ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

حضرت عیسی علیه السلام

عیسى از پیغمبران بزرگوارى است که نامش در قرآن کریم بسیار آمده است و در بیشتر آیاتى که ذکرى از آن حضرت به میان آمده، نامش با فضیلت و عظمت تواءم است و با عنوان هایى چون عبداللّه، کلمه خدا، روح خدا و تاءیید شده به روح القدس و سایر افتخارات مفتخر گشته است.&lt ;BR>در چهل و پنج جاى قرآن با نام عیسى و در یازده جاى با لقب مسیح از آن حضرت یاد شده و در مجموع در سیزده سوره داستان آن بزرگوار آمده است.
مادرش مریم دختر عمران، به عنوان یکى از زنان برگزیده و پاک دامن عالم که به قرب مقام حق تعالى نایل گشته، عبادت و خدمتش به پیش گاه خداوند پذیرفته شده، بى حساب و بدون وسیله از جانب خدا روزى اش مى رسیده، فرشتگان الهى و در راءس آن ها جبرئیل بر وى نازل گشته و او را به ولادت فرزندش مسیح مژده دادند، در قرآن معرفى شده است. به موجب روایات نیز پیغمبر گرامى رهبران بزرگوار اسلام، مریم را یکى از چهر زن مقدس و برگزیده عالم دانسته و فضایل بسیارى درباره آن بانوى پاک دامن بیان فرموده اند. براى بزرگ داشت مقام وى، لازم است پیش از ورود به احوالات حضرت عیسى، شمه اى از حالات و فضایل او را بیان داریم و سپس به شرح حال فرزند بزرگوارش ‍ بپردازیم:


مریم
عمران (پدر مریم) از فرزندان سلیمان بن داود و از بزرگان و رؤساى بنى اسرائیل بود و حتى در حدیثى است که وى یکى از پیغمبران بوده و به سوى قوم خود مبعوث گشته است.
درباره پدر عمران اختلاف است: برخى او را فرزند ماثان دانسته و عده اى نیز نام پدرش را اشهم یا یاشهم ذکر کرده اند.
همسر عمران که طبق مشهور نامش حنّه بوده اس
ت 
(1115) سال ها در آرزوى داشتن فرزندى به سر مى برد و اندک اندک از آن ماءیوس شده بود تا یک روز که در زیر درختى نشیته بود پرنده اى را دید که با منقار خود به جوجه اش غذا مى دهد. این منظره حنّه را دوباره به یاد فرزند انداخت و با حسرت و اندوه به درگاه خداى تعالى دعا کرد که خداوند این آرزویش را برآورد و فرزندى به او عنایت کند و به دنبال آن دعا، نذر کرد که اگر صاحب فرزندى شد، او را به خدمت کارى بیت المقدس بگمارد.(۱۱۱۶)
خداى تعالى دعاى حنّه را مستجاب فرمود و به شوهرش عمران وحى کرد که ما به تو فرزندى مبارک خواهیم داد که بیماران مبتلاى به مرض خوره و پیسى را شفا بخشد و مردگان را به اذن خدا زنده کند و او پیامبرى براى بنى اسرائیل قرار خواهیم داد.
عمران این مژده را به حنّه داد و طولى نکشید که حنّه در خود احساس آبستنى کرد و آرزوى دیدار فرزند، فروغى در چشمان او دمید و شادى و سرور زندگى آن ها را فراگرفت.
حنّه طبق مژده عمران، پیش خود فکر مى کرد که این فرزند پسرى خواهد بود و خوشحال بود که نذرش هم درباره او مناسب است و پس از تولد او را به خدمت معبد و متولیان بیت المقدس مى سپارد و به همین امید شب و روز خود را پشت سر مى گذاشت.
در خلال این ماجرا پیش از این که نوزاد به دنی
ا آید مرگ عمران فرا رسید و روزگار شادى حنّه را به اندوه مبدّل ساخت و او را با مصیبت از دست دادن شوهر روبه رو کرد و دیگر کسى آن شادى را در چهره حنّه مشاهده نمى کرد.
دوران آبستنى به پایان رسید و کودک به دنیا آمد، اما برخلاف انتظار حنّه، نوزادش دختر بود. این هم اندوه دیگرى بود که بر قلب مادر داغ دیده وارد شد، زیرا او نذر کرده بود فرزندش را به خدمت معبد بسپارد و دختر شایسته این کار نبود. از سوى دیگر، هداوند به عمران وعده کرده بود که فرزندى بدو عنایت خواهد کرد که به مقام پیغمبرى برسد و معجزاتى از وى بروز کند. ازاین رو، چنان که خداى تعالى در قرآن فرموده است، از روى حسرت و اندوه رو به درگاه خداى تعالى کرده و عرض کرد: پروردگارا! من او را دختر زاییدم ، ولى باز هم نومید نشد و تصمیم گرفت او را به معبد ببرد و به بزرگان معبد بسپارد، به همین مناسبت نامى مناسب هم براى او انتخاب کرد و او را مریم نامید که به معناى زن عبادت کار و خدمت کار معبد است.
از آن سو از وعده اى هم که پروردگار متعال به شوهرش عمران داده بود ماءیوس نشد و پیش خود فکر کرد اگر آن رسول و پیغمبرى که خدا وعده کرده بود از من به دنیا نیامده است، بعدها از همین دختر به دنیا خواهد آمد، ازاین رو درباره مریم و فرزندانى که از نسل او پدید خواهد آمد، دعا کرد و گفت: من او و فرزندانش را از شرّ شیطان رجیم به تو مى سپارم.
خداى سبحان دعاى حنّه را مستجاب کرد و تقدیمى اش را پذیرفت و مریم را تحت حمایت و تربیت خویش قرار داد، و در سوره آل عمران به دنبال دعاى مادر مریم مى فرماید:
فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً وَ کَفَّلَها زَکَرِیّا کُلَّما دَخَلَ عَلَیْها زَکَرِیَّا الِْمحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ یا مَرْیَمُ أَنّى لَکِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بِغَیْرِ حِسابٍ 
(1117)
خداوند او را به پذیرشى نیکو پذیرفت و به پاکى و خوبى او را نموّ و رشد داد و زکریا را به سرپرستى او گماشت و هرگاه زکریا به محراب نزد او مى رفت روزى اى نزد او مى یافت، بدو مى گفت: اى مریم ! این روزى از کجا است ؟ مى گفت: از جانب خداست که خدا هر که را خواهد بى حساب روزى مى دهد.
حنّه پس از نام گذارى نریم و دعایى که درباره او کرد، دل به وعده الهى و حفظ و حراست او محکم ساخت و نوزاد را در پارچه اى پیچید و به بیت المقدس برد و به بزرگان سپرد.


شمه اى از فضایل مریم
به موجب دو آیه از سوره آل عمران فرشتگان با مریم سخن مى گفتند و او از جانب خداى تعالى به مقام پاکى و برگزیدگى بر زنان جهان مفتخر کرده و فرشتگان او را به ولادت کلمه اللّه (حضرت مسیح) مژده دادند.
وَ إِذْ قالَتِ الْمَلائِکَهُ یا مَرْیَمُ إِنَّ اللّهَ اصْطَفاکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اصْطَفاکِ عَلى نِساءِ الْعالَمِینَ.
(۱۱۱۸)
“ إِذْ قالَتِ الْمَلائِکَهُ یا مَرْیَمُ إِنَّ اللّهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَهٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِیحُ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ وَجِیهاً فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ.(۱۱۱۹)
و طبق دو آیه از سوره مریم، جبرئیل به صورت بشرى بر وى نازل گشت و خود را به وى معرفى کرد تا پسرى پاکیزه به وى بخشد.
(۱۱۲۰)
وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ مَرْیَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَکاناً شَرْقِیًّا فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجاباً فَأَرْسَلْنا إِلَیْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیًّا قالَتْ إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیًّا قالَ إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّکِ لِأَهَبَ لَکِ غُلاماً زَکِیَّا”. 
(1121)& lt;/SUP>
خداوند در آیه ۷۴ سوره ماءده، حضرت مریم را به صدیقه ملقب فرموده و در سوره مؤمنون هم او را به مثابه آیت خدا معرفى فرموده ، و سرانجام در سوره انبیاء، ضمن توصیف مریم به عفت و پاکى، پس از آن که نام شانزده نفر از انبیاى بزرگ خود را چون موسى، هارون، ابراهیم، لوط، اسحاق، یعقوب، و دیگران مى برد، عیسى را به وسیله مادرش ‍ معرفى فرموده و او را با مادرش مریم آیتى از آیات الهى قرار داده و چنین مى گوید:
وَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فِیها مِنْ رُوحِنا وَ جَعَلْناها وَ ابْنَها آیَهً لِلْعالَمِینَ 
(1122)؛
و به یاد آور زنى را که دامان خود را پاک نگه داشت و ما از روح خود در او دمیدیم و او و فرزندش را با نشانهئ بزرگى براى جهانیان قرار دادیم.
با توجه و دقت در همین آیه کمال بزرگى و فضیلت مریم به خوبى معلوم مى شود.
شیخ طبرسى در مجمع البیان و زمخشرى در کشاف از رسول خدا روایت کرده اند که فرمود: از مردان گروه بسیارى به کمال رسیدند، ولى از زنان فقط چهار زن به کمال رسیدند: ۱ آسیه دختر مزاحم همسر فرعون؛ ۲ مریم دختر عمران؛ ۳ خدیجه دختر خویلد؛ ۴ فاطمه دختر محمد(ص).
(۱۱۲۳)
شسخ صدوق به سندهاى متعددى از رسول خدا(ص) روایت کرده که فرمود: بهترین زنان بهشت چهار زن هستند: مریم دختر عمران، خریجه دختر خویلد،فاطمه دختر محمد و آسیه دختر مزاحم همسر فرعون.
(۱۱۲۴)
در حدیث دیگرى است که فرمود: خداى عزوجل از زنان عالم چهار زن را برگزید: مریم، آسیه، خدیجه و فاطمه.
(۱۱۲۵)
چنان که شیخ کلینى در روضه کافى از امام صادق (ع) روایت کرده، مریم از نظر عفت و پاکى در مرتبه اى است که خداى تعالى در روز قیامت او را نمونه و حجت براى زنان دیگر قرار مى دهد و با او بر دیگران احتجاج مى کند. متن حدیث این است:
عَن عَبدِ الاعْلى مَولى آلِ سامٍ قالَ: سَمِعَتُ اَبا عَبداللّه السَّلام یَقُولُ: تُوءْتى بِالْمَرْاءهِ الحَسْناءِ یَومَ الْقِیامَه الّتى قَد افْتُتِنَتْ فى حُسنِها فَیَقولٌ: یا رَّب حُسْنتَ خَلقى حَتّى لَقیتُ ما لَقیتُ، فیُجاءُ بِمَریَمَ عَلَیها السَلامُ فیُقال: اَنتَ احْسَنُ اؤهذه ؟ قَد حَسَنّاها فَلَم تَفْتَتنْ، ویُجاءُ بالرَّجُل الْحَسَنِ الذى قَد اُفِتِتِنَ فى حُسنِهِ فَیَقُولُ: یل رَبّز شَدَّدْتَ عَلَىَّ البَلاءَ حَتّى اُفتَتِنْتُ، فیُؤُتى باءَیّوبَ عَلیهِ السّلامُ فَ
یُقالُ: اءَبلیّتُکَ اءَشَدُّ اَوْبلیَّهُ هذا؟ فَقَد ابْتُلى فَلَم یُفْتَتَنْ.
(۱۱۲۶)


ولادت عیسى
مریم با سرپرستى حضرت زکریا دوران کودکى را پشت سر نهاده، و قدم د رسنین بلوغ گذاشت و چنان که برخى از مفسران گفته اند، گاه گاهى براى رفع نیازهاى خود به خانه زکریا و نزد خاله اش مى رفت. روزى در گوشه خانه زکریا، در قسمت شرقى آن براى شست وشوى بدن و غسل، پرده اى زده بود و به پشت پرده رفته بود که ناگهان جوانى بسیار زیبا و دل فریبى را دید که به طرف او مى آید. این جوان زیبا، فرشته بزرگ الهى جبرئیل امین بود که به صورت انسانى پیش ‍ مریم آمده بود تا روح عیسى را در وى بدمد. مریم که تا به آن روز
در کمال عفت و پاکى زندگى کرده و شب و روز خود را به عبادت و تقوا گذرانده و خلوت سراى دل را به معشوق حقیقى سپرده بود،
(۱۱۲۷) بدون آن که بداند آن جوان زیبا کیست و از نام و نشان او پرسش کند، به پروردگار خویش پناه برد و با یک جماه کوتاه و موعظه آمیز از آن جوان خواست تا بى درنگ از کنار او دور شود.
بهتر است این قسمت را از خداى تعالى و قرآن کریم بشنوید، چنان که در سوره مریم آمده است: در این کتاب مریم را یاد کن آن دم که در مکانى در سمت شرق از کسان خود کناره گرفت و در برابر آن ها پرده اى زد. در این وقت ما روح خود را به سوى او فرستادیم و او به صورت انسانى خلقت تمام بر او نمودار شد. مریم گفت: از تو به خداى رحمان پناه مى برم اگر پرهیزکار هستى. وى گفت: من فرستاده پروردگار تو هستم (آمده ام) تا پسرى پاکیزه به تو عطا کنم”.
(۱۱۲۸)
مریم که با شنیدن این جمله اطمینان خاطرى پیدا کرد و دانست که این جوان بشر نیست و منظور سوئى ندارد، به فکر فرو رفت که چگونه ممکن است زنى بدون تماس با جنس مخلف فرزنددار شود، ازاین رو با تعجب پرسید: چگونه ممکن است مرا پسرى باشد، با این که بشرى به من دست نزده و زن آلوده اى هم نبوده ام ؟
(۱۱۲۹)
فرشته الهى قدرت پروردگار تعالى را به یاد او آورده و این جمله را در پاسخش گفت: این گونه است، پروردگار تو گفته که این کار را بر من آسان است و (ما مى خواهیم)تا او را از جانب خویش نشانه و رحمتى قرار دهیم و کارى گذشته است.
(۱۱۳۰)
مریم دانست که مشیّت حق تعالى کار خود را کرده و قرار است مولود بزرگوار و پاکیزه اى بدون وجود پدر از مریم پدید آید و آیت و رحمتى از جانب خدا باشد. از آن پس آثار حمل در شکم مریم پدید آمد و پس از مدتى هنگام وضع حمل فرا رسید. از آن زمان که حضرت مریم آثار حاملگى در خود مشاهده کرد، به جاى دورى رفت و آن گاه که هنگام وضع حمل فرا رسید، خود را به کنار درخت خرمایى کشید.


اختلاف در کیفیت حمل و مدت آن و مکان وضع حمل عیسى 
در این جا بد نیست قبل از شرح و توضیح این قسمت، این را بدانید که در کیفیت حمل و ماجراهاى دیگرى که به دنبال آن به وقوع پیوست، میان مفسران و هم چنین روایات اختلاف است.
درباره کیفیت حمل جمعى گفته اند: جبرئیل آستین مریم را گرفت و در آن دمید و همان ساعت مریم حامله شد و آثار آبستنى در وى ظاهر گردید. قول دیگر آن است که گریبان جامه اش را گرفت و در آن دمید. در حدیثى از حضرت ابوالحسن (ع) که ظاهراً حضرت موسى بن جعفر است روایت شده که فرمود: جبرئیل نوعى خرما از بهشت آورد و به مریم داد و مریم هفت دانه از آن خورد و همان سبب حاملگى او گردید.
در مدت حمل نیز اختلاف بسیارى است: برخى چون ابن عباس و دیگران گفته اند: مدت حمل و فاصله آن تا زایمان یک ساعت بود که در این یک ساعت عیسى به اندازه نه ماه پرورش یافت. بعضى چون مقاتل گفته اند: مدت حمل سه ساعت بود. برخى گفته اند: نه ساعت که هر ساعتى به مقدار یک ماه دیگران بود. در چند حدیث از امام صادق (ع) و اهل بیت روایت شده که فرمودند: فاصله مابین حمل و وضع آن شش ماه بود و هیچ مولودى جز عیسى و حیسن بن على شش ماه به دنیا نیامدند و در حدیث دیگرى است که زنده نماندند؛ یعنى اگر هم شش ماهه به دنیا آمدند، زندگى نکردند و از جهان رفتند. قولى هم هست که عیسى هفت ماهه یا هشت ماهه به دنیا آمد. به هر صورت، ولادت او نیز مانند ماجراى غیر عادى بود.
د رجایى هم که عیسى متولد شد و درخت خرمایى که مریم به پاى آن آمد و از آن رطب تازه خورد، اختلاف است: مشهور آن است که عیسى در بیت اللحم (نزدیکى شهر بیت المقدس) به دنیا آمد و هم اکنون بناى عظیم و زیبایى بدین نام در آن شهر برپاست که محل زبارت مسیحیان جهان است. قول دیگر آن است ک مریم به مصر یا به دمشق آمد. در چند حدیث هم روایت شده که حضرت مریم به طى ا
لارض به نینوا و سرزمین عراق رعت و کنار فرات یا نزدیکى بغداد در محله براثا وضع حمل کرد و سپس با عیسى به همان ترتیب به سرزمین بیت المقدس بازگشت.
(۱۱۳۱)
با توجه به این که همه این امور از امور غیر عادى بوده و به صورت معجزه انجام شده، هیچ یک از آن ها بعید به نظر نمى رسد و با اعتقاد به قدرت حق تعالى و انجام امور خارق العاده به وسیله انبیا و اولیاى الهى و مقام مریم و عیسى در پیش گاه خداى عزوجل، همه آن ها ممکن است و جاى هیچ استبعادى نیست، چنان که داستان هاى دیرى هم که پس ‍ از آن پیش آمد، مانند سبز شدن درخت خرما و ریختن رطب تازه براى مریم همه از همین قبیل است.
مولوى مى گوید: 







چشم بر اسباب از چه دوختیم


 







گر ز خوش چشمان کرشم آموختنم 


 







هست بر اسباب اسبابى دگر


 







در سبب منگر در آن افکن نظر 


 







انبیا در قطع اسباب آمدند


 







معجزات خویش بر کیوان زدند 


 







بى سبب مر بحر را بشکافت
ند


 







بى زراعت جاش گندم یافتند 


 







ریگ ها هم آرد شد از سعیشان


 







پشم بز ابریشم آمد کشکشان 


 







جمله قرآن است در قطع سبب


 







عزّ درویش و هلاک بولهب 


 







مرغ با بیلى دو سه سنگ افکند


 







لشکر زفت حبش را بشکند 


 







پیل را سوراخ موراخ افکند


 







سنگ مرغى کو به بالا پر زند 


 







دم گاو کشته بر مقتول زن


 







تا شود زنده همان دم در کفن 


 







حلق ببریده جهد از جاى خویش


 







خود به خود جوید ز خون پالاى خویش 


 







هم چنین ز آغز قرآن تا تمام


 







رفض اسباب است و علّت والسلام 


 


و در همین داستان آمدن جبرئیل به نزد مریم گوید: 







دید مریم صورتى بس جان فزا


 







جان فزاى دل رباى در خلا 


 







پیش او بر رست از روى زمین


 







چون مه و خورشید آن روح الامین 


 







از زمین بر رست خوبى بى نقاب


 







آن چنان کز شوق روید آفتاب 


 







لرزه بر اعضاى مریم اوفتاد


 







کو برهنه بود و ترسید از فساد 


 







صورتى که یوسف ازدیدى عیان


 







دست از حیرت بریدى چون زنان 


 







هم چو گل پیشش برویید او ز گِل


 







چون خیالى که برآرد سر ز دل 


 







گشت مریم بى خود و بى خویش او


 







گفت بجهم در پناه لطف هو 


 







زان که عادت کرده بود آن پاک جیت


 







در هزیمت زخت بردن سوى غیب 


 







چون جهان را دید ملکى برقرار


 







حازمانه ساخت ز آن حضرت حصار 


 


<DIV align=justify& gt;




تا به گاه مرگ حصنى باشدش


 







که نیابد خصم راه مقصدش 


 







از پناه حق حصارى به ندید


 







یورتگه نزدیک آن دژ برگزید 


 


تا این که گوید: 







بانگ بر وى زد نمودار کرم


 







که امین حضرتم از من مرم 


 







از سر افرازان عزت سر مکش


 







از چنین خوش محرمان دم در مکش 


 




<TBODY& gt;


این همى گفت و ذباله نور پاک


 







از لبش مى شد پیاپى بر سماک 


 







خود بنه بنگاه من در
نیستى است


 







یک سواره نقش من پیش ستى است 


 







مریما بنگر که نقشى مشکلم


 </o:p&gt ;







هم هلالم هم خیال اندر دلم 


 


بارى مریم که دید با ندااشتن شوهر و تماس نگرفتن با هیچ مردى باردار شده، از ترس آن که مردم به او تهمت بزنند و یاوه گویان بگویند، خود را به کنارى کشید و دور از کسان خویش به سر مى برد و چون هنگام وضع حمل فرا رسید، از روى ناچارى خود را به تنه درخت خرمایى رسانید و در آن جا نوزاد مبارک و بزرگوار خود را بر زمین نهاد.(۱۱۳۲) در آن حال از شدت ناراحتى گفت: اى کاش نبودم و این وضع را بر خود نمى دیدم، چنان که خداى تعالى فرموده: درد زاییدن او را به سوى تنه نخل کشانید و گفت: اى کاش پیش از این مرده بودم و چیز حقیرى بودم که فراموشم کرده بودند.(۱۱۳۳)
از همین جمله، شدت اضطراب و ناراحتى مریم را از زخم زبان و تهمت مردمان مى توان فهمید و راستى هم براى دخترى هم چون مریم که تا آن ساعت در کمال عفت و تقوا زندگى کرده و هیچ مردى او را لمس نکرده و از نظر خانوادگى هم از خاندانى اصیل و پاکدامن به دنیا آمده است، بسیار تاخ و ناگوار است که او را به آلودگى و بدکارگى متهم سازند و با توجه به این که زنان از نظر احساس و عواطف ضعیف تر از مردان هستند و پیش آمدهاى ناگوار و ناملایمات زودتر آن ها را
تحت تاءثیر قرار مى دهد، مى توان فهمید که ان ساعت ها چقد براى مریم دشوار و سخت گذشته، اما خداى رحمان که همه جا او را با حمایت خود حفظ کرده و رد هر دشوارى او را به پناه خویش در آورده بود، در چنین وضعى نیز او را به حال خود نگذاشت و مورد نوازش و دل دارى قرار داد. قرآن مى گوید: در این وقت از زیر پاى خود ندایش داد: غم مخور که پروردگارت براى تو در زیر پایت نهر آبى قرار داد و تنه نخل را حرکت بده (یا به جانب خود بکش) تا خرماى تازه براى تو بریزد. پس بخور و بنوش و روشنى دیده گیر (یعنى خرسند باش و دل خوش ‍ دار) و اگر از آدمیان کسى را دیدى، بگو من براى خدا روزه اى نذر کرده ام و امروز با هیچ بشرى سخن نگویم.
(۱۱۳۴)
این نداى جان بخش که به گفته بسیارى از مفسران از دهان فرزندش عیسى خارج شد و آن نوزاد به سخن آمده و این سخنان را به مادر گفت دل او را آرام کرد و اندوهش را برطرف ساخت، زیرا احتیاجش را از نظر آب و غذا برطرف ساخت و راه روبه رو شدن با مردم را نیز به وى یاد داد. مریم دست به آن درخت خشکیده گرفت و حرکت داد، نخل سبز شد و خرماى تازه برایش ریخت و به گفته جمعى نهر آبى نیز به معجزه فرزندش عیسى پدیدار گشت که پاى خود را بر زمین کوبید و نهرى گوارا از آب جوشش کرد.
مریم کودک عزیز و بزرگوار خود را به نزد قوم خود آورد و همان طور که پیش بینى مى کرد، آن ها به تهمت زبان گشودند و گفتند: اى مریم ! چیز شگفت انگیزى آورده اى ؟
(۱۱۳۵) و به دنبال آن از روى سرزنش بدو گفتند: اى خواهر هارون !(۱۱۳۶) پدرت مردى بد و مادرت هم بدکار نبود و با این اصالتى که از نظر خانوادگى دارى این کودک را از کجا آورده اى و بى شوهر، چگونه به این فرزند آبستن شدى ؟
مریم که طبق دستور قبلى، خود را براى چنین پیش آمد و سؤالى آماده کرده بود، به سوى کودک اشاره کرد و آن ها را به گفت و گو و تکلّم با کودک خود راهنمایى فرمود تا ضمن گفت وگوى با او، پاک دامنى وى نیز براى آنان روشن شود.
مردم باکمال تعجب گفتند: چگونه با کودکى که در گهواره است سخن گوییم و این نوزاد گهواره اى چگونه مى تواند پاسخ سؤال ما را بدهد و دامن تو را پاک کند؟ ناگاه دیدند کودک به سخن آمد و گفت: من بنده خدایم که مرا کتاب داده و پیغمبر قرار داده و هر جا که باشم بابرکتم کرده (که از راه تعلیم و ارشاد نفعم به دیگران برسد) و به نماز و زکات تا وقتى زنده باشم سفارشم کرده است و به مادرم (مریم) نیکو کارم کرده و گردن کش و نافرمانم نکرده است و سلامت خدا بر من است روزى که تولد یافته ام و روزى که بمیرم و روزى که زنده برانگیخته شوم.
(۱۱۳۷)


دوران کودکى و نبوت عیسى (ع)
درباره تاریخ زندگى حضرت عیسى در تواریخ اختلاف زیادى دیده مى شود و گفتار مورخان اسلامى با مندرجات اناجیل مخلوط گشته و تمیز دادن آن ها نیز کار مشکلى است و در روایات اهل بیت نیز تا آن جا که به دست ما رسیده برخى از این اختلافات مشاهده مى شود، گذشته از این که روایاتى که دراین باره به ما رسیده بسیار اندک است.
مورخان عموماً نوشته اند: عیسى در سى سالگى 
(1138) نبوت خود را اظهار کرد و این قول موافق با برخى از اناجیل موجود است. برخى هم گفته اند: در سى سالگى فرشته وحى بر او نازل و دوره نبوت و رسالتش آغاز گر
دید، ولى در پاره اى از روایات اهل بیت آمده که آن حضرت در سنّ هفت یا هشت سالگى نبوت خود را اظهار فرمود، چنان که در روایتى، کلینى از امام باقر(ع) روایت کرده که وقتى عیسى به هفت سالگى رسید، خداى تعالى بدو وحى کرد و نبوت و رسالت خویش را اظهار فرمود.
(۱۱۳۹)
با این بیان امام دیگر جاى این احتمال هم که بعضى داده اند و خواسته اند میان زمان نبوت و رسالت آن حضرت فرق بگذارند باقى نمى ماند، زیرا امام طبق این حدیث اظهار رسالت آن حضرت را نیز در همین سنین کودکى اش ذکر فرموده است و بلکه در چند حدیث، ائمه اطهار نبوت عیسى و یحیى را در کوکى دلیل بر امامت امامان بزرگوارى چون حضرت جواد که در سنّ کودکى به امامت رسیدند دانسته و بدان استشهاد کرده اند؛ مانند حدیثى که کلینى در اصول کافى از خیرانى از پدرش روایت کرده که گوید: من در نزد امام هشتم در خراسان ایستاده بودم که شخصى به من عرض ‍ کرد: اى آقاى من ! اگر پیش آمدى روى داد (و شما از دنیا رفتید) ما به چه کسى باید رجوع کنیم (و امام بعد از شما کیست ؟) حضرت فرمود: به فرزندم ابى جعفر. در این جا مثل این که آن شخص سنّ ابى جعفر (حضرت جواد) را کم دانست (و تعجب کرد) پس حضرت رضا(ع) فرمود: خداى تبارک و تعالى عیسى بن مریم را به رسالت و پیغمبرى و شریعت تازه اى برانگیخت، در سنّى کمتر از آن چه ابى جعفر در آن است.
(۱۱۴۰)
آن چه قرآن کریم نیز از عیسى حکایت مى کند که در زمان کودکى گفت: من بنده خدایم و خدا به من کتاب داده و مرا پیغمبر قرار داده “
(۱۱۴۱) مؤید همین قول است. به هر صورت گفتار آن دسته که گفته اند: حضرت عیسى در سى سالگى به نبوت مبعوث شد، از نظر قرآن و حدیث شاهد و دلیلى ندارد، بلکه قرآن و حدیث دلالت بر این که آن بزرگوار در سنین کودکى به مقام نبوت رسالت مفتخر گردید. براى توضیح بیشتر هم مى توانید به کتاب هاى تفسیر راجعه کنید و نیز مورخان نوشته اند که حضرت عیسى در همان کودکى داراى نبوغ و استعداد فوق العاده اى بود و غالباً در جلسات بحث احبار و علماى بنى اسرائیل شرکت مى کرد و با آن ها در مسائل مذهبى گفت وگو مى نمود.
در روایات ائمه اهل بیت نیز داستان هاى عجیبى از دوران کودکى عیسى نقل شده، مانند تفسیر ابجد که صدوق در معانى الاخبار شرحش را روایت کرده و در روایت است که روزى مریم آن حضرت را به صباغى که پارچه و جامه ها را رنگ مى کرد سپرد تا شغل رنگ رزى را به او یاد دهد. رنگ رز به او گفت: این ظرف جاى رنگ قرمز است و این یکى مخصوص زرد و آن یکى براى رنگ سیاه. عیسى همه لباس ها را در یک ظرف ریخت. صباغ بر او فریاد زد، ولى عیسى فرمود که چیزى نیست من همان طور که میل توست، این جامه ها را به رنگ هاى مختلف بیرون مى آورم و هر کدام را به رنگ خود رنگ مى کنم. رنگ رز که آن واقعه را مشاهده کرد، با تعجب گفت: من شایستگى آن را ندارم که استاد تو باشم و تو شاگرد من باشى.
(۱۱۴۲)
ابن اثیر در تاریخ خود داستان فوق را با شرح بیشترى نقل کرده و گفته است: صباغ مزبور از آن پس در زمره حواریین عیسى درآمد.
(۱۱۴۳) هم چنین نقل شده است که مریم، عیسى را از ترس پادشاهى به نام هیرودیس به مصر برد و دوازده سال در آن جا بودند تا وقتى که هیرودیس از جهان رخت بربست و سپس به شام بازگشتند.
هنگامى که در مصر بودند، چنین اتقاق افتاد که مریم به خانه دهقانى رفت که فقرا و مساکین بدان خانه مى رفتند. روزى از خانه دهقان مالى به سرقت رفت و دهقان مسکینان را متّهم ساخت. مریم از این پیش آمد غمناک شد. وقتى عیسى دید مادرش غمگین است، بدو گفت: مى خواهى دزد را به تو معرفى کنم ؟ مریم گفت: آرى. عیسى فرمود: آن شخص ‍ کور و آن دیگرى که زمین گیر است، هر دو به کمک یک دیگر مال را دزدیده اند، بدین ترتیب که آن شخص کور، رفیق خود را که زمین گیر است به دوش خود سوار کرده و او مال را برداشته است. به دنبال گفتار عیسى به نزد آن کور آمدند و گفتند: زمین گیر را بر دوش خود سوار کن. گفت: نمى توانم. عیسى فرمود: چگونه دیروزکه مى خواستید فلان مال را بردارید توانستى او را بر دوش خود سوار کنى ؟ کور که این سخن را شنید به کار خود اعتراف کرده و مال را برگرداند.
پس از این که دوازده سال از توقفشان در مصر گذشت و خبر مرگ هیرودیس به آن ها دسید، به سوى شام بازگشتندو در روستایى که نامش ناصره بود ماندند تا وقتى که سى سال از عمر عیسى گذشت و آن حضرت ماءمور شد نبوت خود را اظهار کند. وى گوید: به خاطر همین انتساب به ناصره، پیروان عیسى را نصارى گوین
د. ثعلبى و دیگران نیز همین مطلب را در کتاب هاى خود ذکر کرده اند.


معجزات عیسى (ع)
عیسى بن مریم از پیغمبران بزرگوارى است که اصل وجود و آفرینشش معجزه بود، بلکه آغاز و انجام زندگى اش با معجزه همراه بود. پیغمبرى که بدون داشتن پدر از مریم متولد شد و از همان ساعت تولد، معجزات شگفت انگیزى از وى به ظهور مى رسید؛ مانند سخن گفتن او با مادرش مریم و دل دارى دادنش، سخن گفتن با دیگران و بیان خبرهاى غیبى و اخبار آینده و معجزات دیگرى که قسمتى از آن ها در سوره مائده چنین ذکر شده است:
إِذْ قالَ اللّهُ یا عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ اذْکُرْ نِعْمَتِی عَلَیْکَ وَ عَلى والِدَتِکَ إِذْ أَیَّدْتُکَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُکَلِّمُ النّاسَ فِی الْمَهْدِوَ کَهْلاً وَ إِذْ عَلَّمْتُکَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ التَّوْراهَ وَ الْإِنْجِیلَ وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَهِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی فَتَنْفُخُ فِیهافَتَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِی وَ تُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنِی وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى بِإِذْنِی 
(1144)؛
هنگامى که خدا به عیسى گفت: اى عیسى بن مریم ! نعمت مرا به خود و مادرت یاد کن، آن گاه که تو را به روح القدس ‍ نیرومند کردم که در گهواره و بزرگى با مردم سخن بگویى و آن گاه که کتاب و حکمت و تورات و انجیل به تو تعلیم کردم و آن گاه که به اذن من از گِل همانند شکل پرنده اى مى ساختى و در آن مى دمیدى و به اذن من پرنده مى شد، و کور مادرزاد و بیمار برص دار را به اذن من شفا مى دادى و آن دم که مردگان را به اذن من بیرون مى آوردى (و زنده مى کردى).
در سوره آل عمران خداوند درباره آن حضرت فرموده است: خدا او را کتاب و حکمت و تورات و انجیل مى آموزد و پیامبرى به سوى نبى اسرائیل باشد که به آن ها گوید: من با معجزه اى از پروردگارتان به نزد شما آمده ام. براى شما از گِل چون شکل مرغى مى سازم و در آن مى دمم که به اذن خدا پرنده (و مرغى) شود، کور مادرزاد و برص دار را شفا دهم و مرده را به اذن خدا زنده مى کنم و شما را از آن چه مى خورید و در خانه هایتان ذخیره مى کنید، خبر مى دهم”.
(۱۱۴۵)
پایان زندگى اش نیز با معجزه انجام گرفت و خداى سبحان او را از دست دشمنان به طرز معجزه آسایى نجات داد و به آسمان برد.
مهم ترین معجزه عیسى در دوران زندگى، زنده کردن مردگان و شفاى بیمارانى بود که علاج آن ها از طریق عادى ممکن نبود. علت آن را امام هشتم (ع) در حدیثى که تمامى آن را در احواالت حضرت موسى نقل کردیم این گونه بیان ف
رموده که خداى تعالى عیسى را وقتى مبعوث فرمود که بیمارى ها در آن زمان بسیار بود و مردم به پزشکان احتیاج داشتند. عیسى نیز معجزه اى آورد که از توان پزشکان آن عصر بیرون بود. مخجزه اى که به اذن خدا مرده را زنده مى کرد و کور مادرزاد و برص دار را شفا مى داد، بدین ترتیب حجت خود را بر مردم ثابت کرد.
این اثیر نیز در کامل التواریخ گفته است: علم طب در زمان عیسى بر مردم آن زمان غالب بود و عیسى معجزه اى آورد که کور مادرزاد و بیمار برص دار را شفا مى داد و مردگان را زنده مى کرد، تا عجز آن ها را نشان دهد “.
(۱۱۴۶)
به دنبال این گفتار نان عده اى از افرادى را که به دعاى عیسى زنده شدند مانند سام بن نوح، یحیى و دیگران را به طور اجمال نقل کرده که ما تفصیل آن را از روى روایات براى شما ذکر مى کنیم:
عیاشى در تفسیر خود در حدیث مرفوعى روایت کرده که اصحاب عیسى از وى خواستند تا مرده اى را براى آن ها زنده کند. عیسى آن ها را کنار قبر سام بن نوح آورد و بدو گفت: اى سام ! به اذن خدا برخیز. در این وقت قبر شکافته شد. عیسى براى بار دوم همان سخن را تکرار کرد و سام حرکتى کرد. وقتى بار سوم آن کلمات را گفت، سام از جا برخاست و از قبر بیرون آمد. عیسى بدو فرمود: آیا دوست دارى در دنیا بمانى یا مى خواهى به حال خود بازگردى ؟ سام عرض ‍ کرد: نه یا روح اللّه مى خواهم برگردم، زیرا هنوز سختى مرگ در کام من است و تا به امروز تلخى آن برطرف نشده است.
(۱۱۴۷)
ابن اثیر داستان را این گونه نقل کرده که روزى حضرت عیسى با حواریان بود و داستان نوح و کشتى را براى آن ها نقل کرد. حواریان عرض کردند: چه خوب بود کسى را به ما نشان مى دادى که خود شاهد آن ماجرا بوده و در آن زمان حضور داشته است. عیسى به کنار تلّى آمد و فرمود: این قبر سام بن نوح است. آن گاه دعا کرد و سا زنده شد و فریاد زد: قیامت بر پا شده ؟ عیسى فرمود: نه، اما من دعا کردم تا خدا تو را زنده کند. سپس حواریان داستان غرق شدن مردم زمان نوح و کشتى را از او پرسیدند و او به آن ها خبر داد و دوباره به حال خود بازگشت.
(۱۱۴۸)
کلینى در روضه کافى رفیقى داشت که از نظر دین و آیین برادر او محسوب مى شد و عیسى به نزد او رفت و آمد مى کرد تا این که مدتى از او دور شد و پس از آن وقتى به در خانه اش به سراغ او رفت تا از وى احوال پرسى کند. مادرش از خانه بیرون آمد و گفت: اى رسول خدا! او از دنیا رفت.
عیسى فرمود: آیا دوست دارى او را ببینى ؟
مادر عرض کرد: آرى.
عیسى فرمود: چون فردا شود به نزد تو خواهم آمد تا او را به اذن خدا براى تو زنده کنم.
روز بعد عیسى نزد آن زن آمد و بدو فرمود: مرا بر سر قبر او ببر. زن بیرون آمد و با عیسى سر قبر فرزندش رفتند. عیسى ایستاد و به درگاه خداى عزوجل دعا کرد، پس قبر شکافته شد و پسر آن زن زنده از قبر بیرون آمد. همین که چشم مادر و فرزند به یک دیگر افتاد گریستند. عیسى دلش به حال آن دو سوخت و رو به مرد کرد و فرمود: آیا دوست دارى با مادرت در دینا زندگى کنى ؟ عرض کرد: اى پیغمبر خدا! آیا با روزى و خوراک و مدت معین یا بدون این ها؟ عیسى فرمود: با خوراک و روزى و مدت معین و بیست سال که در آن
ازدواج کنى و فرزنددار هم بشوى. مرد عرض کرد: با این ترتیب آرى.
حضرت عیسى آن مرد را به مادرش سپرد و رفت و او بیست سال دیگر زندگى کرد و صاحب همسر و فرزند شد.
(۱۱۴۹)
در نقل مجمع البیان طبرسى و نیز در کامل التواریخ ابن اثیر 
(1150) نام مردى که به دعاى عیسى زنده شد، عازر)) آمده است.
داستان دیگر هم زنده کردن یحیى بن زکریا بود که ما داستانش را در آخر احوال حضرت یحیى نقل کردیم. نیز داستان زنده کردن عزیز را براى بنى اسرائیل نقل کرده و گوید: بنى اسرائیل به عیسى گفتند: که عزیز را براى ما زنده کن و گرنه ما تو را مى سوزانیم. عیسى به درگاه خداوند دعا کرد و خدا عزیز را زنده ساخت. بنى اسرائیل به عزیز گفتند به چه چیز گواهى مى دهى ؟ گفت: گواهى مى دهم که عیسى بنده و رسول خداست. در پایان سخنان خود به طور اجمال مى گوید: از معجزات آن حضرت این بود که بر آب راه مى رفت. مرحوم کلینى در اصول کافى داستانى از راه رفتن آن حضرت بر روى آب نقل که از نظر اخلاقى نیز آموزنده است:
از داود رقى روایت شده که گوید: از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود: از خدا بترسید و به یک دیگر حسد نبرید. همانا عیسى بن مریم که از شریعت او گردش در شهرها بود در یکى از گردش ه
اى خود با مرد کوتاه قدى از یارانش ‍ که بسیار ملازم خدمت عیسى بود به دریا رسید و از روى یقین بسم اللّه گفت و بر روى آب به راه افتاد. مرد کوتاه قد هم با یقین بسم اللّه گفت و بر روى آب به راه افتاد و به عیسى رسید. در این وقت خودبینى او را گرفت و پیش ‍ خو گفت که این عیسى روح اللّه است که روى آب راه مى رود و من هم روى آب راه مى روم، پس چه برترى اى بر من دارد؟
امام (ع) فرمود: به محض این که این فکر را کرد، پایش در آب فرو رفت و از عیسى کمک طلبید. عیسى پیش رفته و و را از آب بیرون آورد، آن گاه به او فرمود: اى کوتاه قد! چه گفتى ؟ عرض کرد: با خو گفتم که این روح اللّه است که بر آب راه مى رود و من هم مى روم و بدین ترتیب خودبینى مرا گرفت. عیسى فرمود: از خدا بترسید و به یک دیگر حسد نبرید.


داستان نزول مائده
از معجزات بزرگ عیسى داستان نزول مائده بود که خداى تعالى در سوره پنجم از سوره هاى قرآن کریم داستانش را بیان فرموده و به همین مناسبت آن سوره مائده نامیده شده است.
خداوند مى فرماید: حواریان گفتند: اى عیسى بن مریم ! آیا پروردگار تو مى تواند از آسمان براى ما مائده اى نازل کند. گف
ت: اگر (واقعاً) ایمان دارید از خدا بترسید. آن ها گفتند: ما مى خواهیم از آن بخوریم و اطمینان قلب پیدا کنیم و بدانیم که به ما راست گفته اى و گواه بر آن باشیم. عیسى گفت: پروردگارا! مائده اى از آسمان بر ما نازل فرما که براى حاضران و آیندگان ما عیدى باشد و نشانه اى از جانب تو باشد و به ما روزى بده که تو بهترین روزى دهندگانى. خدا فرمود: من آن مائده را بر شما نازل مى کنم و پس از آن هر کسى از شما (بدان) کافر شود او را عذاب مى کنم، به عذابى که هیچ یک از جهانیان را بدان عذاب نکنم.
(۱۱۵۱)
البته جاى سؤال و بحث در این آیه و اصل این درخواستى که حواریان کردند بسیار است، که مفسّران به آن ها پرداخته اند؛ مانند این سؤال که آیا چنین درخواستى به این صورت و با این تعبیر که: آیا پروردگار تو مى تواند براى ما از آسمان مائده اى نازل کند؟ از حوارى هاى عیسى با آن مقامى که از نظر ایمان به خدا داشتند چگونه صادر شد؟ مگر آن ها در قدرت خدا تردیدى داشتند که با این تعبیر درخواست خود را اظهار کردند؟ و یا در نبوت عیسى با آن همه معجزاتى که از وى دیده بودند، تردیدى داشتند؟ و اساساً براى حواریان درخواست معجزه از عیسى معنا نداشت، زیرا اظهار معجزه براى کسى که به پیغمبرى ایمان نداشته باشد و بخواهد از راه دیدن معجزه به او ایمان بیاورد.
آیا معناى این سؤال آن ها این بود که تو مى توانى از پروردگارت چنین چیزى بخواهى، چنان که در حدیثى آمده 
(1152)&l t;SPAN style=”LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: ‘Tahoma’,’sans-serif’; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: ‘Times New Roman'” lang=AR-SA> یا این درخواست در ابتداى کار حوارى ها و قبل از محکم شدن پایه معرفتشان صدور یافته ؟ یا معناى گفتارشان این بود که آیا اگر چنین درخواستى از خداوند بنمایى، دعایت را مستجاب مى کند؟ (چنان که برخى گفته اند) یا این سؤال که آیا این تهدید سختى که خداى تعالى به دنبال آن فرمود: هر کس بدان کافر شود او را عذابى مى کنم که کسى را این گونه عذاب نکنم. به چه علتى بود؟ در صورتى که امت هاى قبل از امت عیسى نیز نظیر این درخواست را از پیغمبران خود مى کردند، ولى چنین تهدیدى براى آن ها نبود؟
آیا علّتش این بود که آن ها در طرز سؤال مراعات ادب نکردند؟ یا این که حواریان بدون هیچ نیاز و احتیاجى و فقط از روى هوا و هوس چنین معجزه اى خواستند و گرنه حق از هر نظر بر آن ها آشکار و حجت بر ایشان تمام شده بود و دیگر موردى براى چنین درخواستى نبود، جز سرگرمى و به بازى گرفتن آیات الهى “ و این گونه کارها براى مردمان با ایمان، گناهى بس بزرگ محسوب مى گردد که مستوجب چنان تهدیدى بودند؟
این ها و نظایر آن، سؤالات و ردّ و ایرادهایى است که علماى تفسیر در ذیل آیه مطرح کرده و برخى از آنان به تفصیل روى آن بحث کرده اند که ما بدان اشاره کردیم و خوانندگان محترم چنان که مایل به توضیح و بحث بیشترى باشند، باید به تفاسیر مراجعه کنند.
به هر صورت، از مجموع آغاز و انجام آیه مى توان به دست آورد که حوّارى ها هدفشان در این درخواست اطمینان خاطر بیشترى به نبوت و مقام عیسى و آیات الهى بوده و مى خواستند بدین وسیله بر ایمان خود بیفزایند و ثبات قدم بیشترى پیدا کنند و این سؤال از روى شک و تردید آن ها صادر نشد، اگر چه شاید در طرز درخواست، ادب را مراعات نکرده و گستاخى نشان دادند یا اصلاً چنین درخواستى از آن ها جا نداشت.
در نقلى که طبرسى از ابن عباس کرده است، این درخواست سابقه اى داشت و آن این بود که عیسى به بنى اسرائیل فرمود: سى روز روزه بگیرید سپس هر چه بخواهید از خدا درخواست کنید تا خداوند به شما بدهد. آن ها سى روز روزه گرفتند و چون فراغت یافتند، به عیسى گفتند: اى عیسى ! ما اگر براى شخصى از مردم کار مى کردیم و کارمان انجام مى شد، غذایى به ما مى داد و ما روزه گرفته و گرسنه شده ا
یم. اکنون از خدا بخواه تا مائده اى براى ما از آسمان نازل کند.(۱۱۵۳)
حضرت عیسى نیز وقتى پافشارى آن ها را در نشان دادن چنین معجزه اى مشاهده کرد، صورت و عنوان دیگرى هم به درخواست ایشان داده و به درگاه پروردگار تعالى عرض کرد: پروردگارا! مائده اى از آسمان بر ما نازل فرما که براى ما و آیندگانمان عیدى باشد”
(۱۱۵۴)
برخى از مفسّران گفته اند که در روز یکشنبه مائده نازل شد و از این رو مسیحیان آن روز را عید گرفتند.


مائده چه بود؟
درباره این که آن مائده چه بود، اختلاف بسیار است. در حدیثى از امام باقر(ع) روایت شده که فرمود: در آن هفت ماهى و هفت گرده نان بود. برخى گفته اند که در آن گوشت و نان بود. عده اى گفته اند: همه چیز در آن بود جز نان و گوشت. عطا گفته است که همه چیز در آن بود جز گوشت و ماهى. عطیه عوفى گفته است که ماهى اى بود که در آن طعم هر گونه خوراکى بود و قتاده گفته است که میوه بهشتى بود.
از سلمان فارسى روایت شده است: چون حواریون از عیسى نزول مائده را خواستار شدند، آن حضرت جامه اى پشمین پوشىد و گریست و به درگاه خدا دعا کرد. پس سفره اى قرمز رنگ که میان دو قطعه ابر قرار داشت فرود آمد تا پیش روى آن ها بر زمین گسترده شد. عیسى گریست و گفت: پروردگارا! مرا از شاکران درگاه خود قرار ده و این مائده را رحمتى مقرر فرما و عقوبت قرارش مده. یهود نیز بدان نگاه مى کردند و بویى بهتر از آن به مشامشان نخورده بود. در این وقت عیسى برخاست و وضو گرفت و گفت: بسم اللّه خیر الرازقین پس دیدند ماهى پخته و سرخ شده اى است که روغن از آن مى چکد و در بالاى آن قدرى نمک و نزدیک دمش مقدارى سرکه و در اطراف آن انواع سبزى به جز سیر چیده شده و نیز پنج گرده نان که روى یکى از آن ها زیتون، بر دیگرى عسل، بر سومى روغن، بر چهارمى پنیر و بر پنجمى گوشت پخته قرار داشت.
وقتى که شمعون آن مائده را دید گفت: یا روح اللّه ! آیا این از خوراک هاى دنیاست یا از خوراک آخرت ؟ عیسى فرمود: آن چه مى بینید نه از طعام دنیاست و نه از طعام آخرت، بلکه چیزى است که خداوند به قدرت خویش ساخته. از آن چه درخواست کردید بخورید تا خدا بر شما بیفزاید.
حواریان به عیسى گفتند: یا روح اللّه ! نخست شما از آن بخورید تا ما هم بخوریم. عیسى فرمود: کسى باید از آن بخورد که درخواست کرده، آن ها برسیدند بدان دست بزنند و بخورند. در این وقت عیسى فقیران، بیماران، مبتلایان و زمین گیران را دعوت کرد و گفت: از آن بخورید که براى شما گواراست و براى دیگران بلا. پس یک هزار و سیصد مرد و زن فقیر و مبتلا از آن خوردند و همگى سیر شدد. آن
گاه مائده به آسمان رفت و هر زمین گیر و بیمارى در آن روز از آن خورد بهبودى یافت و هر فقیرى که خورد توانگر گردید و در این هنگام حواریان و کسانى که نخورده بودند پشیمان شدند.
مائده پس از آن نیز مى آمد و هرگاه نازل مى شد و تا عصر بود و سپس به هوا مى رفت، تا این که به عیسى وحى شد مائده مرا مخصوص فقرا گردان. این دستور بر اغنیاگران آمد و سبب شک و تردیدشان گردید و دیگران را نیز به شک و تردید انداختند. پس خداى تعالى به عیسى وحى فرمود: من شرط کرده بودم هر کس مائده را تکذیب کند، به عذابى دچارش سازم که کسى از جهانیان را آن گونه عذاب نکرده باشم. به دنبال آن سیصد و سیزده مرد از آن ها به صورت خوک مسخ شدند و پس از سه روز هلاک گشتند.
این بود خلاصه روایتى که عطاءبن اءبى سلمان فارسى (رضى اللّه عنه) روایت کرده است.
(۱۱۵۵)
آن چه تذکر آن در پایان این فصل لازم به نظر مى رسد، این است که موضوع مسخ و عذاب مورد اختلاف است و برخى گفته اند که از بنى اسرائیل و حوارى ها کسى به مائده کافر نشد و مسخ نگردید و عذاب نکشید، ولى طبق آن چه نقل کردیم، روایاتى از اهل بیت نقل شده که پس از نزول مائده، جمعى بدان کافر گردیده و به صورت خوک مسخ شدند.
و در اصل نزول مائده هم میان مفسران اختلاف است از حسن و مجاهد نقل شده که گفته اند: مائده نازل نشد، زیرا وقتى قوم عیسى شرط آن را از آن حضرت شنیدندو دانستند که اگر کسى بدان کافر شود به سخت ترین عذاب ها دچار خواهد شد، درخواست خود را پس گرفتند و و به عیسى عرض کردند: ما را بدان حاجتى نیست. ولى به گفته مرحوم طبرسى و دیگران، گفتار اینان صحیح نیست، زیرا خداوند با جمله اِیّى مُنَزِّلُها عَلَیْکم وعده نزول آن را داد و وعده خداوند تخلف پذیر نیست. علاوه بر روایات زیادى که از پیغمبر اکرم و اهل بیت آن بز
رگوار (صلوات اللّه علیهم اجمعین) وجود دارد که صحابه و تابعان دیگر هم در مورد نزول آن روایت کرده اند و همه این روایات بر نزول مائده دلالت دارند.


فرستادگان تعیسى در انطاکیه
مفسران در تفسیر آیات ۱۳ ۲۷ سوره یس، داستان رسولان عیسى را در شهر انطاکیه به اختلاف نقل کرده اند و داستان مزبور را راوى تفسیر على بن ابراهیم که به طور مستند از امام باقر(ع) روایت کرده است، براى شما نقل مى کنیم.
راوى حدیث ابوحمزه ثمالى است که مى گوید: تفسیر این آیات را از امام باقر(ع) سؤال کردم. آن حضرت در جواب فرمودند: خداى تعالى دو نفر را به سوى مردم انطاکیه مبعوث فرمود
(۱۱۵۶) و آن دو به دعوت مردم آن سامان مشغول شدند، ولى سخنانشان بر آن مردم سنگین آمد. ازاین رو با خشونت با آن ها رفتار کرده و دستگیرشان نموده و در بت خانه محبوسشان کردند. خداى تعالى به دنبال آن دو، مرد دیگرى را مبعوث فرمود(۱۱۵۷) و چون وارد شهر شد، خانه پادشاه را پرسید و چو به آن جا راهنمایى اش کردند، بر در خانه آمد و گفت: من مردى هستم که در بیابان به عبادت مشغول بودم و اکنون مى خواهم خداى سلطان را پرستش کنم.
این سخن را به اطلاع شاه رساندند و او دستور داد وى را در بت خانه جاى دهند. وى وارد بت خانه شد و یک سال با آن دو رفیق قبلى خود در بت خانه توقف کرد و به آن ها گفت: چرا با مردم مدارا نکردید و با تندى و خشونت با آن ها روبه رو شدید؟ سپس به آن ها گفت: از این پس به آشنایى با من اقرار نکنید و هنگام روبه رو شدن با من هم چون بیگانه اى رفتار کنید. سپس نزد پادشاه آمد. پادشاه گفت: شنیده ام که تو خداى مرا پرستش مى کنى. اکنون تو برادر من هستى. هر حاجتى دارى از من بخواه.
وى گفت: من حاجتى ندارم، جز آن که دو نفر را در بت خانه دیدم. مى خواهم بدانم حال آن ها و سرگذشتشان چگونه است ؟ پادشاه گفت: این دو نفر آمده بودند که مرا از دین و آیین خود گمراه کنند و مرا به خدایى آسمانى مى خواندند.
وى گفت: پادشاها! بحثى جالب و مناظره اى نیکوست. اکنون آن دو را بخوان تا بدین جا بیایند و ما با آن دو مناظره مى کنیم. اگر حق با آن ها بود که ما از ایشان پیروى مى کنیم و اگر حق با ما بود که آن دو به دین و آیین ما داخل مى شوند.
ادشاه در پى آن دو فرستاد و چون به مجلس او درآمدند، آن مرد رو بدان ها کرد و گفت: شما براى چه آمده اید؟ گفتند: آمده ایم تا مردم را به خداى یگانه دعوت کنیم که آسمان ها و زمین را آفریده و جنین را در رحم مادر به هر گونه که بخواهد خلق کند و به هر صورت که بخواهد درآورد و درختان و میوه ها را برویاند و باران از آسمان ببارد.
بدان ها گفت: این خداى شما که مردم را به پرستش او دعوت مى کنید، مى تواند کور مادرزادى را شفا بخشد؟ گفتند: آرى اگر ما از او بخواهیم این کار را مى کند.
در این وقت رو به پادشاه کرد و گفت: کور مادرزادى را نزد من بیاورید که تاکنون هیچ ندیده باشد. چون
کور را آوردند، بدان ها گفت: خداى خود را بخوانید تا این کور را شفا دهد. آن دو برخاستند و دو رکعت نماز خواندند و دعا کردند و آن کور شفا یافت و بینا گردید.
وى گفت: پادشاها! کور دیگرى هم بیاورید و چون او را آوردند خود او سجده اى کرد و چون سربرداشت دیدند آن کور نیز بینا گردید. در این وقت رو به پادشاه کرد و گفت:دلیلى در برابر دلیل؛ یعنى این ها برهانى براى اثبات مدعاى خود آوردند و من هم برهانى آوردم. اکنون دستور دهید تا زمین گیرى را بیاورند و چون او را آوردند همان سخن قبلى را بدان ها گفت و آن دو برخاستند نماز خواندند و دعا کردند و آن شخص زمین گیر شفا یافت و شروع به راه رفتن کرد. آن گاه گفت: زمین گیر دیگرى بیاورند و چون آوردند خود او به سجده افتاد و چون سر از سجده برداشت، آن شخص ‍ زمین گیر هم شفایافته به راه افتاد. سپس رو به پادشاه کرد و گفت: این ها دو دلیل آوردند و ما نیز دو حجت، همانند حجت هاى ایشان آوردیم. اکنون یک چیز مانده که اگر این دو نفر آن را انجام دهند من به دین و آیین آن ها درمى آیم و سپس گفت: شنیده ام پادشاه را پسرى یک دانه بوده که از دنیا رفته است. اگر خداى این دو بتواند او را زنده کند من به دین این ها درمى آیم. پادشاه گفت: من نیز به دین آن ها مى گروم.
آن گاه رو به ایشان کرد و گفت: همین یک کار مانده و آن این است که زنده شدن پسر از دنیا رفته پادشاه را از خداى خود بخواهید. آن دو نفر به سجده افتادند و زمانى دراز سجده خود را طول دادند، آن گاه سر از سجده برداشتد و به پادشاه گفتند: اکنون کسى را نزد قبر فرزندت بفرست و خواهى دید که وى زنده شده و سر از قبر بیرون آورده است. در این هنگام مردم به سوى قبر فرزند پادشاه رفتندو او را دیدند که برخاسته و خاک از سرش مى ریزد.
مردم او را نزد بپادشاه آوردند، پادشاه بدو گفت: اى فرزند حال تو چگونه بود؟ فرزندش گفت: من مرده بودم و ناگاه در همین ساعت دو نفر را دیدم که در پیش گاه پروردگار من به سجده افتاده و از خدا مى خواهند تا مرا زنده کند و خدا نیز مرا زنده کرد. پادشاه گفت: پسر جان ! اگر آ دو نفر را ببینى مى شناسى ؟ گفت: آرى. در این وقت همه مردم را به صحرا بردند و پسر پادشاه را در جایى نگه داشتند و دستور دادند مردم یک یک از جلوى او بگذرند و پادشاه بدو گفت: این ها را نگاه کن و ببین آن دو نفر کدام هستند؟ پس از آن که جمع زیادى عبور کردند، یکى ا
ز آن دو نفر بر وى عبور کرد، پسر پادشاه گفت: این یکى از آن دو نفر است. سپس جمع دیگرى از پیش چشم او گذشتند تا دومى آمد و پسر پادشاه گفت: این هم آن دیگرى است.
(۱۱۵۸)
در این جا بود که آن رسول سومى گفت: اما من به خداى 
(1159) این دو نفر ایمان آوردم و دانستم که آن چه آن ها آورده اند، حق است. پادشاه هم گفت: من نیز به آن دو نفر ایمان آوردم و مردم شهر گفتند: ما نیز به خداى ایشان ایمان آوردیم.(۱۱۶۰)


حواریون
در گفتار قبلى نام حواریون عیسى به طور اجمال در چند مورد ذکر شد. در این جا لازم است توضیح بیشترى در این باره داده شود و نام تعداد آنان و برخى موضوعات دیگر که در رابطه با ایشان در روایات مورد بحث قرارا گرفته ذکر گردد.
در این که سبب نام گذارى آنان به حواریون چه بود، اختلاف است: برخى گفته اند: این لغت از حور که به معناى سفیدى خالص است گرفته شده و سبب نام گذاریش آن بود که شغلشان تمیز کردن لباس ها بوده است و سبب انتخاب این شغل هم آن بود که آن ها هر وقت گرسنه مى شدند، به عیسى مى گفتند و آن حضرت براى ایشان از زمین و کوه و سنگ نان بیرون مى آورد و به آن ها مى داد هر وقت تشنه مى شدند، دست خود را به زمین مى زد و آب بیرون مى آمد و آن ه امى آشامیدند تا آن که به عیسى عرض کردند: یا روح اللّه ! کیست که از ما برتر باشد؟ هرگاه نان بخواهیم ما را سیر مى کنى و هرگاه آب بخواهیم سیراب مى شویم و نعمت ایمان و معرفت به تو نیز به ما عطا شده است ؟ عیسى فرمود: برتر از شما آن کسى است که از دست رنج خود نان مى خورد و از کسب خود روزى مى گیرد. آن ها که این تسخن را شنیدند، دست به کار شست وشوى جامه هاى مردم شده و از دست مزد آن نان مى خوردند.
برخى این لفظ را کنایه از پاکى و صفاى قلب و دل یا جامه آن ها دانسته اند. قول دیگر آن است که این نام کنایه از شست وشو دادن آن ها از دل ها و نفوس مردم بود که با بیان معارف الهى و احکام و توجه دادن مردم به سوى خداى یکتا، دل ها را از آلودگى شرک و بت پرستى شست وشو مى دادند.
در حدیثى که صدوق از حسن بن فض
ال روایت کرده، وى گوید: به امام هشتم (ع) عرض کردم که چرا آن ها را حواریون گفتند؟ حضرت فرمود: اما در پیش مردم بدان سبب بود که آن ها جامه ها را مى شستند و اما در نزد ما بدان سبب بود که آنان خودشان پاک بودند و مردم را نیز با موعظه و پند از آلودگى به گناهان پاک مى کردند.
(۱۱۶۱)
معناى دیگرى که براى حوارى در لغت آمده، یاور و ناصر است که آن ها چون دعوت حضرت عیسى را اجابت کرده و یارى و نصرت او را عهده دار شدند، ازاین رو به حواریون عیسى موسوم گشتند.



تعداد حواریون و نام آن ها 
تعداد ایشان مطابق روایات دوازده نفر است، ولى از نام آن ها در روایات اسلامى ذکرى نشده، فقط در حدیث احتجاج حضرت رضا(ع) با جاثلیق این جمله هست که حضرت بدو فرمود: حواریون دوازده نفر بودندکه دانشمندتر و برتر از همه آن ها لوقا بود.
در انجیل متى (باب دهم)
نام آنها را به عنوان شاگردان عیسى چنین ذکر کرده اند:
۱ شمعون معروف به پطرس؛ ۲ اندریاس برادر شمعون؛ ۳ یعقوب بن زبدى؛ ۴ برادرش یوحنا؛ ۵ فیلیپس؛ ۶ برتولما؛ ۷ توما؛ ۸ متى باج گیر؛ ۹ یعقول بن حلفى؛ ۱۰ لبى، معروف به تدى؛ ۱۱ شمعون قانوى؛ ۱۲ یهوداى اسخر یوطى که عیسى را تسلیم یهود نمود.
(۱۱۶۲)
در انجیل برنا با فصل چهاردهم نام آن دوازده نفر را این گونه ذکر کرده اند: ۱ اندروس؛ ۲ برادرش پطرس شکارچى؛ ۳ برنابا؛ ۴ متى گمرک چى که براى جمع و حساب مالیات مى نشت؛ ۵ یوحنا؛ ۶ یعقوب که هر دو پسران زبدى بودند؛ ۷ تداوس؛ ۸ یهودا؛ ۹ برتولوماوس؛ ۱۰ فیلیپس؛ ۱۱ یعقوب؛ ۱۲ یهوداى اسخر یوطى خائن.
(۱۱۶۳)
چنان که ملاحظه مى کنید، نام لوقا در هیچ یک از این دو نقل نیست و این یکى از موارد اختلاف بین روایات اسلامى و انجیل هایى است که اگر خدیث مزبور از نظر سند معتبر باشد، براى ما سندیّت دارد و مقدم بر انجیل هایى است که دست خوش تحریف گردیده است.
به هر صورت، بیش از آن چه در بالا گفته شد، از اریخ و سرنوشت حواریون در روایات اسلامى چیزى به ما نرسیده، تنها در پاره اى از روایات گفت وگوهایى از حضرت عیسى با حواریون در برخى از مسافرت هایى که مى کرده است نقل شده و در دستورهاى اخلاقى و پند و اندرهایى ن
یز که از آن بزرگوار به جاى مانده است و گاهى نامى از آن ها برده شده و نصیحت هایى به آن ها فرموده که چون خالى از فایده نیست، قسمتى از آن ها را در زیر براى شما ذکر مى کنیم:
۱ کلینى در حدیث مرفوعى روایت کرده که عیسى به حواریون فرمود: مرا به شما حاجتى است که مى خواهم آن را برایم برآورید. گفتند: حجتت برآوده است. عیسى برخاست و قدم هاى آن ها را شست، حواریون گفتند: ما به این کار سزاوارتر بودیم اى روح خدا! عیسى فرمود: سزاوارترین مردم به خدمت گزارى، مرد عالم و دانشمند است و من فروتنى و تواضع کردم تا شما نیز مانند من پس از رفتنم در مردم فروتنى و تواضع پیشه سازید. سپس عیسى فرمود: حکمت با تواضع و فروتنى آباد گردد، نه با تکبر، چنان که زراعت در زمین هموار مى روید نه در کوه.
۲ صدوق در خصال از امام صادق (ع) روایت کرده است که حواریون بهعیسى عرض کردند: اى آموزندهئ هر خیر و نیکى ! به ما بیاموز که چه چیزى سخت ترین همه چیزهاست ؟ عیسى فرمود: سخت ترین چیزها خشم خداى عزوجل مى باشد. پرسیدند: به چه وسیله اى مى توان از خشم خداوند پرهیز کرد؟ فرمود: به این که خشم نکنید. گفتند: ابتدا و آغاز خشم از چیست ؟ حضرت فرمود: از تکبر و سرکشى و کوچک شمردن مردم.
(۱۱۶۴)
مضمون این حدیث را مولوى چنین به نظم آورده است: 







گفت عیسى را یکى هوشیار سر


 







چیست در هستى ز جمله صعب تر 


 







گفت اى جان صعب تر خشم خدا


 







که از آن دوزخ همى لرزد چو ما 


 







گفت از این خشم خدا چبود امان


 







گفت ترک خشم خویش اندر زمان 


 







کظم غسظ است اى پسر خط امان


 







خشم حق باد آورد درکش امان 


 


3 در کتاب امالى از امام هشتم حضرت رضا(ع) روایت شده که فرمود: عیسى بن مریم به حواریون فرمود که اى بنى اسرائیل ! هنگامى که دین شما سالم بود، بر دنیاى از دست رفته خود تاءسف نخورید. دنیاپرستان وقتى دنیاى آن ها سالم است، براى آن چه از دینشان رفته تاءسف نمى خورند.(۱۱۶۵)
۴ در کتاب خصال از امام سجاد(ع) روایت شده است که حضرت مسیح به حواریون فرمود: جز این نیست که دنیا پلى است، پس از آن بگذرید و به آبادانى آن نپردازید.
(۱۱۶۶)
۵ در امالى طوسى از امام صادق (ع) روایت شده که عیسى بن مریم به اصحاب خود فرمود: براى دنیا کار مى کنید، در صورتى که بدو کار و عمل در دنیا روزى مى خورید و براى آخرت کار نمى کنید با این که در آن جا به جز از راه کار و عمل روزى نداید. واى بر شما اى علماى سوء (و دانشمندان بدکار) مزد را مى گیرید، ولى عملى انجام نمى دهید. نزدیک است که کارفرما کار خود را بخواهد و زود است کهشما از این دنیا به تاریکى قبر بروید. چگونه از اهل علم و دانش ‍ است کسى که به سوى آخرت مى رود، ولى به دنیا رو آورده است بدان چه زیانش مى زند علاقه مندتر است از آن چه سودش دهد.
(۱۱۶۷)
۶ ورّام بن ابى فراس روایت کرده که عیسى به حواریون فرمود: اى گروه حواریون ! من دنیا را براى شما به روبر زمین انداختم (و شما را از دنیا جدا کردم) پس چنان نباشد که پس از من دوباره او را از زمین بلند کنید (و بدان علاقه مند گردید) زیرا از پستى دنیاست که خداى را در آن نافرمانى کنند (و معصیت خداوند در آن انجام شود) و از پستى دنیاست که آخرت جز به ترک دنیا و واگذاردن آن به دست نیای
د. پس دنیا را گذرگاه کنید و آبادش نکنید و بدانید که اصل و ریشه هر خطایى، محبت و دوستى دنیاست و چه بسا شهوتى که براى صاحبش اندوهى دراز و طولانى به بار آورد.
(۱۱۶۸)
۷ نیز فرمود: من دنیا را براى شما درافکندم و شما بر پشت آن نشسته اید. پس کسى درباره آن جز پادشاهان و زنان با شما ستیزه نخواهد کرد، اما پادشاهان تا وقتى دنیا را براى آن ها واگذارید، به شما کارى ندادند و اما به وسیله نماز و روزه از زنان پرهیز کنید (و بدین وسیله از فریت و علاقه گمراه کننده آن ها خود را برحذر دارید).
(۱۱۶۹)
۸ پیوسته به حواریون مى فرمود: اى گروه حواریون ! یه وسیله بغض معصیت کاران و نافرمانان (و دشمنى آنان) به درگاه خداوند دوستى بجویید (و خود را محبوب حق تعالى گردانید) و با دورى و فاصله گرفتن از ایشان به پیش گاه خداوند تقرب جویید و رضایت و خشنودى خدا را در خشم و غضب ایشان بجویید.
(۱۱۷۰)
۹ در کتاب شریف کافى از امام صادق (ع) روایت کرده که حواریون نزد عیسى گرد آمدند و گفتند: اى آموزنده هر کار خیر! ما را هدایت فرما. عیسى به ایشان فرمود: همانا موسى کلیم اللّه به شما دستور داد که سوگند دروغ به خداى تبارک و تعالى نخورید و من به شما دستور مى دهم که به خداوند قسم نخورید نه قسم دروغ و نه راست. حواریون گفتند: اى روح اللّه ! باز هم بیان فرما. عیسى گفت: همانا موسى پیغمبر خدا به شما دستور داد زنا نکنید و من شما را امر مى کنم که فکر زنا را نیز در خاطر نیاورید، چه رسد به این که عمل زنا را انجا دهید، زیرا کسى که فکر زنا کند، همانند کسى است که در بناى زیبا و رنگ آمیزى شده اى آتش روشن کند که همان دود آتش رنگ ها را تباه سازد، اگر چه خانه هم نسوزد.
(۱۱۷۱)
۱۰ و از رسول خدا روایت کرده است که حواریون به عیسى عرض کردند: اى روح خدا! ما با چه کسى هم نشینى کنیم ؟ فرمود: با کسى که دیدار او شما را به یاد خدا بیندازد و گفتار او بر علم و دانش شما بیفزاید و عمل و رفتار او شما را به آخرت راغب گرداند.
(۱۱۷۲)
۱۱ علامه مجلسى در بحار الانوار نقل مى کند که در برخى از کتاب ها دیده
ام که عیسى با بعضى از حواریون به مسافرتى رفتند و عبورشان به شهرى افتاد. همین که نزدیک آن شهر شدند، گنجى را در نزدیکى جاده دیدند. همراهان عیسى گفتند: اى روح خدا، به ما اجازه بده در این جاتوقف نماییم و از این گنج نگهبانى کنیم که از بین نرود. عیسى فرمود: شما در این جا بایستید و من داخل این شهر مى شوم و گنجى را که در شهر دارم مى جویم.
همراهان همان جا ماندند و عیسى داخل شهر شد و مقدارى راه رفت تا به خانه اى ویران رسید و پیرزنى را در آن جا دید. بدو فرمود: من امشب میهمان تو هستم، آیا شخص دیگى نیز با تو در این خانه هست ؟ پیرزن گفت: آرى، پسرى دارم که پدرش از دنیا رفته و پیش من است و روزها به صحرا مى رود و خار مى کند و به شهر مى آورد و آن ها را مى فروشد و پول آن را پیش من مى آورد و ما با آن پول روزگار خود را مى گذرانیم.
پیرزم سپس برخاست و اتاقى را براى حضت عیسى آماده کرد تا پسرش از راه رسید مادر که او را دید به وى گفت: خداى تعالى امشب میهمان شایسته و صالحى براى ما فرستاده که نور زهد و فروغ شایستگى از جبینش ساطع و آشکار است. خدمتش را مغتم شمار و از مصاحبتش بهره مند شو.
پسرک به نزد عیسى آمد و به خدمت کارى و پذیرایى آن حضرت مشغول شد تا چون پاسى از شب گذشت، عیسى از حال آن جوان و وضع زندگان اش جویا شد و آثر خرد، زیرکى، نبوغ، استعداد، ترقى و کمال را در وى مشاهده فرمود. لکن متوجه گردید که دل آن جون بسته به چیز بزرگى است که فکر او را سخت مشغول کرده، بدو فرمود: اى جوان ! مى بینم دلت به چیزى مشغول است و اندوهى در دل دارى که پیوسته با توست و تو را رها نمى کند. خوب است اندوه دل را با من باز گویى شاید داروى دردت پیش من باشد.
وقتى عیسى به جوان اصرار کرد تا غم دل را بازگوید، جوان گفت: آرى در دل من اندوهى است که هیچ کس جز خداى تعالى قدر نیست آن را برطرف سازد. عیسى فرمود: درد دل خود را به من بازگوى شاید خداوند وسیله برطرف کردن آن را به من الهام کند و یاد دهد.
جوان گفت: روزى من بار هیزمى به شهر مى آوردم و در سر راه خود عبورم به قصر دختر بپادشاه افتاد و چون به قصر نگاه کردم، چشمم به دختر پادشاه افتاد و عشق او در دلم جاى گیر شد، به طورى که روزبه روز این عشق بیشتر مى شود و براى این درد، دارویى جز مرگ سراغ ندارم.
عیسى فرمود: اگر مایل به وصل او هستى، من وسیله اى براى تو فراهم م
ى کنم تا با وى ازدواج کنى. جوان پیش مادرش ‍ آمد و سخن میهمان را براى وى بازگفت. مادرش بدو گفت: پسر جان ! گمان ندارم این مرد کسى باشد که بیهوده وعده اى بدهد و نتواند از عهده انجام آن برآید. سخنش را بپذیر و هر چه دستور مى دهد انجام ده.
عیسى به جوان فرمود: اکنون برخیز و به قصر پادشاه برو و چون خاصان دربار و وزراى پادشاه آمدند که به نزد او روند، به ایشان بگو که من براى خواستگارى دختر پادشاه آمده ام. درخواست مرا به وى برسانید. آن گاه منتظر باش تا چه گویند،سپس به نزد من آى و آن چه مابین تو و پادشاه گذشت به من اطلاع بده.
جوان به در قصر آمد و چون درخواست خود را به دربانان اظهار کرد، آن ها خندیدند و تعجب کردند و درخواست او را از روى استهزاء و مسخره به پادشاه رساندند. پادشاه جوان را طلبید و چون سخنانش را شنید، از روى شوخى بدو گفت: اى جوان من دختر خود را به تو نخواهم داد، مگر آن که فلان مقدار جواهر قیمتى و گران بها نزد من آرى.
جواهراتى را که پادشاه براى مهریه دخترش ذکر کرده بود، در خزینه هیچ پادشاهى از پادشاهان آن زمان با آن اوصاف و مقدار یافت نمى شد و پادشاه فقط از روى شوخى آن سخنان را اظهار داشت، ولى جوان برخاست و گفت: هم اکنون مى روم و پاسخ آن را براى شما مى آورم.
جوان به نزد حضرت عیسى آمد و ماجرا را بازگفت. عیسى او را به خرابه اى که در آن مقدارى سنگ و کلوخ بود آورد و به درگاه خداى تعالى دعا کرد و آن سنگ و کلوخ ‌ها به صورت جواهراتى که پادشاه خواسته بود و بلکه بهتر از آن ها درآمد. آن گاه به جوان فرمود: هر چه مى خواهى از این ها بردار و به نزد پادشاه ببر. جوان مقدارى از آن ها را برداشته و به نزد پادشاه آورد. وقتى پادشاه و حاضران آن جواهرات را دیدند، حیران شدند و گفتند: این مقدار اندک است و ما را کفایت نمى کند.
جوان دوباره به نزد حضرت عیسى آمد و سخن پادشاه و نزدیکانش را بازگفت و عیسى بدو فرمود: به همان خرابه برو و هر چه مى خواهى برگیر و به نزد آن ها ببر. هنگامى که جوان براى بار دوم مقدار بیشترى از آن جواهرات به نزد پادشاه برد، حیرتشان افزون گردید. سپس پادشاه گفت: کار این جوان داستان غریبى دارد و سرّى در کار اوست. سپس با جوان خلوت کرد و حقیقت را از وى جویا شد و چون جوان داستان خود را از آغاز تا انجام براى پادشاه بازگفت، پادشاه دانست که میهمان وى حضرت عیسى است.<BR& gt;پس بدو گفت: برخیز به نزد میهمانت برو و او را پیش من آور تا دخترم را به ازدواج تو درآورد.
عیسى بیامد و دختر پادشاه را به عقد ازدواج با آن جوان درآورد و پادشاه جامه هاى فاخر و سلطنتى براى آن جوان فرستاد و جوان آن لباس ها را پوشیده و در همان شب مراسم عروسى او با دختر پادشاه انجام گردید. صبح پادشاه جوان را خواست و با او ب گفت وگو پرداخت و او را جوانى خردمند و باذکاوت یافت. پادشاه جز آن دختر فرزند دیگرى نداشت، پس او را ولى عهد و جانشین خود قرار داد و خاصان و بزرگان مملکت خود را به فرمان بردارى و اطاعت او ماءمور کرد.
شب دوم پادشاه ناگهان از دنیا رفت و بزرگان مملکت جمع شده و آن جوان را بر تخت سلطنت نشاندند و سر به فرمانش درآورده و خرینه هاى مملکت را تسلیم او کردند.
روز سوم عیسى به نزد او آمد تا با وى خداحافظى کند. جوان گفت: اى حکیم فرزانه ! تو را بر من حقوق بسیارى است که اگر من براى همیشه هم زنده بمانم باز هم نمى توانم سپاس یکى از آن ها را به جاى آورم، ولى شب گذشته چیزى به خاطرم آمده که اگر پاسخ آن را به من ندهى از آن چه برایم فراهم آورده اى بهره مند نخواهم شد و این همه خوشى براى من لذتى نخواهد داشت.
عیسى فرمود: آن چیست ؟
جوان گفت: تویى که چنین قدرتى دارى که مى توانى در فاصله دو روز مرا از آن وضع فلاکت بار به این مقام والا برسانى، چرا براى خودت کارى نمى کنى و من تو را در این جامه و این حال مشاهده مى کنم ؟
عیسى سخن نگفت تا وقتى که جوان اصرار کرد. پس بدو فرمود: به راستى هر کس نسبت به خداى تعالى دانا باشد و خانه آخرت و ثواب او را بداند و به دنیا و پستى و بى اعتبارى آن بصیرت و بینایى داشته باشد، دیگر به این سراى فانى و ناپایدار دل نخواهد بست و ما را در قرب خداى تعالى و معرفت و محبت وى لذت هاى روحانى است که این لذت هاى ناپایدار و فانى را در برابر آن ها به چیزى نشمریم.
و چون مقدراى از عیوب دنیا و آفات آن و نعمت هاى عالم آخرت و درجات آن را براى آن جوان بیان فرمود، جوان عرض کرد: پس چرا آن چه را بهتر و شایسته تر است براى خود انتخاب کرده اى و مرا در این گرفتارى بزرگ انداختى ؟
عیسى فرمود: من آن را براى تو انتخاب کردم تا ذکاوت و خرد تو را بیازمایم و ثواب تو در ترک این امورى که براى تو مقدور است بیشتر گردد و تو حجتى براى دیگران گردى.
ج
وان که این سخن را شنید، دست از سلطنت کشید و همان جامه هاى کهنه خود را پوشید و ملازم خدمت عیسى گردید. هنگامى که عیسى به نزد حواریون بازگشت، بدان ها فرمود: این بود گنجى که من آن را در این شهر جست وجو مى کردم و آن را یافتم، الحمداللّه.
(۱۱۷۳)


سرانجام کار حواریون
حواریون، پس از عروج حضرت عیسى به آسمان به میان مردم رفته و آن ها را به شریعت آن حضرت دعوت مى کردند و رساله ها به اطراف نوشتند و گروه بسیارى را به دین مسیح درآوردند تا سرانجام چنان که گفته اند هر کدام به نحوى به دست امپراتوران و سلاطین و سایر سرکشان بنى اسرائیل به قتل رسیدند. بعضى را در دیگ روغن داغ شده انداختند، برخى را سنگ سار نمودند، عده اى را از بناهاى بلند به زمین انداختند و سر و دستشان
را شکستند و خلاصه هر یک به نوعى به شهادت رسیدند. تنها میان ایشان یهوداى اسخر یوطى بود که خیانت کرد و عیسى را در برابر بهاى اندکى که از یهود دریافت کرده بود، تسلیم نمود به شرحى که پس از این خواهد آمد.


پایان کار حضرت عیسى
حضرت عیسى با پشت کار و دل گرمى عجیبى به کار تبلیع دین خود مشغول بود و به هر شهر و دهکده اى که وارد مى شد، بیماران و زمین گیران و کوران و کران را شفا مى داد و معجزات نبوت خود را به مردم مى نمایاند و همین سبب شده بو که على رغم مخالفت هاى بسیارى که از طرف یهود با آن حضرت و آیین او مى شد و تبلیغات بى اساس که بر ضدّ آن حضرت مى کردند، روزبه روز پیروان عیسى افزون گردد و مردم بیشترى به دین آن حضرت درآیند.
پیشرفت آیى الهى و دیانت حضرت مسیح، رؤساى یهود را مصمم ساخت تا تصمیم قطعى خود را درباره آن حضرت بگیرند و نقشه قتل او را طرح کنند و براى اجراى آن، امپراتور روم را نیز با خود همراه ساختند و در نظرش چنین وانمود کردند که تبلیغات عیسى موجب زوال حکومت و فرو ریختن پایه هاى سلطنت او خواهد گشت.
عیسى از تصمیم آن ها آگاه شد، ازاین رو به حال اختفا درآمد و بیشتر اوقات خود را در جاهاى دور دست مى گذرانید. اما یهود درصدد دستگیرى آن حضرت برآمدند و براى پیدا کردن و معرّفى وى جایزه ها ت
عیین کردند و وعده ها دادند.
در این جا بود که به گفته بسیارى از مورخان، یهوداى اسخر یوطى تطمیع شد و دین خود را به دنیا فروخت و با این که خود در زمره حواریون آن حضرت بود، در صدد برآمد تا محل اختفاى آن حضرت را به یهود و ماءموران دولت نشان دهد و سرانجام همین کار را کرد و با گرفتن مبلغى اندک که به گفته بعضى سى درهم پول سیاه بود مکان حضرت مسیح را به دشمنان آن حضرت نشان داد و ماءموران براى دست گیرى آن حضرت بدان مکان رفتند.
آن چه از نظر ما مسلم و قطعى است، این اسنت که یهود نتوانستند عیسى را دست گیر سازند و هنگامى که وارد آن مکان شدند، خداى تعالى آن حضرت را به آسمان بالا برد و شخص دیگرى را که شبیه آن حضرت بود، دست گیر کردند و به دار آویختند و آن شخص هر چه فریاد زد من عیسى نیستم، از وى نپذیرفتند و به دارش آویختند. قرآن کریم در سوره نسا به صراحت در این باره فرموده است:
 وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَ إِنَّ الَّذِینَ اخْتَلَفُوا فِیهِ لَفِی شَکٍّ مِنْهُ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلا اتِّباعَ الظَّنِّ وَ ماقَتَلُوهُ یَقِیناً بَلْ رَفَعَهُ اللّهُ إِلَیْهِ وَ کانَ اللّهُ عَزِیزاً حَکِیماً؛
اینان او را نکشتند و بر دار نزدند، ولى بر آنها مشتبه شد و آن ها که درباره وى اختلاف کردند در کشتن او به شک اندرند و در این باره علمى جز پیروى از گمان ندارند و یقیناً او را نکشتند، بلکه خداوند او را به سوى خود برد و خداوند نیرومند و فرزانه است.
و در این که آن شخص که به شکل حضرت عیسى درآمده بوده، اختلاف است. بسیارى گفته اند که وى همان یهوداى اسخر یوطى بود که وقتى وارد محل اختفاى عیسى شد، شبیه آن حضرت گردید و به دار آویخته شد. برخى گفته اند: وى همان ماءمورى بود که وارد آن مکان شد و هر چه گشت، عیسى را ندید و چون بیرون آند خودش شبیه به عیسى گردید و دیگران که در خارج منتظر آمدن وى بودند، او را دست گیر ساخته و به پاى دار بردند. در حدیثى که عالى بن ابراهیم از امام باقر(ع) روایت کرده، این گونه است که حضرت عیسى پیش از آن حواریون را نزد خود جمع کرد و به آن ها فرمود: خداى تعالى به من وحى کرده که مرا در این ساعت به نزد خود خواهد برد، اکنون کد
ام یک از شما حاضر است جان خود را فداى من کند و در بهشت با من باشد؟ جوانى از میان آن ها برخاست و آمادگى خود را براى این کار اعلام کرد و خداى تعالى او را به عیسى شبیه ساخت و یهود وى را به جاى آن حضرت دست گیر ساخته و به دار آویختند.
(۱۱۷۴)
در پاره اى از تواریخ آمده که یهوداى اسخر یوطى پس از این که در برابر پول اندکى حاضر شد محل اختفاى عیسى را به یهود نشان دهد، سخت پشیمان شد و پولى را که گرفته بود به یهودیان پس داد و خود را به دار آویخت.
طبق روایات بسیارى که از طریق شیعه و سنى نقل شده است، حضرت عیسى در آخرالزمان به زمین فرود مى آید و دجّال را مى کشد و در کارها حضرت مهدى ارواحنا فداه را مقدّم مى دارد و در پشت سر آن حضرت نماز مى گذارد و پیروان آن حضرت به دین اسلام درمى آیند و اسلام بر همه ادیان پیروز مى شود، و سایر آن چه در علایم ظهور نقل شده است.


اناجیل
در این جا بد نیست مختصرى هم راجع به انجیل و اناجیل موجود در دست مسیحیان بشنوید تا اجمالى براى خوانندگان محترم در این باره باقى نماند.
لفظ انجیل در لغت به معناى بشارت و خبر نیک و مژده است در اصطلاح مسیحیان نام کتاب ها و رسایلى است که پس از زمان مسیح به دست حواریون و شاگردان آن ها چمع آورى شده و شامل اقوال، معجزات، تعالیم حضرت عیسى و برخى از احکام است. چنان که از آیات قرآنى استفاده مى شود، خداى تعالى کتابى به نام انجیل به عیسى داد و در ده جا نام آن را در قرآن ذکر فرموده است و مطابق آیه اى که در سورهئ مائده است، انجیلى که خداى تعالى به عیسى داد، در آن هدایت و نور و تصدیق کننده تورات و راهنما و پندى براى مومنان بود.
طبق آیه اى که در سوره اعراف آمده، نام پیغمبر اسلام در انجیل نوشته شده و طبق آیه دیگرى که در سوره صف آمده، حضرت عیسى در آن کتاب مسیحیان را به آمدن آن پیغمبر پس از خود بشارت داده است.
آن چه از نظر مورّخان قطعى است و شواهدى هم بر تاءیید این نظریه وجود دارد، این است که انجیل اصلى اکنون در دست نیست و آن چه به نام انجیل نوشته شده، چه آن ها که اکنون در دست مسیحیان است و چه آن ها که از نظر کلیسا مردود شناخته شد و از بین رفته، پس از حضرت مسیح به دست حواریون و شاگردان ایشان تاءلیف و تنظیم شده و تناقضات و اختلافات زیاد دارد و پاره اى از احکام که در آها دیده مى شود، بزرگ ترین دلیل و گواه بر آن ست که هیچ یک از آن ها انجیل اصلى نیست و تنها پاره اى از گفتار مسیح را در قسمت خاى مختلف آنها مى توان یافت. و چون هدف ما در این کتاب نقل قسمت هاى تاریخى احوال انبیاى الهى بوده، نمى توانیم به تحقیق بیشترى در این باره بپردازیم.
(۱۱۷۵)
به هر صورت میان پیروان مسیح پس از آن حضرت انجیل ها و رساله هاى بسیارى تنظیم گردید که در قرن چهارم میلادى تعداد آن ها به بیش از ۱۶۰ عدد مى رسید و پس از آن که کنستانتین اوّل، امپراتور روم پیرو آیین مسیح گردید، دستور داد انجمنى از کشیش ها تشکیل دادند، پذیرفتند و قانونى و معتبر شناختند و مابقى را مردود دانستند.
آن چه را کلیسا معتبر و قانونى دانست، چهار انجیل به نام انجیل متى، انجیل مرقس، انجیل لوقا و انجیل یوحناست و چهارده رساله نیز از پولس بدان ضمیمه کرده و همه را به نام عهد جدید نام گذارى کرده و انتشار دادند.
از میان اناجیلى که کلیسا آن را مردود دانست انجیل برنابا بود که خود از حواریون بزرگ حضرت مسیح و از مبشّران نجات بود و زحمات بسیارى در پیش رفت دین مسیح کشید و به همین سبب رسولان او را به این نام یعنى برنابا ملقب نمودند و به معناى پسر وعظ است.
شخصیت و عظمت برنابا نزد مسیحیان به خوبى روشن بود تا آن جا که پولس را که بنیان گذار مسیحیت فعلى است شاگرد او مى دانند و خود پولس در چند جا به این امر اعتراف کرده است و در کتب مسیحیان هر جا نامى از برنابا برده شده، از او به بزرگى یاد کرده و در کتاب اعمال رسولان، او را با ستاره مشترى همانند کرده اند.
با این وضع معلوم نبود علت این که کلیسا انجیل او را مردود شناخت چه بود تا وقتى که نسخه اى از آن به دست آمد و به عربى و فارسى ترجمه شد و معلوم شد علت مخالفت کلیسا با انجیل مزبور، آن بود که موضوعات بسیارى در انجیل برنابا وجود داشت که به صلاح مقام پاپ و کلیسا نبود و خرافاتى را که آن ها میان مردم رواج داده بودند محکوم مى کرده است.
انجیل برنابا مسئله بهشت فروشى خرید گناهان و غفران دادن کشیشان را که منبع درآمد سرشارى براى کلیس و گردانندگان آن بود – منکر شده و اساس این خرافات را که مسئله فدا شدن مسیح و مصلوب شدن او بود از بین برده است.
انجیل برنابا مصلوب را همان یهوداى اسخر یوطى مى داند، نه حضرت مسیح و تصریح مى کند که مسیح کشته نشده و به دار آویخته نشد، بلکه یهوداى اسخر یوطى بود که بدو شبیه گردید و به دارش آویختند.
انجیل برنابا عیسى را بنده اى از بندگان خدا مى داند، نه خدا یا پسر خدا.
در انجیل برنابا، به آمدن پیغمبر اسلام آشکارا در چند جا اشاره شده و مردم را به ظ
هور آن حضرت بشارت داده است، بدین ترتیب کلیسا به خود حق مى داد که آن را مردود بشناسد و خواندنش را ممنوع سازد.
علت دیگرى هم که سبب مردود شناختن انجیل برنابا شد، این بود که برنابا با این که خود، پولس را به مردم معرفى کرد و میان انجمن مبشّران دین مسیح وارد ساخت، اما در پایان کار با افکار و معتقدات پولس که از مکتب هاى بت پرستى یونان سرچشمه مى گرفت، مخالفت کرد و آن ها را برخلاف روح آیین عیسى دانست و چون پولس در نظر مسیحیان بزرگ معرفى شده بود و گفتار او را مقدّم بر گفتار دیگران مى دانستند، از این رو نتوانستند انجیل دشمن پولس، یعنى برنابا را به رسمیت بشناسند و اناجیل دیگر را که مخالفتى با پولس و افکار او نداشت به رسمیت شناختند.
به هر صورت اغراض سیاسى و منافع مادى و دوستى و دشمنى ها کار خود را کرد و انجیلى را که صاحب آن از نظر ایمان و عقیده از هر کس به مسیح نزدیکتر و در نشر آیین آن حضرت از دیگران دل سوزتر و جدّى تر و فداکارتر بوده و محتویات آن با روح آیین مسیح سازگارتر است مردود شناخته و به جاى آن اناجیلى را که حتى در انتساب آن ها به صاحبانش تردید است و بر فرض صحّت انتساب مزبور، صاحبانش از آیین حقیقى مسیح روى برتافته و به صورت دشمنان و گرگانى براى آیین مقدس مسیح درآمده بودند، معتبر و قانونى دانستند.
یکى از نویسندگان معاصر موضوع به دست آمدن انجیل برنابا را این گونه دکر کرده است: انجیل برنابا قرن ها ناپدید بود و کسى از ترس کلیسا جرئت اظهار و نشر آن را نداشت تا در قرن شانرده میلادى اسقفى به نام فراموینو یک نسخه اى از آن را به زبان ایتالیایى بود، در کتاب خانه پاپ اسکوتس پنجم به دست آورد و در آستین خود پنهان کرد و در فرصت هاى مناسب آن را با دقت مطالعه کرد و در پرتو آن به اسلام هدایت یافت و در اوایل قرن هیجدهم مسیحى نیز یک نسخه اسپانیولى از این انجیل به دست آمد و پس از آن دکتر منکهوس آن را به زبان انگلیسى ترجمه کرد و در سال ۱۹۰۸ شخصى به نام دکتر خلیل سعادت آن را به زبان عربى ترجمه کرد و در این اواخر علامه معظم، آقاى حیدر قلى خان سردار کابلى آن را به فارسى ترجمه کرده اند و آن ترجمه در کرمانشاه به چاپ رسید.
(۱۱۷۶)
نگارنده گوید: پس از ترجمه علامه سردار کابلى، ترجمه فارسى دیگرى نیز به قلم فاضل ارجمند آقاى مرتضى فهیم کرمانى چند سالى است منتشر شده که از نظر روانى قلم و اتقان ترجمه، مزایایى بر ترجمه قبلى دارد. خداى تعالى بر توفیقات جناب ایشان در خدمت به اسلام بیفزاید و جامعه ما را قدردان زحمات خدمت گزارانى امثال ایشان بفرماید.


اندرزها و مواعظ حضرت عیسى (ع)
اضافه بر موعظ و اندرزهایى که در اناجیل معتبر و غیر معتبر از حضرت عیسى نقل شده، موعظه هایى هم در روایات اسلامى و احادیث اهل بیت از آن حضرت روایت شده که شاید با تتبع و تحقیق، بسیارى از آن ها یا دست کم قسمتى از آن ها با آن چه در اناجیل و رسایل عیسویان نقل شده، شبیه به یک دیگر باشند و همین روایات، تاءییدى بر صحت آن قسمت ها قرار گیرد.
به هر صورت ما در این جا قسمتى از آن ها را از روى روایات گلچین کرده، و در ذیل ترجمه آن ها را از نظر شما مى گذرانیم:
۱ شیخ صدوق از
امام باقر(ع) روایت کرده که حضرت عیسى براى پاره اى از کارهاى خود ببا سه تن از اصحاب بیرون رفتند و در راه به سه عدد خشت طلا برخوردند که در سر راه افتاده بود. عیسى به اصحاب فرمود: این ها کشنده مردم اند. این سخن را گفته و از آن جا گذشت. سپس یکى از آن ها گفت: مرا حاجتى است. این سخن را گفته و بازگشت. دومى نیز گفت: مرا حاجتى است و از عیسى خداحافظى کرد و بازگشت. سومى نیز همین سخن را گفته و بازگشت و هر سه به نزد خشت هاى طلا آمدند. مقدارى که آن جا نشستند دو نفر از آن ها رو به زفیق سومى خود کرده و گفتند: برخیز و برو براى ما غذایى خریدارى کن. او براى خرید غذا رفت و چون غذا را خریدارى کرد، مقدارى زهر نیز خرید و در آن غذا ریخت تا طلاهاى آن دو را تصاحب کند و شریکى نداشته باشد. آن دو نیز با خود گفتند که چون آن رفیق دیگرمان آمد، او را مى کشیم تا در طلاها شریک ما نباشد و یک شریک کمتر داشته باشیم. وقتى وى از راه رسید برخاسته و او را کشتند و خود نیز چون غذا را خوردند در همان جا مردند.
در این وقت حضرت عیسى بازگشت و آن ها را در کنار خشت هاى طلا مرده یافت. پس آن ها را به اذن خدا زنده کرد، سپس بدان ها فرمود: مگر من به شما نگفتم که این ها کشنده مردم اند؟
(۱۱۷۷)
۲ در کتاب امالى از آن حضرت روایت شده که حضرت عیسى میان بنى اسرائیل به پاخاست و فرمود: اى بنى اسرائیل ! کمت را به نادانان میاموزید که بدانان ستم مى کنید و آن را از (آموختن به) اهلش دریغ ندارید که بدان ها ستم خواهید کرد و به ستم کار در ستمش کمک نکنید که فضیلت خود را از بین مى برید.
(۱۱۷۸)
۳ هم چنین در آن کتاب از آن حضرت روایت کرده که عیسى بن مریم به یکى از اصحاب خود فرمود: آن چه وست ندارى دیگران با تو انجام دهند، تو با دیگران انجام نده و اگر کسى به گونه راستت سیلى نواخت، گونه چپت را هم بده (تابدان بنوازد).
(۱۱۷۹)
۴ در همان کتاب از امام صادق (ع) روایت شده که عیسى به اصحاب خود مى فرمود: اى فرزندان آدم ! از دنیا به سوى خدا بگریزید و دل هاتان را از آن بردارید، زیرا که شما شایسته آن نیستید و دنیا نیز شایسته شما نیست. شما در آن نخواهید ماند و دنیا براى شما پایدار نمى ماند. دنیایى پر فریب و پرماجراست و فریب خورده کسى است که مغرور آن گردد و مغبون است کسى که بدان دل ببندد و هلاک شونده کسى است که آن را دوست بدارد و بخواهد.
به درگاه آفریدگار خود توبه کنید و از پروردگار بترسید و واهمه کنید از روزى که پدر مجازات پسر را نکشد و فرزندى به جاى پدر مجازات نشود. پدرانتان کجا هستند؟ مادرانتان کجایند؟ خواهران و برادرانتان کجایند؟ فرزندانتان کجایند؟ آن ها را خواندند و اجابت کردن و با این جهان وداع کردند و با مردگان مجاور گشتند و در زمره هلاک شدگان درآمدند و از دنیا رفتند. از دوستان جدا شدند و نیازمند آن چه از پیش فرستادند گردیدند و از آن چه به جاى نهادند، بى نیاز گشتند. تا شما به چه کسى پند داده شوید؟ و تا چند جلوگیرى شوید، ولى خوددارى نکنید و در سرگرمى و بى خبرى باشید؟ حکایت شما در دنیا حکایت چهار پایانى است که پیوسته در اندیشه شکم و شهوت خود هستند. چرا از کسى که شما را آفریده شرم ندارید.<BR& gt;با این که او نافرمان خود را تهدید به دوزخ کرده و شما تاب آن راندارید و فرمان بردارش را وعده بهشت و مجاورت در فردوس اعلى داده، پس شما در رسیدن به بهشت با یک دیگر رقابت کنید و از بهشتیان باشید و به خود انصاف دهید و به ناتوانان و حاجت مندان خود مهربان باشید و به درگاه خدا از روى اخلاص توبه آرید.
بندگانى نیکوکار باشید نه پادشاهانى جبّار و نه از فراعنه سرکشى که به خدایى که آن ها را به مرگ مقهور کرده سر کشى مى ورزند. جبّار جبّاران و پروردگار زمین و آسمان و معبود پیشینیان و پسینیان و فرمان رواى روز جزا، سخت کیفر و داراى عذابى دردناک است.
ستم کارى از دست وى بدر یرود و چیزى از او فوت نشود و هیچ چیز بر وى نهان نماند و چیزى از او نهفته نگردد. دانش وى همه چیز را شماره کرده و به جاى گاهش فرود آورد، بهشت باشد یا دوزخ. اى آدمى زاده ناتوان ! به کجا مى گریزى از کسى که در تاریکى شب تو و روشنى روزت تو را مى جوید و در هر حالى از حالات تو را مى طلبد؟ به خوبى تبلیغ کرد هر که پند داد، و رستگار گردید هر که پند گرفت.
(۱۱۸۰)
۵ در همان کتاب از امام صادق (ع) روایت شده که فرمود: حضرت مسیح فرموده که کسى که اندوهش زیاد باشد، بدنش بیمار گردد. کسى که بد خو باشد خود را معذب سازد. کسى که سخنش بسیار باشد، لغزش و غلطش بسیار باشد. کسى که دروغ بسیار گوید، بها و زیبایى اش برود و کسى که با مردم درافتد (و با آن ها نزاع کند،) مروّتش ‍ برود.
(۱۱۸۱)
۶ در کتاب خصال از امیر مؤمنان (ع) روایت شده که حضرت عیسى بن مریم فرمود: دینار و پول، بیمارى و درد دین است و عالم و دانشمند، طبیب دین است. پس هرگاه دیدید که طبیب درد را به سوى خود مى کشاند (و به جمع آورى پول مشغول شده) او رامتّهم سازید و بدانید که او نمى تواند دیگران را نصیحت کند.
(۱۱۸۲)
۷ در معانى الاخبار از امام صادق (ع) روایت شده که عیسى بن مریم در یکى از خطبه هاى خود به بنى اسرائیل گفت: من میان شما شب خود را به روز آوردم، در حالى که نان خورشم گرسنگى، خوراکى علف صحرا، چرا غم ماه، فرشم خاک، و بسترم سنگ است. خانه اى ندارم که ویران شود، مالى مدارم که تباه گردد، فرزندى ندام که بمیرد، زنى ندارم که غمناک و محزون گردد. صبح کردم در حالى که هیچ ندارم و شام کردم در حالى که هیچ ندارم و با این حال بى نیازترین فرزندان آدم هستم.
(۱۱۸۳)
۸ شیخ مفید در کتاب اختصاص از امام صادق (ع) روایت کرده است که عیسى بن مریم فرمود: من بیماران را مداوا کردم و به اذن خدا شفایشان دادم و کور مادرزاد و شخص برص دار را به اذن خدا بهبودى دادم و مردگان را به اذن خدا زنده کردم، ولى شخ
ص احمق را نتوانستم اصلاح و معالجه کنم. بدان حضرت گفتند: یاروح اللّه ! احمق کیست ؟ فرمود: شخص خودپسند و خودراءى. کسى که هر فضیلت و برترى را براى خود مى بیند نه براى دیگران و همه جا حق را به خود مى دهد نه به دیگران، این است آن احمقى که بهبودى و مداوایش مقدور نیست.
(۱۱۸۴)
مولوى مضمون ابتداى این حدیث شریف را این گونه به نظم آورده است: 







عیسى مریم به کوهى مى گریخت

</TD& gt;

 







شیر گویى خون او مى خواست ریخت 


 







آن یکى در پى دوید و گفت خیر


 







در پیت کس نیست چه گریزى چه طیر 


 







باشتاب او آن چنان مى تاخت جفت


 







کز شتاب خود جواب او نگفت 


 







یک دو میدان در پى عیسى براند


 







پس به جدّو جهد عیسى را بخواند 


 







کز پى مرضات حق یک لحظه اى است


 







که مرا اندر گریزت مشکلى است 


 







از که این سو مى گریزى اى کریم


 







نه پیت شیر و نه خصم و خوف و بیم 


 







گفت از احمق گریزانم برو


 







مى رهانم خویش رابندم مشو 


 







گفت آخر آن مسیحانه تویى


 




<TBODY&g t;


که شود کور و کر از تو مستوى 


 







گفت آرى گفت آن شه نیستى


 







که فسون غیب را ماویستى&a mp;nbsp;


 







چون بخوانى آن فسون بر مرده اى


 







برجهد چون شیر صید آورده اى 


 







گفت آرى آن منم گفتا که تو


 







نى زگِل مرغان کنى اى خوب رو 


 







بردمى بر وى سبک تا جان شود


 







در هوا اندر زمان پرّان شود 


 







گفت آرى گفت پس اى روح پاک


 







هر چه خواهى مى کنى از کیست باک 


 







با چنین برهان که باشد در جهان


 





&#x0 D;

که نباشد مر تو را از بندگان 


 







گفت عیسى که به ذات پاک حق


 







مبدع تن خالق جان در سبق 


 







حرمت ذات و صفات پاک او


 







که بود گردون گریبان چاک او 


 







کان فسون و اسم اعظم را که من


 







برکر و برکور خواندم شد حسن 


 







بر کُه سنگین بخواندم شد شکاف


 







خرقه را بدرید بر خود تا به ناف 


 







بر تن مرده بخواندم گشت حىّ


&l t;SPAN style=”LINE-HEIGHT: 200%; DISPLAY: none; FONT-FAMILY: ‘Tahoma’,’sans-serif’; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: ‘Times New Roman’; mso-hide: all” lang=AR-SA> 







بر سر لاشى ء خواندم گشت شى ء 


 







خواندم آن را بر دل احمق به ودّ


 







صد هزاران بار درمانى نشد 


تا آن جا که گوید: 







ز احمقان بگریز چون عیسى گریخت


 







صحبت احمق بسى خون ها بریخت 


 







بر سر آرد زخم رنج احمقى


 







رحم نبود چاره جویى آن شقى 


 







اندک اندک آب را دزد و هوا


 







وین چنین دزد و هم احمق از شما 


 







آن گریز عیسوى نز بیم بود


 







ایمن است او آن پى تعلیم بود &l t;/SPAN>


 


9 ورّام بن ابى فراس در تنبیه الخواطر روایت کرده است که به عیسى بن مریم وحى شد که اى عیسى ! براى مردم در بردبارى هم چون زمین زیر پاى آنان باش و در سخاوت هم چون آب روان و در مهر ورزى و رحمتت هم چون خورشید و ماه باش که بر نیکوکار و بدکار تابش مى کند.(۱۱۸۵)
۱۰ هم چنین از آن حضرت روایت کرده که فرمود: کیست که بر موج دریا خانه اى بنا کند؟ این دنیاى شما این گونه است پس آن را قرارگاه مگیرید.
(۱۱۸۶)
۱۱ به آن حضرت عرض شد: چه کسى تو را ادب کرد؟ فرمود: کسى مرا ادب نکرد، زشتى نادانى را مشاهده کردم پس ‍ از آن دورى گزیدم.
(۱۱۸۷)
۱۲ شیخ کلینى در روضه کافى از امام صادق (ع) روایت کرده که حضرت عیسى فرمود: کار دنیا و آخرت هر دو سخت است، اما کار دنیا بدان سبب دشوار است که تو دست به چیزى از آن دراز نمى کنى، جز آن که شخص فاجر و بزه کارى را مى بینى که پیش از تو بدان سبقت جسته است و اما کار آخرت دشوار است، زیرا کمک کارى در آخرت نمى یابى که تو را بدان کمک دهد.
(۱۱۸۸)


پی نوشت:</SPAN&g t;


1115-در حدیثى نام مادر مریم مرتا یا مرثاد ذکر شده و برخى احتمال داده اند که آن لقب حنّه بوده است . اصول کافى ، ج ۱، ص ۴۷۹ و ۴۸۰.
۱۱۱۶-
برخى از مفسران احتمال داده اند که حنّه این نذر را پس از وفات
عمران و در دوران حاملگى کرد، زیر با وجود عمران ، حنّه استقلال و اختیارى نداشت که بدون نظر عمران او را نذر معبد کند. (مجمع البیان ، ج ۲، ص ۴۳۴ ۴۳۷.)
۱۱۱۷-آل عمران (۳) آیه ۳۷.
۱۱۱۸-همان ، آیه ۴۲& lt;/SPAN>.
1119-همان ، آیه ۴۵.
۱۱۲۰-ترجمه این آیات در فصل ولادت عیسى خواهد آمد.
۱۱۲۱-مریم (۱۹) آیات ۱۶ ۱۹</SPAN&gt ;.
1122-انبیاء (۲۱) آیه ۹۱.
۱۱۲۳-مجمع البیان ، ج ۵، ص ۳۲۰.
۱۱۲۴-کشاف ، ج ۳، ص ۲۵۰، خصال ، ج ۱، ص ۹۶.
۱۱۲۵-همان ، ص ۱۰۷.
۱۱۲۶-ترجمه این حدیث در سرگذشت حضرت ایوب گذشت (روضه کافى ، ص ۲۳۸).
۱۱۲۷-در این باره مولوى اشعار لطیفى دارد که در صفحات بعدى خواهد آمد.
۱۱۲۸-متن آیه این است : قالَتْ إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیًّا و ترجمه اى که در بالا شده طبق آن است که لفظ اِنْ را شرطیه بگیریم ، چنان که اکثر مفسران همین گونه معنا کرده اند. برخى هم اِنْ نافیه گرفته اند و معناى آن طبق این قول این گونه مى شود: از تو به خداى رحمان پناه مى برم که تو پرهیزکار نیستى یعنى اگر پرهیزکار بودى این جا نمى آمدى ؟ (مریم (۱۹) آیات ۱۶ ۱۹).
۱۱۲۹-
مریم (۱۹) آیه ۲۰.
۱۱۳۰-همان ، آیه ۲۱.
۱۱۳۱-طوسى ، امالى ، ص ۱۲۴ و ۱۲۵.
۱۱۳۲-در حدیثى است که عیسى روز بیست و پنجم ذى القعده به دنیا آمد.
۱۱۳۳-مریم (۱۹) آیه ۲۳.
۱۱۳۴-همان ، آیات ۲۴ ۲۶.
۱۱۳۵-همان ، آیه ۲۷.
۱۱۳۶-مرحوم طبرسى در مجمع البیان گوید: در معناى این جمله که به مریم گفتند: اى خواهر هارون “مفسران چهار وجه گفتند:
۱
هارون نام مرد صالحى در بنى اسرائیل بود که هر شخص صالحى را به او تشبیه مى کردند و روى این قول معناى جمله این گونه است که اى شبیه و مانند هارون ؛ ۲ کلبى گفته: هارون نام برادر پدرى مریم بوده که به خیر و صلاح معروف بوده است ؛ ۳ منظور از هارون برادر حضرت موسى است که نسب مریم بدو مى رسید و در عرب رسم است که هر کى از تیره کسى باشد به لفظ اءخ یا اُخت او را به آن شخص نسبت مى دهند، چنان که مى گویند یا اءخاتمیم&l t;/SPAN> ؛ ۴ هارون نام مرد فاسقى بود که به فساد و زنا مشهور بود و منظورشان سرزنش مریم و تشبیه کردن او به آن مرد در انجام عمل زشت زنا بوده است .
مجمع البیان ، ج ۶، ص ۵۱۲.
۱۱۳۷-
مریم (۱۹) آیات ۲۸ و ۳۳.
۱۱۳۸-
کامل التواریخ ، ج ۱، ص ۳۰۷.
۱۱۳۹-اصول کافى ، ج ۱، ص ۳۸۲ و ۳۸۳.
۱۱۴۰-اصول کافى ، ج ۱، ص ۳۸۴.
۱۱۴۱-مریم (۱۹) آیه ۳۰.
۱۱۴۲-معانى الاخبار، ص ۱۸؛ توحید صدوق ، ص ۲۳۸ و ۲۳۹؛ امالى صدوق ، ص ۱۹۰ و ۱۹۱.
۱۱۴۳-کامل التواریخ ، ج ۱، ص ۳۱۴.
۱۱۴۴-مائده (۵) آیه ۱۱۰.
۱۱۴۵-آل عمران (۳) آیات ۴۸ و ۴۹.
۱۱۴۶-کامل التواریخ ، ج ۱، ص ۳۱۵.
۱۱۴۷-<A name=link1147&gt ;بحار الانوار، ج ۱۴، ص ۲۳۳؛ تفسیر عیاشى ، ج ۱، ص ۱۷۴.
۱۱۴۸-کامل التواریخ ، ج ۱، ص ۳۱۵.
۱۱۴۹-روضه کافى ، ص ۳۳۷؛ بحار الانوار، ج ۱۴، ص ۲۳۴؛ تفسیر عیاش
ى ، ج ۱، ص ۱۷۴ و ۱۷۵؛ تفسیر برهان ، ج ۱، ص ۲۸۴؛
تفسیر صافى ، ج ۱، ص ‍ ۱۶۳.
۱۱۵۰-کامل التواریخ ، ج ۱، ص ۳۱۵.
۱۱۵۱-مائده (۵) آیات ۱۱۲ ۱۱۵.
۱۱۵۲-ناگفته نماند که این معنا طبق آ است که در آیه تستطیع به صورت خطاب باشد و ربَّک را به نصب بخوانیم ، چنان که کسائى قرائت کرده است .
۱۱۵۳-مجمع البیان ، ج ۳، ص ۲۶۶.
۱۱۵۴-مائده (۵) آیه ۱۱۲.
۱۱۵۵-مجمع البیان ، ج ۸، ص ۴۱۹ و ۴۲۰.
۱۱۵۶-در تفاسیر دیگر آمده که این دو نفر را عیسى بدان شهر فرستاد، و از زمره حوارى ها بودند.
۱۱۵۷-در مجمع البیان از شیعه حدیث نقل کرده که نام آن دو رسول شمعون و یوحنا و نام سومى پولس بوده و از ابن عباس و کعب روایت شده است که نام آن دو صادق و صدوق و نام سومى سلوم بوده است و نیز از ثعلبى روایت شده که چون دو رسول به نزدیک شهر انطاکیه رسیدند، پیرمردى را دیدند که& lt;SPAN dir=ltr>
گوسفندانى را مى چراند و او همان حبیب صاحب یس بود. آن دو به حبیب سلام کردند. پیرمرد به آن دو گفت : شما کیستید؟ آن ها گفتند: فرستادگان عیسى هستیم و آمده ایم تا شما را از پرستش بت ها به عبادت خداى رحمان دعوت کنیم .
پیرمرد گفت : آیت و معجزه اى هم دارید؟ گفتند: آرى به اذن خدا بیماران را شفا مى دهیم و کور مادرزاد و برص دار را بهبودى مى بخشیم . پیرمرد گفت : من پسر بیمارى دارم که سال ها بسترى است . آن دو گفتند: ما را به خانه خود ببر تا از حال او اطلاع یابیم پیرمرد آن دو را به خانه خود برد و چون دست بر بدن آن پسر گذاشتند، در همان حال به اذن خدا سالم گشته و از جا برخاست . این خبر در شهر پراکنده شد و بیماران بسیارى به دست آن دو شفا یافتند.
شهر انطاکیه پادشاهى داشت که نامش شلاحن و از پادشاهان روم بود که بت مى پرستید. این خبر به گوش وى نیز رسید و آن دو را خواست و از آن ها پرسید: شما کیستید؟ گفتند: فرستادگان عیسى . پرسید: معجزه اى هم دارید؟ گفتند: آرى ، کور مادرزاد و برص دار و بیار را به اذن خدا شفا مى بخشیم . پادشاه پرسید: دعوت شما چیست ؟ گفتند: آمده ایم تا تو را از پرستش چیزى که شنواى و بیناى ندارد به پرستش خداى شنوا و بینا دعوت کنم . پادشاه پرسید: مگر ما را معبود دیگرى جز این معبودها هست ؟ گفتند: آرى ، آن خدایى که تو و خدایتان را به وجود آورده . پادشاه گفت : اکنون بروید تا من درباره شما فکرى بکنم آن دو از بزد پادشاه بیرون آمدند، ولى جمعى از مردم آن دو ار تعقیب کرده و دستگیر ساختند و در بازار بزدند.
& lt;SPAN style=”COLOR: windowtext; TEXT-DECORATION: none; text-underline: none”>1158-
در پاره اى از روایات است که پسر پادشاه گفت : سه نفر را دیدم که براى زنده شدن به درگاه خدا دعا مى کردند و چون پادشاه پرسید آن سه نفر کیان اند، همان سه رسول را نشان داد، و معلوم شد رسول سوم نیز دور از انظار دیگران براى زنده شدن وى دعا کرده بود.
۱۱۵۹-در برخى از نقل هاست که جمعى ایمان آور
ده و جمع دیگرى کافر شدند
و این اسحاق نقل کرده که هیچ یک ایمان نیاوردند و در صدد قتل رسولان برآمدند.
۱۱۶۰-تفسیر قمى ، ص ۵۴۹ و ۵۵۰.
۱۱۶۱-علل الشرائع ، ص ۳۸؛ عیون الاخبار، ص ۲۳۳ و ۲۳۴.
۱۱۶۲-عهد جدید۷ ص ۱۵؛ نجّار، قصص الانبیاء، ص ۴۰۵.
۱۱۶۳-انجیل برنابا، ترجمه فهیم کرمانى ، ص ۷۴.
۱۱۶۴-خصال ، ج ۱، ص ۷.
۱۱۶۵-امالى ، ص ۲۷۹.
۱۱۶۶-خصال ، ج ۱، ص ۳۴.
۱۱۶۷-امالى ، ص ۱۲۹ و ۱۳۰.
۱۱۶۸-تنبیه الخواطر، ج ۱، ص ۱۲۹.
۱۱۶۹-همان .
۱۱۷۰-همان ، ج ۲، ص ۲۳۵.
۱۱۷۱-اصول کافى ، ج ۲، ص ۲۴۱.
۱۱۷۲-همان ، ج ۱، ص ۳۹.
۱۱۷۳-عرائس الفنون ، صص ۲۲۰ و ۲۲۱؛ بحار الانوار، ج ۱۴، ص ۲۸۲.
۱۱۷۴-تفسیر قمى ، ص ۹۳.
۱۱۷۵-خوانندگان محترم مى توانند براى تحقیق بیشتر به کتاب هایى که در دسترس است مانند مقدمه انجیل برنابا، ترجمه فهیم کرمانى یا به کتاب قصص ‍ الانبیاى عبدالوهاب نجّار مراجعه کنند.
۱۱۷۶-در این قسمت ، اجمال تاریخچه پیدا شدن انجیل برنابا ذکر شده و اگر طالب تفصیل و شرح بیشترى هستید، به مقدمه ترجمه عربى استاد دکتر خلیل سعادت که بر انجیل مزبور نوشته و در ترجمه هاى فارسى آن را به فارسى برگردانده اند، مراجعه فرمایید.
۱۱۷۷-امالى ، ص ۱۰۹.
۱۱۷۸-همان ، ص ۱۸۳.
۱۱۷۹-همان ، ص ۲۲۰.
۱۱۸۰-همان ، ص ۳۳۱ و ۳۳۲.
۱۱۸۱-همان ، ص ۳۲۴.
۱۱۸۲-خصال ، ج ۱، ص ۵۶.
۱۱۸۳-معانى الاخبار، ص ۷۴.
۱۱۸۴-بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۳۲۳ به نقل از: مفید، الاختصاص
۱۱۸۵-تنبیه الخواطر، ج ۱، ص ۸۰.
۱۱۸۶-همان ، ص ۱۲۳.
۱۱۸۷-همان ، ص ۸۶.
۱۱۸۸-روضه کافى ، ص ۱۴۴؛ بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۳۳.


http://allah1.ir

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید