ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

مناظره امام حسن مجتبی علیه السلام با معاویه و یارانش

سبط ابن الجوزی الحنفی در کتاب «تذکره الخواص» داستان منظره امام حسن(ع) را با معاویه به اختصار آورده است. زبیر بن بکار نیز در کتاب «المفاخرات» بنا به نقل ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، این ماجرا را بیان کرده است. البته بین نوشته های دو کتاب تفاوتهای مختصری وجود دارد که ما در اینجا داستان را به صورت برگزیده از هر دو متن نقل می کنیم.


گفته اند:
بعد از آنکه امام حسن(ع) حکومت ظاهری را به معاویه تسلیم کرد، گروهی از پیروان معاویه نزد او گرد آمدند: اینان عمروبن عاص، ولید بن عقبه بن ابی معیط، عتبه بن ابی سفیان (برادر معاویه) و مغیره بن شعبه بودند. همه این افراد از زبان صریح و حقگوی امام، سخنان آزار دهنده و رنجش آور شنیده بودند و خود نیز به امام(ع) کلمات زشت و ناسزا گفته بودند. آنان به معاویه اظهار داشتند که حسن بن علی در مناسبتهای مختلف، نام و یاد پدرش را زنده می کند و هر چه می گوید مردم می پذیرند و فرمان می برند و صدای کفشهای انبوهی که به سراغش می روند بلند است و کم کم دارد به مقامی که سزاوار آن نیست(!) بالا می رود و در این باره خبرهای بدی به ما می رسد. بنابراین از تو می خواهیم او را نزد خود فرا خوانی تا نسب خود و پدرش را بیان کند و ما او را سرزنش کنیم و با زبان زشت بیازاریم و به او بگوییم که پدرش عثمان را به قتل رسانده است و او را وادار به اقرار نماییم.


معاویه اظهار داشت که من به این کار اعتقادی ندارم و مرتکب چنین عملی نمی شوم. آنان اصرار ورزیدند و معاویه همچنان انکار نمود و گفت: هرگز نشده است من با حسن بن علی در جایی بنشینم، مگر اینکه از مقام او ترسیده ام و بیم آن داشته ام که مورد عیب گیری از جانب او واقع شوم. سپس گفت: «حسن بن علی زبان آورترین فرد بنی هاشم است.»


دشمنان همچنان بر خواسته خود پاف
شاری داشتند، تا آنکه معاویه گفت: «اگر من او را فراخوانم، بوی خواهم گفت که درباره شما آنچه را سزاوارید، بگوید.» عمرو عاص اظهار داشت: «آیا میترسی که باطل او بر حق ما غلبه کند؟» معاویه در پاسخ گفت: «اگر من او را به این جمع دعوت کنم، از او خواهم خواست که به شما هر چه می خواهد بگوید. در من بدانید که اهل بیت رسول الله(ص) را هیچکس نمی تواند سرزنش کند و به آنان ننگی را نسبت دهد یا از آنان عیبجویی کند. بنابراین تلاشتان آن باشد که دامن او را با نسبت دادن قتل عثمان به پدرش آلوده کنید و به او بگویید که پدرش عثمان را کشته و از خلافت سه نفر خلیفه پیش از خود خرسند نبوده است.»


همه پذیرفتند و معاویه کسی را خدمت امام(ع) فرستاد. هنگامی که فرستاده معاویه به خدمت امام رسید و پیام معاویه را عرضه داشت، حضرت فرمودند:


«بارالها! از بدیهای این گروه به تو پناه می برم و از تو می خواهم که زشتیهای آنها را بخودشان بازگردانی. من برای رویارویی با آنان به یاری تو امیدوارم، پس به هر گونه و هرگاه که می خواهی شر آنها را برطرف فرما. به نیرو و توان تو ای بخشنده ترین بخشندگان


آنگاه امام برخاست و در جمع معاویه و یارانش وارد شد.


معاویه، حضرت را گرامی داشت و او را بزرگ شمرد و نزد خود نشاند. سپس آن جمعیت را احضار کرد و آنان پیش آمدند. معاویه رو به امام(ع) کرده عرض نمود: «این گروه مرا بر اینکار واداشته و بر ارتکاب این کار ناشایست مجبورم کردند.»


امام(ع) فرمودند: «سبحان الله، خانه، خانه توست و اجازه هر کاری در این خانه بتو مربوط است. حال اگر تو خواسته آنان را اجابت کرده ای، من از عمل زشتی که تو مرتکب شده ای شرم می کنم و از ناسزا گفتن به تو نیز خجلم، و اگر آنان بر تو غلبه کره و به اینکار وادارت کرده اند، از ناتوانی و بیچارگیت شرم می نمایم. البته اگر من می دانستم که چنین کسانی با تو همراه هستند، من نیز افرادی در ردیف و رتبه آنان از بنی عبدالمطلب می آوردم.
من هرگز از تو و این افراد هراسی بدل راه نمیدهم، چرا که ولی من خداوند یکتایی است که قرآن را فرو فرستاد و اختیاردار نیکوکارانست


معاویه اظهار نمود:


«من دعوت شما را ناخوشایند می دانستم. اما این گروه مرا بر اینکار وادار نمودند و تو هرگز در برابر من و اینان ضعیف نمی باشی، بلکه ما خواستیم از تو درباره کشته شدن مظلومانه عثمان بدست پدرت اقرار بگیریم، تو به این جمعیت در این باره پاسخ بگو و اجتماع اینان و یکی بودن تو موجب نشود که آنچه را باید، نگویی بلکه از تو می خواهم که هر چه را ضرورت می دانی بدون کاستی بیان نمایی.»


پس از این گفتگوها عمرو عاص آغاز به سخن نمود و علی علیه السلام را نام برد و هر چه در بدگویی از حضرتش می دانست، بی پروا بر زبان آورد. او گفت که علی از ابوبکر بدگویی کرده است و از خلافتش خوشنود نبوده و از روی بی
میلی با وی بیعت کرده است. علی در ریخته شدن خون عمر و کشته شدن عثمان شریک بوده است. علی مدعی خلافتی شده که حق او نبوده است.


آنگاه عمروعاص به فتنه پس از قتل عثمان اشاره نموده و چنین گفت:


«شما فرزندان عبدالمطلب را خدا به حکومت نرسانده است برای آنکه خلفای رسول الله را بکشید و خونهای محترم را بریزید و برای رسیدن به حکومت حرص ورزید و آنچه را روا نیست، انجام دهید.


دیگر اینکه ای حسن! تو ادعا کرده ای که خلافت به تو می رسد، در حالیکه نه خرد اینکار را داری و نه توان آنرا. ما ترا به اینجا دعوت کردیم تا تو و پدرت را دشنام دهیم. اما پدرت که خدا به تنهایی سزایش را داد و ما را بی نیاز از پرداختن به او کرد. اما تو، اگر بدست ما کشته شوی، هرگز بر ما گناهی نیست و مردم نیز ما را سرزنش نخواهند کرد.»


نفر دوم، ولید عقبه بود و چنین گفت:


«ای بنی هاشم! شما دایی عثمان بودید و او چه فرزند نیکویی برای خاندان شما بود و در مورد شما چقدر حق شناسی داشت. او داماد شما بود و چه داماد نیکویی!


اما شما نخستین کسانی بودید که بر او حسد بردید، تا آنکه پدر تو او را به ستم کشت. راستی اکنون چگونه می بینید که خدای یکتا انتقام خون او را گرفته است! بخدا سوگند بنی امیه نسبت به بنی هاشم به مراتب خوشرفتارتر و با وفاتر و سودمندترند تا بنی هاشم نسبت به بنی امیه.»


سومین نفر عقبه بن ابی سفیان
بود. او گفت:


«ای حسن! پدر تو بدترین فرد قریش برای قبیله قریش بود. بیش از همه خون آنان را ریخت و روابط خانوادگی را از هم گسست. شمشیر او بسان زبانش دراز بود، زنده را می کشت و مرده را می آزرد. اما امیدی که تو بخلافت بسته ای، ترا نرسد که از این سنگ آتش زنه آتشی بیاوری و ترازوی این امر در دست تو افتد.


شما ای بنی هاشم عثمان را کشتید و هم اکنون سزاست که ما ترا و برادرت را بکشیم، اما پدرت را خدا خودش به سزا رسانید و ما را از کشتن او بی نیاز کرد.»


آخرین نفر مغیره بن شعبه بود که همانند دیگران به علی(ع) ناسزا گفت و اظهار کرد که عیبجویی من از علی(ع) از روی خیانت نیست و داوری من درباره او بر اساس امیال نفسانی نمی باشد، بلکه علت این امر آن است که او عثمان را کشته است.


همه مخالفین سخن خود را گفتند و آرام گرفتند. آنگاه امام حسن(ع) گفتار خود را آغاز کرد. ابتدا بدرگاه خدا سپاس گزارد و قادر متعال را ستایش کرد و بر پیامبر بزرگوار اسلام درود فرستاد و سپس فرمود:


«ای معاویه! این گروه به من ناسزا نگفتند، بلکه تو به من ناسزا گفتی، چرا که تو به زشتخوی انس گرفته ای، بدخواهی تو شناخته شده است، اخلاق ناپسند در جانت ریشه گرفته است، با محمد و خاندان او دشمنی می ورزی و بر ما ستم روا می داری. اما اینک ای معاویه بشنو، و شما نیز بشنوید. اکنون درباره تو و اینان سخنانی خواهم گفت که به مراتب اندکتر از آن چیزهاییست که حق شماست.


شما را بخدا سوگند می دهم: آیا می دانید آن کسی که به او دشنام دادید، به سوی هر دو قبله نماز گزارده است، در حالیکه تو ای معاویه نسبت به هر دو قبله کافر بوده ای؟ او در دو بیعت فتح و رضوان
شرکت داشته و تو نسبت به یکی از دو بیعت کفر ورزیده ای و بیعت دیگر را شکسته ای؟


شما را به خدا سوگند می دهم: آیا می دانید که عل(ع) نخستین کسی است که به رسول الله(ص) ایمان آورد، ولی ای معاویه تو و پدرت از کسانی بودید که پیامبر خدا را با بذل مال قلب آنان به اسلام متمایل ساخت؟ تو و پدرت نفاق در سینه پنهان می کردید و ظاهر دم از اسلام می زدید و بوسیله مال دلجویی می شدید! علی(ع) کسی است که پرچم رسول الله را در روز بدر بر دوش خود حمل می کرد، ولی معاویه و پدرش پرچم مشرکین را در دست داشتند. همچنین در نبردهای احد و احزاب، او پیوسته لوای توحید را بدست گرفته بود و معاویه و پدرش پیشتاز مشرکین بودند. اما در هر سه جنگ، او بود که شاهد پیروزی را در آغوش کشید و حجت الهی آشکار گردید و خدای متعال دین خود را یاری داد و گفتار پیامبرش را به تصدیق آورد. در همه این جنگها رسول خدا از او خرسند بود و از تو و پدرت غضبناک.


علی(ع) کسی بود که شب را در بستر پیامبر اسلام(ص) آرمید تا حضرتش از چنگال مشرکین به سلامت بگریزد، و درباره او این آیه نازل شد:


«و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضاه الله»


«از میان مردم، کسی هست که جان خود را برای جلب خوشنودی خدا خالصانه می فروشد.»


همچنین درباره او ایه «انما ولیکم الله» نازل گردید.


رسول گرمی اسلام درباره او و خطاب به خود وی فرمودند:


«انت منی بمنزله هارون من موسی و انت اخی فی الدنیا و الاخره»


«نسبت تو به من مانند هارون است به موسی و تو برادر من در دنیا و آخرت هستی.»


اما تو ای معاویه، پدرت در روز نبرد احزاب بر اشتری قرمز رنگ سوار بود و مردم را به جنگ با مسلمین تشویق می نمود، در حالیکه تو آن شتر را می راندی و برادرت
عتبه مهارش را می کشید. آنگاه رسول الله(ص) شما را دید، بر هر سه شما نفرین فرستاد که: «خدایا سواره و راننده و مهار گیرنده را از رحمت خود دور گردان.»


ای معاویه، آیا فراموش کرده ای که چون پدرت تصمیم گرفت اسلام بیاورد، تو خطاب به او شعری سرودی و او را از اسلام آوردن بازداشتی؟


شعر تو این بود:


«ای صخر! مبادا امروز با رسوایی اسلامی بیاوری، بعد از آنکه خاندان ما در جنگ بدر دربدر شدند. دایی من، عموی من، عموی مادر من و حنظل نیکوکار را می گویم که با مرگ خود خواب از چشم ما ربودند. آری، مرگ نزد من آسانتر است از این سخن که دشمنان بگویند: پسر حرب از بت عزّی دست برداشت.»


ای معاویه! بخدا سوگند آنچه از کارهای تو که من پنهان داشته ام به مراتب افزونتر است از آنچه فاش ساختم.


شما را بخدا سوگند می دهم: آیا می دانید که علی(ع) از میان یاران رسول الله(ص) تنها کسی بود که شهوات را بر خود حرام نمود و آیه نازل شد که:


«یا ایها الذین امنو لا تحرمو طیبات ما احل لکم


«ای باورداران، چیزهای پاکیزه ای را که خدا برای شما حلال فرموده، بر خویشتن حرم نکنید.»


در حالیکه تو ای معاویه، روزی پیامبر برای نوشتن نامه ای به بنی خزیمه ترا فراخواندند، ولی تو از آمدن سر باز زدی و رسول الله در حقت نفرین کرده فرمودند: اللهم لا تَشبَعه: خدایا او را سیر مگردان


در غزوه بنی قریظه، رسول خدا بزرگان صحابه را برای فتح دژ کفار روانه کرد و آنان شکست خوردند. آنگاه پدرم را فرستاد و پیروز شده و افراد قبیله را به فرمان خدا و رسول آورد. همین عمل را او در فتح خیبر نیز انجام داد.»


پاسخ حضرت به عمروعاص


 اما تو ای ابن نابغه(عمروعاص)! پنج نفر از مردان قریش ادعای پدری ترا دارند و در میان این پنج نفر، آنکس که نژادش از همه پست تر و جایگاه اجتماعیش از همه فرومایه تر بود بر سایرین پیروز گردید و تو را بخود نسبت داد. بدینگونه تو بر بستری مشترک بدنیا آمده ای. پدر تو (عاص) همان کسی است که صریحا خود را دشمن رسول الله(ص) خواند و حضرت را ابتر نامید. آنگاه آیه نازل شد که:


«ان شانئک هوالابتر» «همانا دشمن و بدخواه تو (ای رسول گرامی) بی دودمان است.»


خود تو در تمام جنگها رویاروی با رسول الله(ص) جنگیده ای، در مکه او را آزرده ای، به وی سخنان زشت گفته و بر او نیرنگ زده ای. تو از سرسخت ترین مردمی بودی که حضرتش را در مکه دروغگو خواندند و با وی دشمنی ورزیدند. تو همان کسی هستی که برای بازگرداندن جعفر طیار و همراهانش از حبشه به نزد نجاشی رفتی و چون نجاشی خواسته تو را به جا نیاورد و خدای یگانه تو را ناامید بازگرداند، از دوست همراه خود عماره بن ولید نزد نجاشی بدگویی کردی و روابط پنهانی وی را با کنیز جبشی برملا ساختی، ولی نجاشی هر دوی شما را رسوا نمود.


تو در زمان جاهلیت و در دوره اسلام با بنی هاشم دشمنی داشته ای و پیامبر خدا را در شعری هفتاد بیتی هجو کرده ای که پیامبر در این باره فرمود: «خدایا من شعر نمی گویم و شعر گفتن برای من سزاوار نیست. بارالها بر او به ازای هر حرف از این اشعار هزار بار لعنت فرما.»


اما آنچه را که درباره عثمان گفتی. تو کسی هستی که برای عثمان در این دنیا آتش برافروختی و خود به فلسطین گریختی. آنگاه چون خبر کشته شدنش را دریافت داشتی، گفتی: من ابوعبدالله هستم که چون زخمی را بیابم، با انگشتم آنرا می شکافم و بخون می آورم. سپس به معاویه پیوستی و دینت را به دنیایت فروختی. آری ما نه ترا درباره کینه توزیت سرزنش می کنیم و نه درباره دوستیت مواخذه می نماییم، اما بخدا قسم تو نه عثمان را از روی دوستی یاری کرده ای و نه هنگامی که مظلومانه کشته شد، بخاطر او خشمگین شدی.


وای بر تو ای پسر عاص! آیا شعری را که در موقع حرکت بسوی نجاشی سروده ای، فراموش کرده ای؟ همان شعری را می گویم که در آن از بنی هاشم بدگویی نمودی و گفتی:


«دخترم پیوسته می پرسد بکجا می روی و چرا مقصدت معلوم نیست؟ به او گفتم: مرا واگذار که من می خواهم برای بدگویی از جعفربن ابیطالب نزد نجاشی بروم و در حضور وی به جعفر و گروهی که با او همراهند ناسزا گویم. منظورم احمد (پیامبر اسلام) است که می خواهم نزد نجاشی از وی بزشتی یاد کنم… من از بنی هاشم دست بر نمی دارم و تا بتوانم در پنهان و آشکار با آنان می ستیزم»


پاسح حضرت به ولید


 اما تو ای ولید! من ترا به خاطر کینه ای که نسبت به علی داری، سرزنش نمی کنم؛ زیرا او پدر تو را در پیشگاه پیامبر خدا و به منظور اطاعت از فرمان حضرتش به قتل رسانید و ترا نیز آن هنگام که در حالت مستی بر جماعت مسلمین نماز صبح خواندی، هشتاد ضربه تازیانه زد. ماجرای شرابخواری ترا به شعر نیز درآورده اند.


خدای تعالی ترا در قرآن فاسق نامیده و امیرالمومنین را مومن خوانده است. داستان از این قرار است که تو بر پدرم فخر فروختی و به او گفتی که من از تو دلیرتر و زبان آورترم. آنگاه پدرم بتو گفت: «ای ولید ساکت باش که من مومنم و تو فاسقی.» در این هنگام آیه نازل شد و سخن پدرم را تایید کرد که:


«افمن کان مومنا کمن کان فاسقا لا یستوون» «آیا آنکس که مومن است مانند کسی می باشد که فاسق است؟ آنها هرگز برابر نیستند.»


سپس درباره تو آیه دیگری نازل شد که:


«ان جاءکم فاسق بنبأ فتبینوا» «اگر فاسقی برای شما خبری آورد، درباره آن بررسی کنید.»


ای ولید! اگر این داستان را فراموش کرده باشی، دیگر سخن آن شاعر را که همین داستان را به شعر درآورده فراموش ننموده ای. او می گوید: «هرگز مومنی که خدایش یاری کرد، بمانند فاسق جنایتکار نیست. ولید بزودی احضار خواهد شد و علی نیز برای حساب آخرت خواهد رفت. به علی(ع) بهشت داده می شود و ولید بپاداش کردارش خوار می گردد.»


ای ولید! ترا به قریش چکار! تو مردی درشت و شکم گنده از قبیله صفوریه هستی و بخدا قسم که
عمرت از آن کس که می گویند پدر تو است زیادتر
 است.


بیان مواضع لعن رسول خدا به ابوسفیان


«اما شما ای گروه، بخدا سوگندتان می دهم: آیا نمی دانید که رسول الله(ص) در هفت جا بر ابوسفیان لعنت کرده که هیچیک را نمی توانید انکار کنید. این هفت مورد عبارتند از:


روزی که در خارج مکه نزدیک طائف، حضرتش را دید در حالیکه ایشان قبیله ثقیف را بدین اسلام فرا می خواندند. ابوسفیان پیش آمد و به پیامبر ناسزا گفته حضرت را دیوانه خوانده ایشان را درغگو شمرد و کوشید که بر این بزرگوار حمله نماید. در آن روز خدا و پیامبرش به ابوسفیان لعنت فرستادند.


روزی که کاروان مشرکین قریش از شام می آمد و پیامبر می خواست آن کاروان را در برابر اموالی که از مسلمانان گرفته بودند، توقیف کند. ولی ابوسفیان کاروان را از بیراهه به مکه برد و جنگ بدر را راه انداخت و رسول گرامی اسلام او را نفرین کرد.


روز جنگ احد، هنگامی که رسول الله بر فراز کوه بودند و او زیر کوه ایستاده و نعره میزد: بر افراشته باد هُبَل. در اینجا پیامبر و مسلمانان او را لعنت کردند.


در جنگ احزاب، رسول خدا بر او لعنت فرستاد.


روز صلح حدیبیه که ابوسفیان به همراه قریش راه را بر مسلمانان بستند و آنان را از انجام فریضه حج محروم نمودند. در این روز رسول خدا بر رهبر مشرکین و پیروانش لعنت فرستادند. به پیامبر گفته شد: آیا امید اسلام هیچیک از آنان را نداری؟ حضرت فرمودند: این لعنت به پیروانشان نمی رسد، اما زمامدارانشان هرگز روی رستگاری را نخواهند دید.


روزی که ابوسفیان بر شتر قرمز سوار بود و مورد لعن پیامبر(ص) قرار گرفت.


روزی که ابوسفیان بهمراهی یازده نفر دیگر در تنگه عقبه به کمین پیامبرخدا نشسته بودند تا شتر حضرتش را رم دهند و پیامبر را بر زمین زنند، در این موقعیت نیز رسول مکرم اسلام بر او لعنت فرستاد.& lt;/STRONG>


ای معاویه همین مقدار در پاسخ تو کافیست.»


پاسخ حضرت به عتبه


اما تو ای عتبه! بخدا سوگند نه مرد صاحب رایی هستی که پاسخت را گویم و نه از خرد بهره داری که با تو گفتگو نمایم و سرزنشت کنم. نزد تو نه خیری است که بتوان به آن امید بست و نه شری است که پرهیز از آن لازم باشد. عقل تو و کنیزت به یک اندازه است. اگر تو در حضور همه مردم نیز علی(ع) را دشنام دهی به او زیانی نخواهد رسید. اما اینکه مرا از کشتن می ترسانی، چرا آن مرد لحیانی را که بر بستر تو خوابیده بود، نکشتی، تا بدانجا که نصر بن حجاج درباره این بی آبرویی تو شعر سرود؟


راستی من چگونه ترا درباره کینه ات نسبت به علی بن ابیطالب سرزنش کنم؟ در حالیکه او دایی تو ولید را که قهرمان جنگ بدر بود به قتل رسانید و با حضرت حمزه در کشتن جدت عتبه شرکت داشت و در یک آن بین تو و برادرت حنظله جدایی افکند و او را از پای درآورد.


پاسخ حضرت به مغیره


اما تو ای مغیره! شایستگی آنرا نداری که در امثال این مناظرات شرکت داشته باشی. مثَل تو مثَل پشه ایست که چون می خواست از شاخه درخت خرما برخیزد، به نخل گفت: مواظب باش که می خواهم از رویت پرواز کنم. درخت خرما گفت: مگر من بودنت را احساس کردم که حالا از پروازت باخبر گردم.


ای مغیره! حدی که ب
ه خاطر زنا باید درباره تو اجرا گردد، ثابت است
 و اگر چه عمر این حق را از تو دور نمود، اما خدای متعال او را در این باره بازخواست خواهد فرمود. خود تو از رسول الله(ص) پرسیدی: آیا مرد می تواند به زنی که قصد همسری با او را دارد، نگاه کند.


حضرت فرمودند: تا زمانیکه قصد زنا نداشته باشد، مانعی ندارد. این پاسخ بیانگر آنست که حضرت پیامبر تو را زناکار می دانسته اند. اما شما ای گروه که بخاطر حکومت داشتن کنونیتان بر ما فخر می فروشید، بدانید که قادر متعال در قرآن می فرماید:


«و اذا اردنا ان نهلک قریه امرنا مترفیها ففسقوا فیها فحق علیها القول فدمرناها تدمیرا» «چون بخواهیم مردم سرزمینی را نابود کنیم، تبهکاران را بر آنها می گماریم و آنها فسق می ورزند و شایسته عذاب می شوند و آنگاه سرنگونشان می سازیم.»


در اینجا سخن امام(ع) با دشمنانش به پایان رسید. حضرت برخاسته لباس خود را تکان داد و عزم رفتن کرد. عمروعاص بدامان امام چسبید و خطاب به معاویه گفت: «تو گفتار او را درباره من و مادرم شنیدی. من از تو می خواهم که به سزای این تهمت ناروا بر او حد قذف جاری سازی.» معاویه به خشم آمده گفت: «رهایش کن، خدا بتو خیر ندهد.»


پس از آن معاویه به یارانش اظهار داشت: «من قبل از آمدن حسن بن علی به شما اخطار کردم که شما یارایی معارضه با چنین شخصی را ندارید و شما را از دشنام دادن به او بازداشتم، اما شما مرا به ارتکاب این عمل ناروا وادار کردید. بخدا سوگند، حسن بن علی از اینجا برنخاست مگر اینکه تاریکی اینجا را فرا گرفت. برخیزید و از نزد من دور شوید. خدا شما را به سبب بد اندیشیتان خوار و رسوا گرداند، چرا که رای ناصح مشفق را نپذیرفتید.» آنگاه چند بیت شعر در سرزنش از اطرافیان خود سرود.

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید