ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

ابراهیم بر فراز تاریخ

مؤلف: سید عبدالمجید فلسفیان


چکیده:


اگر خداوند انسان را در احسن التقویم و بهترین ترکیب و فطرت توأم داده و آن را در اسفل السافلین و ابتداى راه قرار داده آیا بدون ابراهیم(ع) این حرکت انسان از صفر تا بى نهایت ممکن بود؟! آیا اگر حضرت ابراهیم (ع) نبود جامعه دینى شکل مى گرفت و در نبود آن انسان مجبور نبود یا به توحش روى بیاورد و یا در تمدن الحادى بسوزد و به خسران بنشیند؟! راستى این ابراهیم(ع) کیست که با بودنش همه این احتمالات منتفى مى شود و تاریخ ساخته مى شود و بشر راه خود را تا بى نهایت مى یابد. طرح ابراهیم(ع) که فلک را سقف شکافته است و آن را فرافکنده است کدام است؟


اگر تاریخ را رابطه انسان با جهان تعریف کنیم و انسان را موجودى تاریخ ساز بدانیم بى شک افرادى هستند که در نقش آفرینى و جهت دهى تاریخ از جایگاه ویژه اى برخوردارند.حضرت ابراهیم(ع) در میان همین انسان هاى محورى متمایز و ممتاز است و باید بیشترین سهم را به ابراهیم(ع) بدهیم که چگونه از بین النهرین و سرزمین عراق آن روز شروع مى کند و در شام و فلسطین ادامه مى دهد و در جزیره العرب حرکت توحیدیش را به کمال مى رساند و در زمین و زمان نقش آفرینى مى کند و براى جهان تا پایان آن طرحى را درمى افکند که همه انسان ها در این طرح تا ابد جاى مى گیرند و همه آنها در این طرح جهانى لحاظ شده اند که
حتى یک
فرد از انسان هاى امروز و فردا و فرداهاى دور از نگاه ابراهیم(ع) دور نمانده است.


اگر تا دیروز از سوى آن جوان مزینانى این سؤال مطرح مى شد که اگر پاپ و مارکس نبودند جهان چگونه
بود و نقش محدود و منفى آن دو در ساختن
تاریخ بشر ارزیابى مى شد، امروز باید این سؤال مطرح شود که اگر ابراهیم(ع) با این همه نقش گسترده و مثبتش نبود اکنون جهان کجا بود؟!


آیا جهان بشرى بدون حضرت ابراهیم(ع) ممکن بود؟ آیا خداى خالق و حاکم بر هستى رضایت مى داد که خود بدون خلیل و دوست بماند و بشر منهاى ابراهیم(ع) حیات حیوانیش را داشته باشد و بس؟!


اگر خداوند انسان را در احسن التقویم و بهترین ترکیب و فطرت توأم داده و آن را در اسفل السافلین و ابتداى راه قرار داده آیا بدون ابراهیم(ع) این حرکت انسان از صفر تا بى نهایت ممکن بود؟! آیا اگر حضرت ابراهیم(ع) نبود جامعه دینى شکل مى گرفت و در نبود آن انسان مجبور نبود یا به توحش روى بیاورد و یا در تمدن الحادى بسوزد و به خسران بنشیند؟! راستى این ابراهیم(ع) کیست که با بودنش همه این احتمالات منتفى مى شود و تاریخ ساخته مى شود و بشر راه خود را تا بى نهایت مى یابد. طرح ابراهیم(ع) که فلک را سقف ش
کافته است و آن را فرافکنده است کدام
است؟


این پرسش ها و پرسش هاى دیگرى که ذهن انسان کنجکاو را درباره حضرت ابراهیم(ع) به خود مشغول کرده است منبعى را مى طلبد که به آنها پاسخ داده شود و ابراهیم(ع) به ضرورت نیاز انسان امروزى، باز شناخته شود. بى شک ب
هترین
معرف حضرت ابراهیم(ع) خلیل، خلیل او خداوند یکتا و بى همتایى است که به تعبیر على(ع) در کتابش براى بشر تجلى نموده است و دوستان دست ساخته خودش را به همه آفریده هایش شناخته است.


<SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang=AR-SA&gt ;قرآن کتاب خداى آسمان ها در زمین، بهترین معرف ابراهیم پدر همه پیامبران تاریخ است که به زیباترین وجه ممکن در قالب جذاب ترین سخن ها در کوتاه ترین تعبیرها او را شناسانده است تا جهان امام خود را بشناسد و در حیرت ضلالت و تیه نماند و در جاهلیت و سفاهت و ظلمت نمیرد.


و کیست که این لطافت ها و اشارات قرآنى را بفهمد و بتواند بر دیگران درجایگاه خودش تلاوت نماید تا انسان ها اگر بخواهند هدایت شوند و به نور برسند و به ابراهیم(ع) اقتدا نمایند به که لقد کانت لکم اسوه حسنه فى حضرت ابراهیم (ع) و الذین آمنوا معه بى شک از جمله کسانى که این پیام قرآنى را خوب درک و دریافت نموده اند و آن را به شکل زیبا و در قالبى نو و زیبنده به نسل حاضر و فردا معرفى کرده اند و خودشیفته و شیداى چنین شخصیتى بوده اند استاد على صفائى حائرى معروف به (عین ـ صاد) بوده اند که خود مشهور آسمان و گمشده اهل زمانش بودند که صد افسوس که ناشناخته ماندند و چه زود رخت بربستند و دامن کشان رفتند و به حضرت ابراهیم(ع) و آلش پیوستند.</o:p& gt;


از ایشان آثار زیادى در حوزه معارف و تربیت و تفسیر به جا مانده که از جامعیت و انسجام و استناد تام و تمامى برخوردار است که مجموعه آنها مانیفست تمام و کمال اسلام را نشان مى دهد که از هر التقاط و افراط و پراکنده کارى دستى مبرا و پاک هستند و از آنجا که فرزند زمان خود بوده اند، نیازهاى فکرى نسل زمانش را در قالب ادبیاتى جذاب و موجز و رسا که کاملاً متأثر از ادبیات قرآن است، پاسخ گو بوده اند و چون بر کتاب جاودانه اى چون قرآن تکیه داشته اند لباس کهنگى و روزمرگى را از تن نوشته هاى خود زدوده اند که بررسى ادبیات ایشان نیاز به تحقیق و گفت وگوى مستقلى دارد.


ایشان در نوشته هاى خود به مناسبت هاى گوناگون از ابراهیم(ع) سخن گفته اند چه آنجا که از ضرورت حجت و افتخار و اضطرار انسان به حجت هاى الهى داد سخن داده اند و چه آنجا که به تفسیر قرآن پرداخته اند و نگاه قرآن به حضرت ابراهیم (ع) را بازخوانى کرده اند و چه آنجا که به الگوها و سرمشق هاى بشر پرداخته اند و چه آنجا که احساسات خود را در قالب شعر نو بیان کرده اند.



حضرت ابراهیم(ع) بنیانگذار جامعه دینى


استاد جوامع را به سه گروه تقسیم مى کنند. ۱ـ جامعه سنتى یا جامعه آشناها  ۲ـ جامعه مدنى یا جامعه بیگانه  ۳ ـ جامعه دینى یا جامعه هدف ها.


و به اختصار به ویژگى هر کدام از این جوامع اشاره مى کنند:


در زندگى قبیله اى و درجامعه آشناها، پدر، تکیه گاه، انس، عشق و افتخار توست.


در جامعه مدنى و در جامعه بیگانه ها، حقوق و عدالت و قانون و آزادى و امنیت است که آدم ها را نگاه مى دارد.


در امت اسلامى که فراتر از روابط قبیله اى و تولیدى و معیشتى است، با هدف ها، بیگانه ها را با هم جمع و دورها را نزدیک و نزدیک ها را دور مى نماید. جامعه دینى به تعبیر استاد که نگاهى کاملاً قرآنى و برگرفته از متن دین است جامعه اى است که از امام و رهبر شروع مى شود چنانچه سوره بقره از شکل گیرى چنین جامعه اى حکایت دارد آنجا که ابراهیم(ع) بعد از ابتلاها و آزمایش هاى مکرر و بعد ازتمامیت بخشیدن به نعمت ها به مقام امامت براى ناس و توده ها مى رسد و خداوند او را این چنین خطاب مى کند: انى جاعلک للناس اماماً. اما این&l t;/SPAN> مقامى است که بعد از حضرت ابراهیم(ع) همچنان مفتوح مى ماند و به درخواست ابراهیم (ع)از خداوند این جایگاه در ذریه او به ودیعه گذاشته مى شود، با یک شرط و آن هم عصمت آنها، که به بیان استاد همان مقام آگاهى و آزادى است،


یعنى آگاه بودن بر</SPAN& gt; همه راه بشر از مرحله قبل از جنین تا بى نهایت و آزاد بودن از هر تعلقى به غیر از حق. که این دو بال آگاهى و آزادى در این وسعت از انسانى امامى و رهبرى مى سازد که لحظه اى از لحظه هاى زندگیش را ظالم نباشد و ذره اى بر خود و بر دیگران و بر خدا و هستى ظلم و تعدى نکرده باشد.حضرت ابراهیم(ع) با دستیابى به این مقام متعالى امام و جلودار انسان ها مى شود و مأمور مى شود انسان ها را تا به سر منزل مقصود هدایت و رهبرى کند و براى این مأموریت و رسالت بزرگ بیت و خانه اى را مى خواهد که از آنجا دعوتش را شروع کند و همه انسان ها را فراخوانى نماید که خداوند کعبه را براى او بیت و خانه قرار مى دهد.& lt;o:p>


اذ جعلنا البیت مثابه للناس و امناً.


با جعل بیت و خانه طرح بلد امن ریخته مى شود و بلد امین و شهر مکه شکل مى گیرد که بیت را در خود دارد و ام القرى و مرکز دعوت جهانى حضرت ابراهیم(ع) قرار مى گیرد.


حضرت ابراهیم (ع) براى امنیت و بهره مندى اهل این بلد دعا مى کند و از خداوند مى خواهد که دل هاى عالمیان را به سوى اهل البیت آن مشتاق و شیدا گرداند: فاجعل افئده من الناس تهوى الیهم


ابراهیم(ع) از این بیت و از این بلد انسان ها را به حق و به صاحب بیت دعوت مى کند و آنها که به او اقبال مى کنند و گرایش مى یابند و ایمان مى آورند و حنیف مى شوند امت واحده را بوجود مى آورند، که امت ابراهیم(ع) و امت حنیف و امت اسلام نام مى گیرد و جامعه دینى شکل مى یابد. که در این جامعه رابطه ها نه براساس آشنایى ها و پیوندهاى خونى و نه براساس منافع که براساس عدل و احسان و براساس اخوت هاست.


این جامعه دینى براساس تربیت نیروهاى هماهنگ با این اهداف و جاسازى و جایگزینى آنها بر پایه مثلث انتظار و تقیه و قیام حکومت دینى را بوجود مى آورند.


ملت و روش حضرت ابراهیم (ع) براى دعوت و ایجاد جامعه دینى و پیوند افراد آن جامعه، حکمت، بینات، کتاب و میزان است که استاد در این باره مى گویند: این دعاى ابراهیم (ع) و اسماعیل است که امامت و بیت و بلد و امت را پایه ریزى مى کند و از او رسالت و اسلام و ملت را تمنا دارند و این ملت ابراهیمى است و این روش اوست که از حکمت نه سفاهت و از گزینش و اصطفا نه هرز رفتن و از صلاح نه تباهى نشان دارد. و من یرغب عن مله ابراهیم الآمن
سفه نفسه چه کسى از
ملت ابراهیم چشم مى پوشد و روى مى گرداند، مگر آن که خود را باخته باشد و از خود چشم پوشیده باشد.


این گونه امام و بیت و بلد به هم گره مى خورند و ابراهیم(ع) و اسماعیل(ع) اینگونه پایه هاى بیت را بالا مى برند و امت اسلامى و جامعه دینى را پایه گذارى مى کنند.


بستر جامعه دینى&lt ;/SPAN>


آیا جامعه دینى شرایط خاص و زمینه ویژه اى را مى طلبد یا در هر شرایط و هرجامعه اى اعم از سنتى و مدنى مى تواند شکل بگیرد و محقق شود که استاد از این بستر مى گوید و از تأثیرگذارى آن بر سایر جوامع که تحقیق و تفصیل بیشتر این بحث را در کتاب از جامعه دینى تا حکومت دینى مى توانید ملاحظه کنید. در بستر هر نوع اجتماعى از جامعه بدوى گرفته تا عشایرى، تا روستایى تا صنعتى و فراصنعتى، در تمامى این بسترها، جامعه دینى شکل مى گیرد. جامعه بدوى تا مدنى همگى مى توانند بستر جامعه دینى باشند. جامعه دینى و ولایى در برابر جامعه مدنى نیست. همان طور که در برابر جامعه بدوى و عشایرى و روستایى نیست. مدینه النبى و جامعه دینى هر کدام از انبیا در این بسترها و در دل جوامع مختلف بالیده و سربرداشته و در ساخت و بافت و روابط و در عوامل رشد و عوامل آسیب با این جوامع مشابهتى ندارد.


جامعه مدنى با اجتماعى که پیوندها و خویشاوندى ها و کدخدامنشى ها کارساز آن نیست، درجمع بیگانه ها و مهاجرها که حافظ و پاسدارى از خویش و عشیره ندارد، شکل مى گیرد. اصناف، حقوق شهروندان را عهده دار است و اصناف به احزاب، و حزب به نهادهاى سیاسى و قدرت راه مى یابد و حقوق و امنیت و آزادى و رفاه جمع از این رهگذر فراهم مى شود در حالى که در جوامع بدوى و عشایرى حقوق و امنیت به گونه اى دیگر تأمین مى شد و رفاه و تکافل و تعاون برقرار و مدار دیگر بود. حال چه دراین جمع یا آن جمع، رسول هنگامى که دعوتش را آغاز مى کند و بانگ برمى دارد با دو اقلیت و یک اکثریت برخورد دارد. یک اقلیت صالح و مصلح است که زود شکل مى گیرد و سپس به شکل دادن و ساختن مى پردازد و یک اقلیت دیگر، فاسد و مفسد است که زود مى گندد و گند را محصور و محبوس نمى سازد که سرایت مى دهد و مى پراکند و یک اکثریت هم تحت تأثیر این دو اقلیت باقى مى ماند که رسول و طاغوت نیروهاشان را و دعوتشان را با آنها و براى آنها مى آورند. از دل همین اکثریت، مقبلى را که روى آورده، در برابر مدبرى که پشت کرده مى گذراند و پس از تبیین و صف به قتال و درگیرى روى مى آورد.


ساخت و بافت جامعه دینى با دعوت و هدایت و تربیت و اقبال و ادبار و صف و قتال گره مى خورد، در حالى که جامعه مدنى با هجرت و صنعت و اصناف و احزاب به تقسیم منافع و تقسیم قدرت و بحث درصدها مى رسند و در هر زمان بر فراز جامعه بدوى و عشایرى و روستایى و شهرى و بر فراز جامعه مدنى، جامعه دینى شکل مى گیرد و با تبیین و روشنگرى، اقبال و ادبار و صف و مبارزه آغاز مى شود، این گونه هدایت و تربیت و اخلاق و تجمع و تشکل به هم گره مى خورد و زندگى و مرگ جوامع دینى با زندگى و سازندگى پایان و یا عقیم شدن و مرگ اصحاب همراه رقم مى خورد تا آنجا که با انتظار و تقیه و قیام مستمر، سازندگى و تشکل و دایره تربیت و صف و قتال، تحقق مى یابد.



ابراهیم(ع) و وحدت عشق و عقل


راستى چگونه ابراهیم (ع)در دل آتش سوزان نمرود چنان آرام است که به تعبیر خواجه شیراز به چیدن گل از شعله هاى آتش مشغول مى شود و چون جبرائیل(ع) امین به کمک او مى آید تا او را از آتش نجات دهد دست رد بر سینه او مى زند که صائب تبریزى به لطافت از این حکایت مى کند:


خواهى که بر تو آتش سوزان شود بهشت         امداد چون خلیل ز روح الامین بجو


با چه منطق عقلانى ابراهیم همسر عزیزش هاجر و فرزند خردسالش اسماعیل را که خداوند در دوران پیرى به او داده در سرزمین لم یزرع که نه زمینش مى روید و نه آسمانش مى بارد و نه حرکت موجود زنده اى و نه جیک جیک پرنده اى به گوش مى رسد، رها مى کند و مى رود؟!!


کدام عقل سلیم بر این مسأله صحه مى گذارد که وقتى به ابراهیم امر مى شود تا همین جوان رعنا و همه عطیه الهى دوران کهولت را ذبح کند یک لحظه در برابر وسوسه هاى شیطان درنگ نمى کند و او را سنگ باران مى کند و هنگامى که کارد را بر گلوى چنین فرزندى مى گذارد تا از بیخ گلو را ببرد و کارد نمى برد با عصبانیت کارد را بر زمین مى زند که چرا این کارد در اجراى فرمان معشوقش کوتاهى مى کند.


فهم و هضم این کارها براى ما غیرممکن و براى راه رفته هایى که مدعى مقاماتى نیز هستند غیرعاقلانه و تنها عاشقانه است که عقل در راه </SPAN&g t;چنین عشق هایى کور و نابینا است که گفته اند:


عقل در راه عشق نابیناست / عاقلى کار بوعلى سیناست


عرفان و تصوف و روانکاوى هیچ کدام کارهاى ابراهیم را برخاسته از عقل حسابگر نمى دانند که این کارها فراتر از عقل است و تنها انسان عاشق چنین کارهایى را انجام مى دهد.


استاد صفائى در نقد جدایى عقل و عشق و تعارض و ضدیت این دو و در تبیین کارهاى ابراهیم که همه برخاسته از عقل او و اعمالى کاملاً عقلانى است مى فرمایند:


…. هنگامى که عشقى بزرگ تر دل را بگیرد عشق هاى کوچک تر نردبان آن خواهند بود. ما با همین توضیح مى توانیم راز فداکارى هایى را که در تاریخ آمده و به افسانه مى ماند، کشف کنیم و حقیقت آن واقعیت ها را بیابیم که چگونه حضرت ابراهیم (ع)از اسماعیلش مى گذرد و خیلى ها از جانشان، آن هم در روى سنگ هاى داغ و در زیر تازیانه ها و در کنار شکنجه ها؟ آندره زیگفرید در فصل آخر کتاب روح ملت ها مى گوید: بعضى از حادثه ها را عشق مى فهمد اما عقل از تحلیل آن عاجز است و به داستان ابراهیم اشاره مى کند و نتیجه مى گیرد که عقل زبان عشق را نمى فهمد.


این مسأله در زبان عرفان و تصوف ما هم ریشه دارد که
عقل گفت … عشق گفت … اما این عقل فارغ است که با عشق و عقل عاشق مباحثه دارد. همیشه عقل عاشق، با عشق او هماهنگ است.


این نتیجه گیرى کاملاً اشتباه است و این اشتباه از آنجاست که او عقل فارغ را با عشق عاشق مى سنجد، در حالى که باید عقل عاشق را با عشق او سنجید.مگر این یک دستور نیست که مهم را فداى مهم تر کن. بر پایه همین دستور و همین عقل، حضرت ابراهیم (ع) اسماعیلش را قربانى مى کند. ابراهیم(ع) به مهم تر از اسماعیل رسیده و حتى به نزدیک تر از خود به خود، رسیده و این است که به دستور عقل خود، مهم را فداى مهم تر مى کند؛ گرچ
ه عقل دیگران به این مهم تر نرسیده باشد. او مى
بیند که اسماعیلش در کنار یک آوار و با یک ضربه از سم اسبى به مرگ مى رسد و جانش را مى بازد. ابراهیم(ع) مى خواهد، این جان از دست رفته را به دست بیاورد و در راهى و در جهتى آن را به جریان بیندازد. ابراهیم(ع) مى خواهد به رشد برسد و به رشد برساند و این است که با آن دستور، خودش کارد را به دست مى گیرد و اسماعیل(ع) را مى بندد و کارد مى کشد و هنگامى که مى بیند رگ ها بریده نمى شوند و خون ها بیرون نمى ریزند، سخت خشمگین مى گردد و کارد را بر زمین مى کوبد و اگر همین کار را نمى کرد در امتحان باخته بود، که عشقى نبوده و سنجشى نبوده، فقط حرفى بوده و سخنى.


اما خداى ابراهیم … او نمى خواهد</B&g t; اسماعیل(ع) ها کشته شوند، او مى خواهد ابراهیم ها آزاد شوند و رشد کنند و به قرب و رضوان دست بیایند. ابراهیم(ع) کارش را تمام کرده بود و به آزادى رسیده بود و جز این کارى نیست، که حتى اعمال مقدمه هستند و اگر کسى مقدمه را بیاورد و به این آزادى نرسد، کارى نکرده. اگر کسى اسماعیل(ع) را بکشد و اسیر این کشتن و این آزادى باشد، کارى نکرده که در هر حال در اسارت است، بى جهت نیست که مى گویند: نیه المومن خیر من عمله.


اگر عقل را آن گونه تعریف کنیم که در بیانات نورانى آل ابراهیم(ع) آمده که مى فرمایند العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان عقل نیرویى است که مى سنجد و براساس این سنجش بهترین معبود را که رحمن است و بخشنده و بى نیاز است، انتخاب مى کند و بر اطاعت و فرمان او گردن مى نهد باید بگوییم که ابراهیم(ع) عاقل ترین عاقل ها است که این چنین فنایى در عبودیت رحمان است و از غیر او حتى اسماعیلش آزاد.


چنانچه در جاى دیگر استاد مى فرمایند: اما ابراهیم(ع) کاملاً منطقى و عاقلانه اسماعیل(ع) را و مرگ ها را و خدا را و بقا را سنجیده و اسماعیل(ع) را در بهترین راه به جریان انداخته.


این حکم عقل است که مهم را فداى مهم تر کن. ابراهیم(ع) به مهم تر رسیده و در این دید دیگر تناقضى نیست. تناقض، میان دید من و عشق ابراهیم(ع) است. من هنوز اسماعیل هایم برایم مهم تر هستند و این است که همه چیز را فدایشان مى کنم و این است که کار ابراهیم(ع) را نمى فهمم.


فکر، معبودها را مى یابد و عقل،آنها را مى سنجد و دل، بهترین را انتخاب مى کند، پس تناقض در کجاست؟


ابراهیم(ع) احیاگر دل ها چه کسى دردآشناتر و مهربان تر و دلسوزتر از ابراهیم(ع) که تمام هستیش را به خدا بخشیده تا انسان ها را جانى دوباره بخشد و به آنها حیات انسانى دهد تا به تعبیر استاد مردار زمین و مرده زمان نشوند. ابراهیم(ع) این مقام احیاگرى را از خداوند مى خواهد و از او درخواست مى کند: رب ارنى کیف تحیى الموتى بار الها چگونگى زنده شدن مرده ها را به من ارائه بده همان مرده هایى که قلبشان مرده و تاریک گشته و ظلمانى شده اند؟


خداوند این احیاگرى را در وسعت هستى به ابراهیم(ع) مى بخشد که این مقام به بیان استاد صفائى از ساده ترین مرحله حیات باکترى ها و سلول ها تا شعور، تا تفکر تا تعقل، تا حیات قلب را شامل مى شود. بى شک این مقام بالاتر از مقام احیاگرى حضرت عیسى(ع) است که در رابطه با عیسى قرآن مى فرماید واحى الموتى باذن الله مرده ها را به اذن پروردگار زنده مى کنم که این اذن در داستان عیسى(ع) مکرر آمده در حالى که ابراهیم(ع) این مرحله اذن و رخصت را گذرانده و در قید آن نمى باشد و همین نکته است که قید باذن الله در داستان ابراهیم(ع) ذکر نمى شود. ابراهیم(ع) در راستاى این احیاگرى مأمور مى شود تا پرنده ها و داعیانى از نسل خود بسازد و آنها را پراکنده کند و بر هر بلندایى قرار دهد و آنها را صدا بزند تا با شتاب بسوى او بیایند. “فخذ اربعه من الطیر فصیر هن الیک “بى شک همه انبیا و همه احیاگران الهى و همه شبان هاى زنده تاریخ چون اسحاق و یعقوب و یوسف و موسى و چون اسماعیل(ع) و محمد(ص) از نسل ابراهیم(ع) هستند. و
محمد (ص) که استجابت دعوتش موجب
حیات انسان هاست؛ یا ایها الذین آمنوا استجیبولله و للرسول اذا دعاکم لما یحیکم. این محمد اکرم(ص) خواسته ابراهیم از خداوند است که خودش فرموده است: انا دعوت ابى ابراهیم


من خوانده پدرم ابراهیم هستم و همین خواسته را قرآن از قول ابراهیم این چنین حکایت مى کند: ربنا و بعث فیهم رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته و یعلمهم الکتاب و الحکمه و یزکیهم: پروردگارا، در میان اینها پیامبرى از خودشان برانگیز تا نشانه هاى تو را بر آنها تلاوت کند و مدام از تو بگوید و کتاب و حکمت را به آنها تعلیم دهد و آنها را بارور سازد و سرشار گرداند<SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" dir=ltr&g t;.


حضرت ابراهیم(ع) مى داند که حیاتش در کره خاکى پایان مى یابد ولى رسالت و اهدافش باید زنده بماند و توسط پرنده هایى به شرق و غرب عالم رسانده شود این است که براى آخرین زمان هاى عمر دنیا، آنجا که وحى خاتمه مى ی
ابد کسى را بخواهد و بخواند که از همه
نسل او افضل است و ویژگى خاص او این است که رحمه للعالمین و پیامبر رحمت است.


حضرت ابراهیم(ع) در تداوم این پیامبر رحمت در امتش زبان صادقى را طلب مى</SPAN& gt; کند که بعد از محمد(ص) بتواند اهداف رسالتش را به تمامیت برساند، دین را به کمال برساند و نعمت ها را متمم باشد. واجعل لى لسان صدق فى الآخرین و آن زبان صادق کسى جز على بن ابى طالب نیست که یک ضربه او به حاکمیت کفر پایان مى دهد و دین را استوار مى سازد و از آنجا که در این ضربه عبادت انسان و پرى را مى خواهد از عبادت همه آنها برتر مى شود. على که خداى سخن و امیر کلام است که زبان او همچون شمشیرش برنده است و با جارى حکمت قلب هاى مرده را حیات مى دهد. همان على که بر دوش محمد(ص) بالا مى رود تا همه بت هاى برافراشته در خانه توحید ابراهیم را بشکند و حتى بت بزرگى راکه ابراهیم براى نشان دادن حقارت آن بت نشکست درهم مى شکند و زیر پاى امت محمد در ورود به خانه ابراهیم، بیت الله الحرام مدفون مى کند، همان که به عالم شهداى کربلا را علم مى کند تا با خون خود درخت دین را آبیارى کنند و انسان ها را حیاتى دوباره بخشند.


اگر صفائى امروز این چنین شکرشکن از ابراهیم بت شکن مى گوید از آن جهت است که از على(ع) آموخته است و خود را وامدار على(ع) مى داند و&lt ;/SPAN> در آخرین سروده خود «تو به من آموختى» اندیشه ناب را نشأت گرفته از مکتب على مى داند که در عید غدیر از آن یاد خواهیم کرد.


تداوم ابراهیم در نسل محمد(ص) و على(ع) که خود ذریه ابراهیم هستند نهادینه مى شود تا در نهایت به مصلح جهانى که این روزها عزیزترین میهمان سرزمین معرفت و شعور، عرفات و مشعرالحرام است ختم مى شود و با ظهور او همه آرمان هاى ابراهیم و آل او تحقق مى پذیرد و توحید خالص و اسلام ابراهیم(ع) هستى را یکپارچه فرامى گیرد و انسان ها از گرگ هاى درنده اى که انسانیت آنها را به یغما مى برند رهایى مى یابد. این گونه حضرت ابراهیم(ع
) راست قامت بر بام
بلند هستى تاریخ را نظاره مى کند و براساس قدرت احیاگرى خود جهان را به سمتى که خواسته سیر مى دهد و این چنین تاریخ را مى سازد.


ابراهیم(ع) از عالم ذر تا پایان تاریخ بحث عالم ذر که از مباحث پیچیده کلامى است و عرفان ما نیز پر از حکایت هاى این عالم است همه از این خطاب قرآنى برخاسته که خداوند به انسان ها مى فرماید: الست بربکم آیا من پروردگار شما نیستم؟ همگى یکصدا مى گویند: بلى. و این میثاق و پیمان را امضا مى کنند و بر آن شهادت مى دهند. این واقعه کجا اتفاق افتاده است، درچه دوران
ى، و در چه مرحله اى از انسان این پیمان گرفته شده است؟ عالم ذر با این عالم
چه نسبتى دارد؟ مى گویند انسان قبل از آمدن به این دنیا در عالم دیگر درحالى که ذراتى بیش نبوده این واقعه براى او اتفاق افتاده است که عطار نیشابورى پدر عرفان فارسى مى گوید:


پیش ز ما جان ما خورده شراب الست  ما همه زان یک شراب مست الست آمدیم و مولوى در پى عطار مى گوید: در آن الست و بلى جان بى بدن بودى            تو را نمود که آنى چه در غم اینى


دیگرانى چون علامه طباطبایى مى
گویند نه دو عالم که
دو نشأت است نشأ کن و نشأ یکون حقیقت انسان چون سایر حقایق نزد خداوند هست که ما من شى الا عندنا خزائنه هر چیزى در نزد ما یک حقیقت و اصلى دارد که در نشأیکون و در مرحله تنزیل لباس وجود به خود مى گیرد.


استاد صفائى درباره عالم ذر مى گوید دو عالم نیست که دو منظر است ؛ یک عالم و یک حقیقت بیشتر نیست لکن از دو نظره و از دو نگاه ، متفاوت مى شود که از منظر بالا و منظر احاطه ربوبى از ازل تا ابد همه چیز در حضور حق مشهود است. در آن نگاه تغییر و تحولى نیست، و تغییر و تحول از منظر پایین است که در این نگاه زمینى و از پایین انسان شاهد تدریج و تغییر و تحول است درست مانند داستان قطار شترها که اگر کسى آنها را از یک روزنه تماشا کند در هر آن یک شتر را مى بیند که قبل و بعد و گذشته و آینده اى دارد و اگر از بالا نگاه کند همه را یک جا شهود مى کند. و استاد از طرح این دومنظر نتیجه مى گیرند که این نظره ربوبى و این نگاه از بالا که همه عالم یک جا مشهود است براى کسانى که بسط وجودى یافته اند باز</SPAN&gt ; است که معراج پیامبر به همین حقیقت و نظره ربوبى برمى گردد و همین است که حضرت ابراهیم(ع) همه را مى بیند و همه را صدا مى زند: و اذن فى الناس بالحج


و این همان نکته اى است که ابراهیم(ع)، را با این بسط وجودى بر بلنداى تاریخ قرار مى دهد که همه انسان ها را از ازل تا ابد یکى مى بیند و به همه آنها اعلان مى کند و همه را به حج و قصد و آهنگ خانه خدا و عبودیت حق دعوت مى کند و به میزان اجابتى که از طرف انسان ها انجام گرفته و به میزان لبیکى که گفته اند به حج مشرف مى شوند. در واقع دو عالم نسبت که دو نظره است. این لبیک امروز ما همان لبیک ماست که از منظر دیگر به گونه اى دیگر حکایت مى شود، شاید حقیقت عالم ذر هم حکایت همین نظره تدریجى و همین احاطه ربوبى و نظره جامع باشد. هنگامى که خزائن با قدر و قضا و تنزیل همراه مى شود اینگونه عوالم و نظره ها درهم مى آمیزد.


و با همین نگاه و همین نگرش است که استاد بعد از چهار هزار سال از حیات ابراهیم(ع) او را صدا مى زند که اى شبان زنده تاریخ بت هاى بزرگ عصر حاضر را بشکن و ما را از گرگ هاى مردار خوار نجات دهد.


لحظه هاى رام عمر من، همچون میش هاى سرشار، از پشت تپه هاى شب و روز مى آیند<SPAN dir=ltr&g t;.


من زمین را صدا نمى زنم که بروید و آسمان را صدا نمى زنم که ببارد.


لحظه هاى سرشار عمرم را چه کسى مى دوشد؟ در چراگاه سبز عمر من، چه کسى خیمه مى زند؟


من در جایى ایستاده ام که هنوز گله عمرم را نمى بینم آیا گرگى در شیار تپه هاى شب و روز نایستاده است؟


شاید… گرگ گرسنه اى باشد، که نمى خواهد، من، بهاره هاى عمرم را در معبد آگاهیم همچون ابراهیم ذبح کنم.


گرگ مردار را مى خواهد. مى خواهد مردار را ببوید.


اى شبان هاى زنده تاریخ اى نوح اى ابراهیم اى موسى اى مسیح و اى محمد این تلاوت بیدارى گرگ ها را تو مى دانى که چگونه ایستاده اند، گرگ هایى که پوستین میش ها را هم پوشیده اند، اکنون لحظه هاى رام عمر من همچون میش ها از پشت تپه مى آید


هاى هاى چوپان ها را مى شنوم پستان هاى سرشار میش ها را مى بینم، اى محمد بیدار، مرا چوپانى بیاموز من در جایى ایستاده ام که هنوز گله عمرم را نمى بینم.


تپه ها در پیش چشم من ایستاده اند. مرا تا آنجا که ایستاده اى مرا تا شهادت، تا این اوج بیدار، چوپانى بیاموز.


اى شبان هاى زنده تاریخ گرگ ها آخرین میش ها را هم به دندان گرفته اند. گرگ ها پوستین میش ها را هم پوشیده اند.


آیا مى توانم لحظه هاى سرشار عمرم را همچون ابراهیم در معبد آگاهیم، ذبح کنم؟ هاى هاى چوپان ها را مى شنوم پستان هاى سرشار میش ها را مى بینم چوپانى را انتظار مى کشم که چوپانى مى آموزد و گرگ ها را حتى در پوستین میش ها مى شناسد


www.alisafaee.ir

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید