم عادل اکرام خو 


 







پس سلیمان گفت: اى زیبا دوى


 







امر حق باید که از جان بشنوى 


 







حق به من گفته است هان اى دادور


 







مشنو از خصمى تو بى خصم دگر 


 







تا نیاید هر دو خصم اند حضور


 







حق نیابد پیش حاکم در ظهور & lt;/SPAN>


 







خصم تنها گر برآرد صد نفیر


 








هان و هان بى خصم قول او مگیر 


 







من نیارم روز فرمان تافتن


 







خصم خود را رو بیاور سوى من 


 







بانگ زد آن شه که اى باد صبا


 </SPAN& gt;







پشه افغان کرد از ظلمت بیا 


 







هین مقابل شو تو با خصم و بگو


 







پاسخ خصم و بکن دفع عدو 


 







باد چون بشنید آمد تیز تیز


 







پشه بگرفت آن زمان راه گریز 


 







پس سلیمان گفت: کاى پشه کجا؟


 







باش تا بر هر دو برانم من قضا 


 







گفت: اى شه مرگ من از بود اوست


 







خود سیاه این روز من از دود اوست 


 







او چو آمد من کجا یابم قرار


 







که برآرد از نهاد من دمار 


آن گاه به دنبال این داستان مى گوید:







 هم چنین جویاى درگاه خدا


 







چون خد آید شود جویند لا 


 







گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست


 







لیک از اوّل بقا اندر فناست 


 





<TR style="mso-yfti-irow: 0; mso-yfti-firstrow: yes; mso-yfti-lastrow: yes"&g t;

سایه هایى که بود جویاى نور


 







نیست گردد چون کند نورش ظهور 


 







عقل کى ماند چون باشد سر ده او


 







کل شى هالک الا وجهه 


& lt;SPAN style=”mso-bookmark: link260″> 







هالک آمد پیش وجهش هست و نیست


 







هستى اند نیستى خود طرف ایست 


 







اندر این محضر خردها شد ز دست


 







چون قلم این جا رسید و سرشکست 


 


سلیمان و مور


در قرآن کریم سوره اى به نام نمل (مورچه) آمده است. سبب نام گذارى آن، همان ذکر داستان مورچه و سلیمان است که خداى تعالى ضمن چند آیه، داستان مزبور را نقل فرموده است.


ترجمه آن آیات چنین است: و سپاهیان سلیمان از جنّ و انس و پرنده تحت نظم و ترتیب گرد آمدند تا به وارى مورچگان رسیدند. مورچه اى گفت: اى مورچگان! به مسکن هاى خویش درآیید که سلیمان و سپاهیانش در حال بى خبرى شما را پایمال نکنند. پس سلیمان از گفتار او تبسّمى کرد و گفت: پروردگارا! به من الهام کن تا سپاس گزارى نعمتى را که به من و پدر و مادرم داده اى به جاى آرم و عمل صالحى کنم که آن را پسند کنى و مرا به رحمت خویش در زمره بندگان صالح خود درآورى.(۱۰۵۲) 


در تفسیر آیات فوق چند مطلب ورد بحث قرار گرفته:


1 جمعى از مفسران گفته اند: این آیات دلالت دارد بر این که سلیمان و لشکریانش سوره و پیاده بر روى زمین عبور مى کرده اند، نه در هوا، و گرنه مورچگان ترس پایمال شدن زیر دست و پاى آن را نمى کردند. اگر چه در برخى از روایات آمده که گفتار مورچه را باد در هوا به گوش سلیمان رسانید و به دنبال آن سلیمان به باد دستور داد که بساط او را نگاه دارد و مورچه را به نزد او آورند.
۲ از این آیات معلوم مى شود که سلیمان علاوه بر آن که زبان پرندگان را مى فهمید، زبان حیوانات دیگر و حشرات را نیز درک مى کرد. اگرچه برخى مى گویند: مورچگان مزبور از مورچگان بالدار بوده اند، ازاین رو پرندگان محسوب شده اند و سلیمان به جز زبان پرندگان زبان حیوانات دیگر را نمى فهمید.


3 در این که وادى نمل کجا بوده است، اختلاف کرده اند: برخى گفته اند که در شام بوده، قول دیگر آن است که در انتهاى یمن بود، در روایت دیگرى آمده که در سرزمین هند یا تبّت بوده است. از یاقوت حموى و ابن بطوله نقل شده که گفته اند: وادى نمل در سرزمین عقلان که نام شهر زیبایى از شهرهاى شام است، بوده و عبدالوهاب نجّار و برخى از نویسندگان دیگر همین قول را اختیار کرده اند. على بن ابراهیم در تفسیر خود از امام صادق (ع) روایت کرده که خداى تعالى را سرزمینى است که در آن طلا و نقره مى روید و خداوند آن
وادى را به وسیله ناتوان ترین مخلوق خود که مورچگان هستند – محافظت فرموده است.


4 بیشتر گفته اند: تبسمى که از گفتار مورچه به سلیمان دست داد، به سبب تعجبى بود که از این سخن مورچه کرد. به دنبال آن در روایات آمده که سلیمان ایستاد و مورچه را خواست و با او به گفت وگو پرداخت و مورچه از آن حضرت سؤ الاتى کرد. از آن جمله سلیمان به مورچه فرمود: اى مورچه! مگر نمى دانى که من پیغمبر خدا هستم و به کسى ظلم و ستم نمى کنم؟ مورچه در جواب گفت: آرى. سلیمان فرمود: پس چرا مورچگان را از ستم من بیم دادى و گفتى که به خانه هایتان درآیید که سلیمان و لشکریانش شما را پایمال نکنند؟ مورچه گفت: ترسیدم آن ها به عظمت تو نظر کنند و مفتون گردند، پس از ذکر خدا دور شوند.
در نقل فخر رازى است که گفت: به آن ها گفتم که به خانه هاشان بروند تا این همه نعمتى را که خدا به تو داده نبینند و به کفران نعمت هاى الهى مبتلا نشوند.


به هر صورت این تلطف و دل جویى سلیمان و نظر داشتن او با موران در ادبیا
ت فارسى نیز منعکس شده و شاعران پارسى زبان درباره آن شعرها سروده اند.


سعدى گوید:


خواهى که بر از ملک سلیمان بخورى                آزار به اندرون مورى مرسان 


خواجه ئ شیراز گوید: 









نظر کردن به درویشان منافى بزرگى نیست


سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش 


شیخ صدوق در کتاب من لا یحضره الفقیه و مسعودى در اثبات الوصیه داستان دیگرى نیز از سلیمان و مورچه روایت کرده اند که اجمالش این است: در زمان سلیمان مردم به خشک سالى دچار شدند و از آن حضرت خواستند براى طلب باران به درگاه خداى تعالى دعا کند. سلیمان با اصحاب خود از شهر خارج شدند تا به مکانى رفته و درخواست باران کنند. در هنگام عبور نظر سلیمان به مورچه ئى افتاد و دید که آن مورچه دست هاى خود را به سوى آسمان بلند کرده و مى گوید: پروردگارا! ما هم مخلوق تو هستیم و نیازمند روزى تو مى باشیم، پس ما را به گناهان آدم هلاک مکن.


سلیمان رو به همراهان خود کرد و فرمود: برگردید که از برکت دیگران، شما نیز سیراب شدید(۱۰۵۳) و در آن سال بیش از هر سال دیگر باران آمد.


در ادبیات فارسى داستان سلیمان و مور به صورت دیگرى نیز ذکر شده و ضرب المثل قرار گرفته ک هر هدیه و ارمغانى که از طرف شخص کوچک و بى قدرى به پیشگاه شخصیت بزرگ و ارجمندى مى برند، آن را به ران ملخ که مور به درگاه سلیمان برده تشبیه نموده و مى گویند ارمغان موران ملخ است،</SPAN&g t; شاعر مى گوید:


ران ملخى نزد سلیمان بردن              عیب است و لیکن هنر است از مورى 


و آن دیگرى گفته:


حدیث ثناى من و حضرتت                 چو ران ملخ باشد و خوان جم


و گفته اند: اصل داستان این بوده که هنگام تحویل هدایا، مورى بیامد و ران ملخى به پیش گاه سلیمان به ارمغان آورد.
در روایات و ادبیات عرب داستان شبیه بدان درباره 
قبَّره <SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; COLOR: black; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang=AR-SA&g t;که به فارسى آن را چکاوک مى گویند (1054) آمده و هدیه او نیز به پیش گاه سلیمان ملخ بوده و نه ران او و این سه بیت را نیز در این باره نقل کرده اند که شاعر عرب گفته است:







 اتَت سلیمانَ یَومَ العَرْض قُبُّرهٌ


 







تَهْدى اِلیهِ جَراداًکانَ فى فیها 


 







لَو اءنْشدَتْ بِلِسانِ الْحالِ قائِلَهً<SPAN style="FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; COLOR: #0033cc; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" dir=ltr&g t;


 







انَّ الهَدایا على مِقدار مُعْطیها 


 







لو کان یُهدى الَى الانسان قیمَتُهُ


 







لَکُنتُ اُهدِى لکَ الدُّنیا و ما فیها 


ولى پیش از تاءلیف این کتاب در جایى دیده بودم که دو بیت نخست را این گونه ضبط کرده بودند:







 آهَدتْ سلیمانَ یَومَ العَرْض نَمْلَهَ


 







رِجْلَ الجِرادِ اَلَتى قَد کانَ فى فیها 


 






فَاصلَحَت بِفَصیحِ القوْل و اعْتَذَرتْ


 







انَّ الهَدایا على مِقدار مُهدیها 


 


طبق این ضبط، بازگشت داستان به همان ضرب المثل فارسى است و شاعر عرب نیز همان قصه ران ملخ و مور را به شعر درآورده، اما بعید نیست روایت اول صحیح تر باشد.


به هر صورت خلاصه داستان چکاوک و هدیه او به پیش گاه سلیمان، طبق حدیثى که مرحوم کلینى از امام سجاد(ع) روایت کرده این گونه است که چکاوک نر با جفت خود جمع شدند و چون وقت تخم گذارى شد، به جفت خود گفت: در کجا مى خواهى تخم بگذارى؟ چکاوک ماده گفت: نمى دانم! باید از جاده عبور مردم دور باشد. چکاوک نر گفت: اما نظر من آن است که همان نزدیک جاده تخم گذارى، زرا اگر دور از جاده باشد، از پایمال شدن آن ها ب
ه وسیله رهگذران ایمن نخواهى بود، اما در کنار جاده که باشد رهگذران خیال مى کنند براى برچیدن دانه بدان جا آمده اى.


چکاوک ماده پذیرفت و در کنار جاده تخم گزارى کرد و همین که نزدیک شکافتن تخم ها و بیرون آمدن جوجه شد، روزى دید که سلیمان بن داود با لشکریانش از راه مى رسند و پرندگان نیز بالاى سر آن ها سایه افکنده اند. چکاوک فریاد زد: سلیمان با لشکریانش از راه مى رسند و مى ترسم مرا با این تخم ها زیر پاى خود پایمال کنند. چکاوک نر گفت: سلیمان مرد مهربانى است، اکنون بگو آیا براى جوجه هاى خود چیزى ذخیره کرده اى؟ گفت: آرى ملخى را ذخیره کرده ام براى وقتى که آن ها از تخم بیرون آمدند. آیاتو هم چیزى براى آنها ذخیره کرده اى؟ گفت: آرى من نیز خرمایى براى آن ها اندوخته ام.


چکاوک ماده گفت: پس تو خرما را بردار و من نیز ملخ را برمى گیرم و براى سلیمان مى بریم، زیرا او مردى است که هدیه را دوست داد.


چکاوک نر خرما را به منقار گرفت و در سمت راست جاده ایستاد و چکاوک ماده ملخ را به چنگال خود گرفت و سمت چپ جاده ایستاد. سلیمان پیش آن ها رسید و متوجه آن ها گردید. دستور توقف داد و دست دراز کرده هدیه ایشان را پذیرفت و از حالشان پرسید و چون وضع خود رابدان حضرت گفتند، سلیمان دستور داد لشکریانش از کنارى عبور کنند که آن ها را پایمال نکنند و سپس دستى بر سر آن دو کشید و دعاى خیر درباره شان کرد. از برکت دستى که سلیمان بر سرشان کشید، کاکلى که اکنون دادند در سرشان پدیدار شد.(۱۰۵۵)


سلیمان و داستان رژه اسبان 


د رسوره ص داستانى از عرضه کردن اسبان باد پا و تندرو در نزد سلیمان ذکر شده و موجب تفسیرهاى گوناگونى گردیده است. متن آیات این است:


وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَیْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّابٌ إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصّافِناتُ الْجِیادُ فَقالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی حَتّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ رُدُّوها عَلَیَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ (1056)؛


ما به داود سلیمان رابخشیدیم، نیکو بنده اى بود، و بسیار توبه کننده بود. چون نزدیکى غروب اسبان تیزرو بر وى عرضه شد، پس سلیمان گفت: من این اسبان را به خاطر پروردگارم دوست دارم (و مى خواهیم از آن ها در جهاد استفاده کنم. او هم چنان به آن ها نگاه مى کرد) تا از دیدگانش پنهان شدند. (آن ها به قدرى جالب بودند که گفت:) بار دیگر آنها را نزد من بازگردانید و به پاها و گردن هاى آن ها دست کشید (و نوازش کرد).


نخستین مطلبى که دانستن آن در تفسیر این آیات لازم است، این است که سلیمان پیغمبر براى سرکوبى دشمنان و کشور گشایى هایى که کرد، بیشتر وقت خود را صرف کارهاى جنگى مى کررد و به همین دلیل عنایتى به پرورش اسبان و تهیه ساز و برگ جنگ و سربازان کار آزموده داشت و خداى تعالى نیز به آن حضرت کمک کرد و گذشته از سربازان مجهزى که د
اشت، جنّیان و شیاطین و پرندگان و حتى باد را نیز در اختیار سلیمان قرار داد. در میان همه وسایل جنگى در آن زمان، اسب تیزرو و تربیت شده اهمیت بیشترى براى پیروزى بر دشمن و شکست آن ها داشت، ازاین رو سلیمان به خاطر عشق و علاقه اى که به جنگ در راه خدا و پیش برد مرام مقدس توحید و ترویج دین الهى داشت، به رژه اسبان و نوازش آن ها اهمیت بیشترى مى داد و آیات فوق نیز قبل از هر گونه تفسیر و توضیحى به این مطلب اشاره کرده و علاقه سلیمان را به نوازش و تربیت اسبان جنگى و سان دیدن از سوارکاران و سربازان تذکر مى دهد.


درباره تفسیر قسمت هاى دیگر این آیات و مرجع ضمیرهاى آن اختلاف است و بعضى از وجوهى که ذکر کرده اند، با مقام نبوت سلیمان سازگار نیست و به آن حضرت نسبت ظلم و ستم داده اند که ائمه بزرگوار ما آن ها را مردود دانسته و تکذیب کرده اند؛ مانند آن چه از کعب نقل شده که گفته است: سلیمان سرگرم دیدن اسبان گردید تا وقتى که خورشید غروب کرد و نماز عصر از وى قضا شد. سلیمان خشمناک شد و دستور داد اسبان را باز گرداندند و به بلافى این کار دستور داد همه آن اسبان را که به نقلى هزار است یا بیشتر بوده اند پى کرده و سر بریدند “ و به دنبال آن داستان هاى دیگرى هم نقل کرده که همگى آن ها با مقام نبوت سازگار نبوده و قابل قبول نیست.(۱۰۵۷)


ما آن چه در روایات معتبر از اهل بیت روایت شده آن است که گفته اند: سلیمان به رژه اسبان سرگرم شد تا این که نماز عصر از وى فوت شد، آن گاه دستور خداوند به فرشتگان موکل بر خورشید فرمان داد تا براى اداى فریضه عصر، خورشید را براى او بازگردانند و وقتى خورشید را برگرداندند، سلیمان و همراهانش که فریضه عصر را نخوانده بودند، به عنوان وضو دست به گردن و پاهاى اسبان کشیدند و نماز عصر را خواندند.


این تفسیر ائمه، مرجع ضمیر توارت و ردُّوها را خورشید دانسته اند و تفسیر مذکور با توجه به صدر و ذیل آیه و رعایت تناسب جملات آن بهترین تفسیرى است که بر آیه شده است، و مسئله برگشت خورشید نیز براى سلیمان پس از اثبات معجزات انبیاى الهى و اوصیاى آن ها(صلوات اللّه علیهم اجمعین) مسئله ساده اى است که قابل گفت وگو و بحث نیست و در روایات ما نظیر آن براى یوشع بن نون و على بن ابى طالب نیز ذکر شده است.(۱۰۵۸)


تفسیرهاى دیگرى نیز از مفسران نقل شده که برخى از آن ها در خور دقّت و قابل توجه است. مانند آن که گفته اند مرجع ضمیر در توارت و ردّوها اسبان هستند و معناى آیه چنین است:</SPAN&gt ;


سلیمان هنگام عرضه اسبان دستور تاختن آن ها را داد تا سرعت آن ها را در راه رفتن بیازماید. سواران به فرمان سلیمان اسب ها را به تاختن واداشتند و هم چنان رفتند تا از دیدگان سلیمان پنهان شدند، پس از آن سلیمان دستور داد آن ها را بازگردانند و آن گاه برخاست و گردن و ساق هایشان را با دست نوازش کرد.(۱۰۵۹)


تنها مطلبى که طبق این تفسیر باقى مى ماند این جمله است که سلیمان گفت: إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی و آن را نیز چنین معنا کرده اند: سلیمان گفت: این که من به تماشاى رژه اسبان آمدم و آزمایش و تربیت آن ها را دوست دارم، به خاطر ذکر خدا و براى پیش رفت دین اوست، نه این که طبق خواهش دل و هواى نفسانى باشد.


طبق این تفسیر ممکن است مرجع ضمیر را در توارت خورشید بگیریم و در ردُّوها همان اسبان بدانیم و اشکالى هم پیش نمى آید، چنن که بر اهل فن پوشیده نیست.


سلیمان و بلقیس 


در سوره نمل داستان سلیمان و ملکه سبا به تفصیل ذکر شده و چنان که تاریخ ‌نگاران و مفسران گفته اند: نام ملکه سبا بلقیس دختر شراحیل یا شرحبیل بوده است.(۱۰۶۰) داستان آن حضرت با بلقیس را از روى آیات قرآنى با توجه به برخى از توضیحت و تفاسیرى که در اخبار، احادیث و گفتار مورخان و مفسران رسیده ذکر مى کنیم و از نفل اختلافات و افسانه هایى که در پاره اى از کتاب ها آمده خوددارى مى نماییم.


سلیمان پس از آن که از بناى بیت المقدس فراغت یافت، عازم حج گردید و همره گروهى به مکه رفت و خانه کعبه را ز
یارت کرد و پرده اى قیمتى از پارچه هاى 
قباطى مصر بر آن پوشاند و پس از این که مدتى در آن سرزمین توقف کرد، تصمیم به بازگشت گرفت.


پیش از این گفتیم که سلیمان زبان پرندگان را مى فهمید و هرگاه مى خواست آن ها را به دنبال ماءموریّتى مى فرستاد و پرندگان نیز مانند جنّیان و شیاطین و باد در اختیار او بودند.


بین راه در جست وجوى آب مقدارى کاوش کردند، ولى آبى نیافتند و سلیمان براى برطرف شدن این مشکل، متوجه پرندگان شد، اما هدهد را که مى توانست در این باره کمکى بدو بنماید و به جاى گاه آب راهنمایى اش کند، ندید(۱۰۶۱) و سوگند یاد کرد که اگر براى غیبت خود عذرى موجّه و حجتى روشن نیاورد، او را به سختى تنبیه کرده یا ذبحش ‍ کند.
طولى نکشید که هدهد آمد و گفت: به چیزى اطلاع یافتم که تو از آن خبر ندارى و براى تو از سبا خبرى قطعى آورده ام. من در آن جا زنى را دیدم که بر مردم آن سامان فرمان روایى مى کرد و داراى همه گونه قدرتى بود و نیز تخت بزرگى داشت.
(۱۰۶۲) ولى او و قومش آفتاب را به جاى خدا مى پرستند و شیطان این کار را براى آن ها جلوه داده و از راه حق بازشان داشته است و راستى چرا نباید آن ها خدایى را بپرستند که آن چه در آسمان ها و زمین است را آشکار مى سازد و آشکارا مى داند، خداى یکتایى که جز او معبودى نیست و پروردگار عرش بزرگ است.


سلیمان پس از شنیدن سخن هدهد فرمود: ما در این باره تحقیق خواهیم کرد تا ببینیم تو راست مى گویى یااز دروغ گویانى؟ آن گاه نامه اى نوشت و مهر کرده به هدهد داد و فرمود: این نامه مراببر و نزد ایشان بیفکن، آن گاه از آن ها دور شو و در گوشه اى گوش فرا دار و ببین چه مى گویند.


هدهد نامه را گرفت و بیاورد و نزد بلقیس افکند. ملکه سبا نامه را خواند و بزرگان مملکت و امراى لشکر خود را جمع کرد و به ایشان گفت: نامه اى گرامى به سوى من افکنده شد و آن نامه از سلیمان است که این چند جمله در آن نوشته شده است: بسم اللّه الرحمن الرحیم، بر من برترى مجویید و مطیعانه پیش من آیید.


پس از خواندن نامه از آن ها نظر خواست تا راءى خود را درباره آن بگویند و گفت: اکنون بگویید چه باید کرد که من بدون نظر شما کارى نخواهم کرد؟ بزرگان مملکت سبا و امراى لشکر بلقیس که به نیرو و قدرت خود مغرور بودند و تحت تاءثیر احساسات سلحشورانه خود قرار گرفته بودند، گفتند: ما از هر نظر نیرومند و آماده و مجهز براى جنگ و نبرد هستیم، اما کار به دست توست و ما مطیع فرمان توییم تا چه باشد و چه حکم فرمایى.
ملکه سبا به فکر عمیقى فرو رفت و بدون آن که تحت تاءثیر احساسات حماسى آن ها قرار گیرد، زیر و روى کار را سنجید و صلح را بهتر از جنگ دید و زیان هایى را که جنگ و ستیز به دنبال داشت، پیش خود مجسم ساخت و به آن ها گفت: 
پادشاهان وقتى شهرى را بگیرند و با جنگ و نبرد آن را فتح کنند ویران و تباهش مى کنند و عزیزانش را خوار و زبون مى سازند و کارشان این گونه است.(۱۰۶۳)
من مصلحت دیده ام که هدیه اى به سوى آن ها بفرستم تا ببینم فرستادگان ما چه خبر مى آورند و آیا هدیه ما را مى پذیرند یا نه؟


مولوى دراین باره مى گوید:







<SPAN style="mso-bookmark: link264"&gt ; هدهدى نامه بیاورد و نشان


 







از سلیمان چند حرفى با بیان 


 







خواند او آن نکته هاى باشمول


 







و از حقارت ننگرید او در رسول 


 







چشم هدهد دید و جان عنقاش دید


 







حسّ چو کفّى دید و دل دریاش دید 


 


مفسران گفته اند: بلقیس با این کار خواست بداند که سلیمان پادشاه است یا پیغمبر و فرستاده الهى، چون مى دانست عادت و شیوه پادشاهان آن است که از هدیه خوششان مى آید و معمولاً آن را مى پذیرند، ولى پیغمبران الهى آن را نپذیرفته و باز مى گردانند.
درباره این که هدیه بلقیس که به دربار سلیمان فرستاد چه بوده میان تاریخ ‌نگاران و مفسران اختلاف است و از مجموع گفتارشان به دست مى آید که هدیه مزبور مقدار زیادى جواهر قیمتى و غلام و کنیزانى زیبا بود که آن ها را به همراه چند تن از خردمندان و بزرگان دربار خود به نزد سلیمان فرستاد.


هدهد پیش از رسیدن فرستادگان بلقیس خود را به سلیمان رسانید و موضوع را به آن حضرت اطلاع داد و سلیمان خود را آماده ورود حمل کنندگان هدایاى بلقیس، پیش روى آن ها صف کشیدند تا عظمتش در دل آن ها جاى گیرد.
فرستادگان بلقیس وارد بیت المقدس شدند و از مشاهده آن همه زیبایى و شکوه خیره و بهت زده گردیدند و با دیده حقارت به خود و هدایایى که آورده بودند نگریسته و شرمنده شدند. سپس وارد قصر سلیمان شده و هدایاى بسیارى را که همراه خود آورده بودند تقدیم کردند.</o:p&g t;


سلیمان هدایاى ایشان را نپذیرفت و به آن ها فرمود: آیا مرا به مال و منال کمک مى دهید؟ آن چه را خداوند به من عطا فرموده، بهتر است از آن چه که شما آورده اید و این شمایید که به هدایاى خود شادمان و دل خوشید. من هرگز با مال به طمع نمى افتم و از دعوت به حق و پرستش خداى یکتا دست نخواهم کشید.


مولوى در این جا چه لطیف سروده است: 







هدیه بلقیس چل استر بد است


 







بار آن ها جمله خشت زر بد است 


 







چون به صحراى سلیمانى رسید


 







فرش آن را جمله زر پخته دید 


 







بر سر زر تا چهل منزل براند


 







تا که زر را در نظر آبى نماند 


تا آنجا که مى گوید: 






&lt ;/SPAN>

پس روان گشتند هدیه آوران


 







تا به تخت آن سلیمان جهان 


 







خنده ش آمد چون سلیمان آن بدید


 







کز شما من کى طلب کردم مزید 


 







من نمى گویم مرا هدیه دهید


 







بلکه گفتم لایق هدیه شوید &l t;/SPAN>


 







که مرا از غیب نادر هدیه هاست


 







که بشر آن را نیارد نیز خواست 


 







مى پرستید اخترى کو زر کند


 







رو به او آرید کو اختر کند 


 







مى پرستید آفتاب چرخ را


 







خوار کرده جام عالى نرخ را 


 







آفتاب از امر حق طباخ ماست


 







ابلهى باشد که گوییم او خداست 


 


سپس فرستادگان را مخاطب ساخته و فرمود: به سوى مردم سبا بازگردید که من لشکرى به جنگ آن ها خواهم فرستاد که تاب مقاومت در برابر آن ها را نداشته باشند و اگر سر به فرمان ننهند از آن سرزمین به خوارى بیرونشان خواهیم کرد.
فرستادگان بلقیس هدایاى خود را به نزد ملکه سبا بازگرداندند و آن چه را دیده و شنیده بودند بدو بازگفتند. بلقیس ‍ دانست که تاب مقاومت و نبرد با سلیمان را ندارد، ازاین رو تصمیم گرفت به عنوان تسلیم و اطاعت، با سران قوم و بزرگان مملکت خود به دربار سلیمان و شهر اورشلیم برود و به دنبال آن به سوى بیت المقدس حرکت کند.


جبرئیل ماجرا را به اطلاع سلیمان رسانید و او براى آن که بزرگى خود و نعمت هاى بسیارى را که خدا بدو عنایت کرده بود به بلقیس بنماید یا چنان که برخى گفته اند: براى این که معجزه اى به عنوان اثبات نبوت خویش بدو نشان دهد، یا براى این که عقل و زیرکى او بیازماید، خواست تا به وسیله اى پیش ا
ز آمدن بلقیس، تخت عظیم و قیمتى او را به اورشلیم و نزد خود بیاورد، ازاین رو به یاران و لشکریان خود فرمود: کدام یک از شما مى تواند پیش از ورود آن ها تخت بلقیس را نزد من حاضر سازد؟
دیوى نیرومند از جنّیان گفت: من مى توانم پیش از آن که از جاى خود برخیزى آن را به نزد تو آورم و من بر این کار توانا و امین هستم که در آوردن آن نیز شرط امانت را به جاى مى آورم.


سلیمان که به گفته برخى مى خواست تا کسى را بیابد که زودتر از آن تخت مزبور را نزدش بیاورد باز هم نگریست تا این که آصف بن خیا وزیر و برادر زاده سلیمان (1064) که از علم کتاب نیز بهره مند بود و چنان که در روایات آمده و جمعى از مفسران نیز گفته اند، قسمتى از اسم اعظم الهى را مى دانست به سلیمان عرض کرد: من پیش از آن که چشم برهم زدنى آن را نزد تو حاضر مى کنم و چنان که در حدیثى از امام صادق (ع) روایت شده، آصف بن برخیا از طریق طىّ الارض تخت را نزد سلیمان حاضر کرد. هنگامى که سلیمان آن تخت را نزد خود دید، سپاس خدا را به جاى آورد و گفت: این از کرم پروردگار من است تا بیازماید که آیا سپاس او را مى دارم یا کفران مى کنم.


ضمناً سلیمان دستور داد تا براى ورود و پذیرایى بلقیس قصرى از آبگینه بسازند و وضع تخت بلقیس را عوض کنند و تغییراتى در آن پدید آرند تا در وقت ورود او را بیازمایند و ببینند آیا تخت را مى شناسد یا نه؟


وقتى بلقیس وارد شد، بدو گفتند: آیا تخت تو چنین است؟ بلقیس گفت: گویى همان است. و سخت در حیرت فرو رفت، زیرا آن تخت بزرگ را در شهر سبا به جاى گذاشته و نگهبانانى بر آن گماشته بود
و همین سبب بالا رفتن شناخت وى به مقام نبوت سلیمان گردید.
سپس دستور ورود به قصر آبگینه را به وى دادند و چون به قصر درآمد، شیشه هاى بلورین را آب پنداشت و ساق ها را برهنه کرد تا از آن بگذرد. سلیمان گفت: پروردگارا! من به خویشتن ستم کردم که سال ها را در کفر به سر بردم و اکنون به سلیمان ایمان آورده و مطیع پروردگار جهانیان هستم.


در آخر کار بلقیس نیز اختلاف است جمعى گفته اند که سلیمان او را به ازدواج خویش در آورد و سلطنتش رابه او بازگرداند و بعضى از پادشاهان حبشه خود خود را از نسل سلیمان و بلقیس دانسته اند. برخى هم گفته اند که او را به عقد پادشاهى به نام تبّع درآورد.


وفات سلیمان 


سلیمان پیغمبر با همه حشمت و سلطنتى که داشت و مال و منال بسیارى که در اختیارش بود، خود در کمال زهد و بى اعتنایى به دنیا زندگى مى کرد و خوراکش نان جو سبوس دار بود.


دیلمى در ارشاد القلوب گوید: سلیمان با همه سلطنتى که داشت، جامه مویى مى پوشید و در تاریکى شب، دست هاى هود را به گردن مى بست و تا به صبح گریان به عبادت حق مى ایستاد و خوراکش از زنبیل بافى اداره مى شد که به دست خود مى بافت و این که از خدا آن سلطنت عظیم را درخواست کرد، براى آن بود که پادشاهان کفر را مقهور خویش ‍ سازد.
(۱۰۶۵)به نظر مى رسد آن چه دیلمى در این باره ذکر کرده، مضمون حدیث یا احادیثى باشد که بدان تصریح نکرده است.


شیخ طبرسى در مجمع البیان نقل کرده که سلیمان گاهى یک سال یا دو سال و یک ماه و دو ماه و بیشتر و کمتر در مسجد بیت المقدس اعتکاف مى کرد و آب و غذاى خود را همراه خود مى برد و به عبادت پروردگار مشغول بود تا در آن وقتى که مرگش فرا رسید. روزى گیاهى را دید که سبز شده از وى نامش را پرسید و او گفت: نام من خرنوب است. سلیمان دانست که به زودى خواهد مرد، از این رو به خدا عرض کرد: پروردگارا! مرگ مرا از جنّیان پنهان دار تا انسان ها بدانند که جنّیان عالم به غیب نیستند و از بناى ساختمان او یک سال مانده بود و به خاندان خود نیز سپرد که جنّیان را از مرگ من آگاه نکنید تا از بناى ساختمان فراغت یابند، سپس به محراب عبادت داخل شد و تکیه زده بر عصاى خود ایستاد و از دنیا رفت و یک سال هم چنان بر سر پا بود تا بناى مزبور به پایان رسید، آن گاه خداى متعال موریانه را ماءمور کرد تا عصا را بخورد و سلیمان بر زمین افتاد و جنیان از مرگ آن حضرت مطلع شدند “ در روایتى است که خداى تعالى سلیمان را از فرا رسیدن زمان مرگش مطلع ساخت. پس آن حضرت غسل و حنوط کرد و کفن پوشید. از امام صادق (ع) روایت شده که در این مدت که سلیمان بر سر پا ایستاده بود، آصف بن برخیا کارها را اداره مى کرد تا وقتى که موریانه عصارا خورد.(۱۰۶۶)


در حدیثى که صدوق در عین الاخبار و علل الشرائع از امام صادق (ع) روایت کرده، همین داستان با اختلاف و شرح بیشترى نقل شده است. در آن حدیث، ذکرى از مدت یک سال نشده و امام (ع) آن مدت را به اجمال بیان فرموده است.
ترجمه حدیث این است که امام هشتم از پدرش از حضرت صادق (ع) روایت کرده است که روزى سلیمان بن داود به اصحاب خود فرمود: خداى تعالى چنین سلطنتى که شایسته دیگرى نبود به من عنایت کرده، باد و انس و جن و پرندگان و وحوش را در اختیار من قرار داده و زبان پرندگان را به من آموخته و از همه چبز به من داده و با همه این احوال، خوشى یک روز تاشب براى من کامل نشده و من میل دارم فردا به قصر خود درآیم و به بالاى آن بروم و ب
ر آن چه در فرمان روایى من است بنگرم. کسى را اجازه ندهید بر من وارد شود تا یک روز را به آسایش ‍ بگذرانم.


اصحاب پذیرفتند و فرداى آن روز سلیمان عصاى خود را به دست گرفت وارد قصر شده به بلندترین نقطه آن رفت و هم چنان تکیه بر عصا زده و با خوش حالى به اطراف قصر مى نگریست و از آن چه خدا بدو عطا کرده بود مسرور بود که ناگاه جوانى زیبا صورت و خوش لباس را دید که از گوشه قصر پدیدار شد.


سلیمان که او را دید گفت: چه کسى تو را وارد این قصر کرده است و به اجازه چه کسى داخل شدى؟</SPAN& gt;


جوان پاسخ داد: پروردگار قصر مرا داخل آن کرده و به اجازه او وارد شدم.(۱۰۶۷)


سلیمان گفت: البته پروردگار آن سزاوارتر از من بوده، اکنون بگو که کیستى؟


جوان گفت: من فرشته مرگ (و ملک الموت) هستم.


سلیمان پرسید: براى چه آمده اى؟


جوان گفت: آمده ام تا جانت را بگیرم و قبض روحت کنم.


سلیما
ن گفت: ماءموریت خود را انجام ده که این روز خوشى و سرور من بود و خدا نخواست که من جز به وسیله دیدار او سرورى داشته باشم.


فرشته مرگ جان سلیمان را هم چنان که به عصا تکیه داده بود بگرفت و تا وقتى که خدا مى خواست با این که مرده بود هم چنان سر پا ایستاده و بر عصا تکیه رده بود و مردم او را مى نگریستند و خیال مى کردند زنده است. همان وضع سبب شد که مردم درباره آن حضرت سخنانى بگویند: جمعى مى گفتند: او که در این مدت بسیار سر پا ایستاده و احساس ‍ خستگى نمى کند و نمى خوابد و احتیاج به آب و غذا ندارد، پروردگار ماست که شایسته پرستش است.


دسته اى
مى گفتند: او ساحر است و ما را جادو کرده است، ولى مردمان مؤمن گفتند: سلیمان بنده خداو پیغمبر اوست که خدا هر چه مى خواهد درباره اش انجام مى دهد. چون گفت وگو و اختلاف در آن ها پدید آمد، خداوند موریانه را فرستاد تا درون عصاى او را بخورد و بدین ترتیب عصاى مزبور بشکست و سلیمان از بالاى قصر بر زمین افتاد.
(۱۰۶۸)
آرى امیرمؤمنان (ع) در این باره فرموده است:


وَ لَوْ اَنَ اَحَداً اِلَى البَقاءِ سُلَمَاً اَو الى دَفْع المُوتِ سَبیلاً لَکانَ ذلِکَ سُلیمانُ بنُ داود علیه السلام الذُّى سُخِّرَ لَهُ مُلْکُ الجِن و الانس مَعَ النَّبُوهِ و عظیم الزُّلفَهِ، فلَما اسْتوفى طُعمَتَه و استکْمَلَ مُدَّتَهُ رَمَقَهُ قسىُّ الفنا بِنَبالِ الموتِ، وَ اءَصْبَحتِ الدِّار مَنْهُ خالیِهً و المساکین مُعَطَّلهً و وَرثها آخرونَ؛(۱۰۶۹)


اگر کسى براى ماندن در دنیا وسیله اى به دست مى آورد یا براى جلوگیرى از مرگ راهى داشت آن کس سلیمان بن داود بود که جن و انس مسخر او بودند، علاوه بر منصب پیغمبرى و منزلت والایى که داشت، ولى هنگامى که از روزى مقدّر خود بهره مند گردید و مدّتش به سر آمد، کمان نیستى با تیرهاى مرگ او را ز پاى درآوردو دیار از وجود او خالى و خانه ها تهى ماند و دیگران آن ها را به ارث بردند.


بیشتر مورخان مدت عمر سلیمان را ۵۵ سال نوشته اند. البته برخى هم مانند یعقوبى ۵۲ سال ذکر کرده اند. قبر آن حضرت در کنار قبر پدرش داود در بیت المقدس است.


قوم سبا


چون در داستان سلیمان و بلقیس نام قوم سبا برده شده و خداى تعالى نیز داستان آن ها را در قرآن کریم نقل فرموده و سوره اى بدین نام نازل کرده است، در این جا اجمال سرگذشت مردم سبا را از نظر شما مى گذرانیم.


اما آن چه قرآن کریم درباره آن ها فرموده است:


لَقَدْ کانَ لِسَبَإٍ فِی مَسْکَنِهِمْ آیَهٌ جَنَّتانِ عَنْ یَمِینٍ وَ شِمالٍ کُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّکُمْ وَ اشْکُرُوا لَهُ بَلْدَهٌ طَیِّبَهٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ وَ بَدَّلْناهُمْ بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ ذَواتَیْ أُکُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَیْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِیلٍ ذلِکَ جَزَیْناهُمْ بِما کَفَرُوا وَ هَلْ نُجازِی إِلا الْکَفُورَ 


مردم سباء را در جایگاهشان برهانى بود: دو باغستان از راست و چپ (به آن ها گفت شد) بخورید از روزى پروردگارتان و سپاس گزارى
و شکر وى را بجا آرید، که شهرى پاکیزه و پروردگارى آمرزنده دارید، ولى آن ها (از اطاعت حق و سپاسگزارى او) روى گرداندند و ما نیز سیلى سخت بر آن ها فرستادیم، و در باغستان (پر نعمت) آن ها را به دو باغستان تبدیل کردیم که بار درختانش میوه تلخ و شوره گز و اندکى سدر بود، و این کیفر ما بدان جهت بود که کفران نعمت کردند، و آیا ما جز کفران پیشه را کیفر کنیم؟
و اما وضع جغرافیایى سبا و اجمال داستان مردم آن:


کشور یمن در جنوب غربى شبه جزیره عربستان قرار دارد و از زمان هاى قدیم بین کشورهاى بزرگ آن زمان بر سر تصرف آن ناحیه جنگ و اختلاف بوده است و یک بار هم در زمان ساسانیان به دست ایرانیان افتاد. گاهى هم دولت هاى خود مختارى در آن جا تشکیل مى شد، از آن جمله به گفته یکى از دانشمندان، در حدود سال ۸۵۰ قبل از میلاد، ملوک سبا در یمن دولتى تشکیل دادند که بیش از ششصد سال حکومتشان طول کشید و از آثار و اکتشافاتى که این اواخر به دست آمده و اکنون در موزه هاى اروپا نمونه ها آن موجود است، معلوم شده که مردم سبا از عالى ترین تمدن ها بر خوردار بوده اند و در ساختن ظروف طلا و نقره و بناهاى باشکوه و آبادى و نزیین شهرها مهارتى کامل داشته اند.


از کارهاى مهم پادشاهان سبا که با نبودن وسایل امروزى انجام داده اند، ساختن سدّ ماءرب است و ماءرب پایتخت سلاطین سبا بود.


این شهر در دامنه درّه اى قرار داشت که بالاى آن کوه هاى بزرگى وجود داشت. در آن درّه، تنگه اى کوهستانى و در دو طرف آن تنگه، دو کوه معرو به کوه بلق است که فاصله آن ها ششصد قدم است.


خاک یمن پهناور و حاصل خیز بود، ولى در آن جا هم مانند سایر نقاط عربستان، آب کمیاب بود و رودخانه هاى مهمى نداشت و گاه گاهى بر اثر باران هاى فصلى، سیلى بر مى خاست و در دشت پهناور به هدر مى رفت، از این رو مردم یمن به فکر ساختن سدّ افتادند تا زیادى آب باران رادرپشت آن سدها ذخیره کنند و در فصل تابستان از آن ها استفاده نمایند.
طبق این فکر و چنان چه برخى گفته اند: سدهاى بسیارى ساختند و مهم ترین آن ها، سدّ ماءرب در فاصله دو کوه بلق بود که طبق اصول هندسى، در دو طرف آن دریچه هایى براى استفاده از آب سد قرار دادند و در اوقات لازم مى توانستند به وسیله آن دریچه ها آب را کم و زیاد کنند.
طول این سد به گفته مورخان، در حدود هشت صد قدم و عرض آن حدود پنجاه قدم بود.
بعد از ساختن این سد، دو طرف آن بیابان به شهرهاى سر سبزى تبدیل شر که به گفته بعضى مجموعاً سیزده شهر بود و آن ریگ هاى سوزان، به باغ جنان مبدّل گشت و درباره توصیف آن شهرها و فراوانى نعمت در آن جا سخن هاى اغراق آمیزى گفته اند:
به گفته برخى، کسى که در آن باع ها قدم مى گذشت، درختان میوه آن طورى بود که ده بوز راه، رنگ آفتاب را نمى درد و این راه بسیار رادر زیر سایه درختان خرم و پر میوه طى مى کرد.
برخى گفته اند: زن ها زنبیل ها را روى سر مى گذاشتند و چون چند قدم از زیر درختان مى گذشتند، زنبیل هاشان پر از میوه مى شد.
به هر صورت بر اثر بستن آن سدها، از هواى لطیف و میوه هاى فراوان و آب هاى روان و سایر نعمت هاى بى حساب آن جا استفاده مى کردند و البته شایسته بود که مردم سبا در برابر آن همه نعمت بى کران که خداوند به ایشان بخشیده بود سپاس گزارى کند و خدایى را که از آن بى چارگى و گرسنگى نجاتشان داده بود شکر گویند، ولى اندک اندک غفلت برآن ها چیره گشت و به سرکشى
و خود پرستى دچار شدند.
خداى تعالى براى ارشاد و هدایتشان پیمبرانى فرستاد، ولى آن مردم به جاى این که سخنان پیمبران الهى را بشنوند و به موعظه ها و نصیحت هاشان گوش دل فرا دهند، به تکذیب آن ها پرداخته و در خوش گذرانى و شهوت رانى غرق گشتند و شاید مانند سایر ملت هاى سرکش و شهوت ران که انبیا را سدّ راه لذت و شهوت خود مى دیدند به آزار آن ها نیز کوشیدند و بدین ترتیب مستحق عذاب الهى گشتند.
خداى تعالى سیل 
عرم را بر آن سدّ بزرگ گماشت تا آن را ویران ساخت و آب، تمام دشت و باغ ها و خان ها ر بگرفت و همه را ویران کرد و پس از چندى آن وادى خرم را به صحراى خشک و سوزان تبدیل کرد و به جاى آن همه درختان میوه و باغ ها سر سبز، چند درخت اراک و درخت شوره گز و اندکى درخت سدر به جاى ماند و آن بلبلان خوش الحان جاى خود را به فغان بومان سپردند.







 از رهروان عشق جز افسانه اى نماند


 







آشفته را زسیل بلا خانه اى نماند 


 







بلبل زدست بُرد خزان خامشى گرفت


 







الّا فغان بوم به ویران هاى نماند <SPAN style="mso-bookmark: link260"&gt ;


پی نوشت ها:


1042-محاسن برقى ، ص ۱۹۳&lt ;/SPAN>.
1043-تفسیر قمى ، ص ۴۳۱.
۱۰۴۴-اصول کافى ، ج ۱، ص ۲۷۸ و ۲۷۹.
۱۰۴۵-ر.ک : تفسیر المیزان ، ج ۱۵، ص ۴۰۳ و خزائلى ، اعلام القرآن ، ص ۳۹۰.
۱۰۴۶-این قسمت گفتار جبائى و هم چنین دنباله آن با آن چه ما درباره عمر حضرت داود قبل از این نقل کردیم سازگارى نداد، و اللّه اعلم .
۱۰۴۷-مجمع البیان ، ج ۸، ص ۳۸۲.
۱۰۴۸-به طور خلاصه ، حمله ها و قتل و غارت هایى که در این شهر تاریخى انجام شده چه قبل از نبوت سلیمان و چه بعد از آن به شرح زیر است :
حمله اى که در سال ۱۸۱۹ قبل از میلاد به دست بنى اسرائیل صورت گرفت و پس از این که شهر را فتح کردند، هر چه انسان و حیوان در آن شهر بود قتل عام کرده و شهر را به کلى سوزاندند؛
حمله اى در ۷۱۳ قبل از میلاد به دست آشوریان و سخاریب صورت گر
فت و پس از قتل عام مردم همه نقدینه و کالاى شهر را تاراج
کردند؛
حمله نخست بخت نصر در سال ۵۹۷ قبل از میلاد؛
حمله دوم بخت نصر در سال
۵۸۶
قبل از میلاد که دو سال شهر را محاصره کرد و پس از فتح آن همه شهر را ویران ساخت و مسجد را سوزاند و اموال را غارت کرد و شهر را به صورت بیابانى درآورد؛
حمله انتیوخس ، یکى از جانشینان اسکندر در سال ۱۶۸ قبل از میلاد که پس از فتح ، همه شهر را ویران کرد و مردم بسیار را بکشت ؛
&l t;SPAN style=”mso-bookmark: link261″>حمله پومپى سردار روم که
سال ۶۵ قبل از میلاد به جنگ مردم بیت المقدس رفت و پس از سه ماه محاصره وقتى که شهر را گشود، ساکنان آن را قتل عام کرد؛
حمله پیلاطس ، حاکم رومى در سال ۲۶ تا ۳۶ پس</SPAN&gt ; از میلاد؛
حمله تیطس در سال ۷۹ میلادى که شهر در محاصره بى سابقه اى قرار گرفت و چند هزار نفر در مدت محاصره از گرسنگى جان دادند و پس از فتح تنها در جاى مسجد و معبد ده هزار نفر کشته شدند و بنا به قول یوسیفوس که خود در حلقه محاصره بود، خون مانند سیل در کوچه هاى شهر روان بود و تعداد کشتگان در این حادثه به نیم میلیون نفر رسید. تیطس پس از ویران کردن شهر، جمع زیارى از اهالى شهر را به اسارت برد و در بازار برده فروشان روم بفروخت و عده اى از اسیران را طعمه درندگان ساخت ؛
حمله </SPAN&g t;آدریانوس در سال ۱۳۵ میلادى که مانند گذشتان شهر را قتل عام کرد و به کلى ویران ساخت ؛
حمله ئ لشکر ایران که به تحریک یهود در سال ۶۱۴ میلادى انجام شد و در این حمله کنیسه قیامت و کنیسه هاى دیگر را سوزاندند و به گفته مورخان نود هزار نفر از مسیحیان را طعمه شمشیر ساختند؛
حمله صلیبیان در جنگ هاى صلیبى که قسمتى از آن در بالا ذکر شد.
فته ها و کشت و کشتارهایى که در زمان ما به دست یهودیان غاصب و توطئه دولت هاى بزرگ در جنگ هاى اوّل و دوم اعراب و اسرائیل در این شهر اتفاق افتاد</SPAN&gt ; و بسیارى از خوانندگان به خاطر دارند و تواریخ روز جزئیات آن را ثبت کرده است .
۱۰۴۹-انبیاء (۲۱) آیه ۸۱.

۱۰۵۰-سباء (۳۴) آیه ۱۲&lt ;/SPAN>.
1051-ص (۲۸) آیه ۳۶.
۱۰۵۲-نمل (۲۷) آیات ۱۷ ۱۹.
۱۰۵۳-من لایحضره الفقیه ، ص ۱۲۸& lt;/SPAN> 139.
1054-چکاوک یا چکاوه پرنده اى خوش آواز و حلال گوشت شبیه گنجشک و کمى بزرگ تر از آن ، که بالاى سرش تاج کوچکى از پر دارد.
۱۰۵۵-فروع کافى ، ج ۲، ص ۱۴۶.
۱۰۵۶-
ص (۳۸) آیات ۳۰ – ۳۳.
۱۰۵۷-نظیر آن چه از کعب روایت شده در تفسیر على بن ابراهیم نیز آمده است ، ولى چنان که گفته شد، ائمه دین در روایات &lt ;SPAN style=”mso-bookmark: link266″>دیگر آن ها را تکذیب کرده و مردود دانسته اند. ازاین رو علماى بزرگوار ما نقل على
بن ابراهیم را که موافق با اهل سنت است بر تقیه حمل کرده اند.
۱۰۵۸-۲ و ۳.مجمع البیان
۱۰۵۹-ج ۸، ص ۴۷۵.
۱۰۶۰-تفسیر قمى ، ص ۴۷۶ ۴۷۸.
۱۰۶۱-در روایات نقل است که هدهد چنان تیز بین است که آب هاى زیر زمین را مى بیند، چنان که ما آب را در شیشه مى بینیم. در این باره از تفسیر عیاشى حدیثى نقل شده که ابوحنیفه به امام صادق (ع ) عرض کرد: چه شد که سلیمان میان همه پرندگان از هدهد جویا شد؟ حضرت فرمود: چون هدهد آب را در زیر زمین مى بیند، چنان که شما روغن را در شیشه مى بینید. ابوحنیفه رو به اصحاب خود کرد و خندید. امام بدو فرمود: چرا مى خندى ؟ گفت : قربانت گردم بر تو& lt;/SPAN> پیروز شدم . امام فرمود: چگونه ؟ گفت: مرغى که آب را در زیر زمین مى بیند، چگونه <SPAN style="mso-bookmark: link263"& gt;دام را در زیر خاک نمى بیند که در آن مى افتد و گردنش را مى گیرد؟ حضرت فرمودند: اَما عَلِمَت اِنَّهُ اذا نَزَلَ القَدَرُ اءغشَى البَصَر ؛ یعنى مگر نمى دانى که وقتى قضا و قدر بیاید چشم را مى پوشاند.
و به گفته مولوى :<SPAN style="mso-bookmark: link264"&gt ;


چون قضا آید نماند فهم و راى


کس نمى داند قضا را جز خداى


چون قضا آید فرو پوشد&l t;SPAN style=”mso-bookmark: link265″> بصر


تا ندند عقل ما پا را ز سر


زان اما المتقین داد این خبر


گفت اذا جاء القضا عمى البصر







1062-درباره عظمت تخت بلقیس افسانه هایى گفته اند: از ابن عباس نقل شده که تخت بلقیس داراى سى ذرع طول و سى ذرع عرض و سى ذرع ارتفاع بود. و در نقل دیگرى است که گفته اند: جلوى آن تخت از طلا و مرصّع به یاقوت قرمز و زمرد و سبز بوده و عقب آن از نقره و آراسته به جواهرات گوناگون بود و داراى هفت خانه بوده و هر خانه اى را درى بسته بود.
</SPAN&gt ;
1063-نمل (۲۷) آیه ۳۴.
۱۰۶۴-آن چه در این جا انتخاب کردیم ، مطابق مشهور و رروایاتى است که در این باره ذکر شد وگرنه بعضى گفته اند: آن کس که این کار را کرد و از علم بهره </SPAN&g t;داشت جبرئیل بود و دیگرى گفته خضر بود و مجاهد گفته مردى بود به نام ایلخیا که اسم اعظم مى دانست . قتاده گفته : نامش اسطوم بوده و از اقوال بعیده قول جبائى است که گفته : او خود سلیمان بود “(ر.ک : طبرسى ، مجمع البیان ).
۱۰۶۵-در معناى آیهئ شریفه وهب لى ملکاً لا حد من بعدى”&lt ;/SPAN> که حکایت از درخواستى است که سلیمان از درگاه خداى تعالى کرد، مفسران و جوهى ذکر کرده اند که این وجه مى تواند یکى از آن وجوه باشد، اگر چه این هم ، وجه ناقصى است و جواب گوى تمام سؤ الاتى که</SPAN&g t; در این مورد شده است نمى شود. (ر.ک : مجمع البیان ، ج ۸، ص ۴۷۶).
۱۰۶۶-همان ، ص ۳۸۳ و ۳۸۴.
۱۰۶۷-در روایات دیگرى است که گفت : من کسى هستم که رشوه نمى پذیرم و از سلاطین واهمه و ترس ندارم .
۱۰۶۸-علل الشرائع ، ص ۳۶؛ عیون
الاخبار، ص ۱۴۶ و ۱۴۷
.
۱۰۶۹-</SPAN&g t;علل الشرائع ، ص ۳۶؛ عیون الاخبار، ص ۱۴۶ ۱۴۷.


http://allah1.ir


 

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید