ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

لشکرکشى ابرهه به مکه، به روایت تاریخ و قرآن- بخش سوم

۲. چگونگى شکست و هلاکت ابرهه 


مسئله بسیار مهم و اساسى دیگر در ماجراى حمله اصحاب فیل به مکه، چگونگى شکست و عقب نشینى آن هاست. تمام پژوهشگرانى که لشکرکشى ابرهه را به مکه به عنوان واقعیتى تاریخى در معرض بحث گذاشته اند، در این نکته، اتفاق نظر دارند که این اقدام با ناکامى و بدفرجامى روبه رو شد، حتى بعضى خاورشناسان یا نویسندگانى هم که اصرار دارند قضیه را طبق اشاره پروکوپیوس بر موضوع حمله به ایران تطبیق کنند، از انصراف و عقب نشینى فورى سپاه ابرهه سخن به میان آورده و دلیل آن را هم وجود خطرها و پایان ناگوار ذکر کرده اند. امّا این لشکرکشى چرا و چگونه متوقف شد و عاقبت سرنوشت ابرهه به کجا انجامید؟


همان گونه که قبلاً گفتیم متأسفانه در منابع غربى درباره این تهاجم و سرانجام آن و حتى پایان حکومت و سرنوشت ابرهه چیزى یافت نمى شود، به همان دلایلى که ذکرش رفت. اما خوشبختانه، اصل واقعه و بعضى از جزئیات آن به تواتر از سوى شاهدان عینى صحنه، یعنى مردم مکه براى نسل بعد بازگو و نقل شده و اندکى بعد در کتاب ها و نوشته ها ثبت گردیده است. عظمت، خارق العادگى و دهشتناکى حادثه از یک سو، و گره خوردنش با تاریخ اسلام به علت تقارن آن با میلاد پیامبر اسلام از سوى دیگر، خاطره آن را براى همیشه در یاد مسلمانان در طول قرن ها جایگزین و تثبیت نمود،۱۰۳ و اهتمام آنان را در حفظ و نقل آن مضاعف کرد.۱۰۴ اگر چه ممکن است پیرایه هایى به آن راه یافته باشد یا گوشه هایى از آن، دست مایه قصه پردازى ها شده باشد، آن گونه که مقتضاى همه رخدادهاى ناگهانى و عظیم است، اما این نارسایى ها آن قدر زیاد نیست که اصل حادثه را تغییر شکل داده یا آن را به گونه اى دست خوش تحول کرده باشد که به زعم برخى از خاورشناسان در ردیف داستان هاى عامیانه اى در آمده باشدکه به دل خواه به شخصیتى مشهور ارتباط
داده شده باشد.۱۰۵ اصل حادثه به حدى روشن است که نیاز به اثبات ندارد. گذشته از این ها، سندى که اولین منبع مدوّن براى تاریخ عرب عصر جاهلى است وحتى از نظر تاریخى بالاترین اعتبار را در این زمینه دارد;۱۰۶ یعنى قرآن، چگونگى آن را به خوبى بازگفته است.


به هر حال با وجود مسکوت گذاشته شدن گزارش حادثه در منابع غربى و شرح و توضیح نسبتاً مفصل آن در منابع اسلامى و عربى و نیز با توجه به تصویر اجمالى آن در قرآن، پاسخ هاى داده شده به سؤال از چرایى و چگونه توقف و شکست لشکرکشى اصحاب فیل را به مکه از یک نظر، ذیل دو دیدگاه کلى مى توان دسته بندى کرد:


الف ـ به اعتقاد بیشتر مورخان، مفسران و محققان تاریخ اسلام و عرب، کشتى جنگى ابرهه تا ساحل مکه پیش رفت، اما در آن جا به گل نشست و به قول نولدکه چیزى اتفاق افتاد که در هیچ محاسبه اى نیامده بود.۱۰۷ دست قدرت خداوند پرده اى از مجازات و عذاب را براى آنان به نمایش گذاشت که سابق بر آن، تنها قوم لوط را بدان گرفتار و هلاک کرده بود.۱۰۸ البته مأموران الهى این بار پرندگانى بودند که فوج فوج، از سوى دریا (غرب مکه) پیاپى برآمدند و با گلوله هاى آتشین سجیل، انبوه سپاه ابرهه را سنگ باران نمودند۱۰۹ و در زمانى اندک آنان را به شکلى خارق العاده درهم شکستند: «وَ أَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْراً أَبابِیلَ * تَرْمِیهِمْ بِحِجارَه مِنْ سِجِّیل * فَجَعَلَهُمْ کَعَصْف مَأْکُول»


در برخى روایات در توضیح جزئیات واقعه آمده است: این سنگ ها به هر عضوى از بدن که اصابت مى کرد موجب دریده شدن و درهم شکستن آن مى شد یا موجب بروز تاول هاى شدیدى مى گردید۱۱۰ و سپس آن زخم هاى تاول زا منجر به مرگ مجروحین مى شد.۱۱۱ نیز در برخى نقل ها آمده است: آنان پس از آن که در اثر سنگ باران از پاى در آمدند خداوند سیلى توفنده فرستاد و اجسادشان را به دریا افکند۱۱۲ یا کسانى که از صحنه گریخته بودند در مسیر بازگشت یک به یک ساقط مى شدند۱۱۳ و یا این که در مسیر راه به سیل گرفتار آمدند و از بین رفتند.۱۱۴ سر کرده آنان یعنى ابرهه نیز مورد اصابت قرار گرفت، اما او را از صحنه مهلکه بدر بردند. او با وضع فجیعى به صنعاء رسید و آن جا هلاک شد.۱۱۵


در هر صورت، آن چه به وقوع پیوست و در ساعاتى کوتاه بساط قدرت نمایى لشکرى عظیم را برچید، چیزى جز عذاب الهى نبود; معجزه اى بود که به دست قدرت خدا ظاهر شد، حتى از جنس عذاب هایى نبود که امت هاى پیشین را بدان نابود کرده بود، همچون زلزله و بادهاى کشنده که در طبیعت، اصل آن را مى توان سراغ گرفت; در طبیعت هرگز چنین پدیده اى را نمى توان سراغ گرفت که دسته اى از مرغان با حمل سنگ ریزه هایى به سر قوم خاصى، و نه غیر آنان، درآیند و با سنگ باران نابودشان کنند.۱۱۶


ب ـ در مقابل، تعدادى از خاورشناسان و نویسندگان شرقى و مسلمان مایل اند شکست و ناکامى سپاه فیل را در پیوند با عوامل طبیعى و اسباب عادى، همچون امراض مسرى، جنگ یا صلح بین ایران و روم و امثال آن، تحلیل و تفسیر کنند. این دیدگاهِ طیفى از نویسندگان وحتى مفسران اسلامى را شامل مى شود که همگى در انتساب منشأ و عامل شکست و نابودى سپاه فیل به عوامل طبیعى و عادى هم داستانند، اما در چگونگى گرفتار آمدن آنان در چنگ این بلایا آرا و بیان هاى متفاوتى ارائه کرده اند.


1. تعدادى از این پژوهشگران علت شکست ابرهه را یک بیمارى سارى پنداشته اند. براى نمونه، کارادووو، بلاشر،۱۱۷ محمد عبده،۱۱۸ فرید وَجدى۱۱۹ و حتى استاد جواد على۱۲۰ چنین نظرى دارند.


1ـ۱. به گمان بعضى بازگشت و بد فرجامى حرکت سپاه ابرهه به وباى سال ۵۴۲ یا ۵۵۴ میلادى شهر پلوز مربوط مى شود که پروکوپیوس بدان اشاره کرده است۱۲۱ و بعضى از نویسندگان شرقى نیز همین مطلب را تأکید مى کنند۱۲۲ و حتى از انتشار این بیمارى در اسکندریه و فلسطین و سراسر جهان سخن به میان آورده اند،۱۲۳ و یا طاعون سال ۵۶۹ میلادى در قسطنطنیه را بر اساس گزارش پروکوپیوس با این شکست مرتبط مى دانند و آن را با تاریخ لشکرکشى ابرهه به مکه قابل تطبیق مى دانند.۱۲۴


در ارزیابى آراى فوق مى توان گفت که گزارش پروکوپیوس از طاعون یا وباء، مربوط به سال هاى ۵۴۲ و ۵۴۶ میلادى است، نه ۵۶۹. بنابراین، فاصله زمانى بین عام الفیل (حدود ۵۷۰) و تاریخ وقوع طاعون هاى یاد شده بسیار زیاد است و طبیعتاً نمى توان بین آن ها ارتباطى برقرار کرد.۱۲۵ علاوه بر آن، اصولاً وقوع یک بیمارى در نقطه اى از جهان، مثل اروپا با فرسنگ ها فاصله، چگونه سر از صحراى عربستان و اردوگاهى نظامى درآورده و فورى دامنگیر انبوه سپاهیان آن جا شده است؟ معلوم نیست طبق کدام سند تاریخى این طاعون به اسکندریه و فلسطین سرایت کرده و بعد هم سراسر جهان را گرفته است؟! و عجیب این است که این سخن به منابعى نسبت داده شده که چیزى دال بر این مطلب را در آن ها نمى توان یافت. پروکوپیوس هم که سال ۵۶۹ میلادى زنده نبوده تا گزارشى از طاعون قسطنطنیه بدهد.۱۲۶


1ـ۲. جمعى دیگر با عنایت به واژه ابابیل یا بر حسب برخى روایات، عامل بروز آشفتگى و سپس از هم پاشیدگى لشکر ابرهه را شیوع بیمارى آبله یا حصبه (سرخچه یا سرخک) در میان آنان دانسته اند.


در این میان، برخى براى این ادعا به توجیهات لغوى روى آورده و بین ابابیل (در سوره فیل) و آبله ارتباط برقرار کرده اند. آرتور جفرى درباره ابابیل مى نویسد: بورت
ن از سرگرد پرایس نقل مى کند که واژه ابابیل هیچ ربطى به پرندگان ندارد، بلکه نام بلایى است. و گذشته از آن، این کلمه از ابیله به معناى تاول گرفته شده است. پیش تر اشپرنگل در ۱۹۷۴ میلادى میان این واژه و بیمارى آبله رابطه اى حدس زده بود و آن را مشتق از «اب» به معناى پدر به اضافه «ابیل» به معناى نوحه و ندبه مى پنداشت و مى گفت ایرانیان واژه ابیله را به معناى آبله به کار مى برند. این نظریه را روایات موجود که مى گوید لشکریان ابرهه به بیمارى آبله دچار شده و نابود شدند تأیید مى کند. سپس جفرى اضافه مى کند: اما مشکل سخن اشپرنگل یا بورتن، اثبات فارسى بودن آبله است، زیرا آبله در زبان فارسى خود دخیل از عربى است و بى تردید از همین آیه گرفته شده است. جفرى سپس ادامه مى دهد: کارادووو حدس مى زند که اصل واژه ابابیل فارسى باشد و مى گوید طیراً ابابیل قرائت نادرست «تیربابیل» به معناى « تیر بابلى » است که مایه انهدام لشکر ابرهه گردید. حدس کارادووو در خور توجه است، اما متقاعد کننده نیست، زیرا در هیچ کجا ما از این تیرهاى بابلى اطلاعى به دست نمى آوریم!۱۲۷


برخى محققان زبان شناس و عربى دان در نقد این مطالب آورده اند: ریشه سازى اشپرنگل همان گونه که جفرى هم اشاره کرده است، تهى از هرگونه ارزش علمى است، و حدس کارادووو به جهت عنایت نداشتن به متن و محیط تاریخى ـ لغوى، شایسته توجه نیست و از نظر قوانین تعریب نیز اشکال هاى متعددى دارد. اما قول یک افسر نظامى چگونه آن قدر اعتبار یافته که برتن و جفرى بدان استناد کرده اند هم از عجایب است.۱۲۸


مقاله یکى از نویسندگان به آشفتگى بیشتر موضوع در این زمینه افزوده است. او مى نویسد: اکنون به نوشته دکتر جفرى دو یادداشت زیر را مى توان افزود: ۱. آبله واژه اى فارسى است و صورت پهلوى آن ابلک و ابلق هنوز در فارسى زنده است، به معنى داراى پیس و لک و هر چیز دو رنگ. و ابابیل، جمع معرب آبله است و شاید خود ابرهه صورت دیگرى از این واژه باشد. ۲. آبله بیمارى واگیردار معروف است و طیراً ابابیل نوعى مخصوص از این بیمارى، و ترجمه آن آبله مرغان فارسى است.۱۲۹


اما این احتمال جدید هم از نظر علمى پایه اى ندارد، زیرا ظاهراً بین آبله و ابلک، رابطه اى وجود ندارد. آبله واژه اى کهن و به معناى تاول و بیمارى آبله است و به کرّات در متون فارسى آمده است و در زبان پهلوى هم به صورت آبلگ وارد شده است. در عوض، ابلک اگر نشانى از آن در زبان هاى کهن فارسى یافت شود باید با «ابلق» قیاس گردد که یکى از واژه هاى معروف جاهلى است.۱۳۰ به هر حال، این سخنان فاقد هر گونه ارزش علمى است و بى سر و سامانى پژوهش ها در این باب (واژه شناسى ابابیل و امثال آن) موجب این احتمالات تازه شده است.۱۳۱


مشابه احتمالات فوق را در آثار برخى دیگر از نویسندگان ایرانى مى توان یافت. به عقیده یکى از این نویسندگان، ابابیل جمع آبله است و مؤید این عقیده، روایتى است که به موجب آن هلاک قوم ابرهه به وسیله وباى جدرى که همان آبله باشد صورت گرفته است، لکن وجود کلمه طیر در آیه سوم سوره فیل موجب آن شده است که طیور عجیب دریایى سنگ ها به ک
ف و منقار بگیرند و به جنگ ابرهه و لشکریان فیل سوار او بیایند، در صورتى که ممکن است کلمه طیر در این آیه، چنان که در کتب لغت هم مضبوط است، به معناى ناگهان و سریع باشد و به عبارت ادبى، طیر در این آیه مصدر به معناى فاعل است و در معناى مجازى به عنوان حال استعمال شده، البته بر ذوالحال مقدم گردیده است.۱۳۲


مشکل این سخن هم آن است که در زبان عربى یا فارسى براى چنین ادعایى مستند و ریشه اى یافت نمى شود. در منابع لغوى معتبر، مفرد ابابیل، اباله، ابول و ابیل ذکر شده است یا به اعتقاد بعضى محققان، ابابیل مفردى از جنس خود ندارد.۱۳۳در هر صورت، ابابیل به معناى جماعات یا دسته جات یا گروههایى است که پشت سر هم وپیاپى حرکت کنند،۱۳۴ بنابراین، نمى توان آبله را مفرد ابابیل یا ابابیل را جمع آبله دانست. گذشته از آن، اصلاً آبله در زبان فارسى اسم براى بیمارى خاصى است نه در زبان عربى; عرب از آن بیمارى به جدرى تعبیر مى کند.۱۳۵ تأویل طیر به معناى مجازى سرعت و ناگهان هم نیازمند پشتوانه کاربردى براى این معنا در زبان عربى است که ظاهراً این گونه استعمالى یافت نمى شود.


1ـ۳ـ دسته اى دیگر از پژوهشگران با عنایت به روایاتى که شکست و ناکامى اصحاب فیل در آن ها به عامل جدرى و حصبه پیوند خورده، از انتشار آبله در میان سپاه مهاجم سخن به میان آورده و سبب اصلى از پاى درآمدن آن ها را همین بیمارى ها دانسته اند.۱۳۶بعضى نویسندگان تلویحاً نابودى معجزه آساى سپاه ابرهه را انکار کرده و با توجه به همین روایات و اخبار، از این بیمارى ب
ه «وباء» یا «وباى جدرى» تعبیر کرده اند.۱۳۷ استاد جواد على معتقد است که ابرهه با ناکامى سریع رو به رو شد، او و لشکرش دچار وبایى شدید گردیدند، نوعى بیمارى پوستى که موجب بازشدن پوست و زخم و چرکى شدن اندام ها مى گردید یا وبایى که حصبه و جدرى نام دارد. وى در ادامه مى نویسد: اولین چیزى که به حبشى ها اصابت کرد وباء بود، از نوع همان وباهایى که در گذشته، بشریت را جارو کرده بود و زمانى برچیده مى شد که هزاران نفر را در کام خود مى کشید.۱۳۸


به نظر مى رسد این گروه از نویسندگان، دقت لازم را در این روایات نکرده باشند، زیرا چه در کتاب هاى امثال ابن اسحاق، ازرقى، ابن هشام و طبرى و چه در روایات مذکور در منابع دیگر، بین نابودى اصحاب فیل به واسطه سنگ باران پرندگان و بروز تاول و آماس بر بدن آن ها تفکیکى صورت نگرفته، و اصلاً این روایات سبب جدرى را اصابت آن گلوله هاى آتشین سجیل شمرده اند. و مقصود از آن دو هم آثارى بود شبیه تاول و جوش هاى آبله و سرخک، که در اندامشان پیدا شد، نه این که واقعاً این دو بیمارى آن ها را مبتلا کرده باشد. مثلاً طبرى در تاریخ خود به نقل از ابن عباس آورده است: فاقبلت الطیر من البحر ابابیل، مع کل طیر منها ثلاثه احجار حجران فى رجلیه و حجر فى منقاره، فقذفت الحجاره علیهم، لا تصیب شیئاً الاّ هشمته، و إلاّ نفط ذلک الموضع; هر جایى که سنگ بر آن اصابت مى کرد آن را در هم مى شکست و گرنه آن موضع تاول مى زد». و بعد در ادامه مى گوید: «فکان ذلک اول ما کان الجدرى و الحصبه… فاهمدتهم الحجاره، و بعث اللّه سیلا اتیا، فذهب بهم فالقاهم فى البحر»۱۳۹ یا در روایت کافى دارد:«فجعلت ترمیهم بها حتى جدرت اجسادهم فقتلهم…۱۴۰بنابراین، با تمسک به گوشه اى از روایات و اخبار رسیده در یک موضوع و نادیده گرفتن بخش هاى دیگر آن، نمى توان درک و تلقى درستى از قضیه اى تاریخى به دست داد. ضمناً اگر اصابت این سنگ ها به نیروهاى مهاجم موجب پیدا شدن تاول هاى شدید و کشنده در پیکرهاى آ
نان شده باشد، به سادگى نمى توان از آن، بروز بیمارى آبله در میان سپاه ابرهه یا آغاز شیوع آن را در سرزمین هاى عربى نتیجه گرفت زیرا این دو بیمارى عامل و منشأ خاص خود را دارند و هیچ دلیلى در دست نداریم که آثار پیدا شده بر اندام قشون ابرهه ناشى از این گونه عوامل بوده باشد. نیز بسیار بعید مى نماید که در فاصله بسیار ناچیزى از مکه، دفعتاً یک بیمارى واگیر و مهلک چنان گسترش پیدا کند که لشکرى را ببلعد، اما اثرى از آن در شهر مکه یا میان قبایل اطراف دیده نشود، به ویژه اگر این بیمارى طبق گفته برخى، از نقاط دیگر دنیا وارد این اردوگاه نظامى شده باشد.علاوه برآن، چگونه آبله و حصبه، لشکرى را ناگهان در یک روز و با این سرعت از هم پاشاند و بساطش را برچید؟ هیچ بیمارى اى هر چند هم که مسرى و کشنده باشد هرگز در چند ساعت نمى تواند انبوه عظیمى از افراد را مبتلا سازد یا از پاى در آورد.۱۴۱


نکته دیگر این است که در لغت عرب، جدرى به معناى تاول و آماس است، البته بعدها درمعناى آبله هم کاربرد یافته و نیز بر هر بیمارى واگیر عام البلوى اطلاق شده است. و حصبه نیز اسم براى بیمارى سرخک یا سرخجه است.۱۴۲ بنابراین، نمى توان از آن ها به بیمارى وباء به معناى طاعون تعبیر کرد، زیرا، «وبا» بیمارى گوارشى است و با مختل کردن سیستم گوارش جان بیمار را مى گیرد، اما پوست بدن را دچار عارضه و تاول یا فساد نمى کند. در این صورت، آسیب دیدگى پوست و پیدا شدن زخم و عفونت در آن، و حتى جدا شدن بند بند اجزاى بدن۱۴۳ به تعبیر این روایات با فرض درستى آن ها، هرگز با علائم و لوازم بیمارى وبا قابل توجیه نیست.۱۴۴ مگر این که بگوییم مراد شان از کلمه وبا هر نوع بیمارى عام و فراگیر بوده نه طاعون.


4ـ۱. در آثار تعدادى دیگر از پژوهشگران تاریخ عرب یا کسانى که در صدد تفسیر سوره بر آمده اند ماجرا به گونه اى تصویر شده که هم تأویلى در ظاهر آیات صورت نگیرد و هم وقوع حادثه از مجراى طبیعى و عادى توجیه و تبیین گردد.


عبدالعزیز سالم به تبع احمد یوسف معتقد است سنگ ریزه هایى که بر سر اصحاب فیل ریخته شد نوعى گل چسبنده آمیخته به ذرات ماسه به اندازه عدس بود که پرندگانى آن را از منطقه اى وبا زده در سرزمین هاى عربى یا مکانى دیگر به اردوگاه سپاه ابرهه منتقل کردند و بر سر آنان فرو ریختند و این سنگریزه هاى آلوده، منجر به شیوع بیمارى وبا در بین سپاه ابرهه شد.۱۴۵


نویسنده تفسیر نوین نیز پس از طرح این سؤال که «آیا مورخان دانشمند اروپا عموماً جاهل یا مغرض بوده اند که گفته اند لشکریان ابرهه با آبله هلاک شدند؟» تلاش مى کند بین سنگ باران قشون ابرهه و بروز آبله در میان آنان و نیز روایات وارده در کتاب هاى سیره، مبنى بر رؤیت آبله و حصبه براى نخستین بار در سرزمین عرب در عام الفیل جمع کند، اما چیزى شبیه فرض یوسف احمد مصرى را پیشنهاد مى کند:


پس مى توان فرض کرد این گل هاى چسبیده به پنجه هاى پرندگان، آلوده به میکروب آبله بوده و در جمعیت متراکم قشون به سرعت انتشار یافته است. آن چه در سوره مبارکه ذکر شده کیفیت عذاب است و آن چه تواریخ اروپا یا دیگران گفته اند آثار و نشانه هاى آن است. با این فرض، منافاتى بین سنگ انداختن مرغان بر لشکر ابرهه و گرفتاریشان به آبله موجود نیست، و به این ترتیب مى شود آن دو را با هم جمع کرد.۱۴۶


شاید دغدغه پژوهشگرانى مثل عبدالعزیز سالم و احمد یوسف تا حدى قابل درک باشد، زیرا آن ها در برابر موج سنگین علم گرایى و علم زدگى اى که در مصر و برخى کشورهاى اسلامى به راه افتاده بود، به همراهى و همگرایى با آن چندان بى میل نبوده، لذا تفسیرى طبیعت گرایانه از این حادثه ارائه کرده اند اما به کدام دلیل تاریخى یا روایى مى توان این ادعا را مدلل کرد که سنگ ریزه هایى که پرندگان حمل مى کردند حتماً آلوده به میکروب و عامل بیمارى آبله یا حصبه بوده اند؟ این در حالى است که قرآن از آن به سجیل یاد مى کند، همان که بر سر قوم لوط فرو بارید و آن ها را هلاک کرد.


اما تعجب بسیار از نویسنده دانشمند تفسیر نوین است که از یک سو، امثال شیخ محمد عبده و فرید و جدى را به باد انتقاد گرفته که چرا درصدد تأویل و توجیه تعبیر قرآن برآمده اند تا با گفتار اروپاییان سازگار شده و براى مسلمانان غرب زده
قابل قبول باشد، و تأکید مى کند که خود تلاش دارد به این تأویلات تکلف آمیز دچار نشود یا قرآن را تابع نظر دیگران نسازد۱۴۷ اما از سوى دیگر تفسیرى را ارائه مى نماید که از گرفتار شدن در ورطه آن پرهیز داده است. ایشان توجه نکرده اند کسانى که شیوع بیمارى آبله و امثال آن را باعث از هم پاشیدگى سپاه ابرهه دانسته اند، فى الواقع درصدد القاى این نکته بوده اند که اصولاً معجزه و مجازات خارق العاده اى از سوى خدا رخ نداده، بلکه شکست و عقب نشینى اصحاب فیل، امرى عادى و طبیعى بوده است، مانند همه بلاهاى بزرگى که گاه و بیگاه در گوشه و کنار جهان جان هزاران نفر را در کام مرگ مى کشد و این هم یکى از آن حوادث بوده است، نه این که خداوند با سنگ هاى سجیل و ارسال پرندگان به صورت خارق العاده جلوى پیشروى سپاه ابرهه را گرفته و آنان را تار و مار و متلاشى کرده باشد. بر این اساس، آیا وجه جمع یاد شده خود مؤید نظر غربى ها و مستلزم انکار معجزه بودن حادثه نیست؟ آیا این تناقض نیست که از یک سو بگوییم برخى غرب زدگى را به جایى رسانده اند که اگر حتى اختلافى بین گفته هاى آنان (غربى ها) با قرآن کریم باشد، العیاذ بالله سخن آن ها را بر گفتار پروردگار ترجیح مى دهند،۱۴۸ اما خود در تلاش برآییم که حادثه را بر وجهى حمل کنیم که عدول از ظاهر، بلکه صریح قرآن باشد و با سخن غربى ها سازگار درآید؟ قرآن صراحتاً اعلام مى کند که خدا به واسطه پرندگان و با سنگ هاى سجیل (همان کارى که با قوم لوط کرده بود)، آن جماعت عظیم نظامى را به صورت کاملاً غیر متعارف پراکنده و نابود کرد، با این حساب، به میان کشیدن پاى عواملى، چون آبله و امثال آن چه معنایى دارد؟ آیا این غیر از سوق دادن وقوع مسئله به مجرایى عادى و طبیعى است؟


مشکل دیگر، فقدان هرگونه شاهد یا دلیل تاریخى بر آلودگى این گل هاى چسبیده به پنجه هاى پرندگان به میکروب آبله است، آن زمان این بیمارى در کجا شیوع داشته که به اردوگاه لشکر ابرهه منتقل شده است؟<o:p&gt ;


1ـ۵. در مکتوبات تفسیرى بعضى از عالمان مسلمان سده اخیر، شکست و هلاکت اصحاب فیل با رویکردى علم گرایانه و تجربه محور، تحلیل و تعلیلى متفاوت یافته است. محمد عبده و به تبع او برخى دیگر۱۴۹ مسئله را این گونه تفسیر کرده اند. وى بنابر بعضى روایات، ابتدا قضیه را چنین تصویر مى کند:


روز دوم اقامت سپاه ابرهه در نزدیکى مکه ناگهان بیمارى آبله و حصبه در میانشان درگرفت. بنابر نقل عکرمه آبله براى نخستین بار در سرزمین عرب، همان سال عام الفیل مشاهده شده است. این بیمارى واگیر با پیکرهاى آنان چنان کرد که کمتر مثل آن اتفاق مى افتد، به گونه اى که گوشت از اندامشان جدا شده و مى ریخت. این بود که آنان رو به فرار و بازگشت نهادند. بلاء دامنگیر ابرهه نیز شد و به همان نحو اجزاء و گوشت بدنش قطعه قطعه و بند بند فرو ریخت تا به صنعا رسید و هلاک شد.۱۵۰


وى سپس مى افزاید:


این مقدار، مورد اتفاق روایات است و اعتقاد به آن نیز صحیح است و در سوره مبارکه فیل هم بیان شده که این آبله یا حصبه از سنگ هاى خشکى بود که بر سر افراد لشکریان توسط گروه هاى عظیمى از پرندگان فرو ریخته شد. این پرندگان را خدا به وسیله باد به آن جا فرستاد. بنابراین مى توان معتقد بود که این پرندگان از جنس مگس یا پشه بوده اند که حامل و ناقل میکروب بعضى از امراض و بیمارى ها هستند. و «حجاره»اى که در سوره آمده، از گل سمى خشک شده اى بوده که بادها آن را جابه جا مى کنند. ذرات این گل مسموم به پاى آن حشرات چسبیده و معلق بوده است. این ذرات آلوده هر گاه به بدن و جسم کسى برسد، از منفذهاى زیرپوست وارد بدن او شده و زخم هایى را در آن عضو بدن ایجاد مى کند و منجر به فاسد شدن و فرو ریختن گوشت آن مى شود. وقتى خداوند هلاکت کسى را اراده کرده باشد، بسیارى از این حشرات ضعیف از بزرگ ترین لشکریان خدا محسوب مى شوند. و این موجودات کوچکى که از آن به میکروب تعبیر مى شود، در شمار جنود الهى اند. میکروب ها داراى گروه ها و دسته جاتى هستند که مقدار و تعدادشان را فقط خدا مى داند.۱۵۱


و در ادامه اضافه مى کند:


لازم نیست مأموریت مجازات طغیان گران توسط پرندگانى، با حجم و اندازه بزرگ و عجیب و غریب یا با سنگ هاى خاص به گونه اى ویژه صورت پذیرد، بلکه
هر موجودى مى تواند لشکر خدا باشد. همه نیروها و قواى طبیعت تسلیم خدایند و در این جا هم آن طغیان گرى که مى خواست خانه خدا را ویران کند خداوند حشره اى به سوى او فرستاد تا عامل آبله یا حصبه را به او منتقل کند و او را همراه لشکرش قبل از داخل شدن به مکه نابود سازد…»۱۵۲ و در انتها تأکید مى کند: این مطلب همان چیزى است که در تفسیر سوره مى توان بدان اعتماد کرد و غیر آن را نمى توان پذیرفت; مگر این که دست به تأویل بزنیم، تازه اگر روایت صحیحى براى آن داشته باشیم».۱۵۳


تأویل این آیات به گونه یاد شده از سوى عبده و برخى شاگردانش اختصاص به این مورد ندارد، بلکه در موارد دیگرى هم با آیات دال بر اعجاز چنین برخوردى داشته اند.۱۵۴ این رویکرد، انتقاد بسیارى از محققان و مفسران بعدى را برانگیخته است. برخى آن را تأویلات خنک،۱۵۵ بعضى نظریه اى مخالف با صریح آیات قرآن،۱۵۶کسانى هم آن را تأویل و توجیه آیات و تعبیرات قرآنى براى سازگار شدن با گفتار اروپاییان۱۵۷ و امثال آن دانسته اند. بعضى مفسران نیز ارائه چنین تفسیرى از آیات سوره فیل را نیازمند دلیل قطعى یا عینى و حسى دانسته و گفته اند که در غیر این صورت چنین تفسیرى نه مفید علم است و نه مى تواند صادق و درست باشد. به همین دلیل بر اخذ به ظاهر و پرهیز از تأویل و فهم و روش مسلمانان صدر اول در مواجهه با این آیات، تأکید کرده اند۱۵۸


در این میان سیدقطب نویسنده و مفسر پرآوازه مصرى ضعف هاى این نگرش را با تفصیل بیشترى ذکر مى کند. سیدقطب ابتدا به این گونه رویکرد در تف
سیر انتقاد کرده و مى نویسد: کسانى که مایل به تنگ و محدود کردن دایره امور خارق العاده و غیبى هستند و تمایل دارند سنت ها و قوانین الهى را در طبیعت آن گونه بینند که به صورت عادى و متعارف عمل کند، معتقدند که تفسیر این گونه حوادث به وقوع یک بیمارى واگیر، مثل آبله یا حصبه اقرب و اولى به واقعیت است. اینان طیر را در آیه به معناى مگس یا پشه اى که میکروب ها را منتقل مى کند و به مطلق هر آن چه که پرواز مى کند مى گیرند!!۱۵۹


سید قطب در ادامه، تمام مطلب عبده را عیناً نقل مى کند و بعد به بررسى و ارزیابى آن پرداخته مى نویسد: به اعتقاد ما وقوع حادثه آن گونه که عبده تصویر کرده با وصفى که در بعضى روایات آمده مبنى بر این که خود سنگ ها آنان را درهم مى شکست و متلاشى مى کرد، هیچ تفاوتى از جهت دلالت بر قدرت خدا یا اولى به تفسیر بودن ندارند; هر دو از نظر ما از حیث امکان وقوع و دلالت بر قدرت و تدبیر الهى، مثل هم هستند. هر دو در چارچوب سنت الهى است… به اعتقاد ما جریان امور بر اساس سنت معمول و مألوف و طبیعى، ارزش و دلالتش کمتر از جریان وقوع آن به صورت خارق العاده نیست. مسلط کردن موجودى پروازکننده و حامل ذرات آلوده به میکروب آبله یا حصبه و انتقال آن به مکانى خاص و ابتلاى لشکرى به آن بیمارى هم امرى خارق العاده است، و کمتر از این نیست که خداوند پرندگانى را بفرستد که سنگ هایى مخصوص با خود حمل کنند و بر پیکر آنان بنوازند و نابودشان کنند. اما خود این حادثه (مورد بحث) به نظر ما به صورت خارق العاده و غیر مألوف و معمول اتفاق افتاده و خداوند پرندگانى را به صورت پى در پى بر آنان فرستاد (البته در این جا لازم نیست روایاتى که این پرندگان را به شکل خاصى توصیف کرده اند بپذیریم) که سنگهایى غیرمعهود را حمل مى کردند و آن ها را بر سپاه ابرهه فرو ریختند و آن سنگ ها کارى با پیکر آنان کرد که نامتعارف و نامعهود بود. این تفسیر، به سوره و فضاى حاکم بر حادثه نزدیک تر و واقعى تر است، چرا که
خداوند این خانه را براى کارى مهم در نظر داشت; او اراده کرده بود که آن را حفظ کند تا محل اجتماع و امان مردم باشد. مرکز و نقطه عزیمت براى عقیده جدیدى باشد که از آن جا آزادانه به پیش رود، از سرزمینى آزاد و رها، دور از سلطه دیگران، بیرون از سیطره هر نوع حکومتى که قادر بر محاصره این دعوت جدید در زادگاهش باشد; خداوند خواسته بود این حادثه را عبرتى آشکار براى همه ناظران و آگاهان در تمامى نسلها قرار دهد. پس آن چه با جو و فضاى سوره تناسب و تناسق دارد این است که حادثه و تمام مقومات و اجزائش به صورت غیرعادى و غیرمعمول اتفاق افتاده باشد، و هیچ داعى و دلیلى وجود ندارد که به رغم یگانه و نادر بودن حادثه ـ با توجه به شرایط و فضاى حاکم بر آن ـ باز در جهت رجحان و برگزیدن صورت عادى و شکل طبیعى وقوع آن تلاش شود.۱۶۰


سید قطب در ادامه چند اشکال دیگر را هم برابر این گونه تفسیر مى نهد: علائم و آثار بیمارى آبله و حصبه با آثارى که در اندام هاى ابرهه و لشکریانش پیدا شد سازگار نیست، زیرا آبله یا حصبه موجب جدا شدن اعضاى بدن یا شکافتن سینه او نمى شوند، آن گونه که در روایات آمده است، و اشاره قرآن، با تعبیر «کعَصْف مأکول» درباره آثار حادثه، بسیار نزدیک تر به واقع و عینى تر است.


روایت عکرمه یا حدیث یعقوب بن عقبه هم نمى گفت که آبله به سپاه ابرهه رسید، بلکه فقط در این حد بود که در شبه جزیره در آن سال براى نخستین بار آبله ظاهر شد. علاوه بر این ها گرفتارشدن ابرهه و سپاه او و عدم ابتلاى عرب ها، مردم مکه و اط
راف به بیمارى یاد شده در آن زمان، آن گونه که استاد عبده تصویر کرده، خود با وجه خارق العاده و غیر مألوف قضیه مى سازد. و وقتى چنین باشد چه اصرارى بر حمل و حصر آن بر صورتى است که براى ادراک بشر مألوف و شناخته شده باشد.۱۶۱


به نظر مى رسد خارج شدن از دایره دلالت هاى لفظى بدون وجود دلیل عقلى یا نقلى معتبرى بر خلاف ظاهر، و دست زدن به تأویلات فاقد پشتوانه لغوى، ادبى، تاریخى یا روایى نه تنها تفسیر نیست، بلکه اصولاً نمى توان بدان هیچ گونه اعتمادى کرد. عجیب این است که عبده درست عکس این نکته را در پایان گفته است. وى تلقى خود را تنها تفسیر قابل اعتماد مى داند و غیر آن را تأویل نامقبول مى شمارد!


2. بعضى نویسندگان با طرح این پرسش که تضلیل اصحاب فیل چگونه محقق شد، آیا تنها با ارسال پرندگانى از سوى خدا و سنگ باران آنان یا از طرق دیگرى هم؟ در پاسخ گفته اند: به نظر مى رسد آیه «الم یجعل کیدهم فى تضلیل»، اشاره به حادثه دیگرى دارد که مفسران ذکر نکرده اند، از جمله این که آنان شاید به امراض کشنده اى دچار شده باشند یا نزاع و دعوایى بین آن ها در گرفته باشد یا راه را گم کرده باشند یا فیل هاى آنان به سبب اختلاف آب و هوا و شرایط جوّى دچار مرضى شده باشند. بعضى از این قضایا به اشاره در روایات آمده است. البته بى شک مهم ترین بلایى که
بر سر آن ها آمد و جلوى حمله آن ها را سد کرد سنگ باران پرندگان ناشناخته اى بود که از سوى دریا برآمدند و به آن ها حمله کردند.۱۶۲


ظاهراً تلاش این نویسنده، آن است که به گونه اى بین همه عوامل محتمل جمع کند، اما به این نکته توجه نکرده است که چگونه مى توان هم قضیه را امرى خارق العاده تلقى کرد که از جانب خدا براى تأمین اهدافى خاص رخ داده و هم به صورت عادى در قالب حوادث و جریان هاى ناگوار طبیعى تحقق یافته باشد. احتمالاتى هم که ایشان ذکر کرده اند نه پشتوانه تاریخى دارد و نه روایى، تنها در بعضى از روایات آمده است که پس از حادثه، سیلى توفنده جارى شد و بقایا و اجساد هلاکت شدگان را با خود به دریا برد که ایشان ذکر نکرده اند.۱۶۳ اما براى سایر موارد به جز رویت جدرى و حصبه در سرزمین عرب در عام الفیل، مستندى نمى توان یافت.


بر خلاف نظر وى، همان گونه که قاطبه مفسران هم گفته اند آیه سوم و چهارم این سوره، بیان کیفیت تضلیل کید مذکور در آیه دوم است، با این حال نادیده گرفتن این ارتباط بین آیات و سبب تراشى هاى بى اساس براى چگونگى وقوع حادثه، به رغم صراحت آیات بر وقوع معجزه آساى آن، تلاشى بیهوده است.


3. بعضى نیز عامل عقب نشینى و بازگشت سپاه ابرهه را به موضوع صلح ایران و روم در سال ۵۴۶ میلادى پیوند زده اند.۱۶۴


اما این سخن هم پذیرفتنى نیست، چون ـ همان گونه که در محور اول گفتیم ـ اساساً حمله ابرهه به مکه با سال هاى ۵۴۶ و ۵۴۷ (تاریخ کتیبه دوم ابرهه) سازگار نیست; صلح ایران و روم مربوط به سال ها پیش بوده و طرفین هم هیچ کدام بدان پاى بندى چندانى نشان نداده اند، علاوه براین، رابطه ایران و روم حدود سال ۵۷۰ میلادى و وضع سیاسى آن ایام، نشان مى دهد که در حال جنگ بوده اند; سن جیبو به تحریک روم به ایران حمله مى کند و ملوک حیره (هواه خواهان ایران) به غسانیان (هواخواهان روم) حمله مى برند، و اغتشاشاتى در ارمنستان پیش مى آید که موجب جنگ تازه اى بین ایران و روم در ۵۷۱ میلادى مى شود و تا سال ها ادامه پیدا مى کند.۱۶۵


4. نظر یکى از نویسندگان در مقوله شکست و هلاکت سپاه ابرهه به کلى متفاوت از سایرین است. او از یک سو معتقد است که ابابیل جمع آبله است و بنابراین، سبب هلاکت آنان را وباى جدرى یا آبله دانسته۱۶۶ و از سوى دیگر، آیه «ترمیهم بحجاره من سجیل» را به جنگ ایران با یمن مربوط مى داند:


اگر سجیل را معرب سنگ و گل بدانیم باید معتقد شویم که آیه ناظر به لشکر کشى ایران به یمن در سال ۵۷۰ یا ۵۷۶ میلادى است و مغلوبیت ایشان به وسیله لشکر انوشیروان، انتقام حمله و جسارت ایشان به کعبه بوده است و خداوند به وسیله انوشیروان، پیروان جسور ابرهه و فرزندان او را کیفر داده است. در صورتى که سومین آیه از سوره فیل اشاره به لشکر کشى ایرانیان باشد، دور نیست که طیر با تیار و تیاره که بر لشکریان ساسانى اطلاق مى شده، رابطه اى داشته باشد، در این صورت، آیه چهارم (ترمیهم بحجاره من سجیل) با نوع جنگ ایرانى آن زمان تناسب دارد، زیرا مسلماً ایرانیان از قلل جبال یمن استفاده کرده و با منجنیق آنان را سنگ باران کرده اند و یا با منجنیق و سنگ، حصارهاى ایشان را به تصرف در آورده اند. مطلبى که رابطه سوره فیل را با جنگ ایران و یمن تأیید مى کند نظر بعضى از مفسرین است که سوره لإیلاف قریش را تا آخر ـ که فعلا در قرآن سوره مستقلى است ـ جزء سوره فیل مى دانند و مى گویند لإیلاف متعلق به کیف فعل مى باشد.۱۶۷


واقعاً چگونه مى توان بین گرفتارى سپاه ابرهه به آبله در نزدیکى مکه و سنگ باران آنان در جنوب یمن توسط ایرانیان از نظر تاریخى ارتباط ایجاد کرد و آن را ابتدا و انتهاى حادثه اى واحد به حساب آورد به گونه اى که سوره اى از قرآن، با طرح استفهام تقریرى، رؤیت یا آگاهى به آن را نزد اهل مکه مسلم تلقى نموده و آنان را به عبرت گیرى از آن تهدید کند؟ علاوه برآن، حدس و گمان هاى نویسنده درباره ارتباط سجیل با منجنیق، رابطه طیر با تیار یا تیاره، وحدت سوره فیل وقریش با جنگ ایران و یمن، و پیش از این ها رابطه ابابیل با آبله، و طیر با سرعت و امثال آن از آشفتگى خاصى در مواجهه او با مفاهیم و آیات قرآنى حکایت دارد، زیرا ایجاد چنین ارتباطاتى فاقد هر گونه مؤید ادبى یا لغوى و یا تاریخى
است، بلکه بیشتر، جنبه خیال پردازى دارد. در کتاب هاى تاریخ و سیره و نیز روایات، داستان حمله وهریز، سردار ایرانى به یمن با جزئیات و تفاصیلش ذکر شده، اما هیچ یک از مراحل و جزئیاتش با ادعا و تحلیل نویسنده تطبیق ندارد.۱۶۸


هلاکت اصحاب فیل، ارهاص براى نبوت پیامبر اسلام


باتوجه به چگونگى شکست لشکر متجاوز ابرهه هلاکت خارق العاده اصحاب فیل و تقارن این حادثه عظیم با ولادت آخرین پیامبر الهى حضرت محمدبن عبدالله صلى الله علیه وآله آیا بین این دو موضوع ارتباطى بوده است؟ آیا شکست معجزه آساى یک سپاه عظیم که به قصد تصرف مکه و ویران سازى کعبه تا آستانه این شهر پیش آمده بود با ظهور و بعثت پیامبر اسلام در این شهر و کنار کعبه درآینده نزدیک، رابطه اى مى توان یافت؟ چه نوع رابطه اى و چگونه؟


این مسئله مورد توجه متکلمان قرار گرفته و نوعاً در مقام بحث از معجزات پیامبر اسلام بدان پرداخته اند. این حادثه را بیشتر متکلمان و مفسران از معجزات پیامبر اسلام بر سبیل ارهاص دانسته اند که قبل از بعثتِ آن حضرت رخ داده است. اما ارهاص چی
ست و چه ارتباطى با اعجاز و معجزات دارد؟ وچگونه با نبوت پیوند مى خورد؟


ارهاص برگرفته از رهص به معناى چینه بن دیوار است.۱۶۹ اما در اصطلاح کارهاى خارق العاده اى است که پیش از نبوت از سوى پیامبران انجام مى پذیرد و حکایت از نبوت آنان در آینده مى کند.۱۷۰ در کشاف اصطلاحات الفنون آمده است: [ارهاص ]شرعاً نوعى از خارق عادت است که پیمبران را پیش از برگزیده شدن به پیمبرى از جناب حق تعالى عطا مى شود و سبب تسمیه آن به ارهاص این است که در لغت ارهاص به معناى بناى خانه است که این خارق عادت، اعلام به بناى خانه پیمبرى مى باشد.۱۷۱ بنابراین، وقوع امور خارق عادت و عجیب پیش از بعثت و نبوت پیامبرى بر سبیل ارهاص، در واقع آماده کردن اذهان و تنبیه آن ها براى شنیدن دعوت آن پیامبر است. اما آیا این مسئله اساساً ممکن است یا خیر؟


دسته اى از متکلمان، همانند جمعى از معتزله که اظهار کرامت به دست انبیا یا اولیا را قبول ندارند، منکر این گونه معجزات قبل از دعوت و بعثت هستند، اما اکثر متکمان شیعه وسنى (اشاعر وتعدادى از معتزله) براین باورند که وقوع معجزات قبل از بعثت انبیا ممکن است و این امر در مورد پیامبر اسلام فراوان واقع شده که از آن جمله حادثه هلاکت اصحاب فیل است.


معجزه در این جا به معناى کارهاى غریب و خارق العاده اى است که از طاقت و توان بشر خارج است و بر فضیلتى در صاحب آن، دلالت دارد، و معجزه اى که براى اثبات نبوت است، منظور نیست، چه، این نوع معجزه پس از نبوت و همراه با دعوى نبوت و براى اثبات صدق آن دعوى است. شاید هم به همین جهت باشد که علامه شعرانى معتقدند ارهاص، لطف است وشرط نیست که معجزه باشد، گرچه معجزه نوعى ارهاص است.۱۷۲


محقق طوسى براى جواز ظهور معجزه بر سبیل ارهاص، به وقوع معجزات پیامبر اسلام قبل از نبوت استدلال کرده است «و معجزاته علیه السلام قبل النبوه تعطى الارهاص» سپس علامه حلّى مواردى از این ارهاصات را شمرده است، همانند شکاف برداشتن طاق کسرى، خشک شدن دریاچه ساوه، خاموش شدن آتشکده فارس و نابودى و شکست اصحاب فیل که همگى مقارن با ولادت آن حضرت اتفاق افتاده است، و نیز سایه افکندن ابرى بر سر آن حضرت و حرکت آن همراه با او و نیز سلام کردن سنگ ها بر او، و امثال آن.۱۷۳


به تعبیر علامه شعرانى پى در پى اتفاق افتادن حوادث در بلاد فارس موجب شد که آنان فال زنند بر این که دولتشان زوال خواهد یافت و این نوعى آمادگى بود براى قبول دین اسلام.۱۷۴ اما شاهدى که درآن نمى توان شک کرد قصه اصحاب فیل است که در سال ولادت پیغمبر ما صلى الله علیه وآله اتفاق افتاد و در قرآن صریح آمده است، و آن هنگام که این قضیه در قرآن آمد هنوز کسانى که
آن واقعه را دیده بودند از دنیا نرفته و آن را به خاطر داشتند… و وقوع این امر قریب پیش از نبوت موجب آمادگى مردم براى دیدن خوارق عادت و اعتقاد به قدرت پروردگار و عنایت او به تعظیم کعبه است۱۷۵ و براى احتجاج، قصه اصحاب فیل کافى است.۱۷۶


بنابراین، وقوع حادثه فیل در مرئى و منظر مردم مکه، زمینه ساز و طلیعه پرداز حادثه عظیم دیگرى بود که در همین شهر و دربین همین مردم در شرف وقوع بود و بنا بود که از این مبدأ و با نماد همین بیت و خانه، عالم گیر شود، و به تعبیرمرحوم رامیار لشکر جرارى که به یغما و ویرانى کعبه آمده بود به ناگهان پراکنده و نابود شد. این یکى از نشانه هاى ظهور پیامبرى بزرگ بود، این یک ارهاص بود، هشدارى بر نزدیکى ظهور خاتم پیمبران.۱۷۷


کتاب نامه 


1. آذرنوش، آذرتاش، مدخل ابابیل، دایره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۲، زیر
نظر کاظم موسوى بجنوردى، چ اول: تهران، مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامى،۱۳۷۰.


2. آلوسى، محمود الشکرى، تاریخ الارب فى معرفه أحوال العرب، تحقیق محمد بهجه اثرى، بیروت، دارالکتب العلیمه، [بى تا].


3. ابان بن عثمان، المبعث والمغازى و الوفاه و السقیفه و الرده، تحقیق رسول جعفریان، چ اول، قم، مکتب الأعلام الاسلامى، ۱۴۱۷ ق.


4. ابن اسحاق، محمد، کتاب السیر و المغازى، تحقیق سهیل زکار، چ اول، قم، دفتر مطالعات تاریخ و معارف اسلامى، ۱۳۶۸.


5. ابن خلدون، عبد الرحمان، العبر، بیروت، موسسه الأعلمى، ۱۳۹۱ ق / ۱۹۷۱ م.


6. ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، البدایه و النهایه، بیروت، داراحیاء التراث العربى، موسسه التاریخ العربى، ۱۴۰۸ ق.


7. ابن هشام، عبدالملک، السیره النبویه، تحقیق مصطفى سقاء و دیگران، چ هشتم: بیروت، دارالوفاق، ۱۳۷۵ ق.


8. ابوزهره، محمد، خاتم پیامبران، ترجمه حسین صابرى، چ اول: مشهد، آستان قدس رضوى، ۱۳۸۰.


9. الرزقى، ابوالید محمد بن عبداللّه، اخبار مکه و ماجاء فیها من الآثار، تحقیق رشدى صالح ملحس، چاپ دوم: مکه المکرمه، دارالثقافه، ۱۳۸۵ ق.


10. برگ نیسى، کاظم، «مدخل ابرهه»، دایره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۲، زیر نظر کاظم موسوى بجنوردى، چ اول: تهران، مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامى، ۱۳۷۰.


11. پیگولوسکایا، ن. و. اعراب حدود مرزهاى روم شرقى و ایران در سده هاى چهارم و ششم میلادى، ترجمه عنایت الله رضا، چ اول: تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ۱۳۷۲.


12. تقى زاده، سید حسن، تاریخ عربستان و قوم عرب از اوان ظهور اسلام و قبل از آن، چ اول: تهران، انتشارات فردوس، ۱۳۷۹.


13. جفرى، آرتور، واژه هاى دخیل در قرآن مجید، ترجمه فریدون بدره اى، چ اول، انتشارات توس، ۱۳۷۲.


14. جمیلى، خضیرعباس، قبیله قریش و أثرها فى الحیاه العربیه قبل الاسلام، عراق، المجمع العلمى، ۱۴۲۲ ق.


15. حلى، حسن بن یوسف بن مطهر، کشف المراد فى شرح تجرید الاعتقاد، تصحیح حسن حسن زاده آملى، قم، موسسه النشر الاسلامى، ۱۴۰۷ ق.


16. خزائلى، محمد، اعلام القرآن، چهارم: تهران، موسسه انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۱.


17. دقر، عبدالغنى، معجم النحو، قم، مکتبه القیام، [بى تا].


18. دیون پرت، جان، عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن، ترج
مه غلامرضا سعیدى، تهران، اقبال، ۱۳۵۵.


19. رامیار، محمود، در آستانه سالزاد پیامبر، چ دوم: تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ۱۳۶۵.


20. راوندى، قطب الدین، الخرائج و الجرائح، قم، موسسه امام مهدى (عج)، ۱۴۰۹ ق


21. رشید رضا، محمد، وعبده، محمد، تفسیر القرآن الحکیم (الشهیر بالتفسیر المنار)، بیروت، دارالمعرفه، ،[بى تا].


22. سالم، سیدعبدالعزیز، تاریخ العرب فى عصر الجاهلیه، بیروت، دارالنهضه العربیه، [بى تا].


23. سید قطب، فى ظلال القرآن، چ پانزدهم: بیروت، دار الشروق ۱۴۰۸ ق / ۱۹۸۸ م.


24. شریعتى، محمد تقى، تفسیر نوین، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، [بى تا].


25. شعرانى، ابو الحسن، ترجمه و شرح تجرید الاعتقاد، چ چهارم: تهران، کتابفروشى اسلامیه، ۱۳۶۶.


26. شهیدى، سید جعفر، تاریخ تحلیلى اسلام، چ نهم: تهران، مرکز نشر دانشگاهى، ۱۳۶۹.


27. شهیدى، سید جعفر، مقاله «ا
ز ولادت تا بعثت»، در کتاب محمد خاتم پیامبران، چ دهم: تهران، انتشارات حسینیه ارشاد، ۱۳۶۳.


28. صادقى، محمد، الفرقان فى تفسیر القرآن بالقرآن و السنه، بیروت، موسسه الوفاء، ۱۹۸۵ م.


29. صالح، احمد العلى، محاضرات فى تاریخ العرب، موصل، دارالکتب فى جامعه الموصل، ۱۹۸۱ م.


30. صدوق، ابى جعفربن محمد بن على، علل الشرایع، قم، مکتبه الداورى.


31. صدوق، محمد بن على، کمال الدین، قم، دار الکتب الإسلامیه، ۱۳۹۵ ق.


32. صفى پور، عبدالرحیم، منتهى الارب فى لغه العرب، تهران، سنائى، [بى تا].


33. طبرى، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، چ پنجم: بیروت، موسسه الاعلمى، ۱۴۰۹ ق / ۱۹۸۹ م.


34. طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تأویل آى القرآن، بیروت، دارالفکر، ۱۴۲۰ ق / ۱۹۹۹ م.


35. طوسى، محمدبن الحسن، التبیان فى تفسیر القرآن، چ اول: قم، مکتب الاعلام الاسلامى، ۱۴۰۹ ق (افست از روى چاپ بیروت، داراحیاء التراث العربى).


36. عبده، محمد، الاعمال الکامله، چ اول: بیروت، دار الشروق، ۱۴۱۴ ق / ۱۹۹۳ م.


37. عبده، محمد، تفسیرالقرآن الکریم جزء عم، نشر ادب الحوزه (افست از روى چاپ ۱۳۴۱ ق. مصر).


38. على، جواد، المفصل فى تاریخ العرب قبل الاسلام، چ دوم: بیروت و بغداد، دارالعلم للملایین، مکتبه النهضه، ۱۹۷۸ م.


39. فرید وجدى، محمد، دائره المعارف القرآن الرابع عشر ـ العشرین، بیروت، دار الفکر، [بى تا].


40. کراجکى، ابوالفتح، کنز الفوائد، قم، انتشارات دار الذخائر، ۱۴۱۰ ق.


41. کریستین سن، آرتور، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمى، تهران، دنیاى کتاب، ۱۳۷۲.


42. کلینى، محمد بن یعقوب، الکافى، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۶۵ ق.


43. گئورگیو، کنستان ویرژیل، محمد پیغمبرى که از نو باید شناخت، ترجمه ذبیح الله منصورى، چ اول: تهران، انتشارات زرین، ۱۳۷۶.


44. مدرسى، محمد تقى، من هدى القرآن، تهران، دار محبى الحسین، ۱۳۷۷.


45. مغنیه، محمد جواد، تفسیر الکاشف، چ چهارم: بیروت، دارالعم للملایین، ۱۹۹۰ م.


46. نولدکه، تئودور، تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ترجمه عباس رزیاب خویى، تهران، ۱۳۵۸.


47. یعقوبى، احمد بن ابى یعقوب، تاریخ الیعقوبى، قم، موسسه نشر فرهنگ اهل البیت (افست از روى چاپ دار صادر بیروت).


پی نوشت ها:


1. دانشجوى دکترى علوم قرآن و حدیث.


2. سبأء (۳۴) آیه هاى ۱۵ ـ ۱۷.


3. بروج (۸۵) آیه هاى ۱ ـ ۹.


4. فیل (۱۰۵) آیه هاى ۱ ـ ۵.


5. یونانیان و رومیان، تمام سرزمین هاى عربى را به سه بخش تقسیم کرده اند: عربستان خوشبخت، عربستان بیابانى وعربستان کوهستانى. عربستان خوشبخت در کتاب هاى عربى و نزد جغرافى دانان مسلمان و عرب، تمام جزیره العرب را شامل مى شود (ر.ک: جواد على، المفضل فى تاریخ العرب قبل الاسلام، ج ۱، ص ۱۶۳ ـ ۱۶۴). اما برخى محققان معاصر نوشته اند که عربستان خوشبخت صرفاً بر مثلث جنوبى شبه جزیره، یعنى منطقه یمن اطلاق مى شده است (ر.ک: سید جعفر شهیدى، تاریخ تحلیلى اسلام، ص ۶ و ۹، محمود رامیار، در آستانه سالزاد پیامبر، ص ۳۵).


6. ر.ک: سید جعفر شهیدى، همان، ص ۱۵.


7. ابن خلدون مى گوید که تاریخ نگاران جملگى دراین قول متفق اند که ذونواس فرزند تبان اسعد بود و زرعه نام داشت و چون بر ملک پدران فرمانروایش غلبه یافت یوسف نام گرفت (ر.ک: ابن خلدون، العبر، قسمت اول، ج ۲، ص ۵۹).


8. ر.ک: جواد على، همان، ج ۳، ص ۴۹۵ ـ ۴۶۰.


9. ر.ک: همان، ج ۲، ص ۵۹۵ و ۵۹۷.


10. جواد على روایات مختلف را درباره چگونگى به قدرت رسیدن ابرهه نقل کرده است (ر.ک: همان، ج ۳، ص ۴۸۰ ـ ۴۸۲).


11. Helletheaeus، او در ضبط کتیبه استانبول ۷۶۰۸ مکرر، به ء ل ءص ح ه، و نیز السبا آس Elesbaasو Elesboasهم خوانده شده است که همه این ها از الاصبحه حبشى گرفته شده است. نام او در روایات حبشى الاصحبه کالب آمده است و در عربى او را اصحمه خوانده اند (ر.ک: جواد على، همان، ج ۳، ص ۴۷۰ ـ ۴۷۱ و ۴۶۹ و محمود رامیار، همان، ص ۶۷).</P& gt;

12. Esimiphaeus، کسى که پروکوپیوس او را ازیمیفائوس / اسیمیفائوس مى خواند، همان سمیفع اشوَِع در کتیبه حصن الغراب است که از طرف حبشیان نائب السلطنه نجاشى در سرزمین حمیر به سال ۵۲۵ شناخته شد (ر.ک: جواد على، همان، ج ۳، ص ۴۷۶).


13. آبراهام، آبرامیوس و ابرهه، تلفظ هاى گوناگون عبرى، رومى و حبشى ابراهیم است. (ر. ک: آرتور جفرى، واژه هاى دخیل در قرآن مجید، ترجمه فریدون بدره اى، ص ۹۹ و ۱۰۰).


14. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص ۷۲ به نقل از: پروکوپیوس، جنگهاى ایران و روم، کتاب ۱، فصل ۲۰، عبارات ۱ ـ ۵.


15. محمود رامیار، همان، ص ۶۸ و ۶۹ به نقل از: پروکوپیوس، همان، کتاب ۱، فصل ۲۰، عبارات ۵ ـ ۶.


16. محمد بن جریر طبرى، تاریخ الامم و الملوک، ج ۱، ص ۵۴۹.


17. همان، ج ۱، ص ۵۴۸.


18. محمود رامیار، همان، ص ۸۲ ـ ۸۳، به نقل از: پروکوپیوس، همان، عبارات ۷ ـ ۸.


19. طبرى، همان، ج ۱، ص ۵۴۹ ـ ۵۵۰. سید حسن تقى زاده نیز در کتاب تاریخ عربستان وقوم عرب، جمع بندى همه این روایات تاریخى را به طور خلاصه درباره ابرهه آورده است.


20. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص۵۳ ـ ۵۴.


21. ر.ک: مدخل ابرهه در دایره المعارف بزرگ اسلامى به نقل از Steven, Runciman: در کتاب ByzantieCivilization (صفحات ۱۶۴ ـ ۱۶۵ (چاپ لندن، ۱۹۶۶)


22. ر.ک: جواد على، همان، ج ۷، ص ۲۸۲.


23. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص ۴۲.


24. ر.ک: جواد على، همان، ج ۳، ص ۴۹۰ ـ ۴۹۱.


25. G .Ryckmans


26. ر.ک: جواد على، همان، ج ۳ ص ۴۹۳; نیز، ا. ف. ل. بیستون (A.F.L.Beeston) مدخل ابرهه، در دانشنامه ایران و اسلام حرف الف، ج ۱، ص ۳۶۹ ـ ۳۷۰.


27. Justinian


28. Julianus


29. ر.ک: جواد على، همان، ج ۳، ص ۴۷۲ ـ ۴۷۴، نیز ر.ک: ن. و. پیگولوسکایا، اعراب حدود مرزهاى شرقى روم و ایران، ترجمه عنایت الله رضا، ص ۴۰۵ و محمود رامیار، همان، ص ۶۹ ـ ۷۰.


30. ر.ک: جواد على، همان، ج ۳، ص ۴۹۵.


31. ر.ک: ن. و. پیگولوسکایا، همان، ص ۲۴۶.


32. ر.ک: همان، ص ۴۰۷.


33. ر.ک: همان.


34. ر.ک: همان، ص ۴۰۶.


35. ر.ک: همان. ص ۴۰۸.


36. ر.ک: صالح احمد على، محاضرات فى تاریخ العرب، ص ۲۶۳.


37. این دیدگاه را بعضى از نویسندگان شرقى هم تقریباً به همین صورت پذیرفته اند و حمله اى را که پروکوپیوس از آن نام مى برد، حمله به مکه مى دانند که در واقع براى پیوستن نیروه
اى ابرهه به قواى روم در شمال جزیره از طریق مکه صورت گرفت. (ر.ک: سید حسن تقى زاده، تاریخ عربستان و قوم عرب، ص ۱۱۱، صالح احمد العلى، محاضرات فى تاریخ العرب، ص ۲۶۲ ـ ۲۶۳).


38. ر.ک: پیگولوسکایا، همان، ص ۲۴۶ ـ ۲۴۷ به نقل از: ف. آلتهایم (Fr.Althaim).


39. ر.ک: همان، ص ۲۴۷.


40. ر.ک: ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۲، ص ۳۳، باب مولد رسول الله.


41. ر.ک: تئودور نولدکه، تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ترجمه عباس رزیاب خویى، ص ۳۴۰ و سید حسن تقى زاده، تاریخ عربستان و قوم عرب، ص ۱۱۱.


42. Conti Rossini


43. ر.ک: کاظم برگ نیسى، دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۵، ص ۵۶۸، مدخل ابرهه.


44. ر.ک: السید عبدالعزیز سالم، تاریخ العرب فى عصر الجاهلیه، ص ۱۶۹ به نقل از جواد على، تاریخ العرب قبل الاسلام، ج ۳، ص ۱۹۷.<o:p& gt;


45. یاقوت حموى در معجم البلدان نوشته است: «حَلَبَانُ: بالتحریک: موضع بالیمن قرب نجران». نیز، ر.ک: جواد على، همان، ج ۳، ص ۴۹۶.


46. ر.ک: همان، ج ۳، ص ۴۹۸. در معجم البلدان آمده است: تُرَبه: بالضم ثم الفتح، قال عَرَّام: تُرَبَه واد بالقرب من مکه على مسافه یومین منها، یصبُّ فى بستان ابن عامر، یسکنه بنو هلال، وحوالیه من الجبال السراه ویَسُوم وفَرقد، ومعدن البُرْم… وقال الأصمعى: تربه واد للضباب طوله ثلاث لیال، فیه النخل والزرع والفواکه، ویشارکهم فیه هلال و عامر بن ربیعه; قال أحمد بن محمد الهمذانى: تُرَبه وزَبْیَه وبیشه هذه الثلاثه أودیه ضخام، مسیره کل واحد منها عشرون یوماً، أسافلها فى نجد وأعالیها فى السراه; وقال هشام: تربه واد یأخذ من السراه ویفرغ فى نجران، قال: ونزلت خَثْعَم ما بین بیشه وتربه.


47. تقریباً اکثر مورخان در این مسئله اتفاق نظر دارند که ولادت آن حضرت در عام الفیل و در گذشت او در سن ۶۳ سالگى، در ۶۳۳ میلادى بوده است. پس عام الفیل نمى تواند قبل از ۵۷۰ میلادى بوده باشد.



48. ر.ک: سید حسن تقى زاده، تاریخ عربستان و قوم عرب، ص ۱۱۱.


49. بـراى نمونه ر.ک: صالح احمدالعلى، مـحاضرات فى تاریخ العرب،ص ۲۶۳ و سید حسن تقى زاده، همان، ص ۱۱۱.


50. براى نمونه از A .G Lundin مى توان نام برد (ر.ک: جواد على، همان، ج ۳، ص ۴۹۶) و نیز همه خاورشناسانى که سال ولادت پیامبر اسلام را حوالى ۵۷۰ ـ ۵۷۳ میلادى دانسته اند (ر.ک: محمود، همان، ص ۱۳۵).


51. W.Caskel. این نظر را دارد (ر.ک: جواد على، همان، ج ۳، ص ۴۹۵).


52. ر.ک: سید جعفر شهیدى، محمد خاتم پیامبران، ج ۱، ص ۱۷۶ ـ ۱۷۷.


53. ر.ک: ابوالولید محمد بن عبداللّه الزرقى، اخبار مکه و ما جاء فیهما من الآثار، ج ۱، ص ۱۵۴ و جواد على، همان، ج ۳، ص ۵۲۰.


54. ر.ک: سید قطب، فى ضلال القرآن، ج ۶، ص ۷۹۳۹.&l t;/P>

55. ر.ک: ابوالولید محمد بن عبدالله الزرقى، همان، ج ۱، ص ۱۵۴.


56. ر.ک: محمد بن اسحاق، کتاب المغازى و السیر، ص ۶۵; یعقوبى، تاریخ الیعقوبى، ج ۲، ص ۷; جواد على، همان، ج ۳، ص ۵۰۷ و نیز محمود رامیار، همان، ص ۱۳۴.


57. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص ۱۳۵.


58. ر.ک: ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۲، ص ۳۲ ـ ۳۴ و محمد بن جریر طبرى، تاریخ الامم و الملوک، ج ۱، ص ۵۷۰ ـ ۵۷۱.


59. ر.ک: محمد بن جریر الطبرى، ج ۱، ص ۵۷۰ ـ ۵۷۱. استاد سید جعفر شهیدى نیز این تاریخ را دقیق تر مى داند (ر.ک: سید جعفر شهیدى، محمد خاتم پیامبران، ج ۱، ص ۱۷۶ ـ ۱۷۷).


60. ر.ک: على بن الحسین المعسودى، مروج الذهب، ج ۲، ص ۸۴.


61. ر.ک: همان، ج ۲، ص ۲۸۹.


62. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص ۱۳۴.


63. ر.ک: همان، ج ۱، ص ۱۴۷ ـ ۱۴۸.


64. ر.ک: محمد بن اسحاق، کتاب المغازى و السیر، ص ۶۵.


65. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص ۱۳۶.


66. ر. ک: ابن هشام، السیره النبویه، ج ۱ ص ۵۷ ـ ۶۱ و الزرقى، همان، ج ۱، ص ۱۵۵.


67. ر.ک: الزرقى، همان، ج ۱، ص ۱۵۵.


68. ر.ک: همان، ص ۱۵۶ و حسن بن فضل طبرسى، مجمع البیان، ج ۱۰، ص ۸۲۶.


69. الزرقى، همان، ج ۱، ص ۱۵۷.


70. ر.ک: ابن هشام، همان، ج ۱، ص ۵۷ ـ ۶۱.


71. ر.ک: جواد على، همان، ج ۳، ص ۵۲۰.


72. ر.ک: همان، به نقل از: تفسیر ابن کثیر، ج ۴، ص ۵۴۸.


73. ر.ک: محمود الشکرى آلوسى، تاریخ الارب فى معرفه أحوال
العرب، ج ۱، ص ۲۶۲.


74. این سه نفر اخیر تا زمان نزول سوره فیل و بعد از آن زنده بودند و همگى بعد از آن در گذشتند.


75. ر.ک: عبدالغنى، الدقر، معجم النحو، مدخل همزه الاستفهام، ص ۴۲۵.


76. گویا طه حسین در کتاب الوعد الحق شرحى جالب از پراکندگى سپاه ابرهه و غارت اموال آن ها به وسیله اعراب، از جمله قبیله خثعم بیان کرده است. متأسفانه دست رسى به این کتاب میسر نشد.


77. تقریباً همه مفسران در این نکته، اتفاق دارند که نزول سوره مربوط به حادثه لشکرکشى ابرهه از یمن به مکه به قصد ویران سازى آن بوده که با نزول عذاب الهى نابود شدند. (ر.ک: محمدتقى شریعتى، تفسیر نوین، ص ۳۳۴
).


78. ر.ک: الزرقى، اخبار مکه، ج ۱، ص ۱۴۹; صدوق، کمال الدین، ج ۱، ص ۱۷۷; در نقل بحارالانوار، ج ۱۵ ص ۱۸۶، و کراجکى، کنزالفوائد، ج ۱، ص ۱۷۷ و راوندى، الخرائج و الجرایح، ج۳، ص ۱۰۷۱.


79. ر.ک: جواد على، همان، ج ۳، ص ۵۲۶ ـ ۵۲۷ ; محمود رامیار، همان، ص ۱۴۲ و ۱۸۰ و ۲۰۹; آرتور کریستین سن، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمى، ص ۴۹۵; مسعودى سقوط آنان را ۴۵ سال پس از حکومت انوشیروان ذکر کرده است (المسعودى، مروج الذهب، ج ۲، ص ۸۸) که حدود ۵۷۶ م خواهد شد و احتمالا این تاریخ به حمله دوم وهریز به یمن پس از کشته شدن سیف ارتباط دارد.


80. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص ۱۱۳.


81. ر.ک: همان، ۱۳۷ ـ ۱۳۸.


82. ظاهراً برگرفته از Ekklesia یونانى به معناى معبد است، ولى برخى از لغت شناسان عرب این نام گذارى را به بلندى بنا و عظمتش مربوط مى دانند (ر.ک: یاقوت حموى، معجم البلدان، مدخل القلیس).


83. ر.ک: محمد بن اسحاق، کتاب السیر و المغازى، ص ۶۰ ـ ۶۱; ابن هشام، السیره النبویه، ج ۱، ص ۴۳ و محمد بن جریر طبرى، تاریخ الامم و الملوک، ج ۱ ص۵۵۰ ـ ۵۵۱، جواد على، همان، ج ۳، ص ۵۰۰.


84.Cosmas indicopleustes نویسنده کتاب هاى تقویم مسیحى و دریاهاى هند (ر.ک: رامیار، همان، ص ۵۳).


85. ر.ک: جواد على، همان، ج ۳، ص ۵۰۶، نیز محمود رامیار، ص ۱۴۵.


86. ر.ک: محمود رامیار، در آستانه سامرا و پیامبر، ص ۹۷ ـ ۹۸ و ۱۲۳.


87. ر.ک: جواد على، همان، ج ۳، ص ۵۱۸ ـ ۵۱۹.


88. ماجراى آلوده کردن قلیس، در منابع مختلف تاریخى و تفسیرى نقل شده است، از جمله ابن اسحاق، کتاب السیر و المغازى، ص ۶۱; ابن هشام، السیره النبویه، ج ۱، ص ۴۳; طبرى، تاریخ الامم و الملوک، ج ۱، ص ۵۵۱; الزرقى، ج ۱، ص ۱۴۰. صالح احمد العلى این قصه را هذل و شوخى تلقى مى کند و این اشکال را مطرح مى کند که ابرهه چگونه مى توانست مشرکان عرب را به زیارت کلیسایى نصرانى دعوت و مجبور نماید و اصولاً او در خارج از منطقه تحت حاکمیت خود چگونه مى توانست این ایده را عملى کند. مسیحیان که علاقه اى به کعبه و مکه نداشتند پس با احداث قلیس از اعتبار مکه چیزى کم نمى شد تا یک شخص از اهالى مکه اقدام به آلوده کردن قلیس نماید (ر.ک: صالح احمد العلى، محاضرات فى تاریخ العرب، ص ۲۶۲).


89. ر.ک: ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۴، ص ۵۴۹; جواد على، همان، ج ۳، ص ۵۱۰ و محمود رامیار، همان، ص ۱۱۶.


90. این مطلب را طبرى در تاریخ خود (ج ۱، ص ۵۵۱) و تفسیرش (ج۱۲، ص ۳۸۷، روایت ۲۹۴۰۲) به نقل از ابن اسحاق آورده است. اصل خبر را ابن اسحاق بدون ذکر نامى از محمدبن خزاعى با تعبیر رجلا من بنى سلیم، اجمالا در کتاب السیر و المغازى (ص ۶۱) مورد اشاره قرار داده، ولى در گزارش ابن هشام از کتاب ابن اسحاق نیامده است. البته تعجب از استاد جواد على است که این خبر را عامل بسیار مهمى براى اتخاذ چنان تصمیمى از سوى ابرهه تلقى مى کند و مى نویسد: شاهد این که عامل اصلى لشکرکشى ابرهه آلوده کردن قلیس و امثال آن نبوده (بلکه منافع توسعه طل
بانه اقتصادى و سیاسى بوده است) خبرى است که راویان نقل کرده اند و آن این که ابرهه محمد بن خزاعى را تاج امیرى بخشید و به سوى قبیله مضر فرستاد و به او فرمان داد که مردم را به حج قلیس فراخواند، اما در سرزمین کنانه شخصى از بنى هذیل او را کشت و خبر به گوش ابرهه رسید. او در غضب شد و تصمیم به نابودى بنى کنانه و انهدام کعبه گرفت. در ادامه، مى نویسد: کشته شدن محمد بن خزاعى ابرهه را بر این مرکب خشن نشاند. طبیعتاً این برآشفتگى نه به خاطر قتل یکى از عوامل و کارگزارانش بود، بلکه به دلیل مخالفت با ایده و رأى او و در افتادن با مقاصد توسعه طلبانه اش در تحمیل اراده دولت یمن و همپایانانش بر اهل مکه و مردم کنانه و مضر و غیر آن بود. در عالم سیاست، این گونه مخالفت ها نوعاً موجب اتخاذ تصمیم هاى قساوت بار مى شود. (ر.ک: المفصل، ج ۳، ص ۵۱۸) اما جالب این است که او پس از نقل خبر و تحلیلى که بر اساس آن ارائه داده است از کتاب المحبر ابن حبیب نقل مى کند که محمد بن خزاعى به قتل نرسیده بود، بلکه هنگام حمله ابرهه به مکه در میان لشکریان او بود (همان، ج ۳، ص ۵۱۹).


91. ر.ک: جواد على، همان، ج ۳، ص ۵۱۷.


92. ر.ک: کنستان ویرژیل گئورگیو، محمد پیغمبرى که از نو باید شناخت، ترجمه ذبیح الله منصورى، ص ۱۸ ـ ۱۷.


93. ر.ک: خضیر عباس جمیلى، قبیله قریش و اثرها فى الحیاه العربیه قبل الاسلام، ص ۱۰۵.


94. ر.ک: همان، ص ۱۱۳.


95. ر.ک: همان، ص ۱۰۵.


96. ر.ک: جان دیون پرت، عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن، ترجمه غلامرضا سعیدى، ص ۳.


97. ر.ک: جواد على، همان، ج ۳، ص ۵۱۲ ـ ۵۱۳.


98. ر.ک: همان، ج ۳، ص ۵۱۸ ـ ۵۱۹.


99. ر.ک: محمود رامیار، همان و جواد على، همان، ج ۳، ص ۵۱۸، سهیل زکار نیز اهداف حمله ابرهه را نشر مسیحیت در اطراف شبه جزیره، دست یابى به ثروت و تجارت مکه و فشار آوردن بر امپراطورى ساسانى یاد مى کند (ر.ک: کتاب السیرو المغازى با تصحیح سهیل زکار، پانوشت، ص ۶۱)


 100. در سال ۲۴ یا ۲۵ پیش از میلاد مسیح آلیوس گالیوس با لشکرى به جنوب عربستان حمله برد و در مدت چند روز خود را به مأرب رساند و در حجاز تا وادى نجران پیش رفت، اما به زودى در اثر دست رسى نداشتن به آب و مشکلات دیگرى که براى او پیش آمد، مجبور به عقب نشینى شد. (ر.ک: سید جعفر شهیدى، تاریخ تحلیلى اسلام، ص ۱۲).


101. ر.ک: جواد على، همان، ج ۳، ص ۵۰۳.


102. ر.ک: همان.


103. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص ۱۳۸ ـ ۱۳۹.


104. ر.ک: همان، ص ۱۹۷ ـ ۱۹۸.


105. ر.ک: ا. ف. ل. بیستون (A.F.L.Beeston)، دانشنامه ایران و اسلام، حرف الف ج ۱، ص ۳۶۹ ـ ۳۷۰، مدخل ابرهه. متأسفانه
این طرز تلقى نادرست را در برخى نوشته هاى اخیر فارسى که در منابع دایره المعارفى هم درج شده مى توان به وضوح دید (ر.ک: کاظم برگ نیسى «مدخل ابرهه»، دائره المعارف بزرگ اسلامى).


106. ر.ک: سید عبدالعزیز سالم، تاریخ العرب فى عصر الجاهلیه، ص ۱۸.


107. ر.ک: جواد على، همان، ج ۳، ص ۵۰۳.


108. در آیات ۸۲ سوره هود و ۷۴ سوره حجر به این موضوع اشاره شده است: «وامطرنا علیها حجاره من سجیل»، «و امطرنا علیهم حجاره من سجیل».


109. ر.ک: ابن اسحاق، کتاب السیروالمغازى، ص۶۳ ـ ۶۴; ابن هشام، السیره النبویه، ج ۱، ص ۵۵ ـ ۵۶; طبرى، تاریخ الأمم و الملوک، ج ۱، ص ۵۷۷; الزرقى، همان، ج ۱،
ص ۱۴۶، طبرى، جامع البیان فى تأویل آى القرآن، ج ۱۲، ص ۳۸۵ و ۳۹۰ ـ ۳۹۱.


110. ر.ک: طبرى، جامع البیان، ج ۱۲، ص ۳۸۵، شماره ۲۹۴۰۱ و ۲۹۴۰۲.


111. ر.ک: کلینى، کافى، ج ۸، ص ۸۴، روایت ۴۴; نیز صدوق، علل الشرایع، ج ۲، ص ۵۲۱، روایت ۲.


112. ر.ک: طبرى، تاریخ الامم و الملوک، ج ۱، ص ۵۵۷.


113. ر.ک: الزرقى، همان، ج ۱، ص ۱۴۷ و طبرى، جامع البیان، ج ۱۲ ص۳۹۱.


114. ر.ک: کلینى، کافى، ج ۸، ص ۸۴، روایت ۴۴ به نقل از:ابن اسحاق و قتاده.


115. ر.ک:ابن اسحاق، همان، ص ۶۴; ابن هشام، همان، ج ۱، ص۵۵ ـ ۵۶ ;الزرقى، همان، ج ۱، ص ۱۴۷ و طبرى، جامع البیان، ج ۱۲، ص ۳۹۱.


116. ر.ک: محمّد بن حسن طوسى، التبیان فى تفسیرالقرآن، ج ۱۰، ص ۴۱۱; نیز طبرسى، مجمع البیان با حاشیه مرحوم شعرانى، ج ۱۰، ص ۵۴۳.


117. ر.ک: آذرتاش آذرنوش، «مدخل ابابیل»; دایره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۲.


118. ر.ک: محمد
عبده، الاعمال الکامله، ج ۵ ص ۵۰۴ ـ ۵۰۵; همو، تفسیر القرآن الکریم، جزء عم، ص ۱۵۷; احمد مصطفى مراغى، تفسیر المراغى، جز۳۰، ص ۲۴۳.


119. ر.ک: محمد فرید وجدى، دایره المعارف القرن الرابع عشر ـ العشرین، ج ۱، ص ۳۳ ـ ۳۴، مدخل ابل.


120. ر.ک: جواد على، همان، ج ۳، ص ۵۱۶ ـ ۵۱۷.


121. ر.ک: کاظم برگ نیسى، «مدخل ابرهه»، دایره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۵، ص ۵۶۹، نیز سید عبدالعزیزسالم، تاریخ العرب فى عصرالجاهلیه، ص ۱۶۸ (وى این را به نقل از کتاب المحمل والحج احمد یوسف، ص ۷۷، چاپ قاهره ۱۹۳۷، آورده است).


122. ر.ک: سید حسن تقى زاده، همان، ص ۱۱۱.</SPAN& gt;


123. ر.ک: کاظم برگ نیسى، «مدخل ابرهه»، دایره المعارف بزرگ اسلامى.


124. السید عبد العزیز سالم، همان، ص ۱۶۸.


125. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص ۱۳۳.


126. ر.ک: همان.


127. ر.ک: آرتور جفرى، واژه هاى دخیل در قرآن مجید، ترجمه فرید
ون بدره اى، ۹۸ ـ ۹۹.


128. ر.ک: آذرتاش آذرنوش، «مدخل ابابیل»، دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج۲.


129. ر.ک: همان، و نیز آرتور جفرى، واژه هاى دخیل در قرآن مجید، ترجمه فریدون بدره اى، ص ۹۹ پاورقى (این احتمال مربوط به دکتر محمد مقدم استاد زبان شناسى دانشگاه تهران در دهه ۲۰ است که در مجله سخن سال اول شماره ۷ و ۸ بهمن و اسفند ۱۳۲۲ درج شده است).


130. ر.ک: آذرتاش آذرنوش; «مدخل ابابیل»، دائره المعارف بزرگ اسلامى.


131. ر.ک: همان.


132. ر.ک: محمد خزائلى، اعلام القرآن، ص ۱۵۹.


133. ر.ک: آذرتاش آذرنوش، همان.


134. ر.ک: همان، نیز خلیل بن احمد، کتاب العین، ماده ابل و نیز فیروزآبادى، القاموس المحیط، ماده ابل.


135. ر.ک: خلیل بن احمد، کتاب العین; ابن منظور، لسان العرب; ابن فارس، معجم مقاییس اللغه و فیروزآبادى، القاموس المحیط، ذیل ماده جدر.


136. این روایات در: ا
بن اسحاق، کتاب السیر و المغازى، ص ۶۵; طبرى، تاریخ الامم و الملوک، ج ۱، ص ۵۵۷ و همو تفسیر جامع البیان، ج ۱۲، ص ۳۹۱ شماره ۲۹۴۰۶ و ۲۹۴۰۷ ابن هشام، همان، ج ۱، ص ۳۵;الزرقى، همان، ج ۱ ص ۱۴۶; تقى زاده، همان، ص ۱۱۱; کلینى، همان، ج ۸، ص ۸۴، روایت ۴۴ ; مجلسى همان، ج ۱۵، ص ۱۳۸; زمحشرى، تفسیر کشاف; فخر رازى، تفسیر کبیر; طبرسى، مجمع البیان، تفسیر قمى و اکثر تفاسیر ذیل سوره فیل به این مطلب اشاره کرده اند.


137. ر.ک: جواد على، همان، ج ۳، ص ۵۰۴ و ۵۱۶ ـ ۵۱۷ ;صالح احمد العلى، محاضرات فى تاریخ العرب، ص ۲۶۳ ـ ۲۶۴.


138. ر.ک: جواد على، همان.


139. ر.ک: طبرى، تاریخ الامم و الملوک، ج ۱، ص ۵۵۷.


140. ر.ک: کلینى، همان، ج ۸، ص ۸۴، روایت ۴۴.


141. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص ۱۹۹.


142. ر.ک: کتاب العین، لسان العرب، معجم مقائیس اللغه و القاموس المحیط، ذیل ماده جدر و حصب. باید توجه داشت که امروزه حصبه عنوان براى بیمارى دیگرى است و نباید با معناى حصبه در زبان عربى در گذشته اشتباه شود. در زبان عربى طبق کتب لغت معتبر و قدیمى، مثل کتاب العین خلیل و معجم مقاییس اللغه، حصبه جوش ودانه هاى خاصى بوده که روى پوست ظاهر مى شده است (ذیل ماده حصب)، اما در فارسى، حصبه مرضى است واگیر که به واسطه میکروب مخصوصى به نام باسیل ابرت تولید مى شود. این میکروب ازراه جهاز هضم با خوردن آب یا سبزى یا میوه آلوده وارد روده مى شود و سپس از کبد عبور کرده داخل خون مى گردد. عوارض آن دردسر،، تب شدید، اسهال، استفراغ، نفخ شکم و خونریزى روده ها ست.


143. ر.ک: جواد على، همان، ج ۳، ص ۵۱۷.


144. عوارض و با عبارت اند از: قى، اسهال شدید، سنگینى در قلب و معده، کبود شدن لب ها و گونه ها، انقطاع بول، احساس برودت شدید و عطش مفرط و… که هیچ کدام در جریان هلاکت اصحاب فیل گزارش نشده است.


145. ر.ک: سید عبدالعزیز سالم، همان، ص ۱۶۸.


146. ر.ک: محمدتقى شریعتى، تفسیر نوین، ص ۳۳۵ ـ ۳۳۶.


147. ر.ک: همان، ص ۳۴۱.


148. ر.ک: همان.&l t;/o:p>


149. ر.ک: ا حمد مصطفى مراغى، تفسیر مراغى، جزء ۳۰، ص ۲۴۳ و محمد فرید وجدى، دایره المعارف قرن الرابع عشره ـ العشرین، ج ۱، ص ۳۳ ـ ۳۴.


150. ر.ک: محمد عبده، تفسیر القرآن الکریم، جزء عم، ص ۱۵۷ـ۱۵۸ و نیز الأعمال الکامله، ج۵، ص۵۰۴ ـ ۵۰۵.


151. ر.ک: همان، ص ۱۵۸ و ج ۵، ص ۵۰۵.


152. ر.ک: محمد عبده، همان.


153. ر.ک: همان.


154. ر.ک: همان و رشید رضا، تفسیر المنار، ج ۱، ص ۳۴۸ ـ ۳۵۱; ج ۱، ص ۳۲۲; ج ۲، ص ۴۵۷ به بعد و ج ۳، ص ۵۳ ـ ۵۹. هم چنین ر.ک: على اوسط باقرى، «المنار و تفسیر آیات بیان گر معجزات»، مجله معرفت، شماره ۸۳.


155. ر.ک: محمد الصادقى، تفسیر الفرقان، جزء ۳۰، ص ۴۶۱.


156. ر.ک: محمد ابوزهره، خاتم پیامبران، ترجمه حسین صابرى، ج ۱، ص ۱۹۱ ـ ۱۹۲.


157. ر.ک: محمدتقى شریعتى، تفسیر نوین، ص ۳۴۱.


158. ر.ک: محمد جواد مغنیه، تفسیر الکاشف، ج ۷، ذیل سوره فیل; و نیز طه حسین، مرآه الاسلام، ص ۳۰.


159. ر.ک: سید قطب، فى ظلال القرآن، ج ۶، ص ۳۹۷۶.


160. ر.ک: همان، ص ۳۹۷۷.


161. ر.ک: همان، ج ۶، ص ۳۹۷۷ ـ ۳۹۷۸.


162. ر.ک: محمدتقى مدرسى، من هدى القرآن، ج ۱۸، ص ۳۵۶.


163. ر.ک: طبرى، تاریخ الامم و الملوک، ج ۱، ص۵۵۷ و کلینى، همان، ج ۸، ص ۸۴، روایت ۴۴.


164. ر.ک: سید حسن تقى زاده، همان، ص ۱۱۱.


165. ر.ک: محمود رامیار، همان، ص ۱۹۹.


166. ر.ک: محمد خزائلى، همان، ص ۱۵۹.



167. ر.ک: همان، ص ۱۵۹ ـ ۱۶۰.


168. ر.ک: طبرى، تاریخ الامم و الملوک، ج ۱، ص ۵۶۲ ـ ۵۶۵; مسعودى، مروج الذهب، ج ۲، ص ۸۶ ـ ۸۷ و محمود رامیار، همان، ص ۱۷۱ ـ ۱۹۵.


169. ر.ک: الخلیل بن احمد، کتاب العین، ابن منظور، لسان العرب و فیروزآبادى، القاموس المحیط، ذیل ماده رهص. در منتهى الارب، ارهاص به معناى آماده چیزى شدن و نیز دیوار و حائط آمده است (ر.ک: منتهى الارب و لغت نامه دهخدا).


170. ر.ک: مدخل «ارهاص» در دایره المعارف تشیع (که به نقل از شرح تجرید قوشجى و تلخیص المحصل آورده اند)، نیز تعریفات جرجانى مدخل ارهاص.


171. ر.ک: کشاف اصطلاحات الفنون، مدخل ارهاص.


172. ر.ک: ابوالحسن شعرانى، ترجمه و شرح تجرید الاعتقاد، ص ۴۹۲.


173. ر.ک: حسن بن مطهر حلى، کشف المراد فى شرح تجرید الاعتقاد، ص ۲۵۲ و ۲۵۳ و نیز: ابان بن عثمان، المبعث و المغازى، ص ۳۴ ـ ۳۵.


174. ر.ک: ابوالحسن شعرانى، همان، ص ۴۹۲.


175. ر.ک: همان، ص ۴۹۱.


176. ر.ک: همان، ص ۴۹۲.


http://shafaqna.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید