ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

حکایات آموزنده از چهارده معصوم علیهم السلام/۱

مطالب این قسمت همگی از کتاب داستانهای بحارالانوار انتخاب شده است.


امام صادق علیه السلام مى فرماید:
شنیده بودم، شخصى را مردم عوام تعریف مى کنند و از بزرگى و بزرگوارى او سخن مى گویند. فکر کردم به طورى که مرا نشناسد، او را از نزدیک ببینم و اندازه شخصیتش را بدانم.
یک روز در جایى او را دیدم که ارادتمندانش که همه از طبقه عوام بودند، اطراف وى را گرفته بودند. من هم صورت خود را پوشانده، به طور ناشناس در گوشه اى ایستاده بودم و رفتار او را زیر نظر داشتم. او قیافه عوام فریبى به خود گرفته بود و مرتب از جمعیت فاصله مى گ
رفت تا آنکه از آنها جدا شد. راهى را پیش گرفت و رفت. مردم نیز به دنبال کارهایشان رفتند.
من به دنبال او رفتم ببینم کجا مى رود و چه مى کند.
طولى نکشید به دکان نانوایى رسید، همین که صاحب دکان را غافل دید، فهمید نانوایى متوجه حرکات او نیست، دو عدد نان دزدید و زیر لباس خویش مخفى کرد و به راه خود ادامه داد.
من تعجب کردم، با خود گفتم:
شاید با نانوا معامله دارد و پول نان را قبلا داده یا بعدا خواهد داد.
از آنجا گذشت و به انارفروشى رسید مقدارى جلوى انارفروش ایستاد. همین که احساس کرد به رفتار او متوجه ندارد، دو عدد انار برداشت و به راه افتاد.
تعجبم بیشتر شد! باز گفتم:
شاید با ایشان نیز معامله داشته است، ولى با خود گفتم:
اگر معامله است چرا رفتارش مانند رفتار دزدهاست. وقتى که احساس مى کند متوجه نیستند، آنها را برمى دارد.
همچنان در تعجب بودم، تا به شخص بیمارى رسید. نانها و انارها را به او داد و به راه افتاد. به دنبالش رفتم، خود را به او رسانده، گفتم:
بنده خدا! تعریف شما را شنیده بودم و میل داشتم تو را از نزدیک ببینم اما امروز کار عجیبى از تو مشاهده کردم، مرا نگران نمود. مایلم بپرسم تا نگرانى ام برطرف شود.
گفت: چه دیدى؟
گفتم:
از نانوا دو عدد نان دزدیدى و از انارفروش هم دو عدد انار سرقت کردى.
مرد، اول پرسید:
تو که هستى؟
گفتم:
از فرزندان آدم از امت محمد صلى الله علیه و آله.
مرد: از کدام خانواده؟
امام: از اهل بیت پیامبر صلى الله علیه و آله.
مرد: از کدام شهر؟
امام: از مدینه.
مرد: تو جعفربن محمد هستى؟
امام: آرى، من جعفربن محمدم.
مرد: افسوس این شرافت نسبى، هیچ فایده اى براى تو ندارد. زیرا این پرسش تو نشان مى دهد تو از علم و دانش جد و پدرت بى خبرى و از قرآن آگاهى ندارى، اگر از قرآن آگاهى داشتى به من ایراد نمى گرفتى و کارهاى نیک را زشت نمى شمردى.
گفتم:
از چه چیز بى خبرم؟
گفت: از قرآن.
– مگر قرآن چه گفته؟
– مگر نمى دانى که خداوند در قرآن فرموده:
((من جاء بالحسنه فله عشر امثلها و من جاء بالسیئه فلا یجزى الا مثلها)):
هر کس کار نیک بجاى آورد، ده برابر
پاداش دارد و هر کس کار زشت انجام دهد، فقط یک برابر کیفر دارد.
با این حساب وقتى من دو عدد نان دزدیدم دو گناه کردم و دو انار هم دزدیدم دو گناه انجام دادم، مجموعا چهار گناه مرتکب شده ام.
اما هنگامى که آنها را صدقه در راه خدا دادم در برابر هر کدام از آنها ده ثواب کسب کردم، جمعا چهل ثواب نصیب من شد. هرگاه چهار گناه از چهل ثواب کم گردد. سى و شش ثواب باقى مى ماند. بنابراین من اکنون سى و شش ثواب دارم. این است که مى گویم شما از علم و دانش بى خبرى.
گفتم: مادرت به عزایت بنشیند، تو از قرآن بى خبرى، خداوند مى فرماید:
((انما یتقبل الله من المتقین)):
خداوند فقط از پرهیزگاران مى پذیرد.
تو اولا دو عدد نان دزدیدى، دو گناه کردى و دو عدد انار دزدیدى، دو گناه دیگر انجام دادى، روى هم چهار گناه مرتکب شدى. و چون مال مردم را بدون اجازه به نام صدقه به دیگرى دادى، نه تنها ثواب نکردى، بلکه چهار گناه دیگر بر آن افزودى. مجموعا هشت گناه شده، نه، این که در مقابل چهار گناه، چهل ثواب کرده باشى.
آن مرد سخنان منطقى را نپذیرفت، با من به بحث و گفتگو پرداخت من نیز او را به حال خود گذاشته، رفتم.
امام صادق علیه السلام وقتى این داستان را براى دوستانش نقل کرد. فرمود:
این گونه تفسیرها و توجیهات غلط در مسایل دینى سبب مى شود که عده اى خود گمراه شوند و دیگران را هم گمراه کنند. بحارالانوار جلد ۴۷ صفحه ۲۳۸.



مرد دهاتى پیوسته خدمت امام صادق علیه السلام رفت و آمد مى کرد. مدتى امام علیه السلام او را ندید. حضرت از حال او جویا شد.
شخصى محضر امام بود خواست از مرد دهاتى عیبجویى کند و به این وسیله از ارزش او نزد امام بکاهد گفت:
آقا آن مرد دهاتى و بى سواد است، چندان آدم مهمى نیست. امام
علیه السلام فرمود:
شخصیت انسان در عقل اوست و شرافتش در دین او و بزرگواریش در تقواى اوست، ارزش آدمى بسته به این سه صفت است.
زیرا مردم از لحاظ نسل یکسانند و همه از آدم هستند و مزایاى مادى ارزش آفرین نمى باشند.
آن مرد از فرمایش امام علیه السلام شرمنده شد و دیگر چیزى نگفت. بحارالانوار جلد ۷۸، صفحه ۲۰۲



شیبانى مى گوید:
روزى امام صادق علیه السلام را دیدم، بیلى به دست داشت و لباس زبر کارگرى پوشیده، در باغ خود چنان کار مى کرد که عرق از پشت مبارکش سرازیر بود.
گفتم:
فدایت شوم! بیل را بدهید من این کار را انجام دهم.
امام فرمود:
نه، من دوست دارم که مرد براى به دست آوردن روزى زحمت بکشد و از گرماى آفتاب رنج ببرد. بحارالانوار جلد ۴۷، صفحه ۵۷.



شخصى محضر امام صادق رسید عرض کرد:
دو آیه در قرآن است من هر چه دقت مى کنم محتواى آن را نمى فهمم.
امام پرسید: کدام آیه؟
او در جواب گفت:
آیه اول این است که خداوند مى فرماید:
((ادعونى استجب لکم)): مرا بخوانید تا دعاى شما را مستجاب کنم.
من خدا را مى خوانم، اما دعایم مستجاب نمى شود!

حضرت فرمود:
آیا گمان مى کنى خداوند خلاف وعده کرده؟
گفت: نه.
فرمود: پس علت چیست؟
گفت: نمى دانم.
فرمود:
اکنون من آگاهت مى کنم، هر کس خدا را بندگى کند، به دستورات او عمل نماید، آنگاه دعا کند و شرایط دعا را رعایت کند، خداوند دعاى او را اجابت خواهد کرد.
پرسید: شرایط دعا چیست؟
امام فرمود:
نخست حمد خدا را بجاى مى آورى و نعمت هاى او را یادآور مى شوى و بعد شکر مى کنى، سپس درود بر پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرستى، آنگاه گناهانت را به خاطر مى آورى و اقرار مى کنى، از آنها به خدا پناه مى برى و توبه مى نمایى، این است شرایط قبولى دعا.
پس از آن فرمود:
آیه دیگر کدام است؟
عرض کرد:
این آیه که مى فرماید: ((ما انفقتم من شى ء فهو یخلفه و هو خیر الرازقین)): هر چه را انفاق کنید خداوند عوضش را مى دهد او بهترین روزى رسان است.
من در راه خدا انفاق مى کنم ولى چیزى جاى آن را پر نمى کند!
حضرت پرسید:
آیا فکر مى کنى خدا از وعده خود تخلف کرده؟
در جواب گفت: نه.
امام فرمود:
پس علت چیست؟
گفت: نمى دانم.
امام فرمود:
اگر کسى از شما مال حلالى به دست آورد و در راه حلال انفاق کند هیچ درهمى را انفاق نمى کند مگر این که خداوند عوضش را به او مى دهد. داستانهای بحارالانوار جلد ۴



ابراهیم پسر مهزم مى گوید:
در خدمت امام صادق علیه السلام بودم، شب به خانه ام که در مدینه بود برگشتم، بین من و مادرم بگو و مگو شد و من به مادرم درشتى کردم فرداى آن شب پس از نماز صبح، به خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم، پیش از آن که سخنى بگویم به من فرمود:
اى پسر مهزم! با مادرت چه کار
داشتى که شب گذشته با او به درشتى سخن گفتى؟ آیا نمى دانى رحم او منزل سکونت تو و دامنش گهواره آرام بخش تو بود و پستانش ظرفى بود که از آن شیر مى خوردى؟ بحارالانوار جلد ۷۴، صفحه ۷۶



شقرانى آزاد کرده پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله مى گوید:
منصور دوانیقى بیت المال را تقسیم مى کرد، من هم رفتم ولى کسى را نداشتم که برایم واسطه شود تا سهمم را از بیت المال بگیرم. همچنان در خانه منصور متحیر ایستاده بودم ناگاه چشمم به امام صادق افتاد، جلو رفته عرض کردم:
فدایت شوم! من غلام شما، شقرانى هستم. امام به من محبت نمود، آنگاه حاجت خود را گفتم.
امام رفت، طولى نکشید سهمى برایم گرفت، همراه خود آورد و به من داد.
سپس با لحن ملایم فرمود:
شقرانى! کار خوب از هر کس خوب است – اما چون تو را به ما نسبت مى دهند و وابسته به خاندان پیغمبر مى دانند – لذا از تو خوب تر و زیباتر است.
و کار زشت از همه مردم زشت است – ولى از تو به خاطر همین نسبت زشت تر و قبیح تر است.
امام صادق با سخنان کنایه آمیز او را موعظه کرد و رفت.
شقرانى فهمید که امام از شرابخوارى او آگاه است در عین حال در حق وى محبت نمود. از این رو سخت ناراحت شد و خویشتن را سرزنش کرد. داستانهای بحارالانوار جلد ۴



عمروبن حریث مى گوید:
خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم حضرت در منزل برادرش بود. گفتم: فدایت شوم آیا دینى که پیروى آن هستم براى شما بیان نکنم؟ (تا بدانم دینم درست است یا نه؟)
فرمود: چرا، بیان کن!
گفتم: دین من بدین قرار است؛
۱. شهادت مى دهم به این که خدایى جز خداى یگانه و بى شریکى نیست.
۲. و این که محمد بنده و فرستاده اوست.
۳. روز قیامت در پیش است و شکى در وقوع آن نیست و خداوند مردگان را زنده خواهد کرد.
۴. اقامه نماز و دادن زکات و گرفتن روزه ماه رمضان و حج خانه خدا واجب است.
۵. امامت على علیه السلام پس از پیامبر صلى الله علیه و آله و امامت حسن و حسین و زین العابدین و محمد باقر و امامت شما بعد از او و این که شما امامان من هستید.
و بر همین روش زندگى کنم و بمیرم و بر این اساس خدا را پرستش کنم.
امام فرمود:
اى عمرو! به خدا سوگند دین من و دین پدرانم همین است.
پرهیزگار باش! و زبانت را جز از سخن خیر نگهدار! و نگو من به اراده خودم هدایت شده ام، بلکه خداوند تو را هدایت کرده است. بنابراین خدا را در مقابل نعمتهایش که به داده شکرگزار باش! و از کسانى مباش وقتى که حاضر است سرزنشش کنند و چون غایب شود پشت سرش غیبت نمایند و مردم را بر دوش خود سوار مکن! و بر خویشتن مسلط مساز! (به این که کارهایى را که از عهده تو بر نمى آید، به آنها وعده بدهى.) زیرا اگر مردم را بر خود مسلط کنى، بر دوشت سوار نمایى، ممکن است استخوان شانه ات بشکند و درمانده شده از زندگى بیفتى. بحارالانوار جلد ۶۹، صفحه ۵.



حضرت موسى بن جعفر عابدترین، دانشمندترین، سخاوتمندترین و گرامى ترین انسان در زمان خود به شمار مى رفت. امام علیه ا
لسلام نمازهاى مستحبى شبانه را همیشه مى خواند و آن را به نماز صبح وصل مى کرد سپس تا طلوع آفتاب مشغول تعقیبات مى شد آنگاه پیشانى به سجده مى گذاشت، تا هنگام ظهر سر از سجده برنمى داشت (ظاهرا امام علیه السلام این سجده ها را در زندان انجام مى داده است) همواره چنین دعا مى نمود: ((اللهم انى اساءلک الراحه عند الموت و العفو عند الحساب)) (خدایا! از تو هنگام مرگ، راحتى و در وقت حساب، گذشت را خواهانم) و این دعا را تکرار مى کرد.
یکى از دعایش این بود: ((عظم الذنب من عبدک فلیحسن العفور من عندک)) گناه از بنده ات بزرگ شد پس عفوت نیکو است.
چنان از ترس خدا مى گریست که محاسنش از اشک دیدگان تر مى شد. از همه مردم بیشتر به خانواده و خویشانش رسیدگى مى کرد. شبها با زنبیلهایى که محتوى طلا، نقره، آرد و خرما بود، به سراغ فقراى مدینه مى رفت و به ایشان مى داد در عین حال نمى فهمیدند چه کسى به آنها کمک مى کند. بحارالانوار جلد ۴۸، صفحه ۱۰۱.


http://ahadith.ir

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید