ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

امام در محضر امام

در جنگ جمل


روزگار خلافت على(ع) عهدى درخشان بود، که پرچمهاى حق و عدالت به جنبش درآمد، و حکومت عدل و برابرى بر جهان انسانیت سایه افکند، روزگارى که چون عهد پیامبر بود و معارف و تعالیم و هدفهاى بزرگش به منصه ظهور پیوست.
حکومت عثمان حکومتى بود که رهبرش مصالح مسلمین، و ثروت بیت المال آن را فداى خواسته ها و منافع نامشروع ایشان مى ساخت، حکومتى که رانده شده هاى پیامبر را عزیز و گرامى داشت و ملعونین بر زبان پیامبر را بخود نزدیک مى ساخت، و شخصیتهاى بزرگ و با ایمان از اصحاب پیامبر را تبعید و تهدید مى نمود، از اینرو مخالفان، خلافت على(ع) با تمام نیروى خویش بر چند خلافت او قیام کردند، و بالاخره او را به قتل رساندند، پس از قتل عثمان مردم نزد على(ع) آمده و گفتند: ما کسى را از تو سزاوارتر به خلافت و سابقه دار در ایمان و نزدیکتر به پیامبر نمى شناسیم


امام در عدم پذیرش خلافت اصرار داشت و مردم نیز چون فرد دیگرى را صالح براى زمامدارى تشخیص نمى دادند، به پافشارى خود ادامه مى دادند.


امام با اصرارهاى مردم و بر اساس آنکه بتواند، حکومت اسلامى را در راه واقعى خود قرار دهد خلافت را پذیرفت، اما پس از چندى افرادى که به اطمع مال دنیا و رسیدن به مقامات آن به ایشان گرویده بودند سر به مخالفت برداشتند، طلحه و زبیر که از اصحاب پیامبر بودند و رفتار پیامبر و کلمات ایشان را در حق امام شنیده بودند و دست به نبرد با ایشان زدند و جنگ جمل را به رهبرى عایشه همسر پیامبر شعله ور ساختند، امام براى جنگ با آنها مهیا مى شد، و از اطراف کشور درخواست نیرو نمود، ابوموسى، که رهبرى کوفه را به عهده داشت از فرارسیدن نیرو براى امام امتناع ورزید، امام فرزندش امام حسن(ع) و عمار یاسر را همراه با نامه اش در خصوص خلع ابوموسى به کوفه فرستاد، او باز امتناع کرد امام حسن علیه السلام در خطبه هایى که در کوفه خواند مردن را به یارى پدرش ‍ فرا خواند، و بالاخره مردم به رهبرى مالک اشتر به قصر ابوموسى ریخته و او را از قصر بیرون راندند.
آنگاه که دو لشکر در مقابل هم قرار گرفتند، امام نهایت کوشش خود، را در حفظ صلح بکار مى برد ولى شورشیان تصمیم به جنگ داشتند، و سخنرانانشان مردم را به جنگ با امام تحریض مى کردند، پس از آنکه عبدالله بن زبیر سخن گفت امام به فرزندش فرمود: پسرم برخیزد و با این مردم سخن بگوى، امام حسن علیه السلام برخاست و در سخنانش فرمود: اینکه پسر زبیر گفت: على(ع) کار مردم را به پراکندگى کشانید، پدر خودش زبیر بیش از هر کس مسئول این حادثه است او با دستش بیعت کرد نه با دلش او به ظاهر اقرا
ر به بیعت کرد ولى اطرافیانش را براى جنگ فراهم آورد.
در این جنگ امام حسن(ع) فرماندهى طرف راست لشکر را بعهده داشت، همچنانکه فرماندهى، طرف چپ به دست برادرش امام حسین علیه السلام بود، با رشادت یاران امام لشکرى که به رهبرى عایشه و طلحه و زبیر تشکیل شده بود، شکست خورد، اما با این اقدام عایشه در مورد جنگ با حضرت، درهاى انقلاب از طرف مخالفین بر امام باز شد، و مسلمانان یکپارچگى خود را از دست دادند.
در جنگ صفین


از جمله حوادث مهمى که در تاریخ اسلام روى داد حادثه صفین است، حادثه اى دردناک که مبارزه بین حق و باطل را به روشنى مجسم مى سازد، مبارزه اى بین خلافت اصیل اسلامى به رهبرى امیر حق و پیشواى عدالت حضرت على(ع) و بین حکومتى دنیایى که چیزى که مورد توجه او نبود حق و عدالت بود، و رهبرى اش را معاویه به عهده داشت، حادثه صفین رویداد تلخى است که موجب شکست حکومت امام گردید، و چنان ایشان را به اندوه کشانید که آرزوى مرگ کرد و نیز آثار زشت این واقعه پرنیرنگ بود که امام حسن(ع) را وادار به قبول صلح نمود.
معاویه براى آنکه به آرزوهایى طلائى خود برسد، خونخواهى عثمان را دستاویز خود قرار داد امام او را به پذیرش فرمانش دعوت کرد امام او استنکاف ورزید، و براى آنکه به هدفش نائل گردد، از عمروبن عاص که به شهادت تاریخ مردى حیله گر و دغلکار بود و خودش مى گفت من به هر جراحتى که انگشت زدم آنرا خونین کردم، یارى خواست، مردم نیز بخاطر ترس یا طمع در مال دنیا به معاویه گرویده و کم کم کار او بالا گرفت و حکومتش توان یافت، در این لحظه معاویه آماده جنگ شد و به حرکت درآمد و به صفین رسید، امام هنوز در کوفه بود، و فرزندش امام حسن علیه السلام با ایراد سخنرانیهاى مختلف مردم را به جنگ تحریض مى کرد، آنگاه که دو لشکر در مقابل هم قرار گرفتند امام براى آنکه از جنگ جلوگیرى کند سعى فراوانى نمود، اما تلاش ایشان، تاءثیرى نبخشید و جنگ آغاز شد.<BR&gt ;سیاست مزورانه معاویه ایجاب مى کند که رهبران لشکر امام را با تهدید و تطمیع فریب دهد، و به سوى خود جلب نماید، از اینرو تصمیم گرفت امام حسن علیه السلام را نزد خود بخواند، براى اجراى این سیاست عبیدالله بن عمر را نزد امام فرستاد و او به امام گفت: با تو کارى دارم، فرمود: چه مى خواهى ؟ گفت: پدرت قریشیان را از اول تا آخر کشته و مردم از او کینه ها به دل دارند، آیا حاضرى او را از خلافت خلع کنى، تا ما ترا به زمامدارى، برگزینیم، امام علیه السلام که گوئى عقرب خیانت او را نیش زده بود فریاد زد: نه به خدا قسم، چنین کارى انجام پذیر نیست، امام از گمراهى و سرکشى عبیدالله و انحراف او از طریق حق به فریاد آمد مثل اینکه مرگ او را در این جنگ مى دید که به او فرمود: مثل اینکه کشته تو را امروز یا فردا در میدان جنگ مى بینم، شیطان ترا فریب داده، و چنان زینت بخشیده که خود را آراسته اى و عطر زده اى تا اینکه زنهاى شام ترا ببینند و فریفته ات شوند، ولى بزودى خداوند تو را به خاک مرگ خواهد افکند.
عبیدالله شرمسار و حیرت زده به جانب معاویه بازگشت و ماجرا را به او گفت، معاویه با اندوه جواب داد: او پسر همان پدر است، عبیدالله همان روز به معرکه جنگ در آمد و خیلى زود به دست یکى از مردان همدان کشته شد، امام که در میدان، جنگ مى گذشت مردى را دید که کشته اى را مى کشد که نیزه اى در چشمش فرو رفته و پاهایش همچنان بر رکاب اسب گیر کرده است به اطرافیانش گفت: ببینید، این مرد کیست ؟ گفتند: مردى از همدان است، فرمود: کشته کیست ؟ گفته شد: عبیدالله بن عمر، امام شادمان شد و فرمود: خدا را از این پیروزى شکر مى گویم.
حضرت على(ع) چون وضع را به اینگونه دید یارانش را آماده نبردى عمومى کرد، و معاویه نیز مهیاى جنگ شد، و دو گروه به هم در آویختند، امام حسن(ع) مردانه به سپاه دشمن حمله برد و به اقیانوس مرگ فرو رفت، چون امام على علیه السلام فرزندش را در مهلکه مرگ گرفتار دید مضطرب شد و با ناراحتى شدید فریاد زد: جلوى این پسر را بگیرید که با مرگش مرا در هم نکوبد، من هرگز نمى خواهم این دو پسر در جنگ کشته شوند، زیرا نسل پیامبر قطع مى گردد.
امام خود را به قلب دشمن فرو برد و امام حسن(ع) ترسید مبادا پدرش ناگهان به دست شامیان کشته شود و گفت: چه ضرر دارد که براى رساندن خود به یارانت که در برابر دشمنند تلاش کنى، امام منظور پسرش را دانست و با آهنگى محبت
آمیز فرمود: پسرم براى مرگ پدرت روزى معین شده است که از آن نمى گذرد، و با کوشش نمى تواند آنرا به تاءخیر افکند و نمى تواند به آن شتاب ورزد، به خدا قسم پدرت باک ندارد که مرگ به سوى او آید یا او به سوى مرگ رود.
جنگ همچنان پیش مى رفت و پیروزى امام حتمى بود که معاویه با استفاده از حیله گرى عمروبن عاص دست به نیرنگ جدیدى زد، و دستور داد قرآنها را بر سر نیزه نمودن، و مردم نادان قرآن ناطق را به خیال خام تمسک به قرآن رها ساختند و پراکندگى در لشکر باعث که بر خلافت رضایتش ‍ حکمیت ابوموسى اشعرى را بپذیرد، عمروبن عاص این پیرمرد ساده لوح را فریب داد و امام را از حکومت کنار زدند، پس از آنکه عمروبن عاص ‍ ابوموسى را فریب داد، او فریاد زد: ترا چه مى شود، خدایت لعنت کند، تو مثل سگى هستى که زبان در آورده، باشى عمروبن عاص او را به کنارى زد و گفت: تو مثل خرى هستى که کتاب بارت کرده باشند.
چون خبر دردناک خلع امام به وسیله ابوموسى بین مردم عراق پخ شد آتش ‍ فتنه زبانه کشید، امام در چنین موقعیت اسفناکى صلاح دید که فردى براى هدایت مردم سخن گوید، از اینرو رو به فرزندش حسن علیه السلام کرد و گفت: پسر برخیز و درباره ابو موسى، و عمروبن عاص سخن بگو، امام حسن(ع) برخاست و چنین فرمود: اى مردم درباره این دو مرد که به حکمیت انتخاب شدند، سخن بسیار گفتند، ما آنان را انتخاب کردیم تا از قرآن بر ضد هوسها حکم دهند، ولى آن ها از هوس خود علیه قرآن حکم دادند، بنابراین چنین کسانى را نباید، حکم نام نهاد، بلکه آنان محکوم علیه هستند.
در جنگ نهروان
در جنگ صفین آنانکه امام را مجبور به پذیرش حکمیت ابوموسى کرده بودند، بر امام اشکال گرفتند که چرا حکمیت او را پذیرفتى، تا اینکه از کوفه بیرون آمدند، و در نهروان اردوگاهى برپا ساختند، پس از آن که چند نفر را به قتل رساندند، امام به جانب آنان حرکت کرد و پس از جنگ سختى آنان را به قتل رساند، امام حسن(ع) در این جنگ نیز همانند جنگهاى گذشته با رشادت و دلیرى خاص خود به یارى امام برخاست و با سخنان آتشین خود مردم را به یارى پدرش و نبرد با خوارج فرا خواند.
در شهادت پدر
پس از جنگهاى بى نتیجه خونین صفین و نهروان ارتش امام دچار ناتوانى و خستگى شد و سستى در یاران آن حضرت پدیدار گردید، دعوت او را نپذیرفته و از فرامینش اطاعت نمى نمود، ای
ن سختى ها و ناگواریها چنان کام امام را تلخ ساخته بود که دیگر زندگانى برایش دردناک و مصیبت بار بود و همیشه آرزوى مرگ مى کرد تا از این دنیاى سیاه و تاریک به جهان روشنى ها کوچ کند، و هر لحظه این آرزو را تکرار مى کرد و از خدایش تمناى شهادت مى نمود.
چنانکه قبل از حادثه شهادتش از این دعاها و فریادها به فرزندش حسن(ع) حکایت کرد و فرمود: دیشب اندکى به خواب رفتم و چشمهایم بهم آمد، رسول خدا را دیدم که به نزد من آمده است، گفتم: اى پیامبر خدا مى بینى که از امت تو چه کژى ها و دشمنى ها بر سر من آمده است، فرمود: آنان را نفرین کن، گفتم: خدایا از اینها بهتر را به من بده و از من بدتر را به آنان مسلط کن.
یاران امام که از ترور آن حضرت احساس خطر مى کردند از امام خواستند که براى خود نگهبانانى انتخاب کند ایشان نپذیرفته و فرمودند: فعلا تیرى نیست که به من رسد و ضربه اى نیست که مجروحم سازد.
تا اینکه ماه رمضان فرا رسید، ماهى که آن قدر ارزش و منزلتش والا است که ماه خدا نامیده شده، و قرآن کریم، در آن نازل گردیده است، در قرآن شبها امام افطار را گاه در منزل فرزندش حسن(ع) و گاه در منزل حسین علیه السلام و گاه در منزل دخترش زینب صرف مى کرد ولى بیش از سه لقمه نمى خورد و مى فرمود: دوست دارم خدایم را با شکم گرسنه دیدار کنم.
شب نوزدهم آن ماه را امام با هیجانى بسیار آغاز نمود، در صحن خانه با اندوه و اسف و در عین حال با شور و اشتیاق راه مى رفت و به آسمانها نگاه مى کرد و از وقوع حادثه اى بزرگ که در این شب رخ مى دهد، خبر مى داد و مى فرمود: دروغ نگفت، و دروغگو نبود، امشب است آن شبى که به من وعده داد.
هنگامى که امام خواست از خانه بیرون رود مرغابى هایى که در خانه بودند بفریاد آمدند، امام حسن علیه السلام پیش آمد و گفت: چرا این وقت از خانه بیرون مى روید، امام فرمود: خوابى که دیشب دیدم مرا بر این کار واداشت، آنگاه امام خواب را نقل کرد و سپس فرمود: اگر تعبیرش ظاهر شود، پدرت کشته شده و ماتم تمامى مردم مکه و مدینه را فرا مى گیرد، سراپاى امام حسن(ع) را وحشتى بزرگ فرا گرفت، و اندامش بلرزید، و پرسید: این فاجعه کى اتفاق مى افتد؟ امام فرمود: خداوند در قرآن مى فرماید: هیچکس نمى تواند فردا چه به دست مى آورد و در کدام سرزمین بمیرد، ولى حبیبم پیامبر خدا فرمود: این حادثه در ده آخر ماه رمضان رخ داده و قاتلم پسر ملجم
است، امام فرزندش را سوگند داد که به خانه بازگشته و بخوابد و امام حسن علیه السلام چاره اى جز اطاعت نیافت، و امام در تاریکى سحرگاه از خانه به مسجد رفت.
حضرت على علیه السلام آن شایسته ترین موجودى که بعد از پیامبر از آغاز تا پایان آن بر روزگار چهره نموده و عنصر بیگانه اى که همه فضائل را حائز گردیده، و سیرت پاکش از همه نقائص و آلودگى ها مبراست بدست شقى ترین افراد، در محراب عبادت خون آلود، بر زمین افتاد، مردم از هر سوى به جانب مسجد شتافتند، و با صداى بلند مى گریستند، پیشاپیش ‍ همه فرزندان به سوى پیکر خونیش پدر روى آوردند، امام در محراب افتاده بود و گروهى مى خواستند امام را براى نماز آماده کنند ولى امام توان حرکت نداشت، آن حضرت نگاهش به امام حسن علیه السلام افتاد و فرمود که ایشان با مردم نماز بخواند، پس از نماز امام حسن(ع) سر پدر را به دامان گرفت و در حالیکه قطرات اشک بر چهره اش مى ریخت گفت: کدامین جنایتکار با شما این چنین کرد؟ فرمود: همان پسر زن یهودى عبدالرحمن بن ملجم، گفت: از کجا فرار کرد، فرمود: لازم نیست، کسى به دنبالش برود بزودى او را در مسجد مى آورند، لحظه اى نگذشت که او را به مسجد آوردند، امام حسن علیه السلام به او گفت: اى لعنت شده، امیرالمؤمنین و امام المسلمین را کشتى، این پاداش خیرخواهى هاى او بود که پناهت داد و به خود نزدیکت ساخت و اکنون پاداش خدمات او را چنین دادى.
امام حسن(ع) پدر را به خانه انتقال داد، و بهترین پزشک کوفه اثیربن عمرو سکونى را براى معالجه حضرت حاضر نمود، پس از آنکه پزشک گفت: اى امیرالمؤمنین وصایایت را بکن، که خواهى مرد، امام حسن علیه السلام سراسیمه و گریان آنچنان قلبش در آتشى از اندوه مى سوخت به پدر گفت: پدر پشتم را به مرگت شکستى، چگونه مى توانم تو را به این حالت ببینم، امام به نرمى فرمود: پسرم دیگر از امروز به بعد بر من غم مخور و زارى مکن امروز جدت پیامبر و جده ات خدیجه و مادرت زهرا را دیدار مى کنم، و فرشتگان هر لحظه انتظار قدوم مرا مى کشند، پس بر من اندوه نکن و گریه منما.
امام در این حال بیهوش شد، و آن گاه که به هوش آمد فرزندش را گریان دید براى تسکین خاطر او فرمود: پسر چرا مى گریى، از امروز بر پدرت دیگر اندوه و دردى نیست، پسرم گریه مکن تو هم روزى با زهر شهید مى شوى و برادرت حسین(ع) را هم با شمشیر خواهند کشت.
آنگاه امام رو به فرزندانش کرد،
و وصایاى خود را فرمود، و هنگامیکه احساس مرگ کرد، و دانست به زودى به دیدار خدایش خواهد شتافت امر خلافت را به فرزندش امام حسن(ع) واگذاشت، و از فرزندانش و بزرگان خاندان و پیروانش بر این امر گواه گرفت و نامه ها و سلاحش را به او تفویض کرد و فرمود: پبامبر به من سفارش کرد که اینها را به تو بسپارم.
و امام در حالیکه آیات قرآن تلاوت مى کرد؛ روحش از این تیره خاکدان پرواز کرد، پس از او دنیا تاریک شد، چرا که او نورى بود که خدایش آفرید تا ظلمتهاى سهمگین جهان را روشنائى بخشد.
امام حسن علیه السلام به تجهیز پدر شهیدش پرداخت و پیکر مطهرش را غسل داد و کفن نمود، و چون پاره اى از شب گذشت به همراه چند تن از یاران وفادار آن حضرت در حالیکه جبرئیل و میکائیل جلوى جنازه ایشان را گرفته بودند، او را از کوفه به نجف اشرف برده و در آنجا دفن کردند.
در این هنگام مقام خلافت به وجود امام حسن(ع) زینت یافت و زمامدارى حکومت اسلامى با وصیت امیرالمؤمین علیه السلام به ایشان رسید، و از طرف دیگر معاویه با تمام قوا، به جلب افراد ساده لوح و نادان مشغول شد.


http://emamhassan.ir

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید