ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

بی وفایی مردم عراق

در مداین، امام را که حال بدی داشت، به خانه‏ ی سعید بن مسعود ثقفی بردند. سعید، والی مداین و عموی مختار ثقفی بود. او بعدها برای انتقام خون امام حسین قیام کرد و جانیان کربلا را به مجازات رساند. اما در آن زمان، مختار جوانی بیش نبود . پدر مختار در جنگی کشته شده بود و از آن زمان، او با عمویش سعید زندگی می‏کرد. سعید از سوی امیرالمؤمنین علی (علیه‏السلام) به حکمرانی مداین انتخاب شده بود. امام حسن نیز او را در مقامش باقی گذاشته بود. سعید پذیرای گرمی از امام کرد. طبیبی بر سر بالینش آورد. او زخمش را دید و مداوا کرد. مختار وقتی که امام را به آن حال و روز بد و زخم شدید دید، رو به عمویش گفت: «عمو جان! بیا و حسن را به
معاویه تحویل بده. او در عوض این خدمت مهم، حکومت عراق را به ما خواهد داد!


سعید خشمگین و به شدت برافروخته شد. پس با فریاد بر سر برادرزاده نوجوانش نهیب زد که: «از پیش چشم من دور شو. این چه اندیشه زشتی است که در سر داری؟! چه کار پست، زشت و ناجوانمردانه ‏ای از من می‏خواهی؟! تو انتظار داری که من فرزند پاک رسول‏خدا را – که پدر بزرگوارش مرا به این حکمرانی گماشت و دستور حکمرانی‏ ام را با دستخط مبارک خودش برای من نوشت – به دست معاویه‏ ی فاسد و گناهکار بسپارم؟!»


یاران امام وقتی از این ماجرا باخبر شدند، تصمیم به کشتن مختار گرفتند. ولی سعید میانجیگری کرد و گفت: «او را به نوجوانی‏ اش بر من ببخشید!» و یاران امام از کشتن او چشم پوشیدند.[۱]


از آن پس، امام در بستر بیماری افتاد. یاران و شیعیانش نگران اوضاع بودند و نمی‏دانستند چه کنند. از یک سو نگران جان امامشان بودند و از سوی دیگر، نگران توطئه‏های معاویه بر ضد مسلمانان و ملک عراق. صبحگاه یکی از همان روزها
، زید بن وهب به دیدن امام آمد. وقتی امام را مجروح و دردمند دید، عرض کرد: «ای فرزند عزیز رسول‏خدا! مردم پریشانند. سرگشته و حیران و نگرانند چه دستوری می‏فرمایید؟!»


امام آهی دردمندانه کشید و آن‏گاه فرمود: «به خداوند سوگند، من نه از دست معاویه که دشمن خداست، بلکه از دست این جماعت نادان ناله دارم. آن‏ها مثلا پیروان منند، اما کمر به کشتن من می‏بندند. آن‏ها اموال و رخت و لباس مرا به غارت بردند. ردایم را از دوشم کشیدند و بردند. حتی سجاده‏ام را از زیر پایم کشیدند و مرا این گونه مجروح و بیمار کردند. این گونه که می‏بینی! سوگند به خدا که اگر من به جنگ با معاویه برخیزم، گروهی از همین مردم – شیعیان من – مرا به دست معاویه می‏سپارند؛ آن هم دست و پا بسته. آری، آن‏ها وفایی ندارند. اگر با معاویه صلح کنم، برای اهل بیت من و شیعیان راستینم بهتر خواهد بود، تا جنگی که مردم تنهایم بگذارند. اگر بجنگم، کشته خواهم شد و یا اسیر دست دشمن. در آن صورت، معاویه برای زنده ماندنم بر من منت خواهد گذاشت و فرزندان او بر زنده و مرده‏ی ما فخر خواهند فروخت


زید بن وهب گفت: «ای فرزند رسول‏خدا! آیا شیعیانت را به حال خودشان وامی‏گذاری؛ آن‏گونه که گوسفندان بی‏شبان باشند؟!»
امام آه دیگری کشید و فرمود: «ای زید! چه می‏توان کرد؟ سوگند به خدا، من چیزهایی می‏دانم که شما نمی‏دانید. من از نیت درونی این مردم آگاهم!»


امام که خیانت بعضی از فرماندهان سپاهش و بی‏وفایی پیروانش را که حتی کمر به قتلش بسته بودند، دیده بود، دانست که در جنگ با معاویه تنهاست و نمی‏تواند دل به وعده‏هایی خشک و خالی و پوچ مردم ببندد. امام از مردمی که اصلاح‏پذیر نبودند و به گفتار و کردار و تعهدشان نمی‏شد اعتماد کرد، مأیوس و ناامید شد. او دانست که با پشتگرمی چنین مردمی نمی‏تواند به جنگ با معاویه برود. پس از صلح با معاویه در خطبه‏ای خطاب به مردم فرمود:


«به خداوند سوگند، من حکومت و خلافت را تسلیم معاویه نکردم؛ بلکه من یارانی نیافتم تا به جنگ با او بروم. اگر همراهان صادق و یکدلی می‏داشتم، شب و روز خود را به جنگ با معاویه می‏گذراندم. جنگ با او را آن‏قدر، ادامه می‏دادم تا خداوند بین من و او حکم بفرماید. ولی افسوس که بی‏یار و یاور بودم و تنها؛ بسیار تنها. من مردم کوفه را به خوبی می‏شناختم و آنان را بارها و بارها آزمودم و به تجربه دانستم که نمی‏توانم به عهد کوفیان دل ببندم. کوفیان هیچ‏گونه وفایی در دل ندارند. نمی‏توان به عهد و وعده و وعیدشان دل خوش کرد. آن‏ها در میان خودشان هم اختلاف و چندگانگی دارند و یکدل نیستند. کوفیان می‏گویند: «دل‏های ما با شماست!» حال آن که شمشیرهاشان را به روی ما کشیده‏اند و آماده کشتن مایند!»[۲].


امام می‏دانست که اگر با اندک پیروان راستینش جنگ را شروع کند و ادامه دهد، شکست خواهد خورد و آن وقت بهانه به دست معاویه خواهد داد. معاویه نیز همه‏ی شیعیان صادق و دوستداران اهل بیت را از دم تیغ خواهد گذراند و از آنان حتی یک نفر را هم زنده باقی نخواهد گذاشت. یک بار به یکی از پیروانش – که از امام برای صلح با معاویه انتقاد کرده بود – فرمود: «من دانستم که مردم یاری‏ام نخواهند کرد و مرا دست به گردن بسته، تحویل معاویه خواهند داد. ترسیدم که ریشه‏ی مسلمان‏ها از روی زمین کنده شود. با این صلح، خواستم نگاهبانی برای حفظ پاسداری از دین خدا باقی بمانند. برای حفظ شیعیان، صلح را مناسب دیدم و جنگ را به فرصتی دیگر واگذاشتم!» معاویه خبر شورش لشکر امام در ساباط و نیز حرکت سپاه قیس به سوی کوفه را شنید، فرصت را غنیمت شمرد و پی‏درپی نامه‏هایی به آن حضرت نوشت و او را به صلح و آشتی فراخواند. چنان که در نامه‏ای، با لحن مهرانگیز و صمیمانه‏ای نوشت:


«ای پسر عمو، قطع رحم مکن! خود دیدی که مردم با تو وفادار نماندند و مکر ورزیدند و حیله به کار بستند. چنان که پیش از این هم با پدرت علی چنین کردند!»


معاویه هم‏چنین تعدادی از نامه‏های عده‏ای از سپاهیان امام را که برای معاویه نوشته بودند و برای معاویه دم‏جنبانی کرده بودند، ضمیمه‏ی این نامه کرد. بعضی از پیروان منافق امام در نامه‏هاشان برای معاویه نوشته بودند: «ای معاویه! به سوی ما بیا و حمله کن! وقتی سپاهت به نزدیکی سپاه ما رسید، ما حسن را دست به گردن بسته به نزدت می‏فرستیم و یا اگر بخواهی، تیغ بر او می‏کشیم و می‏کشیمش!»


معاویه در آخر نامه‏اش افزوده بود: «ای حسن! اگر صلح را بپذیری، هر چه فرمان بدهی، اطاعت می‏کنم و هر شرطی داشته باشی،می‏پذیرم.»
امام اگر چه می‏دانست که حرف‏های معاویه دروغ محض است و او به وعده‏های خود عمل نخواهد کرد، ولی هیچ راهی به جز صلح نداشت. او با کدام سپاه می‏خواست به جنگ با معاویه برود؟ با همان سپاهی که برای معاویه نامه نوشته بودند و وعده داده بودند که وقتی سپاه معاویه نزدیک شود، حسن را دست به گردن بسته تحویل دشمن بدهند؟ برای امام حسن از آن سپاه عظیم – که ابتدا معاویه را به وحشت انداخته بود. – جز عده‏ای معدود از اصحاب علی و اصحاب و یاران نزدیک خودش، کسی نمانده بود. اگر امام می‏خواست به آن جنگ نابرابر برخیزد، در همان آغاز حمله، خونشان به هدر می‏رفت و از شیعیان علی، یک تن جان سالم به در نمی‏برد. پس، آن حضرت به اجبار تصمیم به صلح گرفت؛ ولی با این حال خواست تا با مردم اتمام حجت کند و برای آخرین بار هم آن‏ها را بیازماید. پس امر کرد که مردم جمع شوند.


وقتی مردم گرد آمدند، امام فرمود: «ای مردم! بدانید و آگاه باشید که معاویه مرا به امری فراخوانده است که در آن، نه عزتی هست و نه انصافی! برای آخرین بار از شما می‏پرسم. اگر شما برای کشته شدن و مرگی شرافتمندانه در راه حق آماده‏اید، بگویید تا من دعوت معاویه را رد کنم


مردم سکوت کردند. صدای کسی در نیامد. امام ادامه داد: «اگر دنیا و زندگی دنیایی را دوست دارید و زندگی همراه با ذلت و خواری را به شهادت در راه خدا ترجیح می‏دهید، بگویید تا دعوت او را بپذیرم. هر چه شما بگویید، همان را می‏کنم و خشنودی شما را به دست می‏آورم


در آن هنگام بود که ناگهان همه‏ی آن مردم نااهل و بی‏وفا، یک صدا فریاد سر دادند: «زندگی، زندگی، زندگی!»


آری! مردم با ذلت و خواری تمام فریاد سردادند که: «ما زندگی خفت بار ر
ا به مرگ شرافتمندانه در راه خدا ترجیح می‏دهیم.»
دل امام از این صدای شوم و خفت‏بار مردم شکست و غم و اندوه در دل مهربان و بزرگش آشیانه کرد، حالش دگرگون شد و….
پیش از آن که امام صلح را بپذیرد، نامه‏های زیادی بین او و معاویه رد و بدل شد که در یکی از آن نامه‏ها، امام خطاب به معاویه نوشته بود: «ای معاویه! من از امر خلافت کناره می‏گیرم و آن را برای تو می‏گذارم. در مورد این معامله، در روز قیامت، خداوند بین من و تو حکم خواهد راند و قضاوت خواهد کرد. ولی بدان که واگذاری حکومت به تو، شرایطی چند دارد!»


پی نوشت:


[1] روایت دیگری هم ازاین واقعه هست که فقط در کتاب «النقض» از شیخ عبدالجلیل قزوینی آمده و در هیچ کتاب دیگری به چنین چیزی اشاره نشده است. آن روایت چنین است: «مختار به عموی خود شک و گمان بد داشت. او می‏پنداشت که ممکن است عمویش به طمع حکومت عراق، امام را تحویل معاویه بدهد، برای همین با مشورت اعور همدانی – یک از یاران امام – قرار شد که او عمویش را بیازماید تا اگر میل دارد امام را به معاویه بدهد، امام را از آن‏جا حرکت بدهند و به جای امن‏تری ببرند. اما سعید برخلاف گمان بد مختار، جواب سختی به او داد. گمان می‏رود که این روایت به خاطر آن است که مختار از این گناه پاک شود، این رفتار بد به او نسبت داده نشود و کارش توجیه شود؛ زیرا مختار بعدها برای خونخواهی سیدالشهداء قیام کرد.


[2] همان گونه که بعدها همین مردم، همین بی‏وفایی را درباره برادر امام، حضرت امام حسین (علیه‏السلام) هم انجام دادند و فرزدق شاعر در راه کربلا امام را دید و گفت: «دل‏های مردم با شماست و شمشیرهاشان بر شما. آن‏ها وفایی ندارند.».


http://imamhassan.ir

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید