ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

امام میوه‏ های صلح را می‏چیند

هدف اصلی امام حسن از انعقاد صلح با معاویه در واقع افشا کردن ماهیت آن مرد نیرنگ باز و نابود کردن حکومت استوار شده بر ارزشهای جاهلی او بود. امام حسن علیه‏السلام می‏خواست از نو صفوف مخالفان را نظم بخشد و از هر فرصتی برای برانگیختن روح ایمان و تقوا در مردم بهره‏برداری کند.
در زیر به برخی از موضعگیریهای درخشان آن امام در مقابل معاویه خواهیم پرداخت. در واقع این موضعگیریها، تاج و تخت معاویه را می‏لرزاند و روش مقاومت را به مخالفان حکومت می‏آموخت:
الف – اندکی پس از برقراری صلح، معاویه برای ایراد سخنرانی بر منبر نشست و گفت: حسن بن علی مرا شایسته‏ی خلافت تشخیص داد و خود را سزاروا این امر ندانست.


امام حسن علیه‏السلام نیز در آن مجلس حضور داشت و یک پله پایین‏تر از معاویه نشسته بود. چون سخنان معاویه به پایان رسید، آن حضرت برخاست و خدای را بدانچه شایسته بود، ستود و آنگاه از روز مباهله یاد کرد و فرمود:


«پس رسول خدا صلی الله علیه و اله از خلایق، پدرم و از فرزندان من و برادرم و از زنان مادرم را بیاورد. [۱]  ما اهل و دودمان او هستیم. او از ماست و ما از اوییم. و چون آیه‏ی تطهیر [۲]  نازل شد، رسول خدا صلی الله علیه و اله ما را در زیر عبای خیبری ام‏سلمه (رض) گرد آورد و آنگاه فرمود: بار خدایا! اینان اهل بیت و دودمان منند. پس پلیدی را از ایشان بزدای و آنها را پاک کن. در زیر این عبا جز من و برادر و پدرم و مادرم کس دیگری نبود و در مسجد هیچ کسی اجازه جنب شدن نداشت و هیچ کس را حق به دنیا آمدن در آن نبود مگر پیامبر صلی الله علیه و اله و پدرم و این کرامتی بود از جانب خداوند به ما و شما خود جایگاه ما را در نزد رسول خدا صلی الله علیه و اله دیده بودید.
همچنین آن حضرت فرمان داد تا درهایی را که به روی مسجد گشوده می‏شد ببندند مگر درب خانه‏ی ما را. برخی در این باره از حضرتش پرسش کردند و وی فرمود: من از جانب خود نمی‏گویم که کدام در را ببندید و کدام را بگشایید، بلکه خداوند به بستن و گشودن این درها فرمان داده است. اینکه معاویه پنداشته است که من او را شایسته‏ی خلافت دانسته و خود را سزاوار آن ندانسته‏ام. او دروغ می‏گوید. ما در کتاب خدا و بر زبان پیامبرش نسبت به مردمان اولی هستیم. اهل بیت همواره و از زمانی که خداوند، پیامبرش را به سوی خود برد، زیر ستم بوده‏اند. پس خداوند میان ما و کسانی که حق ما را به ستم گرفته و بر گردن ما بالا رفته‏اند و مردم را بر ضد ما شورانده و سهم ما را از «فی‏ء» [۳]  بازداشته و مادر ما را از حقی که رسول خدا صلی الله علیه و اله برای او قرار داده بود، محروم کرده‏اند، داوری فرماید.
به خدا سوگند یاد می‏کنم که اگر مردم به هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و اله آنان را ترک گفت با پدرم بیعت می‏کردند، همانا آسمان باران رحمتش را بر آنان فرو می‏بارید و زمین برکتش را از آنان دریغ نمی‏داشت. و تو ای معاویه! در این خلافت طمع نمی‏کرد
ی. چون این خلافت از جایگاه اصلی خود برون آمد، قریش بر سر آن جدال کردند و آزادشدگان (طلقاء) و فرزندان آنان، یعنی تو و یارانت، در آن طمع کردید. در حالی که رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمود: کار هیچ امتی تباه نشد مگر آنکه مردی در میان آنان به حکومت رسید که عالمتر از او نیز یافت می‏شد، اما وی آن امت را به درجات پست‏تر سوق می‏دهد تا بدانجایی رسند که از آن گریخته بودند. بنی اسرائیل با آنکه می‏دانستند هارون جانشین موسی است، اما او را رها کردند و پیرو سامری شدند. این امت نیز پدر مرا وانهادند و با دیگری دست بیعت دادند. حال آنکه خود از رسول خدا صلی الله علیه و اله شنیده بودند که به
پدرم می‏فرمود: «تو نسبت به من همچون هارونی نسبت به موسی، جز آنکه پیامبر نیستی». اینان خود دیده بودند که رسول خدا صلی الله علیه و اله پدرم را در روز غدیر خم منصوب کرد و بدیشان فرمود که شاهدان، غایبان را از این موضوع آگاه سازند.
رسول خدا صلی الله علیه و اله از قوم خویش گریخت در حالی که آنان را به خدای تعالی می‏خواند تا آنکه در غاری وارد شد و اگر یاورانی می‏یافت هرگز نمی‏گریخت و هنگامی که آنانرا دعوت کرد، پدرم دستش را در دست پیامبر نهاد و به فریاد او رسید به هنگامی که فریادرسی نداشت. پس خداوند هارون را در گشایشی، قرار داد در زمانی که او را ناتوان گرفتند و نزدیک بود بکشندش و خداوند پیامبر صلی الله علیه و اله را در گشایشی قرار داد هنگامی که وی به غار قدم نهاد و یارانی نیافت و پدرم و من نیز در گشایشی از خدای هستیم به هنگامی که این امت ما را تنها و بی‏یاور گذارد و با تو بیعت کرد.ای معاویه: آنچه گفتم تماما نمونه‏ها و سنت‏ها بود که یکی از پس دیگری روی می‏دهد. ای مردم! به راستی که اگر شما بین مشرق و مغرب جهان را بکاوید که مردی را بیابید که زاده‏ی پیامبری باشد، به جز من و برادرم کس دیگری را نمی‏یابید و من با این (معاویه) بیعت کردم و اگر چه می‏دانم که این آزمونی است برای شما و متاعی است تا روزگاری چند
». [۴] .


ب – یک بار دیگر معاویه بر فراز منبر رفت و به امیرمؤمنان علیه‏السلام ناسزا گفت. امام حسن که در آن مجلس حضور داشت با معاویه به مجادله پرداخت و او را در برابر دیدگان مردم رسوا کرد. در این باره در روایت آمده است:


«پس از آنکه پیمان نامه‏ی صلح امضا شد، معاوبه به کوفه رفت و چند روزی در آنجا اقامت گزید. چون کار بیعت با وی به پایان رسید برای مردم به سخنرانی ایستاد و از امیرمؤمنان علی یاد کرد و به او و سپس به امام حسن ناسزا گفت. حسن و حسین علیهماالسلام در آن مجلس حضور داشتند. پس حسین برخاست تا سخنان معاویه را پاسخ گوید، امام حسن دست او را گرفت و بر جایش نشاند و سپس خود برخاست و فرمود: ای کسی که از علی یاد می‏کنی. من حسن هستم و علی پدر من است و تو معاویه‏ای و
پدرت صخر است. مادر من فاطمه و مادر تو هند است و پدربزرگ من رسول خدا صلی الله علیه و اله و نیای تو حرب است و مادربزرگ من خدیجه و مادر بزرگ تو قتیله است. پس لعنت خدای بر گمنام‏ترین، پست‏نژادترین و بد قوم‏ترین و دیرینه‏ترین کافر و منافق ما باد!
عده‏ای از کسانی که در مسجد حضور داشتند در پی این دعا گفتند: آمین آمین». [۵] .


ج – در شام، جایی که معاویه بیست سال پایگاه خلافتش را در آنجا نهاده بود و دروغهای جدید بر اسلام می‏بست، به طوری که نزدیک بود تا آیین تازه‏ای به وجود آورد، امام حسن مجتبی به مخالفت با نظام فاسد او برخاست و اعلام کرد که من و خط سیرم، برای رهبری مسلمانان بهتر و شایسته‏تر می‏باشیم. تاریخ این حادثه را چنین بازگو می‏کند:


روایت کرده‏اند که عمرو بن عاص به معاویه گفت: حسن بن علی مردی ناتوان و عاجز است و چون بر فراز منبر رود و مردم به او بنگرند خجل می‏شود و از گفتن باز می‏ماند. ای کاش به او اجازه‏ی سخن دهی. پس معاویه به امام حسن گفت: ای ابومحمد! ای کاش بر منبر می‏نشستی و ما را اندرز می‏گفتی!


امام برخاست و ستایش خدای را به جا آورد و بر او درود فرستاد. و سپس فرمود:


«هر که مرا می‏شناسد، می‏داند که کیستم و آنکه مرا نمی‏شناسد بداند که من حسن پسر علی و پسر بانوی زنان، فاطمه دخت رسول خدا صلی الله علیه و اله هستم. من فرزند رسول خدایم، من فرزند چراغ تابانم، من فرزند مژده‏بخش و بیم دهنده‏ام، من فرزند کسی هستم که به رحمت برای جهانیان مبعوث شد. فرزند آن کس که به سوی جن و انس مبعوث شد منم، فرزند بهترین خلق خدا پس از رسول خدا. منم، فرزند صاحب فضایل منم، فرزند صاحب معجزات و دلایل، منم فرزند امیرمؤمنان، منم کسی که از رسیدن به حقش بازداشته شده، منم یکی از دو سرور جوانان بهشتی. منم فرزند رکن و مقام، منم فرزند مکه و منی، منم فرزند مشعر و عرفات».
معاویه از شنیدن این سخنان به خشم آمد و گفت: دست از این سخنان بردار و برای ما از خرمای تازه بگو. امام علیه‏السلام در پاسخ او فرمود: باد آن را آبستن کند و گرما آن را بپزد و خنکی شب خوشبویش گرداند. آنگاه دنبال سخن خود را گرفت و ادامه داد:
«منم فرزند شفیع مطاع، منم فرزند کسی که قریش در برابرش تسلیم شدند. منم فرزند پیشوای مردم و فرزند محمد رسول خدا صلی الله علیه و اله».


معاویه ترسید که مردم با شنیدن این سخنان، به آن حضرت متمایل شوند، از این رو گفت: ای ابومحمد! پایین بیا. آنچه گفتی کافی است.
امام حسن از منبر پایین آمد. معاویه به او گفت: فکر کردی در آینده خلیفه خواهی شد؟ تو را با خلافت چکار؟! امام حسن به او فرمود:
«خلیفه کسی است که بر طبق کتاب خدا و سنت رسول خدا رفتار کند نه کسی که با زور خلیفه شود و سنت رسول را تعطیل کند و دنیا را پدر و مادر خود گیرد و حکومتی را صاحب شود که اندکی از آن کام جوید و سپس لذتش تمام شود و رنج و دردش باقی بماند».
آنگاه امام حسن ساعتی خاموش ماند و سپس پیراهنش را تکاند و برخاست که برود، اما عمرو بن عاص به وی گفت: بنشین، من از تو پرسشهایی دارم.


امام فرمود: هر چه می‏خواهی بپرس. عمرو پرسید: مرا از معانی کرم و یاری و مروت آگاه گردان. پس امام حسن فرمود:
«کرم، اقدام به نیکی و بخشش پیش از درخواست است. یاری دفاع از ناموس و بردباری در هنگام سختیهاست و مروت آن است که مرد دین خود را حفظ کند و نفس خود را از پلیدیها دور دارد و حقوقی را که بر گردن دارد ادا کند و با بانگ رسا سلام گوید».
همین که امام حسن علیه‏السلام بیرون رفت، معاویه عمرو را به باد نکوهش گرفت و گفت: شامیان را فاسد کردی. عمرو گفت: دست نگه دار. شامیان تو را به خاطر دین و ایمانت دوست ندارند، بلکه تو را به خاطر دنیا دوست دارند تا نصیبی از تو بدانها برسد. شمشیر و پول هم که در دست توست، بنابراین سخن حسن چندان تأثیری در آنها ندارد. [۶] .


پی نوشت:


[1] سوره‏ی آل عمران، آیه‏ی ۶۱: (فمن حاجک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءکم و نساءنا و نساءکم و أنفسنا و أنفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنه الله علی الکاذبین).


[2] سوره‏ی احزاب، آیه‏ی ۳۳: (انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت و یطهرکم تطهیرا).


[3] به سرزمینهایی که بدون جنگ جزو قلمروی اسلام قرار گرفت «فی‏ء» گفته می‏شود.


[4] بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۶۴-۶۲.


[5] بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۴۹.


[6] بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۹۰-۸۸.


http://imamhassan.ir

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید