ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

۳۰ داستان از زندگی امام رضا علیه السلام

امام همچون دریا و علومش قطرات آن – حفظ آبرو در سخاوت – شربت گوارا – اسلحه مسموم در توبره – آشنایی با تمام لغت ها و زبان ها – گلیم کهنه – فکر – سختی مرگ – تعیین اُجرت قبل از کار – درمان خرابى دندان و زبان در خواب و بیدارى- در یاد مایی – خبر از غیب – وداع – جریان مهمّ و حیرت انگیز – جریان حیرت انگیز دوم – کار حکومت – گرمابه – روش برخورد با مردم – درمان مسافر با نیشکر – اعمال شیعیان – عجایب – نفرین امام – تقدیم هدایا به شاعر اهل بیت – لباس خوب – ختم قرآن یا اندیشه در آن – درخواست – قیامت و پرسش از مهم ترین نعمت ها ملاقات – خواب – بدهی


 


امام همچون دریا و علومش قطرات آن (۱)
مرحوم علاّمه مجلسى و برخى دیگر از بزرگان آورده اند:
یکى از اصحاب حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام به نام علىّ بن ابى حمزه بطائنى حکایت کند:
روزى در محضر مبارک آن حضرت بودم، که تعداد سى نفر غلام حبشى در آن مجلس وارد شدند.
پس از ورود، یکى از ایشان به زبان و لهجه حبشى با امام رضاعلیه السلام سخن گفت و حضرت نیز به زبان حبشى و لهجه محلّى خودشان پاسخ او را بیان نمود و لحظاتى با یکدیگر به همین زبان سخن گفتند.
آن گاه حضرت مقدارى پول – درهم – به آن غلام عطا نمود و مطلبى را نیز به او فرمود؛ و سپس همگى آن ها حرکت کردند و از مجلس خارج شدند.
من با حالت تعجّب به آن حضرت عرضه داشتم: یاابن رسول اللّه! فدایت گردم، مثل این که با این غلام به زبان حبشى و لهجه محلّى صحبت مى فرمودى؟! او را به چه چیزى امر نمودى؟
امام علیه السلام فرمود: آن غلام را در بین تمام همراهانش، عاقل و با شخصیّت دیدم، لذا او را برگزیدم و ضمن تذکّراتى، به او توصیه کردم تا کارها و برنامه هاى سایر غلامان و دوستان خود را بر عهده گیرد و در حقّ آن ها رسیدگى کند؛ و نیز هر ماه مقدار سى درهم به هر کدام از ایشان بپردازد.
و او نیز نصایح مرا پذیرفت؛ و مقدار دراهمى به او دادم تا بین دوستانش طبق توصیه تقسیم نماید.
علىّ<SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" dir=ltr lang=AR-SA&g t; بن ابى حمزه بطائنى افزود:سپس حضرت مرا مخاطب قرار داد و فرمود: آیا از گفتار و برخورد من با این غلامان و بندگان خدا تعجّب کرده اى؟!
و آن گاه حضرت به دنبال سؤ ال خویش اظهار داشت:


تعجّب نکن؛ براى این که منزلت و موقعیّت امام، بالاتر و مهمّتر از آن است که تو و امثال تو فکر مى کنى.
سپس فرمود: آنچه را که در این مجلس مشاهده کردى، همانند قطره اى است در منقار پرنده اى که از آب دریا برگرفته باشد.
آیا برداشتن یک قطره از آب دریا، در کم و یا زیاد شدن آب دریا تأثیرى دارد؟!
بعد از آن، امام رضا علیه السلام افزود: توجّه داشته باش که همانا امام و علوم او، همچون دریاى بى منتهائى است  که پایان ناپذیر باشد و درون آن مملوّ از انواع موجودات و جواهرات گوناگون خواهد بود، و چون پرنده اى قطره اى از آب آن را بردارد، چیزى از آب آن کم نخواهد شد.
و همچنین امام، علومش بى منتها است؛ و هر کسى نمى تواند به تمام مراحل علمى و اطّلاعات او دست یابد.


 


حفظ آبرو در سخاوت(۲)
مرحوم کلینى و برخى دیگر از بزرگان رضوان اللّه تعالى علیهم به نقل از یسع بن حمزه – که یکى از اصحاب حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام است – حکایت نماید:
روزى از روزها، در مجلس آن حضرت در جمع بسیارى از اقشار مختلف مردم حضور داشتم، که پیرامون مسائل حلال و حرام از آن حضرت پرسش ‍ مى کردند و حضرت جواب یکایک آن ها را به طور کامل و فصیح بیان مى فرمود.
در این میان، شخصى بلند قامت وارد شد؛ و پس از اداء سلام، حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت: یاابن رسول اللّه! من از دوستان شما و از علاقه مندان به پدران بزرگوار و عظیم الشّاءن شما اهل بیت مى باشم؛ و اکنون مس
افر مکّه معظّمه هستم، که پول و آذوقه
سفر خود را از دست داده ام؛ و در حال حاضر چیزى برایم باقى نمانده است که بتوانم به دیار و شهر خود بازگردم. چناچه مقدور باشد، مرا کمکى نما تا به دیار و وطن خود مراجعت نمایم؛ و چون مستحقّ صدقه نیستم، هنگام رسیدن به منزل خود آنچه را که به من لطف نمائید، از طرف شما به فقراء، در راه خدا صدقه مى دهم؟
حضرت فرمود: بنشین، خداوند مهربان، تو را مورد رحمت خویش قرار دهد و سپس مشغول صحبت با اهل مجلس گشت و پاسخ مسئله هاى ایشان را بیان فرمود.
هنگامى که مجلسِ بحث و سؤ ال و جواب به پایان رسید و مردم حرکت کرده و رفتند، من و سلیمان جعفرى و یکى دو نفر دیگر نزد حضرت باقى ماندیم.
امام علیه السلام فرمود: اجازه مى دهید به اندرون روم؟
سلیمان جعفرى گفت: قدوم شما مبارک باد، شما خود صاحب اجازه هستید.
بعد از آن، حضرت از جاى خود برخاست و به داخل اتاقى رفت؛ و پس از آن که لحظاتى گذشت،& lt;/SPAN> از پشت در صدا زد و فرمود: آن مسافر خراسانى کجاست؟
شخص خراسانى گفت: من این جا هستم.
حضرت دست مبارک خویش را از بالاى درب اتاق دراز نمود و فرمود: بیا، این دویست درهم را بگیر و آن را
کمک
هزینه سفر خود گردان و لازم نیست که آن را صدقه بدهى.
پس از آن، امام علیه السلام فرمود: حال، زود خارج شو، که همدیگر را نبینیم.</SPAN&g t;
چون مسافر خراسانى پول ها را گرفت، خداحافظى کرد و سپس از منزل حضرت بیرون رفت، امام علیه السلام از آن اتاق بیرون آمد و کنار ما نشست.
سلیمان جعفرى اظهار داشت: یاابن رسول اللّه! جان
ما فدایت باد،
چرا چنین کردى و خود را مخفى نمودى؟!
حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام فرمود: چون نخواستم که آن شخص غریب نزد من سرافکنده گردد و احساس ذلّت و خوارى نماید.
سپس در ادامه فرمایش خود افزود: آیا نشنیده اى که پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله فرمود: هرکس خدمتى و یا کار نیکى را دور از چشم و دید دیگران انجام دهد، خداوند متعال ثواب هفتاد حجّ به او عطا مى نماید؛ و هرکس کار زشت و قبیحى را آشکارا انجام دهد، خوار و ذلیل مى گردد.

شربت گوارا (۳)
راوى: ابو هاشم جعفرى
به سخنان امام گوش مى‏دادم. هوا گرم بود و آفتاب ظهر، شدت گرما را بیش تر مى‏کرد. تشنگى تمام وجودم را فرا گرفته بود. شرم و حیاى حضور امام، مانع از آن شد که صحبتشان را قطع کنم و آب بخواهم. در هیمن موقع امام کلامش را قطع کرد و فرمودند: ـ «کمى آب بیاورید!»
خادم امام ظرفى آب آورد و به دست ایشان داد. امام، براى این که من، بدون خجالت،آب بخورم، اول خودشان مقدارى از آب را نوشیدند وبعد ظرف را به طرف من دراز کردند. من هم ظرف آب را گرفتم و نوشیدم.
ن
ه! نمى‏شد. اصلا نمى‏توانستم تحمل کنم. انگار آب هم نتوانسته بود درست و حسابى تشنگى‏ام را از بین ببرد. تازه، بعد از یک بار آب خوردن درست نبود که دوباره تقاضاى آب کنم. این بار هم امام نگاهى به چهره‏ام کردند و حرفش را نیمه تمام گذاشت: «کمى آرد و شکر و آب بیاورید.»
وقتى خادم براى امام رضا(ع) آرد و شکر و آب آورد، امام آرد را در آب ریخت و مقدارى هم شکر روى آن پاشید. امام برایم شربت درست کرده بود. نمى‏دانم از شرم بود یا از خوشحالى که تشکر را فراموش کردم. شاید در آن لحظه خودم را هم فراموش کرده بودم. با کلام امام رضا(ع) ناخود آگاه دستم به طرف ظرف شربت دراز کردم.
ـشربت گوارایى است. بنوش ابوهاشم!… بنوش که تشنگى‏ات را از بین مى‏برد.


 


اسلحه مسموم در توبره (۴)
مرحوم راوندى به نقل از محمّد بن زید رزامى حکایت کند:
روزى در خدمت حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام بودم، که شخصى از گروه خوارج – که درون توبره و خورجین خود نوعى سلاح مسموم نهاده و مخفى
کرده بود – وارد شد
.
آن شخص به دوستان خود گفته بود: او گمان کرده است، که چون فرزند رسول اللّه است، مى تواند ولیعهدى طاغوت زمان را بپذیرد، مى روم و از او سؤ الى مى پرسم، چنانچه جواب صحیحى نداد، او را با این سلاح نابود مى سازم.
پس چون در محضر مبارک امام رضا علیه السلام نشست، سؤ ال خود را مطرح کرد.
حضرت فرمود: سؤ الت را به یک شرط پاسخ مى گویم؟
منافق گفت: به چه شرطى مى خواهى جواب مرا بدهى؟
امام علیه السلام فرمود: چنانچه جواب صحیحى دریافت کردى و قانع و راضى شدى، آنچه در توبره خود پنهان کرده اى، درآورى و آن را بشکنى و دور بیندازى.
آن شخص منافق با شنیدن چنین سخن و مشاهده چنین برخوردى متحیّر شد و آنچه در توبره نهاده بود، بیرون آورد و شکست؛
و بعد از آن اظهار داشت: یاابن رسول اللّه! با این که مى دانى ماءمون طاغى و ظالم است، چرا داخل در امور او شدى و ولایتعهدى او را پذیرفتى، با این که آن ها کافر هستند؟!


امام رضا علیه السلام فرمود: آیا کفر این ها بدتر است، یا کفر پادشاه مصر و درباریانش؟
آیا این ها به ظاهر مسلمان نیستند و معتقد به وحدانیّت خدا نمى باشند؟



و سپس فرمود:


حضرت یوسف علیه السلام با این که پیغمبر و پسر پیغمبر و نوه پیغمبر بود، از پادشاه مصر تقاضا کرد تا وزیر دارائى و خزینه دار اموال و دیگر امور مملکت مصر گردد و حتّى در جاى فرعون مى نشست، در حالى که مى دانست او کافر محض مى باشد.
و من نیز یکى از فرزندان رسول اللّه صلى الله علیه و آله هستم و تقاضا
ى دخالت در امور حکومت را نداشتم؛
بلکه آنان مرا بر چنین امرى مجبور کردند و به ناچار و بدون رضایت قلبى در چنین موقعیّتى قرار گرفتم.


آن شخص جواب حضرت را پسندید و تشکّر و قدردانى کرد؛ و از گمان باطل
خود بازگشت.


 


آشنایی به تمام لغت ها و زبان ها(۵)
مرحوم شیخ صدوق، شیخ حرّعاملى و دیگر بزرگان به نقل از اباصلت هروى حکایت کنند:
حضرت ابوالحسن، امام علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام به تمام زبان ها و لغات، آشنا و مسلّط بود؛ و با مردم با زبان محلّى خودشان صحبت مى نمود. و بلکه حضرت در لهجه و تلفّظ کلمات، از خود مردم فصیح تر سخن مى فرمود، تا جائى که مورد حیرت و تعجّب همه اقشار و افراد قرار مى گرفت.


اباصلت گوید: یک از روزها به آن حضرت عرض کردم: یاابن رسول اللّه! شما چگونه به همه زبان ها و لغت ها آشنا شده اى؛ و این چنین ساده، مکالمه مى نمائى؟
امام علیه السلام فرمود<SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; COLOR: #0070c0; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" dir=ltr&g t;: اى اباصلت! من حجّت و خلیفه خداوند متعال هستم و پروردگار حکیم کسى را که مى خواهد بر بندگان خود حجّت و راهنما قرار دهد، او را به تمام زبان ها و اصطلاحات آشنا و آگاه مى سازد، که زبان عموم افراد را بفهمد و با آن ها سخن گوید؛ و بندگان خدا بتوانند به راحتى با امام خویش سخن گویند.


سپس امام رضا علیه السلام افزود: آیا فرمایش امیرالمؤ منین، امام علی علیه السلام را نشنیده اى که فرمود:


بر ما اهل بیت – عصمت و طهارت – فصل الخطاب عنایت شده است.


و بعد از آن، اظهار نمود: فصل الخطاب یعنى؛ معرفت و آشنائى به تمام زبان ها و اصطلاحات مردم؛ و بلکه عموم خلایق در هر کجا و از هر نژادى که باشند.

گلیم کهنه (۶)


راوى: نعمان بن سعد
کنار امیر المؤمنین على(ع) نشسته بودم. امام نگاهى
به من کردند و فرمودند:
«نعمان!… سال ها بعد، یکى از فرزندان من در خراسان با زهر کشنده‏اى شهید خواهد شد. اسم او مثل اسم من، على است. اسم پدرش هم مانند پسر «عمران»، موسى است. این را بدان! هر کس که قبر او را زیارت کند، خدا تمام گناهان قبل از زیارتش را خواهد بخشید… به خاطر پسرم على».
حرف امام که تمام شد، سکوت کردم و به گلیم کهنه اتاق خیره شدم. با خودم گفتم: «این درست!… اما من چرا گناه کنم که به خاطر بخشش، امام رضا علیه السلام را زیارت کنم؟ باید به خاطر دلم و براى محبتم به اهل بیت(ع) او را زیارت کنم».
به امام نگاه کردم. انگار با لبخندش حرفم را تأیید مى‏کرد.


فکر(۷)


قطب راوندی از قول ریان بن صلت می گوید:


در خراسان به خدمت امام رضا (ع) رفتم و در دل خود گفتم که از آن حضرت از این دینارها که به نام آن حضرت سکه زده شده ط
لب کنم،پس چون بر آن حضرت وارد شدم فرمود به غلام خود که ابومحمد ازاین دینارها که اسم من بر آن است میخواهد سی عدد از آنها بیاور، غلام آورد. من گرفتم آنها را پس با خود گفتم که کاشکی می توانستم از جامه های شریف وی به تن کنم. چون این خیال در دل من گذشت آن حضرت رو کرد به غلام خود و فرمود بشویید رختهای مرا و بیاورید، پیراهن وروپوش و ردا و کفش آن حضرت را آوردند و به من دادند.


 


سختی مرگ(۸)


یکى از اصحاب امام رضا علیه السلام مریض شده و در بستر بیمارى افتاده بود، روزى حضرت از او عیادت نمود و ضمن دیدار، به او فرمود: در چه حالتى هستى؟
عرض کردم: مرگ را بسیار سخت و دردناک مى بینم.
حضرت رضا علیه السلام فرمود: این ناراحتى که احساس مى کنى، اندکى از حالات و علائم مرگ مى باشد که اکنون بر تو عارض شده است، پس اگر تمام حالات و سکرات مرگ بر تو عارض شود، چه خواهى کرد؟!
و بعد از آن، در ادامه فرمایش خود افزود: مردم دو دسته اند: عدّه اى مرگ برایشان وسیله آسایش و استراحت است.
و عدّه اى دیگر آن قدر مرگ برایشان سخت و طاقت فرسا است، که پس از آن احساس راحتى مى کنند.
حال چنانچه بخواهى که مرگ برایت نیک و لذّت بخش باشد، ایمان و اعتقادات خود را نسبت به خداوند متعال و رسالت حضرت محمّد صلى الله علیه و آله و نیز ولایت ما اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام را تجدید کن و شهادتین را بر زبان و قلب خود جارى گردان.
امام جواد علیه السلام فرمود: بعد از آن که، آن شخص طبق دستور پدرم شهادتین را گفت، اظهار داشت:
یابن رسول اللّه! ملائکه رحمت الهى با تحیّات و هدایا وارد شدند و بر شما سلام مى دهند.
امام رضا علیه السلام فرمود: چه خوب شد که ملائکه رحمت الهى را مشاهده مى کنى، از آن ها سؤ ال کن: براى چه آمده اند؟
مریض گفت: آن ها مى گویند چنانچه همه ملائکه با اذن خداوند سبحان، نزد شما حاضر شوند، بدون اجازه حرکتى نمى کنند.
پس از آن، با کمال راحتى و آرامش خاطر. چشم هاى خود را بر هم نهاد و گفت: (السّلام علیک یاابن رسول اللّه!) پیغمبر اسلام، امیرالمؤ منین و دیگر امامان (سلام اللّه علیهم) آمدند، و در همین لحظه، جان به جان آفرین تسلیم کرد.


تعیین اُجرت قبل از کار (۹)
مرحوم کلینى به نقل از سلیمان بن جعفر حکایت کند:
روزى به همراه حضرت ابوالحسن، امام علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام جهت انجام کارى از منزل بیرون رفته بودیم.
پس از پایان آن کار، هنگامى که خواستم به منزل خود مراجعت نمایم، حضرت فرمود: امشب همراه من بیا تا به منزل ما برویم و شب را میهمان ما باش.
من نیز دعوت حضرت رضا علیه السلام را پذیرفتم، وقتى خواستیم وارد منزل شویم، یکى دیگر از اصحاب به نام مُعتّب نیز همراه ما آمد.
همین که داخل منزل رفتیم، متوجّه شدیم که غلامان حضرت مشغول ساختن جایگاهى آغول براى حیوانات هستند و در بین آن ها مردى سیاه چهره، به عنوان کارگر گِل تهیّه مى کند و به دست دیگران مى دهد.
امام رضا علیه السلام سؤ ال نمود: این شخص کیست؟
جواب دادند: این شخص ما را کمک مى کند؛ و ما نیز آخر کار چیزى به او مى دهیم.
حضرت فرمود: & lt;/SPAN>آیا براى او معیّن کرده اید، که مزدش چقدر باشد؟
در پاسخ به حضرت گفتند: خیر، هر چه به او بدهیم، قبول دارد و راضى است.
حضرت با شنیدن این پاسخ، بسیار عصّبانى و خشمناک گردید و خواست با آن ها برخورد نماید.
من جلو رفتم و عرض کردم: یاابن رسول اللّه! چرا ناراحت شُدید، چرا این چنین برخورد مى کنى؟!
امام علیه السلام فرمود: چندین مرتبه به آن ها تذکّر داده ام که این چنین عمله و کارگر نیاورند، مگر آن که قبل از شروع به کار، با او تعیین اُجرت نمایند.


پس از آن، حضرت افزود: چنانچه با &lt ;/SPAN>کارگر قبل از شروع کار تعیین اجرت نکنى، اگر چه چند برابر مزدش را هم به او بدهى، باز هم ناراضى است و ممکن است خود را طلبکار بداند.
ولى چنانچه با او تعیین اجرت شد، وقتى مزد خود را بگیرد، تشکّر مى کند از این که تمام مزد خود را بدون کم و<SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; COLOR: #0070c0; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" dir=ltr lang=AR-SA&gt ; کاستى گرفته؛ و اگر مختصرى هم بر مزدش اضافه کنى آن را محبّت و لطف مى داند و این محبّت را هرگز فراموش نمى کند.



درمان خرابى دندان و زبان در خواب و بیدارى(۱۰)
شخصى به نام ابواحمد، عبداللّه صفوانى حکایت کند:
روزى به همراه قافله اى از خراسان عازم کرمان شدم، در بین راه دزدان و راهزنان، راه را بر ما بستند و تمام اموال و وسائل ما را غارت کرده و به یغما بردند.
در این میان، یکى از همراهان ما را که مشهور بود، دست گیر کردند و او را مدّتى در یَخ و برف نگه داشته و دهانش را پر از یخ و برف کردند، به طورى که بعد از آن قدرت و توان بر سخن گفتن و غذا خوردن را نداشت.
پس از آن، این شخص در عالم خواب دید که به او گفته شد: حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام در مسیر راه خراسان مى باشد، چنانچه درمان زبان و دندان هایت را مى خواهى، نزد آن حضرت برو، که درمان مى نماید.
و در همان عالم خواب، امام علیه السلام را مشاهده کرد و مشکل دهان خود را با آن بزرگوار در میان گذاشت؛ و تقاضاى معالجه و درمان دندان ها و زبانش را کرد؟
امام علیه السلام فرمود: مقدارى کُمّون – زیره – و سعترمَرزه، آویشم – با قدرى نمک تهیّه کن و آن ها را در هم و یک جا بکوب تا تمامى آن ها پودر شود
.
سپس چند مرتبه با این پودر، دهانت را شستشو بده تا ناراحتى زبان و دندان هایت بر طرف و بهبودى حاصل شود.
بعد از آن که آن شخص از خواب بیدار شد، اهمیّتى به آنچه در عالم خواب دیده بود نداد، تا آن که وارد شهر نیشابور شد؛ و از محلّ سکونت حضرت سؤ ال کرد؟
به او گفتند: حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام از نیشابور به سمت خراسان حرکت کرده است.
بدین جهت، آن مرد نیز به سمت خراسان حرکت کرد؛ و در منزلى به نام رباط سعد، امام علیه السلام را ملاقات نمود. پس به محضر مبارک حضرت وارد شد و جریان خود را به طور مشروح براى حضرت بازگو نمود؛ و سپس اظهار داشت:
یاابن رسول اللّه! از شما خواهش مى کنم دوائى را براى درمان و بهبودى دندان ها و زبانم معرّفى فرما که بتوانم به آسانى غذا بخورم و سخن بگویم؟
حضرت به آن شخص فرمود: همان داروئى را که در خواب برایت گفتم، تهیّه کن و به همان کیفیّت مورد استفاده قرار بده، و عمل نما تا خوب شوى.
آن مرد اظهار داشت: اى پسر رسول خدا! چنانچه ممکن باشد یک بار دیگر آن را تکرار فرما؟
حضرت فرمود: مقدارى کُمّون و سعتر را با مقدارى نمک تهیّه کن و آن ها را به طورى مخلوط کن و بکوب تا یک جا پودر شود و سپس چند مرتبه مقدارى از آن ها را داخل دهان گردان و شستشو بده تا بهبودى حاصل شود؛ و ناراحتى آن برطرف گردد.
پس از آن که آن شخص، همان دارو
را طبق
دستور حضرت تهیّه نمود و مورد استفاده قرار داد، عافیت و سلامتى کامل خود را باز یافت؛ و همانند قبل به طور معمول غذا مى خورد و سخن مى گفت.
ثعالبى نیز – که یکى از علماء اهل سنّت است – گوید: و من خودم آن مرد را دیدم و همین حکایت را از زبان او شنیدم.

در یاد مایى (۱۱)
راوى عبد الله بن ابراهیم غفارى
تنگ دست بودم و روزگارم به سختى مى‏گذشت.
یکى از طلبکارهایم براى گرفتن پولش مرا در فشار گذاشته بود. به طرف صریا حرکت کردم تا
امام رضا(ع) را ببینم. مى‏خواستم خواهش کنم که وساطت کنند از او بخواهد که مدتى صبر کنند.
زمانى که به خدمت امام رسیدم، مشغول صرف غذا بودند. مرا هم دعوت کرد تا چند لقمه‏اى بخورم. بعد از غذا، از هر درى سخن به میان آمد و من فراموش کردم که اصلا به چه منظورى به صریاء آمده بودم. مدتى که گذشت، حضرت رضا(ع)، اشاره کردند که گوشه سجاده‏اى را که در کنارم بود، بلند کنم. زیر سجاده، سیصد و چهل دینار بود. نوشته‏اى هم کنار پولها قرار داشت. یک روى آن نوشته بود: «لا اله الا الله، محمد رسول الله، على ولى الله». و در طرف دیگر آن هم این جملات راخواندم: «ما تو را فراموش نکرده‏ایم. با این پول قرضت را بپرداز! بقیه‏اش هم خرجى خانواده‏ات است».&lt ;o:p>


 


خبر از غیب(۱۲)


شیخ مفید گوید:


در آن سال که هارون به حج رفت حضرت امام رضا (ع) نیز به قصد رفتن به حج از مدینه خارج شد. سپس به کوهی که از طرف چپ راه داشت،رسید نام آن فارغ است. حضرت نگاهی به آنجا انداخت و فرمود: خراب کننده فارغ پاره پاره خواهد شد. راوی گفت ما معنی کلام آن حضرت را نفهمیدیم تا این که هارون به آن محل رسید فرود آمدو جعفربن یحیی بر مکی بالای آن کوه رفت و امر کرد که آن مجلس را خراب کنند پس زمانیکه به عراق رسید جعفر بن یحیی کشته شد و پاره پاره شد.


وداع(۱۳)


ریان بن الصلت می گوید:


وقتی که تصمیم گرفتم به ‌عراق بروم، و خواستم برای وداع نزد حضرت امام رضا (ع)‌ بروم،با خود گفتم چون او را وداع کنم از او پیراهنی از جامه های تنش بخواهم تا مرا در آن دفن کنند و چند درهمی پول بخواهم از ما ل او که برای دخترانم چند انگشتر بسازم. چون او را وداع کردم، به سبب دوری از او بسیار ناراحت شدم و گریه سر دادم و فراموش کردم که آنها را بخواهم.وقتی از خانه او بیرون آمدم مرا صدا کرد که بازگردم، به من گفت آیا دوست نمیداری که چند در همی به تو بدهم تا برای دختران خود انگشتر بسازی؟ آیا دوست نمیداری که پیراهنی از جامههای تن خود به تو دهم؟ گفتم ای آقایم! در خاطرم بود که از تو بخواهم اندوه دوری از تو باعث شد که فراموش کنم. پس پیراهنی از زیر بالش بیرون آورد و جا نماز را نیز بلند کرد و چند درهم به من داد، آنها را شمردم ۳۰ درهم بود.



جریان مهمّ و حیرت انگیز (۱۴)


در زمانى که حضرت ابوالحسن، امام رضا علیه السلام توسّط ماءمون عبّاسى از مدینه به خراسان احضار شده بود، در مسیر راه خویش به محلّى به نام (حمراء) رسید.
حضرت براى استراحت، کنار چشمه اى فرود آمد و چون سفره غذا را پهن کردند، حضرت با همراهانش مشغول تناول غذا گردید.
ناگهان حضرت، سر خود را بلند نمود و مردى را که شتابان مى آمد، نگریست؛ و دست از غذا خوردن کشید.
وقتى آن مرد محضر حضرت شرفیاب شد، عرض کرد: فدایت گردم، تو را بشارت باد بر این که زبیرى کشته شد.
رنگ چهره حضرت دگرگون و زرد شد و سر خویش را پائین انداخت، سپس فرمود: گمان مى کنم که زبیرى شب گذشته مرتکب گناهى خطرناک شده باشد، که او را داخل دوزخ گردانیده است.
پس از آن، دست مبارک خویش را دراز نمود و مشغول تناول غذا گردید؛ و از آن مرد پرسید: علّت مرگ زبیرى چه بود؟
در پاسخ اظهار داشت: زبیرى شب گذشته شراب خمر بسیارى بیاشامید تا جائى که فورا به هلاکت رسید.


 


 جریان حیرت انگیز دوم (۱۵)
همچنین محمّد بن عبداللّه افطس حکایت کند:
روزى بر مأ مون وارد شدم، پس از صحبت هائى &lt ;/SPAN>گفت: رحمت و درود خدا بر حضرت رضا علیه السلام که عالم تر از او یافت نمى شود، در آن شبى که مردم با او بیعت کرده بودند، پیشنهاد کردم که خلافت را بپذیرد؛ و من جانشین او در خراسان باشم؟
فرمود: خیر، نمى پذیرم و کمتر از محدوده خراسان را هم قبول دارم، و من در خراسان ب
اید بمانم تا مرگ، مرا دریابد
.
گفتم: فدایت گردم، چگونه و از کجا چنین مى دانى و مى گوئى؟!
حضرت فرمود: علم و اطّلاعات من نسبت به موقعیّت کنونى و آینده ام همانند علم و اطّلاع تو نسبت به خودت مى باشد.
گفتم: موقعیّت شما در آینده چگونه است؟
فرمود: مسافت بین من و تو بسیار است، چون که مرگ من در مشرق؛ ولى مرگ تو در مغرب انجام خواهد گرفت.
سپس گفتم: راست مى گوئى و خدا و رسولش درست گفته اند، و بعد از آن نیز هر چه تلاش کردم که او را تطمیع در خلافت کنم، فریب نخورد و اثرى نبخشید.
اکنون قبر مطّهر آن حضرت سمت مشرق و قبر ماءمون در سمت مغرب قرار گرفته است.


کار حکومت(۱۶)


حسن بن حسین انباری گفت:


14 سال با امام (ع) مکاتبه کردم و از وی اجازه خواستم که در حکومت به کار بپردازم. در آخرین نامه خود به ایشان یادآور شدم که میترسم سر از تنم جدا کنند و حاکم میگوید تو رافضی هستی و ما تردیدی نداریم که به سبب رفض، کار حکومت را نمیپذیری. امام (ع) به من نوشتند نامه ات را که در آن از ترس خود صحبت کرده بودی، خواندم و دریافتم اگر میدانی در صورت پذیرفتن مسئولیت، آن گونه عمل میکنی که پیامبر خدا (ص) بدان دستور داده است و در پی آن، یاران و منشیان خود را از میان شیعیان برمیگزینی و هرگاه چیزی در اختیار تو قرار گرفت میان مؤمنان تهیدست برابری میکنی تا جایی که گویی خودت یکی از آنان به شمار میآیی، پس مشکلی برای این کار نداری و در غیر این صورت، نه.


 


گرمابه(۱۷)


امام (ع) ‌به گرمابه رفت. شخصی به ایشان گفت: ای مرد! مرا شست و شوی ده و حضرت او را شست و شوی داد. در این هنگام، مردم، حضرت را به او معرفی کردند پس آن مرد از جسارت خود به عذرخواهی افتاد ولی حضرت خاطر او را آرامش بخشید و همچنان وی را شست و شوی میداد.


 


روش برخورد با مردم (۱۸)
مرحوم شیخ طوسى رضوان اللّه تعالى علیه در کتاب رجال خود آورده است:
در یکى از روزها، عدّه اى از دوستان امام رضا علیه السلام در منزل آن حضرت گرد یکدیگر ج
مع شده بودند و یونس بن
عبدالرّحمن نیز که از افراد مورد اعتماد حضرت و از شخصیّت هاى ارزنده بود، در جمع ایشان حضور داشت.
هنگامى که آنان مشغول صحبت و مذاکره بودند، ناگهان گروهى از اهالى بصره اجازه ورود خواستند.
امام علیه السلام، به یونس فرمود: داخل فلان اتاق برو و مواظب باش هیچ گونه عکس العملى از خود نشان ندهى؛ مگر آن که به تو اجازه داده شود.
آن گاه اجازه فرمود و اهالى بصره وارد شدند و بر علیه یونس، به سخن چینى و ناسزاگوئى آغاز کردند.
و در این بین حضرت رضا علیه السلام سر مبارک خود را پائین انداخته بود و هیچ سخنى نمى فرمود؛ و نیز عکس العملى ننمود تا آن که بلند شدند و ضمن خداحافظى از نزد حضرت خارج گشتند.
بعد از آن، حضرت اجازه فرمود تا یونس از اتاق بیرون آید.
یونس با حالتى غمگین و چشمى گریان وارد شد و حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت:
یاابن رسول اللّه! من فدایت گردم، با چنین افرادى من معاشرت دارم، در حالى که نمى دانستم درباره من چنین خواهند گفت؛ و چنین نسبت هائى را به من مى دهند.
امام رضا علیه السلام با ملاطفت، یونس بن عبدالرّحمان را مورد خطاب قرار داد و فرمود:


اى یونس! غمگین مباش، مردم هر چه مى خواهند بگویند، این گونه مسائل و صحبت ها اهمیّتى ندارد، زمانى که امام تو، از تو راضى و خوشنود باشد هیچ جاى نگرانى و ناراحتى وچود ندارد.
اى یونس! سعى کن، همیشه با مردم به مقدار کمال و معرفت آن ها سخن بگوئى و معارف الهى را براى آن ها بیان نمائى.
و از طرح و بیان آن مطالب و مسائلى که نمى فهمند و درک نمى کنند، خوددارى کن.
اى یونس! هنگامى که تو دُرّ گرانبهائى را در دست خویش دارى و مردم بگویند که سنگ یا کلوخى در دست تو است؛ و یا آن که سنگى در دست تو باشد و مردم بگویند که درّ گرانبهائى در دست دارى، چنین گفتارى چه تأثیرى در اعتقادات و افکار تو خواهد داشت؟
و آیا از چنین افکار و گفتار مردم، سود و یا زیانى بر تو وارد مى شود؟!


یونس با فرمایشات حضرت آرامش یافت و اظهار داشت: خیر، سخنان ایشان هیچ اهمیّتى برایم ندارد.
امام رضا علیه السلام مجدّدا او را مخاطب قرار داد و فرمود:


اى یونس، بنابر این چنانچه راه صحیح را شناخته، همچنین حقیقت را درک کرده باشى؛ و نیز امامت از تو راضى باشد، نباید افکار و گفتار مردم & lt;SPAN style=”LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: ‘Tahoma’,’sans-serif’; COLOR: #00b050; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: ‘Times New Roman'” lang=AR-SA>در روحیّه، اعتقادات و افکار تو کمترین تاثیرى داشته باشد؛ مردم هر چه مى خواهند، بگویند.



درمان مسافر با نیشکر(۱۹)
چون ماءمون – خلیفه عبّاسىجهت دست یابى به اهداف شوم خود دستور داد تا حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام را از مدینه به خراسان – از راه اهواز – احضار نمایند.
ابوهاشم جعفرى گوید: زمانى که ماءمون چنین تصمیمى را گرفت، شخصى را به نام رجاء بن اءبى ضحّاک، ماءمور این کار کرد.
و من در محلّى اطراف شهر اهواز به نام ایذج بودم، چون خبر حرکت و عبور امام رضا علیه السلام را از آن دیار شنیدم، جهت دیدار و زیارت آن حضرت شتابان حرکت کردم؛ و در اهواز به حضور مبارک آن بزرگوار شرفیاب شدم.

چون فصل تابستان و هوا بسیار گرم بود، امام علیه السلام مریض حال، در گوشه اى قرار گرفته بود، دستور داد تا طبیبى را برایش بیاورند.
همین که پزشک به محضر شریف ایشان وارد شد، حضرت نوعى گیاه مخصوص را توصیف و تقاضا نمود.
طبیب اظهار داشت: من چنین گیاهى را نمى شناسم و حتّى اسم آن را هنوز نشنیده ام، اگر هم این گیاه موجود باشد الا ن در چنین فصلى، در
این مناطق یافت نمى شود
.
امام علیه السلام فرمود: پس جهت درمان آن، مقدارى نیشکر برایم بیاورید. دکتر اظهار داشت: این دارو از آن داروى اوّلى نایاب تر است؛ چون الا ن فصل نیشکر نیست، بلکه زمان به عمل آمدن و برداشت آن، فصل زمستان مى باشد.
حضرت فرمود: هر دوى آن ها در سرزمین شما فراوان است و در همین فصل نیز موجود خواهد بود.

سپس در ادامه فرمایش خود
فرمود: هم اینک به همراه این شخص به سمت شیروان حرکت کنید و از رودخانه اى که در مسیر راه مى باشد، عبور نمائید.
و چون از طرف رودخانه گذر کنید، شخصى را مى بینید که مشغول آبیارى و زراعت زمین خود مى باشد، از او محلّ کشت نیشکر؛ و نیز همان گیاه را سؤ ال کنید، او آشناى به گیاهان است و شما را به آنچه که بخواهید، راهنمائى مى نماید.
ابوهاشم گوید: پس طبق دستور امام علیه السلام به همراه طبیب حرکت کردم؛ و طبق راهنمائى حضرت رودخانه اى که در بین راه بود، از آن عبور کردیم، مرد کشاورزى را دیدیم که مشغول زراعت و آبیارى زمین خود بود.
بنابر فرموده حضرت، موضوع را با وى مطرح نمودیم؛ و او ما را به هر دوى آن دو گیاه راهنمائى کرد& lt;/SPAN>. پس از یافتن محلّ رویش و کشت آن دو گیاه، مقدارى از هر کدام چیدیم؛ و سپس آن ها را برداشتیم و به سمت محلّ سکونت امام رضاعلیه السلام حرکت نمودیم. طبیب در بین راه گفت: این شخص کیست؟

گفتم: او فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله مى باشد.
اظهار داشت: آیا آثار نبوّت در او هست؟
در پاسخ گفتم: خیر، او جانشین و وصىّ پیغمبر است.&l t;/SPAN>
و چون این خبر به اطّلاع ماءمون رسید، سریعا دستور حرکت داد، که مبادا مردم شیفته حضرت گردند.


اعمال شیعیان(۲۰)
ابن شهرآشوب روایت کرده از موسی بن سیار که همراه امام رضا (ع) بودم و به دیوارهای شهر طوس نزدیک شده بودیم که صدای شیون و فغانی شنیدم.پس به دنبال آن صدا رفتم ناگهان برخوردیم به جنازهای چون نگاهم به جنازه افتاد ایشان از اسب پیاده شد و نزدیک جنازه رفت آن را بلند کرد و آن را در آغوش گرفت، سپس به من گفت هر که بدنبال جنازه دوستی از دوستان ما برود، خدا گناهانش را می آمرزددرست مانند روزی که از مادر متولد شده و چون جنازه را نزدیک قبر بر زمین نهادند دیدم که امام رضا (ع) به طرف میت رفت مردم را کنار زد تا خود را به میت رساند پس دست خود را به سینه او نهاد و گفت: بشارت باد تو را بهشت بعد از این ساعت دیگر وحشتی نخواهی داشت. عرض کردم فدایت شوم آیا این مرد را می شناسی. فرمود ای موسی آیا اکنون متوجه شدی که بر ما ائمه اعمال شیعیان ما در هر صبح و شام عرضه میشود پس اگر کمبودی در اعمال ایشان دیدیم از خدا میخواهیم عفو کند و اگر از او کار خوب دیدیم از خدا برای او پاداش میخواهیم.


عجایب(۲۱)


معبد بن جنید شامی گفته است: زمانی مشرف شدم حضور مبارک حضرت رضا (ع) و عرض کردم: درباره شما و امور غیر عادی که از شما سر زده است مردم حرف های زیادی می زنند.اگر صلاح می دانی چیزی از عجایب خود را به من بنما تا من از شما نقل کنم. فرمود: چه میخواهی؟ گفتم: میخواهم پدر و مادرم را که از دنیا رفته اند زنده نمایی. آن حضرت بلافاصله فرمود: به خانه خود برو که من ایشان را زنده کردم. وی می گوید فوراً به خانه رفتم به خدا قسم که تا به خانه رسیدم دیدم پدر و مادرم هر دو زنده و در خانه هستند. پس پدر و مادرم ده روز زنده بودند و بعد از ده روز خدای تعالی ایشان را از دنیا برد.


 


نفرین امام (۲۲)


طبق آنچه مورّخین و راویان حدیث حکایت کرده</SPAN& gt; اند:
ماءمورین و جاسوسان حکومتى براى ماءمون عبّاسى خبر آوردند که حضرت ابوالحسن، علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام جلساتى تشکیل مى دهد و مردم در آن مجالس شرکت کرده و شیفته بیان و علوم او گشته اند.
ماءمون دستور داد تا مجالس را به هم بزنند و مردم را متفّرق کرده و نیز حضرت را نزد وى احضار کنند.
همین که امام رضا علیه السلام نزد ماءمون حضور یافت، ماءمون نگاهى تحقیرآمیز به حضرت انداخت.
و چون حضرت چنین دید، با حالت غضب و ناراحتى از مجلس ماءمون خارج شد؛ و در حالى که زمزمه اى بر لب هاى مبارکش بود، چنین مى فرمود:
به حق جدّم، محمّد مصطفى و پدرم، علىّ مرتضى و مادرم، سیّده النّساء – صلوات اللّه علیهم – نفرین مى کنم که به حول و قوّه الهى آنجا به لرزه درآید و سگ هائى که اطراف او جمع شده اند، همه را مطرود مى سازم.
بعد از آن، امام رضا علیه السلام وارد منزل خود شد و تجدید وضوء نمود و دو رکعت نماز خواند و در قنوت، دعاى مفصّلى را تلاوت نمود و هنوز از نماز فارغ نشده بود، که زلزله هولناکى سکوت شهر را درهم ریخت و صداى گریه و شیون مردان و زنان بلند شد.
و به دنباله این حادثه، طوفان شدید و غبار غلیظى با صداهاى وحشتناکى به وجود آمد.
وقتى حضرت از نماز فارغ شد و سلام نماز را داد، به اباصلت فرمود: بالاى بام منزل برو و ببین چه خبر است؟
و سپس افزود: متوجّه آن زن بدکاره، فاحشه نیز باش که چگونه تیر بلا بر گلویش فرود آمده و او را به هلاکت رسانیده است.
این همان زن بدکاره اى است که جاسوسان و بدگویان را بر علیه من تحریک مى کرد و آن ها را هدایت مى نمود تا نزد ماءمون سخن چینى و بدگوئى مرا کنند و ماءمون را بر علیه من مى شوراند<SPAN dir=ltr&g t;
.
در پایان این حکایت آمده است: تمام آنچه را که حضرت بیان فرموده بود به واقعیّت پیوست؛ و پس از آن که ماءمون متوجّه این قضیّه شد، دستور داد تا افراد سخن چین و دروغ گو را از اطراف ماءمون و دستگاه حکومتى او البتّه در ظاهر و براى عوام فریبى کنار بروند و دیگر به آن ها توجّه و کمکى نشود.


 


تقدیم هدایا به شاعر اهل بیت (۲۳)
اباصلت هروى حکایت کند:
روزى دعبل خزاعى شاعر اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام – در شهر مَرْوْ به محضر مبارک امام علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام شرفیاب شد و اظهار داشت: یاابن رسول اللّه! قصیده اى در شاءن و عظمت شما اهل بیت، سروده ام و علاقه مندم آن را در محضر شما بخوانم؟
امام علیه السلام فرمود: بخوان.
پس دعبل خزاعى قصیده خود را در حضور مبارک حضرت آغاز کرد؛ و چون به این شعر رسید:(*)


مى بینم که حقوق و شئون اهل بیت در بین غیر صاحبانش تقسیم گشته، و دست ایشان از تمامى حقوق، قطع و خالى گشته است.


امام علیه السلام شروع به گریستن نمود؛ و پس از لحظه اى فرمود: راست گفتى، اى خزاعى! حقیقت را بیان کرده اى.
و چون دعبل، این شعر را سرود:
هنگامى که در تنگ دستى قرار گیرند و جهت احقاق حقّ خویش به غاصبین مراجعه نمایند، آن ها از پرداخت هرگونه کمکى امتناع مى ورزند و ایشان دست خالى خواهند بود.

حضرت دست هاى مبارک خود را به هم مى فشرد و کف دست پشت و رو مى نمود و مى فرمود: آرى، به خدا سوگند، تمامى آن<SPAN dir=ltr&g t; ها را قبضه و غصب کرده اند.
و هنگامى که این شعر را خواند:


همانا من در دنیا از روزگار آن وحشت داشته ام؛ ولیکن امیدوارم بعد از مرگ به جهت علاقه و محبّت به شما اهل بیت در اءمنیت و آسایش قرار گیرم.



حضرت فرمود: اى دعبل! خداوند متعال تو را از سختى ها و شداید قیامت در اءمان دارد.
و همین که به این شعر رسید:


و قبر نفس زکیّه یعنى؛ امام موسى کاظم علیه السلام در بغداد است، خداوند متعال او را در عالى ترین غرفه ها و مقامات اُخروى جاى داده است.


امام علیه السلام اظهار نمود: آیا مایلى دو قصیده هم من بسرایم و بر اشعارت افزوده شود؟
دعبل خزاعى عرضه داشت: بلى، یاابن رسول اللّه!
پس حضرت رضا علیه السلام چنین سرود:


و قبر دیگرى در طوس خواهد بود، که چه ظلم ها و مصیبت هائى را متحمّل شده و درونش را از زهر جفا به آتش کشیده اند که تا روز محشر سوزان است.
و خداوند، حجّت خود یعنى؛ امام زمان عجّل اللّه تعالى فى فرجه الشّریف را مى فرستد و تمام ناراحتى ها و اندوه ما اهل بیت را برطرف مى گرداند.



بعد از آن، دعبل خزاعى سؤ ال کرد: این قبر از چه کسى است، که در طوس مدفون مى گردد؟!
حضرت در پاسخ فرمود: قبر خود من مى باشد، و طولى نخواهد کشید که طوس محلّ تجمّع شیعیان و زوّار من گردد.


پس هرکس مرا در غریبى طوس با معرفت زیارت نماید، آمرزیده شود و در قیامت با من محشور خواهد شد.


سپس امام علیه السلام به دعبل فرمود: لحظه اى درنگ کن و از جاى حرکت منما.
و آن گاه حود حضرت وارد اندرون منزل شد؛ و پس از گذشت لحظاتى، خادم وى بیرون آمد و مقدا
ر صد دینار تحویل دعبل
خزاعى داد و اظهار داشت: سرور و مولایم فرمود: این پول ها را خرجى راه خود قرار بده.
دعبل عرضه داشت: به خدا سوگند، که من براى پول نیامدم؛ و دِرهم ها را برگرداند و گفت: اگر ممکن است لباسى از لباس هاى حضرت به من داده شود،
پس چون خادم آن دراهم را خدمت امام علیه السلام برد؛ و حضرت همان مقدار پول را با یک لباس مخصوص از لباس هاى خود را براى دعبل ارسال نمود.
پس از آن که دعبل – ضمن جریانات مهمّى که در مسیر راه برایش اتّفاق افتاد – به منزل خویش وارد شد، کنیزى داشت که بسیار مورد علاقه اش بود، چشمش نابینا گشته و تمام پزشکان از معالجه و درمان آن عاجز و ناامید بودند، لذا مقدارى از آن لباس حضرت را بر صورت و چشم هاى کنیر مالید، که به برکت آن بلافاصله کنیز، بینائى خود را باز یافت...

لباس خوب(۲۴)


جمعی از صوفیه در خراسان پیش امام (ع) رفتند و گفتند: خلیفه عباسی خاندان شما و از میان آنها شما را برگزیده تا مقام ولایت و خلافت را به شما واگذار کند که شایسته هستید اما امت اسلامی نیازمند رهبری است که لباس خشن بپوشد و غذای ناگوار تناول کند. حضرت به دوزانو نشست و فرمود: یوسف (ع) پیامبر بود در حالی که لباسهای زیبا میپوشید و بر مسند آل فرعون تکیه زد و حکومت کرد. امام و خلیفه باید عادل باشد راست بگوید، به حق حکومت کند. به وعدههایش عمل کند. خداوند لباس و غذای خوب را بر کسی حرام نکرده است.


 


 ختم قرآن یا اندیشه در آن (۲۵)
مرحوم شیخ صدوق، طبرسى و دیگر بزرگان به نقل از ابراهیم بن عبّاس حکایت کنند:
در طول مدّتى که در محضر&lt ;/SPAN> مبارک امام علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام بودم و در محافل و مجالس گوناگون، همراه با آن حضرت شرکت داشتم، هرگز ندیدم سخنى و مطلبى در مسائل دین و امور مختلف از آن حضرت سؤ ال شود؛ مگر آن که بهتر و شیواتر از همه پاسخ مى فرمود. و در همه علوم و فنون به طور کامل آگاه و آشنا بود؛ و نیز جوابى را که بیان مى نمود در حدّ عالى قانع کننده بود؛ و کسى را نیافتم که از او آشناتر باشد.
همچنین ماءمون در هر فرصت مناسبى به شیوه هاى مختلفى، سعى داشت تا آن حضرت را مورد سؤ ال و آزمایش قرار بدهد؛ ولى امام علیه السلام در هیچ م
وردى درمانده نگشت؛ و بلکه در
هر رابطه اى که از آن حضرت سؤ ال مى شد، به نحو صحیح و کامل پاسخ، بیان مى فرمود.
و معمولا مطالب و جواب سؤ ال هائى که حضرت بیان مى فرمود، برگرفته شده از آیات شریفه قرآن بود.
آن حضرت قرآن را هر سه روز یک مرتبه ختم مى کرد؛ و مى فرمود:


اگر بخواهم، مى توانم قرآن را کمتر از این مدّت هم ختم کنم و تلاوت نمایم. ولیکن من به هر آیه اى از آیات شریفه قرآن که مرور مى کنم
درباره آن تاءمّل مى کنم و مى اندیشم، که پیرامون چه موضوعى مى باشد، در چه رابطه یا حادثه اى سخن به میان آورده است؛ و در چه زمانى فرود آمده است.و هرگز بدون تدبّر و تاءمّل در آیات شریفه، از آن ها ردّ نمى شوم، به همین جهت است که مدّت سه روز طول مى کشد تا قرآن را تلاوت و ختم کنم.



درخواست(۲۶)


قطب راوندی روایت کرده از ابراهیم بن موسی که او روزی در مسجد رضا (ع) ‌در خراسان گفت از حضرت سوالات زیادی پرسیدم و چیزهای زیادی از ایشان خواستم.سپس ایشان بیرون رفتند برای استقبال از بعضی ازآل ابوطالب.وقت نماز آمد، آن حضرت تصمیم گرفت به سوی قصری که آنجا بود، برود و در زیر سنگی فرود آمد و من با آن حضرت بودم و هیچ کس دیگری نبود.پس فرمود اذان بگو. گفتم صبر کنید تا اصحاب هم به ما برسند، فرمود همیشه در اول وقت اذان بگو. پس من اذان گفتم و نماز خواندیم. گفتم یابن رسول الله مدت زیادی است که قول مالی را به من داده ای و همانطور که می دانی من بسیار نیازمند هستم. سپس آن حضرت زمین را به تازیانهای خراشید پس دست برد به آن محل و شمش طلا بیرون آورد و گفت بگیر این را خداوند برکت دهد و آنچه را که دیدی به کسی نگو. و بدین ترنیب من یکی از ثروتمندان آنجا شدم.


 


قیامت و پرسش از مهم ترین نعمت ها(۲۷)
مرحوم شیخ صدوق به نقل از حاکم بیهقى حکایت کند:
روزى حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام در جمع عدّه اى نشسته بود، ضمن فرمایشاتى فرمود: در دنیا هیچ نعمت واقعى و حقیقى وجود ندارد.
بعضى از دانشمندان حاضر در مجلس گفتند: یاابن رسول اللّه! پس این آیه شریفه قرآن «لتسئلنّ یومئذٍ عن النّعیم»(سوره تکاثر، آیه۸) که مقصود آب سرد و گوارا مى باشد، را چه مى گوئى؟
حضرت با آواى بلند اظهار نمود: شم
ا این چنین تفسیر کرده
اید؛ و عدّه اى دیگرتان گفته اند: منظور طعام لذیذ است؛ و نیز عدّه اى دیگر، خواب راحت و آرام بخش تعبیر کرده اند.
و سپس افزود: به درستى که پدرم از پدرش، امام جعفر صادق علیه السلام روایت فرموده است که:


خداوند متعال نعمت هائى را که در اختیار بندگانش ‍ قرار داده است، همه به عنوان تفضّل و لطف بوده است تا مورد استفاده و بهره قرار دهند.
و خداى رحمان اصل آن نعمت ها را مورد سؤ ال و بازجوئى قرار نمى دهد و منّت هم برایشان نمى گذارد، چون منّت نهادن در مقابل لطف و محبّت، زشت و ناپسند است.


بنابر این، منظور از آیه شریفه قرآن، محبّت و ولایت ما اهل بیت رسول اللّه صلوات اللّه علیهم است که خداوند متعال در روز محشر، پس از سؤ ال پیرامون توحید و یکتاپرستى؛ و پس از سؤ ال از نبوّت پیغمبر اسلام، از ولایت ما ائمّه، نیز سؤ ال خواهد کرد.
و چنانچه انسان از عهده پاسخ آن برآید و درمانده نگردد، وارد بهشت گشته و از نعمت هاى جاوید آن بهره مى برد، که زایل و فاسدشدنى نخواهد بود.



سپس امام رضا علیه السلام افزود: پدرم از پدران بزرگوارش علیهم السلام حکایت فرمود، که رسول خدا صلى الله علیه و آله خطاب به علىّ بن ابى طالب علیه السلام فرمود:


اى علىّ! اوّلین چیزى که پس از مرگ از انسان سؤ ال مى شود، یگانگى خداوند سبحان، سپس نبوّت و رسالت من؛ و آن گاه از ولایت و امامت تو و دیگر ائمّه خواهد بود، با کیفیّتى که خداوند متعال مقرّر و تعیین نموده است.
پس اگر انسان، صحیح و کامل اقرار کند و پاسخ دهد، وارد بهشت جاوید گشته و از نعمت هاى بى منتهایش بهره مند مى گردد.


 


ملاقات(۲۸)


حسین بن عمر بن یزید از جمله کسانى بود که بر امامت حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام توقّف کرده و پنج امام بعد از آن حضرت را قبول نداشت، او حکایت کند:
روزى به همراه پدرم نزد امام کاظم علیه السلام رفتیم و پدرم هفت سؤ ال مطرح کرد که حضرت شش تاى آن ها را پاسخ فرمود&lt ;/SPAN>.
پس از گذشت مدّتى از این جریان، من با خود گفتم: همان سؤ ال ها را از فرزندش، حضرت رضا علیه السلام مى پرسم، چنانچه همانند پدرش پاسخ داد، او نیز امام و حجّت خدا مى باشد.
چون نزد ایشان آمدم و سؤ ال ها را مطرح کردم، همانند پدرش، امام کاظم علیه السلام – حتّى بدون تفاوت در یک حرف – پاسخ داد و از جواب هفتمین سؤ ال خوددارى نمود.
و هنگامى که خواستم از محضرش خداحافظى کنم، فرمود: هر یک از شیعیان و پیروان ما در این دنیا به نوعى گرفتار و دچار مشکلات هستند؛ پس اگر صبر و شکیبائى از خود نشان دهند،&lt ;SPAN style=”LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: ‘Tahoma’,’sans-serif’; COLOR: black; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: ‘Times New Roman'” dir=ltr lang=AR-SA>
خداوند متعال پاداش هزار شهید به آن ها عطا مى نماید.
و من در این فکر فرو رفتم که این سخن به چه مناسبتى بیان و مطرح شد؛ و با حضرت وداع کردم.
بعد از مدّتى به درد پا مبتلا گشتم و سخت مرا آزار مى داد تا آن که به حجّ خانه خدا رفتم و امام رضا علیه السلام را ملاقات کردم و از شدّت درد و ناراحتى پا سخن گفتم و تقاضا کردم دعائى را براى شفا و بهبودى آن بخواند؛ و پاى خود را جلوى حضرت دراز کردم، فرمود: این پا، ناراحتى ندارد، آن پایت را بیاور.
وقت
ى پاى دیگر خود را دراز کردم،
حضرت دعائى خواند و لحظاتى بعد، به طور کلّى درد و ناراحتى پایم برطرف شد.


 


خواب (۲۹)


از ابوحبیب بناجی مروی نقل است که گفت رسول خدا (ص) را در خواب دیدم که به بناج آمده بود ودر مسجدی که هر سال حجاج آنجا میآیند، آمده بود. گویا من رفتم به سوی او و سلام کردم و ایستادم و دیدم پیش روی او طبقی از برگ نخیل مدینه بود و در آن خرمای صیحانی بود. مقداری برداشت و به من داد شمردم ۱۸ خرما بود پس چنین معنی کردم که من به عدد هر خرما یکسال بمانم و چون از خواب بیست روز گذشت در زمینی بودم که آن را برای زراعت اصلاح میکردم کسی آمد و خبر داد که امام رضا (ع) از مدینه به آنجا می آیند. مردم به سوی او میشتافتند وقتی آمدم او را دیدم که در همان جایی که پیامبر (ص) نشسته بودند، نشسته است، و زیر او حصیری بود و پیش او طبقی از خرما بود سلام مرا جواب داد و به من گفت که نزدیک او بروم و یک مشت از آن خرما به من داد شمردم همان عدد بود که حضرت رسول (ص) داده بود گفتم زیاد کن یا بن رسول الله فرمود اگر رسول خدا (ص) از این زیادتر می داد ما هم می دادیم.


 


بدهی (۳۰)
همچنین آورده اند:
شخصى به نام احمد بن عبداللّه، به نقل از غفّارى حکایت کند:
روزى خدمت امام رضا علیه السلام رفتم و گفتم: مقدارى قرض دارم و توان پرداخت آن را ندارم؛ و مقدار آن را مطرح نکردم.
حضرت دستور داد غذا آوردند و چون غذا خوردیم فرمود: آنچه زیر تُشک نهاده شده بردار و بدهى خود را بپرداز.
وقتى تُشک را بلند کردم مقدارى دینار زیر آن موجود بود، برداشتم و چراغى را آوردم و آن ها را شمردم چهل و هشت دینار بود.
در بین آن ها یک دینار مرا جلب توجّه کرد، آن را برداشتم و نزدیک چراغ آوردم، دیدم بر آن نوشته است: بیست و هشت دینار آن را بابت بدهى خود پرداخت کن و باقى مانده آن را هزینه زندگى خود و خانواده ات قرار بده.(۴۱<SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; COLOR: black; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" dir=ltr& gt;)

پی نوشت:
۱) قرب الاسناد: ص ۱۴۴، بحارالا نوار: ج ۲۶، ص ۱۹۰، ح ۲.


2) بحارالانوار: ج ۴۹، ص ۱۰۱، ح ۱۹، به نقل از کافى و مناقب ابن شهرآشوب، اءعیان الشّیعه: ج ۲، ص ۱۵


3) مجله هنر دینى،شماره ۶


4) الخرایج والجرایح: ج ۲، ص ۷۶۶، ح ۸۶


5) عیون اخبارالرّضا علیه السلام: ج ۲، ص ۲۲۸، ح ۳، إثبات الهداه: ج ۴، ص ۲۷۹، ح ۹۱، إعلام الورى طبرسى: ج ۲، ص ۷۰


6) مجله هنر دینى،شماره ۶


7) منتهی الامال ج ۲ ص ۳۶۱


8) دعوات مرحوم راوندى: ص ۲۴۸، ح ۶۹۸، مستدرک الوسائل: ج ۲، ص ۱۲۶، ح ۲، بحارالانوار: ج ۴۹، ص ۷۲، ح ۹۶


9) کافى: ج ۵، ص ۲۸۸، ح ۱.


10) إعلام الورى طبرسى: ج ۲، ص ۵۸ ۵۷، عیون اخبارالرّضا علیه السلام: ج ۲، ص ۲۱۱، ح ۱۶، الثّاقب فى المناقب: ص ۴۸۴، ح ۴۱۳.


11) مجله هنر دینى،شماره ۶


12) منتهی الامال ج ۲ ص ۳۶۳


13) منتهی الامال ج ۲ ص ۳۵۴


14) بحارالانوار: ج ۴۹، ص ۴۶، ح ۴۲، ناسخ التّواریخ: ج ۱۱، ص ۲۵۰


15) بحارالانوار: ج ۴۹، ص ۵۷، ح ۷۴، إ ثبات الهداه: ج ۳، ص ۲۹۴، ح ۲۱


16) کرامات رضویه ج ۱


17) بحارالانوار – ص ۴۹


18) بحارالانوار: ج ۲، ص ۶۵، ح ۵، به نقل از کتاب رجال کشّى


19) الخرایج والجرایح: ج ۲، ص ۶۶۱، ح ۴، الثّاقب فى المناقب: ص ۴۸۸، ح ۴۱۶.


20) مناقب ابن شهر آشوب ج ۴


21) کرامات رضویه، ج ۲ – حاج شیخ علی اکبر مروج الاسلام ص ۳۴


22) عیون اخبارالرّضا علیه السلام: ج ۲، ص ۱۷۲، ح ۱، بحارالانوار: ج ۴۹، ص ۸۲، ح ۲، مدینه المعاجز: ج ۷، ص ۱۴۶، ح ۲۲۴۱، إ ثبات الهداه: ج ۳ ص ۲۶۱، ح ۳۶


* به ترجمه و مضمون اشعار اکتفاء شده است.
۲۳) إعلام الورى طبرسى: ج ۲، ص ۶۶ ۶۸، عیون اءخبارالرّضا علیه السلام: ج ۲، ص ۲۶۳، ح ۳۴، رجال کشّى: ص ۵۰۴، ح ۹۷۰، بحار: ج ۴۹، ص ۲۳۹، ح ۹. داستان بسیار مفصّل است، به همین خلاصه اکتفاء شد


24) زندگانی پیشوای هشتم – سیدعلی محقق


25) إعلام الورى طبرسى: ج ۲، ص۶۳، عیون اءخبارالرّضا علیه السلام: ج ۲، ص ۱۸۰، ح ۴، کشف الغمّه: ج ۲، ص۳۱۶، بحار: ج ۴۹، ص ۹۰، ح ۳.


26) منتهی الامال ج ۲ ص ۳۶۲


27) تفسیرالبرهان: ج ۴، ص ۵۰۲، ح ۵، به نقل از توحید شیخ صدوق


28) بحارالانوار: ج ۴۹، ص ۶۷، ح ۸۸، اثبات الهداه: ج ۳،
ص ۲۴۸، ح ۷


29) منتهی الامال، ج ۲ ص ۳۵۲


30) إثبات الهداه: ج ۳، ص ۲۵۰، ح ۱۴، بحارالانوار: ج ۴۹، ص ۵۸، س ۱۵.


 


برداشت از :


www.eteghadat.com


www.nooreaseman.com


http://erz.blogfa.com


www.aqrazavi.org</o:p&g t;

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید